Jul 26 2016

نیچه و دریا

دسته: فلسفهadmin @ 10:31 pm

نیچه می گوید: «حقیقت مانند دریا است. نمک آب دریا زیاد است و تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد.»

نیچه بیجا کرده این را می گوید.

اولن که دریا مایع است و حقیقت جامد.

ثانین چه طور اولش حقیقت مانند خود دریا بود. بعد در جمله ی دوم شد مانند نمک دریا؟ بلاخره حقیقت مانند کدام است؟ اگر حقیقت خود نمک است «تحریف» شدن آن چه ربطی دارد به «زیاد» شدن نمک آب دریا؟

سوم این که اگر منظور این است، عین آدم بگو: «حقیقت مانند دریاست. اگر حقیقت تحریف شود، مثل آب دریاست که شور شده و هر قدر بیشتر بخوری باز هم تشنگی ات را رفع نخواهد کرد». خلاص.

چهارم این که اصلن به نظر من حقیقت بیشتر شبیه کوه است. هر قدر بالا بروی به آخرش نمی رسی مگر آن که برسی که آن هم مهم نیست چون حقیقت از جهت دیگری مانند کوه است. مثلن تیز و شیار دار است.

مگر آنکه آن هم نباشد.

پنجم این که اصلن بعید می دانم نیچه این را گفته باشد، چون هیچ نوع ترجمه ای از آن را در اینترنت پیدا نکردم. نزدیک ترین اش این است: «وحشتناک است که در کنار دریا از تشنگی بمیری. آیا لازم است که به حقیقت آن قدر نمک بپاشی که دیگر تشنگی ات را رفع نکند؟». احتمالن یک بابایی یا اشتباهی ترجمه کرده یا این که از خودش این را در کرده و اسم نیچه را پایش زده و بقیه استفاده کرده اند و دیگر جا افتاده.

آخر اینکه اینشتین می گوید دو چیز را کرانه ای نیست: یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان. او فراموش کرده از سومی یاد کند و بیافزاید که دریای غم را هم کرانه ای نیست. به قول امانوئل کانت دریای غم ساحل نداره. کون گشاد پارو بزن.


Jul 23 2016

روشندل

دسته: فلسفهadmin @ 10:31 pm

«هگل در جایی می گوید همه ی رویدادها و شخصیت های بزرگ تاریخ به نحوی دوبار تکرار می شوند. او فراموش می کند اضافه کند که بار نخست به صورت تراژدی و بار دوم به شکل کمدی».

این جمله از مارکس است و البته در دو دهه ی اخیر توسط روشنفکران ایرانی با نگارش های متفاوت به اشتباه به خود هگل، به ژیژک و چه بسا دیگران نسبت داده شده است. با این که در ده سال اخیر مطالعه ی فارسی من به مراتب کاهش پیدا کرده، در همین اواخر این جمله را در ده ها کتاب، مقاله ی روزنامه، وبلاگ و استتوس شبکه های اجتماعی به قلم روشنفکران از چپ مارکسیستی گرفته تا لیبرال راست گرا در وصف رویدادهای مختلف دیده ام. از روزنامه های اصلاح طلب تا پایگاه های وب.

در این باب به خدمت شما عارضم که:

اولن که مارکس گو این که متفکر بزرگی بود، معصوم نبوده و این را هم با احتیاط بسیار (با لفظ so to say) در وصف ناپلئون و فلان برادر زاده اش گفته نه تمامی رویدادهای دیگر تاریخ از جمله دوم خرداد و ترامپ و پدیده ی پوکی مون.

دوم این که آدمیزاد عقل دارد. حتا اگر روشنفکر باشد و دو سه تا کتاب از مارکس و نیچه و فوکو خوانده باشد که ذخیره ی فکری اش را تا پایان عمر تامین کند، باز هم می تواند دلیل یک ادعا را بپرسد. مثلن این که چرا تاریخ باید دوبار تکرار شود؟ مگر کنتور دارد؟ شاید یک بار یا سه بار تکرار شد. شاید صفر بار تکرار شد یعنی یک چیزی هرگز اتفاق نیافتاد کما این که بیشتر اوقات هم همین طور است. شاید دو بار تکرار شد اما این دفعه برعکس و خانوم ها دست و آقایون رقص. یعنی دفعه ی اول کمدی بود و دومی تراژدی. شاید اصلن هر دوبارش کمدی بود، مثلن همین جمله ی مارکس خودش دست کم دو هزار بار (احتمالن بیشترشان به زبان فارسی) تکرار شده و تقریبن همه ی شان به جز اولی کمدی بوده.

سوم این که به جز نیچه و فوکو خیلی آدم های دیگری در دنیا هستند که حرف های خوبی زده اند. فقط به فارسی ترجمه نشده اند. آدم می تواند از آن ها هم یاد کند و در مقاله هایش استفاده کند. اصلن آدم می تواند به عقل خودش رجوع کند. مثلن خود شما درک تان از بعضی مسائل ممکن است از ژاک دریدا بیشتر باشد. یا دست کم از مترجم فارسی دست سوم اش بیشتر باشد. اصلن باور کنید خیلی از پرفروش ترین رمان های خارجی در ایران و خود نویسنده های شان نیز گاه در کشور خود آن قدر مشهور نیستند که در ایران هستند. یک گزیده ی بسیار محدود و تصادفی از آدم های متفکر به دلایل مقطعی، به صورت ناقص و با درک عوضی و تحریف و جوگیری به زبان فارسی راه باز کرده اند که البته باز اولین ورودشان به زبان فارسی توسط نخستین مترجم دلسوز جای تقدیر دارد، آن هم اگر درست و توسط آدم کاربلد انجام شده باشد که معمولن چنین هم نیست.

در آخر این که آدم بهتر است سعی اش را بکند که ایده های خودش را بپروراند. یا جمله های قصار را از دور و بر خودش جمع کند و مستند کند تا اینکه چیزی را صدباره استفاده کند. مثلن این که مادربزرگ مرحوم ام همیشه می گفت فلان به نظر من خیلی دلنشین تر از این است که میشل فوکو می گوید بهمان. حالا اگر مادربزرگ بعضی ها حرف مهمی از خودش در نکرده – که واقعن بعید است – و طرف مجبور شده دست به دامان یک اسم قلمبه سلمبه شود که ملت باور کنند، خوب دست کم زورش را بزند که اصل ماجرا را به زبان اصلی یا انگلیسی بخواند. یا این که چیزهای بهتری را پیدا کند و به دیگران هم معرفی کند. همه ی این کار ها بهتر از این است که آدم عقل اش را و انتخاب مصرف فکری اش را و اندک مطالعه ی جانبی اش را بدهد دست چهار تا مترجم به ندرت باسواد که میزان نویسنده ی خوب و بد شده اند و معیار روشنفکری و ارزش هایش را برای صد میلیون فارسی زبان تعیین کرده اند.

پ.ن.۱. همین الان فرض کنید که من این مطلب را از پاراگراف دوم جور دیگری ادامه داده بودم. یعنی به جای نقد کاربرد این جمله خودم آن را استفاده کرده بودم، و به اشتباه به نقل از ژان پل سارتر. و مثلن آن را به کودتای ترکیه یا جدایی انگلستان از اتحادیه ی اروپا ربط داده بودم. و این که همین دو کلمه حرف حساب را چپانده بودم در الفاظ پر طمطراق و آن را چنین نگاشته بودم و چنان. فلان عکسِ فلان سفرم را هم (حتمن با عینک دودی و پیپ توی حلقوم) کنار مطلب گذاشته بودم. ده بار بیشتر لایک می خورد. حالا فرض کنید از بقل گورِ آلان بادیو در پاریس هم رد شده بودم، الان فیس بوک دور و برم را ترکانده بود.

پ.ن.۲. نمی خواهم نا آگاهی و بی دغدغگی را ترویج کنم، اما فکر می کنم آدم بهتر است [فقط] تتلو گوش بدهد و طرفدارِ مرتضا پاشایی باشد و اسم نیچه به گوشش نخورده باشد تا این که فکر کند منورالفکر است و وضع اش این باشد. آن طوری امیدِ بیشتری به پیشرفت و تغییرش هست.

پ.ن.۳. بادیو هنوز نمرده. گور هم ندارد. اگر اطلاعات عمومی شما دقیقن در این حد است که این و چنین فکت هایی را می دانید کامنت ندهید و مچ نگیرید. اگر هم نیست، باور کنید که هیچ چیزی را از دست نداده اید.


Jul 11 2016

کانون پرورش فکری

دسته: شوخیadmin @ 5:12 am

چند نفر از شما این نشان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رو به شکل پرنده با کله در سمت راست و دُم در سمت چپ می دیدید که روی دو تا شاخه نشسته و آواز می خونه؟ هیچ می دونستید این آرم در واقع کله ی یک خرگوش هست با دهانی در راستای دُمِ پرنده و با دو گوش دراز و چشم مثلثی؟!
#خالی بندی


Jun 29 2016

قرص زعفران

دسته: شخصیadmin @ 4:32 am

امروز قرص زعفرون اختراع کردم. بعد از این همه زحمت رفتم تو گوگل دیدم قبلن اختراع شده. در عوض فهمیدم عطار نیشابوری مثل خودم ادویه باز بوده. حتا اون زمان که گوگلی وجود نداشته.


Jun 18 2016

گربه در شرت

دسته: شخصیadmin @ 6:05 pm

ای ملت اگر قرار مهمی دارید برای شُرت هاتون گربه تهیه کنید. امروز بیدار شدم در حالی که یک گربه رفته بود توی شُرتم (لیترالی!). زنگ ساعت هم یادم رفته بود و ساعت ۹ جلسه داشتم و گرنه نمی رسیدم.


Jun 17 2016

قطار یا هواپیما؟

دسته: شخصیadmin @ 6:09 pm

به علاوه دیروز توی هواپیما این مرد خپل بقل دستی موبایلشو در آورد به ایمیلش جواب بده. چشمم یه هویی خورد عنوان ایمیلش این بود:

Re: Tog eller Fly?

به نروژی یعنی «قطار یا هواپیما؟». یعنی می شه گفت کسی که پشت ایمیل بود از این خپله استفتا کرده بود که اگر قرار باشد بین هواپیما و راه آهن یکی را انتخاب کنیم، باید کدام را انتخاب کنیم؟؟؟


May 24 2016

جشنواره ی کن

دسته: فرهنگadmin @ 8:58 am

چه خوب است که در کنار تبریک به آقایان اصغر فرهادی و شهاب حسینی برای موفقیت بزرگ شان در جشنواره ی کن یادی هم از خانم کتایون شهابی تهیه کننده ی ایرانی بکنیم که موفق شدند در ترکیب هیأت داوران بخش مسابقه ی این دوره از جشنواره ی کن حضور داشته باشند. ایشون به واقع یادآور درخشندگی آقای محمد فنایی در جام جهانی ۱۹۹۴ بودند که حتا به کمک داوری فینال این مسابقات هم رسیدند. به قول آقای فنایی که از کودکی دروازه بان و گاهی نیز در خط دفاع بودند اما خیلی علاقه داشتند که داوری را دنبال کنند، شرایط آن زمان اجازه نمی داد که خودشان را به عنوان داور مسابقات عرضه کنند اما به تدریج توانستند که خود را به عنوان یک کمک داور و بعد ها داور مطرح بسازند. حتا زمانی که آقای فنایی با شجاعت کامل گُلِ سوئیس به رومانی را آفساید اعلام کرد و به او شکایت های زیادی وارد شد،‌ بعد از این که فیلم بازی در جلسه نقد و بررسی پخش شد مشخص شد که ایشان با وجودی که از خط آفساید فاصله داشت اما تصمیم درست را گرفته بود. ای کاش داوران را در هیچ عرصه ای از یاد نبریم و به قول آقای بلاتر هیچ گاه سیاست را در فوتبال دخالت ندهیم!


May 23 2016

بینااطلسی

دسته: سفرنامهadmin @ 7:52 am

خطوط هوایی «نرویجین» چندی بود که ارزون ترین و با کیفیت ترین پروازهای بینااطلسی (transatlantic) رو بین چند شهر نروژ و چند شهر امریکا ترتیب داده بود که برای موقعیت جدید من در اسلو می تونست ایده آل باشه که خلاصه یک پام این طرف و یک پام اون طرف و حالِ دنیا. حالا ظاهرن آمریکایی ها از رقابت با قیمت ها و کیفیت های ایرلاین نروژی کلافه شده اند و دارند زیرابش رو می زنند که پرواز ها رو جمع کنه. هیلاری هم گویا گفته که اگر قرار است بین راه آهن و نروژین یکی رو انتخاب کنید من را انتخاب کنید.

اگر چه همون طور که در جریانید از ژانویه ی امثال حتا با داشتن پاسپورت نروژی هم باید به خاطر پیشینه ی آریایی دوباره برای آمریکا ویزا بگیرید. به علاوه من هم که امسال مرخصی ندارم که چپ و راست برم آمریکا. اصلن با الهام از همون پیشینه ی آریایی همون بهتر که این ایرلاین رو هم سریع تر جمعش کنند که به قول نواده های کورش کبیر – متفق القول – دیگی که برای ما نجوشه می خوام سر سگ توش بجوشه. آمریکا هم که اه و پیف! اصلن رفتن داره با اون ترامپ؟


Apr 24 2016

بهداد

دسته: شخصیadmin @ 8:12 am

بهداد در سایت یوززدیس معرفی شده و از خدمات شایانی که من بعدها به ساندویچ کردم، و نیز از مش قاسم پرده برداشته.


Mar 18 2016

كرگدن

دسته: ادبی، شوخیadmin @ 7:14 am

آخرش هیچ وقت نفهمیدم که کتاب «کرگدن» اوژن یونسکو را خوانده ام یا نه. از طرفی یادم هست که در دوره ی نوجوانی برای سال ها از کتاب هایی بود که همه تعریف اش را می کردند و اسمش این طرف و آن طرف بود اما هیچ وقت فرصت دست نداده بود که بخوانم. و از طرف دیگر هم یک خاطره ای در ذهنم هست که بلاخره یک روز کتابی از «اوژن یونسکو» به نام کرگدن خواندم که کتاب لوس و بی مزه ای بود در حدی که حتا یادم نیست راجع به چه چیزی بود و یا این که تا چه حد بی مزه بود. خلاصه عجیب بود این همه تعریف و آخرش آن کتاب بی خاصیت. شاید هم این ماجرای خواندنِ کتاب بی مزه را خواب دیده ام. شاید هم خوانده ام اما آن همه تعریف های قدیمی که یادم هست غیر واقعی بوده و اهمیت این کتاب نزد دیگران توی ذهن من اغراق شده. این هم ممکن است که کرگدن واقعن کتاب مزخرفی بوده و هیچ کس هم تعریف نکرده و من هم به همین دلیل که کسی تعریف نکرده خوب طبعن نخوانده ام و این ماجرا در کُل توهم بوده. هر وقت هم به یاد این ماجرا می افتم حس دژاوو به من دست می دهد که گویا پیشتر هم بارها به این فکر افتاده ام. الان هم فکر می کنم که قبلن بارها توی همین اتاق همین پست را نوشته ام و باز معلوم نشده که این کتاب را خوانده ام یا این که ارزش خواندن دارد یا نه. فقط همین یادم هست که کتابش سفید بود با یک کرگدن رنگی. جهت اش هم از راست به چپ بود. شاید هم کرگدن نبوده و اتوبوس بوده که البته چون درش دیده نمی شد و جهت اش از راست به چپ بود پس در انگلستان نمی توانسته باشد چون آن وقت درش می افتاد طرف ما روی جلد و دیده می شد. این آخری هر چه باشد معقول تر و محتمل تر از این است که اوژن یونسکو کتابی راجع به یک اتوبوس بی در نوشته باشد آن هم در انگلیس که دَر این همه مهم است. یا شاید آنجا آلمان بود که در مهم است و کتاب در مورد اتوبوس نبوده و واقعن در مورد کرگدن بوده. گمان کنم آخرش هم معلوم نخواهد شد که این کتاب کرگدن خوانده شده یا بلاخره ارزش خوانده شدن دارد یا نه. ولی یک چیزی روشن است. آن هم این که شما این پست را تا آخرش خواندی. دست کم همین آخرش را خواندی پس نروی بعدها بنویسی یادم نیست پستی راجع به کرگدن را خواندم یا این ها همه اش توهم بوده.


برگ پسین »