Sep 19 2016

داده باستان شناسی

دسته: فلسفهadmin @ 12:09 pm

من فکر می کنم بعضی از انسان ها همیشه می دونستند که زمان چیزها رو عوض می کنه و غارهاشون یا ده هاشون یا شهرهاشون یا چیزای باحالی که ساختن زیر دست و پا له می شه و بعدش می ره زیر خاک. برای همین یه سری از کاسه بشقاب هاشون رو خودشون چیدن یه جای تمیز و مرتب زیر خاک که به دست آیندگان برسه.

البته دیگه شانس ات باید بگه که اون آیندگانی که این رو پیدا می کنه کی باشه.

مثلن تمدن شش هزار ساله ی جیرفت که افتاد دست رحیم مشایی.

حالا به نظر شما این کار درستیه که ما دیتا سنتر هامون رو از جنگ جهانی سوم پروتکت کنیم و یه نمونه هایی اش رو زیر خاک نگه داریم؟

این طوری باید بی خیال حریم خصوصی بشیم و پیه چنین کاری رو به تن مون بمالیم.

البته که هر کدوم از ما به حریم خصوصی مون اهمیت می دیم و دوست نداریم کسی هزار سال دیگه چت ها و اسرارمون رو به زبان فارسی از یاد رفته یا انگلیسی منسوخ شده ی عهد عتیق بخونه.

ولی مثلن برای خودِ ما پرایوسی اجدادمون مهم بوده؟ مثلن این که باستان شناسامون چوب کردند تو هر سوراخی از زندگی اونها که ببینن چه جوری زندگی می کردند و با مادر شوهر و عیال شون چه طوری رفتار می کردند در اون زمان.

آدم سرشو تو هر چیزی که نمی کنه. قباحت داره والا.


Sep 09 2016

مرثیه ای برای آینده

دسته: شعرadmin @ 9:34 am

پول گندم مال من
جلدِ قباله ام مالِ تو
* * *
یه وجب خاک مال من
هرچی می کارم مال من
اپِ موندگارم مالِ تو
گیمِ ویرچوال ام مالِ تو…
* *‌ *
نونِ گندم مال من
هر چی که دارم مال من
عکسِ نهارم مالِ تو…


Aug 27 2016

سفر ورشو و پیوند اعضا در چین و ماچین

دسته: سفرنامهadmin @ 4:36 pm

در رابطه با قانون ممنوعیت پیوند اعضا برای اتباع بیگانه، فوتِ دردناکِ دختر تبعه ی افغان (که شایستگی داشتن یک عضو ایرانی/آریایی رو نداشت!) و در راستای حملات اخیر کاربران فیس بوک و تلگرام به موضع گیری ناموسی/غیرتی وزیر ارشاد، به خدمت تون عارضم که:

و البته قبل از شروع باید عرض کنم که بنده فقط می خوام مثل آقای قرائتی براتون خاطره ای نقل کنم. و می دونم که این بحث جدی است، پس تمام سعی ام رو می کنم که این پست رو تا آخر برسونم بدون دلقک بازی و مزه پرونی.

پس حِدیث داریم که؟…
.
.
.
حِدیث:
همین چند روز پیش در مرکز شهر ورشو، پایتختِ لهستان، یعنی همون کشوری که بحرین نیست ولی پرچمش سفید و قرمزه به سیاحت مشغول بودم. ناگهان صدای موسیقی چینی در فضا طنین انداز شد و اژدها های بادکنکی از این طرف و اون طرف آویزون شد. من تازه با این دختر خبرنگارِ لهستانی که عشق ایران داره و از ایرانی بودن من ذوق کرده بود و داشت کشورش رو به ام نشون می داد بحثم شده بود و داشتم برای خودم تنها سیر می کردم. بعضی تون هم می شناسیدش چون رفته بود ایران و با میدون آزادی و مراسم عاشورا و اینها عکس انداخته بود. روزنامه ی همشهری و چند تای دیگه هم عکسهاش رو چاپ کرده بودن.

خلاصه که با پاتریشیا جون یک دعوای کوچولوی الکی راه انداختم و پیچوندم و برای خودم سیر می کردم که رسیدم به مرکز شهرِ قدیم. به قول فرنگی ها اولد تاون. (حق هم با من بود الکی قضاوت نکنید!)

حالم از این دعواهه گرفته بود و با خُلق تنگ داشتم مرکزِ شهر ورشو رو وجب می کردم و تئوری از خودم ساطح می کردم که حواسم پرت بشه.

که به به چه جالب که موسیقی سنتی لهستانی شبیه چینی است و این ها هم در فرهنگ شون اژدها دارند و چرا پاتریشیا این ها رو از من پنهان کرده بود تو این دو سه روزه!

که دیدم لهستانی ها حتا چهره ها شون هم شبیه چینی ها است. خیلی هم عالی. پس این شباهت فرهنگی می تونه دلیل ژنتیک هم داشته باشه.

در همین افکار بودم که رسیدم به یک بساط اعتراض و پلاکارد و یک پیشخون، جایی که اکتیویست ها با چهره های چینی/لهستانی جمع شده بودند و شعار می دادند.

چینی ها و لهستانی ها هم که مستحضر هستید، شباهت های فرهنگی زیادی دارند.

الان زبون به دهن بگیرید، دارم می رسم به اصل ماجرا…

حالا اینها برای چی امضا جمع می کردند؟

به نفع ممنوعیتِ پیوند اعضای قوم و تبارِ‌ خودشون در فلان ایالتِ چین! من حتا اسم اون ایالت رو هم نشنیده بودم.

چینیه گفت آقا ترو خدا بیا امضا بده. از اونها اصرار واز من انکار. دیگه معروفیت و هزار درد سر، آخرش به اون پاپاراتزی امضا دادم که دست از سرم برداره. عین عقده ای ها یک برچسب کافه نیم هم چسبوندم کنار امضاهه. یعنی من که هیچ، کافه ی مرحوم ام هم باهاتون موافقه. بعد به خانومه گفتم شما چه طور؟ امضا نمی خواید؟ فرمودند:‌ نه این مال پتیشنه و یکی بسه!

داشتم دور می شدم و بستنی خودم رو لیس می زدم و اینها هی بال بال می زدند که آقا بستنی رو ول کن بیا یه کاری بکن. هیچ کس هم نبود یه اطلاعات درست و حسابی بده که آقا چرا این قدر عصبانی؟ اول بگو ببینیم چی شده.

یادِ‌ روزهای جنبش سبز خودمون افتادم که ما پریشفته بودیم و هر کی در محل زندگی خودش اعتراض می کرد که مرگِ‌ مایکل جکسون رو ول کنید. رای ما رو دزدیدند. آمادی نجاد ایز نات مای پرزیدنت! طرف خبرنگارِ معروف رو فیس بوکش نوشته بود که هیجانی شده رفته در مرکز لندن داد (جیغ) زده الله اکبر. یعنی من این دو تا کلمه رو می گم شما خودتون تا آخر بفهمید جریان اش چیه.

خلاصه کمی اون طرف تر یکی از این چینی/لهستانی ها با پلاکارد ایستاده بود .و کمتر آشفته می زد. رفتم پیشش که ببینم چیه ماجرا. اون قدر هم لهجه ی انگلیسی اش افتضاح بود که هیچی نمی فهمیدی. بماند که بعدن کلی تحقیق کردم و فهمیدم جریان چی بود.

و وقتی فهمیدم… فکم افتاد. و پشم هام ریخت.

.
.
.

و جریان از این قرار بود:

یک فرقه ای از بودیسم و ذن در چین هست به نام «فالون گونگ» که بیش از ۷۰ میلیون نفر عضو داره. یعنی به اندازه ی مملکت ایران (تصور کنید تمامِ ایران، از فارس و کرد و ترک و عرب و لر روی هم رفته) در یک خطه ای از چین و ماچین برای خودشون می گردند و باور صلح آمیزِ فالون گنگ رو دنبال می کنند. این بینواها اعتقاد به مهر و محبت و زندگی سالم دارند. سبزی خوارند و مدیتیشن می کنند. نه دود و دم، نه عرق، نه هیچ خلافی، نه حتا استرس. فقط دلرحمی و یوگا و عبادت.

خلاصه این که آدم های خوب و باصفا. مهربون و بی آزار. مهمان نواز…

لبخند، چهره های نورانی، پوست صاف و تمیز. قبراق!

داره جریان کم کم دست تون میاد، نه؟

یعنی شما با دید بیزنسی که ببینی متوجه می شی که به به، عجب انسان های مرغوب و سالمی! کارکرده ولی عین صفر کیلومتر.

حالا این فالون گونگ ها تاریخِ پر پیچ و خمی دارند و هر کسی که از راه رسیده یک سیخی به این ها فرو کرده. مثل زرتشتی ها و ایزدی های ما که از خلفای راشدین تا شاه عباس تا آیسس در عزا و عروسی یک نسلی از اینها کشته. این فالون گونگ ها هم ظاهرن دیوارشون کوتاه بوده و هر امپراطوری یا دولت مرکزی که روی کار می اومده اولین حرکت یک حالی به اینها می داده. در زمان کمونیسم هم تحت شکنجه و فشار و تعقیب بودند چون دولت کمونیست چین اونها رو به عنوان تهدید قلمداد می کرده و با جدیت کمر به انقراض و نابودی شون بسته بوده. بماند که با همه ی این اوصاف هنوز هفتاد میلیون تا هنوز باقی مونده!

به هر حال بعد از کمرنگ شدن سیاست های نسل کشی کمونیسم و ورود چین به تجارت جهانی و بازار آزاد مشکل اینها حل نمی شه که بدتر هم می شه. و این بار به خاطر اعضاشون. اعضای بدن!

از این طرف اروپایی ها و امریکایی های اسقاطیِ لب گور در هنگامِ اضطرار از بازار سیاهِ چین قلب و کلیه و کبد مرغوب با قیمت مناسب می خرند که جنازه شون رو تا نود سالگی لِخ و لِخ بکشونن. لابد طرف هم فکر می کنه که در چین یک میلیارد و نیمی خوب یه بابایی در اثر مرگ مغزی مرده و اعضاش رو بخشیده.

در اون طرف ماجرا یک تجارت میلیارد دلاری وجود داره و مردمِ فالون گنگ رو به بهانه ی کج راه رفتن یا فروش پشمک در خیابان زندانی می کنند و در زندان هم تا طرف گوزید سر به نیستش می کنند و اعضاش رو در بازار سیاه می فروشند به متقاضی. قلب و شش صد و پنجاه هزار دلار. کلیه شصت هزار دلار. بگیر برو پایین. بخشی از این ماجرا در زندان ها حتا قانونی هم شده و رسمن بدون تعارف در جریانه.

بر اساس ادعای بروشورهایی که من گرفتم یک و نیم میلیون نفر در هفده سال اخیر در زندان و مدرسه و خیابون توسط شکارچی های آدم سر به نیست شده اند و خود اون پاپاراتزی می گفت که اعضای خانواده اش رو در این تجارت مرگ بار از دست داده و نگران بقیه است. ولی ماجرا اون قدر مسکوت و مخفی نگه داشته شده که هیچ آمار دقیقی در اینترنت وجود نداره و تعداد قربانیان تنها بر اساس مصاحبه های جسته گریخته و آمارهای پراکنده تخمین زده می شه اما مقیاس فاجعه در همین حدود هست. یعنی ۷۰ تا ۱۰۰ میلیون نفر در خطر و صدها هزار نفر کشته شده تا به حال.

یعنی فقط تصور کنید جای دیگری، روی همین زمینی که زیر پای شماست، صدها هزار نفر (اگر نگیم میلیون ها) دارند به راحتی شکار می شن که قلب شون برای کس دیگری بتپه و کلیه شون شاشِ‌ کس دیگری رو تصفیه کنه، فقط به خاطر این که اعضای طرف سالم و تمیزه و عمر مفیدش بالاست.

برای همه ی ما این احساس حسرت پیش اومده وقتی کشور خودمون رو مقایسه می کنیم با کشورهای غربی که توشون جون آدم ها اون قدر ارزش داره که مرگِ‌ یک نفر راهش رو به رسانه ها باز می کنه.

فقط خواستم بگم این ماجرای دردناکِ مرگ دختر افغان رو و حملاتی که به وزیر بهداشت شده بود رو خوندم و وقتی تصویرِ زشتِ بازار فروش اندام رو در کشور خودمون مقایسه کردم و مقیاس اش رو با وضعیت شکار انسان در ابعاد میلیونی، فقط احساس کردم که چه کشور پیشرفته ای هستیم!

با پاپاراتزی که حرف زدم ماجرای پاتریشیا جون کلن یادم رفت…


Jul 26 2016

نیچه و دریا

دسته: فلسفهadmin @ 10:31 pm

نیچه می گوید: «حقیقت مانند دریا است. نمک آب دریا زیاد است و تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد.»

نیچه بیجا کرده این را می گوید.

اولن که دریا مایع است و حقیقت جامد.

ثانین چه طور اولش حقیقت مانند خود دریا بود. بعد در جمله ی دوم شد مانند نمک دریا؟ بلاخره حقیقت مانند کدام است؟ اگر حقیقت خود نمک است «تحریف» شدن آن چه ربطی دارد به «زیاد» شدن نمک آب دریا؟

سوم این که اگر منظور این است، عین آدم بگو: «حقیقت مانند دریاست. اگر حقیقت تحریف شود، مثل آب دریاست که شور شده و هر قدر بیشتر بخوری باز هم تشنگی ات را رفع نخواهد کرد». خلاص.

چهارم این که اصلن به نظر من حقیقت بیشتر شبیه کوه است. هر قدر بالا بروی به آخرش نمی رسی مگر آن که برسی که آن هم مهم نیست چون حقیقت از جهت دیگری مانند کوه است. مثلن تیز و شیار دار است.

مگر آنکه آن هم نباشد.

پنجم این که اصلن بعید می دانم نیچه این را گفته باشد، چون هیچ نوع ترجمه ای از آن را در اینترنت پیدا نکردم. نزدیک ترین اش این است: «وحشتناک است که در کنار دریا از تشنگی بمیری. آیا لازم است که به حقیقت آن قدر نمک بپاشی که دیگر تشنگی ات را رفع نکند؟». احتمالن یک بابایی یا اشتباهی ترجمه کرده یا این که از خودش این را در کرده و اسم نیچه را پایش زده و بقیه استفاده کرده اند و دیگر جا افتاده.

آخر اینکه اینشتین می گوید دو چیز را کرانه ای نیست: یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان. او فراموش کرده از سومی یاد کند و بیافزاید که دریای غم را هم کرانه ای نیست. به قول امانوئل کانت دریای غم ساحل نداره. کون گشاد پارو بزن.


Jul 23 2016

روشندل

دسته: فلسفهadmin @ 10:31 pm

«هگل در جایی می گوید همه ی رویدادها و شخصیت های بزرگ تاریخ به نحوی دوبار تکرار می شوند. او فراموش می کند اضافه کند که بار نخست به صورت تراژدی و بار دوم به شکل کمدی».

این جمله از مارکس است و البته در دو دهه ی اخیر توسط روشنفکران ایرانی با نگارش های متفاوت به اشتباه به خود هگل، به ژیژک و چه بسا دیگران نسبت داده شده است. با این که در ده سال اخیر مطالعه ی فارسی من به مراتب کاهش پیدا کرده، در همین اواخر این جمله را در ده ها کتاب، مقاله ی روزنامه، وبلاگ و استتوس شبکه های اجتماعی به قلم روشنفکران از چپ مارکسیستی گرفته تا لیبرال راست گرا در وصف رویدادهای مختلف دیده ام. از روزنامه های اصلاح طلب تا پایگاه های وب.

در این باب به خدمت شما عارضم که:

اولن که مارکس گو این که متفکر بزرگی بود، معصوم نبوده و این را هم با احتیاط بسیار (با لفظ so to say) در وصف ناپلئون و فلان برادر زاده اش گفته نه تمامی رویدادهای دیگر تاریخ از جمله دوم خرداد و ترامپ و پدیده ی پوکی مون.

دوم این که آدمیزاد عقل دارد. حتا اگر روشنفکر باشد و دو سه تا کتاب از مارکس و نیچه و فوکو خوانده باشد که ذخیره ی فکری اش را تا پایان عمر تامین کند، باز هم می تواند دلیل یک ادعا را بپرسد. مثلن این که چرا تاریخ باید دوبار تکرار شود؟ مگر کنتور دارد؟ شاید یک بار یا سه بار تکرار شد. شاید صفر بار تکرار شد یعنی یک چیزی هرگز اتفاق نیافتاد کما این که بیشتر اوقات هم همین طور است. شاید دو بار تکرار شد اما این دفعه برعکس و خانوم ها دست و آقایون رقص. یعنی دفعه ی اول کمدی بود و دومی تراژدی. شاید اصلن هر دوبارش کمدی بود، مثلن همین جمله ی مارکس خودش دست کم دو هزار بار (احتمالن بیشترشان به زبان فارسی) تکرار شده و تقریبن همه ی شان به جز اولی کمدی بوده.

سوم این که به جز نیچه و فوکو خیلی آدم های دیگری در دنیا هستند که حرف های خوبی زده اند. فقط به فارسی ترجمه نشده اند. آدم می تواند از آن ها هم یاد کند و در مقاله هایش استفاده کند. اصلن آدم می تواند به عقل خودش رجوع کند. مثلن خود شما درک تان از بعضی مسائل ممکن است از ژاک دریدا بیشتر باشد. یا دست کم از مترجم فارسی دست سوم اش بیشتر باشد. اصلن باور کنید خیلی از پرفروش ترین رمان های خارجی در ایران و خود نویسنده های شان نیز گاه در کشور خود آن قدر مشهور نیستند که در ایران هستند. یک گزیده ی بسیار محدود و تصادفی از آدم های متفکر به دلایل مقطعی، به صورت ناقص و با درک عوضی و تحریف و جوگیری به زبان فارسی راه باز کرده اند که البته باز اولین ورودشان به زبان فارسی توسط نخستین مترجم دلسوز جای تقدیر دارد، آن هم اگر درست و توسط آدم کاربلد انجام شده باشد که معمولن چنین هم نیست.

در آخر این که آدم بهتر است سعی اش را بکند که ایده های خودش را بپروراند. یا جمله های قصار را از دور و بر خودش جمع کند و مستند کند تا اینکه چیزی را صدباره استفاده کند. مثلن این که مادربزرگ مرحوم ام همیشه می گفت فلان به نظر من خیلی دلنشین تر از این است که میشل فوکو می گوید بهمان. حالا اگر مادربزرگ بعضی ها حرف مهمی از خودش در نکرده – که واقعن بعید است – و طرف مجبور شده دست به دامان یک اسم قلمبه سلمبه شود که ملت باور کنند، خوب دست کم زورش را بزند که اصل ماجرا را به زبان اصلی یا انگلیسی بخواند. یا این که چیزهای بهتری را پیدا کند و به دیگران هم معرفی کند. همه ی این کار ها بهتر از این است که آدم عقل اش را و انتخاب مصرف فکری اش را و اندک مطالعه ی جانبی اش را بدهد دست چهار تا مترجم به ندرت باسواد که میزان نویسنده ی خوب و بد شده اند و معیار روشنفکری و ارزش هایش را برای صد میلیون فارسی زبان تعیین کرده اند.

پ.ن.۱. همین الان فرض کنید که من این مطلب را از پاراگراف دوم جور دیگری ادامه داده بودم. یعنی به جای نقد کاربرد این جمله خودم آن را استفاده کرده بودم، و به اشتباه به نقل از ژان پل سارتر. و مثلن آن را به کودتای ترکیه یا جدایی انگلستان از اتحادیه ی اروپا ربط داده بودم. و این که همین دو کلمه حرف حساب را چپانده بودم در الفاظ پر طمطراق و آن را چنین نگاشته بودم و چنان. فلان عکسِ فلان سفرم را هم (حتمن با عینک دودی و پیپ توی حلقوم) کنار مطلب گذاشته بودم. ده بار بیشتر لایک می خورد. حالا فرض کنید از بقل گورِ آلان بادیو در پاریس هم رد شده بودم، الان فیس بوک دور و برم را ترکانده بود.

پ.ن.۲. نمی خواهم نا آگاهی و بی دغدغگی را ترویج کنم، اما فکر می کنم آدم بهتر است [فقط] تتلو گوش بدهد و طرفدارِ مرتضا پاشایی باشد و اسم نیچه به گوشش نخورده باشد تا این که فکر کند منورالفکر است و وضع اش این باشد. آن طوری امیدِ بیشتری به پیشرفت و تغییرش هست.

پ.ن.۳. بادیو هنوز نمرده. گور هم ندارد. اگر اطلاعات عمومی شما دقیقن در این حد است که این و چنین فکت هایی را می دانید کامنت ندهید و مچ نگیرید. اگر هم نیست، باور کنید که هیچ چیزی را از دست نداده اید.


Jul 11 2016

کانون پرورش فکری

دسته: شوخیadmin @ 5:12 am

چند نفر از شما این نشان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رو به شکل پرنده با کله در سمت راست و دُم در سمت چپ می دیدید که روی دو تا شاخه نشسته و آواز می خونه؟ هیچ می دونستید این آرم در واقع کله ی یک خرگوش هست با دهانی در راستای دُمِ پرنده و با دو گوش دراز و چشم مثلثی؟!
#خالی بندی


Jun 29 2016

قرص زعفران

دسته: شخصیadmin @ 4:32 am

امروز قرص زعفرون اختراع کردم. بعد از این همه زحمت رفتم تو گوگل دیدم قبلن اختراع شده. در عوض فهمیدم عطار نیشابوری مثل خودم ادویه باز بوده. حتا اون زمان که گوگلی وجود نداشته.


Jun 18 2016

گربه در شرت

دسته: شخصیadmin @ 6:05 pm

ای ملت اگر قرار مهمی دارید برای شُرت هاتون گربه تهیه کنید. امروز بیدار شدم در حالی که یک گربه رفته بود توی شُرتم (لیترالی!). زنگ ساعت هم یادم رفته بود و ساعت ۹ جلسه داشتم و گرنه نمی رسیدم.


Jun 17 2016

قطار یا هواپیما؟

دسته: شخصیadmin @ 6:09 pm

به علاوه دیروز توی هواپیما این مرد خپل بقل دستی موبایلشو در آورد به ایمیلش جواب بده. چشمم یه هویی خورد عنوان ایمیلش این بود:

Re: Tog eller Fly?

به نروژی یعنی «قطار یا هواپیما؟». یعنی می شه گفت کسی که پشت ایمیل بود از این خپله استفتا کرده بود که اگر قرار باشد بین هواپیما و راه آهن یکی را انتخاب کنیم، باید کدام را انتخاب کنیم؟؟؟


May 24 2016

جشنواره ی کن

دسته: فرهنگadmin @ 8:58 am

چه خوب است که در کنار تبریک به آقایان اصغر فرهادی و شهاب حسینی برای موفقیت بزرگ شان در جشنواره ی کن یادی هم از خانم کتایون شهابی تهیه کننده ی ایرانی بکنیم که موفق شدند در ترکیب هیأت داوران بخش مسابقه ی این دوره از جشنواره ی کن حضور داشته باشند. ایشون به واقع یادآور درخشندگی آقای محمد فنایی در جام جهانی ۱۹۹۴ بودند که حتا به کمک داوری فینال این مسابقات هم رسیدند. به قول آقای فنایی که از کودکی دروازه بان و گاهی نیز در خط دفاع بودند اما خیلی علاقه داشتند که داوری را دنبال کنند، شرایط آن زمان اجازه نمی داد که خودشان را به عنوان داور مسابقات عرضه کنند اما به تدریج توانستند که خود را به عنوان یک کمک داور و بعد ها داور مطرح بسازند. حتا زمانی که آقای فنایی با شجاعت کامل گُلِ سوئیس به رومانی را آفساید اعلام کرد و به او شکایت های زیادی وارد شد،‌ بعد از این که فیلم بازی در جلسه نقد و بررسی پخش شد مشخص شد که ایشان با وجودی که از خط آفساید فاصله داشت اما تصمیم درست را گرفته بود. ای کاش داوران را در هیچ عرصه ای از یاد نبریم و به قول آقای بلاتر هیچ گاه سیاست را در فوتبال دخالت ندهیم!


برگ پسین »