Jul 11 2016

کانون پرورش فکری

دسته: شوخیadmin @ 5:12 am

چند نفر از شما این نشان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رو به شکل پرنده با کله در سمت راست و دُم در سمت چپ می دیدید که روی دو تا شاخه نشسته و آواز می خونه؟ هیچ می دونستید این آرم در واقع کله ی یک خرگوش هست با دهانی در راستای دُمِ پرنده و با دو گوش دراز و چشم مثلثی؟!
#خالی بندی


Jun 29 2016

قرص زعفران

دسته: شخصیadmin @ 4:32 am

امروز قرص زعفرون اختراع کردم. بعد از این همه زحمت رفتم تو گوگل دیدم قبلن اختراع شده. در عوض فهمیدم عطار نیشابوری مثل خودم ادویه باز بوده. حتا اون زمان که گوگلی وجود نداشته.


Jun 18 2016

گربه در شرت

دسته: شخصیadmin @ 6:05 pm

ای ملت اگر قرار مهمی دارید برای شُرت هاتون گربه تهیه کنید. امروز بیدار شدم در حالی که یک گربه رفته بود توی شُرتم (لیترالی!). زنگ ساعت هم یادم رفته بود و ساعت ۹ جلسه داشتم و گرنه نمی رسیدم.


Jun 17 2016

قطار یا هواپیما؟

دسته: شخصیadmin @ 6:09 pm

به علاوه دیروز توی هواپیما این مرد خپل بقل دستی موبایلشو در آورد به ایمیلش جواب بده. چشمم یه هویی خورد عنوان ایمیلش این بود:

Re: Tog eller Fly?

به نروژی یعنی «قطار یا هواپیما؟». یعنی می شه گفت کسی که پشت ایمیل بود از این خپله استفتا کرده بود که اگر قرار باشد بین هواپیما و راه آهن یکی را انتخاب کنیم، باید کدام را انتخاب کنیم؟؟؟


May 24 2016

جشنواره ی کن

دسته: فرهنگadmin @ 8:58 am

چه خوب است که در کنار تبریک به آقایان اصغر فرهادی و شهاب حسینی برای موفقیت بزرگ شان در جشنواره ی کن یادی هم از خانم کتایون شهابی تهیه کننده ی ایرانی بکنیم که موفق شدند در ترکیب هیأت داوران بخش مسابقه ی این دوره از جشنواره ی کن حضور داشته باشند. ایشون به واقع یادآور درخشندگی آقای محمد فنایی در جام جهانی ۱۹۹۴ بودند که حتا به کمک داوری فینال این مسابقات هم رسیدند. به قول آقای فنایی که از کودکی دروازه بان و گاهی نیز در خط دفاع بودند اما خیلی علاقه داشتند که داوری را دنبال کنند، شرایط آن زمان اجازه نمی داد که خودشان را به عنوان داور مسابقات عرضه کنند اما به تدریج توانستند که خود را به عنوان یک کمک داور و بعد ها داور مطرح بسازند. حتا زمانی که آقای فنایی با شجاعت کامل گُلِ سوئیس به رومانی را آفساید اعلام کرد و به او شکایت های زیادی وارد شد،‌ بعد از این که فیلم بازی در جلسه نقد و بررسی پخش شد مشخص شد که ایشان با وجودی که از خط آفساید فاصله داشت اما تصمیم درست را گرفته بود. ای کاش داوران را در هیچ عرصه ای از یاد نبریم و به قول آقای بلاتر هیچ گاه سیاست را در فوتبال دخالت ندهیم!


May 23 2016

بینااطلسی

دسته: سفرنامهadmin @ 7:52 am

خطوط هوایی «نرویجین» چندی بود که ارزون ترین و با کیفیت ترین پروازهای بینااطلسی (transatlantic) رو بین چند شهر نروژ و چند شهر امریکا ترتیب داده بود که برای موقعیت جدید من در اسلو می تونست ایده آل باشه که خلاصه یک پام این طرف و یک پام اون طرف و حالِ دنیا. حالا ظاهرن آمریکایی ها از رقابت با قیمت ها و کیفیت های ایرلاین نروژی کلافه شده اند و دارند زیرابش رو می زنند که پرواز ها رو جمع کنه. هیلاری هم گویا گفته که اگر قرار است بین راه آهن و نروژین یکی رو انتخاب کنید من را انتخاب کنید.

اگر چه همون طور که در جریانید از ژانویه ی امثال حتا با داشتن پاسپورت نروژی هم باید به خاطر پیشینه ی آریایی دوباره برای آمریکا ویزا بگیرید. به علاوه من هم که امسال مرخصی ندارم که چپ و راست برم آمریکا. اصلن با الهام از همون پیشینه ی آریایی همون بهتر که این ایرلاین رو هم سریع تر جمعش کنند که به قول نواده های کورش کبیر – متفق القول – دیگی که برای ما نجوشه می خوام سر سگ توش بجوشه. آمریکا هم که اه و پیف! اصلن رفتن داره با اون ترامپ؟


Apr 24 2016

بهداد

دسته: شخصیadmin @ 8:12 am

بهداد در سایت یوززدیس معرفی شده و از خدمات شایانی که من بعدها به ساندویچ کردم، و نیز از مش قاسم پرده برداشته.


Mar 18 2016

كرگدن

دسته: ادبی، شوخیadmin @ 7:14 am

آخرش هیچ وقت نفهمیدم که کتاب «کرگدن» اوژن یونسکو را خوانده ام یا نه. از طرفی یادم هست که در دوره ی نوجوانی برای سال ها از کتاب هایی بود که همه تعریف اش را می کردند و اسمش این طرف و آن طرف بود اما هیچ وقت فرصت دست نداده بود که بخوانم. و از طرف دیگر هم یک خاطره ای در ذهنم هست که بلاخره یک روز کتابی از «اوژن یونسکو» به نام کرگدن خواندم که کتاب لوس و بی مزه ای بود در حدی که حتا یادم نیست راجع به چه چیزی بود و یا این که تا چه حد بی مزه بود. خلاصه عجیب بود این همه تعریف و آخرش آن کتاب بی خاصیت. شاید هم این ماجرای خواندنِ کتاب بی مزه را خواب دیده ام. شاید هم خوانده ام اما آن همه تعریف های قدیمی که یادم هست غیر واقعی بوده و اهمیت این کتاب نزد دیگران توی ذهن من اغراق شده. این هم ممکن است که کرگدن واقعن کتاب مزخرفی بوده و هیچ کس هم تعریف نکرده و من هم به همین دلیل که کسی تعریف نکرده خوب طبعن نخوانده ام و این ماجرا در کُل توهم بوده. هر وقت هم به یاد این ماجرا می افتم حس دژاوو به من دست می دهد که گویا پیشتر هم بارها به این فکر افتاده ام. الان هم فکر می کنم که قبلن بارها توی همین اتاق همین پست را نوشته ام و باز معلوم نشده که این کتاب را خوانده ام یا این که ارزش خواندن دارد یا نه. فقط همین یادم هست که کتابش سفید بود با یک کرگدن رنگی. جهت اش هم از راست به چپ بود. شاید هم کرگدن نبوده و اتوبوس بوده که البته چون درش دیده نمی شد و جهت اش از راست به چپ بود پس در انگلستان نمی توانسته باشد چون آن وقت درش می افتاد طرف ما روی جلد و دیده می شد. این آخری هر چه باشد معقول تر و محتمل تر از این است که اوژن یونسکو کتابی راجع به یک اتوبوس بی در نوشته باشد آن هم در انگلیس که دَر این همه مهم است. یا شاید آنجا آلمان بود که در مهم است و کتاب در مورد اتوبوس نبوده و واقعن در مورد کرگدن بوده. گمان کنم آخرش هم معلوم نخواهد شد که این کتاب کرگدن خوانده شده یا بلاخره ارزش خوانده شدن دارد یا نه. ولی یک چیزی روشن است. آن هم این که شما این پست را تا آخرش خواندی. دست کم همین آخرش را خواندی پس نروی بعدها بنویسی یادم نیست پستی راجع به کرگدن را خواندم یا این ها همه اش توهم بوده.


Mar 15 2016

موضع انتخاباتی

دسته: سیاستadmin @ 8:33 am

اولن که نریدن خودش یک ریدن است.‬
دُیُّم این که ریدن به از نریده بُدن خاصه در بهار.‬
.سوم آن که اگر قرار باشد بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنیم، باید راه آهن را انتخاب کنیم.
در نهایت این که این دوره هم به اصلاح طلبان رأی بدهیم که آقا اگر دور از جون این ترم افتاد مُرد، پسرش یا مصباح رهبر نشن و یک رهبر گلابی تر داشته باشیم که سواد اگه نداره حداقل نمره خوب می ده.


Feb 08 2016

قانون شهر یانته

دسته: فرهنگadmin @ 8:34 am

هر انسان، جنبنده یا پِتی که برای مدت کافی در اسکاندیناوی، به ویژه نروژ (و علی الخصوص توابعِ شهرستان) زندگی کرده و اندک بهره ای از شهود برده باشد با «یانته لووِن» یا «قانون شهر یانته» آشناست. شهود البته نه در حد خزنده که در رده ی پستانداران یا بالاتر. یعنی این پِت که گفتم شامل طوطی یا آفتاب پرست نمی شود. خلاصه، کسی که اینجا زیست کرده باشد اگر اسم اش را هم نداند دست کم با مفهوم اش آشنا شده و برخورد کرده. مثلن من گارانتی می کنم که گربه ی شما اینجا بعد از شش ماه این داستان دستش بیاید با این که اسمش را نمی داند.

این قانون شهر یانته ناشی از نگاه متفاوتی به زیستن،‌ فردیت و روابط اجتماعی است و سوسیالیسم و برابری اجتماعی ای که در اسکاندیناوی هست تا بخشی ریشه در این فرهنگ دارد.

برای ما ایرانی های مهاجر و البته تقریبن برای مردم هر پنج قاره این قانون یانته قانون عجیبی است و این تعجب می تواند از این باشد که فراموش کرده ایم که مردم این خطه پیش از آغاز پروسه ی جهانی شدن برای هزاران سال در مسیر جداگانه ای تکامل پیدا کرده اند و حتا از بقیه ی اروپای شمالی جدا افتاده بوده اند. مثل تعارف برای ما ایرانی ها،‌ جراحی کردن و بیرون کشیدن یانته لوون از این جامعه – حتا اگر رضایت بدهند – بسیار دشوار است و نسل ها طول خواهد کشید.

در همه جای دنیا ممکن است برای شما پیش بیاید که مثلن در یک محیط کاری بخواهید طرح های بزرگی در اندازید و چوب لای چرخ تان بگذارند یا کارتان را جدی نگیرند یا به شما نگاه چپ بیاندازند. ولی چنین برخوردی معمولن به این خاطر است که برای دیگران احساس خطر ایجاد کرده اید یا رقابت کاری باعث این امر شده یا کسی ترسیده که ویژگی های خاص شما نانش را ببرد. ولی اینجا خبر چندانی از این رقابت ها نیست،‌ یا حداقل هنوز نیست و مهاجرانی که در این آب و خاک خلاقیت شان به دیوار می خورد یا مثلن همکاران شان از موفقیت نامعمول آنها در کار راضی نیستند معمولن قربانی همین قانون یانته شده اند و بی دلیل مسایل را شخصی می پندارند. قدری هم طول می کشد که دوزاری تان بیافتد که کسی با شما پدرکشتگی ندارد و تا وقتی که همرنگ اجتماع هستید و ماست خودتان را می خورید و کارتان را سمبل می کنید و سرسری انجام می دهید خطری تهدیدتان نمی کند.

این دو رژیم با هم فرق اساسی دارند و حتا اگر سمپتوم ها و نشانه های شان شبیه باشند، ریشه ی متفاوتی دارند. برای تشخیص این دو محیط می توان از یک تست ساده استفاده کرد: اگر همکار هم سطح شما از موفقیت کاری شما ناراحت شد این ناشی از رقابت است و شما می فهمید که جای کسی را تنگ کرده اید. ولی این که رییس شما از موفقیت کاری شما که بدون هیچ احساس خطری به نام او نوشته می شود ناراحت شد درک آن قدری عجیب است مگر یانته لوون را بشناسید. اگر همسایه از این که شما ماشین جدیدی خریده اید ناراحت شد خوب این ناشی از چشم و هم چشمی است و همه جا یافت می شود. اما اگر همسر شما – در یک رابطه ی نرمال و سالم – از ماشین خوب شما ناراحت شد،‌ تنها دلیلش می تواند همین یانته لوون باشد!

حالا این قانون شهر یانته چیست؟

اسم قانون شهر یانته از یک رمان می آید که در آن یک نویسنده ی دانمارکی-نروژی به نام آکسل ساندموس یک شهر خیالی به نام «یانته» را به تصویر کشیده است. شهر یانته نماینده ی شهرها و روستاهای کوچک اسکاندیناوی است که در آن همه یکدیگر را می شناسند و ده قانون در این شهر وجود دارد که به نوعی بازتاب رفتار گروهی جامعه و جبهه گیری جمعی آن علیه موفقیت فردی و تکروی افراد است:

۱. فکر نکن آدم خاصی هستی
۲. فکر نکن به خوبی ما هستی
۳. فکر نکن از ما باهوش تری
۴. خودت را قانع نکن که از ما بهتری
۵. فکر نکن بیشتر از ما می فهمی
۶. فکر نکن از ما آدم مهم تری هستی
۷. فکر نکن در هیچ چیزی خوب هستی
۸. حق نداری به ما بخندی
۹. فکر نکن برای کسی اهمیت داری
۱۰. فکر نکن می توانی به ما چیزی یاد بدهی

نروژی ها اعتماد عجیبی به دولت و سیستم و فرهنگ خود دارند و یکی از دلایل این که دموکراسی موفقی هم دارند همین است که هزار نیروی متضاد در جامعه ی شان نمی لولد که یکی رشته ی دیگری را پنبه کند. اصولن به صورت خیلی بدیهی به سیستم و قوانین بازی از خوب و بد پایبند هستند و این البته از نتایج خوب این اعتماد است. حالا یکی دیگر از نتایج این اعتماد هم این است که وجود یانته لوون رو به رسمیت نشناسند،‌ یا دوست نداشته باشند که راجع به آن حرف بزنند. اصولن در جامعه ای که تا این اندازه و با یک نسبت نود و نه درصدی به دستاوردهای خود افتخار می کند، انتقاد از خود نامعمول و غیر ضروری است و بدیهی است که حرف زدن از یانته لوون هم که نوعی اذعان به جنبه ای منفی است، عبث جلوه کند.

حتا ما ایرانی ها که در اوج نژاد پرستی و توهم خودبزرگ بینی فرهنگ و تاریخ خود هستیم باز هم به صورت شبانه روزی خود یا بخش هایی از جامعه ی خود را نقد می کنیم یا این که جامعه ی چند پاره ای داریم که از یکدیگر نقد می کنند و به نحوی پیکان نقد مان مثل جوالدوز توی گوشت خودمان هم فرو می رود و آن قدر چیز عجیبی نیست که به خودمان بخندیم یا جامعه ی خود را مسخره کنیم. اصولن این ماجرا برای بشر امروزی طبیعی است و من فکر می کنم بیشتر دنیا از توسعه یافته تا در حال توسعه همین طور باشد ولی اینجا چنین چیزی قدری نامعمول است.

گویا که اینجا کسی هم حرفی از این یانته لوون نزده تا همین سال ۱۹۳۴ که آقای آکسل این رمان را نوشته و به موجب آن جامعه به خودآگاهی محلی و مقطعی رسیده باشد. چه بسا اگر این فرهنگ تا این حد صلح آمیز نبود، طرف هم آخر و عاقبت خوشی نمی داشت چون همین رمان اش مصداق شکستن بیشتر آن ده قانون است و ممکن است که مکاشفاتش به هم قطارانش برخورده باشد، چون طرف در کتاب های بعدی اش حرف خود را پس گرفته که منظورم کشور یا شهر خاصی نیست و این مصداق قانون جهانی است.

به تجربه ی من هم تنها راهی که خود این مردم اذعان می کنند که این جامعه چنین قوانین نانوشته ای دارد این است که خود در موقعیت قربانی قرار بگیرند. یعنی امید و آرزو یا حتا توهم پیشرفت و موفقیت کسی را جامعه سرکوب کند و به طرف هم واقعن فشار بیاید. گو این که اگر هم آمد و این قانون یانته را به روی شمای خارجی آورد و پیش شما نالید این به معنای آن نیست که شما هم دل تان را باز کنید، چون آن مصداق این است که در دیزی باز است و من یک چیزی گفتم شما چرا مخالفت نمی کنی و به یادم نمی آوری که حق با جامعه است و نه با شخص من!

یک قیاسی هم هست، و حالا نه به آن شدت ولی در همان جهت، که وقتی حافظ اسد یا صدام انتخابات برگزار می کرد و صددرصد رای می آورد معنایش این نبود که بیایید به هر چیزی که دوست داشتید رای بدهید. معنای اش این بود که ما انتخابات داریم. اینجا هم اگر فرمی به شما دادند و از شما بازخورد خواستند که مثلن چه طور سیستم مان را بهتر کنیم همون جور که از اسمش پیدا است فرمالیته است و معنا و مفهوم آن این است که ما از این فرم ها داریم.

یعنی شما بنویسید که همه چی خوب است و همه راضی هستیم و اصلن چه اصراری هست که چیزی تغییر کند. همین طوری دور هم خوشحال باشیم و از این فرم ها درست کنیم. باور کنید شاید درستش هم همین باشد و آدمیزاد نباید حرص بزند برای تغییر و موفقیت. و گرنه از آن ور بام می افتیم و زمین آلوده می شود و شرکت ها سیاستمداران را می خرند و همه نابود می شویم. چه بسا توسعه ی پایدار اصلن همین طوری اش درست است. اصلن شما که این پست را می خوانی خودت فکر می کنی کی هستی؟ و اصلن روی چه حسابی فکر می کنی آدم خاصی هستی؟ یا کاری بلدی؟ یا اصلن چیزی سرت می شود؟ بنشین صبر کن اتوبوس راه بیافتد با هم برویم! والا با این [قا]نوناشون!


برگ پسین »