آوریل 18 2017

زیرِ خاکِ مریخ!

دسته: پراکندهadmin @ 8:52 ب.ظ

 

خودم جرأت نمی کنم به این رویا (تخیل/توهّم) تازه تکرارشونده‌ام زیاد فکر کنم. هربار که یادم می آد حالم یک طوری می شود. داستان اما از این قرار است:


صد یا دویست سال از زمان کنونی ما گذشته بود. ادامه ی پروژه های ناسا و ایلان ماسک و دیگران هم برای رفتن به مریخ ثمر داده بود اما تغییر اتمسفرِ مریخ بسیار دشوارتر از آن چیزی شده بود که تصور آن می رفت. وضعیتِ زمین بدتر و ناپایدارتر می‌شد و باید حتمن پروژه‌ی مریخ به موفقیت می‌رسید که ناگهان یک طوفان سهمگین در بهرام زیرساختِ تکنولوژی محدود روی این کره را نابود کرد و ساکنانِ سیاره در عرض چند سال و بدون امکانِ کمک‌رسانی از زمین زیرِ خاکِ سیاره ی سُرخ مدفون شدند. پروژه ی مریخ به طور کلی شکستِ تلخی خورد و تمام بودجه‌ها قطع شد. انسان تا مدت‌ها به جای آن روی تکنولوژی شبیه‌سازی زندگی انسان به جای حیات بیولوژیک اش زمان گذاشت تا دست کم اطلاعاتِ حیات و تمدن ما برای دیگرِ ساکنانِ احتمالی هستی باقی بماند. پروژه ای که کم کم به نتیجه هایی رسید و پیشرفت کرد تا این که حتا مردم معاصر می‌آمدند که اطلاعاتِ دلخواهی از زندگی شان را ثبت کنند و به صورت دیجیتال در شبیه سازی باقی بمانند.

این گذشت تا پس از چند سال سر و کله‌‌ی کسی پیدا شد که پروژه ی مریخ و دانش و امکانات خاک خورده اش را احیا کند؛ اما این بار به منظوری کاملن متفاوت: برای دفن کردن یک کُپی از دیتاسنترهای شبیه‌سازی‌ها داخلِ خاکِ مریخ. به طوری که در صورتِ افتادنِ اتفاق ناگواری که زمین انتظارش را می کشید، شبیه‌سازی‌ها در سیاره‌ی دیگری از زمین بختِ موازی‌ای برای ادامه یافتن پیدا کنند. عملیات دفن هم باید در عمق کافی انجام می شد که تأسیساتِ شبیه سازی به طور خودکار و بدون دخالتِ انسان (حتا بعد از انقراضِ‌ او) از گزندِ شهاب‌سنگ‌ها و تغییراتِ زمین‌شناختیِ مریخ هم در امان بمانند و تا مدت طولانی به کار خود ادامه بدهند. در این میان داده‌باستان‌شناس (Data Archeologist) ها هم زندگی گذشتگان (و از جمله من و شما) را بر اساسِ داده های پراکنده ای که از دیتاسنترهای زمانِ ما باقی مانده بود شبیه‌سازی کرده بودند؛ بر مبنای عکس‌ها و ویدیوها و حرف‌ها و رفتارهای ثبت شده و رمزنگاری‌ نشده‌ی ما و اتفاقات بین‌شان را هم حدس زده بودند…

به اینجا که می‌رسید این ترس من را فرا می گرفت که نکند ما هم اصلِ آن شخصیت ها نبوده ایم و به جایش شخصیت‌های آن نسخه ی شبیه‌سازی‌شده هستیم. شبیه‌سازی‌ای آن قدر دقیق که درک‌اش از واقعیتِ واقعی – که ما شخصن هرگز تجربه نکرده‌ایم – آسان نباشد. یعنی بدن‌های فیزیکیِ این نقش هایی که بازی می‌کنیم قرن هاست که پوسیده، ولی این بدن دیجیتال مان که نه از گوشت، که از از حروف و کُد تشکیل شده به راهِ خود ادامه می دهد و در کسری از ثانیه قرن‌ها جلو می‌رود.

چه بسا ما آن نسخه‌ نباشیم که چند قرن پیش‌تر‌ زیرِ خاکِ زمین مُرد. آن باشیم که زیرِ خاکِ بهرام مدفون به زندگی خود ادامه داد!


مارس 01 2017

این با من فقط …

دسته: رویا،شخصی،فرهنگadmin @ 1:19 ب.ظ

در دوران دبیرستانِ ما یک جوکی بود که گویا مردی ناکام از دنیا می رود و قبل از این که به جهنم بیاندازندش، اعضا و جوارح اش به سخن در می آیند و علیه او شهادت می دهند. چشم هایش دهان باز می کنند که این با ما به نامحرم نگاهِ هرزه کرد. دستش به حرف می آید که این دستِ بزن داشت و با ما همسرش را به باد کتک می گرفت. پایش به زبان در می آمد که این با من فلان کارِ بی ناموسی را کرد و مثلن به آن تیم نامحرم گُل زد. یا دماغ اش به فین فین می افتد که این با من – چه می دانم – فلان جای نامحرمی را بو کرده بود. خلاصه که یکی یکی به درگاه خدا شکایت می برند و صاحب خود را می فروشند تا این که آلتِ طرف به صدا در می آید که آقا همه ی اینها را رها کنید. این نادان یک عمرِِ آزگار با من فقط شاشید! [خنده ی حضار]. خدا هم که گویی می خواسته او را ببخشد،‌ از این که این بنده از آن نعمتِ الهی هیچ بهره ای نبرده بوده خشم می گیرد و او را می اندازد تهِ جهنم تا درس عبرتی شود.

حالا جزییاتش خاطرم نیست. این که تیمِ نامحرم اش قرمز بوده یا آبی و اگر پرسپولیس بوده این که گل زده و پرسپولیس سوراخ شده که امرِ‌خیری است و پس گناه‌اش کجاست. یا اینکه اگر همسری اختیار کرده بوده پس چه طور تجربه ی مقاربت نداشته. توقعاتِ مردم زیاد است. پس آدم به محرم اش گل بزند؟ یا به ناموسِ خودش تجاوز بکند؟؟

* *‌ *

به هر حال آن روزها باورِِ من به آن لطیفه در همان حد و اندازه های اعتقادِ به کتاب های دینی بود. ایران که هنوز اروپا نشده بود و بیشتر ما هم ناکام بودیم. خوب آدم نگران می‌شد که نکند روزی واقعن اعضا و جوارح ما هم – زبانم لال – به سخن در آیند و یکی هم آن وسط سوتی بدهد که این نادان با من فقط ادرار کرد. درست است که احتمالِ این که چنین جوکی درست از آب در بیاید ناچیز است ولی در راستای همان «دفعِ خطر احتمالی» که در مدرسه می‌خواندیم همین هم می توانست نگران کننده باشد.

باری البته من تا مدت ها بعد از آن هم غلط خاصی با عضو شریفه نکردم و فقط قضای حاجت بود. اما امروز خیلی بی ربط به یادِ این جوک افتادم. یعنی از خواب که بیدار می شدم نمی‌دانم از کجا به سرم زد که واقعن اگر انسان هیچ وقت دوزاری اش نمی افتاد که این آلت‌ها برای چه به او وصل اند و به چه دردهایی می‌خوردند چه وضعیت مسخره‌ای می‌داشتیم…

*‌ *‌ *‌

این سناریوی دور از ذهن را در نظر بگیرید که همه‌ی ما از طریق دیگری تولید مثل می‌کردیم. مثلن از راهِ لقاحِ مصنوعی، یا هاگ، یا قلمه زدن تکثیر می شدیم ولی این اندام های جنسی هم‌چنان به ما وصل می‌بود. با این فرض آیا این دریغ بزرگی نمی‌بود که این همه انسان به دنیا می‌آمدند و می‌رفتند و با این همه اختراع و اکتشاف و نو آوری حتا به عقل‌شان نمی‌نرسید که با فلان‌های‌شان کارهای دیگری هم می‌توانند انجام دهند؟ دریغ نبود اگر تنها دست به ادرار می‌زدند و از این جهان فانی رخت بر می‌بستند؟ به قولِ ابوریحان بیرونی استفاده از این معامله را بدانم و بمیرم بهتر است یا اینکه نادانسته از این دنیا بروم؟ حتا اگر این استفاده دیگر امتیاز تکاملی ای برای تنازع بقا هم نمی‌داشت.

چنین جامعه ای از آن شهرِِ احمق ها هم عجیب تر نمی‌بود؟ همان جایی توی کارتون پینوکیو که مردم‌اش آب و آرد می‌خوردند و جلوی آتش شکم های شان را ورز می‌دادند تا این مخلوط آن داخل تبدیل به نان بشود. و یا که گربه نره و روباه مکار پینوکیو را فریب داده بودند که این سکه ی طلا را بکار تا درخت اش سبز شود…

* * *

در همین افکار بودم که چه خوب که بیدار شدم و این کابوس هم گذشت و ما در شهرِ احمق‌ها زندگی نمی‌کنیم. که خوشبختانه طرزِ مصرفِ اعضای بدن‌مان را می‌دانیم. که شک و تردید به سراغ‌ام آمد که نکند من اشتباه می‌کنم. و ناگهان فهمیدم که این جوک تا حدود بسیار زیادی حقیقت دارد و حال و روزِ اکثریت قریب به اتفاق ما در این دور و زمانه را می گوید که با اعضای بدن‌مان و استفاده‌های اساسی‌ای که با آنها می‌شود کرد آشنا نیستیم و آموزش هم ندیده‌ایم. یعنی خدا آن روز را نیاورد که علیهِ‌مان شهادت بدهند چون باور کنید که تقریبن همه‌ی ما تا پایانِ عمرمان با آن عضوِ مقدس هیچ کاری نمی‌کنیم و دست نخورده توی قبر خاکش می‌کنیم.

و اگر فکر می‌کنید اغراق می‌کنم و قبل از این که نگران بشوید و به آنجای‌تان دست بزنید که سر جایش هست یا نه، بگویم که آن عضو شریفه، آن اندامی که با او حتا ساندویچ هم درست نمی‌کنیم، هات‌داگ که نه آن یکی، نام‌اش اندامِ مغز است!

*‌ * *

بیشترِ ما به دنیا می‌آییم و می رویم و همه‌ی آن کارهای معمولی روزمره را با مغزمان انجام می‌دهیم: به محرک‌ها واکنش نشان می‌دهیم. مثانه‌ی‌مان را کنترل می‌کنیم و با ایشان جیش می‌کنیم. بعضن فکر می‌کنیم و اندیشه می‌ورزیم. علم و دانش تولید می‌کنیم. یا یک نوشته‌ی وبلاگی را تمام نکرده قضاوت می‌کنیم…

همه‌ی این کارهای روزمره و بدیهی را با مغزمان انجام می‌دهیم، اما تقریبن همه‌ی ما اصلِ آن فعالیتی را که با این اندام می‌توانیم بکنیم فراموش کرده‌ایم. به طوری که بین این همه حالات و تنظیماتی که دارد – که به آنها altered states of conciousness هم گفته می‌شود – همه را بی‌خیال شده‌ایم و هر روز یا زده‌ایم کانالِ یک و یا فوقِ فوق‌اش کانالِ دو،‌ یعنی خلاقیت به خرج داده‌ایم و گاهی موقع دیدنِ رویا یا فرض کنید لحظه‌های اُرگاسم و خلسه‌ی چند لحظه‌ای زده‌ایم کانالِ دو. توی همین دو تا کانال برنامه‌ی کودک‌مان را تماشا کرده ایم و بعد از آن یک آخوندی آمده و رفته، بعد یک آخوندِ دیگر با عبای رنگ دیگر آمده و رفته. وسطش هم محض استراحت تبلیغ بانک ملی و آخرش هم مسواک و لالا. این‌ها همه یعنی بلا نسبت ما با مغزمان فقط شاشیده‌ایم.

حالا اگر من اینجا تبلیغ سطوح دیگر آگاهی را می‌کنم لزومن راجع به موادِ روان‌گردان حرف نمی‌زنم. این هست که دنبال ساقی‌ نگردید. ساقی شما یعنی جرأت و آزادیِ تخیلِ شما. اگر ساقی‌تان را در بنده کرده اید، آزادش بگذارید. حالا لازم نیست  مثلِ‌ من از بچگی آلبالو و گیلاس چیده باشید. ولی هر کس روش‌های خودش را دارد. خلاصه که روش‌اش را خودتان بهتر از هر کسی می‌دانید. اما هر کاری که می‌کنید این کانال‌های ماهواره‌ی مغزتان را تجربه کنید چون این عضو هزاران «ستینگ» دارد. به تعداد آدم‌ها راه هست برای رسیدنِ به خدا. بعضی رقص و سماع یا تکرار موسیقی و وردو دعا، برخی مدیتیشن و تمرین های تنفسی، بعضی نماز و آیین های دینی یا معنوی،‌ برخی مثل رسولانِ خدا بعد از تشنج و حملاتِ صرع دریافتِ وحی می کنند. بعضی قبل یا بعد از خواب، یا بعضی تصادفن از مرگِ‌ حتمی نجات پیدا می کنند و با مغزشان جاهایی می روند که آدمی که تجربه‌ی نزدیک به مرگ نداشته و بوسه نزده و برنگشته هرگز نمی رود. از هر راهی که می‌خواهید بروید ولی یک سری به آنجاها بزنید که به قول شیخ‌الشیوخ مک‌کنا مردنِ بدون این تجربه مرگِ در ناکامی است – ارجاع به همان جوکِ بالا.

* *‌ *

تجربه‌ی سطوحِ دیگر آگاهی و موقعیت های اسرارآمیزِ دیگری که مغز می‌تواند در آن قرار بگیرد،‌یک خوبی‌هایی دارد. اول این‌که دوزاری‌های گیر کرده‌ی آدم را جا می‌اندازد. چون گاهی وقتی که مغزِ‌ در حالت معمولی هوشیاریِ‌ روزانه نیست اتفاقات جالبی درش می‌افتد. مثلن دپارتمان های مختلف‌اش که معمولن با هم حرف نمی‌زنند شروع می‌کنند به نامه‌نگاری با یکدیگر و گاهی تلگراف و ای‌میل. شما با حجم بسیار زیادی از اطلاعات رو به رو می شوید و زاویه‌های نگاهِ غیر منتظره و غیر متعارفی به آنها نگاه می کنید که به شما راهِ حل‌های جدیدی را نشان می‌دهند یا برون‌رفت های کاملن دور از ذهن را برای خروج از بحران‌های زندگی (یا حتا «تله‌های ادراکی») پیشِ پای شما می‌گذارند. یعنی این امکان را می‌دهند که آدم الگوها و عادت‌های تکراری و عمل‌کردهای خودکارش را که در نقطه‌های کور مخفی شده‌اند پیدا کند و از آنها آگاه شود.

اگر تصمیم گرفتید برای تجربه ی سایکدلیک از موادِ شیمیایی استفاده کنید حتمن راجع به آنها مطالعه‌ی کافی بکنید و برای مهمانی و پارتی و خوش‌گذرانی هم از این چیزها وارد سیستمِ خودتان نکنید چون ارزش این تجربه ها بسیار بیشتر از محدود شدن به تفریح و چند ساعت خوش بودن و تصویر شنیدن و رنگ بو کردن است. بعضی از این تجربیات و حجمِ اطلاعاتی که درآن سطوحِ خاص دریافت می‌کنید ممکن است ماه‌ها و شاید چندین سال طول بکشد تا هضم شوند. در مورد من که این تجربه یا تصادفی و فیزیولوژیک بوده و یا سه چهار بار که با مقدمه و موخره و در محیط‌ِ بسیار سالم و با آدم های فهمیده بوده و به صورتِ گایدِد مدیتیشن بوده، جاهایی رفته‌ام و برگشته‌ام که بعضی‌هایش را تازه دارم حدس می‌زنم که این پس کجا بود و این چیزهایی که من دیدم اصلن چه بودند و چرا و چگونه این طوری کارگردانی شده‌بودند.

خلاصه که یک کارگردانِ زبده آن طرف منتظر است که چیزهای عجیبی را به شما نشان بدهد. حالا آن ذهنِ ناخودآگاه شما است یا موجودات فرازمینی که با ما ارتباط می گیرند یا ندای معنوی است که از عالم غیب می رسد را من کاری ندارم. اینها داستان های ساده سازی شده ای است که باورش به سلیقه ی افراد بر می‌گردد. اما هر چه که هست که به نظر من اگر آدم بدونِ چنین تجربیاتی از دنیا برود یعنی که با این مغزش – بلا نسبت – فقط شاشیده است.

*‌ *‌ *‌

خلاصه حواس‌تان باشد که اینجا را خوانده‌اید و دیگر نمی توانید حاشا کنید. من که در حدّ بضاعت خودم از بکارت در آمده‌ام و اگر خدایی ناکرده روز حسابی در کار باشد و از من پرسش شود که با این سیستم اعصابی که به تو وصل بود چه کارهایی کردی، نمی‌گویم که هیچی فقط درس گوش کردم و شب‌ها هم خوابِ رنگی دیدم و یادم رفت. حواس‌مان باشد آن روزی که بندگان مقربِ خدا را سوار بر بالِ فرشته به بهشت بی‌کران می‌برند، ما را با همه‌ی خصلت‌های خوب و کارهای نیکو و ارزنده‌ای که کرده اید داخلِ آتش قهر الهی نیاندازند و جلز و ولزمان مثل همبرگر در نیاید که آن روز مثل آن هم وطنِ شیرین زبانِ مان در آن جوک دیگر کاری از ما ساخته نخواهد بود.


فوریه 21 2017

صفر یا پنج؟

دسته: سفرنامه،شخصیadmin @ 9:36 ب.ظ

از ینگه ی دنیا که دو ماه و نیم پیش برگشتم به وسوسه افتاده بودم که جمع و جور کنم و یه چند وقتی برگردم همون جا که بی رحمانه یک پروژه ی ده هفته ای خورد توی بساط؛ در تاریکی زمستون، بدون مرخصی و شامل کریسمس و سال نو. اونجا هم خوردم به پستِ ایده دزد و باندش که در جریانید. برنامه تغییر کرد و در این فکر بودم که اون ده هفته هم بین بیداری و خواب قطبی، در بازی با سرنوشت و دیتا و ناموس مردم بگذره و بعدش کارم رو ترک کنم و در اولین فرصت برگردم آمریکا که چترم رو سان فرانسیسکویی جایی پهن کنم و زیر سایه ی سرمایه داری زندگی جدیدی رو آغاز کنم.

پروازم به آمریکا هم درست مصادف شد با همون یک هفته ای که ترامپ زد توی برجک ایرانی ها و اتباع شش کشور دیگه. در حالی که هموطنانم در فرودگاه های آمریکا از حقوق امثال من برای ورود به کشورشون دفاع می کردند، من در این فکر بودم که چه بلیطی بخرم و کجا برم که آفتابش زیاد باشه و نارگیلش درشت…

در یکی از همون شب های بلاتکلیفی در اسلوی تاریک با دختر خانم موقر و هیپی مسلکی آشنا شدم که اسم خودش رو عوض کرده بود و گذاشته بود بابونه. البته آشنایی با بابونه خانم هم توفیق اجباری بود چون در واقع اول دوستم با ایشون – در چند دهم ثانیه – آشنا شد و بابونه چشمش رو گرفت. در حالی که پای راستش داخل کلاب بود و پای چپ اش بیرون، عجله ای سپردش دست من که به دست نامحرم نیافته تا خودش یک ربع بره جایی و برگرده.

من هم چون بافِر حافظه ام کمه، یک ربع که شد بیست دقیقه، ساعت گذشته از دوی نصفه شب، همه چیز یادم رفت. دیدم که دم در بده و از خودم پذیرایی کردم و با ایشون طرح دوستی ریختم. البته دوستی معمولی!

خلاصه این خانم هم طبق معمولِ بخت و اقبال من در اسلو طالع بین و منجم از آب در اومد. یک توضیحی هم بدم که اگر در تروندهایم بیشتر دوستانم رو شعبده بازها و شامورتی بازها تشکیل می دادند، در اسلو نفهمیدم چه طور شد که بیشتر حشر و نشرم با رمال ها و فالگیر ها و جادوگرها رقم خورد. یعنی اگر اون سال ها زبان و ادبیات حولِ تکنیک های «دابل لیفت» و «کلاسیک فورس» و «فالس شافل» و زاویه ی دید و نقطه ی کور می گشت الان محور کلمات شده فرکانسِ انرژی کریستال و رنگِ «اورا» و قطر سوراخ چاکرا. خلاصه اگر گذری شاهد بودید که چهارتا حرکت یاد گرفته بودم و براتون شامورتی بازی در کرده بودم، اگر جایی پیش اومد که مسلمون نبودم و تک دل کسی رو بریده بودم، مزاح بوده و به دل نگیرید. اگر پس فردا هم دیدید جن و پری و ارواح رفتگان رو احضار می کردم به همون ارواح حلالم کنید!

به هر حال برگردیم به بابونه. اوایل اش به نظر می رسید که من دارم مخ اش رو می زنم ولی در اصل بابونه خانم داشت مخ من رو می زد. در نهایت هم گفت که تو انرژیِ فلان رنگی داری و من باید روت جادو و جمبل بکنم. این شد که توی خونه اش که پر از بودا و دودِ عود و پشتی و بالش های عجیب و سنگ و کریستال و کابوس گیر بود یک جلسه ی افتخاری رایگان ترتیب داد و آخرین تکنیک هایی که یاد گرفته بود رو روی من تمرین کرد. از جمله ی کارهایی که کرد این بود که انرژی های سیاه درون ام رو جمع کرد و در حالی که چشمام بسته بود و مثل ماهی مرکب ازم انرژی سیاه در می اومد ناگهان یک بادکنکی چیزی بالای سرم ترکوند که از صداش ریدم توی خودم. و اون انرژی ها ناپدید شد.

نتیجه این که در دو جلسه بر اساس سوال هایی که از روان ناخودآگاهم پرسید و با مطالعه ی انرژی سنگ ها و اشعه های کیهانی و بررسی موقعیت ماه در برج های فلکی مشکلِ کارِ من رو فهمید.

نسخه ی نهایی پزشکی حاذق بابونه هم این بود که من در آستانه ی یک تغییر اساسی در زندگی هستم و برای این که این تغییر به درستی برگزار بشه باید برگردم به اصل ام. و برای این که مدتی با انرژی های منفی و امثال ایده دزد و باندش در نیافتم، و یاد بگیرم که با همه دوست باشم باید برم به نزد اورانگوتان ها و دل رو بزنم به جنگل های استوایی. یعنی به روایتی از شهر و تمدن و از جنگلِ بتون و سیمان خارج بشم و برم به جنگل طبیعی تا تعادلم رو باز پیدا کنم.

من هم تا قبل از تراپیِ بابونه و این که این چیزها رو از ناخودآگاهم بکشه بیرون و این کلمه ی tropical rainforest رو توی دامنم بندازه نمی دونستم جنگل چی هست. فکر می کردم جنگل یعنی جنگل؛ یعنی درختِ زیاد. بابونه هم فهمید که که من فرق بین انواع جنگل رو نمی دونم و خلاصه توضیح داد که خودت رو گول نزن و تایلند و جنوب اسپانیا و سوسول بازی ساحل کاراییب فایده نداره. باید جنگل بارانی استوایی باشه، یعنی باید بری به اعماق آمازون یا بالی در اندونزی اونجا که اورانگوتان هست و خزنده های عجیب و غریب و عنکبوت های نیم متری.

در این اثنا خودش بارش رو می بست که از این کشور که زادگاهش هست بره و احتمالن دیگه بر نگرده. من هم که حاضر و آماده بودم و شدیدن ایده گرفته بودم. یک هفته ای شب ها رو مطالعه کردم که جنگل کیست و اقسام آن چیست. مستند های دیوید اتنبرو رو در مورد قورباغه ها و حیات وحش و برگ های چند متری درخت های استوایی تماشا کردم. و از جمله از پشت تلویزیون فهمیدم که اون بوی گم شده ی جنگل های گیلان که در توندرا و تایگاهای نروژ پیدا نمی شد اصلِ اوریجینالش اونجاست. شب ها هم خواب می دیدم که قورباغه شده ام و جست و خیز می کنم. خلاصه عینِ وزغ دورخیز کرده بودم که بپرم وسط آمازونی جایی.

اما پای عمل که افتاد کم آوردم وشیرجه نزدم و پام سست شد. گرونی بلیط استوایی رو بهونه کردم و این که هر مسیر رفت و برگشت یک شبانه روزه و به یک هفته مرخصی نمی ارزه. که من اینجا کار و زندگی دارم و استوا باشه برای بعدن. دوباره اطلس نارگیل ها رو پهن کردم روی میز و بهینه سازی کردم که بین این همه نارگیل نزدیک ترین اش رو نشون کنم از نظر جمیع عوامل و فواصل. از جمله حس و حال و طول پرواز و قیمت بلیط و میزان بارش و سایز پشه و فرکانس و لهجه ی ادا شدن قور توسط قورباغه های محل.

نیت کردم و ماه کامل بود و قرعه افتاد به یک نارگیل در جزایر قناری، جنوبی ترین نقطه ی اروپا با یک پرواز مستقیم. جایی که در واقع خاک قاره ی آفریقا و صحرای غربی بوده و پیشکسوت های کریستف کلمب اشغالش کردند و الان به جای اینکه مثلن در قلمرو عبد الاله ابن كيران رییس جمهور مراکش باشه افتاده در خاک شینگن.

قبل از سفر هم دیدم که سر پیری، مجردی سفر کردن از من گذشته. یک زن و بچه هم پیدا کردم و همه چیز کامل، خانوادگی رفتیم به جزیره. جای شگفت انگیزی که هم جنگل داشت و هم دریا، هم دشت و هم صحرا. یک هفته هم بدون ایده دزد و باندش گذشت و راستش همه چیز یادم رفت. این که قبل از اون زندگی چه شکلی بود و من کی بودم و چی کار می کردم همه اش یادم رفت. یکی دو بار فکر می کردم که نکنه زن و بچه ام رو ول کردم و اومدم اینجا و یادم افتاد که من زن و بچه ندارم و اگر چیزی هست همین هاست که با من هستند. خلاصه این یک هفته بهترین تجربه ی این سال های اخیرم بود و در یک چشم به هم زدن مثل یک ماه گذشت.

حالا برگشتم و روز از نو روزی از نو. البته حالم خیلی بهتره. از یک طرف اسلو چشم ام رو دور دیده و چند وقتی که نبودم روشن تر شده و جای امید هست. برگشتم به دفتر کار قبلی و پیش همکارهای قدیمی و این کار و دفترِ اسلو رو خیلی دوست دارم. بیشتر از قبل. زن و بچه ی گوگولی و مهربون هم پیدا کرده ام که درسته که یک شهر دیگه هستند ولی من رو با معایب ام پذیرفته اند. حداقل در اون یک هفته که این طور بود. اینتویتیو (شهودی؟) هم هستند و آنتن و دماغو و فرمانبردار هم نیستند. خلاصه مگر آدم از زندگی چی می خواد؟

الان جنگل های استوایی یادم رفته و به فکر اینم که اگر سریعن یک جفت دوقلو هم بیاریم یک هویی از تنهایی در می آم و تبدیل می شم به خانواده ی پنج نفره. جمعیت کره ی زمین هم گیرم دو نفر بیشتر می شه.

در جریان باشید خلاصه که ممکنه عن قریب زن بگیرم که همه تون از دستم راحت شین. حالا دوقلو ضروری نیست و راه حل های کمتر از پنج هم وجود داره.

باری، سوالِ جدید اینه که صفر، یک، دو، سه، چهار، یا پنج؟ کمتر که امکان پذیر نیست، بیشتر هم راه نداره الان.

رأی بدید مثل رنگ و منوی کافه دموکراسی اش کنیم.


فوریه 01 2017

سالگرد

دسته: سفرنامه،شخصی،فرهنگ،فلسفهadmin @ 11:33 ق.ظ

دیروز دقیقن یک سال شد که اومدم اسلو، سر کار و خونه و زندگی جدید. اینجا پایتخته و سه چهاربرابر بزرگ تره. قحطی آدمیزادش به شدتِ تروندهایم نیست که هشت سال درش زندگی می کردم. مهاجرانش بیشترند و چندفرهنگی تره. در مجموع راضی ترم. وقتم آزادتر شده و فقط یک کار اون هم از نوع کارمندی دارم و بلاخره بعد از چند سال فرصت پیدا کرده ام گاهی با خودم تنها باشم و فهمیده ام که خودم کلی حرف نزده داره با من. زندگی در تنهایی اذیت ام می کرد ولی عادت کردم.

در طول هفته معمولن زیاد کار می کنم و سرم توی کار خودمه. بعدش هم چون کافه ای در کار نیست کتاب می خونم یا با اینترنت ور می رم. اگر جلسه ای نباشه ترجیح می دم در تمام هفته با کسی حرف نزنم. یعنی حرف زدنم می شه تایپ کردن و از فَکم جهت برقراری ارتباط استفاده نمی شه مگر در مواقع تلفن یا آخر هفته. آخر هفته ها هم یا مثل عقده ای ها برای جبرانِ دوران کافه می رم مسافرت. و یا پارتی و مهمون بازی می کنم و خلاصه از این عادت هایی که از سرم نیافتاده هنوز. زندگی ام هم ریتم طبیعی ۲۴ ساعته اش رو بازیافته و هم ریتم خرافاتی ۷ روزه به اش تحمیل شده.

به جز اینها زندگی فرق چندانی نکرده. دوستانم همون مدل قدیم و با همون پترن های پیشین هستند. توی تروندهایم جامعه ی ایرانی خیلی کوچک بود و با ایرانی که من می شناختم خیلی فرق داشت. برای همین خیلی زود و نسبتن کامل توی جامعه ی میزبان افتادم. الان اگر کالیفرنیا هم بگذارندم با وجود آپشن های بهتر در بین ایرانی ها احتمالن باز هم برم سر و وقت محلی ها. آمازون هم اگر برم چه بسا اکسپَت های ایرانی و توریست های نروژی رو رها کنم و بین اون مردم زندگی کنم.

الان که شکم ام سیره و زیر پام سفته (شاید خیلی این طور نباشند)، بزرگ ترین مشکل زندگی ام فلسفیه و مربوط به خودم نیست. مربوطه به اینه که چرا بیشتر آدم ها (شاید نود و نه درصد) چه در خیابون و چه در فیس بوک، چه خنگ و چه باهوش، مخ شون دست خودشون نیست و برنامه ریزی شده اند (و حالی شون/تون هم نیست).

خلاصه این افکار مالیخولیایی (که البته سالم ترین مدل افکار هستند و در جامعه ی مریض ما مالیخولیایی قلمداد می شن) در ترکیب با تنهایی و سرمای این نروژ این ایده رو روز به روز در من تقویت می کنه که آقا برو. بکش بیرون. از این تمدن بکش بیرون. بیرون کشیدن هم دو راه داره: درونی و بیرونی.

درونی اینه که برم مرتاض و جوکی بشم و یک گوشه ای مدیتیشن کنم و روزی یک گردو بخورم و در خودم فرو برم. حالا مثلن گاهی بیام بیرون کتاب بخونم یا بنویسم یا مثل گربه بگیرم بخوابم. که این کارا از من بر نمی آد و از گرسنگی و بیماری تلف می شم.

بیرونی اش هم اینه که برم استوا و مناطق حاره، میوه های گرمسیری بخورم و در جامعه ای بدون قید و بند دولت و قراردادِ فامیل و اینها در هم جواری انسان های مشابه دیگه سر کنم. که این هم جور در نمی آد چون پشه ترتیب من رو یک شبه می ده و به فرداش نمی رسم.

اینه که دوباره فکر پرداخت قسط خونه و تحویل پروژه و این چیزهای روزمره پیروز می شه و رویای من رو به وقت خواب موکول می کنه.

خلاصه یک سال دیگه هم گذشت. و من هنوز مهره ای در این ماشین تمدن هستم که هیچ کس نمی دونه چه طوری کار می کنه ولی بعضی ها شنیده اند که به پت پت افتاده و منتظرند ببینند این پیچ رو هم رد می کنه یا نه. یا این که اون تصادف گنده هه اول خودش می‌آد، یا صداش.


ژانویه 22 2017

جذر

دسته: سیاستadmin @ 5:45 ب.ظ

امروز سر کار یک مورد پیش اومد که باید مثلن از جمعیت کشور جذر می گرفتیم. حالا مهاجرای اینجا مثل خودم زبون شون درازه و از کشورهای پرجمعیت تر می آن و اگر مثلن به شون بگی جذرِ نروژ یا سوئد می گن مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه. از طرف دیگه شاید یکی اعتراض کنه که مگر می شه از آدم سه بعدی رادیکال گرفت چون یک و نیم بعد چیزیه بین خط و صفحه که اصلن معلوم نمی کنه چی هست، که حالا بخواد به درد بخوره یا نه. در این راستا یک نمونه ی گذری یادم افتاد که اینجا هم قبلن به اختصار اشاره کرده بودم و الان براتون توضیح می دم که این کار رو می شه کرد یا نه.

اورانگوتان

شاید بدونيد كه به ازای هر اورانگوتان زنده در جهان یک بونوبو، دو گوریل، سه شامپانزه و صد و هفتاد هزار انسان وجود داره. این یعنی جمعیت اورانگوتان ها، بونوبوها و بنا بر گزارش هایی گوریل ها حتا از جذرِ جمعیت هفت میلیاردی ما انسان ها هم کمتره. به عبارت دیگه جمعیت انسان ها از مجذور جمعیت اونها بیشتره. حالا این رو می شه با هزار مقایسه توضیح داد. یک راهش اینه که مثل صبحگاه مدرسه آدم ها رو واستوند و یک سطرشون رو داد به اورانگوتان ها که اورانگوتان کم می آد یا هر مدل دیگه. ولی باز هم برای روشن شدن بیشتر من اینجا با قید مثال و رسم شکل براتون توضیح می دم:

فرض کنید شما برای تعطیلات می ری جزایر بالی و همین طوری رد می شدی که ناگهان یک نارگیل درشت پیدا می کنی. می ری طرف نارگيله که ناگهان یک اورانگوتانِ بچه پر رو می آد به ات گیر می ده که بچه ی کدوم محلی. شما هم کل می اندازی و خلاصه می گی کم نیارم که که فک و فامیل طرف جمع می شن و هی بیشتر و بیشتر می ريزن وسط. زنگ می زنن اندونزی از اونجا هم می آن و از تو باغ وحش های جهان هم خلاصه همه شون جمع می شن و در نهایت همه ی جمعیت چهل هزار تنی اورانگوتان های جهان یک طرف و شما یک طرف. اون هم به بهانه ی یک نارگیل که همه می دونیم فقط یک بهانه بوده. بین شما و اورانگوتان های جهان نبرد رخ می ده و شما کظم غیظ رو می گذارید کنار و مجبور می شید که دست تنها و بدون اسلحه یک تنه حریف همه شون بشید. هر قدر هم مثل کیل بیل از اینها می کشید باز هم می بینید که تمومی ندارند و خوب از ابتدا هم این کارشون حرکتِ بسیار نامردی و غیر انسانی ای بوده.

حالا گیریم شما شانس بیارید و قسر در برید و برگردید خونه برای والدین تون چغلی کنید که چه اتفاقی افتاد. اون ها هم خیلی شاکی برن سراغ مدیر و ناظم جهان در کاخ سفید یا سازمان ملل و کار دیگه از دست شما خارج بشه. عمو ترامپ هم با جدیت به والدین شما قول بده که این پرونده رو پیگیری می کنه و در آخر حکم جهاد صادر کنه که نوع بشر همه باید جمع کنن برن اندونزی. یعنی یک عالمه آدم که اونجا هستند، بقیه هم پاشن برن و حق اورانگوتان های جهان رو کف دست شون بگذارند.

یه حساب سر انگشتی می کنیم. از این هفت میلیارد انسان اگر به سبک بیشتر کشورها خانم ها رو از خدمت سربازی مستثنا کنیم سه و نیم میلیارد می مونه. پسران زیر هجده سال هم یک میلیاردی هستند که با جمعیت پیر و از کار افتاده می شن یک و نیم. با حذف اونها هم از ارتش جهان حدود دو میلیارد نفر باقی می مونه در نسبت خطی با ارتش بیست میلیونى خودمون (جمعیت ایران در طولِ‌ قرن بیست و یکم یک درصدِ جمعیت جهانه). حالا اگر همه ی این دو میلیارد رو دست خالی هم بفرستیم به اندونزی، برای هر اورانگوتانی که به شما حمله کرده بود ۵۰ هزار نفر انسان تخصیص داده می شه که می تونه بزنه دخل طرف رو بیاره. یعنی هنوز از اون ۴۰ هزار تایی که به شما حمله کرده بودند باز هم بیشتر. و فرقش اینه که اینها هم دیگه نمی تونن برن چغلی کنن و والدین شون رو بیارن وسط. چون مادر و پدر و مادربزرگ و نوزاد اورانگوتان همه خودشون در حال نبرد هستند، عین فیلم ۳۰۰.

می بینید که ترامپ با این ابتکار نه تنها ترتیب اورانگوتان ها رو می ده، بلکه به تک تک شون عین روز جزا یادآوری می کنه که شما رو در چه شرایط نابرابری قرار داده بودند و به سزای اعمال شون می رسند.

این مثالی که براتون زدم نشون می ده که وقتی می‌گیم اورانگوتان ها تعدادشون از جذر بنى‌آدم کمتره، معنا و مفهوم‌اش چی هست. پس اگر کارتون گیر افتاد و خواستيد از جمعيت جذر بگيريد این قصه که براتون نوشتم یک راهش بود.


ژانویه 12 2017

تأثیرِ خالی نگذارید

دسته: سیاستadmin @ 6:41 ب.ظ

آقایان علما، جانِ مادرتون اگر راجع به یک شخصیت سیاسی که تلف شده تحلیل می نویسید، این قدر این لاین سیاسی «ولی تردیدی نیست فلانی خوب یا بد آدم بزرگ یا تأثیرگذاری بود و حتا دشمنان اش هم اذعان داشتند» رو استعمال نکنید. چون این از خود کلمه ی نخ نما، نخ نما تره.

مثلن کاسترو مرده یا هیتلر یا خمینی یا هاشمی رفسنجانی. طرفدارهاش هی تکرار می کنند: ولی حتا دشمنان ایشان اذعان داشتند که ایشان شخصیت قدرتمند و تأثیرگذاری بود. خوب تاثیر بزرگ گذاشتن که نشد کار یا اشاره کردن به اش که نشد تحلیل. آخرش بال پروانه هم تأثیر گذاره. شما هم آنتی بیوتیک می خورید کلی تأثیر می گذارید در شکم مبارک. این رو رد کنید برید سر پاراگراف بعدی، از اونجا خالی ببندید و اغراض سیاسی تون رو پیش ببرید. با تشکر، گور پدر هر چی آدم صرفن تأثیرگذار.


ژانویه 10 2017

ماجرای سایه ی سیب

دسته: فرهنگadmin @ 6:41 ب.ظ

هیچ میمونی، هر اندازه آلفا هم که باشه، اون قَدر استحقاق و شایستگی نداره که اجر و قُربش زورکی از چند تا قبیله بره اون طرف تر؛ می خواد در حومه ی یثرب باشه یا شمالِ کالیفرنیا.

استیوِ خدابیامرز هم ده سال پیش با خودش فکر کرد من که استعدادم زیاده و هیچ میمونی، هر اندازه آلفا هم که باشه، اون قَدر استحقاق و شایستگی نداره که اجر و قُربش زورکی از چند تا قبیله بره اون طرف تر؛ می خواد در حومه ی یثرب باشه یا شمالِ کالیفرنیا.

استیوِ خدابیامرز هم ده سال پیش با خودش فکر کرد من که استعدادم زیاده و تقریبن از هر خری اطرافم بیشتر می فهمم،‌ تازه این خرها خودشون از دور و بری هاشون بیشتر می فهمن. پس الان که جای خوبی قرار گرفتم و دم طلوع هم هست و نورِ افقی و زمین صاف، کونم رو طوری تنظیم کنم که قشنگ تا چند دهه ی دیگه سایه اش روی سر بشریت افتاده باشه.

یعنی فکر کرد که خوب اگر من نباشم بین این سی ئی ئو های اسکل دیگه کدوم عقل شون می رسه که اینترنت و تلفن و موسیقی هر سه تا رو بچپونند توی یک جعبه؟ حالا مثلن تا شش ماه. این طور شد که عایفون رو اختراع کرد. مثل چیزهای دیگری هم که این اواخر ساخت، چنان ساخت که تا ابد از زیر دستش در نره حتا الان که اون دست از دنیا کوتاهه.

شاید هدف اش این نبود که تمام مفاهیم بشری اتصال و ارتباط و صوت و ترکیبات اینها تا اطلاع ثانوی به نام خودش و شرکتش سند بخوره، ولی چندان کمتر هم نبود.

مرحوم به این موضوع هم آگاه بود. حتا یک بار سر منبر به پیروانش – به صورت مودبانه – رسوند که ببم جانان این چیزی که شما به اش می گید زندگی توسط اسکل هایی ساخته شده از خودتون اسکل تر. پس می تونید دستکاری اش کنید و آت و آشغال های خودتون رو درست کنید که دیگران استعمال کنند.

احتمالن اینجاش رو هم دیده بود که این سایه اون دورترها یک جایی می افته روی صخره ای، دیواری، چیزی و مثلن می شه این استتوس.

به تخمش نبود خدابیامرز.تقریبن از هر خری اطرافم بیشتر می فهمم،‌ تازه این خرها خودشون از دور و بری هاشون بیشتر می فهمن. پس الان که جای خوبی قرار گرفتم و دم طلوع هم هست و نورِ افقی و زمین صاف، کونم رو طوری تنظیم کنم که قشنگ تا چند دهه ی دیگه سایه اش روی سر بشریت افتاده باشه.

یعنی فکر کرد که خوب اگر من نباشم بین این سی ئی ئو های اسکل دیگه کدوم عقل شون می رسه که اینترنت و تلفن و موسیقی هر سه تا رو بچپونند توی یک جعبه؟ حالا مثلن تا شش ماه. این طور شد که عایفون رو اختراع کرد. مثل چیزهای دیگری هم که این اواخر ساخت، چنان ساخت که تا ابد از زیر دستش در نره حتا الان که اون دست از دنیا کوتاهه.

شاید هدف اش این نبود که تمام مفاهیم بشری اتصال و ارتباط و صوت و ترکیبات اینها تا اطلاع ثانوی به نام خودش و شرکتش سند بخوره، ولی چندان کمتر هم نبود.

مرحوم به این موضوع هم آگاه بود. حتا یک بار سر منبر به پیروانش – به صورت مودبانه – رسوند که ببم جانان این چیزی که شما به اش می گید زندگی توسط اسکل هایی ساخته شده از خودتون اسکل تر. پس می تونید دستکاری اش کنید و آت و آشغال های خودتون رو درست کنید که دیگران استعمال کنند.

احتمالن اینجاش رو هم دیده بود که این سایه اون دورترها یک جایی می افته روی صخره ای، دیواری، چیزی و مثلن می شه این استتوس.

به تخمش نبود خدابیامرز.

پ.ن. در جواب پرسش ها: این ماجرای استیو جابزه که عایفون رو اختراع کرد. از تولید و دیزاین و نرم افزار و چرخه ی فروش و همه چیز رو هم چنان برنامه ریزی کرد که اپل هی گنده و گنده تر بشه. به شرکت ده میلیاردی رضایت نداد و حتمن باید می رسید به صد. نتیجه اش این که توی سخت افزار موبایل الان مونوپولی شده بین اپل و سامسونگ و هیچ نو آوری ای شکل نمیگیره. نرم افزار موبایل هم مونوپولی شده بین اپل و گوگل. اگر ایشون نبود الان چه بسا اسمارت فون ها همین طوری بود بلکه خفن تر با لینوکس و هزار تا نرم افزار آزاد. میلیون ها موزیسین مارکت بهتری داشتند برای عرضه ی کارهاشون و اپ نویس ها هم همین طور. و تازه این اولشه. دیدم همه دارند ده سالگی آیفون رو به یاد پیامبرشون جشن می گیرند. گفتم یاد آوری کنم که هول شد عجله کرد بچه سزارین شد و ناقص در اومد و غذا سوخت.


دسامبر 24 2016

دزدانِ کارايیب

دسته: سفرنامه،شخصی،شوخیadmin @ 9:21 ق.ظ


عکس ارسالی از پاتریشیا جون در جمهوری دومینیکن، دریای کاراییب


یا
چگونه کاراییب را از من دزدیدند…

امسال در جهان غرب تعطیلات کریسمس و سال نو جفتش افتاده آخر هفته و به جز یک دوشنبه که در هر حال روز مزخرفی است و تعطیل یا باز به درد عمه اش می خوره، تعطیلی دیگری در کار نیست.

حالا تعطیلات سه روزه شروع شده و من هنوز از سر کار بر نگشته دیدم که غبار مرگ ریختن روی شهر اسلو. چند ساعتی گذشت و دیگه نمی تونستم این سکوت رو تحمل کنم. گفتم بزنم بیرون و چیز جدیدی ببینم. حالا جای شکرش باقیه که تعطیلات سه روزه و پنج روزه به پست من می خوره و مثل دوران کافه نیست که طولانی ترین تعطیلی از امشب بود تا فردا صبحش. من هم برای اولین بار گفتم بدون بلیط برم فرودگاه و هر چه پیش آید خوش آید.

گفتم آقا بلیط دارین؟ گفتن برای کجا؟ گفتم هر جا ولی دور نباشه سرد هم نباشه. گفتن نمی شه. گفتم خوب دور باشه ولی سرد نباشه. تموم شده بود. گفتم جهنم سرد باشه ولی دور نباشه. اونم گفتن تموم کردیم. داشتم قانع می شدم برم کانادا که هم سرده و هم دوره که ناگهان یک بلیط سرد نزدیک پیدا شد: تروندهایم در استانِ‌ تروندلاگ!

به سلامتی اگر اسلو شهر مردگان بود اینجا الان شبیه ایستگاه فضایی است البته جای شُکرش باقیه که اتمسفر قابل استنشاق داره. همه چیز تعطیله و حتا هتل ها هم بسته است. دوست و آشنایی هم اگر هست در پستوی خونه گرفتار کریسمش شده اند و یا دست کم تا پس فردا در گروگان فامیل هستند. حالا یک هتل پیدا کرده ام و توی لحاف نرم با رزولوشن رتینا غلت می زنم و خاطره ی بی مزه می نویسم براتون.

* * *

اول این که از شما چه پنهون یک هفته مرخصی بی حقوقی که در آمریکا داشتم خیلی مزه کرد و بعد از یک هفته خوردن و خوابیدن همه اش به این فکر می کردم که چرا من بی شعور مرخصی بی حقوق پنج روزه می گیرم و به جاش نمی افتم شیک مریض بشم که وسط این تاریکی یکی دو ماه با حقوق برم جزایر کارائیب برای ریکاوری! کدوم آدم عاقلی که چنین گزینه ای داشته باشه چنین کاری نمی کنه؟

توی هواپیمای برگشت داشتم فکر می کردم به دکتر بگم معاینه ام کنه و تشخیص بده که این طرف روانی شده و نامه بنویسه به اداره ی تامین اجتماعی که این رو اگر همین الان نفرستیم مناطق حاره،‌ قریب به یقین رادیکالیزه می شه و برای خودش و اطرافیانش خطر جانی داره.

بعد فکر کردم اگر طرف طبیب حاذقی هم باشه خودش نسخه می پیچه که ببین عزیزم یک لیست جزیره ی کارائیب برات می نویسم. شما باید دو ماه در یکی از این ها یک کلبه با اینترنت وایرلس اجاره کنی. روزها سه مرتبه می ری توی جنگل از این قارچ ها که عکس اش اینجا هست پیدا می کنی و می خوری. به اون قرمز خال خالی ها هم دست نمی زنی. روزی دو مرتبه با طبیعت صحبت می کنی یک بار با آیندگان، یک بار با گذشتگان. در مورد وضعیت کره ی زمین به توافق رسیدید یا نه اهمیتی نداره،‌ ولی حداکثر نیم ساعت. سر راه برگشت هم تا اثر قارچه نپریده یک نارگیل یا عنبه ی چهاربعدی پیدا می کنی می آری خونه آبش رو سه مرتبه قرقره می کنی. شب ها روح موریس اشر رو احضار می کنی یک بار قبل از غذا دو بار بعد از غذا. که برات در جلسات متعدد توضیح بده که چه طوری توی این نارگیل هایی که سینگولاریتی ندارن نی فرو کنی. هفته ای دوبار شب ها دور آتیش با حوری کارائیبی می رقصی که باید لخت و مادرزاد باشه. ماه کامل هم که شد با بچه ها اورجی انجام می دید زیر نور ماه. به جای موسیقی که توش غنا داشته باشه هم از توی یوتیوب ترنس مکنا گوش می دی که همون کار رو می کنه…

* * *

و البته اگر فکر می کنید که مریض شدن و دو ماه تعطیلات رفتنِ با حقوق، رویای غیر قابل دسترسی هست خدمت شما عارضم که ما از این نارگیل ها نخوردیم ولی دیدیم دست مردم.

در نروژ یک اداره هست به نامِ «ناو». این ناو با تفاوت زیاد بزرگ ترین نهادِ این کشوره و یک سوم بودجه ی مملکت رو اداره می کنه. در واقع من فکر می کنم «پر کپیتا» یکی از بزرگ ترین و قوی ترین نهاد ها در دنیا باشه چون بعید می دونم به جز دربار کیم جونگ اون هیچ ابرکمپانی یا نهاد دولتی یا خصوصی در یک کشور غیر سوسیالیستی قدرت اداره ی ثلث بودجه ی یک مملکت یا چنین نفوذ و تاثیرگذاری ای رو در سرنوشت شهروندانش داشته باشه. حالا این ناو کلن به چه دردی می خوره من هرگز نفهمیدم ولی بر اساس مشاهدات من اصلی ترین کارکردش اینه که مالیات آدم هایی که میرن سر کار و کس موش چال می کنند رو می ده به آدم های علافی که سر کار نمی رن و کس موش چال نمی کنند. به طوری که اینها وضع مالی شون برابر بشه و فقط از نظر زمانی و آزادی نابرابر باشن. اگر هم کسی فیوز پروند یا موقتن یا دائم مریض یا بیکار شد و روش هم شد که به اینها رو بندازه، اینها هم بعد از چک و چونه و مقادیر کافی سنگ اندازی بوروکراتیک حمایت اش می کنند. می بینید که امکانات اش هست اما به همین راحتی هم نیست. در واقع درک اش از بیرون آسون نیست اما همین فشار روانی و اضطرابی که در این جامعه وجود داره باعث می شه خیلی ها روشون نشه که به این سیستم رو بندازند و یا با بروکراسی و کاغذبازی این اداره دست به گریبان بشن. من هم که در این ده سال گزارم به ناو نیافتاده بود و می دونستم برای این که آرزوی کارائیبی ام برآورده بشه باید پی این رو به تن ام بمالم و مسیرم باید که به این دفتر و دستکِ شون بیافته. خلاصه این که از تو حرکت…

* * *

و باور کنید که از کائنات هر چیزی که طلب کنید همون رو می گیرید. فقط حواس تون باشه که درخواست تون رو دقیق بگید که توسط عالم هستی سو تفاهم نشه. این شد که کائنات هم مطالبات من رو شنید و در همین اثنای بازگشت خبر رسید که ناو خودش من رو فرا خونده.

یعنی رییس ام نامه زد که پروپوزالی که تابستون نوشته بودم در مورد تحلیل داده ی بازار کار در نروژ و خالی بندی هایی که کرده بودم در مورد اهمیت ساخت یک سامانه ی توصیه گر برای معرفی فرصت های شغلی به آدم های جویای کار و فلان و بهمان برنده شده و من از دوشنبه باید برم اداره ی «ناو» سر کار. الان یک ماهیه که درگیرش شده ام و توش گیر کرده ام. قرار بود زودی بزنم بیرون و مریض بشم که ظاهرن نمی شه. یعنی اول بنا بود که چهار یا شش هفته باشه که همین پریروز خبرش رسید که یک تیم هم از سوئد به ما ملحق شده و از این پروپوزال خوشش اومده و فعلن که محض رودربایستی اطلاعات دو دهه و میلیون ها فرصت شغلی در سوئد و نروژ رو فرستاده اند دست من جهتِ آنالیز.

حالا از این طرف با فرا رسیدن تعطیلات کریسمس و ضرب العجل پروژه ی کارائیب، اینجا شب تاریک قطبی و سکوت مطلق با دمای هوای صفر درجه و بدون بارندگی حمکفرما است با کلی کار تلنبار شده و همین طور پرسش های نپرسیده از بزرگان عالم، از آن جمله این که برای مثال همین کُسْ موش که خودش فضای منفی هست رو چه طوری چال می کنند. از اون طرف هم ارواح موریس اشر و مک کنا و حوری کارائیبی، نارگیل به دست بِرّ و بِر به ساعت بیولوژیک شون نگاه می کنند که پس چی شد و این نیما چرا آخرش نیومد!


نوامبر 20 2016

شکستن موج

دسته: شخصیadmin @ 10:26 ق.ظ

چند هفته پیش زمانی که داشتم توی اقیانوس غرق می شدم – که داستان اش مفصل است – زندگی ام از کودکی جلوی چشمم آمد. تصاویری مثل این که یکی دو سال داشتم و میخ توی پریزِ برق فرو می کردم یا سه چهار ساله بودم و روی لبه ی پشت بام راه می رفتم که با مرگ بازی کنم. نمونه های دیگری هم دیدم که در طول زندگی به مرگ نزدیک شده بودم و تا آن لحظه نمی دانستم که چه خطری از بیخ گوشم گذشته بود. انگار مرگ داشت نشان ام می داد که حواست باشد این دفعه ی اولت نیست. زمانی شاید در حدود پنج تا ده دقیقه به اندازه ی چند روز گذشت. بدنم سالم برگشت اما خودم هرگز کامل باز نگشتم و هنوز هم احساس می کنم که بخشی از وجودم همان جاست و از همان جا موج های دریا را می بیند که می آیند و می روند.

هم زمان با هر موجِ آب هم یک پرده ی متفاوت از یک نمایشنامه از جلوی چشمانم عبور کرد که آنهایی را که یادم آمد همان روز نوشتم در حالی که ساعت ها بی اختیار می لرزیدم و مثل ابر بهار گریه می کردم. اما جایی منتشرشان نکردم و راستش هنوز هم جرأت نکرده ام به آن نوشته مراجعه کنم.

هیچ ایده ای ندارم که آن تصاویر غریب از فضاهایی که هرگز ندیده بودم چه طور و چرا آنجا جلوی چشمم آمد ولی آن قدر واقعی و قانع کننده بود که انگار که هر پرده اش یک نقش از حافظه ی تاریخی اجدادمان بود. همه جور زمان و جغرافیا درشان بود، از مناطق حاره ی پر از میوه در آفریقا تا سرزمین های باستان تا یک دهکده ی گرسنه ی سردسیری محاصره شده در جنگ در قرون میانه.

درون مایه ی تمامِ پرده ها این بود که فردی که خطرِ نابودی قوم و تبارش را حس کرده بود از ترسِ به رو به رو شدن با تصاویر هولناکی که انتظارش را می کشید می خواست خودش را از بین ببرد. اما در مواجهه با وسوسه ی مرگ نیرویی که او را فراخوانده بود به او می سپارد که که باز گردد و خطر را دفع کند.

پرده ها یکی در میان بود و هر کدام سوار یک موج بود که می آمد و می رفت. در پرده هایی که خطر بیرونی قبیله را تهدید می کرد کاری از کسی بر نمی آمد و موج در هم می شکست و روی خودش می غلتید. در پرده هایی که خطر از درون بود موج پیش از این که بشکند به آرامی به عقب باز می گشت.

روی هر کدام از این موج ها موج های ریزتری بود که بعضی می شکستند و روی خودشان می غلتیدند و بعضی آرام بر می گشتند و روی هر کدام از آنها باز تا بی نهایت موج بود.

در یکی از پرده ها من مادر مستأصلی بودم که فرزندش را خفه می کرد و فرزندی بودم که مادرم خفه ام می کرد و در تقلا بودم که ماهیچه ام سست شود تا هر دو زنده بمانیم. در یکی از پرده ها یک ذره از بدن خودم بودم که از مرگ نجات ام داد.

یکی دیگر از پرده ها داستان «شهرزادِ» هزار و یک شب بود که قصه ی ناگفته ای داشت و آن این که می خواست خودش را بکشد اما در لبه ی مرگ و نیستی سوارِ موج شد و بازگشت که نگذارد شهریار آن موج را بشکند.

از همان روز احساس می کنم که بخشی از یک سناریو هستم که کارگردان اش خودم نیستم. اصلن نمی دانم و درک نمی کنم که کجا زیر پایم سفت و سخت است که بایستم و به بقیه ی ماجرا نگاه کنم ولی از آن شب گاهی آگاهانه از عقلانیت فرار می کنم و می روم توی این نوع تصاویر و واقعیت شکل اش کاملن دگرگون می شود.

هیچ چیزی هم فراتر از این نمی دانم ولی از آن روز یک چیز برایم روشن است و آن این که دیگر در کنترل خودم نیستم و تسخیر شده ام.


نوامبر 12 2016

استتار

دسته: سیاست،شوخیadmin @ 1:49 ب.ظ

ترامپ پس از پیروزی در جواب خبرنگارها دوباره تکرار کرده که این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست و مسلمان ها باید خودشان را ثبت کنند. این موضوع برای من خیلی گیج کننده است و ترامپ هم هیچ راه حلی نداده که این کار باید از طریق مساجد انجام شود یا پایگاه های محلی بسیج.

همین طور اشاره ای نکرده که ما مسلمان هایی که در امریکا زندگی نمی کنیم چه طور و از طریق کدام مسجدِ امریکا باید ثبت بشویم. حتا اگر مسجدش هم مشخص شد، از کدام طرف باید توی صف بایستیم. من همه ی ۳۶۰ درجه را چک کردم و از بیرون امریکا راهی وجود نداشت.

و چرا سیاه پوست ها خودشان را ثبت نکنند؟ لابد چون خودشان معلوم هستند و اگر ترامپ رد شود خودش معلوم می کند.

پس طبق معمول فقط ما مسلمانان باید تقیه کنیم؟ ترامپ که رد شد خودمان را بزنیم به آن راه تا کامل عبور کند و تمام شود؟ اگر کامل رد نشد و مثلن زد کنار و نصف اش هنوز بود تکلیف چیست؟ بگوییم ما نصف مسلمان هستیم یا فقط از همان جهتی که معلوم هستیم استتار کنیم؟

این استتار کردن خیلی نامردی است و اختاپوس ها و آفتاب پرست ها هم چنین کاری نمی کنند که اگر خطری پیش آمد بعضی خودشان را بزنند به آن راه یا مثلن کنار ماشین گران تر پارک کنند که دزد به آن بزند.

از همه مهم تر هم خوابِ‌ کافی است. کسی که شب خوابش نمی برد نمی تواند پیگمنت هایش را درست منبسط و منقبض کند و رنگش را با ماشین بغلی تنظیم کند. برای همین هم صدایش سکسی می شود و در غیاب تصویر تنها راه استتاری که برای مان باقی می ماند تقلید صدا است.


برگ پسین »