فوریه 01 2017

سالگرد

دسته: سفرنامه،شخصی،فرهنگ،فلسفهadmin @ 11:33 ق.ظ

دیروز دقیقن یک سال شد که اومدم اسلو، سر کار و خونه و زندگی جدید. اینجا پایتخته و سه چهاربرابر بزرگ تره. قحطی آدمیزادش به شدتِ تروندهایم نیست که هشت سال درش زندگی می کردم. مهاجرانش بیشترند و چندفرهنگی تره. در مجموع راضی ترم. وقتم آزادتر شده و فقط یک کار اون هم از نوع کارمندی دارم و بلاخره بعد از چند سال فرصت پیدا کرده ام گاهی با خودم تنها باشم و فهمیده ام که خودم کلی حرف نزده داره با من. زندگی در تنهایی اذیت ام می کرد ولی عادت کردم.

در طول هفته معمولن زیاد کار می کنم و سرم توی کار خودمه. بعدش هم چون کافه ای در کار نیست کتاب می خونم یا با اینترنت ور می رم. اگر جلسه ای نباشه ترجیح می دم در تمام هفته با کسی حرف نزنم. یعنی حرف زدنم می شه تایپ کردن و از فَکم جهت برقراری ارتباط استفاده نمی شه مگر در مواقع تلفن یا آخر هفته. آخر هفته ها هم یا مثل عقده ای ها برای جبرانِ دوران کافه می رم مسافرت. و یا پارتی و مهمون بازی می کنم و خلاصه از این عادت هایی که از سرم نیافتاده هنوز. زندگی ام هم ریتم طبیعی ۲۴ ساعته اش رو بازیافته و هم ریتم خرافاتی ۷ روزه به اش تحمیل شده.

به جز اینها زندگی فرق چندانی نکرده. دوستانم همون مدل قدیم و با همون پترن های پیشین هستند. توی تروندهایم جامعه ی ایرانی خیلی کوچک بود و با ایرانی که من می شناختم خیلی فرق داشت. برای همین خیلی زود و نسبتن کامل توی جامعه ی میزبان افتادم. الان اگر کالیفرنیا هم بگذارندم با وجود آپشن های بهتر در بین ایرانی ها احتمالن باز هم برم سر و وقت محلی ها. آمازون هم اگر برم چه بسا اکسپَت های ایرانی و توریست های نروژی رو رها کنم و بین اون مردم زندگی کنم.

الان که شکم ام سیره و زیر پام سفته (شاید خیلی این طور نباشند)، بزرگ ترین مشکل زندگی ام فلسفیه و مربوط به خودم نیست. مربوطه به اینه که چرا بیشتر آدم ها (شاید نود و نه درصد) چه در خیابون و چه در فیس بوک، چه خنگ و چه باهوش، مخ شون دست خودشون نیست و برنامه ریزی شده اند (و حالی شون/تون هم نیست).

خلاصه این افکار مالیخولیایی (که البته سالم ترین مدل افکار هستند و در جامعه ی مریض ما مالیخولیایی قلمداد می شن) در ترکیب با تنهایی و سرمای این نروژ این ایده رو روز به روز در من تقویت می کنه که آقا برو. بکش بیرون. از این تمدن بکش بیرون. بیرون کشیدن هم دو راه داره: درونی و بیرونی.

درونی اینه که برم مرتاض و جوکی بشم و یک گوشه ای مدیتیشن کنم و روزی یک گردو بخورم و در خودم فرو برم. حالا مثلن گاهی بیام بیرون کتاب بخونم یا بنویسم یا مثل گربه بگیرم بخوابم. که این کارا از من بر نمی آد و از گرسنگی و بیماری تلف می شم.

بیرونی اش هم اینه که برم استوا و مناطق حاره، میوه های گرمسیری بخورم و در جامعه ای بدون قید و بند دولت و قراردادِ فامیل و اینها در هم جواری انسان های مشابه دیگه سر کنم. که این هم جور در نمی آد چون پشه ترتیب من رو یک شبه می ده و به فرداش نمی رسم.

اینه که دوباره فکر پرداخت قسط خونه و تحویل پروژه و این چیزهای روزمره پیروز می شه و رویای من رو به وقت خواب موکول می کنه.

خلاصه یک سال دیگه هم گذشت. و من هنوز مهره ای در این ماشین احمقانه هستم که هیچ کس نمی دونه چه طوری کار می کنه ولی بعضی ها شنیده اند که به پت پت افتاده و منتظرند ببینند این پیچ رو هم رد می کنه و یا این که اون تصادف گنده هه اول قراره خودش بیاد، یا صداش.


ژانویه 22 2017

جذر

دسته: سیاستadmin @ 5:45 ب.ظ

امروز سر کار یک مورد پیش اومد که باهاس مثلن از جمعیت کشور جذر می گرفتیم. حالا مهاجرای اینجا مثل خودم زبون شون درازه و از کشورهای پرجمعیت تر می آن و اگر مثلن به شون بگی جذرِ نروژ یا سوئد می گن مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه. از طرف دیگه شاید یکی اعتراض کنه که مگر می شه از آدم سه بعدی رادیکال گرفت چون یک و نیم بعد چیزیه بین خط و صفحه که اصلن معلوم نمی کنه چی هست، که حالا بخواد به درد بخوره یا نه. در این راستا یک نمونه ی گذری یادم افتاد که اینجا هم قبلن به اختصار اشاره کرده بودم و الان براتون توضیح می دم که این کار رو می شه کرد یا نه.

شاید بدونيد كه به ازای هر اورانگوتان زنده در جهان یک بونوبو، دو گوریل، سه شامپانزه و صد و هفتاد هزار انسان وجود داره. این یعنی جمعیت اورانگوتان ها، بونوبوها و بنا بر گزارش هایی گوریل ها حتا از جذرِ جمعیت هفت میلیاردی ما انسان ها هم کمتره. به عبارت دیگه جمعیت انسان ها از مجذور جمعیت اونها بیشتره. حالا این رو می شه با هزار مقایسه توضیح داد. یک راهش اینه که مثل صبحگاه مدرسه آدم ها رو واستوند و یک سطرشون رو داد به اورانگوتان ها که اورانگوتان کم می آد یا هر مدل دیگه. ولی باز هم برای روشن شدن بیشتر من اینجا با قید مثال و رسم شکل براتون توضیح می دم:

فرض کنید شما برای تعطیلات می ری جزایر بالی و همین طوری رد می شدی که ناگهان یک نارگیل درشت پیدا می کنی. می ری طرف نارگيله که ناگهان یک اورانگوتانِ بچه پر رو می آد به ات گیر می ده که بچه ی کدوم محلی. شما هم کل می اندازی و خلاصه می گی کم نیارم که که فک و فامیل طرف جمع می شن و هی بیشتر و بیشتر می ريزن وسط. زنگ می زنن اندونزی از اونجا هم می آن و از تو باغ وحش های جهان هم خلاصه همه شون جمع می شن و در نهایت همه ی جمعیت چهل هزار تنی اورانگوتان های جهان یک طرف و شما یک طرف. اون هم به بهانه ی یک نارگیل که همه می دونیم فقط یک بهانه بوده. بین شما و اورانگوتان های جهان نبرد رخ می ده و شما کظم غیظ رو می گذارید کنار و مجبور می شید که دست تنها و بدون اسلحه یک تنه حریف همه شون بشید. هر قدر هم مثل کیل بیل از اینها می کشید باز هم می بینید که تمومی ندارند و خوب از ابتدا هم این کارشون حرکتِ بسیار نامردی و غیر انسانی ای بوده.

حالا گیریم شما شانس بیارید و قصر در برید و برگردید خونه برای والدین تون چغلی کنید که چه اتفاقی افتاد. اون ها هم خیلی شاکی برن سراغ مدیر و ناظم جهان در کاخ سفید یا سازمان ملل و کار دیگه از دست شما خارج بشه. عمو ترامپ هم با جدیت به والدین شما قول بده که این پرونده رو پیگیری می کنه و در آخر حکم جهاد صادر کنه که نوع بشر همه باید جمع کنن برن اندونزی. یعنی یک عالمه آدم که اونجا هستند، بقیه هم پاشن برن و حق اورانگوتان های جهان رو کف دست شون بگذارند.

یه حساب سر انگشتی می کنیم. از این هفت میلیارد انسان اگر به سبک بیشتر کشورها خانم ها رو از خدمت سربازی مستثنا کنیم سه و نیم میلیارد می مونه. پسران زیر هجده سال هم یک میلیاردی هستند که با جمعیت پیر و از کار افتاده می شن یک و نیم. با حذف اونها هم از ارتش جهان حدود دو میلیارد نفر باقی می مونه در نسبت خطی با ارتش بیست میلیونى خودمون. الان اگر همه ی این دو میلیارد رو دست خالی هم بفرستیم به اندونزی، برای هر اورانگوتانی که به شما حمله کرده بود ۵۰ هزار نفر انسان تخصیص داده می شه که می تونه بزنه دخل طرف رو بیاره. یعنی هنوز از اون ۴۰ هزار تایی که به شما حمله کرده بودند باز هم بیشتر. و فرقش اینه که اینها هم دیگه نمی تونن برن چغلی کنن و والدین شون رو بیارن وسط. چون مادر و پدر و مادربزرگ و نوزاد اورانگوتان همه خودشون در حال نبرد هستند، عین فیلم ۳۰۰.

می بینید که ترامپ با این ابتکار نه تنها ترتیب اورانگوتان ها رو می ده، بلکه به تک تک شون عین روز جزا یادآوری می کنه که شما رو در چه شرایط نابرابری قرار داده بودند و به سزای اعمال شون می رسند.

این مثالی که براتون زدم نشون می ده که این بونوبوها، اورانگوتان ها و این مدل میمون ها تعدادشون از جذر بنى آدم هم کمتره. پس بله، اگر کارتون گیر افتاد و خواستيد از جمعيت جذر بگيريد این که براتون نوشتم یک راهش بود.


ژانویه 12 2017

تأثیرِ خالی نگذارید

دسته: سیاستadmin @ 6:41 ب.ظ

آقایان علما، جانِ مادرتون اگر راجع به یک شخصیت سیاسی که تلف شده تحلیل می نویسید، این قدر این لاین سیاسی «ولی تردیدی نیست فلانی خوب یا بد آدم بزرگ یا تأثیرگذاری بود و حتا دشمنان اش هم اذعان داشتند» رو استعمال نکنید. چون این از خود کلمه ی نخ نما، نخ نما تره.

مثلن کاسترو مرده یا هیتلر یا خمینی یا هاشمی رفسنجانی. طرفدارهاش هی تکرار می کنند: ولی حتا دشمنان ایشان اذعان داشتند که ایشان شخصیت قدرتمند و تأثیرگذاری بود. خوب تاثیر بزرگ گذاشتن که نشد کار یا اشاره کردن به اش که نشد تحلیل. آخرش بال پروانه هم تأثیر گذاره. شما هم آنتی بیوتیک می خورید کلی تأثیر می گذارید در شکم مبارک. این رو رد کنید برید سر پاراگراف بعدی، از اونجا خالی ببندید و اغراض سیاسی تون رو پیش ببرید. با تشکر، گور پدر هر چی آدم صرفن تأثیرگذار.


ژانویه 10 2017

ماجرای سایه ی سیب

دسته: فرهنگadmin @ 6:41 ب.ظ

هیچ میمونی، هر اندازه آلفا هم که باشه، اون قَدر استحقاق و شایستگی نداره که اجر و قُربش زورکی از چند تا قبیله بره اون طرف تر؛ می خواد در حومه ی یثرب باشه یا شمالِ کالیفرنیا.

استیوِ خدابیامرز هم ده سال پیش با خودش فکر کرد من که استعدادم زیاده و هیچ میمونی، هر اندازه آلفا هم که باشه، اون قَدر استحقاق و شایستگی نداره که اجر و قُربش زورکی از چند تا قبیله بره اون طرف تر؛ می خواد در حومه ی یثرب باشه یا شمالِ کالیفرنیا.

استیوِ خدابیامرز هم ده سال پیش با خودش فکر کرد من که استعدادم زیاده و تقریبن از هر خری اطرافم بیشتر می فهمم،‌ تازه این خرها خودشون از دور و بری هاشون بیشتر می فهمن. پس الان که جای خوبی قرار گرفتم و دم طلوع هم هست و نورِ افقی و زمین صاف، کونم رو طوری تنظیم کنم که قشنگ تا چند دهه ی دیگه سایه اش روی سر بشریت افتاده باشه.

یعنی فکر کرد که خوب اگر من نباشم بین این سی ئی ئو های اسکل دیگه کدوم عقل شون می رسه که اینترنت و تلفن و موسیقی هر سه تا رو بچپونند توی یک جعبه؟ حالا مثلن تا شش ماه. این طور شد که عایفون رو اختراع کرد. مثل چیزهای دیگری هم که این اواخر ساخت، چنان ساخت که تا ابد از زیر دستش در نره حتا الان که اون دست از دنیا کوتاهه.

شاید هدف اش این نبود که تمام مفاهیم بشری اتصال و ارتباط و صوت و ترکیبات اینها تا اطلاع ثانوی به نام خودش و شرکتش سند بخوره، ولی چندان کمتر هم نبود.

مرحوم به این موضوع هم آگاه بود. حتا یک بار سر منبر به پیروانش – به صورت مودبانه – رسوند که ببم جانان این چیزی که شما به اش می گید زندگی توسط اسکل هایی ساخته شده از خودتون اسکل تر. پس می تونید دستکاری اش کنید و آت و آشغال های خودتون رو درست کنید که دیگران استعمال کنند.

احتمالن اینجاش رو هم دیده بود که این سایه اون دورترها یک جایی می افته روی صخره ای، دیواری، چیزی و مثلن می شه این استتوس.

به تخمش نبود خدابیامرز.تقریبن از هر خری اطرافم بیشتر می فهمم،‌ تازه این خرها خودشون از دور و بری هاشون بیشتر می فهمن. پس الان که جای خوبی قرار گرفتم و دم طلوع هم هست و نورِ افقی و زمین صاف، کونم رو طوری تنظیم کنم که قشنگ تا چند دهه ی دیگه سایه اش روی سر بشریت افتاده باشه.

یعنی فکر کرد که خوب اگر من نباشم بین این سی ئی ئو های اسکل دیگه کدوم عقل شون می رسه که اینترنت و تلفن و موسیقی هر سه تا رو بچپونند توی یک جعبه؟ حالا مثلن تا شش ماه. این طور شد که عایفون رو اختراع کرد. مثل چیزهای دیگری هم که این اواخر ساخت، چنان ساخت که تا ابد از زیر دستش در نره حتا الان که اون دست از دنیا کوتاهه.

شاید هدف اش این نبود که تمام مفاهیم بشری اتصال و ارتباط و صوت و ترکیبات اینها تا اطلاع ثانوی به نام خودش و شرکتش سند بخوره، ولی چندان کمتر هم نبود.

مرحوم به این موضوع هم آگاه بود. حتا یک بار سر منبر به پیروانش – به صورت مودبانه – رسوند که ببم جانان این چیزی که شما به اش می گید زندگی توسط اسکل هایی ساخته شده از خودتون اسکل تر. پس می تونید دستکاری اش کنید و آت و آشغال های خودتون رو درست کنید که دیگران استعمال کنند.

احتمالن اینجاش رو هم دیده بود که این سایه اون دورترها یک جایی می افته روی صخره ای، دیواری، چیزی و مثلن می شه این استتوس.

به تخمش نبود خدابیامرز.

پ.ن. در جواب پرسش ها: این ماجرای استیو جابزه که عایفون رو اختراع کرد. از تولید و دیزاین و نرم افزار و چرخه ی فروش و همه چیز رو هم چنان برنامه ریزی کرد که اپل هی گنده و گنده تر بشه. به شرکت ده میلیاردی رضایت نداد و حتمن باید می رسید به صد. نتیجه اش این که توی سخت افزار موبایل الان مونوپولی شده بین اپل و سامسونگ و هیچ نو آوری ای شکل نمیگیره. نرم افزار موبایل هم مونوپولی شده بین اپل و گوگل. اگر ایشون نبود الان چه بسا اسمارت فون ها همین طوری بود بلکه خفن تر با لینوکس و هزار تا نرم افزار آزاد. میلیون ها موزیسین مارکت بهتری داشتند برای عرضه ی کارهاشون و اپ نویس ها هم همین طور. و تازه این اولشه. دیدم همه دارند ده سالگی آیفون رو به یاد پیامبرشون جشن می گیرند. گفتم یاد آوری کنم که هول شد عجله کرد بچه سزارین شد و ناقص در اومد و غذا سوخت.


نوامبر 20 2016

شکستن موج

دسته: شخصیadmin @ 10:26 ق.ظ

چند هفته پیش زمانی که داشتم توی اقیانوس غرق می شدم – که داستان اش مفصل است – زندگی ام از کودکی جلوی چشمم آمد. تصاویری مثل این که یکی دو سال داشتم و میخ توی پریزِ برق فرو می کردم یا سه چهار ساله بودم و روی لبه ی پشت بام راه می رفتم که با مرگ بازی کنم. نمونه های دیگری هم دیدم که در طول زندگی به مرگ نزدیک شده بودم و تا آن لحظه نمی دانستم که چه خطری از بیخ گوشم گذشته بود. انگار مرگ داشت نشان ام می داد که حواست باشد این دفعه ی اولت نیست. زمانی شاید در حدود پنج تا ده دقیقه به اندازه ی چند روز گذشت. بدنم سالم برگشت اما خودم هرگز کامل باز نگشتم و هنوز هم احساس می کنم که بخشی از وجودم همان جاست و از همان جا موج های دریا را می بیند که می آیند و می روند.

هم زمان با هر موجِ آب هم یک پرده ی متفاوت از یک نمایشنامه از جلوی چشمانم عبور کرد که آنهایی را که یادم آمد همان روز نوشتم در حالی که ساعت ها بی اختیار می لرزیدم و مثل ابر بهار گریه می کردم. اما جایی منتشرشان نکردم و راستش هنوز هم جرأت نکرده ام به آن نوشته مراجعه کنم.

هیچ ایده ای ندارم که آن تصاویر غریب از فضاهایی که هرگز ندیده بودم چه طور و چرا آنجا جلوی چشمم آمد ولی آن قدر واقعی و قانع کننده بود که انگار که هر پرده اش یک نقش از حافظه ی تاریخی اجدادمان بود. همه جور زمان و جغرافیا درشان بود، از مناطق حاره ی پر از میوه در آفریقا تا سرزمین های باستان تا یک دهکده ی گرسنه ی سردسیری محاصره شده در جنگ در قرون میانه.

درون مایه ی تمامِ پرده ها این بود که فردی که خطرِ نابودی قوم و تبارش را حس کرده بود از ترسِ به رو به رو شدن با تصاویر هولناکی که انتظارش را می کشید می خواست خودش را از بین ببرد. اما در مواجهه با وسوسه ی مرگ نیرویی که او را فراخوانده بود به او می سپارد که که باز گردد و خطر را دفع کند.

پرده ها یکی در میان بود و هر کدام سوار یک موج بود که می آمد و می رفت. در پرده هایی که خطر بیرونی قبیله را تهدید می کرد کاری از کسی بر نمی آمد و موج در هم می شکست و روی خودش می غلتید. در پرده هایی که خطر از درون بود موج پیش از این که بشکند به آرامی به عقب باز می گشت.

روی هر کدام از این موج ها موج های ریزتری بود که بعضی می شکستند و روی خودشان می غلتیدند و بعضی آرام بر می گشتند و روی هر کدام از آنها باز تا بی نهایت موج بود.

در یکی از پرده ها من مادر مستأصلی بودم که فرزندش را خفه می کرد و فرزندی بودم که مادرم خفه ام می کرد و در تقلا بودم که ماهیچه ام سست شود تا هر دو زنده بمانیم. در یکی از پرده ها یک ذره از بدن خودم بودم که از مرگ نجات ام داد.

یکی دیگر از پرده ها داستان «شهرزادِ» هزار و یک شب بود که قصه ی ناگفته ای داشت و آن این که می خواست خودش را بکشد اما در لبه ی مرگ و نیستی سوارِ موج شد و بازگشت که نگذارد شهریار آن موج را بشکند.

از همان روز احساس می کنم که بخشی از یک سناریو هستم که کارگردان اش خودم نیستم. اصلن نمی دانم و درک نمی کنم که کجا زیر پایم سفت و سخت است که بایستم و به بقیه ی ماجرا نگاه کنم ولی از آن شب گاهی آگاهانه از عقلانیت فرار می کنم و می روم توی این نوع تصاویر و واقعیت شکل اش کاملن دگرگون می شود.

هیچ چیزی هم فراتر از این نمی دانم ولی از آن روز یک چیز برایم روشن است و آن این که دیگر در کنترل خودم نیستم و تسخیر شده ام.


نوامبر 12 2016

استتار

دسته: سیاست،شوخیadmin @ 1:49 ب.ظ

ترامپ پس از پیروزی در جواب خبرنگارها دوباره تکرار کرده که این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست و مسلمان ها باید خودشان را ثبت کنند. این موضوع برای من خیلی گیج کننده است و ترامپ هم هیچ راه حلی نداده که این کار باید از طریق مساجد انجام شود یا پایگاه های محلی بسیج.

همین طور اشاره ای نکرده که ما مسلمان هایی که در امریکا زندگی نمی کنیم چه طور و از طریق کدام مسجدِ امریکا باید ثبت بشویم. حتا اگر مسجدش هم مشخص شد، از کدام طرف باید توی صف بایستیم. من همه ی ۳۶۰ درجه را چک کردم و از بیرون امریکا راهی وجود نداشت.

و چرا سیاه پوست ها خودشان را ثبت نکنند؟ لابد چون خودشان معلوم هستند و اگر ترامپ رد شود خودش معلوم می کند.

پس طبق معمول فقط ما مسلمانان باید تقیه کنیم؟ ترامپ که رد شد خودمان را بزنیم به آن راه تا کامل عبور کند و تمام شود؟ اگر کامل رد نشد و مثلن زد کنار و نصف اش هنوز بود تکلیف چیست؟ بگوییم ما نصف مسلمان هستیم یا فقط از همان جهتی که معلوم هستیم استتار کنیم؟

این استتار کردن خیلی نامردی است و اختاپوس ها و آفتاب پرست ها هم چنین کاری نمی کنند که اگر خطری پیش آمد بعضی خودشان را بزنند به آن راه یا مثلن کنار ماشین گران تر پارک کنند که دزد به آن بزند.

از همه مهم تر هم خوابِ‌ کافی است. کسی که شب خوابش نمی برد نمی تواند پیگمنت هایش را درست منبسط و منقبض کند و رنگش را با ماشین بغلی تنظیم کند. برای همین هم صدایش سکسی می شود و در غیاب تصویر تنها راه استتاری که برای مان باقی می ماند تقلید صدا است.


اکتبر 29 2016

دوری و دوستی!

دسته: علمی،فرهنگadmin @ 9:31 ق.ظ

چرا میمون برای ما زشت است و ملاک تعریف زشتی برای ما انسان ها شده است؟ می گوییم طرف زشت است، عینِ میمون. با وجود این که میمون هم از نظر هوش و هم قیافه از بقیه ی پستاندارها به ما نزدیک تره ما از گاو و گوسفند و اون دیگران زشت تر می بینیم اش. از میمون به اون طرف تر بقیه ی حیوون ها اون قدر از ما متفاوت می شن که انگار از حوزه ی تشخیص چهره ی آدمیزادی خارج می شن و دیگه ما اونها رو تا اون حد زشت یا منزجرانه دریافت نمی کنیم. امروز فهمیدم که به این پدیده می گن Uncanny valley یا «درّه ی وهمی». دلیل تکاملی اش رو نمی دونم چیه ولی می شه حدس زد. این نام محدود به تشخیص و ارزیابی چهره است و در این نمودار هم به جای میمون از زامبی و جسد استفاده شده اما احتمالن پدیده های دیگری هستند که از این قانون به طور کلی پیروی می کنند.

بیان کردن دقیق این قانون یک چالش تعریفی دارد و آن هم این که دو حدّ تعریف این دره ی زشتی هر دو باید تعریف شوند. مثلن تعریفِ «خیلی نزدیک»، جایی که دره شروع می شود، می تواند شامل دیگر انسان ها شود یعنی موجوداتی  که ما به او عادت داریم، با او می گردیم، جفت گیری می کنیم، غذا می خوریم یا در زندگی مدرن سر کار می رویم و در نهایت بودن اش بقای ما رو محتمل تر می کند. کمی دور تر از این دره شروع می شود یعنی موجودات از حلقه ی سود رساندن به ما خارج می شوند اما هنوز آن قدر نزدیک هستند که از منابع یکسان استفاده کند یا به نحو جدی اس بقای ما را به خطر بیاندازد. دره ی وهمی آنجایی تمام می شود که موجودات به حدی از ما متفاوت و دور می شوند که دیگر بقای ما را هم به خطر نمی اندازند

این برداشت تکاملی از این اصل در پرتو قانون دیگری در بوم شناسی به نام «حذف رقابتی» یا «قانون گاوس» منطقی به نظر می رسد. این قانون می گوید دو گونه که آن قدر شبیه یکدیگر هستند که بر سر منابع یکسان رقابت کنند اما آن قدر هم دور که تنوانند تبدیل به یک گونه شوند، یکی شان دیگری را به طور کامل حذف می کند. برای نمونه در موردِ ما و نئاندرتال ها که آن قدر نزدیک نبودیم که به صورت یک گونه در بیاییم اما به حد کافی هم نزدیک بودیم که از منابع یکسان استفاده کنیم، در نهایت آنها حذف شدند. این قانون تعریفی از نزدیکی و دوری به دست می دهد که موجوداتی که به حد کافی ولی نه زیاد از ما دور هستند، منافع ما را به خطر می اندازند. در حالت کلی تر این خطر ممکن است «رقابت» باشه (که زشتیِ نئاندرتال ها را برای ما توجیه می کند)، یا مثلن خطر مریضی (زشتیِ جسد) و یا هردو مثل آدمِ زخمیِ در حال مرگ (زشتیِ زامبی!). قضیه هم آن قدر فوری است که پاسخ ما باید سریع باشد و در حد تشخیص چهره عمل کنه. یعنی مثل مواردی نیست که وقت داریم فکر کنیم یا مثلن احساس عجیبی در مورد کسی داریم و یا به قولی با تیریپ کسی حال نمی کنیم!

پ.ن. حالا فرض کنید در مورد گونه های دیگر هم همین طور باشد. مثلن وقتی سگ هایی که توی خیابا همدیگر را می بینند به هم می پرند یا گربه ای به گربه ی غریبه ی نژاد دیگر (با صورت نا آشنا) فخ فخ می کند، شاید فقط بحث تعیین حوزه و رقابت نیست، یعنی اصل قضیه همان هست ولی از دید سگ و گربه قضیه فقط همین است که این عنترِ زامبی که من دیدم دیگر چه چیزی بود!


اکتبر 21 2016

«استتوس» در فیس بوق

دسته: شخصیadmin @ 3:39 ب.ظ

«استتوس» نوشتن یکی از عجیب ترین کارهای دنیا است. در طول تاریخ این نخستین بار است که من و شمای عادی فرصت سخنرانی برای این همه آدم رنگ و وارنگ را پیدا کرده ایم. پیشتر فقط شاهان چنین فرصتی را می یافتند. آن هم برای قوم و تبارِ‌ خودشان که از یک جغرافیا و یک منطقه می آمدند.

همین ایرانِ نسبتن منزویِ خودِ ما این همه انواع و اقسام آدم مختلف در خودش دارد و این همه دعوا بین شان هست. همین است که راضی نگه داشتن همه ی این آدم ها با یک سیستم این همه دشوار است و انگار با گذشت زمان آسان تر هم نمی شود. گویی با به هم خوردنِ‌ این آش نخود و لوبیایش همان که هستند می مانند و خمیر نمی شوند. حالا دعوای نخود و لوبیا که چیزی نیست، دنیا بزرگ تر از این حرف هاست. اگر تجربه ی مهاجرت داشته باشید می بینید که دوستان جدید و متفاوت هم از هر سن و رنگ و مذهب و ملیت و خواستگاه به فهرست دوستان تان اضافه می شود و هر کاری کنید بلاخره کسی هست که نفهمد و اشتباه برداشت کند یا به او بخورد یا برنجد یا تعجب کند.

این است که مخاطب استتوس شما در اصل خودِ شما اید. دیده اید که هر قدر پُست های شما به خودِ خودِ تان نزدیک تر باشد کمتر «لایک می خورد». پست هایی بیشتر توجه دریافت می کنند که از خودِ شخصی واقعی ما دورترند و کلی تر اند و به ویژگی های جمعی و قبیله ای . به اشتراکات مان با حلقه ی اطراف نزدیک تر می شوند.

این است که یا باید قید به روز کردن و نوشتن و خبر دادن و جار زدن را بزنی، یا اینکه حواس ات به همه ی آدم هایی که نوشته ات را می خوانند باشد. اولی برای من خیلی دشوار است چون تنهایی حقیقی مان را به یادم می آورد و دومی هم که از اساس غیر ممکن است. یعنی برای همه غیر ممکن است. چنان ذن و حضور ذهن و آگاهی ای می خواهد که اگر اعمال شان کنی از ته استتوس هیچ چیزی نمی ماند.

چه طور شد که ما یک هو استتوس نویس شدیم؟ فقط ماجرای اینترنت هم نیست. قبل از آن که وبلاگ هم بود باز این چنین نبود. وبلاگ مخاطب خودش را داشت و فک و فامیل و دوست و همسایه مگر به خاطر خودِ نوشته سر و کله شان پیدا نمی شد. آدم هایی شما را می خواندند که زندگی شخصی شما را نمی دانستند ولی به دلیلی به افکار شما احساس نزدیکی می کردند که از آنجا رد می شدند. این شبکه های اجتماعی مصداق تازه ای از به هم خوردنِ اجباریِ آش آدمیت است. همین که شما الان اینجا هستید یعنی سوار ملاقه ی فیس بوک شده اید و امروز قرار است یک دور دیگری بزند و نخودها و لوبیاهای دیگر را از جلوی چشم تان عبور دهد که هم فال است و هم تماشا.

حالا اگر خودتان می نویسید و عکس می گذارید و پست می کنید که کارتان سخت تر هم هست از تماشا کردن.

یک ده سالی هست برای بیشتر ما که ناگهان چشم باز کردیم و استتوس گذاشتیم و دیدیم که انگار چند صد یا چند هزار آدمِ رنگ و وارنگ تاریخِ زندگی مثل عروسک در پرده خانه ی ذهن ما نشسته اند به تماشای هر جمله از هر متن. در هر حال هر چند تا «دوست» که داشته باشید همه شان بلاخره در یک تالار جا می شوند، حالا می خواهد این اتاق یک کلاس درس باشد یا که در ابعادِ تالار وحدت.

ما روی صحنه و بیشتر آدم ها هم توی تاریکی نشسته اند و این فقط خود ما هستیم و شاید یکی دو ردیف اول که نور روی شان تابانده اند. آخرش هم در یک تنهاییِ شلوغ شده ی عجیبی ما جملات مان را برای خودمان می نویسیم و با کمی توجه به آدم های زیر نور افکن. حالا یکی دیگر یک جایی از این دنیای تاریک از ظن خودش یک چیز دیگری را لایک می کند و ما دلگرمی می گیریم و لابد ادامه می دهیم. بقیه هم در سکوت نظاره می کنند و قضاوت می کنند یا نمی کنند و اهمیت نمی دهند و رد می شوند و ما هم نمی فهمیم و بیشترش را حتا حدس هم نمی توانیم بزنیک. یا می خواهند چیزی بگویند و نمی گویند و رد می شود و به قول هایده حالی مان هم نیست. آن ها هم به جای خود حالی شان نخواهد بود.

من تجربه ی خودم را می گویم. مثلن در همین متن، من یک بند را خطاب به خودم می گویم. یکی را خطاب به دوست نزدیک، گاهی یک کلمه را به کسی که از دست اش رنجیده ام یا خشمگین شده ام. گاهی کسی که فکر می کنم رنجانده ام اش. گاهی چهره ی آدم های بی ربط برای من یکی می شود و فکر می کنم شاید لازم است این را بخوانند. گاهی برای کسی می نویسم که دوستش دارم یا خاطره اش را دوست داشته ام. یک بار برای آن که به وجودم آورده یا خانواده یا هر کسی که شاید باشد و بخواند و شاید اصلن نباشد که بخواند.

نوشتن برای مخاطب عام یک توهم است. مخاطب عام وجود ندارد و زبان در این ده ها هزار سال تکامل یافته برای انتقال معنی به یکی دو نفر یا یک دو جین آدمِ مهم و تأثیرگذارِ قبیله ی ما. حالا این معنی صادقانه است یا فریب آمیز بستگی دارد که کدام پرسپکتیو را در نظر بگیریم. به هر حال این زبان اگر در همان حد هم کار می کرده که من شک دارم برای صدها و هزاران نفر ساخته نشده بوده. آن هم این همه آدم رنگارنگ که وجه اشتراک شان حتا این نیست که بلیط یک نمایش را خریده باشد. تنها و تنها این است که در یک جای روزگار تصادفی به ما برخورده اند. این هم دوره ی جدیدی برای زبانِ‌آدمیزاد است به عمر یکی دو دهه که هر یک از ما می توانیم شب نامه ای را منتشر کنیم که از فامیل دورمان بخواند تا فلان آدمِ‌ تصادفیِ پریروز.

این حالا حکایت همین متن است که نمی دانم چه کسی و با چه پس زمینه ای می خواند و چه برداشتی می کند. اصلن چرا این را به روال عامیانه ی معمول نمی نویسم؟ این لفظِ قلم نوشتن برای جلب نظر چه کسی است؟ شما؟ یا بغل دستی شما. اصلن من شما را کی دیده ام؟ چه شد که شما را دیدم و الان با شما صحبت می کنم؟ از یک خیابان یا مدرسه یا فرودگاه گذشتیم و به پُست هم خوردیم؟ چه گُلی به سرتان زده ام؟ چه آسیبی رسانده ام؟

یک کسانی بودند که خوب به شان لطف کردم و سایه ی خودم رو از سرشان کم کردم چون احساس کردم یا واقعن به من بی تفاوت اند و یا این که وقتی من جلوی چشم شان پدیدار می شوم عذاب می کشند یا چیزی درشان کلیک می کند که آخر و عاقبت خوبی ندارد. یا این که این حس را در خودم دیده بودم. خوب اگر این طور هست شما هم در حق من و دیگرانی که این احساس را نسبت به شان دارید لطفی بکنید و خودتان را از وجودشان آزاد کنید. اگر برای شما مهم بوده اند و شما برای شان مهم بوده اند هستی آن ها را به شما بر می گردند.

چه کار کنم که این همه دوست و آدم رنگارنگ در فهرست ام نباشد؟ چه طور توبه کنم که کسی را نرنجانده باشم و خودم را از این بار رها کنم؟ برای چی این همه «پوکی مون» جمع کرده ایم توی زندگی؟

این کلاف رنگارنگ روابط ما هر کدام اش مال یک چیزی است. اصلن چرا همه ی اینها را مثل «پوکی مون» جمع کرده ایم که هر وقت می خواهیم با چهارنفرشان حرف بزنیم همه باید گوش بدهند؟ فیس بوکِ شخص من هم گروه بندی زبانی و هم جغرافیایی دارد و تازه به خیال خودم پست ها را با قدری آگاهی می فرستم (برای همین در نوشتن شان خودم را سانسور نمی کنم) ولی باز هم جواب نمی دهد. حتا کسی می تواند بگوید خوب که خودت را سانسور نمی کنی،‌ اصلن آدم ها را هم سانسور نکن. اگر کسی نخواست نمی خواند. انتخاب با خودش، با این که در بیشتر اوقات اصلن فلان طرف در ذهن تو هم نیست و حواست هم نیست که دارد حرف های تو را می خواند.

من آخر هم با خودم کنار نیامدم که آیا توهین به شعور کسی است که حرف دلت را از او پنهان کنی یا توهین به احساسات اش است که حرف دلت را بزنی؟ یا اصلن بیجا کرده ای که حرفِ دل ات این طوری است و باید آن طوری باشد.

شاید یک شناسه ی جدید فیس بوک درست کنم. شاید هم اینجا را ترک کنم. به هر حال هیچ کدام اش را هیچ کدام تان شخصی نگیرید. برای تان هم که احتمالن مهم نیست ولی همان بهتر که نباشد.

ارادتمند به تصویر ذهنی ام از شما


اکتبر 19 2016

قضیه ی حمار

دسته: علمی،فلسفهadmin @ 10:43 ب.ظ

بیایید اصول موضوعه ی هندسه ی تمدنِ پساکشاورزی مون رو بالا و پایین کنیم، که دریابیم کدوم از این پیش فرض های منطبق با «حواس» (و چه بسا بی ارتباط با «حقیقت») بیشتر از همه گمراه کننده بوده. یعنی کدوم شون رو می شه حذف کرد و نظریات جدید (و احتمالن به درد بخور) در آورد.

من اولش به قضیه ی فیثاغورث مشکوک بودم که خیلی قضیه ی عجیبی است و من نمی تونم تصور کنم در سیاره های دیگر همون اوایل راه به اش نرسند. بعد پارانویام شدید تر شد و چیزهای دیگر رو هم زیر سوال بردم. ولی هر بار که برگشتم و از هر طرفی که رفتم آخرش رسیدم به «قضیه ی حمار»

این قضیه ی حماری که ما، دست کم به صورت مکتوب از مصرِ باستان مبنای حقیقت فرض کرده ایم، می تونسته تنها عوارضِ تکاملِ گونه ی ما و (فامیل مون آقا خره) بوده باشه و با حقیقت نسبتی نداشته باشه.

به قول استاد دانلد هافمنِ کبیر:
it favors fitness not reality.

یعنی با ادبیاتِ آقای هافمن (در تاییدِ آرای نیم جونیور) ما، خرها و خیلی های دیگر طوری تکامل پیدا کرده ایم که به عنوان مثال به نفع مون باشه به قضیه ی حمار باور داشته باشیم، مستقل از حقیقت.

حالا واقعیت چه شکل دیگری می تونسته داشته باشه که به صرفه ی ما (پستاندارها، یا مهره داران پُرسلولی، یا جاندارانِ زمینی یا از اساس موجودات سطحِ‌ سیاره ای) نبوده که درک اش کنیم؟ سلول هامون باید چه طوری کار می کردند که طور دیگری فکر کنیم؟

در واقع چه طور کوتاه ترین فاصله ی بین تهران و قزوین می تونه طولانی تر باشه از فاصله ی بین تهران و کرج به اضافه ی فاصله ی کرج تا قزوین.

یعنی خره باید در مدت زمانِ منفی استراحت کنه و وقت ذخیره کنه؟

اصلن فرض کنیم شهرداریِ یونیورس یک کرم چاله زده باشه از تهران تا قزوین. از هر نقطه به هر نقطه که نزده. سوال من اینه که چه طور به ازای هر تهران و هر کرج و هر قزوین در یونیورس قضیه ی حمار می تونه نقض بشه؟ حتا در همسایگی های نزدیک.

خوب می شه با معرفی «انحنا»، «زمان منفی» یا «زاویه ی منفی» یا تقلب از طریق «کرم چاله» شمولیت قضیه ی حمار رو نقض کرد.

چه طوری می شه ولی فضازمان رو طوری بنویسیم که به ازای هر سه نقطه اش (تکرار می کنم هر سه نقطه اش) نقیضِ قضیه ی حمار برقرار باشه؟

کمی بلند فکر کنم. قضیه ی حمار اساس تعریفِ منیفولده. اگر بخوایم فضازمانیبا متریکِ حقیقی نامنفی تعریف کنیم که نقیض حمار به ازای همه ی نقاطش برقرار باشه،‌ اون وقت نقیض حمار برای هر سه جایگشت هر سه نقطه هم برقراره، پس نقاط روی هم افتند. پس این مدل ها بری چنین «غیرِ منیفولد» ای وجود داره:

۱. فضای صفر بعدی با فاصله ی صفر
۲. فضای بی نهایت بعدی با فاصله ی ناحقیقی (کاردینالی)

برای این که نان منیفولدِ محدود بعدی اختراع کنیم، تعریف فاصله رو هم نمی تونیم عوض کنیم چون میشه همون منیفولد تا جایی که من زور زدم. پس باید تعریف حمار رو عوض کنیم، مثلن:

۱. فضا رو گسسته کنیم (کوانتوم)
۲. این همانی فاصله رو برداریم. مثلن یک راهش اینه که متریک رو بر اساس نزدیک ترین نقطه ی بین دو مجموعه تعریف کنیم نه فاصله ی ثابت بین دو نقطه. اون مجموعه می تونه مثلن یک استرینگِ یک بعدی پیوسته هم باشه.

۳. حمارِ جدید تعریف کنیم مثلن هارمونیک:
1/a+1/b>1/c

۴. یه جوری منفی بینهایت رو با صفر یکی کنیم که از این ور دور بزنه رو هم دیگه که بازم همون می شه که «گیتی درون ماست». فکر کنم جواب محدود هم داشته باشه.

هندسه ی جدیدی می باید نوشت از آغاز (یا پایان) که هم استعلایی یا فرا رونده (transendental) باشه و هم برخالی (fractal).

اگر سر نخی از مدل هایی که به این کانسپت ها نزدیک هستند (در هر شاخه ای از دانش) دارید یا با کسی در ارتباط هستید که جواب این سوال ها رو می دونه، پیشنهادها و نظرات خود را «برخالانه» و «فراروانه» به تهران جاده ی کرج صندوق پستیِ قزوین ارسال نمایید.

پ.ن. نکته ی حاشیه ای این که می خواستم بنویسم خانوم خره، که سکسیست نبوده باشم. بعد دیدم برعکس برداشت می شه. بعد کردمش خانوم یا آقا خره (به سبک آقای خاتمی). بعد دیدم ترنس جندرها ناراحت می شن کردم اش خره. بعد دیدم خر به نظر بعضی (نه من) فحشه. گفتم حذف اش کنم. بعد دیدم پدر بزرگ و پسره که می خواستن از روی پل رد بشن یه هو می آن می گن چرا خر رو حذف کردی باید پدر بزرگ و حذف می کردی. دیگه گذاشتم سر جاش باشه.


اکتبر 18 2016

علم و دین

دسته: علمی،فرهنگ،فلسفهadmin @ 9:00 ق.ظ

«علم» یک پدیده ی فرهنگی است ساخته ی دستِ بشر. چیزی مثلِ دین. با مستثنا کردنِ تنها شاخه هایی از ریاضیات که [احتمالن] در هر صورت یکسان از آب در می اومد، بشرِ هر عصری و در هر جایی برای خودش علمِ مورد نیاز خودش رو تولید کرده. بسته به آب و هوا و نیازها و دانسته های دیگر در هر حلقه ی جغرافیایی ای به صورت کمابیش تصادفی عده ای آدم همفکر دورِ‌هم جمع شده اند و نظریات همدیگر رو تایید کرده اند و [در حالتِ خوشبینانه] به نیاز موجود در اون خاک و در اون مقطعِ زمانی پاسخ گفته اند و محصول اش شده تل انبار شدن نظریاتِ مختلف در یک دیتابیسی به نامِ علم.

حالا اول از این دیتابیسِ علم (و به خصوص لایه های جدیدش) اون مصادیق «سالاد کلمه» و چرت و پرت هایی که توسط علمای تازه به علم رسیده تولید شده رو حذف کنیم (طرف مثل من ددلاین داشته و باید یه چیزی می فرستاده). اون مصادیق «الیتیسم» که نویسنده اش خودش و نادانی اش رو در الفاظ پیچیده قایم کرده و در زندگی حرفه ای اش صرفن آلودگی ایجاد کرده هم حذف کنیم. اون مواردی هم که صاحب سرمایه به تولید کننده ی علم رشوه داده که بیا فلانی جون این شیتیلی رو بگیر و بنویس مثلن شکر خوب است و هویج بد است، اونها رو هم بگذاریم کنار. منظور من از علمی که ساخته ی دستِ بشر است، این نیست. این علم، ریده ی ماتحتِ بشر هست.

من دارم راجع به همون یک درصد علمِ اصیلِ شرافتمندانه ای که بخش کوچکی از بدنه ی آت و آشغال های تولید شده توسط علما هست صحبت می کنم. یعنی طرف یک چیز جدید به درد بخور کشف کرده و بدون این که هول بشه که مبادا دیگری این رو بهتر از اون بیان کنه از چند جهت به اش نگاه کرده و – معمولن با قصد و غرضی به غیر از مال و نام و منفعت شخصی یا گروهی – به اش نگاه کرده و دیده که بله این واقعن کار می کنه. بعد با دقت و در طول سالها به صورت زیبا و دقیق و سنجیده اصلاح و ثبت اش کرده.

اون «علم» – که ارزش صحبت کردن داره – پدیده ای فرهنگی و ساخته ی دست بشر است.

اون علم، از حلقه ی وین تا مکتب فرانکفورت، از یونان باستان تا انگلیس ویکتوریا، از سیاره ی ما تا سیاره ی فلان به صورت معناداری فرق می کنه (بقیه ی علم که بالا بیان کردم که مثل پشکل هست و به صورت بی معنایی فرق می کنه).

البته این رو من نمی گم، خودِ علم می گه. همیشه هم گفته و صد سال پیش هم مدون و کامل گفته. منتها برای این که شما این رو بشنوید و دریابید باید به نحوی با علم در تماس باشید. اگر داخلِ خود علم هستید که اصلن قضاوت از داخل خیلی دشوار تر هم هست مگر این که در مغزِ علم باشید. یعنی اگر شما در شصتِ پا یا قرنیه ی چشم یا سرِ معامله ی علم هستید احتمالن کار شما این نیست که این رو بفهمید. اصلن انتظار باطلی است.

البته این به این معنا نیست که علم «نادرست» ه و به هیچ وجه هم به این معنا نیست که علم می تونست به هر شکلِ رندومِ بی ربطِ دیگری هم تولید بشه. این مثل این می مونه که بگیم سلولِ قلب هر غلطی که دلش خواست می تونه بکنه. البته که نه.

این فقط یعنی که کارکردی که زمانی دین در تکامل بشر داشت امروز علم داره. این که خورشید از فلان جا در میاد و زمین صافه و یا روی پشت لاک پشته در زمان خودش علم محسوب می شده. به اندازه ی فیزیک نیوتنی در انقلاب صنعتی، این مشاهده و اعتقاد هم در عهد کهن قابلیت پیش بینی داشته و باهاش تکنولوژی ساعت خورشیدی و غار گرم کن هم می ساخته اند.

الان هم نقش تخریبی و سیاهی که علم در نابودی بشر و گسترش تعصب و جنگ و نابودی تمدن ایفا می کنه شبیه نقش دین در امواج گذشته ی تکامل بشر شده. هر موجِ‌ جدید تمدن اون قبلیه رو با یک برچسب اُمّل و عتیقه ای مارک می کنه و یه چیز جدید در می آره که عجالتن چند وقتی باهاش کار بکنه.

این رو (مثل اون مطلب وحدت حوزه و دانشگاه) نوشتم که الان که این موجِ اخیر چند صد ساله ی تمدن ما هم ظاهرن داره بلاخره (و ناگهانی) می شکنه، و حالا که به سلامتی قراره که دست جمعی ریغ رحمت رو سر بکشیم، در این مجالِ کوتاهِ بین دو تا پست بالایی و پایینی به خودمون یادآوری کنم که خیلی آدم های اُمُّلی بودیم که خرد و عقل و اندیشیدن رو با «علم» عوضی گرفتیم.

ریدیم…

انّا لله و ان علیه سکنجبون!


برگ پسین »