مه 08 2019

تَلخ‌

دسته: سیاستadmin @ 9:09 ق.ظ

در روایات آمده یکی از ویژگی های آدم های *** اینه که حرف‌شون با عمل‌شون متفاوته. شیرین عبادی خودش و اعتبارش رو تمامن در اختیار دستگاه عظیم جنگ قرار داده و در همراهی کامل با تندروهای داخل کشور، مشاوران سیاست خارجی آمریکا و ناتو، بعد از موفقیت در تحریم‌ها و فشار بر مردم عادی ایران و به زانو در آمدنِ اقتصاد کشور داره ایران رو به سمت مرحله بعدی (جنگ و تجزیه) پیش می‌بره. هر چیزی که از دهنِ این آدم بیرون بیاد مطلقن ارزشی نداره، چون رفتارش در حساس ترین برهه‌ها کاملن برعکسِ ادعاهاش رو نشون می‌ده. این خانمِ جنگ‌طلبِ برنده‌ی جایزه‌ی صلح، درست مثل نخست‌وزیر و وزرای ارشد دولت راست‌گرای نروژ و بسیاری دیگر از «کورپوریت فمینیست» های دورانِ ما ماسکِ زنانه و صلح‌طلب دستگاه تریلیون دلاری جنگه. ایشون در کنارِ همرزمان‌اش از اقتدار گرایان داخل تا برخی فعالان خارج از کشور مسؤول کشتارِ صدها هزار زن و کودک و نوزادی خواهد بود که برخی هنوز به دنیا هم نیومده‌اند.

برای من باعث تأسفه که جزو اولین کسانی بودم که با طعمه‌ی کمپینِ یک‌میلیون امضا پشت سرِ ایشون راه افتادم. هیچ کدوم از ما خبر نداشتیم که سرنوشتِ یک جنبش خودجوش و برابرطلب مردمی در داخل کشور توسط رهبرانِ بی‌کفایت و خودفروش و بی‌سواد به اینجا کشیده خواهد شد.

آرزو می‌کنم که ایشون اگر واقعن ریگی در کفش‌اش نیست و مثل امثالِ شازده و مریم رجوی از حماقتِ نهفته در مانورهای خطرناکِ سیاسی‌اش با خبر نیست، کمتر تحت تاثیر چاپلوسانی که احاطه اش کرده‌اند قرار بگیره و تا دیر نشده سر عقل بیاد. آمین.


ژانویه 23 2019

این که زاده ی آسیایی…

دسته: پراکندهadmin @ 12:58 ب.ظ

اولین بار که رفتم لوس آنجلس در اکتشافاتم به یک کلونی برخوردم از ایرانیانی که از پنجاه سال پیش، از زمان نخست وزیری هویدا به آمریکا مهاجرت کرده بودند و هنوز انگلیسی صحبت نمی‌کردند. همه چیز به فارسی بود، از سر در چلوکبابی تا تبدیل ارز و دفتر وکیل و تابلوی نئون فارسی برای عکاسی از مجالس عقد و عروسی. آنجا فهمیدم که اینها اصلن به جز پر کردن فرم مهاجرت انگلیسی لازم‌ شان نمی‌شود.

حالا دیگر از کله‌پاچه فروش ۸۰ ساله‌ی خیابانِ وست‌وود که گذشته، اما ای کاش من و شما نمیریم و آن روز را ببینیم که مفاخر ایران زمین هم از فرصتِ مغتنمِ حضور در غربت اندکی بهره ببرند و این دو کلمه زبانِ بین‌المللی انگلیسی را بلاخره فرا بگیرند. من فکر می‌کنم همین زبان دست و پا شکسته در حد بچه ی پنج ساله‌ی این روزها هم کفایت کند که آدم برود در همین اینترنتِ بازِ در اندشت تحقیق کند تا شاید از موقعیت و نقش واقعی خود و «کادو»هایی که دست‌اش داده‌اند در جغرافیای بین الملل قدری آگاه شود. البته با فرض این که آگاه نیست و این کوچه هم کوچه‌ی علی چپ نیست!

چون می دانید آن چه که کشور ما امروز بیش از هر چیز نیاز دارد تجاوز خارجی توسط ائتلاف ارتش امریکا و ناتو است. این مهم هم (به سرمشق از عراق و افغانستان و لیبی و سوریه) بدون زمینه‌سازی توسط بنیادهای حقوق بشر و بزرگواران تحت حمایت مالی نهادهای وابسته به این دستگاه‌های نظامی حاصل نمی‌شود که نمی‌شود. ایران هم بیست سالی هست که خیلی سخت‌جانی کرده که از دموکراسی وارداتی با بمب و فروپاشی و غارت موزه‌ها و جنگ قومی قبیله‌ای جان به در برده. پس این همه فعال حقوق بشر و آگاه سیاسی در تبعید به چه دردی می خورد؟ کسی مثل خانم عبادی که روزی از جنبش خودجوش مردمی در داخل کشورش برخاسته نمی‌شود که امروز در قلب سیستم میلیتاریستی غرب بنشیند یک گوشه و ماست‌اش را بخورد. باید که برای این حقوق بشر کاری کرد و چه بهتر از آن که این همه کارزارهای مدنی نه به جنگ و نه به فروش اسلحه و خلع سلاح اتمی و نه به تحریم و چه و چه را رها کنی و بچسبی به کارزار ۶۰ ثانیه علیه اعدام! این یعنی کار تخصصی.

این هم البته نه به خاطر پول است و نه جایزه. به این خاطر است که قتل چندصد قاچاقچی بخت برگشته ناشی از فقر و فلاکت بزرگ‌ترین مشکلی است که امروز ایرانِ ما را تهدید می کند. و آن قدر در اولویت است که باید به هر طریق درمان شده تا داغ ننگ این صدها اعدام در سال از پیشانی ملت ما پاک شود. آن طرف ترازو هم صدها هزار کشته‌ی تحریم‌های امروز و تجاوز نظامیِ فردا و جنگ قومی قبیله ای پس‌فردا و انفجارهای انتحاری پس آن فردا هم به فدای سر شبکه‌ی آینده‌نگر فعالان حقوق بشر و آگاهان سیاسی در تبعید و عکس‌های یادگاری ما با این عزیزان.

این هم از جبر جغرافیایی ماست که افتخار می کردیم بلاخره کشورمان و جنبش مان و کارزارمان جایزه ی نوبل برده. ظاهرن دست کم بخشی از جریان از قرارِ دیگری بود.


دسامبر 18 2018

جنگل هوشمند

دسته: پراکندهadmin @ 6:00 ب.ظ

من اینجا و در همین نقطه، چند ماهِ پیش به این باور رسیدم که «طبیعت هوشمند است و با انسان ارتباط برقرار می‌کند».

از همان روز این ادعای «مردم‌ پسند» که تکامل هوشمند روی کره‌ی زمین با انسان آغاز شده برای من منتفی شده است.

ما جنگل را فقط در روی زمین و به صورت شبکه‌ای «توری» می‌پنداریم که در آن هر درختی فقط با همسایگانِ مستقیم‌اش در تماس است. در حالی که امروز می‌دانیم جنگل یک کلاف است، جایی که درختان از فواصل بسیار دور، و از زیر و روی زمین به یکدیگر اطلاعات ارسال می‌کنند. این شبکه‌ی عظیم در گذرِ روزگار، ساکت و آرام، خطرات بسیاری را پشتِ سر گذاشته و این احتمال وجود دارد که همچون شبکه‌های مشابه دیگرِ خود در طبیعت، مانندِ جامعه‌ی انسانی یا مغز، دانشی از این تجربه‌ها را جایی ذخیره کرده باشد. ما هنوز نمی‌دانیم که از زایش و رویش چنین شبکه‌ی عظیمی در طول صدها میلیون سال چه دستاورد‌ها و فن‌آوری‌هایی قابل پدیدار شدن هستند!

به ظن قوی این درخت‌ها بودند که ما حیوانات (و از جمله حشرات) را با عقلِ جمعی و فن‌آوری زیرزمینیِ خود «ابداع» کردند، نخست برای گرده افشانی و بقا و گسترشِ خود، و یا پس راندن یخ‌های عصر یخ‌بندان و پس از آن چه بسا برای اهدافِ عالی‌تر؛ از ارسالِ حیات به کره‌های دیگر گرفته تا ساختن سپر دفاعی برای محافظت کلِ حیات از خطر اجرامِ آسمانی‌ِ، یا تهدیدهای درونی و بیرونی دیگر. این ادعا برای من اصلن ادعای عجیبی نیست. این فرآیند درست مانند همانی است که در طی آن ما در طول تنها چند هزاره تلفنِ همراه و موتورِ‌ جستجو و مریخ‌نورد را را اختراع کردیم! ما یک دو صد میلیارد انسان زنده و مرده، این همه را به طور گروهی و تنها به ابزار «زبانِ دوگانه» ای که از الفبای صوتی مان پدید آمد به ثمر رساندیم؛ ابزار ترکیبیاتی‌ای که در باقی حیوانات هیچ نظیری نداشت اما به گونه‌ی ما قدرتِ جمعی بی‌همتایی را در پردازش و محاسبه عطا کرد. به نظر من برای هوشمندی جنگل کافی است که درختان از زمان‌های کهن‌تر به ابزارهای مشابهی، مثلن نوعی از الفبای شیمیایی، مجهز بوده‌ باشند.

همان طور که عضوِ یک قبیله‌ی ثامتِ صدنفره‌ در جنگل‌های آمازون رفتار متفاوتی از یک تماشاگر تئاتر در قلب پاریس دارد، درختانی که در همان آمازون در بین صدها میلیارد همتای خود می‌رویند نیز می‌توانند در طول اعصار به گسترش و نگه‌داری شبکه‌ی اطلاعاتی وسیع‌تر و ابزارهای پیچیده‌تری یاری برسانند که یک تک درخت منزوی هرگز نمی‌تواند. از این جهت، جنگل‌ باران‌خیز استوایی در برابرِ یک باغ،‌ مثلِ تهران یا نیویورک است نسبت به یک روستا.

من فکر می‌کنم بسیار بعید است که خلاقیت، نوآوری و انباشتِ‌ دانشی که ما در شهرهای تمدنِ انسانی مشاهده می‌کنیم همانندی در همتاهای گیاهی خود نداشته باشد. کشف و نشان دادن دقیقِ چنین پدیده‌هایی تا کنون از درکِ آدمیزاد خارج بوده اما بررسی این ادعا‌ کاملن می‌تواند در توان فن‌آوری کنونی ما باشد.


سپتامبر 27 2018

توانا بود هر که دارا بُوَِد

دسته: سیاستadmin @ 6:07 ق.ظ

من شخصن از این بابت که این اواخر دفتر و دستکِ توانا دست‌اش رو شد خیلی حال کردم. هی ملت می‌گفتند که توانا رسانه‌ی دستگاه جنگه. من می‌گفتم نه، این‌ها دارند کار فرهنگی می‌کنند…

چه طور می‌شه به این آدم‌ها بازخورد داد که دنیا فقط اون چهار نفر آدمی که باهاشون کار می‌کنی و برات پپسی باز می‌کنند نیست. اگر سوزن‌ مخ‌ات گیر کرده و میلیون‌ها نفر آدم اون سر دنیا به تخمدان‌ات نیست، چرا در دراز مدت این کارها از موقعیت و اسم و رسمِ خودت هزینه می‌کنی؟

تصور کن به نامِ مردم‌سالاری و توسعه از ماشینِ‌ جنگ امتیاز بگیری و برای حمله‌ی نظامی فعالیت بکنی، حتا بعد از این که با چشم خودت دیدی همون آدم‌هایی که باهاشون کار می‌کنی سر کشورهای دیگه چه بلایی آوردند.

کثیف‌تر از احتکار و دلالی دارو برای پول، همینه که به خاطر پول پشتِ پرده لابی بکنی به قصد برگردوندن تحریم و فلج شدن اقتصاد و گرونی و بدبختی مردم کشورت، بعد جلوی پرده وانمود کنی که غمِ‌شون رو می‌خوری. حالا توانا باید مثل القاعده ری‌برند بکند و پول رو جای جدید بریزد و با اسمِ تازه شروع کند؟


آگوست 07 2018

از چاله به چاه، از چاه به سیاه‌چاله

دسته: سیاست،فرهنگadmin @ 8:39 ق.ظ

تحریم ها امروز با کمک و همیاری بعضی از خودِمون برگشت.

بهاش رو هم مردمِ عادی و بیش از همه اقشار ضعیف‌تر و مناطق دورافتاده‌ترخواهند داد. بیشتر این اقشار هم در جریان نیستند که فشاری که روشون هست دقیقن از کجا می آد…

هیچ کدوم از این تحریم‌ها ربطی به برنامه‌ی هسته‌ای یا حتا موشکی ایران نداره و فقط باعث فقر و گرسنگی و فلاکت و بدبختی مردم ایران می‌شه.

هدف عمده‌ی کسانی که این تحریم‌ها رو گذاشتند و کسانی که برای بازگشت اونها لابی و میلیون‌ها دلار خرج (در واقع سرمایه‌گذاری) کردند هم هرگز نه کنترل رفتار جمهوری اسلامی بوده و نه بهبود وضعیتِ مردم ایران.

هدفِ‌شون اعمال فشار به مردم عادی ایران و تحریکِ نارضایتی است. تا اینجاش خوب ولی هدف بزرگ‌تر های این جریان انقلاب و سرنگونیِ دولت و ایجاد دموکراسی و کشور قدرتمند نیست! هدف شون هرج و مرج، شروع جنگ و درگیری قومی و فروش اسلحه و در نهایت ساخت پایگاه نظامیه.

کسانی که بازگشتِ تحریم‌ها رو جشن می‌گیرند نمی‌فهمند که با نابودی اقتصاد زیرساختهای جامعه فرو می‌پاشه و از دلش آزادی و دموکراسی در نمی‌آد.

در عراق و سوریه و لیبی هم در نیومد. در ایران چهل سال پیش هم در نیومد.

در این بازی برای من نه مشاوران ترامپ با سابقه ی خونین اطلاعاتی و امنیتی شون در خاورمیانه قابل اعتمادند. نه آدم‌هایی مثل رجوی و رضا پهلوی که دارند بازی این جریان‌ها رو می خورند و با کلمات قشنگ، به اسم دموکراسی و آزادی کشور رو به سمت جنگ و هرج و مرج داخلی سوق می دهند.

کافی است به سابقه‌ی امثال پومپئو و بولتون نگاه بکنید تا بدونید این افراد همون چیزی رو که در پروژه‌های قبلی و در کشورهای دیگر دنبال کرده بودند الان در ایران هم دنبال می‌کنند: فروش اسلحه،‌ درگیری قومی، ظهور هیولاهایی مثل آیسس این بار از قبل بسیج، نابودی ساختارهای کشور و در نهایت ساخت پایگاه نظامی روی خرابه‌های یک کشور ویران شده.

رژیم جمهوری اسلامی چهال ساله که دشمنِ مردم ایرانه. ولی همین رژیم رو سیستم‌های اطلاعاتی غرب با سو استفاده از خریت مردم به ما هدیه داد. الان هدیه ی جدیدی در راهه!

عکس‌های قبل و بعد از جنگ در سوریه و لیبی و عراق رو هم ببینید که سیاستمدارهای جنگ‌طلب غرب که می ‌خوان با دشمنی آخوندها دلِ مردم رو به دست بیارند هم دوستِ مردم ایران نیستند. و باید باهاشون مبارزه بشه و نه این که به برنامه‌ها و اهداف‌شون کمک بشه.

* * *

من با انقلاب موافق‌ام. با تغییر رژیم هم موافق‌ام. با انقلابی که از خارج از ایران و با بودجه‌ی نظامی پنتاگون یا کمک‌های رسانه‌‌ای عربستان و اسراییل کنترل بشه مخالف‌ام!

رضا پهلوی خائن نیست. ولی به نظر من یک آدم کودنه که داره بازی می‌خوره. مریم رجوی هم که تکلیف اش روشنه. ولی باز هم اگر پس فردا رژیم عوض شد و همین دو تا اُسکُل اومدند سر کار من اعتراضی ندارم. این اساکله و طرفداراشون خبر ندارند که برنامه همچین چیزی نیست و چیز دیگریه!!


آوریل 20 2018

ترک شیرازی

دسته: سیاستadmin @ 7:57 ق.ظ

اگر در کانادا زندگی می کنید، و واقعن (و نه تنها در ظاهر) ضد جنگ اید، لطفن دو تا کلید توی سر این لینک بزنید تا فعالیت های یک جانبه‌ی گروهی که خود را نماینده ی کل کانادایی-ایرانی ها می دانند و از واقعیت ایران سال به سال بیشتر فاصله می گیرند را خنثی کنید. مشابه چنین رفتارهای کوته‌بینانه پیشتر توسط اپوزیسیون عراق و لیبی و سوریه هم انجام شده و نتیجه اش به جز فقر و فلاکت و کشتار و بدبختی برای این کشورها نبوده. اول این که تحریم هدفمند در عمل یک دروغ بزرگ بوده و دوم این که فشار اقتصادی بر مردم هر یک از این کشورها مقدمه ی جنگ و دخالت نظامی بوده است.

هر نفرت برحقی که از «آخوند» داشته باشیم، پناه بردن به سیاستمداران راست‌گرا و جنگ طلبان غربی یک خطای آزموده است.

هزار و یک بدبختی و گرفتاری ایران را احاطه کرده. ولی هنوز هم اگر شیراز و اصفهان و رشت را گوگل کنیم، نتیجه ی متفاوتی می گیریم تا رقه و حُمص و حلب.

اگر دست روی دست بگذاریم شاید پنج سال دیگر این طور نباشد!

با ذکر مثال و ترسیم شکل.


نوامبر 25 2017

تولید ناخالص ملی و علم اقتصاد

دسته: سیاست،فرهنگadmin @ 2:37 ب.ظ

نیمی از جمعیت ایران نقشی در تولید ناخالص ملی ندارند. همچین نوشته انگار مثلن نیمی از جمعیت نروژ یا کانادا یا کره (شمال یا جنوب) در تولید ناخالص ملی نقش دارند. همه سر کاریم. اون کسی هم که در تولید چیزی نقش داره معلوم نیست و جایی هم گزارش نمی شه که برای اون تولیدی که کرده و توی قاب گذاشته شده، بیرون قاب چه چیزهایی رو تخریب کرده و از روی چند موجود رد شده و در راه غلطک اون جاده ای که درست کرده دهن چند نفر رو هم آسفالت کرده!

این طبیعت و منابع محیطیه که در تولید ناخالص ملی نقش داره. در نهایت اش انسان یک واسطه است و این روش متریک های اندازه گیری پیشرفت و خوشبختی مال اون دورانی بود که زمین کلی جا داشت و کلی تپه ی نریده مونده بود برای اکتشاف و تجربه و آزمایش و خطا.

اون زبان بسته ای که در تولید نقش داره بیشتر از من و شما اون حیوونیه که ما می خوریم و اون جنگلیه که قطع می کنیم و اون جویه که ما آلوده می کنیم و اون وقتیه که ما برای همه ی این آسیب ها تلف می کنیم. البته در یک مرحله بالاتر هم اون کارگریه که ما استثمار می کنیم و اون کارمندیه که شرایط این استثمار رو فراهم می کنه.

اشکال کار هم از همین سیستم ارزشی است که از بچگی در همه جای دنیا به خورد ما دادند و فرض غلط ما اینه که با همین فرمون اگر بریم و تولید ناخالص رو افزایش بدیم و اشتغال ایجاد کنیم و چشم مون به همین عدد و رقم ها خوش باشه هر مشکلی حل می‌شه.

بزرگ ترین دروغی که به خورد ما داده اند، بزرگ تر از همه ی ادیان همینه. حماقتِ گروهی گونه ی آدمیزاد. بهاش رو هم تازه شروع کرده ایم به دادن و عجله نکنید که این تازه اولشه: تولید ناخالص ملی. رشد اقتصادی. فرصت های اشتغال. خط کش گذاشتیم یقه ی تمدن رو با این مترها داریم اندازه می گیریم تنبونش از پایین در حال اشتعاله تا برسه بیاد بالا.

در هر عصری بازی با کلمات برای همراه و همسو کردنِ خلایق به شکلی انجام می شده و در عصر ما هم با ادبیات اقتصاد. امامِ راحل هم که فهمید اقتصاد مالِ خر است از اینجا بود که فقه خودشون استاد همین شامورتی‌بازی‌ها بود و طرف می‌دونست چه طور همه چیز رو پیچیده کنه و قصه سر بده و تعریف و اصل در بیاره که سوار مردم بشه. آدم اگر دو ثانیه شعورش رو از اشغالِ زبان در بیاره، و اگر نده دستِ فقهای امروزی، یعنی کارشناسان و تحلیل گران و اقتصاددانانِ الیتیستِ لقمه دورِ سر گردون، دوزاری اش می افته که این علمِ من در آوردی سر و ته اش فقط سیاستِ بازی با کلمه و کلاه برداریه برای کنترل و تخصیص منابع. یک ارجاعاتی به علوم طبیعی یا ریاضیات داره ولی در اصل تعاریف و اصول بنیادی اش برای این تنظیم شده که قدرت و منابع از دستِ‌ گروهی در بیاد و به دست گروه دیگری برسه. اون گروه فلک زده ای هم که سرش کلاه می ره، اون «مستضعفین» هم در به نظر من در دراز مدت بر سه قسم اند: حاشیه نشینان تمدن امروز، حیوانات، و آیندگان. این ها کسانی هستند که به بهای ول‌خرجی و دست و دلبازی ما رو در استفاده از منابع طبیعی خواهند داد.

یک مثال از ایران خودمون:

«دولت با اجرای اصل ٤٤ قانون اساسی یعنی از طریق فروش شرکت های دولتی کسری بودجۀ خود را تأمین می کند. با این حال، به گفتۀ علی لاریجانی دیگر چیز زیادی برای فروختن نمانده و به همین دلیل دولت برای جبران کسری بودجه اقدام به انتشار اوراق مشارکت کرده که این نیز موجب افزایش بدهی های دولت می شود.»

«اصل ٤٤ قانون اساسی»، «اقدام به انتشار اوراق مشارکت»، «فروش شرکت های دولتی برای جبران کسر بودجه»،‌ « افزایش بدهی های دولت» می دونید یعنی چی؟ به زبان ساده لُری و بی پیرایه اش یعنی «قرض گرفتن از آینده». منبع اصلی که طبیعت کره ی زمین باشه داره می خوره ته دیگ و همه افتادن به قرض گرفتن از آینده. ایران و خارج هم نداره.

به نظر می‌آد که آهِ حیوانات و طبیعت گرفته و دست بردار نیست.


اکتبر 03 2017

لینکدین

دسته: فرهنگadmin @ 6:50 ق.ظ

لینکدین یکی از تخمی‌ترین شبکه های اجتماعیه. توش یه مشت آدمِ نفهم بی‌سواد مقاله‌های چرندِ شعاری در مورد پیشرفت با کت و شلوار و کراوات شیر می‌کنن. همه چیز یا در مورد روش تقلب کردن و خر کردن مردمه یا دیاگرام‌ها و نمودارهای الکی که هیچ ربطی به واقعیت نداره. بدبختی آدم هم باید خودش رو با این عن بازی‌های دنیای سرمایه‌داری سازگار بکنه که عقب نمونه. یه عالمه آدم خایه مال که بعضی شون رو اصلن ندیدم کار جدیدم و تبریک گفتن بعضی شون دو دفعه، یکی هم سه دفعه. خوب یادت رفته دو بار دیروز تبریک گفتی؟ نگو یه دکمه‌ی اتوماتیک گذاشتن واسه همین کار. همه ی اینا به کنار خود محصولش هم خیلی تخمیه. از اون آدم‌هایی که توشن معلومه.

حالا فرهنگش به ایران هم کشیده شده. توش پر شده از عِنتره‌پره‌نور ایرانی! همه اش حروف اختصاری بلغور می کنن، حالا طرف در بهترین حالت یه پروژه‌ی قبلن انجام شده رو برداشته یه جای دیگه پیاده کرده. خوب یه کار جدید بکنین، اه!

اصلن چرا این خارجی‌ها این همه عیلان ماکس و استیو جابز و از این آد‌م‌های جاه‌طلب و سخت کوش و کله‌خر دارند،‌ ولی ما تو خاور میانه جمشید ماسک یا اصغر جابز نداریم که مثلن ایده‌های جاه‌طلبانه‌ی بومی داشته باشه؟

مثلن جای این که بخواد مریخ رو آباد کنه قمپز در کنه که من می‌خوام خاورمیانه رو سبز کنم. یا مثلن از عربستان تا فلات ایران رو در پونزده سال جنگل می‌کارم. یا جلوی شن‌های روان که باد از سوریه تا ایران می آره رو می گیرم و دریاچه‌ی گاوخونی رو پر می‌کنم. هر کدوم از این‌ها یک ده هزارم پروژه‌ی مریخ ریسورس می‌بره.

بعد با طرف مصاحبه کنن بگن نمی‌تونی کُسخُل، سخته این کار! اینم لج کنه، پشمِ شوق در پژمانش حلقه بزنه که یه روزی این کار و می کنم که روتون کم بشه. آخرشم واقعنی یکی از این کارا رو بکنه. حالا سه تاش هم نشد، نشد.

خدایی یه‌دونه هم نداریم از اینا.


سپتامبر 03 2017

این سه گروه!

دسته: شخصی،فرهنگadmin @ 1:07 ب.ظ

سه گروه آدم کمر من رو شکستند. یعنی از این سه گروه آدم واقعن خسته شده ام و روحم آزرده شده.

هر بار هم امید می بندم به هر یکی از این گروه ها دوباره امیدم پشمِ بر آب می شه!

این سه گروه که کمر من رو شکسته‌اند عبارت‌اند از:

۱. آدم های خشکِ عصا قورت داده و فرمانبردار: این آدم ها رو در طول زندگی در محیط های کاری یا آکادمیک و بدبختانه هر جایی که به اجبار در زندگی درش حضور داشته ام جمع آوری کرده ام. از مشخصه های این آدم ها اینه که با ترامپ بدن ولی مثلن با کلینتون خوب ان. حالا ترامپ و کلینتون نوعی رو عرض کردم در همه ی زمینه ها، نه خود اشخاص! یا این که مثلن طرف ممکنه با اسلام مشکل داشته باشه ولی با همون اسلامی که تو سرمایه داری هست مشکل نداشته باشه. حالا اسمش رو شما هر چی خواستی بگذار. طرف مثلن با خرافات امام حسینی و چیزهای به این تابلویی مشکل داره،‌ خوب هنر کردی تو برو با اون خرافاتی که علم و تکنولوژی به خوردت می ده مشکل داشته باش نه که مثل احشام سرت رو بکن تو کامپیوترت پایتون بنویس. اون گردن ات هم چند درجه آزادی داره،‌ مغزت چی؟ روحت چی؟

۲. آدم های عاصی و سرکش: یک گروه آدم های دیگه هم هستند که همیشه در طول زندگی در حد توان از شر گروه اول به اونها پناه آورده ام. تیریپ آدم های هنری و اسپریچوال و هیپی مسلک. این آدم ها کمی آزادانه تر فکر می کنند و آلترنتیوتر زندگی می کنند و مفاهیمی زورکی جامعه و قوانین و سیستم مدرسه و محل کار و فلان و بهمان به فلان شون نیست. حالا بدختی این ها هم همه اش سر از خرافات و سنگ و کریستال و چاکرا در می آرن و اون قدر دودره بازن که سر قرار هم حاضر نمی شن. نمی شه رو هیچ چیز شون حساب کرد خلاصه.

دسته ی سوم هم خودم هستم که از بس بورینگ و غیر قابل تحملم، دو دقیقه هم با خودم نمی تونم تنها باشم حتمن باید برم یکی از این دو تا گروه پیدا کنم.

خلاصه شیر خدا و رستم دستانم آرزوست.

بد بختی اش هم شیر خدا و رستم دستان هم گیر آدم بیاد بری بگی بیا با من هنگ آوت کن،‌ می گه برو بابا واسه چی با تو هنگ آوت کنم خودم هستم دیگه.

وضعیت بدی داریم از دست این سه چهار گروه.


جولای 24 2017

ژانرشناسی و خودشناسی!

دسته: سیاست،شخصیadmin @ 1:31 ب.ظ

یه ژانری بودند بعد از انقلاب که از ضد حالی که به ملت زده شده بود (!) دیگه اون قدر حال شون گرفته شده بود که در کُل از همه چیز و همه کس کشیده بودند کنار. از بی‌عدالتی و نتیجه‌ی معکوسِ انقلاب افسرده و سرخورده و ناامید شده بودند و ظاهرن نتیجه گرفته بودند که از متنِ زندگی باید کنار کشید و حاشیه‌نشین شد.

من بچه بودم و در فامیل و آشنایان دور یکی دو مورد رو یادم می آد. که طرف از همه چیزش، از کار و زندگی و پیشه ی خیلی معمولی اش – ظاهرن به اختیار – دست کشیده بود که «با اینها نباید کار کرد» یا «توی مملکتی که اینا رییس هستند از بالا بگیر تا پایین بقالی کردن هم گناهه» یا «توی سیستم این آخوندها نباید کار کرد». حالا هیچ وابستگی ای هم به هیچ نهادِ سیاسی درون یا بیرون قدرت نداشت؛ قبل یا بعد از انقلاب.

این ژانر Anti-establishment متشکل از کسانی بود که چه زمان شاه و چه خمینی باز هم در ایران موندند. نه استبلیشمنتی رو زیر و رو کردند و نه استبلیشمنتی رو برقرار. مشکل شخصی‌ ای هم با کسی نداشتند. فقط از جایی به بعد انگیزه‌ی اخلاقی و روانی‌ برای ادامه‌ی زندگی مرسوم رو از دست دادند. از این زندگی دل کندند. و تقصیرِ اون رو هم انداختند گردن جامعه، یا انقلاب یا هر چیز دیگری.

بدون این که پرونده‌ی فعالیت سیاسی داشته باشند، یا بحران‌های اقتصادیِ انقلاب و جنگ به طور خاص و بیش از بقیه ی اقشارِ جامعه به اونها آسیبی زده باشه، از سر شکم‌سیری به این نتیجه ی خودساخته رسیده بودند که پیچ و مهره‌ی این نظام بودن حتا به عنوان یک کارمندِ معمولی هم کاری بی‌معنا و بی‌ارزش و حتا غیر اخلاقی است و زندگی در عزلت به چنین کاری شرف داره…

حالا یک آدم حسابی نبود بگه آقا تو که کسب و کارت توی دفتر و دستک مسوولین نیست. کسی هم از صنف شما توقع ریش و پیراهن روی شلوار نخواهد داشت . خوب کارت رو بکن تا زندگی بگذره و اوضاع بهبود پیدا کنه.

از همه خبر ندارم اما کسانی که من در ذهن داشتم آدم‌های دل‌نازکی بودند که کاسه‌ی داغ‌تر از آش شدند و در نهایت زندگی و فرصت هاشون رو سوختند و خودشون هم از بین رفتند. چه بسا که این اواخر هم دریغ خورده باشند که ای دلِ غافل… با بر خلاف آب شنا کردن آدم در نهایت سه بر صفر از خودش هم عقب می‌افته. آخرش هم چند تا بهار و پاییز می آد و چشم به هم می زنی می بینی پیر شدی و به حاشیه رونده شدی. همه چیز رو از دست دادی و کسی تره هم برات خورد نمی‌کنه…

* * *

حالا من از لحاظ روحی و فکری و روانی دقیقن پا گذاشتم جای همین‌ آدم‌ها. با این تفاوت که «این آخوندا» تبدیل شده به «این ماشین سرمایه‌داری» یا «این مملکت فلان از بالا تا پایین» شده «این کره‌ی زمینی که توش ترامپ رییس می شه بگیر بیا پایین». از کره‌ی زمین هم هنوز مهاجرت نکردم و هنوز ریشه در این خاک دارم!

به خودم می گم قواعد مولد فرکتالیِ این جامعه ی جهانی همه جا و در همه شکل «از اون بالا بگیر تا بیا پایین» این طوریه که «هر جمعی از ما توسط دون‌ترین هامون رهبری می‌شیم.».

فقط تنها بختِ بنده اینه که سرنوشت این افراد جلوی چشممه.

حالا یك آدم حسابی نیست که بگه آقا نیما این «سرلوحه» که می‌گن برای همین روزهاست.

كسى نبود بگه، مجبور شدم خودم بگم.

بعله!


برگ پسین »