آوریل 18 2017

زیرِ خاکِ مریخ!

دسته: پراکندهadmin @ 8:52 ب.ظ

 

خودم جرأت نمی کنم به این رویا (تخیل/توهّم) تازه تکرارشونده‌ام زیاد فکر کنم. هربار که یادم می آد حالم یک طوری می شود. داستان اما از این قرار است:


صد یا دویست سال از زمان کنونی ما گذشته بود. ادامه ی پروژه های ناسا و ایلان ماسک و دیگران هم برای رفتن به مریخ ثمر داده بود اما تغییر اتمسفرِ مریخ بسیار دشوارتر از آن چیزی شده بود که تصور آن می رفت. وضعیتِ زمین بدتر و ناپایدارتر می‌شد و باید حتمن پروژه‌ی مریخ به موفقیت می‌رسید که ناگهان یک طوفان سهمگین در بهرام زیرساختِ تکنولوژی محدود روی این کره را نابود کرد و ساکنانِ سیاره در عرض چند سال و بدون امکانِ کمک‌رسانی از زمین زیرِ خاکِ سیاره ی سُرخ مدفون شدند. پروژه ی مریخ به طور کلی شکستِ تلخی خورد و تمام بودجه‌ها قطع شد. انسان تا مدت‌ها به جای آن روی تکنولوژی شبیه‌سازی زندگی انسان به جای حیات بیولوژیک اش زمان گذاشت تا دست کم اطلاعاتِ حیات و تمدن ما برای دیگرِ ساکنانِ احتمالی هستی باقی بماند. پروژه ای که کم کم به نتیجه هایی رسید و پیشرفت کرد تا این که حتا مردم معاصر می‌آمدند که اطلاعاتِ دلخواهی از زندگی شان را ثبت کنند و به صورت دیجیتال در شبیه سازی باقی بمانند.

این گذشت تا پس از چند سال سر و کله‌‌ی کسی پیدا شد که پروژه ی مریخ و دانش و امکانات خاک خورده اش را احیا کند؛ اما این بار به منظوری کاملن متفاوت: برای دفن کردن یک کُپی از دیتاسنترهای شبیه‌سازی‌ها داخلِ خاکِ مریخ. به طوری که در صورتِ افتادنِ اتفاق ناگواری که زمین انتظارش را می کشید، شبیه‌سازی‌ها در سیاره‌ی دیگری از زمین بختِ موازی‌ای برای ادامه یافتن پیدا کنند. عملیات دفن هم باید در عمق کافی انجام می شد که تأسیساتِ شبیه سازی به طور خودکار و بدون دخالتِ انسان (حتا بعد از انقراضِ‌ او) از گزندِ شهاب‌سنگ‌ها و تغییراتِ زمین‌شناختیِ مریخ هم در امان بمانند و تا مدت طولانی به کار خود ادامه بدهند. در این میان داده‌باستان‌شناس (Data Archeologist) ها هم زندگی گذشتگان (و از جمله من و شما) را بر اساسِ داده های پراکنده ای که از دیتاسنترهای زمانِ ما باقی مانده بود شبیه‌سازی کرده بودند؛ بر مبنای عکس‌ها و ویدیوها و حرف‌ها و رفتارهای ثبت شده و رمزنگاری‌ نشده‌ی ما و اتفاقات بین‌شان را هم حدس زده بودند…

به اینجا که می‌رسید این ترس من را فرا می گرفت که نکند ما هم اصلِ آن شخصیت ها نبوده ایم و به جایش شخصیت‌های آن نسخه ی شبیه‌سازی‌شده هستیم. شبیه‌سازی‌ای آن قدر دقیق که درک‌اش از واقعیتِ واقعی – که ما شخصن هرگز تجربه نکرده‌ایم – آسان نباشد. یعنی بدن‌های فیزیکیِ این نقش هایی که بازی می‌کنیم قرن هاست که پوسیده، ولی این بدن دیجیتال مان که نه از گوشت، که از از حروف و کُد تشکیل شده به راهِ خود ادامه می دهد و در کسری از ثانیه قرن‌ها جلو می‌رود.

چه بسا ما آن نسخه‌ نباشیم که چند قرن پیش‌تر‌ زیرِ خاکِ زمین مُرد. آن باشیم که زیرِ خاکِ بهرام مدفون به زندگی خود ادامه داد!


ژانویه 30 2016

جبر تدريجى

دسته: پراکندهadmin @ 10:50 ب.ظ

ترسناک ترین چیزهای زندگی تغییرات تدریجی کند و اجتناب ناپذیرند. مثل آب شدن یخ قطب، گسترش شکاف طبقاتی،‌ پیر شدن آدم ها، حرکت عقربه ی ساعت شمار. چیزهایی که حرکت شون رو نمی بینی ولی با قدرت در حال پیشروی هستند و هیچ کاری هم نمی تونی بکنی. یا اگر هم که می تونی، نمی فهمی که باید یه کاری بکنی!


جولای 13 2015

پارادوکس زنون

دسته: پراکندهadmin @ 3:39 ق.ظ

همزمان با مذاكرات وين از آشيل هم خبر مى رسد كه هيچ گاه به اين اندازه به لاك پشت نزديك نبوده است.

پی نوشت: واقعن رسید!


نوامبر 14 2013

از ماست که برماست!

دسته: پراکندهadmin @ 10:45 ب.ظ

روزه خواری در ظهر عاشورا. یعنی تو این سالها که ما نبودیم مملکت این قدر آزاد شده؟

پند روز:‌ به جای درخت قطع کردن گوسفندی بکار.


سپتامبر 26 2013

log(log(N))

دسته: پراکندهadmin @ 7:40 ب.ظ

توی کار به لگاریتم یک لگاریتم برخوردم. من نمی فهمم تو دیگه خودت لگاریتم هستی دیگه لگاریتمت چیه دیگه. مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه بعد اینها این قدر خودشون و عن می کنن.

پ.ن. آرایه ی ادبی تشخیص (جان بخشی)

بیت پیشنهادی از فواد:

من خاکِ کفِ پایِ سگِ کویِ همانم
کو خاکِ کفِ پایِ سگِ کویِ تو باشد


سپتامبر 17 2013

بر اساس داستان واقعی

دسته: پراکندهadmin @ 11:49 ق.ظ

[بر اساس یک داستان تلخ اما واقعی]

فریال زنی بود میانسال با یک جاروبرقی قوی و یک سگ کوچولوی مامانی. فریال اسم سگش را گذاشته بود فندق چون از گردو و بادام برای یک سگ نام مناسب تری بود؛ خودتان تصور کنید آن هم سگی با کمالاتِ فندق.

یک روز آقتابی فریال در هنگام نظافت خانه اشتباهی دم فندق را کشید داخل جاروبرقی. او از همه جا بی خبر در ابتدا ماجرا را چندان جدی نگرفت چون نمی دانست این اتفاق می تواند به قیمت تغییر سرنوشت او تمام شود. پس خیلی آرام تلاش کرد که جارو برقی را از دم فندق جدا کند ولی در یکی از همین تکان ها ناگهان جارو فندق را درسته به داخل مکید. فریال سرآسیمه دوید تا ماشین را از برق بیرون بکشد و سگ را در بیاورد اما در همین زمان دسته ی جارو در هوا چرخی خورد و افتاد روی خودش و بدنه و سپس دسته اش را هم در خود بلعید. دیگر نه خبری از فندق بود و نه جارو.

فریال وحشت زده شده بود. سرش گیج رفت و روی توالت نشست. همان جا شروع کرد به ریدن. حالا نرین کی برین. چشمانش بیشتر و بیشتر سیاهی می رفت و آرام آرام پارس سگش را می شنید که صدایش می کرد. آن روز فریال آن قدر رید که سر و ته شد و تمام شد.

فردای آن روز وقتی پلیس به خانه ی فریال آمد سیم جارو برقی را را روی زمین پیدا کرد اما هنگامی که ماموران گزارش خود را در مورد مفقود شدن زنی با سگش تنظیم کردند هیچ کس اشاره ای به این نکرد که فریال،‌ فندق و جارو هر سه به آینده سفر کرده بودند.

آینده ای که ایمنی لوازم خانگی اش به حدی رسیده بود که چرخ گوشت ها انگشتان کودکان را چرخ نمی کردند و جاروبرقی ها سهوا سگ ها را نمی بلعیدند. تمدن بشری راه هر نوع سو استفاده ی غیر بهداشتی از لوازم خانگی را بسته بود. حتا دیگر نمی شد از جارو برقی برای استمنا استفاده کرد چه برسد به عنوان ماشین زمان که به ذهن احدی خطور نمی کرد. در چنین دنیایی دیگر چه راه بازگشتی به گذشته باقی می ماند؟

فریال که دلش برای خانه و زندگی اش تنگ شده بود آهی در بساط نداشت. حتا مثل اصحاب کهف پولش با ارز رایج مملکت ناهمخوان بود. شرق و غرب دیگر معنای سابق را نداشت و نه دیگر مشرق جای او بود و نه مغرب. او بارها به دستشویی رفت و کوشید که تمام شود اما هر بار در نیمه ی راه کارش به بیمارستان کشید. دیگر حتا بیمه های تأمین اجتماعی هم از مداوای رایگان بواسیر او سر باز می زدند. فریال روزگار سختی داشت.

واقعیت دردناک علمی این بود که انطباق تصادفی یکی از حفره های فضا-زمان بر مقعد فریال چیزی نبود که بتواند همیشه تکرار شود. این یک جهش ژنتیکی نبود که فرد در تمام زندگی با خود حمل کند و برای فرزندانش نیز به ارث بگذارد. حتا اروبروس گونه ی نایابی از مار/اژدهاهایی که دم خود را تا انتها (یعنی تا سر جانور) می خوردند صدها میلیون سال پیش منقرض شده بودند و دیگر امیدی به احیای دوباره ی آنها نبود تا بلکه بشر از راه مهندسی معکوس چیزی بیاموزد.

فریال در سن ده هزار و هفتاد و نه سالگی ناپدید شد. بر اساس گزارش پلیس گمان می رود او از جراحات وارده بر روده ی بزرگ خود گریخته باشد. یکی از بخیه های باقی مانده ی او را در کنار فندق به خاک سپرده و روی مزار او نوشتند نه شرقی، نه غربی، فریال جارو برقی.


جولای 02 2013

بِلَست

دسته: پراکندهadmin @ 1:15 ب.ظ

گر حکم شود که مست گیرند / باید که توی بِلَست گیرند

و اما اگر باور نمی کنید بکنید که کشور نروژ هم برای خودش شحنه دارد. کار شحنه ها در اینجا «شنکه کنترل» به معنای نظارت بر عرضه مشروبات الکلی است. جریان از این قرار است که گویی بیش از یک سال پیش شحنگان وارد یکی از دیسکوهای معروف شهر تروندهایم به نام «بلست» می شوند و مردی را در حالت مستی بیش از اندازه مشاهده کرده و مراتب را به مافوق شان گزارش می کنند. اینجا بر اساس قانون فروشندگان مشروبات الکلی در بارها حق سرو کردن برای کسانی که بیش از اندازه مست به نظر می رسند را ندارند. همین طور فروش الکل بعد از ساعت ۳ (۲ در شهر تروندهایم) و قبل از ساعت ۱۰ صبح و نیز شرب خمر در اماکن عمومی مانند پارک ها و خیابان و هر جایی به جز حریم شخصی یا جاهایی که مجوز نوشیدن الکل وجود دارد غدقن است.

الان بار بلست بعد از بیش از یک سال کاغذ بازی و وکیل گرفتن در نهایت اعتراض اش بی نتیجه مانده و به جرم اجازه ادامه ی حضور دادن به آن مرد پاتیل محکوم شناخته شده و باید به مدت دو هفته پروانه ی الکلش لغو شود که به ادعای گردانندگان اش در این فصل به معنای ضرر میلیونی است.

یکی دیگر از کافه های معروف شهر تروندهایم (موسوم به کافه نیم) البته هنوز مجوز سرو الکل ندارد و ولی در صورتی که در آینده چنین اتفاقی (عدم امکان سرو الکل به مدت دو هفته) برای این کافه رخ دهد به معنای ضرر هنگفت یکی دو هزار کرونی برای این کافه خواهد بود


نوامبر 15 2011

دلقک

دسته: پراکندهadmin @ 11:17 ق.ظ

این فقره ای که می بینید برای دو سه سالی بهترین و نزدیک ترین رفیق ما در این خراب شده بود. الان داره پیگیری میکنه که بشه «دلقک» اختصاصی دربار. یعنی کمدین-شعبده باز پادشاه نروژ یا همون طلخک خودمون. و در این صورت بر میگرده به زادگاهش، اسلو. الانم من هم براش خوشحالم. هم ناراحتم.

اما اینکه وقتی خبرش رو در فیس بوک گذاشتم ناخودآگاه به جای واژه نروژی hoffnarr نوشتم مجیشن (یا آرتیست)، در حالی که ترجمه ی فارسی این کلمه میشه همون «دلقک». خودسانسوری کردم برای آبروداری رفیق مون چون دلقک برای ما بار معنایی بدی داره. فکر کردم اینجا هم همین طوره در حالی که این چیزی که می گم موقعیت شغلی بسیار با کلاس و آبرومندانه ای هست. وجود هم نداره خیلی وقته و این خودش می خواد از نو شروع کنه.

در فرهنگ معاصر ما هر چی که جدی نباشه مسخره بازیه. به کمدین می گیم «دلقک». به موزیسین می گیم «مطرب». به ساز و موسیقی هنوز خیلیا میگن «مزقون». میک آپ  «قرتی بازی» هست تا آرایش. شعبده باز و ایلوژنیست هم می شه «شامورتی باز» در حالی که حتا «تردست» هم بار معنایی مثبت و جذاب illusionist رو نداره. تازه باز هم هست بازش نمی کنم چون خانواده نشسته. ( خودتون بگین به دن ژوان / پیمپ / گی چی می گیم)!


مه 17 2011

منم همفکرم

دسته: موسیقی،پراکندهadmin @ 3:51 ق.ظ

این قسمت برهان ارسطویی کردن این آهنگ از عرفان خیلی جالبه:

همه هم سن هام مریض روحی ان / منم هم سنم پس اینه روحیه ام

یعنی چون همه ی هم سن هاش مریض روحی اند و خودش هم با خودش هم سنه پس خودش هم مریض روحیه. شاعر (منطقدان) هم قیاس منطقی کل به جزء کرده و هم از بازتابی بودن رابطه ی همسنی استفاده ی زبانی کرده.

پ.ن. برای کسانی که با این پست موافق نیستند:

همه همفکرام با من موافقن / منم همفکرم لذا موافقم!


فوریه 14 2011

گرگ و روباه (۲)

دسته: ادبی،سیاست،پراکندهadmin @ 12:31 ب.ظ

آن چیز که خوار آید، یک روز به کار آید. این شعر را در حدود هجده سال پیش و در دوران راهنمایی سرودم. کارتون اش را اگر یادتان بیاید تلویزیون برای مان پخش می کرد. اینجا با بدجنسی تقدیم اش می کنم به مبارزات مردم مصر و این الاکلنگ خاورمیانه، با احترام از طرف ملت دلسوز ایران!

پ.ن. جهت شفاف سازی، به نظر می رسه روباهه ماییم و مصر آقا گرگه.


برگ پسین »