دسامبر 11 2010

جام عربی

دسته: پراکندهadmin @ 12:56 ب.ظ

مطلع:
ز شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسیده است کار
که جام جهانی کند آرزو
تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

ترجمه:
Nourished by camel milk and Crocodile
Arab has come for such a life style
That aims for the World cup 2022
Spit on you universe, Spit once a while!

مگر قَطَری ها آدم نیستند که نتونند جام جهانی برگزار کنند؟ کجامون سوخته؟ خیلی عرضه داریم تا دیر نشده آخوندها رو بیرون کنیم – بفرستیم قم دورشون دیوار بکشیم – که جام جهانی ۲۰۲۶ رو بدنش به ما. یک مشت آریاییِ ترکِ مغولِ عربِ یونانیِ متناقضِ حسودِ نژاد پرستِ مغرور و پر مدعا هستیم ما و این هم از قیافه هامون معلومه که هر کدوم اش یه سازی می زنه، هم از چشم مون که داره می ترکه از حسودی و هم از دماغ مون که در هر صورت گنده است.


دسامبر 02 2010

همانگویی

دسته: پراکندهadmin @ 7:01 ب.ظ

پیرهن مشکی من روشن نیست
حرفای نگفته ی من کم نیست
من واسه خودم یه فرمولی دارم
توی فرمول ما هر کسی که آدم نباشه
آدم نیست!

پ.ن. من واسه خودم یه استایلی دارم
توی استایلم اگر کسی نفهمید چی می گم
تخمم نیست


نوامبر 26 2010

کلاغه

دسته: پراکندهadmin @ 5:51 ق.ظ

اون پرنده تو بودی
پیرهن ابرو درید
رفت و گم شد تو غروب
رفت و گم شد تو غبارا گم شد
مرغی شد و پشت حصارا گم شد
و فرو رفت در اندیشه ی ابری ولگرد

اون کلاغی که پرید
از فراز سر ما
کلاغ ..ن دریده بود


مارس 21 2010

نوروزیه

دسته: پراکندهadmin @ 11:15 ب.ظ

۱. سخن در پرده می گم چو گل از غنچه بیرون آ / و گر نه می دهم دَرْ آورندت قبلِ نوروزی

۲. ز کوشش به هر چیز خواهی رسید / به هر چیز خواهی دو ماهی رسید

۳. سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت / بادت اندر بدبیاری برقرار ای بی شعور / سال خشک و فال داغون مال اندک حال زار / اصل ساقط نسل اخته تخت وارون بخت شور/ روی زرد و موی کم پشت اخم در هم زخم چرک / چشم خیره گوش سنگین نفخ عود و ذوق کور / فین جاری دفع خونی، قند بالا، استخوان پوک، مهره ی پنجم کمر دیسک، نبض نا منظم، روده ی بزرگ مسدود و کشاله ی ران عرق سوز و بواسیر متورم تف به قبر پدر هر چی کودتا چی


فوریه 13 2010

سبزی تو از من

دسته: پراکندهadmin @ 10:07 ب.ظ

چهارشنبه سوری ایرانی که از سه هزار و هفتصد سال پیش به همین شکل امروزی نبوده است. چه بسا سبز کردن آتش با افزودنی های شیمیایی راه ارزان قیمت و بهداشتی ای پیدا کند و نه تنها امسال که برای مدتی طولانی در این سنت باقی بماند که هم با سبزی سبزه و بهار هم آهنگ است و هم «سین» دارد.


دسامبر 29 2008

نوابغ سرزمین من، آرام برانید

دسته: پراکندهadmin @ 5:15 ق.ظ

دست کم تا در ایران هستید. آرام برانید… باورم نمی شود. محمدرضا مجیدی کسی که این اواخر از من می خواست این وبلاگ را علمی تر کنم دیگر پیش ما نیست. این خبر تلخ را دکتر علی محمد نظری مدیر گروه ریاضیات دانشگاه اراک به من داد: تند می رانده و در یک تصادف رانندگی در گذشته.

عادت به سرعت داشته گویی. من که کنار دست اش ننشسته بودم که دست به فرمان اش را بشناسم ولی برایم روشن است که این شتاب ذهنی اش فقط مال رانندگی نبود. اجل امان نداد تا بازتاب این جنون سرعت را در زندگی آکادمیک اش ببیند. به درستی که شایسته ی بهترین نوع اش بود و من یک دنیا از این بابت متأسف ام.

هرگز ندیدم اش. چون زمانی که نامه نگاری با من را آغاز کرد از ایران رفته بودم، اما آهسته و پیوسته با هم نامه نگاری داشتیم. عاشق این جوان های با انگیزه و پر انرژی هستم. از هزاران فرسخی این انرژی را احساس می کردم. به جرأت در ذهن ام از نمونه جوان هایی بود که به خاطر حضورشان حاضر هستم به ایران برگردم و کار کنم. می گفت دانشجوی ریاضیات دانشگاه اراک است و می خواهد برای کارشناسی ارشد علوم کامپیوتر بخواند. از من راهنمایی می خواست. تحقیق کرده بود که من از کسانی بوده ام که از یک رشته ی متفاوت ناگهان به این سو تغییر رشته داده بودم. می دانست در ماهان درس داده ام و می دانست جزوه های خوبی دارم اما جزوه نمی خواست. تجربیات ام را می خواست. به او پیشنهاد تأسیس یک وبلاگ را دادم. آن را با پشتوانه ی یک گروه اینترنتی تشکیل داد که همه ی منابع را در اختیار همه ی اعضا بگذارد. داوطلبان زیادی از سراسر ایران و از آن جمله برادرم پاشا به گروه اش پیوستند و با هم مجموعه ی با ارزشی درست کردند. خوب مدیریت می کرد و بسیار پیگیر و با انگیزه بود. روابط عمومی این پسر حرف نداشت و دوست داشتنی ترین چیزش هم این بود که رقابت نمی کرد؛ همکاری می کرد. هر چه که داشت می داد و در فضایی که ایجاد کرده بود هر چیزی که در اختیار داشتند به او می دادند: خود من هم یک نمونه اش. این دست و دلبازی می توانست بزرگ ترین رمز پیروزی اش در این آزمون باشد. ایمان داشتم که رتبه ی درخشانی کسب خواهد کرد. دل ام می خواست او را در آن رشته ببینم اش اما این دیدار هرگز روی نداد.

الان این استعداد جوان در گذشته است. از شور و انرژی بیش از اندازه در گذشته. و این در حالی است که شاید تنها سه چهار سال از همه ی چیزهایی که دوست می داشت و شایسته اش بود فاصله داشت. از کلاس های دانشگاه برکلی،‌ از تحقیق روی مغز و موسیقی،‌ و از شتاب گرفتن در یک جای امن که در آن زمین نمی خوری.

آخر محمدرضای عزیز من! زادگاه ما را که برای سرعت نساخته اند. عکس آن ریاضیدان بر پیشانی وبلاگ ات به من می گوید که این جایی که تو این قدر زود ترک اش کردی به فرانسه ی دو قرن پیش می ماند که باید در آن آرام باشی و احتیاط کنی فقط برای بقا. ای کاش زودتر جایی می دیدم ات و این را به تو می گفتم. تو از من می خواستی در کشوری که آمار تصادف های رانندگی در حد جنگ های نژادی است از سیاست ننویسم. نگران سلامت ام بودی. الان عکس گالوا را بر پیشانی وبلاگ تو می بینم که ریاضیات را تکان داد و در بیست و یک سالگی در درگیریهای انقلاب فرانسه کشته شد. و عکس تو را کنارش می بینم. و باورم نمی شود که چه قدر زود و ناتمام و به چه سادگی یک «واحد» شدی؛ یک عدد «یک» افزوده شده به شمارنده ی تصادفات رانندگی امسال… باشد که رکورد دار بمانیم.

یادت زنده باد محمدرضا. و راهت – با یک نیش گاز کمتر – پر رهرو باد عزیز دل من.


نوامبر 15 2008

هویجوری

دسته: پراکندهadmin @ 4:02 ب.ظ

۱. از وقتی هوای اینجا رو به تاریکی گذاشته روزی دوازده ساعت می خوابم و واقعن به کارهایم نمی رسم. چون این کارها هر قدر هم که کم باشند به چیزی بیش از دوازده ساعت بیداری در روز نیاز دارند. هفته ی پیش یک قرص گیاهی را که از ریشه ی یک گل تهیه شده بود خریدم که ادعا می کرد مصرف روزانه ی آن انرژی اضافه می دهد و ضربان قلب و گردش خون و ساعات خواب را تنظیم می کند. تنظیم کردن اش همانا و یک ساعت بیشتر خوابیدن ما در شبانه روز همان. یک ساعت کوکی با زنگ قوی به جای گوشی موبایل فکر می کنم راه حل قوی تری باشد. اشکال این است که وقتی خوابم واقعن صدای آن را هم نمی شنوم. این قضیه البته با سیر بودن شکم هم نسبت دارد. وقتی گرسنه تر می خوابم زود تر بیدار می شوم. اما غذای چرب که می خورم در هر ساعتی از شبانه روز که باشد در لحظه خوابم می گیرد. احساس می کن چربی اش می رود لای مغزم و دستور سنگین شدن پلک ها را می دهد. یا یک چنین چیزی.

۲. گوگل ریدرم را خانه تکانی کردم. عضو کلی وبلاگ شده بودم که نمی خواندم شان و فقط باید یکی یکی پاک شان می کردم. الان صفر تا نوشته ی نخوانده دارم و احساس خوشحالی می کنم. میل باکس یاهویم را هم خانه تکانی کردم. یعنی به راحتی با چند تا کلیک از عضویت همه ی اسپم های گروه هایی که خودشان من را عضو خودشان کرده بودند خارج شدم و الان صفر تا ای میل نخوانده دارم که نمی دانم خوب است یا بد. در دوستان ام هم خانه تکانی کردم و الان چیزی نزدیک به صفر تا دوست برایم باقی مانده که با آنها بیرون بروم. این یکی اصلن جالب نیست و باید فکری برایش کرد. خانه ام را هم تمیز کردم. بعد از مدتی به هم ریختگی احساس می کنم خیلی شیک و زیبا شده. حیف این همه زیبایی و آرامش که باید تنهایی صرف شود.‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ کف کردم…

۳. این نوشته را از گنجی از دست ندهید. در دنباله ی پروژه ی «قرآن محمدی» به زبان ساده ای بی دلیلی عقلانی باورهای دینی را بررسی می کند و گزاره های دینی را به باورها محدود می کند. اینجا تنها سنگری است که برای دینداران باقی مانده و همه شان یک به یک آنجا دور هم جمع خواهند شد: ما همه پشت این سنگ به چیزی باور داریم که برای آن دلیلی نداریم، آزاری هم به کسی نمی رسانیم. فکر می کنم صد سال دیگر دین چنین کیفیتی خواهد داشت. سخن دیگر اینکه تا زمانه با آدم هایی که سرشان به تن شان می ارزد همکاری می کند چندان به مدیر وابسته نخواهد بود. گنجی همان است که بود. می خواهد در محدوده ی حجاریان کار کند یا عبدالله نوری یا جامی یا عباس میلانی. فقط سطح ملاحظات و میزان خودسانسوری متفاوت است که آن هم قابل درک است. زنده باد اینترنت.

۴. در کمال شرمندگی تا پیش از اینکه به اروپا بیایم نمی دانستم که آن در دومی که معمولن برای توالت های فرنگی می گذارند برای این است که وقتی می خواهی نشسته کارت را بکنی بنشینی روی آن و و وقتی بخواهی مثل بیشتر آقایان ایستاده برگزار کنی آن را بدهی بالا تا نفر نشسته ی بعدی مجبور نباشد روی ترکش های ادرار تو بنشیند. چیز ساده ای بود گفتم شاید شما هم مثل آن موقع من این را ندانید.

۵. داشتم فکر می کردم چرا آن قدر که در نواحی بیابانی ایران آثار باستانی یا تاریخی کهن وجود دارد در شمال وجود ندارد. آیا وجود داشته و رطوبت آنها را از بین برده؟! آیا مردم باستانی مغز خر خورده بودند که حاشیه ی سرسبز کاسپین (ترکی اش می شود خزر) را بگذارند و بروند وسط بیابان کاخ های تمدن شان را هوا کنند؟ آیا رطوبت حس آدم ها را از تولید تمدن باز می دارد. نکند مشکل این روزهای من رطوبت زیادی اینجا است.

۶. سه شنبه ارائه ای دارم در مورد «واقعیت افزوده شده» یعنی همان تکنولوژی Augmented Reality که دنیای مجازی و واقعی را با هم ترکیب می کند. مثلن عینک ویژه ای را به چشم تان می زنید و دور یک میز می چرخید. همان میز را می بینید به اضافه ی یک گلدان که توسط کامپیوتر روی میز قرار داده شده و با چرخش و جابه جایی شما به جلو و عقب شما آن گلدان هم می چرخد و کوچک و بزرگ می شود انگار که واقعن روی میز است. نگو که نیست! این عینک های ویژه با پیشرفت علم همه جور پیشرفتی می کنند الا این که دست از سر ما بردارند…


نوامبر 12 2008

خودشناسی

دسته: پراکندهadmin @ 1:41 ق.ظ

در واقع یکی از سخت ترین کارهای دنیا این است که آدم خودش را زیر ذره بین بگذارد. آدمیزاد آن قدر به خود نزدیک است که نمی تواند چیزی از خود را آن طور که به نظر می رسد ببیند. تصوری که من از خود دارم به مراتب از تصور مشترکی که ممکن است بسیاری از اطرافیان ام از من داشته باشند متفاوت است. کافی است به صدای ضبط شده ی خودم گوش بدهم تا وحشت برم دارد که این غریبه دیگر کیست.

این روزها زیاد به دوستی و رفاقت و توقعات برآورده نشده ام از این گونه روابط فکر می کنم. می خواهم ببینم از سمت من کجای کار می لنگد و آیا من پای رفاقت بوده ام یا نه. تغییر شرایط و تغییر آدم ها حساسیت ام را بالا برده اما فکر می کنم اینجا هم چیزی را تجربه می کنم که مشکلات مشابه اش را پیشتر هم در گروه های دوستی دیگر و به شکل های دیگر از سر گذرانده ام. وقت آن رسیده که اشکال کار خودم را هم ببینم چون این اگر درست هم باشد کامل نیست که آدم همه چیز را به گردن دیگران بیاندازد. می خواهم خودم را زیر ذره بین بگذارم به کمک دیگران و از جمله شما خوانندگان هم نیاز دارم. از بین شما که با من سابقه ی دوستی و رفاقت داشته اید نظرتان در مورد دوستی و رفاقت با من چیست؟ چه چیزهای من را می پسندیده اید و چه چیزهایی روی اعصاب تان بوده است. لطف کنید و دوستانه جواب بدهید و در عین حال صریح و رک. نمونه بیاورید و نقد کنید و هر کاری که می خواهید با این شخصیت انجام بدهید.

با وجودی که همیشه دورم پر از آدم بوده و در روابط برقرار کردن با آدم های جدید موفقیت قابل قبولی دارم اما به ندرت در زندگی حتا با نزدیک ترین دوستان ام احساس آرامش و امنیت کامل کرده ام. شاید البته این چیز طبیعی ای باشد که نباید خیلی سخت اش گرفت. ولی احساس می کنم چیزی در وجود من هست که دیگران را روی من حساس می کند. چیزی هست که با وجودی که حاضرم همه ی وجودم را برای دوستان ام بگذارم باز هم باعث می شود که برخی دوستان نزدیک ام گاه من را و بعضی از جنبه های وجودی ام را آن طور که شایسته ی من است به رسمیت نشناسند و آزارهایی هر چند کوچک برسانند. کجای کار می لنگد؟

آیا بد قول ام و دیر سر قرار ها می روم؟ آیا زیادی غیر قابل پیش بینی ام؟ آیا خیلی رک ام و به جای تملق صریح به آدم ها بازخورد می دهم؟ آیا سیاست ام کم است و بدون محاسبه ی ظرفیت از آدم ها تعریف می کنم؟ آیا با همه خیلی زود قاطی می شوم و مرزها را گم می کنم؟ آیا خودخواه هستم؟ یا خودپسند و متکبر به نظر می رسم؟ آيا …

آیا اصلن این موضوع مهمی است که دو درصد آدم های آرشیو زندگی من تا همیشه برای ام باقی مانده اند و بقیه دورادور وجود داشته اند؟ آیا اشکال در این است که من آمادگی صددرصدی اعلام کرده ام یا همه ی صد در صد را می خواهم؟ آیا خیلی توقع ام از زندگی و از جمله دوستی زیاد است؟

کسی هست که من را به حد کافی بشناسد و راهنمایی سازنده ای را از من دریغ نکند؟ ببینید خودم آمده ام جلو و آماده ی نصیحت شنیدن هستم.

پ.ن. امشب خوابم نمی برد. هی سه تا درمیان چیز می خوانم و چیز می نویسم. این پست ها هم نمونه ی چیزهای نوشته شده.


سپتامبر 03 2008

کافه مختصات سرش نمی شود

دسته: پراکندهadmin @ 11:57 ب.ظ

کافه نشینی در نروژ من را به حال و هوای کافه نشینی در وطن می برد. دقیقن ما به ازای آدم های آنجا را اینجا می بینم، از همه شکل و همه رنگ و همه تیپ. همان فضاهای جذاب و دوست داشتنی، همان تیپ های روشنفکری، همان چهره ها، همان نگاه ها، همان بحث ها و غیبت ها، همان گروه های دوستی، همان تیک های عصبی، همان روش های مخ زنی و ابراز فضل، همان جمله های بی سر و ته، و همان فرارها از تنهایی و کوشش برای هم صحبت یافتن. در هیچ فضایی این همه شباهت به وطن احساس نکرده بودم. می توانم بگویم دانشگاه و آدم هایش خیلی متفاوتند. اتوبوس و آدم هایش هم همین طور. اما کافه حکایت دیگری است. این مقایسه برایم حکم یک نگاشت را دارد با حفظ بسیاری از خواص و به ترجمه ای دقیقی می ماند که به متن اصلی وفادار بوده است و فقط آن را دوباره در زبان جدیدی سروده.

هنگام دیدن فیلمِ «کافه و سیگار» اثر «جیم جارموش» هم دقیقن همین حس را داشتم. عاشق این صحنه اش هستم. می دانستید این مرد موکوتاه صدا کلفتی که سمت راست نشسته همان «تام ویتس» خواننده ی عجیب و غریب و خلاق امریکایی است؟


جولای 29 2008

حرف گران

دسته: پراکندهadmin @ 10:57 ب.ظ

کفش دو جوره
مفت
گرون

حرف هم دو جوره
مفت
گرون

پ.ن. حرف حساب گرون می آد دیگه. بر می خوره.


« برگ پیشینبرگ پسین »