اکتبر 15 2016

استعلا

دسته: ادبیadmin @ 9:37 ب.ظ

مرگ مال همسایه است.
جنگ مال سوریه است.
انقراض هم مالِ نئاندرتاله.


مارس 18 2016

كرگدن

دسته: ادبی،شوخیadmin @ 7:14 ق.ظ

آخرش هیچ وقت نفهمیدم که کتاب «کرگدن» اوژن یونسکو را خوانده ام یا نه. از طرفی یادم هست که در دوره ی نوجوانی برای سال ها از کتاب هایی بود که همه تعریف اش را می کردند و اسمش این طرف و آن طرف بود اما هیچ وقت فرصت دست نداده بود که بخوانم. و از طرف دیگر هم یک خاطره ای در ذهنم هست که بلاخره یک روز کتابی از «اوژن یونسکو» به نام کرگدن خواندم که کتاب لوس و بی مزه ای بود در حدی که حتا یادم نیست راجع به چه چیزی بود و یا این که تا چه حد بی مزه بود. خلاصه عجیب بود این همه تعریف و آخرش آن کتاب بی خاصیت. شاید هم این ماجرای خواندنِ کتاب بی مزه را خواب دیده ام. شاید هم خوانده ام اما آن همه تعریف های قدیمی که یادم هست غیر واقعی بوده و اهمیت این کتاب نزد دیگران توی ذهن من اغراق شده. این هم ممکن است که کرگدن واقعن کتاب مزخرفی بوده و هیچ کس هم تعریف نکرده و من هم به همین دلیل که کسی تعریف نکرده خوب طبعن نخوانده ام و این ماجرا در کُل توهم بوده. هر وقت هم به یاد این ماجرا می افتم حس دژاوو به من دست می دهد که گویا پیشتر هم بارها به این فکر افتاده ام. الان هم فکر می کنم که قبلن بارها توی همین اتاق همین پست را نوشته ام و باز معلوم نشده که این کتاب را خوانده ام یا این که ارزش خواندن دارد یا نه. فقط همین یادم هست که کتابش سفید بود با یک کرگدن رنگی. جهت اش هم از راست به چپ بود. شاید هم کرگدن نبوده و اتوبوس بوده که البته چون درش دیده نمی شد و جهت اش از راست به چپ بود پس در انگلستان نمی توانسته باشد چون آن وقت درش می افتاد طرف ما روی جلد و دیده می شد. این آخری هر چه باشد معقول تر و محتمل تر از این است که اوژن یونسکو کتابی راجع به یک اتوبوس بی در نوشته باشد آن هم در انگلیس که دَر این همه مهم است. یا شاید آنجا آلمان بود که در مهم است و کتاب در مورد اتوبوس نبوده و واقعن در مورد کرگدن بوده. گمان کنم آخرش هم معلوم نخواهد شد که این کتاب کرگدن خوانده شده یا بلاخره ارزش خوانده شدن دارد یا نه. ولی یک چیزی روشن است. آن هم این که شما این پست را تا آخرش خواندی. دست کم همین آخرش را خواندی پس نروی بعدها بنویسی یادم نیست پستی راجع به کرگدن را خواندم یا این ها همه اش توهم بوده.


فوریه 23 2015

گوگل سزاوار عنه

دسته: ادبیadmin @ 12:32 ب.ظ

گوگلی که شاعر ترجیع بند «نفیر» علیرضا افتخاری (تصنیفی از دوبیتی های باباطاهر با یک ترجیع بند مشکوک) رو پیدا نکنه سزاوار عنه:

غم با دل مو همدمه
این دل سزاوار غمه
با این فراغ و بی کسی
گر روز و شو نالم کمه

بزن بره جلو دقیقه ی ۱۳.


آوریل 02 2014

رباعی

دسته: ادبی،شوخیadmin @ 9:25 ب.ظ

این جلدِ پفک که توی راهی بوده است / یک روز لباس داف شاهی بوده است
وآن بارکدی که روی آن چاپ شده / خالکوبی کتف بی گناهی بوده است

– حکیم عمر خیام، پس از دیدن آشغال کنار پیاده رو


فوریه 14 2011

گرگ و روباه (۲)

دسته: ادبی،سیاست،پراکندهadmin @ 12:31 ب.ظ

آن چیز که خوار آید، یک روز به کار آید. این شعر را در حدود هجده سال پیش و در دوران راهنمایی سرودم. کارتون اش را اگر یادتان بیاید تلویزیون برای مان پخش می کرد. اینجا با بدجنسی تقدیم اش می کنم به مبارزات مردم مصر و این الاکلنگ خاورمیانه، با احترام از طرف ملت دلسوز ایران!

پ.ن. جهت شفاف سازی، به نظر می رسه روباهه ماییم و مصر آقا گرگه.


مه 02 2009

یادش زنده

دسته: ادبیadmin @ 12:23 ق.ظ

رضا سید حسینی مترجم و نویسنده ی ایرانی درگذشت.


نوامبر 23 2008

هزارتوی هزارتو

دسته: ادبیadmin @ 6:52 ب.ظ

هزارتو تمام شد. برای من تجربه ی شیرینی بود. و من در یک شب خاطره انگیز در خانه ی خودم با حضور امید میلانی و شخص میرزای پیکوفسکی، بنیانگزار هزارتو، به جمع هزارتوییان دعوت شدم و از آن پس هفت بار با این نشریه همکاری کردم که بیشترشان نوشتارهای هفت بندی بوده اند:

هزارتو تماتیک بود. هر ماه یک موضوع. من وقایع‌نگارِ مستی را برای مستی اش، بازیِ بزرگِ لذت و فایده را برای لذت اش، فراتر از آن که در بیداری به چنگ آید رابرای خواب اش، از هفت بندِ رنگین کمان را برای رنگ اش، عقیقه را برای گوسفند اش، لا مکان را برای فاصله اش، و از زادشهر تا زیست شهرِ من را برای شهر اش نوشتم.

یک باری در جلسه ی هزارتو شرکت کردم و به جز آن آشنایی ای که با برخی از همکاران هزارتو (و از آن جمله  خودم) پیش از این مجله داشتم و شناخت ضمنی برخی از دوستان نازنینی که در جریان هزارتو پیدا کردم، همه و همه به من همان احساسی را می دهد که در کامنت های نوشته ی میرزا هم گفتم:

راهی که با اراده ی یک نفر آغاز شود با اراده ی یک نفر هم تمام می شود. تمام!

خسته نباشی میرزا جان.


فوریه 21 2008

هزارتوی شهر

دسته: ادبیadmin @ 9:38 ق.ظ

هزارتوی بیست و پنجم، شهر

بیست و پنجمین هزارتو (شهر) در آمد. نوشته ام را با نام از زادشهر تا زیست شهرِ من بخوانید:

من اگر یک خودنویسِ پر جوهر باشم، از نوزادی تا همین اواخر از این همه بسترِ خاکی و سنگی و آسفالتی که این گوی بزرگ را (مثل پرتغالی که توی کاغذ پیچیده اند) پوشانده، فقط یک نقطه ی کوچک را خط خطی کرده بودم؛ نقطه ای را در جایی از دامنه ی جنوبی البرز. سرگذشت ام را به زبانی که نمی دانم چگونه می تواند خوانده شود بر سینه ی شهری نوشتم که نام اش تهران بود… ادامه


نوامبر 23 2007

هزارتوی فاصله

دسته: ادبیadmin @ 11:02 ب.ظ

هزارتوی بیست و دوم (فاصله) در آمد. نوشته ام با نام لا مکان را بخوانید:

لا مکان

چشم تان روشن که می خواهم نیمه‌شبی تعریف هندسی مبهمی از یک جهان بدون فاصله ارائه دهم که بسیاری از ناسازگاری‌های زندگی روزمره را برطرف کند و برخی از پرسش‌های اساسی وجودی انسان را بدون توسل به جادو و جنبل پاسخ بگوید.

۱.
می‌گویند در عهد سلیمان نبی هر کس که می‌خواسته هنگام وبگردی ردّش را حتا در حد نیم‌کره (شرقی، غربی، شمالی، جنوبی) نگیرند، بلیطی تهیه می‌کرده و می رفته به ساحلِ غنا در قاره‌ی سیاه. و از آنجا هم با لنج طرف را می‌برده‌اند وسط اقیانوس پشت یک رایانه‌ی قابل حملِ سوار شده بر یک کلک چوبی که یک دل سیر ناشناسانه با دنیای مجازی تعامل برقرار کند. امروزه فن‌آوری پیشرفته دیگر نیاز به چنین سفرهای پر مخاطره‌ای را از بین برده و توانسته به راحتی شرایط آن «نقطه» را برای هر کسی که بخواهد «شبیه‌سازی» کند. در واقع علم فاصله‌ها را از میان برده و همه‌ی آدم‌های فضول را مجازن نگاشته روی کول هم در یک نقطه از آب‌های آزاد دنیا به عرض و طول جغرافیایی توأمان صفر درجه.

۲.
نقطه ای هست در فضایی، نه در دنیای ما که در جایی، با فاصله‌ی یکسان از هر نقطه از جهانِ ما. در این نقطه هر چیزی از هر چیزی فاصله‌ی صفر دارد. اگر بتوانی به آن سری بزنی تا چشم کار می‌کند کودکانی را می بینی بدون تنبان و پابرهنه که در افق خاکستری قدم می‌زنند و کرورها کرور آدم نظرت را جلب می کنند که روی دوش هم سوار شده‌اند و رفته‌اند تا آسمان و پیوسته نیز به شمارشان افزوده می شود. این تصویر ها صحنه‌هایی از عالم مُثُل است یا همان عالم ذرات خودمان که در آن همه‌ی اینها و خیلی‌های دیگر بدون زمان و مکان منجمد شده‌اند و انتظار یک انفجار را می‌کشند که از راه برسد و متر گم گشته‌ی ‌شان را به آنها باز گرداند. اینجا همان جایی است که با آنکه هر چیزی بر هر چیزی و حتا بر تو اگر آنجا باشی در انطباق کامل است و باز هم هر قدر به دنبال هر چیزش بدوی به آن نمی‌رسی.

۳.
می گویند کیهانِ ما و فاصله هم‌زمان پدید آمده‌اند. پیش از انفجار بزرگ من و شما و خیلی چیزهای دیگر با اجازه‌تان در یک نقطه روی کول هم سوار بوده‌ایم و با روی دادن این انفجار (که معلوم نیست نسبت به چه چیزی بزرگ بوده است) از هم فاصله گرفته‌ایم. از آن تاریخ تا به امروز، هستی ما رو به انبساط گذاشته و این فاصله هم خوشبختانه رو به افزایش است. همه‌‌ی سهمگینی این رویداد به کنار، من از تصور برخی موجودات چندش آوری که – معلوم نیست برای چه مدت – در همان نقطه منطبق بر من به سر برده‌اند مورمورم می شود و حالت خفگی به‌ام دست می‌دهد.

۴.
تا به حال فکر کرده‌اید تکلیف این همه فاصله‌ی ذهنی ای که کودکان شبها از رخت‌خواب تا دست شویی می‌پیمایند و صبح، خیس، در می یابند که یک بند انگشت هم نبوده است چه می‌شود؟ خوب، این هم می‌رود قاطی همه‌ی زورهای بیهوده‌ای که تا کنون زده شده بابت کارهایی که آدم ها نکرده‌اند اما فکر می‌کنند کرده‌اند. چرا؟ چون همه‌ی این کودکان به طور فیزیکی در همان نقطه‌ی کزایی قدم می‌زده‌اند. همه‌ی این مسافت‌های طی شده هم داخل آن نقطه سر جای خودشان هستند و می توان به حساب‌رسی‌شان پرداخت. گفته بودم که تعریف این نقطه به توضیح دلیل خیلی از پدیده‌ها کمک می‌کند.

۵.
بله، یک پرسش خوب می‌تواند همین باشد که اعتبار قضیه‌ی حمار آن‌جا چگونه است؟ خوب، در واقع آن‌جا هم هر خری می‌داند که نزدیک‌ترین فاصله بین دو نقطه یک خطِ راست است. چیزی که کسی نمی‌داند این است که این خط راست چه جور چیزی هست. این من را به یاد دنیای خودمان می‌اندازد که هر کسی می‌داند خدای‌اش آفریده است.

۶.
تصور من از مرگ چیزی مانند همان نقطه است. به طور بسیار ساده‌ و برابری جویانه‌ای همه‌ی ما دوباره نگاشته می‌شویم به آن نقطه یا چیزی شبیه به آن. البته این را از خودم نمی گویم. هر کسی که وجود مستقل از مکان برای خودش قائل باشد، در واقع یک جورهایی خودش را پرتاب کرده به آن نقطه روی کول بقیه‌ی موجودات لامکان. حس اش هم مثل این است که خودت را بیاندازی جایی که دعوت نیستی و آخر داستان بفهمی که شامی هم در کار نیست.

۷.
آن‌جا می‌بینم‌تان.


سپتامبر 27 2007

هزارتوی گوسفند

دسته: ادبیadmin @ 7:19 ب.ظ

تهران- عاشورا 1385

هزارتوی بیستم (گوسفند) هم بالاخره در آمد. نوشته ام با نام عقیقه را بخوانید:

عقیقه

گوسفندُق گوسفندی بود به نام فندق. این دام چابک و سرزنده که پشت گوش اش یک خال سیاه داشت، در روستایی کوچک پا بر زمین استوار کرد. خیلی کوچک بود که او را به یکی از هفت گله ی ارباب آوردند و تا پایان عمر همان جا زیست. خیلی هم بازیگوش بود. همیشه از گله فاصله می گرفت و کمتر از دیگران از سگ نگهبان می ترسید. این بود که همیشه بعد از چرا – سبب دردسر مرد لاغر اندام – آخرین گوسفندِ سرشماری بود. و این همان کسی بود که هر روز صبح در آغل را باز می کرد و به همراه سگ اش گوسفندق و دیگران را به گردش می برد.

•••

گوسفندق کابوس های عجیبی می دید. فضاهایی عمیق که در بیداری ندیده بود و زبان بسته، نمی دانست که اینها رویدادهای بزرگ تاریخ اند که از ازل در حافظه ی نوع گوسفند حک شده اند. پیوسته خواب می دید که دارد پرواز می کند. زمین از زیر پایش عبور می کند و باد خنکی می وزد به گوش های اش. همین طور اوج می گیرد و بالا و بالاتر می رود. اما ناگهان همسر ارباب او را آماج سنگ های خود می کند و او با سرعت – مثل مائده ی آسمانی – سقوط می کند وسط سفره ی آنها. همیشه هم در حین این سقوط از خواب می پرید. یک بار هم خواب دید که دعواهای ارباب – صاحب هر هفت گله – با پسرش بالا گرفته. او هم چاقو را در آورده تا سرِ او را مثل سرِ مادر گوسفندق گوش تا گوش ببرد. آن وقت همسر ارباب ناگهان گوسفندق را به جلو هل داده بود و از ارباب خواسته بود که به جای پسرش او را قربانی کند.

•••

آن روز صبح که بیدار شد شش ماه و نیمه بود. حال عجیبی داشت. حس می کرد کسی او را می خوانَد ولی نمی دانست این چه کسی است. صدای همهمه از بیرون آغل به گوش می رسید. مردِ لاغر اندام در را باز کرد. گوسفندق از آغل بیرون دوید. آنجا یک مردِ ناشناس و پسر ارباب به چیز عجیبی تکیه داده بودند. آن را می شناخت. روزگاری او را با مادرش سوار بر چنین وسیله ای به اینجا آورده بودند، اما این یکی کوچک تر، تازه تر و برّاق تر بود. غریبه به گله نزدیک شد، یک راست به طرف گوسفندق آمد و او را وارونه روی دوش خود انداخت. ترسیده بود، اما مرد چند قدم آن طرف تر او را روی زمین گذاشت؛ درست کنار آن وسیله. باور کردنی نبود. می خواستند یک بار دیگر او را به پرواز ببرند. گوسفندق تجربه ی شیرین خردسالی اش را به یاد آورد: زمین با سرعت از زیر پایش رد می شد و باد پشت گوش های اش را نوازش می کرد. در این فکرها بود که ناگهان دنیا دور سرش چرخید، گلوی اش خراشیده شد و گرمایی در گردن اش دوید. احساس خفگی کرد و ضعف بر او چیره شد. خواب اش گرفت.

•••

آن شب، پسر ارباب خواب اش نمی برد. برای نخستین بار تصمیم به شمارش گوسفندهای پرنده ی بالای سرش گرفت. نمی دانست همه ی این موجودات قد و نیم قدی که می بیند برّه های واقعی اند که تا امروز صبح در مرتعی، بندی، روستایی جست و خیز می کرده اند. گوسفندِ صد و چهل و هفتم که او را به خواب برد، پشت گوش اش یک خال سیاه داشت و بازیگوش تر از بقیه بود. و این آخرین باری بود که کسی گوسفندق را می شمرد.


برگ پسین »