دسامبر 24 2016

دزدانِ کارايیب

دسته: سفرنامه،شخصی،شوخیadmin @ 9:21 ق.ظ


عکس ارسالی از پاتریشیا جون در جمهوری دومینیکن، دریای کاراییب


یا
چگونه کاراییب را از من دزدیدند…

امسال در جهان غرب تعطیلات کریسمس و سال نو جفتش افتاده آخر هفته و به جز یک دوشنبه که در هر حال روز مزخرفی است و تعطیل یا باز به درد عمه اش می خوره، تعطیلی دیگری در کار نیست.

حالا تعطیلات سه روزه شروع شده و من هنوز از سر کار بر نگشته دیدم که غبار مرگ ریختن روی شهر اسلو. چند ساعتی گذشت و دیگه نمی تونستم این سکوت رو تحمل کنم. گفتم بزنم بیرون و چیز جدیدی ببینم. حالا جای شکرش باقیه که تعطیلات سه روزه و پنج روزه به پست من می خوره و مثل دوران کافه نیست که طولانی ترین تعطیلی از امشب بود تا فردا صبحش. من هم برای اولین بار گفتم بدون بلیط برم فرودگاه و هر چه پیش آید خوش آید.

گفتم آقا بلیط دارین؟ گفتن برای کجا؟ گفتم هر جا ولی دور نباشه سرد هم نباشه. گفتن نمی شه. گفتم خوب دور باشه ولی سرد نباشه. تموم شده بود. گفتم جهنم سرد باشه ولی دور نباشه. اونم گفتن تموم کردیم. داشتم قانع می شدم برم کانادا که هم سرده و هم دوره که ناگهان یک بلیط سرد نزدیک پیدا شد: تروندهایم در استانِ‌ تروندلاگ!

به سلامتی اگر اسلو شهر مردگان بود اینجا الان شبیه ایستگاه فضایی است البته جای شُکرش باقیه که اتمسفر قابل استنشاق داره. همه چیز تعطیله و حتا هتل ها هم بسته است. دوست و آشنایی هم اگر هست در پستوی خونه گرفتار کریسمش شده اند و یا دست کم تا پس فردا در گروگان فامیل هستند. حالا یک هتل پیدا کرده ام و توی لحاف نرم با رزولوشن رتینا غلت می زنم و خاطره ی بی مزه می نویسم براتون.

* * *

اول این که از شما چه پنهون یک هفته مرخصی بی حقوقی که در آمریکا داشتم خیلی مزه کرد و بعد از یک هفته خوردن و خوابیدن همه اش به این فکر می کردم که چرا من بی شعور مرخصی بی حقوق پنج روزه می گیرم و به جاش نمی افتم شیک مریض بشم که وسط این تاریکی یکی دو ماه با حقوق برم جزایر کارائیب برای ریکاوری! کدوم آدم عاقلی که چنین گزینه ای داشته باشه چنین کاری نمی کنه؟

توی هواپیمای برگشت داشتم فکر می کردم به دکتر بگم معاینه ام کنه و تشخیص بده که این طرف روانی شده و نامه بنویسه به اداره ی تامین اجتماعی که این رو اگر همین الان نفرستیم مناطق حاره،‌ قریب به یقین رادیکالیزه می شه و برای خودش و اطرافیانش خطر جانی داره.

بعد فکر کردم اگر طرف طبیب حاذقی هم باشه خودش نسخه می پیچه که ببین عزیزم یک لیست جزیره ی کارائیب برات می نویسم. شما باید دو ماه در یکی از این ها یک کلبه با اینترنت وایرلس اجاره کنی. روزها سه مرتبه می ری توی جنگل از این قارچ ها که عکس اش اینجا هست پیدا می کنی و می خوری. به اون قرمز خال خالی ها هم دست نمی زنی. روزی دو مرتبه با طبیعت صحبت می کنی یک بار با آیندگان، یک بار با گذشتگان. در مورد وضعیت کره ی زمین به توافق رسیدید یا نه اهمیتی نداره،‌ ولی حداکثر نیم ساعت. سر راه برگشت هم تا اثر قارچه نپریده یک نارگیل یا عنبه ی چهاربعدی پیدا می کنی می آری خونه آبش رو سه مرتبه قرقره می کنی. شب ها روح موریس اشر رو احضار می کنی یک بار قبل از غذا دو بار بعد از غذا. که برات در جلسات متعدد توضیح بده که چه طوری توی این نارگیل هایی که سینگولاریتی ندارن نی فرو کنی. هفته ای دوبار شب ها دور آتیش با حوری کارائیبی می رقصی که باید لخت و مادرزاد باشه. ماه کامل هم که شد با بچه ها اورجی انجام می دید زیر نور ماه. به جای موسیقی که توش غنا داشته باشه هم از توی یوتیوب ترنس مکنا گوش می دی که همون کار رو می کنه…

* * *

و البته اگر فکر می کنید که مریض شدن و دو ماه تعطیلات رفتنِ با حقوق، رویای غیر قابل دسترسی هست خدمت شما عارضم که ما از این نارگیل ها نخوردیم ولی دیدیم دست مردم.

در نروژ یک اداره هست به نامِ «ناو». این ناو با تفاوت زیاد بزرگ ترین نهادِ این کشوره و یک سوم بودجه ی مملکت رو اداره می کنه. در واقع من فکر می کنم «پر کپیتا» یکی از بزرگ ترین و قوی ترین نهاد ها در دنیا باشه چون بعید می دونم به جز دربار کیم جونگ اون هیچ ابرکمپانی یا نهاد دولتی یا خصوصی در یک کشور غیر سوسیالیستی قدرت اداره ی ثلث بودجه ی یک مملکت یا چنین نفوذ و تاثیرگذاری ای رو در سرنوشت شهروندانش داشته باشه. حالا این ناو کلن به چه دردی می خوره من هرگز نفهمیدم ولی بر اساس مشاهدات من اصلی ترین کارکردش اینه که مالیات آدم هایی که میرن سر کار و کس موش چال می کنند رو می ده به آدم های علافی که سر کار نمی رن و کس موش چال نمی کنند. به طوری که اینها وضع مالی شون برابر بشه و فقط از نظر زمانی و آزادی نابرابر باشن. اگر هم کسی فیوز پروند یا موقتن یا دائم مریض یا بیکار شد و روش هم شد که به اینها رو بندازه، اینها هم بعد از چک و چونه و مقادیر کافی سنگ اندازی بوروکراتیک حمایت اش می کنند. می بینید که امکانات اش هست اما به همین راحتی هم نیست. در واقع درک اش از بیرون آسون نیست اما همین فشار روانی و اضطرابی که در این جامعه وجود داره باعث می شه خیلی ها روشون نشه که به این سیستم رو بندازند و یا با بروکراسی و کاغذبازی این اداره دست به گریبان بشن. من هم که در این ده سال گزارم به ناو نیافتاده بود و می دونستم برای این که آرزوی کارائیبی ام برآورده بشه باید پی این رو به تن ام بمالم و مسیرم باید که به این دفتر و دستکِ شون بیافته. خلاصه این که از تو حرکت…

* * *

و باور کنید که از کائنات هر چیزی که طلب کنید همون رو می گیرید. فقط حواس تون باشه که درخواست تون رو دقیق بگید که توسط عالم هستی سو تفاهم نشه. این شد که کائنات هم مطالبات من رو شنید و در همین اثنای بازگشت خبر رسید که ناو خودش من رو فرا خونده.

یعنی رییس ام نامه زد که پروپوزالی که تابستون نوشته بودم در مورد تحلیل داده ی بازار کار در نروژ و خالی بندی هایی که کرده بودم در مورد اهمیت ساخت یک سامانه ی توصیه گر برای معرفی فرصت های شغلی به آدم های جویای کار و فلان و بهمان برنده شده و من از دوشنبه باید برم اداره ی «ناو» سر کار. الان یک ماهیه که درگیرش شده ام و توش گیر کرده ام. قرار بود زودی بزنم بیرون و مریض بشم که ظاهرن نمی شه. یعنی اول بنا بود که چهار یا شش هفته باشه که همین پریروز خبرش رسید که یک تیم هم از سوئد به ما ملحق شده و از این پروپوزال خوشش اومده و فعلن که محض رودربایستی اطلاعات دو دهه و میلیون ها فرصت شغلی در سوئد و نروژ رو فرستاده اند دست من جهتِ آنالیز.

حالا از این طرف با فرا رسیدن تعطیلات کریسمس و ضرب العجل پروژه ی کارائیب، اینجا شب تاریک قطبی و سکوت مطلق با دمای هوای صفر درجه و بدون بارندگی حمکفرما است با کلی کار تلنبار شده و همین طور پرسش های نپرسیده از بزرگان عالم، از آن جمله این که برای مثال همین کُسْ موش که خودش فضای منفی هست رو چه طوری چال می کنند. از اون طرف هم ارواح موریس اشر و مک کنا و حوری کارائیبی، نارگیل به دست بِرّ و بِر به ساعت بیولوژیک شون نگاه می کنند که پس چی شد و این نیما چرا آخرش نیومد!


نوامبر 12 2016

استتار

دسته: سیاست،شوخیadmin @ 1:49 ب.ظ

ترامپ پس از پیروزی در جواب خبرنگارها دوباره تکرار کرده که این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست و مسلمان ها باید خودشان را ثبت کنند. این موضوع برای من خیلی گیج کننده است و ترامپ هم هیچ راه حلی نداده که این کار باید از طریق مساجد انجام شود یا پایگاه های محلی بسیج.

همین طور اشاره ای نکرده که ما مسلمان هایی که در امریکا زندگی نمی کنیم چه طور و از طریق کدام مسجدِ امریکا باید ثبت بشویم. حتا اگر مسجدش هم مشخص شد، از کدام طرف باید توی صف بایستیم. من همه ی ۳۶۰ درجه را چک کردم و از بیرون امریکا راهی وجود نداشت.

و چرا سیاه پوست ها خودشان را ثبت نکنند؟ لابد چون خودشان معلوم هستند و اگر ترامپ رد شود خودش معلوم می کند.

پس طبق معمول فقط ما مسلمانان باید تقیه کنیم؟ ترامپ که رد شد خودمان را بزنیم به آن راه تا کامل عبور کند و تمام شود؟ اگر کامل رد نشد و مثلن زد کنار و نصف اش هنوز بود تکلیف چیست؟ بگوییم ما نصف مسلمان هستیم یا فقط از همان جهتی که معلوم هستیم استتار کنیم؟

این استتار کردن خیلی نامردی است و اختاپوس ها و آفتاب پرست ها هم چنین کاری نمی کنند که اگر خطری پیش آمد بعضی خودشان را بزنند به آن راه یا مثلن کنار ماشین گران تر پارک کنند که دزد به آن بزند.

از همه مهم تر هم خوابِ‌ کافی است. کسی که شب خوابش نمی برد نمی تواند پیگمنت هایش را درست منبسط و منقبض کند و رنگش را با ماشین بغلی تنظیم کند. برای همین هم صدایش سکسی می شود و در غیاب تصویر تنها راه استتاری که برای مان باقی می ماند تقلید صدا است.


سپتامبر 19 2016

قلمه

دسته: شوخیadmin @ 10:44 ب.ظ

یه سخن حکیمانه هم تا یادم نرفته بگم به تون.

هر چی بکاری همون رو درو می کنی. دونه ی گندم بکاری گندم در می آد. دونه ی ذرت بکاری ذرت در میاد.

ولی تخم فیل بکاری فیل در نمی آد.

فیل رو باهاس قلمه زد.


جولای 11 2016

کانون پرورش فکری

دسته: شوخیadmin @ 5:12 ق.ظ

چند نفر از شما این نشان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رو به شکل پرنده با کله در سمت راست و دُم در سمت چپ می دیدید که روی دو تا شاخه نشسته و آواز می خونه؟ هیچ می دونستید این آرم در واقع کله ی یک خرگوش هست با دهانی در راستای دُمِ پرنده و با دو گوش دراز و چشم مثلثی؟!
#خالی بندی


مارس 18 2016

كرگدن

دسته: ادبی،شوخیadmin @ 7:14 ق.ظ

آخرش هیچ وقت نفهمیدم که کتاب «کرگدن» اوژن یونسکو را خوانده ام یا نه. از طرفی یادم هست که در دوره ی نوجوانی برای سال ها از کتاب هایی بود که همه تعریف اش را می کردند و اسمش این طرف و آن طرف بود اما هیچ وقت فرصت دست نداده بود که بخوانم. و از طرف دیگر هم یک خاطره ای در ذهنم هست که بلاخره یک روز کتابی از «اوژن یونسکو» به نام کرگدن خواندم که کتاب لوس و بی مزه ای بود در حدی که حتا یادم نیست راجع به چه چیزی بود و یا این که تا چه حد بی مزه بود. خلاصه عجیب بود این همه تعریف و آخرش آن کتاب بی خاصیت. شاید هم این ماجرای خواندنِ کتاب بی مزه را خواب دیده ام. شاید هم خوانده ام اما آن همه تعریف های قدیمی که یادم هست غیر واقعی بوده و اهمیت این کتاب نزد دیگران توی ذهن من اغراق شده. این هم ممکن است که کرگدن واقعن کتاب مزخرفی بوده و هیچ کس هم تعریف نکرده و من هم به همین دلیل که کسی تعریف نکرده خوب طبعن نخوانده ام و این ماجرا در کُل توهم بوده. هر وقت هم به یاد این ماجرا می افتم حس دژاوو به من دست می دهد که گویا پیشتر هم بارها به این فکر افتاده ام. الان هم فکر می کنم که قبلن بارها توی همین اتاق همین پست را نوشته ام و باز معلوم نشده که این کتاب را خوانده ام یا این که ارزش خواندن دارد یا نه. فقط همین یادم هست که کتابش سفید بود با یک کرگدن رنگی. جهت اش هم از راست به چپ بود. شاید هم کرگدن نبوده و اتوبوس بوده که البته چون درش دیده نمی شد و جهت اش از راست به چپ بود پس در انگلستان نمی توانسته باشد چون آن وقت درش می افتاد طرف ما روی جلد و دیده می شد. این آخری هر چه باشد معقول تر و محتمل تر از این است که اوژن یونسکو کتابی راجع به یک اتوبوس بی در نوشته باشد آن هم در انگلیس که دَر این همه مهم است. یا شاید آنجا آلمان بود که در مهم است و کتاب در مورد اتوبوس نبوده و واقعن در مورد کرگدن بوده. گمان کنم آخرش هم معلوم نخواهد شد که این کتاب کرگدن خوانده شده یا بلاخره ارزش خوانده شدن دارد یا نه. ولی یک چیزی روشن است. آن هم این که شما این پست را تا آخرش خواندی. دست کم همین آخرش را خواندی پس نروی بعدها بنویسی یادم نیست پستی راجع به کرگدن را خواندم یا این ها همه اش توهم بوده.


دسامبر 03 2014

نشان شوالیه

دسته: شوخی،فرهنگ،موسیقیadmin @ 12:28 ب.ظ

الان که بحث اش داغه باید یادآوری کنم که نشان واقعی شوالیه فرانسوا دوهادوک متعلق به هیچ کس نیست جز کسی که در دوئل راکام سرخ پوست رو از پای در آورد.


اکتبر 05 2014

ابر عطا فیلوس

دسته: شوخیadmin @ 10:28 ق.ظ

در فهرست این ده فیلم بزرگ سینمایی که هیچ وقت ساخته نشد بدون شک شاهکار معروف «ابر عطا فیلوس» از قلم افتاده. ابر عطا فیلوس معروف به «غول دونفره ی ابرعطا فیلوس» قرار بود با الهام از محصول معروف ساندویچی عطاویچ و با همین نام ساخته شود. این فیلم به کارگردانی من، به ساندویچی عطاویچ و با آهنگسازی گوران برگویچ قرار بود روی پرده برود که به دلایل متعدی عقیم ماند. از جمله ی دلایل این که من استعداد سینما نداشتم و به غیر از آن علاقه ای هم نبود و هیچ آشنایی هم با گوران برگویچ نداشتم (به جز همان مختصر آشنایی با ساندویچی عطاویچ). برای آشنایی بیشتر با عطاویچ به ویژه شعبه ی مطهری و عباس آباد به به این نشانی کد ۴۰۴ مراجعه کنید.

ابرعطافیلوس،‌ ذائقه ی ایرانی،‌ نوشابه ی ایرانی.


آوریل 28 2014

البته ما رو هم کشتند

دسته: شوخیadmin @ 5:37 ق.ظ

اول سراغ کمونیست ها آمدند،
سکوت کردم چون کمونیست نبودم.
بعد سراغ سوسیالیست ها آمدند،
سکوت کردم زیرا سوسیالیست نبودم.
بعد سراغ یهودی ها آمدند،
سکوت کردم چون یهودی نبودم.
بعد سراغ خودم آمدند،
سکوت کردم چون خودم هم آنجا نبودم.

[ طرف رو ول نمی کردی تا صبح خالی می بست]


آوریل 02 2014

رباعی

دسته: ادبی،شوخیadmin @ 9:25 ب.ظ

این جلدِ پفک که توی راهی بوده است / یک روز لباس داف شاهی بوده است
وآن بارکدی که روی آن چاپ شده / خالکوبی کتف بی گناهی بوده است

– حکیم عمر خیام، پس از دیدن آشغال کنار پیاده رو


مارس 29 2014

مالک و غیره و ذالک

دسته: شوخیadmin @ 9:18 ب.ظ

ای مالک، برهنگی بیماری عصر ماست. تن عریان تو باید از آن کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری. پس اگر بیت المال مسلمانان را یافتی، اگر چه مهريه زنان شده يا با آن كنيزها خريده باشند، آن را به صاحبانش باز گردان.

– از نامه ی چارلی چاپلین به دخترش مالک که قدری گیج شده بود


برگ پسین »