اکتبر 29 2016

دوری و دوستی!

دسته: علمی،فرهنگadmin @ 9:31 ق.ظ

چرا میمون برای ما زشت است و ملاک تعریف زشتی برای ما انسان ها شده است؟ می گوییم طرف زشت است، عینِ میمون. با وجود این که میمون هم از نظر هوش و هم قیافه از بقیه ی پستاندارها به ما نزدیک تره ما از گاو و گوسفند و اون دیگران زشت تر می بینیم اش. از میمون به اون طرف تر بقیه ی حیوون ها اون قدر از ما متفاوت می شن که انگار از حوزه ی تشخیص چهره ی آدمیزادی خارج می شن و دیگه ما اونها رو تا اون حد زشت یا منزجرانه دریافت نمی کنیم. امروز فهمیدم که به این پدیده می گن Uncanny valley یا «درّه ی وهمی». دلیل تکاملی اش رو نمی دونم چیه ولی می شه حدس زد. این نام محدود به تشخیص و ارزیابی چهره است و در این نمودار هم به جای میمون از زامبی و جسد استفاده شده اما احتمالن پدیده های دیگری هستند که از این قانون به طور کلی پیروی می کنند.

بیان کردن دقیق این قانون یک چالش تعریفی دارد و آن هم این که دو حدّ تعریف این دره ی زشتی هر دو باید تعریف شوند. مثلن تعریفِ «خیلی نزدیک»، جایی که دره شروع می شود، می تواند شامل دیگر انسان ها شود یعنی موجوداتی  که ما به او عادت داریم، با او می گردیم، جفت گیری می کنیم، غذا می خوریم یا در زندگی مدرن سر کار می رویم و در نهایت بودن اش بقای ما رو محتمل تر می کند. کمی دور تر از این دره شروع می شود یعنی موجودات از حلقه ی سود رساندن به ما خارج می شوند اما هنوز آن قدر نزدیک هستند که از منابع یکسان استفاده کند یا به نحو جدی اس بقای ما را به خطر بیاندازد. دره ی وهمی آنجایی تمام می شود که موجودات به حدی از ما متفاوت و دور می شوند که دیگر بقای ما را هم به خطر نمی اندازند

این برداشت تکاملی از این اصل در پرتو قانون دیگری در بوم شناسی به نام «حذف رقابتی» یا «قانون گاوس» منطقی به نظر می رسد. این قانون می گوید دو گونه که آن قدر شبیه یکدیگر هستند که بر سر منابع یکسان رقابت کنند اما آن قدر هم دور که تنوانند تبدیل به یک گونه شوند، یکی شان دیگری را به طور کامل حذف می کند. برای نمونه در موردِ ما و نئاندرتال ها که آن قدر نزدیک نبودیم که به صورت یک گونه در بیاییم اما به حد کافی هم نزدیک بودیم که از منابع یکسان استفاده کنیم، در نهایت آنها حذف شدند. این قانون تعریفی از نزدیکی و دوری به دست می دهد که موجوداتی که به حد کافی ولی نه زیاد از ما دور هستند، منافع ما را به خطر می اندازند. در حالت کلی تر این خطر ممکن است «رقابت» باشه (که زشتیِ نئاندرتال ها را برای ما توجیه می کند)، یا مثلن خطر مریضی (زشتیِ جسد) و یا هردو مثل آدمِ زخمیِ در حال مرگ (زشتیِ زامبی!). قضیه هم آن قدر فوری است که پاسخ ما باید سریع باشد و در حد تشخیص چهره عمل کنه. یعنی مثل مواردی نیست که وقت داریم فکر کنیم یا مثلن احساس عجیبی در مورد کسی داریم و یا به قولی با تیریپ کسی حال نمی کنیم!

پ.ن. حالا فرض کنید در مورد گونه های دیگر هم همین طور باشد. مثلن وقتی سگ هایی که توی خیابا همدیگر را می بینند به هم می پرند یا گربه ای به گربه ی غریبه ی نژاد دیگر (با صورت نا آشنا) فخ فخ می کند، شاید فقط بحث تعیین حوزه و رقابت نیست، یعنی اصل قضیه همان هست ولی از دید سگ و گربه قضیه فقط همین است که این عنترِ زامبی که من دیدم دیگر چه چیزی بود!


اکتبر 19 2016

قضیه ی حمار

دسته: علمی،فلسفهadmin @ 10:43 ب.ظ

بیایید اصول موضوعه ی هندسه ی تمدنِ پساکشاورزی مون رو بالا و پایین کنیم، که دریابیم کدوم از این پیش فرض های منطبق با «حواس» (و چه بسا بی ارتباط با «حقیقت») بیشتر از همه گمراه کننده بوده. یعنی کدوم شون رو می شه حذف کرد و نظریات جدید (و احتمالن به درد بخور) در آورد.

من اولش به قضیه ی فیثاغورث مشکوک بودم که خیلی قضیه ی عجیبی است و من نمی تونم تصور کنم در سیاره های دیگر همون اوایل راه به اش نرسند. بعد پارانویام شدید تر شد و چیزهای دیگر رو هم زیر سوال بردم. ولی هر بار که برگشتم و از هر طرفی که رفتم آخرش رسیدم به «قضیه ی حمار»

این قضیه ی حماری که ما، دست کم به صورت مکتوب از مصرِ باستان مبنای حقیقت فرض کرده ایم، می تونسته تنها عوارضِ تکاملِ گونه ی ما و (فامیل مون آقا خره) بوده باشه و با حقیقت نسبتی نداشته باشه.

به قول استاد دانلد هافمنِ کبیر:
it favors fitness not reality.

یعنی با ادبیاتِ آقای هافمن (در تاییدِ آرای نیم جونیور) ما، خرها و خیلی های دیگر طوری تکامل پیدا کرده ایم که به عنوان مثال به نفع مون باشه به قضیه ی حمار باور داشته باشیم، مستقل از حقیقت.

حالا واقعیت چه شکل دیگری می تونسته داشته باشه که به صرفه ی ما (پستاندارها، یا مهره داران پُرسلولی، یا جاندارانِ زمینی یا از اساس موجودات سطحِ‌ سیاره ای) نبوده که درک اش کنیم؟ سلول هامون باید چه طوری کار می کردند که طور دیگری فکر کنیم؟

در واقع چه طور کوتاه ترین فاصله ی بین تهران و قزوین می تونه طولانی تر باشه از فاصله ی بین تهران و کرج به اضافه ی فاصله ی کرج تا قزوین.

یعنی خره باید در مدت زمانِ منفی استراحت کنه و وقت ذخیره کنه؟

اصلن فرض کنیم شهرداریِ یونیورس یک کرم چاله زده باشه از تهران تا قزوین. از هر نقطه به هر نقطه که نزده. سوال من اینه که چه طور به ازای هر تهران و هر کرج و هر قزوین در یونیورس قضیه ی حمار می تونه نقض بشه؟ حتا در همسایگی های نزدیک.

خوب می شه با معرفی «انحنا»، «زمان منفی» یا «زاویه ی منفی» یا تقلب از طریق «کرم چاله» شمولیت قضیه ی حمار رو نقض کرد.

چه طوری می شه ولی فضازمان رو طوری بنویسیم که به ازای هر سه نقطه اش (تکرار می کنم هر سه نقطه اش) نقیضِ قضیه ی حمار برقرار باشه؟

کمی بلند فکر کنم. قضیه ی حمار اساس تعریفِ منیفولده. اگر بخوایم فضازمانیبا متریکِ حقیقی نامنفی تعریف کنیم که نقیض حمار به ازای همه ی نقاطش برقرار باشه،‌ اون وقت نقیض حمار برای هر سه جایگشت هر سه نقطه هم برقراره، پس نقاط روی هم افتند. پس این مدل ها بری چنین «غیرِ منیفولد» ای وجود داره:

۱. فضای صفر بعدی با فاصله ی صفر
۲. فضای بی نهایت بعدی با فاصله ی ناحقیقی (کاردینالی)

برای این که نان منیفولدِ محدود بعدی اختراع کنیم، تعریف فاصله رو هم نمی تونیم عوض کنیم چون میشه همون منیفولد تا جایی که من زور زدم. پس باید تعریف حمار رو عوض کنیم، مثلن:

۱. فضا رو گسسته کنیم (کوانتوم)
۲. این همانی فاصله رو برداریم. مثلن یک راهش اینه که متریک رو بر اساس نزدیک ترین نقطه ی بین دو مجموعه تعریف کنیم نه فاصله ی ثابت بین دو نقطه. اون مجموعه می تونه مثلن یک استرینگِ یک بعدی پیوسته هم باشه.

۳. حمارِ جدید تعریف کنیم مثلن هارمونیک:
1/a+1/b>1/c

۴. یه جوری منفی بینهایت رو با صفر یکی کنیم که از این ور دور بزنه رو هم دیگه که بازم همون می شه که «گیتی درون ماست». فکر کنم جواب محدود هم داشته باشه.

هندسه ی جدیدی می باید نوشت از آغاز (یا پایان) که هم استعلایی یا فرا رونده (transendental) باشه و هم برخالی (fractal).

اگر سر نخی از مدل هایی که به این کانسپت ها نزدیک هستند (در هر شاخه ای از دانش) دارید یا با کسی در ارتباط هستید که جواب این سوال ها رو می دونه، پیشنهادها و نظرات خود را «برخالانه» و «فراروانه» به تهران جاده ی کرج صندوق پستیِ قزوین ارسال نمایید.

پ.ن. نکته ی حاشیه ای این که می خواستم بنویسم خانوم خره، که سکسیست نبوده باشم. بعد دیدم برعکس برداشت می شه. بعد کردمش خانوم یا آقا خره (به سبک آقای خاتمی). بعد دیدم ترنس جندرها ناراحت می شن کردم اش خره. بعد دیدم خر به نظر بعضی (نه من) فحشه. گفتم حذف اش کنم. بعد دیدم پدر بزرگ و پسره که می خواستن از روی پل رد بشن یه هو می آن می گن چرا خر رو حذف کردی باید پدر بزرگ و حذف می کردی. دیگه گذاشتم سر جاش باشه.


اکتبر 18 2016

علم و دین

دسته: علمی،فرهنگ،فلسفهadmin @ 9:00 ق.ظ

«علم» یک پدیده ی فرهنگی است ساخته ی دستِ بشر. چیزی مثلِ دین. با مستثنا کردنِ تنها شاخه هایی از ریاضیات که [احتمالن] در هر صورت یکسان از آب در می اومد، بشرِ هر عصری و در هر جایی برای خودش علمِ مورد نیاز خودش رو تولید کرده. بسته به آب و هوا و نیازها و دانسته های دیگر در هر حلقه ی جغرافیایی ای به صورت کمابیش تصادفی عده ای آدم همفکر دورِ‌هم جمع شده اند و نظریات همدیگر رو تایید کرده اند و [در حالتِ خوشبینانه] به نیاز موجود در اون خاک و در اون مقطعِ زمانی پاسخ گفته اند و محصول اش شده تل انبار شدن نظریاتِ مختلف در یک دیتابیسی به نامِ علم.

حالا اول از این دیتابیسِ علم (و به خصوص لایه های جدیدش) اون مصادیق «سالاد کلمه» و چرت و پرت هایی که توسط علمای تازه به علم رسیده تولید شده رو حذف کنیم (طرف مثل من ددلاین داشته و باید یه چیزی می فرستاده). اون مصادیق «الیتیسم» که نویسنده اش خودش و نادانی اش رو در الفاظ پیچیده قایم کرده و در زندگی حرفه ای اش صرفن آلودگی ایجاد کرده هم حذف کنیم. اون مواردی هم که صاحب سرمایه به تولید کننده ی علم رشوه داده که بیا فلانی جون این شیتیلی رو بگیر و بنویس مثلن شکر خوب است و هویج بد است، اونها رو هم بگذاریم کنار. منظور من از علمی که ساخته ی دستِ بشر است، این نیست. این علم، ریده ی ماتحتِ بشر هست.

من دارم راجع به همون یک درصد علمِ اصیلِ شرافتمندانه ای که بخش کوچکی از بدنه ی آت و آشغال های تولید شده توسط علما هست صحبت می کنم. یعنی طرف یک چیز جدید به درد بخور کشف کرده و بدون این که هول بشه که مبادا دیگری این رو بهتر از اون بیان کنه از چند جهت به اش نگاه کرده و – معمولن با قصد و غرضی به غیر از مال و نام و منفعت شخصی یا گروهی – به اش نگاه کرده و دیده که بله این واقعن کار می کنه. بعد با دقت و در طول سالها به صورت زیبا و دقیق و سنجیده اصلاح و ثبت اش کرده.

اون «علم» – که ارزش صحبت کردن داره – پدیده ای فرهنگی و ساخته ی دست بشر است.

اون علم، از حلقه ی وین تا مکتب فرانکفورت، از یونان باستان تا انگلیس ویکتوریا، از سیاره ی ما تا سیاره ی فلان به صورت معناداری فرق می کنه (بقیه ی علم که بالا بیان کردم که مثل پشکل هست و به صورت بی معنایی فرق می کنه).

البته این رو من نمی گم، خودِ علم می گه. همیشه هم گفته و صد سال پیش هم مدون و کامل گفته. منتها برای این که شما این رو بشنوید و دریابید باید به نحوی با علم در تماس باشید. اگر داخلِ خود علم هستید که اصلن قضاوت از داخل خیلی دشوار تر هم هست مگر این که در مغزِ علم باشید. یعنی اگر شما در شصتِ پا یا قرنیه ی چشم یا سرِ معامله ی علم هستید احتمالن کار شما این نیست که این رو بفهمید. اصلن انتظار باطلی است.

البته این به این معنا نیست که علم «نادرست» ه و به هیچ وجه هم به این معنا نیست که علم می تونست به هر شکلِ رندومِ بی ربطِ دیگری هم تولید بشه. این مثل این می مونه که بگیم سلولِ قلب هر غلطی که دلش خواست می تونه بکنه. البته که نه.

این فقط یعنی که کارکردی که زمانی دین در تکامل بشر داشت امروز علم داره. این که خورشید از فلان جا در میاد و زمین صافه و یا روی پشت لاک پشته در زمان خودش علم محسوب می شده. به اندازه ی فیزیک نیوتنی در انقلاب صنعتی، این مشاهده و اعتقاد هم در عهد کهن قابلیت پیش بینی داشته و باهاش تکنولوژی ساعت خورشیدی و غار گرم کن هم می ساخته اند.

الان هم نقش تخریبی و سیاهی که علم در نابودی بشر و گسترش تعصب و جنگ و نابودی تمدن ایفا می کنه شبیه نقش دین در امواج گذشته ی تکامل بشر شده. هر موجِ‌ جدید تمدن اون قبلیه رو با یک برچسب اُمّل و عتیقه ای مارک می کنه و یه چیز جدید در می آره که عجالتن چند وقتی باهاش کار بکنه.

این رو (مثل اون مطلب وحدت حوزه و دانشگاه) نوشتم که الان که این موجِ اخیر چند صد ساله ی تمدن ما هم ظاهرن داره بلاخره (و ناگهانی) می شکنه، و حالا که به سلامتی قراره که دست جمعی ریغ رحمت رو سر بکشیم، در این مجالِ کوتاهِ بین دو تا پست بالایی و پایینی به خودمون یادآوری کنم که خیلی آدم های اُمُّلی بودیم که خرد و عقل و اندیشیدن رو با «علم» عوضی گرفتیم.

ریدیم…

انّا لله و ان علیه سکنجبون!


اکتبر 17 2016

خطای چشمِ دل

دسته: علمی،فرهنگ،فلسفهadmin @ 11:08 ق.ظ

Volx
در یک تعبیر از این پوستر، کیسه پلاستیک ها مرد و جوجه تیغی یک زنِ متبرج است. یعنی این سه تا پلاستیک سه مردِ نجیب اند و آن جوجه تیغی یک خانمِ بد پوشش که برجستگی های بدن اش و یا چکمه و شلوار تنگِ تبرج آمیزش مثل تیغ داخل چشم مردان نجیب رفته و آنها هم سرکوب غرایزشان را مثل سوراخ شدن پلاستیک آرامش قلمداد می کنند.

در تعبیر دوم این سه تا پلاستیک در واقع سه خانمِ عریان یا بدپوشش هستند که روی پلاستیکِ حساس بدن شان پوششِ محافظ مناسبی نپوشیده اند. ماهی هم احتمالن گوهر وجود و عصمت و عفاف آنهاست که در اثر سوراخ شدن پلاستیک آب از دست می رود. آن جوجه تیغی هم یه مردِ معصوم است که ذاتش تیغ تیغی بودن است و می خواهد رد شود و زندگی اش را بکند ولی دائم باید حواسش به این باشد که نکند با تیغِ نگاه نامحرم شیشه ی نازک عفتِ یکی از این خانم ها را بشکند. احتمالن تا زمانی هم که آنها یک چرم سیاه ضد تیغ تن کیسه های خود نکنند، اعصاب درست و حسابی ای هم برای ایشان نمی ماند و خلاصه هر چه که شد پای خودشان است.

احتمالن تعبیر دوم به ذهن طراح نزدیک تر بوده چون فقط یک جوجه تیغی در این تصویر هست و آن هم احتمالن به نمایندگی از شخص طراح این پوستر.

در هر حال هر دو تعبیر به دلیل تقابل و تضادی که بین سطح انتظارات و واقعیت موجود ایجاد می کنند (یعنی بین تئوری و عمل) منفی و زننده هستند. تعبیرِ اول به «کاورت نارسیسیسیم» گرایش داره و تعبیر دوم به مفهومی نزدیک به آن یعنی به «سایکوپتی». نکته ی جالب این است که این دو مفهومِ نزدیک در واقع در تقابلِ هم قرار گرفته اند.

و این می رساند که دو نقشِ «کاورت نارسیسیسیت» و «سایکوپت» که هر دو از دیگری گلایه دارند با هم چفت می شوند و یک ترکیبِ‌ اجتماعی درست می کنند. مثلِ کارهای موریس اشر! هر دو طرفِ دعوا هم حق دارند. اینجا دیگر بحثِ حجاب نیست، در کانتکست های دیگر بحث می کنم مثل روابط رییس و مرئوس یا روابط زناشویی و یا حتا گاهی موجر و مستاجر.

رساندن معنی اینجا کار سختی است چون این لایه از هندسه ی اخلاقیات در زبانِ مدرنِ‌ما به کلمه نیامده.

فقط همین رو بگویم که طرف خطای چشمیِ عجیبی ایجاد کرده. بر اساس همون اصولِ خطای چشمی درست شده، فقط یک لایه عمیق تر از لایه ی بصری را قلقلک می دهد. اصولن اخلاق همه اش هندسه است و مثل هندسه دانستنِ در مورد آن از تغییر پرسپکتیو می آید. هندسه ی آثار اسپیریچوال که عنصرِ تکرار و تغییر پرسپکتیو دارد قدری این ارتباط را به تصویر کشیده است. حلقه ی همدلی (empathy) یعنی همه ی آنهایی که به خاطر خودخواهی خودمان درک شان می کنیم و حلقه ی دانش یعنی مجموعه ی چیزهایی که می دانیم هیچ کدام شامل خارج از خود نمی شوند و خاصیت ترنسندنتال یا اعتلایی ندارند. یعنی طبعن نسبت به نقطه ی کورِ خود کور هستند. ما چه طور می توانیم بفهمیم چه چیزی را نمی دانیم؟ یا وقتی مهر ما شامل حال چیزی نمی شود، خوب چه طور در حق اش انعطاف به خرج دهیم؟ اینها پرسش های هندسی هستند چون با تغییر پرسپکتیو سر و کار دارند.

buluk

پ.ن. این پوستر ظاهرن از تبلیغِ فولکس وا گن برای دقتِ پارک دوبل دزدیده شده و در کانتکست حجاب وارد شده. همین که برادرِها این ارتباط معنایی را کشف کرده اند نشان دهنده ی ذهنِ مجردی است که ما با آلمان ها در اشتراک داریم. ای کاش که رعایت کپی رایت و احترام به حقوق مولف را هم در اشتراک داشتیم.


اکتبر 12 2016

طرح وحدت حوزه و دانشگاه

دسته: علمی،فلسفهadmin @ 4:20 ب.ظ

اولش بگم که من اعصابم خیلی آروم هست و اگر از الفاظی مثل گُه و ریدن استفاده می کنم به این معنا نیست که کلافه هستم. شما وقتی راجع به بوی فاضلاب صحبت می کنید، قاعدتن الفاظی که به کار می برید در متنِ محاورات روزمره قدری بی ادبانه به نظر خواهد رسید، در حالی که غرض این نیست.

اگر یک واقعیت آبژکتیو در جهان بیرونی رو در نظر بگیریم، مثلن این که یک خرمگس روی یک گُه نشسته و دست هاش رو با اون عَن صابون می زنه، شما چه طور می تونید با زبانی که در اختیارتون هست این مشاهدات رو طوری انتقال بدید که کسی فکر نکنه عصبانی هستید؟ یا باور کنه که روز بدی نداشتید و فقط دارید یک مشاهده رو منتقل می کنید.

یا فرض کنید کسی دستشویی داره و باید خودش رو خالی کنه و نشسته توی پذیرایی. طرف شروع می کنه با خودش فکر کردن (حتا اگر بلند نگه) که: «به نظرم باید رید در توالت!» خیلی هم معقول و منطقی. چون مدفوع کردن جاش توی توالت هست و کسی روی مبل نباید خودش رو خالی کنه. مبل برای این کار حیف هست و توالت گذاشته شده به همین منظور. یعنی دیگران هی مرتب اومدن و ریدن و شما هم طبعن باید در توالت خودت رو خالی کنی که جای این کار هست.

اعصاب خوردی هم نداره. خیلی با آرامش باید رید. چون این عملِ خالی کردن یکی از شیرین ترین و لذت بخش ترین عادت های زندگی هست.

حالا ما از بچگی می گفتیم و می شنیدیم که باید رید در سیستم عاموزشی ایران. چون اون قدر ریده شده که شما هم اگر مدفوع دارید منطقی هست که برید همونجا خالی کنید.

غافل از این که ما در اشتباه بودیم و نباید در سیستم عاموزشی ایران رید. نباید این کار را کرد. چون که صد آمد نود هم پیش ماست، پس باید رید در سیستم عاموزشی جهان!

حالا چرا ما این رو از روز اول درست نفهمیدیم؟

از بچگی هی همه به ما می گن خارج، خارج. انگار خارج مثلن توسط نوعِ بشر ساخته نشده و از یک سیاره ی دیگه اومده. از اون بدتر هم این که هر چه بگندد نمک اش می زنند. مثلن توی مدرسه یک قلدری بود به شما زور می گفت، شما می گفتی باشه بریم به ناظم بگیم. بعد می رفتی می دیدی ناظم خودش اصلِ قالتاقه. حالا داخل ایران اوضاع خراب بود و بحثی نیست، شما گفتی ما بریم خارج ولی خوب وقتی خارج هم تو زرد از آب در بیاد شکایت کجا بریم؟ به «اِیلیَن» ها بگیم که آقا خارج هم ریده پناهندگی به ما بده؟ معلومه که موجودات فرازمینی هم ویزا نمی دن. می گن شما خودت از همون جنس زباله هستی و بمون همونجا.

خلاصه چون خارج خارجه، یک واقعیتی که باید باهاش رو به رو بشیم رو دائم از خودمون سانسور می کنیم. اون مسأله هم همین هست که آقا جان مساله اصلن داخل و خارج نیست. مساله ی قرنی هست که توش هستیم. باید رید در سیستم عاموزشی جهان. خیلی هم ساده.

گول خارج رو هم نخوریم. ظاهر قضیه گول زنک و غلط انداز هست. مثلن یک چیزهایی اینجا بهتر هست از داخلِ ایران. فرض کنید توی کمد ماژیک های رنگارنگ دارن، کامپیوتر هاشون جدید هست، یا آدم ها به هم تنه نمی زنن و این حرفا. ولی خوب، اصل و بنیاد ماجرا همونه: ریدیم. والسلام.

قرن بیست و هفتم هم که نیستیم. قرن بیست و یکم ایم که همین عنی هست که هست.

روی همین نظام دانشگاه که فوکوس کنیم یک صد سالی هست که در حال پس رفته و کسی هم به روش نمی آره، چون پول و تکنولوژی بر حسب عادت در دستش بوده و هی بیشتر شده و «ریزالت» تولید کرده. حالا چه ریزالتی و به چه قیمتی بماند.

نه که این حرف ها جدید باشه. همون پنجاه سال پیش هم خیلی آدم های حسابی و فیلسوف و هنرمند و دانشگاهی و غیر دانشگاهی این حرفا رو زدند ولی خوب گُل تا بیاد حرف بزنه زیر سایه ی علف های هرزه خفه می شه و بعدش هم گُه میاد و همه رو می شوره و می بره. قانونِ خلقت.

الان هم بعد از چند دهه نادیده گرفتنِ هشدارهای آدم های دلسوز، سطحِ عَن دیگه واقعن به حد آلارمینگ رسیده که نمی شه انکارش کرد. در غیاب نهادهای بین المللیِ دیده بان سطحِ عَنِ آکادمیک هم یکی بلاخره باید سینه سپر کنه و مسوولیت رو به عهده بگیره. و اخطار کنه که آقا حواس همه ی شما که پرت بود در این دهه های اخیر گُهچال های قطبی رفته رفته آب شدن و سطحِ ماجرا به حد غیر قابل جبرانی بالا اومده و به زودی تپه ی نریده ای باقی نخواهد ماند!

حالا اون طرف شما شعر بنویس که تپه ها را باید شست. جورِ دیگر باید رید. ماجرا از این حرف ها گذشته. مثلِ دموکراسی در امریکا حتمن باید تبدیل به مناظره ی بین دو عقب مانده ی روانی بشه که دوزاری ما بیافته که سیستم از بیخ و بُن خرابه؟ ده سال صبر کنیم نوبت اون هم می رسه.

حالا اگر کسی تعجب کرده که من چی دارم می گم و این بوی عَن براش ناآشناست بگذارید مساله رو براتون بشکافم.

امروز وارد دامنه های دیگه ی تمدن نمی شم و گر نه در عرصه ی دانش و خبر و ورزش و هنر و فن آوری هم اوضاع همینه.

خودت رو هم گول نزن مگر اینکه برات نفع داشته باشه.

اگر هم کسی به نحوی از انحاء در این ماجرای آکادمی درگیر هست و این بو رو تا الان نشنیده، باز هم دو حالت داره:

۱. یا این که طرف از اول نمی دونسته آکادمی چی هست و باید چه شکلی باشه. یعنی عمه و دایی گفتند قربون بچه ام برم که نابغه است حتمن این باید دکتر مهندس بشه. که بلا نسبت (زبونم لال، دور از جونِ شما) این یعنی خودِ طرف هم از همون جنس هست و داره با همون موج می آد بالا. که خوب این موج با خوشحالی داره این تپه ها رو یکی یکی فرا می گیره و بحثی نداریم. خاکِ شون عمرِ شما باشه ولی یک زمانی بود در تاریخ که رساله اعتباری داشت. تئوری فروید و ماری کوری و ویتگنشتاین و اینشتن هم رساله ی دکترای طرف بود. تزِ بنده و شما هم رساله ی دکتراست مثلن.

۲. حالت دوم هم اینه که طرف (یعنی کسی که بوی گُه رو هنوز نشنیده و نمی فهمه من چی دارم می گم) مثلن یه گُلی، شیویدی، سرخسی چیزی هست و یک تپه ی نریده ای واسه خودش پیدا کرده و فعلن خیالش راحته که گُه پاش به اینجاها نمی رسه. که عرض کنم کاملن در اشتباهه.

در حالت اول که مسأله خیلی نسبی هست و سوء تفاهم ذاتی اش کلن بالا است. البته توی پرانتز اشاره کنم که داینامیک گُل و گُه متقارن نیست و نمی خوام وارد جزییات اش بشم ولی مثلن به گُل بگن تو بو می دی فکر بد می کنه که نکنه من بوی بدی می دم و خودم خبر ندارم. بعد به عن می گن تو بو می دی می گه: بله بله مرسی در جریانم. یعنی چون تمام زندگی اش رو با خودش سپری کرده فکر می کنه بوی ادوکلنِ آرمانی رو می ده. خلاصه که این از محدودیت های ذاتی گُل و گُه بودن هست و کمی فرق دارند با هم. ولی خوب شباهتی وجود داره و اون این که این دو قطب که هر دوش در همه ی ما هست در حالت اسیمپتوتیکِ فلسفی از حال هم دیگه خبر ندارند. وارد اون بحث نمی شم ولی فرض کنیم اصلن مسأله متقارن هست و ماجرا در کُنه اش نسبی هست و با این توافق بریم سر حالت دوم.

در اون حالت دوم هم که خوب طرف نفس اش از جای گرم در می آد. فرض کنید یک تپه ی نریده ای پیدا کرده و رفته بالاش ماستش رو بخوره. طبعن این جذر و مدِّ عن رو هم می بینه و بیشتر آدما فکر می کنن که سطح گُه خیلی طبیعیه که بالا و پایین بره. در حالی که قضیه این نیست و این گُه نوسانی همین طور داره می آد بالا.

من مطمئن ام که اگر نظام آکادمیک یک شیء گِرد و کُروی بود و می شد دورش چرخید و ماهواره فرستاد اطرافش، و تازه اگر هم یک اداره ی ناسا وجود داشت (که طبعن نصف مدیرانش هم ایرانی بودن) و بودجه ی میلیاردی ای هم داشت و کارش چرخ زدن دور اون کره ی فرضی می بود، اون موقع اولین ریپورتی که تهیه می کرد این بود که ملت خبر ندارید که کره ی عاموزشین داره گرم می شه و گُهچال های طبیعی دارن آب می شن و این موجِ جدید گُه به نوک قله های دانش هم خواهد رسید. اگر که نرسیده باشه.

حالا حتا اگر با تعاریف شخصی من از سیگنال و نویز یا گُل و آشغال هم موافقت ندارید فکر می کنم قانع بشید که سیستم عاموزشی در یک قرن اخیر یک سیستم کورِ بسته هست که از اهداف اولیه اش هر نسل دورتر شده. این دیگه مشاهده ی آبژکتیوه. یعنی درسته که توسط آدم هایی ایجاد شد که سرشون به تن شون می ارزید ولی رفته رفته یه کم در پیت تولید کرده و قدرتش رو هم داده دست اون نسل بعدی و همین طور غلظت اونها بیشتر شده و اون ها هم آدم رندوم بیشتر تولید کرده اند و الان دیگه داره واقعن میل می کنه به رندوم و والسلام.

یعنی موفقیت آکادمیک تا چند سال دیگه احتمالن به هر چیزی ربط داشته باشه جز تشریک مساعی در تولید بی طرفانه ی علم در خدمت بشر. یا هر کوفت دیگری که از اول قرار بود باشه. سال ۲۰۵۰ اگر وارد کمپِس یک دانشگاه معمولی شدید و دیدید که یک سری دلقک کون لخت دارند وسط چمن به هم عَن می مالند و با موفقیت هر چه تمام تر می رقصند و به این پرفورمنس می گن «علم» تعجب نکنید که این چه صحنه ای هست. از صاحابش هم بپرسی چطور یه هو این شکلی شد، طرف می گه والا ما هم نفهمیدیم ولی سخت نگیر. بکش پایین رقصت رو بکن.

من می گم سی سال هم لازم نیست صبر کنیم. از همین الان خیال خودمون رو راحت کنیم که این ماجرا افسارش از دست همه خارج شده و مثل همون ماجرای مکتبخانه و حوزه است که زمانی برای خودش دبدبه و کبکبه ای داشت.

اصلاح پذیر هم نیست به نظر من. دیگه باید کم کم یک سیستم آموزشی موازی و کاملن مستقل از اون باید درست کرد که اون گوشه آروم آروم و با احتیاط کار خودش رو بکنه که این یکی با آسایش به ریدن خودش ادامه بده. آدم های واقعی هم کم کم می آن تو سیستم جدید چون بدبختا جایی ندارن که الان برن. (آدم واقعی هم با شما نبودم. شما به احتمال قریب به یقین می مونی همون حوزه)

حالا تنها مشکل اینه که این دو تا سیستم همزمان باید روی یک اکوسیستم شکل بگیرن و از منابع یکسان استفاده کنن. یعنی اگر می شد مثل آدم ها و روح ها توی یک خونه ی قدیمی از توی هم رد بشن و هر کسی کار خودش و بکنه که دیگه خیلی عالی می شد!

این طرح پیشنهادی «وحدت حوزه و دانشگاه» یک تبعات خوبی هم داره و این که خرخون ها و بچه دماغوها می مونن توی اون سیستم قدیمی و واسه خودشون حال می کنن. یعنی چون دکون شده طلبه ها و ساینتیست ها و بچه آخوندها دور همی خارجِ فقه و اصول و کتاب درسی های خودشون و می خونن و امتحان می دن و پاس می کنن. عین حوزه که داره همین طور آخوند می ده بیرون اینا هم هی دکتر مکتر می دن بیرون و حجت الاسلام و آیت الله عظما.

از حق هم نگذریم. مثل تمام بدبختی های دیگه مون این هم تقصیر هیچ کسی نیست. کارِ زمانه. جبر روزگار. در فارسی به اش می گن «ظهوریافتگی». اینجا عامل اش یا فشار جامعه است یا توهم قبیله که اکثریت این ملت از سر اجبار دارن این کاری رو می کنن که دارن می کنن. به ندرت کسی خوشحاله و راضی. به خاطر یه لقمه نون و یا از سر توهم در راه خدا یا علم، دیگه خود طرف هم یادش رفته چی کاره است. طرف داره زور می زنه که بشه چیزی که نیست. آخرش هم نمی شه و یا تقلب می کنه و یا نمی شه و تقلب نمی کنه. چرا؟ واسه یه لقمه نون یا یه مُهرِ ویزا یا فشار پدر و مادر و جامعه هر روز از دوردست ها قرض بگیریم و هر روز از آینده قرض بگیریم و گند بزنیم توی محیط و آلودگی علمی و صوتی و درد و بدبختی ایجاد کنیم برای آیندگان؟ حالا طلبه یا دانشجو، این گُهچال ها که آب بشن بوش توی دماغ همه ی ما می ره. به خدا به والله اسم این کار زحمت و پشتکار نیست.

در این آشِ‌ بشریت قرار بر این بود که هر چیزی سر جاش، به موقع با درجه ی درست بپزه و ترکیب بشه که آخرش یه کوفتی در بیاد که بشه خورد. آخه چه اصراریه که همه طلبه بشن و دانشجو و عالم بشن؟

اگر کمی وجدان جمعی داشته باشه آدم می فهمه که هر نخودِ هر آش که سریع یاد گرفت جلز بزنه، نباهاس بزنه. می سوزونه دیگ رو! هر علف هرزه ای قرار نیست بره همه ی نور آفتاب رو های جک کنه چون مثلن فتوسنتز مقدماتی یاد گرفته. هر الاغی که گواهی نامه گرفت که نباس تخت گاز بره. تصادف نشه هم دود و پت پت اگزوزش می ره توی چشم همه.

تو همه چیز هم همینه جریان. عن آقا رفته عایفون اختراع کرده. عکسش و زدن همه جا. حالا آدم خوبی بوده ها. ولی نه دیگه در این حد آخه. مثلن اگر این نبود، کسی عقلش نمی رسید اینترنت و موزیک و فیلم رو ورداره بیاره توی قوطی بکنه توی جیب چند میلیارد نفر آدم؟ به قرعان می رسید. یکی دیگه شیش ماه دیرتر یه چیزی درست می کرد اتفاقن بهتر و با وجدان تر.

حالا این نمونه ی خوبش بود. دیگه نمونه بدها رو نخواستم بگم.

ما فقط میمون درختی هستیم که یکی دو میلیون ساله افتادیم پایین روی زمین. هر کی اندازه ی خودش باید جا بگیره، ولی هر کدوم مون ترامپی شدیم واسه خودمون در این عصر دیجیتال.

آخرِ بی جنبگی.

این همه عجله و ددلاین واسه چه؟
سوزوندن آش واسه چی؟ پت پت کردن اگزوز واسه چی؟

اگزوز!

واسه چی؟؟

در طیاره ی برگشت از هلند
یک هزار و شانصد خورشیدی


آگوست 30 2016

سورن و لقمان

دسته: شخصی،علمی،فلسفهadmin @ 5:46 ق.ظ

اینها رو توی هواپیما که اینترنت مجانی داشت در فیس بوک نوشتم. تم اش تغییر می کنه بر اساس تغییر stream of consciousness من:

توپولوژی

روزی لقمانِ حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای از کنار او گذشت. لقمان پرسید: «هی گربه! آیا می دانی قطب شمالِ شما گربه ها فرقِ سرتان است یا نوکِ بینی؟» گربه به او رو کرد و گفت: «بیا برو تو قطبِ جنوبم بابا!»

* * *
روزی لقمان حكيم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای چهاربعدی از کنار او گذشت. لقمان پرسید:‌ «تو که نه کون داری نه سر. چرا سرت با کونت بازی می کند؟» گربه گفت: «سرش گرده».

*‌ *‌ *‌

روزی لقمان حکیم وارد کون گربه ای شد و از دهانش در آمد. گربه پرسید: «ای لقمان، حکمت توپولوژیکِ این کاری که کردی چه بود؟» لقمان گفت: «توپولوژی نبود. اورولوژی بود.»

* * *

– لقمانِ حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ی چهاربعدی شلخته ای بر او وارد شد که: «ای لقمان، دم ات گرم، می توانی شانه ام کنی؟ و بعد آب و غذایم بدهی.» لقمان که فکر می کرد با این کار آن گربه اسلام می آورد اطاعت کرد ولی شانه ی گربه تا ابد تمام نشد.

* * *

– لقمانِ حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ی شلخته ای بر او وارد شد که: «ای لقمان، دم ات گرم، می توانی شانه ام کنی؟» لقمان گفت: «خبر مرگت، چند بُعد داری؟». گربه گفت: «به قرعان فقط سه بعد دارم.» لقمان او را نواخت و بعدش به او آب و غذا داد. گربه اسلام آورد.

نجوم

روزی لقمان حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای بر او وارد شد. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «ای لقمان الان روز است، چه طور ستاره را ببینم؟» لقمان تا شب الاف شد.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «بلی». لقمان گفت:‌ «زاویه ی این ستاره با افق، همان عرضِ جغرافیایی توست. هر وقت گم شدی نقاله بگذار می فهمی کجا گم شدی.» گربه گفت: «ای لقمان،‌ گیرم فهمیدم دو سه درجه بالا یا پایین تر گم شده ام،‌ خودش صدها فرسخ است و امیدی به نجاتم نیست.» لقمان گفت: «عرض جغرافيايى ات را بدانی و بمیری بهتر است، یا نادانسته از دنیا بروی؟»

با شما هم بود.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «بله، زاویه ی آن با افق عرض جغرافیایی من است». لقمان گفت: «”بله” واژه ی اسپانیایی است اسکل. ما در عهد قدیم هستیم. بگو آری یا حداقل بلی».

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود و چیل کرده بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «آره بابا، زاویه ی آن با افق، همان عرض جغرافیایی من است که دانسته از دنیا بروم.» لقمان گفت: «بلی، ستاره ی قطبی جنوب». گربه با تعجب گفت: «مگر این ستاره ی قطبی شمال نبود» لقمان گفت: «هنوز شمال و جنوب اسم گذاری نشده. بالا و پایین نداریم. شیر یا خط انداختم اینجا شد جنوب.». گربه گفت: «پس بیا برو توی قطب جنوبم.»

* *‌ *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود و چیل کرده بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه که عجب گرفتاری شده بود گفت: «نه».

یک بار بگو نه، خلاص.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟ چون من نمی بینم.» گربه گفت: «معلومه که نمی بینی، تو الان توی قطب جنوب هستی.» لقمان گفت: «ولی قطب جنوبِ ما همان قطبی است که ستاره ی قطبی دارد. ما الان در ترومسو در جنوبِ نروژ در جنوبِ‌ زمین هستیم. من این را قبلن برایت توضیح داده ام». گربه گفت: «نه منظورم قطب جنوبِ خودم است». لقمان از کون گربه در آمد و ستاره ی قطبی را دید.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای در قطب شمالِ آن زمان نشسته بود. گربه گفت: «ای لقمان چه بر سر ستاره ی قطبی آمد؟ آیا سقوط کرد؟» در آن حال کانگوروئی از کنارشان گذشت. لقمان پرسید: «هی کانگورو، تو ستاره ی قطبی را ندیدی؟» کانگورو اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: «هرگز»

* * *

روزی لقمان حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای بر او وارد شد که: «ای لقمان، پست های نجوم لایک نمی خورد، همان لاین توپولوژی/اورولوژی را برویم؟» لقمان که این را شنید سرو ته شد و او هم بر گربه وارد شد. هر دو جوگیری بر هم وارد شدند تا کل ماجرا تمام شد.

* * *

این حدیث [فیس پالم] گم شده است!

*‌ *‌ *‌

روزی لقمان حکیم در کنار نخلی نشسته بود. گربه ای بر ایشان وارد شد و گفت: «ای لقمان، قبل از این که من اشتباهی حرف بزنم و تو [فیس پالم] کنی، مطمئنی که مرورگرِ همه این emoji های شما را درست می گیرد». لقمان به متلک و ایهام گفت: «اگر نمی گیرد،‌ بگو به گیرنده های خود دست بزنند.»

* * *

روزی لقمان حکیم در کنار نخلی نشسته بود. گربه ای بر ایشان وارد شد و گفت: «ای لقمان، مَصعِلَ طُن. این استتوس های مربوط به شما را از کدام طرفی بخوانیم که کمتر اُسکُل بشویم». لقمان گفت: «از پایین به بالا بخوانید،‌ یعنی جهتی که نوشته شده اند نه مثل سطل آشغال.»
* * *

لقمان حکیم در کنار نخلی نشسته بود. گربه ای بر ایشان وارد شد و گفت: «تو که غلامی و این قدر سیه چرده و زشتی، پس چه طور این قَدَر می فهمی؟». لقمان گفت: «برای این که من برده ای هستم از سودان و برو توی ویکیپدیا و خود ببین؛ که قرن ها قبل، شماها در خاورمیانه ما را می خرید و می فروختید. اسم اروپایی ها بعدها بد در رفت.» گربه از این حرف بر آشفت و لقمان را فروخت.

* * *

لقمان حکیم در رشته کوه هیمالیا نشسته بود که گربه ی راسیستی بر ایشان وارد شد و گفت: «تو که غلامی و این قدر سیه چرده و زشتی، پس چه طور شده که این قَدَر می فهمی؟». لقمان گفت: «نگاهی به خودت در آینه بیانداز. تو هم گربه ی سیاه چرده و بی ریختی، با این حال نسبت به گربه های پرژین این قدر خوب می فهمی». سورن دوزاری اش افتاد!

* *‌ *

لقمان حکیم در هیمالیا نشسته بود که سورن بر او وارد شد و گفت: «ای لقمان، آن روز جلوی آینه من دریافتم که این طرفِ توی آینه مثل تو زشت و بدترکیب است اما درک بالایی دارد. با این حال دوزاری ام نصفه افتاد. چرا نصف اش افتاد، اما نصف اش نیافتاد؟». لقمان گفت: «چون شما گربه ها خودآگاهی ندارید. تو شباهت را درک می کنی اما خود را نه. میمون به بالا!». سورن از این پند حکیمانه پشم اش ریخت و بر آشفت و لقمان را فروخت.

*‌ * *

روزی سورن بر لقمان حکیم وارد شد و پرسید: «ای لقمان، در عصر هوش مصنوعی یک کرسی شعرِ ایهام داری برای ما بگو». لقمان خودکارش را در آورد و امضای باباش را زد روی ورقه. سورِن پرسید ای لقمان این ایهامش کجا بود؟ لقمان گفت: «صورتِ این جمله می گوید من آن را نوشته ام. اما معنای آن می گوید پدرم آن را نوشته است.» سورن گفت: «ای بی سواد، این بیشتر مجاز کل به جزء بود تا ایهام.»

* * *

روزی لقمان بن اصغر و سورن شطرنج بازی می کردند. لقمان گفت: «ای سورن، سوژه ی سریال ته کشیده. برگردیم سر همان توپولوژی؟» سورن گفت: «اوکی قبول، پس بگو چنبره». لقمان گفت: «چنبره.» سورن نیش اش باز شد و گفت: «اسم ننه ات قنبره!» لقمان برآشفت و گفت: «برو بابا مسخره!»
* * *
روزی لقمان حکیم و سورن شطرنج بازی می کردند. لقمان انداخت و جفت شش آورد. سورن گفت: «عن آقا، این تخته نیست که مکعب می اندازی.» لقمان گفت: «خودت گفتی توپولوژی. مکعب که هیچ. مربع هم می اندازم.» زد زیر صفحه و بازی را به هم زد.

* * *

روزی لقمان حکیم و سورن روی چنبره شطرنج بازی می کردند که لقمان نتواند بزند زیر صفحه. لقمان گفت: «این چه شطرنجی است که آورده ای؟ این سربازهای من هر چه پیش می روند وزیر نمی شوند؟». سورن گفت: «بنده ی خدا اگر اینجا لبه داشت که سربازان رشید من الان رییس جمهور که هیچ، بان کیمون شده بودند.»

* * *

روزی قرار شد که لقمان حکیم و سورن روی بطری کلاین شطرنج بازی کنند. لقمان گفت: «گیرم بوردت قبول. این مهره هایت که همه همرنگ اند. حالا چه گونه بازی کنیم؟» سورن گفت: «چه می دانم. بگذار یک دوری بزنم و برگردم تا شاید فرجی حاصل شود.» لقمان گفت: «لازم نکرده است. خودم دوری می زنم و بر می گردم.» سورن گفت: «حالا آن مهره ها رو چه با خود می بری؟». سورن گفت: «مهره ی سیاه و سفید که نداریم. دست کم با مهره و پادمهره بازی کنیم.»

* * *

روزی سورن به لقمان گفت: «ای لقمان حکیم، بیا این بار برویم شطرنج مکعبی بازی کنیم.» لقمان گفت: «منظورت شطرنج با تاس است؟» سورن رو به او کرد و گفت: «نه الاغ، شطرنج سه بعدی واقعی توی مکعب با شاه و وزیر وسط دو وجهِ روبروی هم.» و روی تاس برای لقمان که کمی خنگ بود توضیح داد.

شروع به بازی کردند و لقمان سریع کیش و مات شد. آن هم با کیفیت سه بعدی. لقمان که طبق معمول کم آورده بود، می خواست بزند زیر همه چیز ولی هر قدر گشت زیر همه چیز را پیدا نکرد. پس غریوی بر آورد و سر به بیابان گذاشت. سورن گفت: «چرا فریاد می زنی؟» لقمان گفت: «فریاد که از شش جهتم راه ببستند.»

* * *

روزی لقمان حکیم و سورن روی سطح کره ی چهاربعدی شطرنج مکعبی 3D بازی می کردند. لقمان که تازه دوزاری هایش افتاده بود که چه طور چنین چیزی ممکن است گفت: «چه قدر پسندیده است که اینجا سینگولاریتی ندارد و کلی قرتی بازی های جدید می توانیم در بیاوریم.». سورن گفت: «مثلن چه قرتی بازی ای؟». لقمان گفت: «مثلن چهار جور قلعه». سورن گفت: «بینیم بابا. من که سینگیولاریتی دارم. بیا برو توی قطب جنوبم.»

* *‌ *

روزی سورن و لقمان حکیم شطرنج مکعبی سه بعدی بازی می کردند. لقمان اعصابش خورد شد و گفت: «ای سورن، اینجا چرا این قدر ویرد است و با آن یکی فرق دارد؟» سورن گفت: «برای این که این روی سطح کره ی چهاربعدی است. تو تازه از بیابان برگشته ای و ریکاور کرده ای. نمی توانیم بگذاریم دوباره گم و گور شوی.» لقمان غریوی سر داد و سر به بیابان گذاشت. اما هرگز نرسید.

* * *

روزی سورن و لقمان حکیم یه قل دو قل بازی می کردند.

لقمان پرسید: «ای سورن، من اما آخر نفهمیدم. این چه حکمتی بود که آن روز روی سطح آن کره ی چهاربعدی، من به هر طرفی دویدم، هرجا قدم گذاشتم، هر جا سرک کشیدم، همه ی مهره ها را دیدم، اما بیابان را ندیدم. شمع محل تو بودی. توپولیِ من تو بودی. بیابون من تو بودی. وای حاجی سر جدت قسم. تو رو به جمالت قسم. راز آن فضا چه بودی؟»

سورن دوزاریِ‌ لقمان را از او گرفت و گفت: «ای لقمان، این دایره ی بُعد اول و دوم را نگاه کن. این کمره؟ یا فنره؟» لقمان گفت: «این کمره، ولی شافنره».

سورن مجددن پرسید: «حالا این دایره ی دو بعدِ سوم و چهارم را نگاه کن که این هر دو بر آن هر دو عمودند. حالا این چه طور؟ آیا این کمره؟ یا شاه فنره؟». لقمان که دوزاری دوم اش هم داشت می افتاد گفت: «این شاه فنره!»

سورن گفت: «حالا دوزاری های ات را دور هم بچرخان: این کمره. شاه فنره!»

حالا همه. این کمره؟ یا شافنره؟؟ (دوبار)


ژانویه 20 2013

شگفتی هوش ایرانی

دسته: علمیadmin @ 11:45 ب.ظ

تست هوش: عدد بعدی این دنباله چیست؟
‍‍10
20
3
15
1000
60
?


پ.ن. یکی از تست های استانداری که روانشناسان برای اثبات برتری هوش ایرانی به کار می برند همین تست است. در حالی که پروفسورهای ریاضی معتبر ترین دانشگاه های دنیا از حل این معما عاجزند، حتا کودکان ایرانی در بیشتر مواقع  قادر به حل آن هستند.


سپتامبر 20 2010

نگاه برخالی به توسعه ی انسانی

دسته: علمی،فرهنگadmin @ 12:51 ق.ظ

«أَفَلَا يَنظُرُونَ إِلَى الْغُلْ کَلَمِ كَيْفَ خُلِقَتْ»

و آیا به گل کرم [رمی] نمی نگرند که چگونه آفریده شده است؟

جامعه ی انسانی مثل یک برخال (Fractal) قوانین کل را در سطوح کوچک ترش تکرار می کند. در اینجا نگاهی انداخته ام به چند نمونه در حوزه ی توسعه ی انسانی:

الگوی تکرار شونده ی نخست؛ رقابت رشد کیفی با رشد کمی

در اثر پیامد های تمدن، جمعیت مترقی هر گروه انسانی (اعم از خانواده، شهر، کشور، و در نهایت کل زیست کره) این روزها به سوی رویگردانی از ازدواج و سرباز زدن از زاد و ولد پیش می رود، در حالی که به طور همزمان جمعیت کم سوادتر و محروم تر از پیشرفت فرهنگی به سرعت در حال تولید مثل است. این وضعیت به درختی می ماند که شاخه های پر میوه تر و برگ های با طراوت ترش به طور متوسط کند تر رشد می کنند در حالی که شاخه های کم بار تر و برگ های محروم تر از آفتاب و غذا در روالی معکوس گذشته پیوسته تنومند تر می شوند.

با همه ی این اوصاف بشر در مجموع به سمت پیشرفت و تعالی است و اوضاع آن قدر ناامید کننده نیست. دلیل اصلی آن این است که با هر نسلی که پیش می رویم گروه گروه از جمعیت توسعه نیافته ی زیست کره به جمعیت توسعه یافته می پیوندند. در مقیاس جهانی دنیای «توسعه یافته» دست از زاد و ولد و تکثیر کشیده و این نگران کننده است اما در عین حال دنیای رو به گسترش «در حال توسعه» به سرعت در حال نزدیک شدن به این دنیای «توسعه یافته» است اما در کنار این خبر خوب این فاجعه هم در جریان است که دنیای «توسعه نیافته» به سرعت و بدون پیش بینی کمینه ی امکانات در حال زاد و ولد است، با نرخی که در تاریخ بشر سابقه نداشته. این رقابت نرخ پیشرفت و سوادآموزی با نرخ زاد و ولد آتش سوزی مزرعه ای را می ماند که در این سویش برای اطفای حریق سطل های آب به طور پیوسته می رسند اما از آن سوی دیگر زبانه های آتش در حال گسترده شدن هستند. دشوار است بگویی آب تندتر پیش می رود و این بستگی دارد که در کجای مزرعه ایستاده باشی.

با یک فرض احتمالن درست  می پذیریم که دنیای توسعه نیافته ای که همین طور از نظر جمعیت غول آساتر می شود از نظر هوشی چیزی از دنیای توسعه یافته کم ندارد. یعنی تنها بخت بدش در این بوده که تاس تمدن از نظر جغرافیایی طوری ریخته شده که موج آشوبناک توسعه به بخش هایی از آن دیرتر رسیده و این ناشی از کم هوشی ذاتی ساکنین کشورهای توسعه نیافته نبوده است. این فرض نشان می دهد که نوع بشر رو به کودنی و خنگی نمی رود. اما از بحث ژنتیک که گذر کنیم این زاد و ولد کنترل نشده ی دنیای بدوی در برابر عقیم شدن دنیای فرهیخته یک این نگرانی فرهنگی را در پی دارد: بی فرهنگی و ارزش های مرتبط با آن از جمله جهل و خرافات بستر محتمل تری برای گسترش یافته تا ارزش های دنیای متمدن.

نگاه فرکتالی به این الگوی جهان شمول، بی اهمیتی احتمالی نقش نژاد در پیشرفت انسان را روشن تر می کند. در مقیاس های کوچک تر (اقوام یک کشور، محله های یک شهر یا حتا اعضای یک خانواده) اختلاف نژادی ناچیز یا بی معنا است، در حالی که این الگوی «توسعه ی نامتوازن» نمود روشن دارد. جمعیتی که پیش از انقلاب در طبقه ی متوسط شهری ایران قرار گرفته بود با زاد و ولد اندک و یا مهاجرت به خارج از کشور حتا بخشی از کمیت خود را از دست داده است در حالی که جمعیت کشور در سی سال گذشته بیش از دو برابر شده. یعنی گروهی که به طور عمده در افزایش جمعیت اخیر ایران نقش داشته به جمعیت حاشیه نشین شهری، روستایی و عشایری آن دوران تعلق داشته است که از سواد و امکانات کمتری نسبت به طبقه ی متوسط شهری برخوردار بوده است. البته به روال طبیعی پیشرفت انسانی بخش های بسیار گسترده ای از این جمعیت افزایش یافته در گروه «در حال توسعه» قرار گرفته اند، باسواد می شوند و به طبقه ی متوسط شهری با همه ی لوازم اش می پیوندند و طبعن از سرعت زاد و ولدشان هم کاسته خواهد شد. در این میان آن بخش هایی که هنوز بخت ملحق شدن به این جریان رشد کیفی را نیافته اند همچنان و با شتاب به رشد کمی خود ادامه می دهند. به عنوان نمونه جمعیت عشایری که در دوران مشروطه یک چهارم جمعیت ایران را تشکیل می داد امروز یک دویستم این جمعیت را شامل می شود و این سبک آبا و اجدادی ما از زندگی در شرف انقراض است.

الگوی تکرار شونده ی دوم؛ اثرات جانبی ادغام

همین فرآیند پیوستن به جریان مدرن تمدن با همه ی خوبی ها و بدی هایش برای خود موضوع قابل توجهی است و «اثرات جانبی» ویژه ای را دارد. در مقیاس جهانی به نظرم من مقوله ی تروریسم را می توان محصول همین فرآیند دانست. بخش محروم تری از دنیا در جریان پیشرفت همگانی زیست کره به حدی از توانایی فنی و خودآگاهی می رسد که قدرت انتقام جویی را از دنیای پیشرفته تر را به دست می آورد. تروریسم از این منظر پدیده ای کاملن مدرن و محصول طبیعی توسعه ی نامتوازن بشر است و فروکاستن آن به خشونت یک دین و آیین کهن ساده انگاری است. عمده ی تروریست هایی که در غرب امنیت یک دنیای پیشرفته را با اقدام های غیر قابل پیش بینی تهدید کرده اند پناهندگان یا تحصیل کردگان سرخورده ی غرب بوده اند که در موقعیتی اختلاف خواستگاه شان را با زیستگاه شان برنتابیده و راه حل روانی یا ایدئولوژیک تخلیه ی درد مربوطه را در به چالش کشیدن امنیت در غرب یافته اند؛ مقوله ای که از ارزش کلیدی برخوردار است. مشابه این اتفاق با انقلاب در کشور ما افتاد. نیروهای بنیادگرایی که قدرت را پس از انقلاب قبضه کرده و گروه های دیگر را پس زدند روستاییان و عشایر نبود. سرنوشت این انقلاب را در نهایت کسانی رقم زدند که از طبقات پایین تر به تازگی به طبقه ی متوسط شهری راه یافته بودند و ارزش های خود را به ارزش های این طبقه تحمیل کردند.

پس از رفع تهدیدی که توسط کمونیسمِ مشرق زمین به دنیای آزاد وارد شده بود، امروز نوبت جهان اسلام است که قدرتمند شدن خود را با یک اضافه جهش (overshoot) بخش هایی از خود نشان دهد. حدس من این است که در دراز مدت تفکرات ایدئولوژیک پس از گسترش ناگهانی کمرنگ شده و در اثر تغییر سبک زندگی، نسخه های با دنیا آشتی کرده ی دین چیره خواهند شد. یعنی که خاور میانه هم فاصله ی خود را با جهان پیشرفته و صنعتی کمتر و کمتر خواهد کرد و این دوره ی امروز نیز با هزینه های خاص خود به پایان می رسد. آن روز دنیا با جمعیت عظیم قاره ی سیاه روبه رو است. جمعیتی که امروز بخش بزرگی از آن در فقر به سر می برد و از حقوق خود و جایگاهش در دنیا آگاه نیست. به محض اینکه در فرآیند توسعه این آگاهی ایجاد شود باید منتظر نوع جدیدی از تروریسم از قاره ی سیاه بود. اهمیتی ندارد آنها به چه ایدئولوژی ای برای تکرار تاریخ چنگ خواهند زد یا از چه روشی برای تکرار زمانی این الگو استفاده خواهند کرد. من فکر می کنم این پتانسیل دنیای کنونی آبستن چنین تنشی در طول چند دهه ی آینده خواهد بود، مگر آنکه دنیا امروز با تمام بازوانش و ملل متحدش برای پیشگیری از آن با کمک به توسعه ی فرهنگی و اقتصادی افریقا اقدام کند. این نگرانی جدی است که فکر می کنم زبان هانس روسلینگ در این ویدیو به اشاره ی آن نچرخید و آسیب شناسی مساله را بر عهده ی مخاطب گذاشت.


آگوست 13 2010

نگرانِ شکاف

دسته: علمی،فرهنگadmin @ 6:05 ب.ظ

باز هم از «هانس روسلینگِ« کبیر که این بار رفته هندوستان و کمی جوگیر شده. این ویدیو پیش بینی می کند که در صورت برنامه ریزی درست و عدم رخداد جنگ یا اتفاقات غیرقابل پیش بینی هندوستان و چین تا ۳۸ سال دیگر در بهداشت و درآمد سرانه به کشور سوئد می رسند با این تفاوت که جمعیت هر یک بیش از صد برابر سوئد است و به این ترتیب ابتکار عمل و قدرت تمدن انسانی دوباره به دست خاورزمین می افتد. هانس روسلینگ در این ویدیو به نقل از یک سیاست مدار چینی – که حال ندارم الان دوباره برم اسمش را پیدا کنم – کشور خود سوئد را به موش تشبیه می کند و هند و چین را به گربه های سیاه و سفید، و نقل قول می کند که گربه سیاه باشد یا سفید مهم نیست مادامی که موش را بگیرد.


گپ مایندر

این پروفسور توسعه ی انسانی در موسسه کارولینسکا با تلاش اش سازمان ملل را قانع کرده که آمار و ارقام کشورهای عضو را عمومی کرده و روی وب سایت شان عرضه کنند و بر مبنای این آمار ابزاری اینترنتی به نام «گپ مایندر« درست کرده که شما می توانید با آن بازی کنید و از پانصد شاخص دویست کشور مختلف در طول دو قرن گذشته – در صورت وجود اطلاعات در دیتابیس – باخبر شوید.

روی این پیوند کلیک کنید تا رشد ایران را نیز با رشد هندوستان و چین و سوئد در دو قرن گذشته مقایسه کنید.

با جا به جا کردن نشانگر در زمان می توانید مسیر دایره های رنگی را در دو قرن اخیر ببینید. سبز ایران، قرمز چین، آبی هندوستان و نارنجی سوئد را نمایندگی می کند. مساحت دایره هم جمعیت کشور را نشان می دهد. محور افقی ثروت ملت ها و محور عمودی سلامت آن ها را نشان می دهد – شاخص نماینده ی ثروت در آمد سرانه و شاخص سلامت، امید به زندگی است. رشد اصلی ایران در اقتصاد و بهداشت که از چندی پیش از ملی شدن صنعت نفت آغاز شده و تا انقلاب ادامه دارد نا گهان می ایستد. پس از انقلاب گو اینکه کشور هنوز به سمت بهداشتی تر شدن می رود اما رشد اقتصادی به سرعت به عقب باز می گردد. پس از جنگ دوباره، این بار اما با سرعت بسیار کمتری به سمت جلو می رود. ایران هم اکنون – چون همیشه ی این دو قرن از هندوستان و چین به طور میانگین جلوتر است، اما سرعت رشدش از سرعت رشد اخیر این دو کشور به مراتب کمتر است. این یعنی با سرعت کنونی ما از این هر سه عقب خواهیم افتاد.

این نشان می دهد که این پیش بینی ها به شرط آن است که شرایط کشورها عوض نشده و به مسیر پیشین خود ادامه دهند. هانس روسلینگ اگر سی و پنچ سال پیش به ایران سفر می کرد، با استدلالی مشابه باید ادعا می کرد که امروز – سال ۲۰۱۰ – ما در جای اسکاندیناوی ایستاده خواهیم بود. این فعل سرخ پوستی اخیر به این معنا است که شهر زاهدان به اندازه ی شهر اسلو باید فضای فرهنگی و آموزشی و ورزشی سرانه داشته باشد و زیرساختش با این شهر برابری کند.

نظرات شخصی خارج از اطلاع رسانی

به امید آن روز دنیایی از تحلیل و آسیب شناسی در پیش رو است که تا دیر نشده باید به آن بپردازیم. آسیب شناسی اینکه چه گونه آن روز فرا برسد و نیز اینکه اگر آن روز فرا برسد عوارض جانبی این گذار برای تک تک ما و کشور ما و سیاره ی ما چیست.

برای درک این نگرانی ها که تنها مسایل زیست محیطی را در بر نمی گیرند، کافی است درک کنیم که مشابه این انتقال قدرت پدیده ای انسانی است که در مقیاس کوچک تری هم در کشور ما اتفاق افتاده یا در شرف روی دادن است. در قرن اخیر امکانات و به تبع آن قدرت از اقشار محدودی از جامعه به لایه های دیگر گسترش پیدا کرده است. این لایه های جدید گو اینکه حق برخورداری برابر از این امکانات را دارند اما تضمینی نیست که ظرفیت آن را هم داشته باشند. اگر رشد فرهنگی در موازنه با رشد اقتصادی اتفاق می افتاد واکنش فرهنگی به توسعه ی اقتصادی که منجر به انقلاب اسلامی شد ما را به عقب باز نمی گرداند. زمانی که افراد خویشتندار و متواضعی چون مصدق و فروغی زمامدار ما بودند، قشری که شعبان جعفری آن ها را نمایندگی می کرد هنوز در دانشگاه هایی که آن ها تاسیس کردند دکترا نگرفته بودند تا به امروز به کابینه ی دولت راه یابد. مشابه این را به کره ی زمین نسبت دهید تا درک کنید چرا هانس روسلینگ با ادبیات ظریف می کوشد هندی ها را در صورت ابرقدرت شدن از جنگ و انتقام کشی از جهان غرب باز دارد تا روی دیگر سکه ی استعمار رقم نخورد.


دسامبر 04 2009

چگونه از وب کم میکروسکوپ بسازیم؟

دسته: علمیadmin @ 12:17 ق.ظ

میکروسکوپی که در بالا از نظرتان می گذرد را در کارگاه تجربی ای که در شهر بارانی برگن در جنوب غربی نروژ گذراندم ساختم.اگر می خواهید از یک وب کم معمولی یک میکروسکوپ USB بسازید این گام ها را بردارید:

  1. یک وب کم ارزان قیمت پیدا کنید
  2. دل و روده اش را در بیاورید
  3. قاب اش را بیاندازید دور و به جای اش از یک سازه ی لگویی یا چوبی استفاده کنید که بتواند سفت و محکم نگه اش دارد و از لرزش جلو گیری کند
  4. لنزش را وارونه کرده و سر و ته روی صفحه ی سی سی دی روی مدار نصب کنید. به روشی آن را بچسبانید.
  5. وصلش کنید به یو اس بی کامپیوتر تان و هملان طور که از وب کم تصویر می گرفتید از میکروسکوپ به دست آمده تصویر بگیرید
  6. یک قطره کثافتی چیزی مثلن از پای گلدان پیدا کنید بچکانید روی یک شیشه و سعی کنید فاصله ی فوکوس میکروسکوپ تان را پیدا کنید. شرکت هایی هستند که می توانید از طریق آنها جانوران ذره بینی و باکتری و میکروب و کثافت را به قیمت ارزان خریداری کنید
  7. میکرو اورگانیسم های مورد مشاهده را برای کیفیت بهتر نور پردازی کنید.
  8. حالش را ببرید. ریزنمایی این میکروسکوپ ها گاهی آن قدر زیاد است که می توانید اسپرم خودتان را هم در صورت وجود با دُم و تشکیلات ببینید


برگ پسین »