فوریه 21 2017

صفر یا پنج؟

دسته: سفرنامه،شخصیadmin @ 9:36 ب.ظ

از ینگه ی دنیا که دو ماه و نیم پیش برگشتم به وسوسه افتاده بودم که جمع و جور کنم و یه چند وقتی برگردم همون جا که بی رحمانه یک پروژه ی ده هفته ای خورد توی بساط؛ در تاریکی زمستون، بدون مرخصی و شامل کریسمس و سال نو. اونجا هم خوردم به پستِ ایده دزد و باندش که در جریانید. برنامه تغییر کرد و در این فکر بودم که اون ده هفته هم بین بیداری و خواب قطبی، در بازی با سرنوشت و دیتا و ناموس مردم بگذره و بعدش کارم رو ترک کنم و در اولین فرصت برگردم آمریکا که چترم رو سان فرانسیسکویی جایی پهن کنم و زیر سایه ی سرمایه داری زندگی جدیدی رو آغاز کنم.

پروازم به آمریکا هم درست مصادف شد با همون یک هفته ای که ترامپ زد توی برجک ایرانی ها و اتباع شش کشور دیگه. در حالی که هموطنانم در فرودگاه های آمریکا از حقوق امثال من برای ورود به کشورشون دفاع می کردند، من در این فکر بودم که چه بلیطی بخرم و کجا برم که آفتابش زیاد باشه و نارگیلش درشت…

در یکی از همون شب های بلاتکلیفی در اسلوی تاریک با دختر خانم موقر و هیپی مسلکی آشنا شدم که اسم خودش رو عوض کرده بود و گذاشته بود بابونه. البته آشنایی با بابونه خانم هم توفیق اجباری بود چون در واقع اول دوستم با ایشون – در چند دهم ثانیه – آشنا شد و بابونه چشمش رو گرفت. در حالی که پای راستش داخل کلاب بود و پای چپ اش بیرون، عجله ای سپردش دست من که به دست نامحرم نیافته تا خودش یک ربع بره جایی و برگرده.

من هم چون بافِر حافظه ام کمه، یک ربع که شد بیست دقیقه، ساعت گذشته از دوی نصفه شب، همه چیز یادم رفت. دیدم که دم در بده و از خودم پذیرایی کردم و با ایشون طرح دوستی ریختم. البته دوستی معمولی!

خلاصه این خانم هم طبق معمولِ بخت و اقبال من در اسلو طالع بین و منجم از آب در اومد. یک توضیحی هم بدم که اگر در تروندهایم بیشتر دوستانم رو شعبده بازها و شامورتی بازها تشکیل می دادند، در اسلو نفهمیدم چه طور شد که بیشتر حشر و نشرم با رمال ها و فالگیر ها و جادوگرها رقم خورد. یعنی اگر اون سال ها زبان و ادبیات حولِ تکنیک های «دابل لیفت» و «کلاسیک فورس» و «فالس شافل» و زاویه ی دید و نقطه ی کور می گشت الان محور کلمات شده فرکانسِ انرژی کریستال و رنگِ «اورا» و قطر سوراخ چاکرا. خلاصه اگر گذری شاهد بودید که چهارتا حرکت یاد گرفته بودم و براتون شامورتی بازی در کرده بودم، اگر جایی پیش اومد که مسلمون نبودم و تک دل کسی رو بریده بودم، مزاح بوده و به دل نگیرید. اگر پس فردا هم دیدید جن و پری و ارواح رفتگان رو احضار می کردم به همون ارواح حلالم کنید!

به هر حال برگردیم به بابونه. اوایل اش به نظر می رسید که من دارم مخ اش رو می زنم ولی در اصل بابونه خانم داشت مخ من رو می زد. در نهایت هم گفت که تو انرژیِ فلان رنگی داری و من باید روت جادو و جمبل بکنم. این شد که توی خونه اش که پر از بودا و دودِ عود و پشتی و بالش های عجیب و سنگ و کریستال و کابوس گیر بود یک جلسه ی افتخاری رایگان ترتیب داد و آخرین تکنیک هایی که یاد گرفته بود رو روی من تمرین کرد. از جمله ی کارهایی که کرد این بود که انرژی های سیاه درون ام رو جمع کرد و در حالی که چشمام بسته بود و مثل ماهی مرکب ازم انرژی سیاه در می اومد ناگهان یک بادکنکی چیزی بالای سرم ترکوند که از صداش ریدم توی خودم. و اون انرژی ها ناپدید شد.

نتیجه این که در دو جلسه بر اساس سوال هایی که از روان ناخودآگاهم پرسید و با مطالعه ی انرژی سنگ ها و اشعه های کیهانی و بررسی موقعیت ماه در برج های فلکی مشکلِ کارِ من رو فهمید.

نسخه ی نهایی پزشکی حاذق بابونه هم این بود که من در آستانه ی یک تغییر اساسی در زندگی هستم و برای این که این تغییر به درستی برگزار بشه باید برگردم به اصل ام. و برای این که مدتی با انرژی های منفی و امثال ایده دزد و باندش در نیافتم، و یاد بگیرم که با همه دوست باشم باید برم به نزد اورانگوتان ها و دل رو بزنم به جنگل های استوایی. یعنی به روایتی از شهر و تمدن و از جنگلِ بتون و سیمان خارج بشم و برم به جنگل طبیعی تا تعادلم رو باز پیدا کنم.

من هم تا قبل از تراپیِ بابونه و این که این چیزها رو از ناخودآگاهم بکشه بیرون و این کلمه ی tropical rainforest رو توی دامنم بندازه نمی دونستم جنگل چی هست. فکر می کردم جنگل یعنی جنگل؛ یعنی درختِ زیاد. بابونه هم فهمید که که من فرق بین انواع جنگل رو نمی دونم و خلاصه توضیح داد که خودت رو گول نزن و تایلند و جنوب اسپانیا و سوسول بازی ساحل کاراییب فایده نداره. باید جنگل بارانی استوایی باشه، یعنی باید بری به اعماق آمازون یا بالی در اندونزی اونجا که اورانگوتان هست و خزنده های عجیب و غریب و عنکبوت های نیم متری.

در این اثنا خودش بارش رو می بست که از این کشور که زادگاهش هست بره و احتمالن دیگه بر نگرده. من هم که حاضر و آماده بودم و شدیدن ایده گرفته بودم. یک هفته ای شب ها رو مطالعه کردم که جنگل کیست و اقسام آن چیست. مستند های دیوید اتنبرو رو در مورد قورباغه ها و حیات وحش و برگ های چند متری درخت های استوایی تماشا کردم. و از جمله از پشت تلویزیون فهمیدم که اون بوی گم شده ی جنگل های گیلان که در توندرا و تایگاهای نروژ پیدا نمی شد اصلِ اوریجینالش اونجاست. شب ها هم خواب می دیدم که قورباغه شده ام و جست و خیز می کنم. خلاصه عینِ وزغ دورخیز کرده بودم که بپرم وسط آمازونی جایی.

اما پای عمل که افتاد کم آوردم وشیرجه نزدم و پام سست شد. گرونی بلیط استوایی رو بهونه کردم و این که هر مسیر رفت و برگشت یک شبانه روزه و به یک هفته مرخصی نمی ارزه. که من اینجا کار و زندگی دارم و استوا باشه برای بعدن. دوباره اطلس نارگیل ها رو پهن کردم روی میز و بهینه سازی کردم که بین این همه نارگیل نزدیک ترین اش رو نشون کنم از نظر جمیع عوامل و فواصل. از جمله حس و حال و طول پرواز و قیمت بلیط و میزان بارش و سایز پشه و فرکانس و لهجه ی ادا شدن قور توسط قورباغه های محل.

نیت کردم و ماه کامل بود و قرعه افتاد به یک نارگیل در جزایر قناری، جنوبی ترین نقطه ی اروپا با یک پرواز مستقیم. جایی که در واقع خاک قاره ی آفریقا و صحرای غربی بوده و پیشکسوت های کریستف کلمب اشغالش کردند و الان به جای اینکه مثلن در قلمرو عبد الاله ابن كيران رییس جمهور مراکش باشه افتاده در خاک شینگن.

قبل از سفر هم دیدم که سر پیری، مجردی سفر کردن از من گذشته. یک زن و بچه هم پیدا کردم و همه چیز کامل، خانوادگی رفتیم به جزیره. جای شگفت انگیزی که هم جنگل داشت و هم دریا، هم دشت و هم صحرا. یک هفته هم بدون ایده دزد و باندش گذشت و راستش همه چیز یادم رفت. این که قبل از اون زندگی چه شکلی بود و من کی بودم و چی کار می کردم همه اش یادم رفت. یکی دو بار فکر می کردم که نکنه زن و بچه ام رو ول کردم و اومدم اینجا و یادم افتاد که من زن و بچه ندارم و اگر چیزی هست همین هاست که با من هستند. خلاصه این یک هفته بهترین تجربه ی این سال های اخیرم بود و در یک چشم به هم زدن مثل یک ماه گذشت.

حالا برگشتم و روز از نو روزی از نو. البته حالم خیلی بهتره. از یک طرف اسلو چشم ام رو دور دیده و چند وقتی که نبودم روشن تر شده و جای امید هست. برگشتم به دفتر کار قبلی و پیش همکارهای قدیمی و این کار و دفترِ اسلو رو خیلی دوست دارم. بیشتر از قبل. زن و بچه ی گوگولی و مهربون هم پیدا کرده ام که درسته که یک شهر دیگه هستند ولی من رو با معایب ام پذیرفته اند. حداقل در اون یک هفته که این طور بود. اینتویتیو (شهودی؟) هم هستند و آنتن و دماغو و فرمانبردار هم نیستند. خلاصه مگر آدم از زندگی چی می خواد؟

الان جنگل های استوایی یادم رفته و به فکر اینم که اگر سریعن یک جفت دوقلو هم بیاریم یک هویی از تنهایی در می آم و تبدیل می شم به خانواده ی پنج نفره. جمعیت کره ی زمین هم گیرم دو نفر بیشتر می شه.

در جریان باشید خلاصه که ممکنه عن قریب زن بگیرم که همه تون از دستم راحت شین. حالا دوقلو ضروری نیست و راه حل های کمتر از پنج هم وجود داره.

باری، سوالِ جدید اینه که صفر، یک، دو، سه، چهار، یا پنج؟ کمتر که امکان پذیر نیست، بیشتر هم راه نداره الان.

رأی بدید مثل رنگ و منوی کافه دموکراسی اش کنیم.


فوریه 01 2017

سالگرد

دسته: سفرنامه،شخصی،فرهنگ،فلسفهadmin @ 11:33 ق.ظ

دیروز دقیقن یک سال شد که اومدم اسلو، سر کار و خونه و زندگی جدید. اینجا پایتخته و سه چهاربرابر بزرگ تره. قحطی آدمیزادش به شدتِ تروندهایم نیست که هشت سال درش زندگی می کردم. مهاجرانش بیشترند و چندفرهنگی تره. در مجموع راضی ترم. وقتم آزادتر شده و فقط یک کار اون هم از نوع کارمندی دارم و بلاخره بعد از چند سال فرصت پیدا کرده ام گاهی با خودم تنها باشم و فهمیده ام که خودم کلی حرف نزده داره با من. زندگی در تنهایی اذیت ام می کرد ولی عادت کردم.

در طول هفته معمولن زیاد کار می کنم و سرم توی کار خودمه. بعدش هم چون کافه ای در کار نیست کتاب می خونم یا با اینترنت ور می رم. اگر جلسه ای نباشه ترجیح می دم در تمام هفته با کسی حرف نزنم. یعنی حرف زدنم می شه تایپ کردن و از فَکم جهت برقراری ارتباط استفاده نمی شه مگر در مواقع تلفن یا آخر هفته. آخر هفته ها هم یا مثل عقده ای ها برای جبرانِ دوران کافه می رم مسافرت. و یا پارتی و مهمون بازی می کنم و خلاصه از این عادت هایی که از سرم نیافتاده هنوز. زندگی ام هم ریتم طبیعی ۲۴ ساعته اش رو بازیافته و هم ریتم خرافاتی ۷ روزه به اش تحمیل شده.

به جز اینها زندگی فرق چندانی نکرده. دوستانم همون مدل قدیم و با همون پترن های پیشین هستند. توی تروندهایم جامعه ی ایرانی خیلی کوچک بود و با ایرانی که من می شناختم خیلی فرق داشت. برای همین خیلی زود و نسبتن کامل توی جامعه ی میزبان افتادم. الان اگر کالیفرنیا هم بگذارندم با وجود آپشن های بهتر در بین ایرانی ها احتمالن باز هم برم سر و وقت محلی ها. آمازون هم اگر برم چه بسا اکسپَت های ایرانی و توریست های نروژی رو رها کنم و بین اون مردم زندگی کنم.

الان که شکم ام سیره و زیر پام سفته (شاید خیلی این طور نباشند)، بزرگ ترین مشکل زندگی ام فلسفیه و مربوط به خودم نیست. مربوطه به اینه که چرا بیشتر آدم ها (شاید نود و نه درصد) چه در خیابون و چه در فیس بوک، چه خنگ و چه باهوش، مخ شون دست خودشون نیست و برنامه ریزی شده اند (و حالی شون/تون هم نیست).

خلاصه این افکار مالیخولیایی (که البته سالم ترین مدل افکار هستند و در جامعه ی مریض ما مالیخولیایی قلمداد می شن) در ترکیب با تنهایی و سرمای این نروژ این ایده رو روز به روز در من تقویت می کنه که آقا برو. بکش بیرون. از این تمدن بکش بیرون. بیرون کشیدن هم دو راه داره: درونی و بیرونی.

درونی اینه که برم مرتاض و جوکی بشم و یک گوشه ای مدیتیشن کنم و روزی یک گردو بخورم و در خودم فرو برم. حالا مثلن گاهی بیام بیرون کتاب بخونم یا بنویسم یا مثل گربه بگیرم بخوابم. که این کارا از من بر نمی آد و از گرسنگی و بیماری تلف می شم.

بیرونی اش هم اینه که برم استوا و مناطق حاره، میوه های گرمسیری بخورم و در جامعه ای بدون قید و بند دولت و قراردادِ فامیل و اینها در هم جواری انسان های مشابه دیگه سر کنم. که این هم جور در نمی آد چون پشه ترتیب من رو یک شبه می ده و به فرداش نمی رسم.

اینه که دوباره فکر پرداخت قسط خونه و تحویل پروژه و این چیزهای روزمره پیروز می شه و رویای من رو به وقت خواب موکول می کنه.

خلاصه یک سال دیگه هم گذشت. و من هنوز مهره ای در این ماشین تمدن هستم که هیچ کس نمی دونه چه طوری کار می کنه ولی بعضی ها شنیده اند که به پت پت افتاده و منتظرند ببینند این پیچ رو هم رد می کنه یا نه. یا این که اون تصادف گنده هه اول خودش می‌آد، یا صداش.


دسامبر 24 2016

دزدانِ کارايیب

دسته: سفرنامه،شخصی،شوخیadmin @ 9:21 ق.ظ


عکس ارسالی از پاتریشیا جون در جمهوری دومینیکن، دریای کاراییب


یا
چگونه کاراییب را از من دزدیدند…

امسال در جهان غرب تعطیلات کریسمس و سال نو جفتش افتاده آخر هفته و به جز یک دوشنبه که در هر حال روز مزخرفی است و تعطیل یا باز به درد عمه اش می خوره، تعطیلی دیگری در کار نیست.

حالا تعطیلات سه روزه شروع شده و من هنوز از سر کار بر نگشته دیدم که غبار مرگ ریختن روی شهر اسلو. چند ساعتی گذشت و دیگه نمی تونستم این سکوت رو تحمل کنم. گفتم بزنم بیرون و چیز جدیدی ببینم. حالا جای شکرش باقیه که تعطیلات سه روزه و پنج روزه به پست من می خوره و مثل دوران کافه نیست که طولانی ترین تعطیلی از امشب بود تا فردا صبحش. من هم برای اولین بار گفتم بدون بلیط برم فرودگاه و هر چه پیش آید خوش آید.

گفتم آقا بلیط دارین؟ گفتن برای کجا؟ گفتم هر جا ولی دور نباشه سرد هم نباشه. گفتن نمی شه. گفتم خوب دور باشه ولی سرد نباشه. تموم شده بود. گفتم جهنم سرد باشه ولی دور نباشه. اونم گفتن تموم کردیم. داشتم قانع می شدم برم کانادا که هم سرده و هم دوره که ناگهان یک بلیط سرد نزدیک پیدا شد: تروندهایم در استانِ‌ تروندلاگ!

به سلامتی اگر اسلو شهر مردگان بود اینجا الان شبیه ایستگاه فضایی است البته جای شُکرش باقیه که اتمسفر قابل استنشاق داره. همه چیز تعطیله و حتا هتل ها هم بسته است. دوست و آشنایی هم اگر هست در پستوی خونه گرفتار کریسمش شده اند و یا دست کم تا پس فردا در گروگان فامیل هستند. حالا یک هتل پیدا کرده ام و توی لحاف نرم با رزولوشن رتینا غلت می زنم و خاطره ی بی مزه می نویسم براتون.

* * *

اول این که از شما چه پنهون یک هفته مرخصی بی حقوقی که در آمریکا داشتم خیلی مزه کرد و بعد از یک هفته خوردن و خوابیدن همه اش به این فکر می کردم که چرا من بی شعور مرخصی بی حقوق پنج روزه می گیرم و به جاش نمی افتم شیک مریض بشم که وسط این تاریکی یکی دو ماه با حقوق برم جزایر کارائیب برای ریکاوری! کدوم آدم عاقلی که چنین گزینه ای داشته باشه چنین کاری نمی کنه؟

توی هواپیمای برگشت داشتم فکر می کردم به دکتر بگم معاینه ام کنه و تشخیص بده که این طرف روانی شده و نامه بنویسه به اداره ی تامین اجتماعی که این رو اگر همین الان نفرستیم مناطق حاره،‌ قریب به یقین رادیکالیزه می شه و برای خودش و اطرافیانش خطر جانی داره.

بعد فکر کردم اگر طرف طبیب حاذقی هم باشه خودش نسخه می پیچه که ببین عزیزم یک لیست جزیره ی کارائیب برات می نویسم. شما باید دو ماه در یکی از این ها یک کلبه با اینترنت وایرلس اجاره کنی. روزها سه مرتبه می ری توی جنگل از این قارچ ها که عکس اش اینجا هست پیدا می کنی و می خوری. به اون قرمز خال خالی ها هم دست نمی زنی. روزی دو مرتبه با طبیعت صحبت می کنی یک بار با آیندگان، یک بار با گذشتگان. در مورد وضعیت کره ی زمین به توافق رسیدید یا نه اهمیتی نداره،‌ ولی حداکثر نیم ساعت. سر راه برگشت هم تا اثر قارچه نپریده یک نارگیل یا عنبه ی چهاربعدی پیدا می کنی می آری خونه آبش رو سه مرتبه قرقره می کنی. شب ها روح موریس اشر رو احضار می کنی یک بار قبل از غذا دو بار بعد از غذا. که برات در جلسات متعدد توضیح بده که چه طوری توی این نارگیل هایی که سینگولاریتی ندارن نی فرو کنی. هفته ای دوبار شب ها دور آتیش با حوری کارائیبی می رقصی که باید لخت و مادرزاد باشه. ماه کامل هم که شد با بچه ها اورجی انجام می دید زیر نور ماه. به جای موسیقی که توش غنا داشته باشه هم از توی یوتیوب ترنس مکنا گوش می دی که همون کار رو می کنه…

* * *

و البته اگر فکر می کنید که مریض شدن و دو ماه تعطیلات رفتنِ با حقوق، رویای غیر قابل دسترسی هست خدمت شما عارضم که ما از این نارگیل ها نخوردیم ولی دیدیم دست مردم.

در نروژ یک اداره هست به نامِ «ناو». این ناو با تفاوت زیاد بزرگ ترین نهادِ این کشوره و یک سوم بودجه ی مملکت رو اداره می کنه. در واقع من فکر می کنم «پر کپیتا» یکی از بزرگ ترین و قوی ترین نهاد ها در دنیا باشه چون بعید می دونم به جز دربار کیم جونگ اون هیچ ابرکمپانی یا نهاد دولتی یا خصوصی در یک کشور غیر سوسیالیستی قدرت اداره ی ثلث بودجه ی یک مملکت یا چنین نفوذ و تاثیرگذاری ای رو در سرنوشت شهروندانش داشته باشه. حالا این ناو کلن به چه دردی می خوره من هرگز نفهمیدم ولی بر اساس مشاهدات من اصلی ترین کارکردش اینه که مالیات آدم هایی که میرن سر کار و کس موش چال می کنند رو می ده به آدم های علافی که سر کار نمی رن و کس موش چال نمی کنند. به طوری که اینها وضع مالی شون برابر بشه و فقط از نظر زمانی و آزادی نابرابر باشن. اگر هم کسی فیوز پروند یا موقتن یا دائم مریض یا بیکار شد و روش هم شد که به اینها رو بندازه، اینها هم بعد از چک و چونه و مقادیر کافی سنگ اندازی بوروکراتیک حمایت اش می کنند. می بینید که امکانات اش هست اما به همین راحتی هم نیست. در واقع درک اش از بیرون آسون نیست اما همین فشار روانی و اضطرابی که در این جامعه وجود داره باعث می شه خیلی ها روشون نشه که به این سیستم رو بندازند و یا با بروکراسی و کاغذبازی این اداره دست به گریبان بشن. من هم که در این ده سال گزارم به ناو نیافتاده بود و می دونستم برای این که آرزوی کارائیبی ام برآورده بشه باید پی این رو به تن ام بمالم و مسیرم باید که به این دفتر و دستکِ شون بیافته. خلاصه این که از تو حرکت…

* * *

و باور کنید که از کائنات هر چیزی که طلب کنید همون رو می گیرید. فقط حواس تون باشه که درخواست تون رو دقیق بگید که توسط عالم هستی سو تفاهم نشه. این شد که کائنات هم مطالبات من رو شنید و در همین اثنای بازگشت خبر رسید که ناو خودش من رو فرا خونده.

یعنی رییس ام نامه زد که پروپوزالی که تابستون نوشته بودم در مورد تحلیل داده ی بازار کار در نروژ و خالی بندی هایی که کرده بودم در مورد اهمیت ساخت یک سامانه ی توصیه گر برای معرفی فرصت های شغلی به آدم های جویای کار و فلان و بهمان برنده شده و من از دوشنبه باید برم اداره ی «ناو» سر کار. الان یک ماهیه که درگیرش شده ام و توش گیر کرده ام. قرار بود زودی بزنم بیرون و مریض بشم که ظاهرن نمی شه. یعنی اول بنا بود که چهار یا شش هفته باشه که همین پریروز خبرش رسید که یک تیم هم از سوئد به ما ملحق شده و از این پروپوزال خوشش اومده و فعلن که محض رودربایستی اطلاعات دو دهه و میلیون ها فرصت شغلی در سوئد و نروژ رو فرستاده اند دست من جهتِ آنالیز.

حالا از این طرف با فرا رسیدن تعطیلات کریسمس و ضرب العجل پروژه ی کارائیب، اینجا شب تاریک قطبی و سکوت مطلق با دمای هوای صفر درجه و بدون بارندگی حمکفرما است با کلی کار تلنبار شده و همین طور پرسش های نپرسیده از بزرگان عالم، از آن جمله این که برای مثال همین کُسْ موش که خودش فضای منفی هست رو چه طوری چال می کنند. از اون طرف هم ارواح موریس اشر و مک کنا و حوری کارائیبی، نارگیل به دست بِرّ و بِر به ساعت بیولوژیک شون نگاه می کنند که پس چی شد و این نیما چرا آخرش نیومد!


آگوست 27 2016

سفر ورشو و پیوند اعضا در چین و ماچین

دسته: سفرنامهadmin @ 4:36 ب.ظ

در رابطه با قانون ممنوعیت پیوند اعضا برای اتباع بیگانه، فوتِ دردناکِ دختر تبعه ی افغان (که شایستگی داشتن یک عضو ایرانی/آریایی رو نداشت!) و در راستای حملات اخیر کاربران فیس بوک و تلگرام به موضع گیری ناموسی/غیرتی وزیر ارشاد، به خدمت تون عارضم که:

و البته قبل از شروع باید عرض کنم که بنده فقط می خوام مثل آقای قرائتی براتون خاطره ای نقل کنم. و می دونم که این بحث جدی است، پس تمام سعی ام رو می کنم که این پست رو تا آخر برسونم بدون دلقک بازی و مزه پرونی.

پس حِدیث داریم که؟…
.
.
.
حِدیث:
همین چند روز پیش در مرکز شهر ورشو، پایتختِ لهستان، یعنی همون کشوری که بحرین نیست ولی پرچمش سفید و قرمزه به سیاحت مشغول بودم. ناگهان صدای موسیقی چینی در فضا طنین انداز شد و اژدها های بادکنکی از این طرف و اون طرف آویزون شد. من تازه با این دختر خبرنگارِ لهستانی که عشق ایران داره و از ایرانی بودن من ذوق کرده بود و داشت کشورش رو به ام نشون می داد بحثم شده بود و داشتم برای خودم تنها سیر می کردم. بعضی تون هم می شناسیدش چون رفته بود ایران و با میدون آزادی و مراسم عاشورا و اینها عکس انداخته بود. روزنامه ی همشهری و چند تای دیگه هم عکسهاش رو چاپ کرده بودن.

خلاصه که با پاتریشیا جون یک دعوای کوچولوی الکی راه انداختم و پیچوندم و برای خودم سیر می کردم که رسیدم به مرکز شهرِ قدیم. به قول فرنگی ها اولد تاون. (حق هم با من بود الکی قضاوت نکنید!)

حالم از این دعواهه گرفته بود و با خُلق تنگ داشتم مرکزِ شهر ورشو رو وجب می کردم و تئوری از خودم ساطح می کردم که حواسم پرت بشه.

که به به چه جالب که موسیقی سنتی لهستانی شبیه چینی است و این ها هم در فرهنگ شون اژدها دارند و چرا پاتریشیا این ها رو از من پنهان کرده بود تو این دو سه روزه!

که دیدم لهستانی ها حتا چهره ها شون هم شبیه چینی ها است. خیلی هم عالی. پس این شباهت فرهنگی می تونه دلیل ژنتیک هم داشته باشه.

در همین افکار بودم که رسیدم به یک بساط اعتراض و پلاکارد و یک پیشخون، جایی که اکتیویست ها با چهره های چینی/لهستانی جمع شده بودند و شعار می دادند.

چینی ها و لهستانی ها هم که مستحضر هستید، شباهت های فرهنگی زیادی دارند.

الان زبون به دهن بگیرید، دارم می رسم به اصل ماجرا…

حالا اینها برای چی امضا جمع می کردند؟

به نفع ممنوعیتِ پیوند اعضای قوم و تبارِ‌ خودشون در فلان ایالتِ چین! من حتا اسم اون ایالت رو هم نشنیده بودم.

چینیه گفت آقا ترو خدا بیا امضا بده. از اونها اصرار واز من انکار. دیگه معروفیت و هزار درد سر، آخرش به اون پاپاراتزی امضا دادم که دست از سرم برداره. عین عقده ای ها یک برچسب کافه نیم هم چسبوندم کنار امضاهه. یعنی من که هیچ، کافه ی مرحوم ام هم باهاتون موافقه. بعد به خانومه گفتم شما چه طور؟ امضا نمی خواید؟ فرمودند:‌ نه این مال پتیشنه و یکی بسه!

داشتم دور می شدم و بستنی خودم رو لیس می زدم و اینها هی بال بال می زدند که آقا بستنی رو ول کن بیا یه کاری بکن. هیچ کس هم نبود یه اطلاعات درست و حسابی بده که آقا چرا این قدر عصبانی؟ اول بگو ببینیم چی شده.

یادِ‌ روزهای جنبش سبز خودمون افتادم که ما پریشفته بودیم و هر کی در محل زندگی خودش اعتراض می کرد که مرگِ‌ مایکل جکسون رو ول کنید. رای ما رو دزدیدند. آمادی نجاد ایز نات مای پرزیدنت! طرف خبرنگارِ معروف رو فیس بوکش نوشته بود که هیجانی شده رفته در مرکز لندن داد (جیغ) زده الله اکبر. یعنی من این دو تا کلمه رو می گم شما خودتون تا آخر بفهمید جریان اش چیه.

خلاصه کمی اون طرف تر یکی از این چینی/لهستانی ها با پلاکارد ایستاده بود .و کمتر آشفته می زد. رفتم پیشش که ببینم چیه ماجرا. اون قدر هم لهجه ی انگلیسی اش افتضاح بود که هیچی نمی فهمیدی. بماند که بعدن کلی تحقیق کردم و فهمیدم جریان چی بود.

و وقتی فهمیدم… فکم افتاد. و پشم هام ریخت.

.
.
.

و جریان از این قرار بود:

یک فرقه ای از بودیسم و ذن در چین هست به نام «فالون گونگ» که بیش از ۷۰ میلیون نفر عضو داره. یعنی به اندازه ی مملکت ایران (تصور کنید تمامِ ایران، از فارس و کرد و ترک و عرب و لر روی هم رفته) در یک خطه ای از چین و ماچین برای خودشون می گردند و باور صلح آمیزِ فالون گنگ رو دنبال می کنند. این بینواها اعتقاد به مهر و محبت و زندگی سالم دارند. سبزی خوارند و مدیتیشن می کنند. نه دود و دم، نه عرق، نه هیچ خلافی، نه حتا استرس. فقط دلرحمی و یوگا و عبادت.

خلاصه این که آدم های خوب و باصفا. مهربون و بی آزار. مهمان نواز…

لبخند، چهره های نورانی، پوست صاف و تمیز. قبراق!

داره جریان کم کم دست تون میاد، نه؟

یعنی شما با دید بیزنسی که ببینی متوجه می شی که به به، عجب انسان های مرغوب و سالمی! کارکرده ولی عین صفر کیلومتر.

حالا این فالون گونگ ها تاریخِ پر پیچ و خمی دارند و هر کسی که از راه رسیده یک سیخی به این ها فرو کرده. مثل زرتشتی ها و ایزدی های ما که از خلفای راشدین تا شاه عباس تا آیسس در عزا و عروسی یک نسلی از اینها کشته. این فالون گونگ ها هم ظاهرن دیوارشون کوتاه بوده و هر امپراطوری یا دولت مرکزی که روی کار می اومده اولین حرکت یک حالی به اینها می داده. در زمان کمونیسم هم تحت شکنجه و فشار و تعقیب بودند چون دولت کمونیست چین اونها رو به عنوان تهدید قلمداد می کرده و با جدیت کمر به انقراض و نابودی شون بسته بوده. بماند که با همه ی این اوصاف هنوز هفتاد میلیون تا هنوز باقی مونده!

به هر حال بعد از کمرنگ شدن سیاست های نسل کشی کمونیسم و ورود چین به تجارت جهانی و بازار آزاد مشکل اینها حل نمی شه که بدتر هم می شه. و این بار به خاطر اعضاشون. اعضای بدن!

از این طرف اروپایی ها و امریکایی های اسقاطیِ لب گور در هنگامِ اضطرار از بازار سیاهِ چین قلب و کلیه و کبد مرغوب با قیمت مناسب می خرند که جنازه شون رو تا نود سالگی لِخ و لِخ بکشونن. لابد طرف هم فکر می کنه که در چین یک میلیارد و نیمی خوب یه بابایی در اثر مرگ مغزی مرده و اعضاش رو بخشیده.

در اون طرف ماجرا یک تجارت میلیارد دلاری وجود داره و مردمِ فالون گنگ رو به بهانه ی کج راه رفتن یا فروش پشمک در خیابان زندانی می کنند و در زندان هم تا طرف گوزید سر به نیستش می کنند و اعضاش رو در بازار سیاه می فروشند به متقاضی. قلب و شش صد و پنجاه هزار دلار. کلیه شصت هزار دلار. بگیر برو پایین. بخشی از این ماجرا در زندان ها حتا قانونی هم شده و رسمن بدون تعارف در جریانه.

بر اساس ادعای بروشورهایی که من گرفتم یک و نیم میلیون نفر در هفده سال اخیر در زندان و مدرسه و خیابون توسط شکارچی های آدم سر به نیست شده اند و خود اون پاپاراتزی می گفت که اعضای خانواده اش رو در این تجارت مرگ بار از دست داده و نگران بقیه است. ولی ماجرا اون قدر مسکوت و مخفی نگه داشته شده که هیچ آمار دقیقی در اینترنت وجود نداره و تعداد قربانیان تنها بر اساس مصاحبه های جسته گریخته و آمارهای پراکنده تخمین زده می شه اما مقیاس فاجعه در همین حدود هست. یعنی ۷۰ تا ۱۰۰ میلیون نفر در خطر و صدها هزار نفر کشته شده تا به حال.

یعنی فقط تصور کنید جای دیگری، روی همین زمینی که زیر پای شماست، صدها هزار نفر (اگر نگیم میلیون ها) دارند به راحتی شکار می شن که قلب شون برای کس دیگری بتپه و کلیه شون شاشِ‌ کس دیگری رو تصفیه کنه، فقط به خاطر این که اعضای طرف سالم و تمیزه و عمر مفیدش بالاست.

برای همه ی ما این احساس حسرت پیش اومده وقتی کشور خودمون رو مقایسه می کنیم با کشورهای غربی که توشون جون آدم ها اون قدر ارزش داره که مرگِ‌ یک نفر راهش رو به رسانه ها باز می کنه.

فقط خواستم بگم این ماجرای دردناکِ مرگ دختر افغان رو و حملاتی که به وزیر بهداشت شده بود رو خوندم و وقتی تصویرِ زشتِ بازار فروش اندام رو در کشور خودمون مقایسه کردم و مقیاس اش رو با وضعیت شکار انسان در ابعاد میلیونی، فقط احساس کردم که چه کشور پیشرفته ای هستیم!

با پاپاراتزی که حرف زدم ماجرای پاتریشیا جون کلن یادم رفت…


مه 23 2016

بینااطلسی

دسته: سفرنامهadmin @ 7:52 ق.ظ

خطوط هوایی «نرویجین» چندی بود که ارزون ترین و با کیفیت ترین پروازهای بینااطلسی (transatlantic) رو بین چند شهر نروژ و چند شهر امریکا ترتیب داده بود که برای موقعیت جدید من در اسلو می تونست ایده آل باشه که خلاصه یک پام این طرف و یک پام اون طرف و حالِ دنیا. حالا ظاهرن آمریکایی ها از رقابت با قیمت ها و کیفیت های ایرلاین نروژی کلافه شده اند و دارند زیرابش رو می زنند که پرواز ها رو جمع کنه. هیلاری هم گویا گفته که اگر قرار است بین راه آهن و نروژین یکی رو انتخاب کنید من را انتخاب کنید.

اگر چه همون طور که در جریانید از ژانویه ی امثال حتا با داشتن پاسپورت نروژی هم باید به خاطر پیشینه ی آریایی دوباره برای آمریکا ویزا بگیرید. به علاوه من هم که امسال مرخصی ندارم که چپ و راست برم آمریکا. اصلن با الهام از همون پیشینه ی آریایی همون بهتر که این ایرلاین رو هم سریع تر جمعش کنند که به قول نواده های کورش کبیر – متفق القول – دیگی که برای ما نجوشه می خوام سر سگ توش بجوشه. آمریکا هم که اه و پیف! اصلن رفتن داره با اون ترامپ؟


ژانویه 24 2016

یوگسلاوی سابق

دسته: سفرنامهadmin @ 8:35 ق.ظ

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

در جریان هستید که در جراحی جدیدی که روی شهر تروندهایم داشتم تقریبن موفق شدم که یک غده ی بدخیم رو بدون جراحت و خونریزی از کالبد شهر جدا کنم. این شد که به سلامتی از اونجا کندم و رفتم! چهار گوشه اش رو هم نبوسیدم و گذاشتم برای بعد.

یازده روزِ پیش کلید کافه و خونه و شرکت و همه چیز رو به صاحبان و مالکان جدیدش سپردم و از تروندهایم برای همیشه به مدت سه چهار ماه خداحافظی کردم.

سه چهار ماه هم از این جهت که روزی سه چهار ساعت پای تلفن هستم که زنگ خورده می گه نمی دونم فلان جای کافه رو چی کار کنیم. یا فلان مجوز جدید تغییر صاحب کافه اون طوری شده چه کنیم؟ یا این که مستاجر ژاپنیه زنگ می زنه که تلویزیون یه هویی تصویر نمی ده بزنم به برق؟ یا رییس سابق می گه این فایله چه جوری بود یادم رفت. یعنی اون شهر دست از سر ما بر نمی داره و چون هیچ کس جز خودم از عهده ى نگه داری چیزهایی که زمانی دست من بوده بر نمی آد انگار لازم هست که یک سر برگردم و ته مونده ی کارها رو خودم هُل بدم.

دیگه این که چون کار جدیدم یک ماه دیگه شروع می شد و این یک ماه رو بی خانمان بودم تصمیم گرفتم که در دوره ی «بین الدوجابِین» سفر کنم و گفتیم کجا بریم و کجا نریم. ایران هم که صلاح نیست، چون من خیلی آدم مهمی هستم و ممکنه زندانی بشم یا در حصر قرار بگیرم پس بی خیال.

استتوس هم کردم و شما هم کلی پیشنهادات دادید که البته یوگسلاوی توش نبود. پس این شد که تصمیم گرفتم به یوگسلاوی سفر کنم. همکار صربم هم گفت که برای تعطیلات سال نوشون (که دو هفته دیرتر از سال نوی آدمیزادی هسا) داره می ره صربستان و گفن تو هم بیا بریم. من هم تعارفی. گفتم ای ول بریم ولی کجا هست این صربستان؟ گفت کاری ات نباشه روی نقشه است.

و دروغ هم نمی گفت.

حالا هر روز که می گذره بیشتر احساس می کنم که صربستان عین ایرانه. البته وقتی کسی از یک جای خیلی متفاوت مثل مریخ یا مثلن قطب شمال برگرده به دنیا خوب همه جا براش مثل ایرانه. به علاوه من هفت ساله که ایران نرفتم و خیلی چیزها ممکنه من رو یاد ایران بیاندازه. مثلن راه رفتن،‌ رفتار کردن یا مثلن فرض کنید بودن. یا همین فرض کردن.

به علاوه من از کجا می دونم که ایران الان چه جوریه. راستش اون قدر فازش (نه خاطراتش) یادم رفته که حتا نمی تونم با اطمینان بگم که دلم تنگ شده یا نه. هیچ وقت هم فکر نمی کردم چنین روزی بیاد… که البته بحث دیگری است. پس شاید اینجا شبیه ایران نیست.

ولی نه، باز هم. اینجا خیلی شبیه ایرانه. اقتصادش (در آمد سرانه اشون درست اندازه ی ایرانه). فرهنگش مذهبیه (البته ارتدکس و نه شیعه!). البته طبعن مردم آزادی های اجتماعی بیشتری دارند و حجاب زورکی سر زن ها نیست و الکل و پارتی آزاده. پس فرض کنید ارمنستان (با اینکه اونجا هم یادم رفته چون اصلن هیچ وقت نبودم).

ولی مرامِ مردم و مهربونی هاشون و فضولی هاشون و مدل احساساتی شون برای من که از سیاره ی تروندهایم به زمین اومدم عین ایرانه. این ها رو هم کسی می گه که مثلن ترکیه رو دیده. از مدلِ آبرو داری اینها و با سیلی صورت و سرخ کردن گرفته تا خوشحالی ها و ولخرجی ها همه اش شبیه ترین چیزیه که به ایران دیدم. از نظر فرهنگی و اقتصادی و نه سیاسی. البته گفتم که در مقایسه با جایی که بودم عرض می کنم.

شهری که هستم هم اسمش «نیش» هست. شهر سوم صربستانِ‌هفت میلیونی است و به اندازه ی همون تروندهایمه (۱۸۰ هزار نفر). بنابراین مثل بلگراد نیست و کمی «شهرستان» ه. مردمش با صفا ترن و کمی هم بسته ترن و خلاصه نمی دونم قیافه هاشون هم حتا شبیه ایرانی هاست. البته نمی دونم بقیه ی کشورهای بالکان همین طور هستند یا نه. کرواسی می گن شبیهه ولی دریا و توریست داره و مثل اینجا توی خشکی نیست. بوسنی که مسلمون هم داره. یکی دو نفر هم دیدم از مونته نگرو و مقدونیه و بقیه ی همه ی این کشورهایی که از تکه های یوگسلاوی سابق هستند فاز شون همین طوری بود. موسیقی شون کمی به ترکی می زنه و غذاهاشون شباهت هایی داره ولی کلمات ریشه ی ترکی و فارسی اینجا زیاد می شنوم. الفباشون که شبیه روسیه هم یادگرفتم و زبون شون رو هم پته پته می کنم با چهارتا ضمیر.

یه چیز دیگه این که عین ایران «خارج» رو تحویل می گیرن. حالا خارج ایران باشه یا نروژ، خارجه! یعنی خود شما الان مثلن یوگسلاوی رو تحویل نمی گیرید چون خارجه؟ اینجا هم همین. متاسفانه البته چه بسا خیلیشدید تر از ایران همه می خوان از اینجا برن. اینه که به خصوص دخترهاشون تحویلی می گیرن اگر از «خارج» اومده باشین. من هم اینجا راحت می گم اهل ایرانم و حال توضیح ندارم. باز هم تحویل! دختراشون هم زنِ زندگی،‌ تحصیل کرده و نکرده همه خانه دار. خلاصه می گن از تبریز زن بگیر اینجا رو می گن! البته قضیه به همین راحتی ها هم نیست.

ادامه در بعد…(هشدار: متن از این جا به بعد ممکن است توسط برخی افراد سکسیستی قلمداد شود)

به نام خدا با اجازه در استتوس قبلی به اینجا رسیدیم که یک روز از خواب بیدار شدم و چوب حراج زدم به شغل اصلی و کافه ی فرعی و خونه و فرش زیر پا.

خلاصه که به حکمت شهر جدیدی گشوده شد و به رحمت پوزیشن جدیدی هم باز شد و بین این دو کار حدود یک ماه تعطیلات بود.

بعد این سوال مطرح شد که حالا چه کنم!

نروژ اجاره خونه گرونه پس تصمیم گرفتم بی خانمان بشم. بعد گفتم توی سرمای ژانویه ی نروژ آدم حداقل زیر پل نخوابه و بره یوگسلاوی که ارزون تره. پس سر در آوردم از صربستان، اونم نه بلگراد که شهرستان، یعنی شهرِ «نیش».

الان دو هفته ای هست که اینجا هستم و کلی دوست و آشنا پیدا کردم. اگر چه تا اومدم بچه محل بشم و برای مافیای اینجا احساس تهدید ایجاد کنم سفر به سر اومد و به خیر گذشت.

حالا داستان های مافیا بماند برای بعد. چون بچه ها کامنت گذاشتند و اصرار کردند که از دخترهاشون بنویس من هم رفتم به دوشواری تحقیق کردم و نتایجش رو الان می نویسم:

و خلاصه این که ملت! زن می خواید بستونید از اینجا بستونید. گفتم که می گن دختر از تبریز بگیر اینجا رو می گن. البته بیاید همین شهرستان بگیرید، پایتخت نگیرید. به قول شاعر در فیلمِ تهران انار ندارد: این بلگراد که می گن شهر قِشنگیه فقط آدماش…

اینجا دخترهاشون از لحاظ چهره شبیه ایرانی ها هستند و اهل استایل و کلاس و قر و فر. همون قدر هم خوشگل. ولی اما که آزادترین و دانشگاهی ترین شون هم مثل بیست سال پیش ایران فکر می کنه که وفاداری و عشق و تشکیل زندگی و شوهر داری و خانه داری و این حرف های قدیمی!

نه که این لزومن خوب باشه ولی برای من کمی عجیبه که خیلی از دخترهای تحصیل کرده و جاه طلبی که استقلال فکری و مالی دارند، یا دست کم در تکاپوش هستند، و در یک کشور آزاد هزار امکان دیگه هم در اختیارشون هست هنوز به صورت سنتی مثل مادرشون فکر می کنند. و خوب تصور کنید چنین آدم هایی رو توی کلاب ببینید. یعنی دخترهای نِرد شون همه این طوری بودند.

من البته هفت ساله که ایران البته نبودم ولی این طور که می گن ایران دیگه این طوری نیست و اروپا شده و ملت خیلی آزاد فکر می کنن. جنبه ی منفی اش هم این که باطن عوض شده، ولی ظاهر قضیه فرقی نکرده و مردم دروغ می گن و ماسک زیاده و خلاقیت هم بالا! اینجا چنین احساسی نداشت.

به این نتیجه رسیدم که اگر انقلاب نمی شد و اسلام حکومتی به زور پیاده نمی شد چه بسا ایران هم همین طوری بود و پیچیدگی های شخصیتی کمتری رو شاهد بودیم. این بود که اصلن یاد زمان شاه افتادم. ولی شاید اشتباه کنم و خوب یادم نیاد چون اون موقع من خیلی کوچیک بودم و سن ام منفی بود.

به هر حال شرایط زن ها اینجا مثل ایرانه از این جهت که فشار فرهنگی و مالی انگیزه ی بیشتری برای رشد و استقلال می ده، اما حکومت ارتجاعی و گشت ارشاد بالای سرشون نیست.

خلاصه که حتا دخترهای نسل جدیدشون هم به نظر سنتی بودند و با قید و بند و ارزش های خانوادگی قوی اما در عین حال به فکر رشد و پیشرفت کاری و مالی.

اینها رو گفتم که بگم دختر از صرب بگیر. تحصیل کرده و خانه دار. از لحاظ کاری و درسی مثل دختر ایرونی نسل جدید، از نظر فرهنگی عین مامانش! حالا شاید اینها که من دیدم و قضاوت کردم ختم روزگار بودند و این طوری وانمود می کردند. ولی بعید می دونم. به هر حال بنده که دنبال پنجه ی آفتاب نیستم و صلاحیت اش رو هم ندارم و به علاوه قصد تحصیل دارم. شما اگر دختر خوب خواستی و ایران دور بود بیا اینجا بگیر.
پ.ن. ظاهرن بعد از بازتاب گسترده ی استتوس من که صرب ها از ما ایرانی ها به خودمون شبیه ترند و صربستان عین ایرانه، این نماینده ی مجلس صربستان در اثر اطلاعات ناکافی و برداشت نادرست از استتوس جوگیر شده و خودش رو این طوری پیچونده در پارچه ی سیاه. ظریف هم متوجه قضیه هست و داره دلش رو صابون می زنه که زیر پوشش همین شباهت های فرهنگی ایشون رو بعد از دیدار، یواشکی ببره دور دور. ولی متاسفانه قسمت دوم رو نخونده که گفتم اینا اهلش نیستن!


ژوئن 04 2013

توسعه ی روستاها

دسته: سفرنامه،شامورتیadmin @ 10:50 ق.ظ

آخر این ماه برای اجرای شعبده بازی می رم به یک شهر کوچک به نام سومنا که چند ساعت شمال تر از اینجاست و با حومه اش حدود دو هزار نفر جمعیت داره (در نروژ ۲۰۰۰ نفر جمعیت برای خودش رقمیه). برنامه ی من بخشی از مراسم افتتاحیه ی یک کافه هست و مردم این شهر که بلاخره صاحب یک کافه شده اند از الان با پوسترها و پلاکاردهاشون چشم انتظار این برنامه ی شامورتی بازی هستند. بنا به برخورد قبلی می دونم که مردم شلیل پرور سومنا بسیار خونگرم و مهمان نواز هستند و شاید این آغاز خوبی باشه برای سفرهای استانی به منظور دیدار رودررو با مردم نواحی دور افتاده در این مرز و بوم. من فکر می کنم پاسخگویی به مطالبات مردمی این گونه مناطق خیلی مهم تر است از تخصیص منابع و امکانات به شهر های بزرگ. توسعه ی روستاها رو توی برنامه ام هم اعلام کرده ام.

رئوس برنامه ی من:
۱. استفاده از ظرفیت های موجود
۲. بررسی اولویت ها
۳. توسعه ی جمعیتی روستاها
۴. ترتیب اثر دادن به مردم شلیل پرور مناطق دور افتاده


ژانویه 31 2013

زندگی نامه

دسته: سفرنامه،شوخیadmin @ 3:52 ب.ظ

دکتر محمد نیما یارداراب در سال تولدش به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی خود را در دارالاسکلون تهران گذراند. در سنین کودکی کتاب سترگ کفگیرالمیزان اثر طیاره ی هوافضایی را به زبان اصلی به پایان برد. استعداد او معلمانش را شگفت زده کرد و او با رتبه ی ممتاز در رشته ی مغز و زبان در دانشگاه فنون و علوم ساندویچ به تحصیل خود ادامه داد و همزمان با دیگر دانش آموختگان فارغ التحصیل شد. پس از پایان تحصیلات عالیه به اتفاق خود به اروپا رفت  در قطب شمال سکنا گزید. دیری نگذشت که تحت تاثیر ارتباط با برخی طبل ها  و دیگر بزرگان ادب طبلی رشته مقالاتی را در این باب به تحریر در آورد. پس از سالها تجربه ی زندگی در بین ایشان و آشنایی با فرهنگ و آیین و مراسم آنان تجربیات خود را در قالب چند کتاب مدون کرد که تاریخ طبل پرستی (سیری در جامعه ی طبلی و روابط آن با دنیای مدرن) از مهم ترین آنها است. از او کتاب های دیگری نیز به فارسی منتشر شده که استبداد طبلی و اضطراب ناشی از آن، فرافکنی در دوره ی طبولیت و پیشابلوغی، خطر کردن در حریم آسایش از آن جمله اند. او در سال یک هزار و شصت و شونزده دار فانی را وداع گفت.


نوامبر 08 2010

ای دود، بیا تا غم فردا نخوریم

دسته: سفرنامهadmin @ 4:51 ب.ظ

ای ول به وَلَت بَوَلی به وولَت
یولم به یلَت، یلم به یولَت
و لم یکن له کفواً احد

– دعای پیش از پرواز

چهارشبه که درست نخوابیدم. چهار شب پیش که نشسته بودم بر فراز اقیانوس اطلس توی هواپیما و در واقع روز بود چون خورشید دوازده ساعت به دنبال ما اومد. مگه میشد بخوابی؟ شب بعدش که رسیدم سان فرانسیسکو مهمونی بود و تا دیر نشستیم. پریشب ولی استرس گرفتم و بعدش هتل که بتونم تنها کار کنم. مجبور بودم مقاله ای رو از صفر بخونم که مال همکار مصری ام بود، ولی به بنده خدا ویزای امریکا به موقع ندادند و من دیروز به جاش ارائه کردم. دوازده صفحه فرمول مزخرف. دیشب هم بعد از ارائه نتونستم بخوابم، چون مجبور بودم مست برم بیرون از این بار به اون بار شامورتی کنم.

امروز با این حقیقت مواجه شدم که انگار من خودم دو تا مقاله ی دیگه دارم که در یک روز باید ارائه کنم. یادم افتاد که پوستری که قرار بوده از نروژ آماده بشه و پرینت بشه رو هنوز درست نکردم و کمتر از یک روز وقت باقیه. پس چی رو ارائه کنم؟ مگه نه؟ برای همین نشستم و درست اش کردم و خیالم راحت شد. ولی ناگهان با این پرسش مهم تر رو به رو شدم که حالا این پوستر یک متر در دو متری رو نصفه شبی کجا پرینت کنم. که یکی از دوستان خوشبختانه آدرس یک فدکس شبانه روزی رو داد در همین شهر. و گر نه خیلی بد می شد. پرینت که کردم یک نفس راحتی کشیدم.

برای همین مجبور شدم با بچه ها برم از این بار به اون بار دوباره که دوباره ساعت سه صبح وقتی شهر تعطیل شد یادم افتاد که مقاله ی دوم ام اسلایدهاش ناقصه و مال سه ماه پیشه. برای همین بعد از اینکه کمی ریلکس کردم چون استرس برام خوب نیست، از اول نشستم درست اش کردم و الان که تموم شده و می خوام بخوابم دیگه صبح شده مجبورم برم سالن کنفرانس و صبح یکی اش رو ارائه کنم.

بعد از ظهر هم نمی شه برگردم چون باید اون یکی اش رو ارائه کنم. و بعد از کنفرانس هم معلوم نیست بشه برگردم و بخوابم چون یه چیزی حتمن پیش می آد که مجبورم از این دیسکو برم به اون بار.

پس نوشت. هر سه تا ارائه عالی برگزار شد. ولی اما که شب اش وسط مهمونی عین جنازه افتادم. میان پرنیان غنوده بودم که با کاردک از روی مبل طرف جمع آوری ام کردند.


اکتبر 05 2010

مشاعره

دسته: سفرنامه،شعر،شوخیadmin @ 1:01 ق.ظ

این روزها همه اش هوم سیک کالیفرنیا هستم.انگار این ذهن که فهمیده حالاها قرار نیست وطن را از لای دو تا سوراخ جمجمه نظاره کند، عجالتن خاطرات ایران را بای پس کرده و وطن (هوم سیک گاه) را قرار داده در ایالت کالیفرنیا. تا اطلاع ثانوی که سفری دست بدهد قبله ی نوستالژی من همان خاک شمال کالیفرنیا است که یعنی همان جایی که سه ماه و اندی آن قدر درش فارسی حرف زدم که انگلیسی از یادم رفت.

در جریان خاطرات کالیفرنیا بشنوید از «روزبه پورنادر» که روی دیوار فیس بوک اش شعری گذاشته بود از هادی خرسندی که از قضا همان روزها از شمال کالیفرنیا رد شد و شعر خوانی هم کرد:

می گفت به وقت بحث سقراطم من            وز قدرت بحث خویشتن ماتم من
دیروز کتک زدم یکی را سر بحث            البته نکشتمش، دمکراتم من!

من آن شب قرار بود با ماشین قرضی فامیل گرامی مان (اتابک که یک هوندای قرمز بود هم رنگ بابک خودمان) بروم دنبال روزبه که بعد برویم در یک برنامه ی گلریزان  (یعنی فاندریزینگی که تویش به بهانه های مختلف برای اهداف انسان دوستانه پول جمع می کنند)، در شهر ریچموند شرکت کنیم. ریچموند هم جانم برای تان بگوید که بالاتر از سان فرانسیسکو است و باید از روی آن پل معروفه رد شوی،‌ همین طوری از لحاظ چُس کلاس. خلاصه این شد که پای همان نوشته روی دیوارش قرارمان را به شعر کامنت گذاشتم و جناسی به خرج دادم که به مشاعره ای که از نظرتان می گذرد انجامید:

نیم:
گلریزونِ ریچموند بیای پاتم من           تو ride بخوا که خاک پاهاتم من
تو پیاده و خودروی من هم داغون           Carpool بزن بریم که همراتم من

کارپول اگر آشنا نیستید سنت حسنه ای است که در آمریکا برای صرفه جویی در مصرف ماشین اجرا می شود و به موجب آن به جای اینکه مسیرهای مشترک را تک سرنشینه و با چند ماشین طی کنند، به نوبت و هر بار با ماشین یکی طی می کنند. اتابک هم سو تفاهم نشود قبراق بود، اما رادیاتورش سوراخ شده بود و هر چند کیلومتر باید درش آب می ریختیم. اما بشنوید از پاسخ متواضعانه ی روزبه:

روزبه:
از طبع روانت به مباهاتم من           ای دوست همین بدان که باهاتم من
این قدر مکن روی مرا شرمنده           نیما به خدا سوسک سر راتم من

قرار ما انجام شد و از قضا چشم ما که به کمرنگی وایکینگ ها عادت کرده بود به جمال دلبران چشم و ابرو مشکی کالیفرنیا هم روشن شد – به خصوص یکی شان که شبیه این مینیاتورها بود و ای وای چه کنتراستی داشت – و گو اینکه دیداری میسر نشد اما بزمی برقرار بود که جای همه خالی. فردای آن شب پیش از رفتن به دانشگاه روی دیوار روزبه نوشتم:

نیم:
با این که کنون هنگ اُوِر و قاط ام من            از دوش به یاد «دلبری هاتم» من
ایهام به خود مگیر، من در فکرِ           آن داف قشنگ با کمالاتم، من

جهت نور افشاندن به خم احتمالی دوزاری خواننده این hot صفت آن دلبر بود و اشاره هم داشت به صحنه های دلبری های جناب روزبه خان روی صحنه. روزبه هم اشاره کرد که یکی از قافیه های مد نظرش (قاط) استفاده شده و ناچار شده به اجرای صنعت تعویض-القافیه:

روزبه:
دانی که چرا از این جهان «کات»م من؟            زآنروست که رانده از خراباتم من
گر پایه-ی خوبِ چون تویی دست دهد             آنگاه ببین که شاه الواتم من

روزبه البته همزمان از وصف سانگریای آن شب استاتوس کرده بود و لازم آمد که از دزدی قافیه پوزش بطلبم و مطلبی را هم برایش توضیح بدهم:

نیم:
شرمنده که دزد قافیه هاتم من                  تو پادشه و وزیر اعلاتم من
از سانگریای خوب گر قاطی تو               زآن بحث دگر که در سماواتم من!

استاد هم نوشت که چون بنده صنعت «اشارت بالقافیه» رو به کار برده ام  ایشان هم صنعت «اشارت بالمشاعره» رو به کار می برند:

روزبه:
عیسی چو تویی، هان که چلیپاتم من             در کار مشاعره چه بدذاتم من
لولی نبود ز قدرت سانگریا             این نیک بدان که مست ابیاتم من

خواننده شاید بافت مطلب را نداند که من هر روز باید می رفتم دانشگاه (دانشگاهی که شبکه ی Orkut ازش در آمد) و روزبه هم سر کار می رفت و ارتباط ما از طریق همین فیس بوک برقرار بود که کل دم و دستگاهش همین بیخ گوش روزبه بود در سیلیکان ولی. قرار بود هر اتفاق مشابهی که رویداد خبرش را آقای روزبه خان به ما برساند. این شد که نوشتم:

نیم:
من پایه ی تو به نقد و اقساط ام من           فیس بوک نشد، تو کار اورکات ام من
ایونت مشابهی چو اینوایت شدی
make sure ke bande niz invite am man

روزبه هم اشاره کرد که چون نیما صنعت «ذوالجهتین و الخطین و اللسانین» را به کار برده، او هم جبراً صنعت «ذوالفتحة و الضمة و الکسرة و الخطّ التیرة» رو به کار می برد:

روزبه:
زین راید که دادی چه خاطرخاتم من            اینوایت-کُنِ هر چه ایوِنتاتم من
لیکن کَمَکی اَلکُلو تخفیف دهیم            «یو نُوء» عزیز، اهلِ افراطم من

اما بشنوید که روزبه همان روز ظاهرن دربازکن اش گم شده بود و آگهی کرده بود در فیس بوک و ملت اعلام آمادگی کرده بودند که دم خانه اش صف بکشند و درباز کن هدیه بخرند و گلریزانی کنند و بساطی در فیس بوک برپا شده بود که ما نباید که از قافله عقب می ماندیم:

نیم:
تخفیف کجا چو مست آن شاتم من؟             آن دم که شریک سانگریاتم من
در باز کن ار نهم به کویَت سر، چون             درباز کنِ شراب و فانتاتم من

اشاره هم کردم که این فانتا در اصل ودکا بود که به درخواست ایشان تخفیف داده شده بود. در این مقطع اما این عارف ربانی صلاح در آن دید که اسرار نهان را فاش نگوید و سر درون را جز از با دل خود با کسی بازگو نکند. این مشاعره هم آنجا مثل وصیت نامه ی عمو جغد شاخدار نیمه تمام ماند. شما هم در خماری باقی اش بمانید!


برگ پسین »