آوریل 11 2010

کله پاچه ی قطبی

دسته: سفرنامهadmin @ 8:26 ب.ظ

کله پاچه ی بدون پاچه یکی از غذاهای سنتی وایکینگ ها به خصوص در ایسلند و نروژ است. این روز ها رو به انقراض است و هیچ جایی پیدا نمی شود جز شاید خانه ی مادربزرگ های نروژی. چه برسد به اینکه در شهر ما مغازه ای داشته باشد برای سر صبح این روز تعطیلی. متأسفانه خودشان هم خودشان را برای خوردن این غذا مسخره می کنند. اینها مغزش را گویا در می آورده اند ولی چشم را می خورده اند. در مورد بناگوش و سیرابی اطلاعی در دست نیست. امروز همین فرهنگ را هم از دست داده اند و رو آورده اند به فست فود از نوع مک دونالد امریکایی یا دنر کباب ترکی. امیدوارم این اتفاق برای کله پاچه ی ایرانی نیافتد

پ.ن. از اتاق فرمان الان به من گفتند که چشم و زبان و بناگوش را می خورده اند ولی مغز و پاچه را نه. حسن آقا هم در اینجا مفصل تر در موردش نوشته.


ژانویه 23 2010

در جریان سفر به لاس وگاس و کالیفرنیا

دسته: سفرنامهadmin @ 7:44 ب.ظ

۱. من الان در لاس وگاس هستم در نوادا همسایه ی ایالت کالیفرنیا و به نظرم جواد ترین شهر کره ی زمینه. با این حال به طبع مشتری هاش زیبا ترین و با شکوه ترینه. یک چیزهایی نسبی است. از زیبایی شناسی اش گرفته تا تاثیرش. اثرش مهم تر از فرمشه. دست کم الان به نظر من. اینها می خوان تا جای ممکن جهانگرد به اینجا بکشونند که قمار کنند و چرخ اینجا بچرخه و این عامل تعیین کننده ی ملاک زیبایی در اینجا است. دل بدی لذت هم می بری.

۲. در سن فرنسیسکو که هرگز برف نمی بارد خیابان هایی هست با شیب تقریبن ۴۵ درجه که در کنار پلک سه لایه ی شتر دلیل محکمی بر برهان نظم است. حدیث قدسی از آریا قوامیان

۳. مهندس نرسیده به خانه چند ساعتی کنار اتوبان ۱۰۱ ماند با یک رادیاتور سوراخ و یک ماشین جوش آورده. کلی از فنی ماشین هم یاد گرفت. فردا می رود که رادیاتور را از اساس عوض کند. ماشین قرض گرفته شده که مال نوه خاله ی مادرش اینها است هم رنگ بابک است و چون موقتن «عطا« شده است اسمش را می گذاریم «اتابک«. امام گفته اتابک باید از روز اولش هم بهتر بشد. امام هم وجدان مهندس است. ضمیر پنهان مهندس است.

۴. دیشب رفتیم گلریزان (fundraising) یا جشن عاطفه ها یا هر چیزی که اسمش را بگذارید. دوباره در سان فرانسیسکو. البته برای زلزله ی هاییتی نبود و برای حمایت از روزنامه نگاران هم وطن که در ترکیه با شرایط بدی گیر کرده اند و از اینجا مانده و از آنجا رانده شده اند. یک بار-دیسکو بود از همان ها که تقریبن همه جا هست جز در ایران. چیزی اش که برای من تازگی داشت این بود که همه ایرانی بودند. جای بقیه ی آن هفتاد میلیون – در صورت تمایل – خالی

۵. هفته ی پیش دانشگاه استنفورد یک سخنرانی بود در مورد اینکه تنها گونه ای که مغزش قسمت تکلم رو داره به جز انسان طوطی است و به همین دلیل از همون قسمت پردازش زبان سو استفاده می کنه و موسیقی هم می زنه و با ریتم هم دم می گیره


دسامبر 22 2009

در جریان سفر به دانمارک

دسته: سفرنامه،سیاستadmin @ 1:59 ب.ظ

۱. عازم دانمارک هستم برای شرکت فعال در اجلاس تغییرات آب و هوا 😉 گفته می شه دانمارک به خاطر این اجلاس و هجوم مهمانان و سران کشورهای دنیا قاط زده و خودش رو از شنگن جدا کرده. ما در اسلو هستیم برای یک استراحت کوتاه. سفر تا الان خیلی خوش گذشته و جای همه تون خالی است.

۲. رسیدیم دانمارک. دو ساعت بعد از محمود احمدی نژاد. در چند کیلومتری ماست ولی دقیقن نمی دونیم در کدوم زاویه و کدوم جهت. گفته می شه در هتل هیلتون رو به روی فرودگاهه و ساعت ۱۱ صبح امروز ۱۷ سامبر وارد کپنهاگ شده. با خودش هیات و دانشجوی بسیجی آورده و می خواد مثل نیویورک فردا نشست بگذاره. ضمنن مرزها باز بود و مشکلی هم نبود. هنوز وقت هست اگر از هر جای اروپا بخواید خودتون رو برسونید.

۳. برنامه ی امروز عالی بود. سه ساعت شعار دادیم و رپ گوش دادیم. سخنرانی ها عالی بود. اون خانومه توی بچه های کوه آلپ هم با صدای لوسین سخنرانی عالی کرد. Hey hey ho ho Ahmadinejad has to go چه حالی می ده این با صدای لوسین و استرلینگ!

۴. اومدیم توی مهمونی ایرانی اینجا و خیلی فعلن همه چیز خوب بوده. تظاهرات فردا قراره جلوی سفارت ایران در کپنهاگ باشه به شرطی که تایید شه نشست احمدی نژاد داخل سفارت برگزار می شه.


نوامبر 27 2009

در جریان سفر به برگن در نروژ غربی

دسته: سفرنامهadmin @ 12:06 ق.ظ
  1. خواب ایران بعد از بهار رو دیدم و خیس پریدم الان. با تک تک جزییات. چه قدر زیبا بود و چه تاثیری هم گذاشت. انگار من به آینده رفته بودم و همه ی روزهای امروزمان (روزهای پیش از بهار) خاطره های کهن بود.
  2. مهندس بلاخره قانع شده توی این سرمای شب بره بیرون و لاستیک های میخدار زمستونی بندازه به بابک. می گن این لاستیک ها ایجاد سرطان و آسم می کنه برای شهروندان و دولت نروژ از همه خواسته استفاده از این لاستیک ها (میخدار) رو در صورت امکان به حداقل برسونن. برای همین باید ۱۲۰۰ کرون که می شه حدود دویست هزار تومن در سال باید بدی تا بتونی چهار حلقه ی میخدار بندازی به ماشین ات.
  3. با دوست آلمانی ام (دیرک) رانندگی می کنیم به سمت برگن. راه کوهستانی رو انتخاب کردیم که یک روز کامل کشید. جاده بسته بود. در امتداد ماجراجویی مون از شهری بنام فورده سر درآوردیم و همین جا یک هتل ارزون پیدا کردیم. الان اینجا شبه و جنگل و ابر و بارون و تیریپ وحشت.اون دختره در فیلم یتیم هم در این هتل به سر میبره. از پنجره نگاهمون کرد ولی سریع پرده رو کشید و رفت تو. ولی قبل اش چه خنده ای کرد.امیدوارم از اینجا زنده بیرون بریم.
  4. دیروز سینتی سایزر الکترونیکی ساختیم. امروز قراره در یک کارگاه دیگه با حشرات موسیقی تولید کنیم. یعنی ضربان قلب شون رو بگیریم و تبدیل به موسیقی کنیم. همین طور از وب کم هم قراره میکروسکوپ درست کنیم که باکتری ها و زندگی میکروسکوپی رو روی مونیتور ببینیم. به زودی شیوه ی ساخت میکروسکوپ با وب کم رو منتشر می کنم.
  5. فریادرسی هست که در برگن به من جا بده برای امشب؟ همراه خودم یک تشک بادی دارم به همراه لحاف و بالش و همه چیز. یک سرپناه می خوام. اینجا هتل ها خیلی گرون اند و من به خرج دانشگاه نیومدم. زیر این بارونی که بند نمی آد، آب پاکی رو بریزین رو دستم دیگه اگر قراره هتل بگیرم. در ازاش اگر به من جا بدین وب کم میکروسکوپی ام رو می دم به تون. خیلی خفنه ها.


اکتبر 08 2009

برلین،‌ عبور از دیوار

دسته: سفرنامهadmin @ 7:17 ق.ظ

شب گذشته را در برلین سپری کردم،‌ پایتخت پیشین آلمان شرقی و شهری که تا بیست سال پیش با دیوار معروف برلین محاصره شده بود تا از آلمان غربی جدا بماند. برلین ده تا پانزده هزار ایرانی دارد که  بسیار بیشتر از آن دست بالا هشتصد ایرانی نسل اول و دومی است که در شهر ما (تروندهایم نروژ) زندگی می کنند. هوای اینجا دست کم ده درجه گرم تر است و جمعیت کل شهر هم کمی کمتر از چهار میلیون است که به خودی خود  بیست و اندی برابر جمعیت شهر کوچک دانشگاهی ما است. شاید تنها به اعتبار شبکه ی اجتماعی باشد که اینجا ملاقات کرده ام اما به نظر می رسد که جمعیت ایرانی های برلین خیلی تحصیل کرده و جا افتاده هستند. رضا شاه بخشی از این شهر را در زمان هیتلر خریده و در آن ساخت و ساز کرده بوده و هنوز هم یکی از خیابان های این شهر خیابان ایران نامیده می شود. محله ی ایرانی اینجا با  ساندویچی و پیتزا فروشی های ایرانی و فروشگاه های مواد غذایی کاملن ایرانی و کتاب فروشی ها و رستوران هایش آدم را یاد کالیفرنیا و چه بسا تهران می اندازد.

الان در راه به سمت هانوفر هستم که سیصد کیلومتر با برلین فاصله دارد و راننده ی مسافرکش محترمی که من تنها مسافرش هستم کل این مسافت را تنها با ۱۵ یوروی ناقابل رانندگی می کند. الان یک ساعتی است که اتوبان حد سرعت ندارد و با اینکه ما با ۱۸۰ کیلومتر بر ساعت می رانیم و در باند سرعت هم نیستیم ماشین ها هر از گاهی از کنار ما با شتاب از پیشی می گیرند و دوباره باند سبقت را ترک می کنند تا این باند خالی بماند و ماشین های احتمالن سریع تر را  پشت خود معطل نگذارند. از راننده می پرسم که آیا تصادفات رانندگی اینجا زیاد رخ می دهد. می گوید ما می دانیم در این جاده ها چگونه رانندگی کنیم. آسان است و این البته به معنای تمرکز ۱۰۰ درصد است. اینها را که می گوید به من نگاه می کند! همه اش هم راجع به منظره های اطراف برایم سخنرانی می کند: در این جاده مثل هلند و دانمارک  آسیاب های بادی فراوانی روی مزارع ذرت و چغندر بنا شده اند و برق این حوالی را از انرژی پاک باد تهیه می کنند.

بین کلام ایشان شکر همین الان از یک رودخانه رد شدیم که یک پل رویش بود و آن پل خودش رودخانه بود. یک کشتی هم داخلش (یعنی روی پل!) با خوشحالی حرکت می کرد. به جان خودم.

عرض می کردم. آقای راننده مسافرکش نیست. معمار فضاهای شهری است و عشق اش باغچه ی کوچک خانه اش است. در شهر کوچکی نزدیک هانوفر دنیا آمده همان جا ازدواج کرده و هنوز هم آنجا است. می گوید بعد از این همه سال کار هنوز نتوانسته باغچه ی بزرگ تری تهیه کند ولی به اینکه این باغچه ها را برای دیگران طراحی کند راضی است. جناب آقای «اووه» هر هفته باید بعد از چهار روز کار برود سر خانه و زندگی اش در شهر هانوفر وگ محض تنها نبودن در راه و بلکه در آوردن خرج بنزین راه مسافر می زند. امروز هم جز من مسافر دیگری گیرش نیامده و شده راننده ی اختصاصی من. اگر قطار گرفته بودم باید به جای ۱۵ تا یک ۶۰ تایی پیاده می شدم و البته مدت بیشتری در راه بودم و حرف تاکسی در بست را هم نزنید که  سر به پانصد یورو می زد. تازه اینجا آلمان است و ارزانی است. در نروژ ۱۵ یورو کفاف این را نمی دهد که من را از مرکز شهر دربست به خانه ام برساند که همه اش چهار دقیقه با ماشین فاصله دارد.


ژانویه 16 2009

طهران

دسته: سفرنامهadmin @ 8:42 ب.ظ

سه هفته ای تهران بودم. برای تعطیلات سال نوی میلادی. جای همه ی آنها که نبودند خالی. هوا به جز یکی دو روز اول و آخرش که آلودگی وحشتناک اش صدها کشته برجا گذاشت هم تمیز بود و هم آفتابی. تعطیلات محرم هم این وسط حال اساسی داد. عکاسی کردم و دوست بازی و مهمان بازی و تجدید خاطرات.

آنهایی که از ایران رفته اید. نگذارید دیوار بین شما و زادگاه تان قطور شود. هر از گاهی اگر می توانید باز گردید. به نظر من این می شود کمتر از دو سال یک بار. اگر پناهنده ی سیاسی هستید که در بیست سال اخیر به ایران نرفته اید بدانید که کسی کاری به کارتان ندارد اما اگر مثلن با پاس ایرانی در امریکا هستید و دوباره ویزا گرفتن تان پروژه ای است این بحث دیگری است.

تهران را مثل همیشه پر از پتانسیل هرز رونده دیدم. این که بیشتر چیزها در این شهر سر جای شان نیستند تهرانی ها را خلاق تر از معمول می کند آن قدر که برای جبران اثر سربی که تنفس می کنند بیش از اندازه است. من که پر از ایده شدم. الان هم که برگشته ام هم دوباره دل ام برای آنجا یک جور عجیبی تنگ شده ولی حال ام خیلی خوب است. اینجا بیشتر جا افتاده ام و کمتر بی تابی می کنم. کوتاه سخن این که هنوز فکر می کنم درس ام که تمام شد بر خواهم گشت.

پ.ن. یک رپ خوب و یک فیلم خوب در مورد تهران.


اکتبر 21 2008

دیدار کوتاه با محسن نامجو

دسته: سفرنامه،موسیقیadmin @ 12:16 ق.ظ

خوشبختانه نه که به کنسرت اش اما خوب به سخنرانی اش در دانشگاه استنفورد با موضوع «انرژی جمعی زیبایی شناسانه» (یا یک چنین چیزی) رسیدم. چیزهایی یادم می آید از آن شب سخنرانی که می خواستم سر فرصت اینجا بنویسم شان و البته خیلی های شان تا به امروز محو شده اند. کوشش خودم را می کنم:

۱. بیش از هر چیز خوشحال بودم که نامجو به امریکا رفت. آمار دقیقی در دست ندارم ولی تصور می کنم ایرانیان طرفدار او در داخل ایران و در خاک اروپا باکارهایش آشنا تر بوده اند تا ایرانیان امریکا. این سفر زمینه ی آشنایی ایرانیان آن قاره را با کارهای نامجو بیشتر فراهم کرد و احتمالن که خودِ او را هم با امکانات عالیِ آن قاره آشنا کرده باشد. آن ور اطلسی ها را زیاد دیده بودم که می نویسند از نامجو خوش شان نمی آید و با کیوسک و باندهای مشابه مقایسه اش می کردند. هیجان همان ها را دیدم وقتی که دیدند نوازنده ی کیوسک با او هم نوازی می کند. به هر حال رویداد فرخنده ای بود از هر سو.

۲. می گفت اشکالی ندارد در شعرت حرف هایی را بزنی که انگار داری در درد دل با برادر کوچک ات وا می گویی. همان حرف های روزمره ی واقعی و همان اندیشه ها که نیاز دارند تا بیان شوند را گفتن به جایی بر نمی خورد. با او موافق ام. صداقت همه را جذب می کند و من این صداقت و صراحت بی پروا را دوست دارم.

۳. نگاه مثبت این آدم به زندگی شخصی اش واقعن ستودنی است. ما عادت داریم ناکامی های مان را هم به گردن دیگران بیاندازیم اما این بشر بدون هیچ تعارفی کوششی جدی داشت در تعبیر کردن هر ناکامی ای به یک شانس که مسیر زندگی اش را تغییر داده. تنها نوابغ اند که این گونه تهدیدها را به فرصت تبدیل می کنند. گاه خودشان این را نمی فهمند وتعبیر به شانس می کنند در حالی که خود مولد آنها هستند. درست است که نامجو خانواده ای فرهنگی داشته و دوستان خانوادگی ای که به نحوی به موسیقی سر باز می کنند اما این خودش بوده که راه هنر را در ‍پیش گرفته و به رغم خواسته ی مادر مثل برادرها وکالت و مهندسی نخوانده. بین همین هنرها هم در اثر بی برنامگی سیستم به جای موسیقی از تیاتر (ببخشید هنوز همزه ی اپل ام را پیدا نکرده ام) سر در آورده و این رایک خوش بیاری می خواند. حتا داستان دو سال سربازی رفتن اش با وجود درگذشت ‍‍‍پدر را به خاطر روابط آنجا فصلی سازنده و جدید در زندگی اش می خواند حال آنکه قانون معاف شدن همزادهایش بلافاصله پس از گذراندن دو سال اتلاف عمر به تصویب رسیده. همه ی دنیا هم ادعا کنند که این بشر روی موج سوار شده و چند صباحی معروفیت کسب کرده من زیر بار نمی روم چون به چشم دیدم چه چیزهایی او را از دیگران ممتاز می کند.

۴. عده ی زیادی هستند که اصرار دارند نامجو صدای یک اعتراض است و بس. چیزی که پیش از هر چیز من را به سوی او کشید در ابتدا همین بود. گر چه رفته رفته احساس کردم این موسیقی چیزهای دیگری هم دارد. طبعِ ما ایرانی ها چیزهای جدید را خیلی راحت هضم نمی کند. باید به خودمان زمان بدهیم و بعد به قضاوت بنشینیم.

۵. نه درک شعرهای نامجو بدیهی است و لذت بردن از موسیقی اش. مخاطب عام باید انرژی صرف کند تا همه ی فراز ها و فرودهای آثارش را دریابد و کارهای اش هم به حد کافی از جزییات و ظرافت ها غنی هستند که وقت زیادی از شنوندگان بگیرند. هنوز هم گروه زیادی از دوستداران اش چیز زیادتری از آن اعتراض از کار او دریافت نکرده اند و این البته چیز بدی نیست چون نشان می دهد او موفق بوده با بیش از کسانی که در بحر کارهایش رفته اند ارتباط خوب برقرار کند. این گزارش مصاحبه با عوام الناس را در سان فرانسیسکو ببینید پیش از آنکه موهای تان را بکنید که ای کاش شما هم آنجا بودید و مصاحبه می شدید. این است که نامجو در کنار نبوغ اش موجود پیشرویی است اما خوشبختانه نمی توانم بگویم آن قدر از زمان اش جلو تر است که کاملن درک نشده مانده باشد. او را دست کم قشری که در حد قابل قبولی تأثیر گذار هستند درک کرده اند و خود می داند که نسبت به آنها به مفهومی اخلاقی مسؤولیت دارد. آدم های عجول زیادی هستند که می خواهند به خاطر مثلن نیمچه عذرخواهی ای از یک قاری خشتک او را پرچم کنند. ما ایرانی ها فطرتن تمایل به استبداد داریم و چندان مهم نیست قاری قرآن باشیم یا فوق دکترای زبان شناسی. در بین پرسش های بی ربطِ زیادی که آن شب از او پرسیده شد یکی بود که تلویحن می پرسید الان که آمده ای در غرب که چیزها سر جای خودشان هستند تا چه اندازه کیفیت کارهایت افت خواهد کرد؟ قولی داد و گفت که آن قدر شعر کار نکرده و ملودی نپرداخته دارد که دست کم ماده ی خام سه سال دیگر کار است. این نوید بخش است که کارهای بهتر و بیشتری از او خواهیم شنید.

۶. نامجو آدم باز و فراگیری است. شخصن اعتراف کرد که اهل همه جور موسیقی هست و در موقعیت خودش شهرام شب پره هم گوش می دهد. خوب نگاه های عاقل اندر سفیه ناظر در چنین جمله ای کم نیستند. پیرهای موسیقی سنتی ما – که خیلی های شان برای خود یلی هستند و بی شک شایسته ی احترام – به پدیده های جوانی چون نامجو به چشمِ مهربانانه نگاه نمی کنند. آنها را تهدید کننده ی موسیقی اصیل ایرانی می دانند و بیش از آن حتا به سلیقه ی جوانان ایرانی خرده می گیرند که جذب «عو عو سگ» می شود. به نظر من این داستان سرش یا در حسادت است و یا در تمامیت خواهی که خوشبختانه در تخصص ما مردمان این مرز و بوم است. اینجا مجال نیست به این بپردازم که این نقصی فرهنگی است که نمی گذارد شاگرد در ایران از استاد سر شود و نخواسته که حمایت پیشکسوتان را برای جایگزین شدن توسط استعدادهای جدید و حرف های نو باز کند. نامجو به نظرم در عین روشنی و رک بودن احترام استادان اش را به درستی نگاه داشت و هیچ چیزی را به دیده ی تحقیر نگاه نکرد. حدس می زدم آدم متواضعی باشد و چنین بود. چیزی که حدس نمی زدم این بود که این قدر مودب و متین باشد.

۷. موسیقی نامجو چه چیز جدیدی دارد؟ خودش می گوید برقرار کردن ارتباط فرم با معنای موسیقی اش چه در شعر و چه در آهنگ. فیلم آرامش با دیازپام ده را ببینید اگر ندیده اید. نظریات اش پخته تر و پرداخته تر شده ولی جان کلام اش همان است که می گوید. این رویکرد در تولید محتوای موسیقی البته چیز جدیدی نیست و در سبک ها و کشورهای دیگر تجربه شده. راه های مرتبط کردن فرم و معنا بسیار گسترده و متنوع اند و یادم خواهد بود نمونه های کوتاهی از این دست را که با آنها برخورد می کنم در اینجا ارائه بکنم. به نظر من نامجو نمونه های بسیار خوبی را ایجاد کرده که سهم ما در این حرکت جهانی است. او از پس ادعایش به خوبی بر آمده و دلایل ام را هم در آینده بیشتر خواهم نوشت.

۸. تیپ های بسیار بی ربطی از نامجو خوش شان نمی آید. کسی که در کنسرت او دنبال این می گردد که شعور مخاطبان را به خاطر سوت زدن شان زیر سؤال ببرد اصلن اشتباهی آمده به چنین کنسرتی. از این آدم ها زیادند و کامنت های داخلی و خارجی وبلاگ من هم این را تأیید می کنند. اگر شمایی که اینجا را می خوانید یک موسیقی دان سنتی متعصب هستید، اگر اهل ریسک نیستید و از نو آوری هراس دارید، اگر خطوط قرمز اندیشه تان محیطِ همین چیزهایی را که الان داریم و قابل قبول است متر می کند، اگر یک جورهایی طرفدار جمهوری اسلامی و اتفاقات بعد از انقلاب هستید، اگر از در کل صداهای اعتراض آمیز زیاد خوش تان نمی آید، اگر آدم زیادی مثبت و مؤدبی هستید، اگر به نظرتان کسی حق ندارد با قرآن بازی کلامی کند به صرف اینکه کتابی مقدس است و از آسمان آمده و اگر که خیلی «اگر» های دیگر، به نظر من شما هم از نامجو خوش تان نخواهد آمد.

۹. چیزهای زیادی هست که بگویم. آنجا هم همین احساس را داشتم. مجری قضیه که عباس میلانی بود پرسش هایم را نخواند و گفت زیادی فنی است. احتمالن نمی توانست ترجمه شان کند که حق هم داشت. این شد که ناچار شدم با وجود خستگی نامجو کمتر رعایت اش را کنم و وقت خودش را بعد از سخنرانی بگیرم. این چیزها را هم که فنی تر است می گذارم دوباره ببینم اش و به خودش بگویم و اگر نتایجی از آنها در آمد بگذارم شان اینجا


اکتبر 15 2008

از ایالات متحده

دسته: سفرنامهadmin @ 5:18 ب.ظ

و در واقع اگر کسی بپرسد در آن دو هفته در امریکا چه کار می کردی درست ترین جواب – از نظر آماری – این است که رانندگی می کردم. یک ماشین کوچک را برای اجاره درخواست کرده بودم و در پاسخ چیزی در اندازه های یک کشتی تحویل ام دادند. کشتی را انداختم در اتوبان های کالیفرنیا و شروع کردم به راندن از سان فرانسیسکو تا ساکرامنتو و دیویس و برکلی و سن هوزه و پالو آلتو و سن کارلوس و بعد هم لوس آنجلس و ارواین در اورنج کانتی (پرتغال آباد) و این فقط مال هفته ی اولی است که در کالیفرنیا بودم. از شما چه پنهان که سرعت این پیمایش ها در اوج خود به 115 هم رسید. ماشین های کرایه ای اینجا آخرین مدل اند و مدرن تر از چیزهایی هستند که ما دانشجوها در اروپا زیر پای مان می اندازیم. آن قدر بی سر و صدا 115 تا سرعت می روند که طول می کشد تا دوزاری ات بیافتد که جریان مایل است و نه که کیلومتر! جریمه ی 115 مایل بر ساعت راندن (186 کیلومتر بر ساعت) گمان می کنم که در حد اشد مجازات باشد. این است که از یک اندام هایی شانس آوردم.

البته یک بار در کالیفرنیا پلیس جلوی ام را گرفت. در واقع آژیرکشان دنبال ام گذاشت. آن موقع می دانستم که حد سرعت چقدر است اما حواس ام به جای دیگری پرت شده بود. اینجا وقتی پلیس خفت ات می کند باید بزنی کنار و از ماشین پیاده نشوی چون حکم حمله به پلیس را دارد. باید بنشینی تا او بیاید سر وقت ات و از سلاح احتمالی خلع ات بکند. ماشین ها را زدیم کنار  جاده و پشت من پارک کرد. آمدم پیاده شوم که دوید و گفت بشین بشین دست هات رو بگذار رو سرت و صبر کن تا به ات بگم کی بیای بیرون. اومد جلو و گفت وای وای وای که کاری که کردی زندان داره و بعدش هم دست پایین 2500 دلار جریمه چون می کنه به عبارت بازی با جون مردم و دیگه بیشتر در زمره ی جنایات طبقه بندی می شه تا خلاف های رانندگی. خوابالوده گفتم آها! من که تروریست نیستم. حالا مگه چیزی شده سرکار؟ گفت باورم نمی شه که با سرعت 100 مایل (161 کیلومتر برساعت) از کنار ماشین من رد شدی وقتی حد سرعت 65 مایل است. خیلی به اش برخورده بود چون انگار در عمر حرفه ای اش از مادر نزاده بود کسی که بیشینه ی سرعت اش را در یک اتوبان بیاندازد روی مختصات مکانی آقا پلیسه. به من گفت همه به من که می رسند حد اقل کندش می کنند تو گازش را هم گرفتی. شانس آوردم که از وضعیت ده دقیقه قبل ام خبر نداشت. یعنی بعدن این را فهمیدم. روی ام نشد بگویم به جان سرکار حواس ام به خلاف دیگری بود که همین پیش پای شما کرده بودم و به جای اینکه 46 مایل برانم تا دور U شکل بزنم، گرد و خاک کنان انداخته بودم توی شانه ی خاکی وسط دو باند برای تعویض مسیر اشتباه و آن اشتباه هم تازه برای این صورت گرفته بود که به دستور جی پی اس احمق از جهت اشتباه وارد اتوبان شده بودم و همه این طرفی می آمدند الا من که اون طرفی می رفتم تا با بوق یک خاور به اشتباه ام آگاه شدم.

به جای همه ی این بهانه ها برای «خطای آبشاری ام» گفتم ببین من در نروژ زندگی می کنم. تا یک هفته ی دیگه هم باید مملکت شما رو ترک کنم و این هم بلیط رفتن ام. اصلن نیستم که در دادگاه شرکت کنم. یک پشه هم رفته بود توی چشمم که دنبال یک جایی می گشتم بزنم کنار و درش بیاورم (که البته این هم با اختلاف نیم ساعت حقیقت داشت). قضیه را ناموسی کرد و گفت خدا رو خوش می آد که من هم بیام نروژ و جان خوار مادر تو رو به خطر بیاندازم. به اش گفتم آخه من نروژی هم نیستم و دروغ چرا یک ایرانی هستم و این گواهینامه هم ترجمه ی گواهینامه ی وطنی ام است. پشت بندش خواستم بگویم حالا خدا رو خوش می آد که می خواین بیاین حمله کنین به ایران جون مردم ما رو به خطر بندازین؟

به من گفت برو پسر که روز خوش شانسی ات بود امروز. بعد هم ازم قول گرفت که دیگه در امریکا سقف سرعت رو نشکنم و به جان شریف خودم که با همه ی سختی و کسالت آور بودن اش تا به امروز سر قول ام بوده ام.


سپتامبر 25 2008

دو هفته در کالیفرنیا

دسته: سفرنامهadmin @ 9:15 ق.ظ

این بیشتر یک پست تبلیغاتی است به نیت دیدار دوستان دیده و نادیده.

در کمال مقادیری از شگفتی ویزای امریکا در کمتر از چهار روز اداری صادر شد. از چهارشنبه ی هفته ی بعد به مدت دو هفته در کالیفرنیا خواهم بود. در واقع جریان این بود که یک ماه و نیم پیش با سفارت امریکا در نروژ وقت مصاحبه داشتم. دوستان کمی بدجنسی کردند و گفتند نرو که سه ماهی زودتر باید اقدام کنی. این طوری رفوزه ات می کنند. بعد هم تو کوزه ات می کنند و برای بارهای بعدی هم دیگر ویزا به ات نخواهند داد. من هم دیدم وقتی که به رییس مجلس یک مملکت هفتاد میلیونی ویزا نمی دهند، چرا به یک شهروند عادی اش بدهند. این شد که به جای کلاس بسیار مهم سالسا، قرار بی اهمیت مصاحبه را پیچاندم تا اینکه مهمان عزیزم که دوست دبستانی ام است و الان دو هفته است که اینجا خراب شده سر من (اینجا را هم می خواند البته) به من گفت بیا برویم اسلو و شانس ات را آزمایش کنیم. ما هم رفتیم و در کمال مقادیری از شگفتی ویزای مربوطه را با کلی احترام و در کمتر از چهار روز برای مان صادر کردند.

از شما چه پنهان که خیلی زور داشت اگر این سفر را نمی رفتم. چون برای نوشتن مقاله ی مربوطه صد و سی ساعت (می کند به عبارت پنج روز و نیم) نخوابیدم و در حالت نیمه هشیار (دراز کشیده روی تخت با یک لپ تاپ روی شکم) ذل زده بودم به کامپیوتر و به جز متابولیسم و چرت های چند دقیقه ای کار دیگری نکرده بودم که این گذار ناگهانی از روزی چند دقیقه کار مفید به روزی متوسط بیست و دو ساعت برای من رکوردی به حساب می آید.

این است که از اول تا سیزدهم اکتبر عازم ام به سان فرانسیسکو برای یک ارائه و سپس دیدار یک استاد در دپارتمان موسیقی استنفورد. کل این کارها تا روز شش ام تمام می شود و هفته ی بعدش را آزاد هستم. از آن ایالت چند نفری هر روز به من سر می زنند. بعد از کنفرانس هم کالیفرنیا گردی می کنم. فک و فامیل زیاد دارم ولی پایه ی دیدارم. آدم پایه برای کافه نشینی یا شبگردی نبود؟ سان فرانسیسکو، استنفورد، لوس آنجلس، سن خوزه…

ضمنن از بخت خوش محسن نامجو در چهارم اکتبر یک کنسرت کوچک غیر رسمی در همان سان فرانسیسکو دارد که درست فردای روز ارائه ی من است. کسی می داند چه طوری و کجا می توانم بلیط اش را تهیه کنم؟ منی که تهران بودم و اجرای خصوصی اش در منزل خواهرم را از دست دادم، این بار حتمن باید حضور به هم برسانم.

پ.ن. چون مطمئن نیستم آرایش جدید وبلاگم ترکیب عاقلانه ای شده باشد، اشاره می کنم که آن قسمت «در چه حالم؟» در ستون سمت راست وبلاگ را از دست ندهید. از این پس آن جا «کوچک نگاری» می کند که می شود همان «میکروبلاگینگ». به همان تویتر هم پابندم که خودم را مجبور کنم زیر 140 کاراکتر به صورت اس.ام.اس ای گزارش وضعیت بدهم.


جولای 21 2008

زبل خان در یونان

دسته: سفرنامهadmin @ 10:06 ب.ظ

چندان که آگاهید (عربیش می شه همان طور که مستحضرید) الان در جزیره ی کرت در جنوب یونان هستم و هوا بسیار گرم است. عرض جغرافیایی اینجا کمتر از تهران است یعنی که من الان جنوب تر از تهران ام. افزون بر این (عربی اش می شه علاوه بر این) جزیره ی یادشده (مذکور) همسطح آبهای آزاد اشت نه مثل تهران که روی کوهپایه است و این امر قطر لحاف گرم جوی را در اینجا بیشتر می کند. خلاصه اینکه هوا خیلی گرم است و پختم. برای همین هم یک تی شرت و شلوار کوتاه پلنگی با هشت تا جیب و کلاه زبل خانی خریده ام و با محاسن یک ماهه ام (فارسی اش می شه ریش دوماهه) شده ام عین خود زبل خان.

امروز به یکی از این رستوران کثیف ها رفتم و چند تا دستور غذایی (خارجی اش می شه رسپی) از سر آشپز دریافت کردم. تا بخواهید اینجا رستوران هایی هست مثل درکه و فرحزاد ما که غذاهای خوشمزه را به صورت غیر لوکس اما صمیمانه و برایت سرو می کنند (فارسی اش می شه می آورند).

به هر حال به جز اسم های شان که شبیه اسم فسیل ها و دایناسورهاست چهره شان خیلی شبیه خودماست و از نظرهای بسیار مهمی مانند دماغ این ما هستیم که باید جلوی اینها لنگ بیاندازیم. جزیره که بوی کیش می دهد. گر چه از قشم هم بزرگتر اشت. غذاهای شان خیلی شبیه ما است. باقالی فروش و بلال فروش هم دارند. فقط با بلال شان نایلون و خلال دندان و فویل آلومینیوم هم می دهند که ناسلامتی جزو اتحادیه ی اروپا هستند. یک چیزی هم دارند عین کباب کوبیده ی ما که فقط به جای سیخ چوب دارد. و خلاصه اینکه مثل خود ما خونگرم و صمیمی و با محبت و فضول و بی تربیت و پررو هستند.  در حد و اندازه های نصف ما هم در خیابان های شان بوق می زنند. خودتان دیگر حساب کنید این دسته از شهروندان اتحادیه ی اروپایی که با ویزای شنگن به دنیا می آیند تا چه حد آدم های بی فرهنگی هستند.

Continue reading «زبل خان در یونان»


« برگ پیشینبرگ پسین »