فوریه 01 2017

سالگرد

دسته: سفرنامه،شخصی،فرهنگ،فلسفهadmin @ 11:33 ق.ظ

دیروز دقیقن یک سال شد که اومدم اسلو، سر کار و خونه و زندگی جدید. اینجا پایتخته و سه چهاربرابر بزرگ تره. قحطی آدمیزادش به شدتِ تروندهایم نیست که هشت سال درش زندگی می کردم. مهاجرانش بیشترند و چندفرهنگی تره. در مجموع راضی ترم. وقتم آزادتر شده و فقط یک کار اون هم از نوع کارمندی دارم و بلاخره بعد از چند سال فرصت پیدا کرده ام گاهی با خودم تنها باشم و فهمیده ام که خودم کلی حرف نزده داره با من. زندگی در تنهایی اذیت ام می کرد ولی عادت کردم.

در طول هفته معمولن زیاد کار می کنم و سرم توی کار خودمه. بعدش هم چون کافه ای در کار نیست کتاب می خونم یا با اینترنت ور می رم. اگر جلسه ای نباشه ترجیح می دم در تمام هفته با کسی حرف نزنم. یعنی حرف زدنم می شه تایپ کردن و از فَکم جهت برقراری ارتباط استفاده نمی شه مگر در مواقع تلفن یا آخر هفته. آخر هفته ها هم یا مثل عقده ای ها برای جبرانِ دوران کافه می رم مسافرت. و یا پارتی و مهمون بازی می کنم و خلاصه از این عادت هایی که از سرم نیافتاده هنوز. زندگی ام هم ریتم طبیعی ۲۴ ساعته اش رو بازیافته و هم ریتم خرافاتی ۷ روزه به اش تحمیل شده.

به جز اینها زندگی فرق چندانی نکرده. دوستانم همون مدل قدیم و با همون پترن های پیشین هستند. توی تروندهایم جامعه ی ایرانی خیلی کوچک بود و با ایرانی که من می شناختم خیلی فرق داشت. برای همین خیلی زود و نسبتن کامل توی جامعه ی میزبان افتادم. الان اگر کالیفرنیا هم بگذارندم با وجود آپشن های بهتر در بین ایرانی ها احتمالن باز هم برم سر و وقت محلی ها. آمازون هم اگر برم چه بسا اکسپَت های ایرانی و توریست های نروژی رو رها کنم و بین اون مردم زندگی کنم.

الان که شکم ام سیره و زیر پام سفته (شاید خیلی این طور نباشند)، بزرگ ترین مشکل زندگی ام فلسفیه و مربوط به خودم نیست. مربوطه به اینه که چرا بیشتر آدم ها (شاید نود و نه درصد) چه در خیابون و چه در فیس بوک، چه خنگ و چه باهوش، مخ شون دست خودشون نیست و برنامه ریزی شده اند (و حالی شون/تون هم نیست).

خلاصه این افکار مالیخولیایی (که البته سالم ترین مدل افکار هستند و در جامعه ی مریض ما مالیخولیایی قلمداد می شن) در ترکیب با تنهایی و سرمای این نروژ این ایده رو روز به روز در من تقویت می کنه که آقا برو. بکش بیرون. از این تمدن بکش بیرون. بیرون کشیدن هم دو راه داره: درونی و بیرونی.

درونی اینه که برم مرتاض و جوکی بشم و یک گوشه ای مدیتیشن کنم و روزی یک گردو بخورم و در خودم فرو برم. حالا مثلن گاهی بیام بیرون کتاب بخونم یا بنویسم یا مثل گربه بگیرم بخوابم. که این کارا از من بر نمی آد و از گرسنگی و بیماری تلف می شم.

بیرونی اش هم اینه که برم استوا و مناطق حاره، میوه های گرمسیری بخورم و در جامعه ای بدون قید و بند دولت و قراردادِ فامیل و اینها در هم جواری انسان های مشابه دیگه سر کنم. که این هم جور در نمی آد چون پشه ترتیب من رو یک شبه می ده و به فرداش نمی رسم.

اینه که دوباره فکر پرداخت قسط خونه و تحویل پروژه و این چیزهای روزمره پیروز می شه و رویای من رو به وقت خواب موکول می کنه.

خلاصه یک سال دیگه هم گذشت. و من هنوز مهره ای در این ماشین تمدن هستم که هیچ کس نمی دونه چه طوری کار می کنه ولی بعضی ها شنیده اند که به پت پت افتاده و منتظرند ببینند این پیچ رو هم رد می کنه یا نه. یا این که اون تصادف گنده هه اول خودش می‌آد، یا صداش.


اکتبر 19 2016

قضیه ی حمار

دسته: علمی،فلسفهadmin @ 10:43 ب.ظ

بیایید اصول موضوعه ی هندسه ی تمدنِ پساکشاورزی مون رو بالا و پایین کنیم، که دریابیم کدوم از این پیش فرض های منطبق با «حواس» (و چه بسا بی ارتباط با «حقیقت») بیشتر از همه گمراه کننده بوده. یعنی کدوم شون رو می شه حذف کرد و نظریات جدید (و احتمالن به درد بخور) در آورد.

من اولش به قضیه ی فیثاغورث مشکوک بودم که خیلی قضیه ی عجیبی است و من نمی تونم تصور کنم در سیاره های دیگر همون اوایل راه به اش نرسند. بعد پارانویام شدید تر شد و چیزهای دیگر رو هم زیر سوال بردم. ولی هر بار که برگشتم و از هر طرفی که رفتم آخرش رسیدم به «قضیه ی حمار»

این قضیه ی حماری که ما، دست کم به صورت مکتوب از مصرِ باستان مبنای حقیقت فرض کرده ایم، می تونسته تنها عوارضِ تکاملِ گونه ی ما و (فامیل مون آقا خره) بوده باشه و با حقیقت نسبتی نداشته باشه.

به قول استاد دانلد هافمنِ کبیر:
it favors fitness not reality.

یعنی با ادبیاتِ آقای هافمن (در تاییدِ آرای نیم جونیور) ما، خرها و خیلی های دیگر طوری تکامل پیدا کرده ایم که به عنوان مثال به نفع مون باشه به قضیه ی حمار باور داشته باشیم، مستقل از حقیقت.

حالا واقعیت چه شکل دیگری می تونسته داشته باشه که به صرفه ی ما (پستاندارها، یا مهره داران پُرسلولی، یا جاندارانِ زمینی یا از اساس موجودات سطحِ‌ سیاره ای) نبوده که درک اش کنیم؟ سلول هامون باید چه طوری کار می کردند که طور دیگری فکر کنیم؟

در واقع چه طور کوتاه ترین فاصله ی بین تهران و قزوین می تونه طولانی تر باشه از فاصله ی بین تهران و کرج به اضافه ی فاصله ی کرج تا قزوین.

یعنی خره باید در مدت زمانِ منفی استراحت کنه و وقت ذخیره کنه؟

اصلن فرض کنیم شهرداریِ یونیورس یک کرم چاله زده باشه از تهران تا قزوین. از هر نقطه به هر نقطه که نزده. سوال من اینه که چه طور به ازای هر تهران و هر کرج و هر قزوین در یونیورس قضیه ی حمار می تونه نقض بشه؟ حتا در همسایگی های نزدیک.

خوب می شه با معرفی «انحنا»، «زمان منفی» یا «زاویه ی منفی» یا تقلب از طریق «کرم چاله» شمولیت قضیه ی حمار رو نقض کرد.

چه طوری می شه ولی فضازمان رو طوری بنویسیم که به ازای هر سه نقطه اش (تکرار می کنم هر سه نقطه اش) نقیضِ قضیه ی حمار برقرار باشه؟

کمی بلند فکر کنم. قضیه ی حمار اساس تعریفِ منیفولده. اگر بخوایم فضازمانیبا متریکِ حقیقی نامنفی تعریف کنیم که نقیض حمار به ازای همه ی نقاطش برقرار باشه،‌ اون وقت نقیض حمار برای هر سه جایگشت هر سه نقطه هم برقراره، پس نقاط روی هم افتند. پس این مدل ها بری چنین «غیرِ منیفولد» ای وجود داره:

۱. فضای صفر بعدی با فاصله ی صفر
۲. فضای بی نهایت بعدی با فاصله ی ناحقیقی (کاردینالی)

برای این که نان منیفولدِ محدود بعدی اختراع کنیم، تعریف فاصله رو هم نمی تونیم عوض کنیم چون میشه همون منیفولد تا جایی که من زور زدم. پس باید تعریف حمار رو عوض کنیم، مثلن:

۱. فضا رو گسسته کنیم (کوانتوم)
۲. این همانی فاصله رو برداریم. مثلن یک راهش اینه که متریک رو بر اساس نزدیک ترین نقطه ی بین دو مجموعه تعریف کنیم نه فاصله ی ثابت بین دو نقطه. اون مجموعه می تونه مثلن یک استرینگِ یک بعدی پیوسته هم باشه.

۳. حمارِ جدید تعریف کنیم مثلن هارمونیک:
1/a+1/b>1/c

۴. یه جوری منفی بینهایت رو با صفر یکی کنیم که از این ور دور بزنه رو هم دیگه که بازم همون می شه که «گیتی درون ماست». فکر کنم جواب محدود هم داشته باشه.

هندسه ی جدیدی می باید نوشت از آغاز (یا پایان) که هم استعلایی یا فرا رونده (transendental) باشه و هم برخالی (fractal).

اگر سر نخی از مدل هایی که به این کانسپت ها نزدیک هستند (در هر شاخه ای از دانش) دارید یا با کسی در ارتباط هستید که جواب این سوال ها رو می دونه، پیشنهادها و نظرات خود را «برخالانه» و «فراروانه» به تهران جاده ی کرج صندوق پستیِ قزوین ارسال نمایید.

پ.ن. نکته ی حاشیه ای این که می خواستم بنویسم خانوم خره، که سکسیست نبوده باشم. بعد دیدم برعکس برداشت می شه. بعد کردمش خانوم یا آقا خره (به سبک آقای خاتمی). بعد دیدم ترنس جندرها ناراحت می شن کردم اش خره. بعد دیدم خر به نظر بعضی (نه من) فحشه. گفتم حذف اش کنم. بعد دیدم پدر بزرگ و پسره که می خواستن از روی پل رد بشن یه هو می آن می گن چرا خر رو حذف کردی باید پدر بزرگ و حذف می کردی. دیگه گذاشتم سر جاش باشه.


اکتبر 18 2016

علم و دین

دسته: علمی،فرهنگ،فلسفهadmin @ 9:00 ق.ظ

«علم» یک پدیده ی فرهنگی است ساخته ی دستِ بشر. چیزی مثلِ دین. با مستثنا کردنِ تنها شاخه هایی از ریاضیات که [احتمالن] در هر صورت یکسان از آب در می اومد، بشرِ هر عصری و در هر جایی برای خودش علمِ مورد نیاز خودش رو تولید کرده. بسته به آب و هوا و نیازها و دانسته های دیگر در هر حلقه ی جغرافیایی ای به صورت کمابیش تصادفی عده ای آدم همفکر دورِ‌هم جمع شده اند و نظریات همدیگر رو تایید کرده اند و [در حالتِ خوشبینانه] به نیاز موجود در اون خاک و در اون مقطعِ زمانی پاسخ گفته اند و محصول اش شده تل انبار شدن نظریاتِ مختلف در یک دیتابیسی به نامِ علم.

حالا اول از این دیتابیسِ علم (و به خصوص لایه های جدیدش) اون مصادیق «سالاد کلمه» و چرت و پرت هایی که توسط علمای تازه به علم رسیده تولید شده رو حذف کنیم (طرف مثل من ددلاین داشته و باید یه چیزی می فرستاده). اون مصادیق «الیتیسم» که نویسنده اش خودش و نادانی اش رو در الفاظ پیچیده قایم کرده و در زندگی حرفه ای اش صرفن آلودگی ایجاد کرده هم حذف کنیم. اون مواردی هم که صاحب سرمایه به تولید کننده ی علم رشوه داده که بیا فلانی جون این شیتیلی رو بگیر و بنویس مثلن شکر خوب است و هویج بد است، اونها رو هم بگذاریم کنار. منظور من از علمی که ساخته ی دستِ بشر است، این نیست. این علم، ریده ی ماتحتِ بشر هست.

من دارم راجع به همون یک درصد علمِ اصیلِ شرافتمندانه ای که بخش کوچکی از بدنه ی آت و آشغال های تولید شده توسط علما هست صحبت می کنم. یعنی طرف یک چیز جدید به درد بخور کشف کرده و بدون این که هول بشه که مبادا دیگری این رو بهتر از اون بیان کنه از چند جهت به اش نگاه کرده و – معمولن با قصد و غرضی به غیر از مال و نام و منفعت شخصی یا گروهی – به اش نگاه کرده و دیده که بله این واقعن کار می کنه. بعد با دقت و در طول سالها به صورت زیبا و دقیق و سنجیده اصلاح و ثبت اش کرده.

اون «علم» – که ارزش صحبت کردن داره – پدیده ای فرهنگی و ساخته ی دست بشر است.

اون علم، از حلقه ی وین تا مکتب فرانکفورت، از یونان باستان تا انگلیس ویکتوریا، از سیاره ی ما تا سیاره ی فلان به صورت معناداری فرق می کنه (بقیه ی علم که بالا بیان کردم که مثل پشکل هست و به صورت بی معنایی فرق می کنه).

البته این رو من نمی گم، خودِ علم می گه. همیشه هم گفته و صد سال پیش هم مدون و کامل گفته. منتها برای این که شما این رو بشنوید و دریابید باید به نحوی با علم در تماس باشید. اگر داخلِ خود علم هستید که اصلن قضاوت از داخل خیلی دشوار تر هم هست مگر این که در مغزِ علم باشید. یعنی اگر شما در شصتِ پا یا قرنیه ی چشم یا سرِ معامله ی علم هستید احتمالن کار شما این نیست که این رو بفهمید. اصلن انتظار باطلی است.

البته این به این معنا نیست که علم «نادرست» ه و به هیچ وجه هم به این معنا نیست که علم می تونست به هر شکلِ رندومِ بی ربطِ دیگری هم تولید بشه. این مثل این می مونه که بگیم سلولِ قلب هر غلطی که دلش خواست می تونه بکنه. البته که نه.

این فقط یعنی که کارکردی که زمانی دین در تکامل بشر داشت امروز علم داره. این که خورشید از فلان جا در میاد و زمین صافه و یا روی پشت لاک پشته در زمان خودش علم محسوب می شده. به اندازه ی فیزیک نیوتنی در انقلاب صنعتی، این مشاهده و اعتقاد هم در عهد کهن قابلیت پیش بینی داشته و باهاش تکنولوژی ساعت خورشیدی و غار گرم کن هم می ساخته اند.

الان هم نقش تخریبی و سیاهی که علم در نابودی بشر و گسترش تعصب و جنگ و نابودی تمدن ایفا می کنه شبیه نقش دین در امواج گذشته ی تکامل بشر شده. هر موجِ‌ جدید تمدن اون قبلیه رو با یک برچسب اُمّل و عتیقه ای مارک می کنه و یه چیز جدید در می آره که عجالتن چند وقتی باهاش کار بکنه.

این رو (مثل اون مطلب وحدت حوزه و دانشگاه) نوشتم که الان که این موجِ اخیر چند صد ساله ی تمدن ما هم ظاهرن داره بلاخره (و ناگهانی) می شکنه، و حالا که به سلامتی قراره که دست جمعی ریغ رحمت رو سر بکشیم، در این مجالِ کوتاهِ بین دو تا پست بالایی و پایینی به خودمون یادآوری کنم که خیلی آدم های اُمُّلی بودیم که خرد و عقل و اندیشیدن رو با «علم» عوضی گرفتیم.

ریدیم…

انّا لله و ان علیه سکنجبون!


اکتبر 17 2016

خطای چشمِ دل

دسته: علمی،فرهنگ،فلسفهadmin @ 11:08 ق.ظ

Volx
در یک تعبیر از این پوستر، کیسه پلاستیک ها مرد و جوجه تیغی یک زنِ متبرج است. یعنی این سه تا پلاستیک سه مردِ نجیب اند و آن جوجه تیغی یک خانمِ بد پوشش که برجستگی های بدن اش و یا چکمه و شلوار تنگِ تبرج آمیزش مثل تیغ داخل چشم مردان نجیب رفته و آنها هم سرکوب غرایزشان را مثل سوراخ شدن پلاستیک آرامش قلمداد می کنند.

در تعبیر دوم این سه تا پلاستیک در واقع سه خانمِ عریان یا بدپوشش هستند که روی پلاستیکِ حساس بدن شان پوششِ محافظ مناسبی نپوشیده اند. ماهی هم احتمالن گوهر وجود و عصمت و عفاف آنهاست که در اثر سوراخ شدن پلاستیک آب از دست می رود. آن جوجه تیغی هم یه مردِ معصوم است که ذاتش تیغ تیغی بودن است و می خواهد رد شود و زندگی اش را بکند ولی دائم باید حواسش به این باشد که نکند با تیغِ نگاه نامحرم شیشه ی نازک عفتِ یکی از این خانم ها را بشکند. احتمالن تا زمانی هم که آنها یک چرم سیاه ضد تیغ تن کیسه های خود نکنند، اعصاب درست و حسابی ای هم برای ایشان نمی ماند و خلاصه هر چه که شد پای خودشان است.

احتمالن تعبیر دوم به ذهن طراح نزدیک تر بوده چون فقط یک جوجه تیغی در این تصویر هست و آن هم احتمالن به نمایندگی از شخص طراح این پوستر.

در هر حال هر دو تعبیر به دلیل تقابل و تضادی که بین سطح انتظارات و واقعیت موجود ایجاد می کنند (یعنی بین تئوری و عمل) منفی و زننده هستند. تعبیرِ اول به «کاورت نارسیسیسیم» گرایش داره و تعبیر دوم به مفهومی نزدیک به آن یعنی به «سایکوپتی». نکته ی جالب این است که این دو مفهومِ نزدیک در واقع در تقابلِ هم قرار گرفته اند.

و این می رساند که دو نقشِ «کاورت نارسیسیسیت» و «سایکوپت» که هر دو از دیگری گلایه دارند با هم چفت می شوند و یک ترکیبِ‌ اجتماعی درست می کنند. مثلِ کارهای موریس اشر! هر دو طرفِ دعوا هم حق دارند. اینجا دیگر بحثِ حجاب نیست، در کانتکست های دیگر بحث می کنم مثل روابط رییس و مرئوس یا روابط زناشویی و یا حتا گاهی موجر و مستاجر.

رساندن معنی اینجا کار سختی است چون این لایه از هندسه ی اخلاقیات در زبانِ مدرنِ‌ما به کلمه نیامده.

فقط همین رو بگویم که طرف خطای چشمیِ عجیبی ایجاد کرده. بر اساس همون اصولِ خطای چشمی درست شده، فقط یک لایه عمیق تر از لایه ی بصری را قلقلک می دهد. اصولن اخلاق همه اش هندسه است و مثل هندسه دانستنِ در مورد آن از تغییر پرسپکتیو می آید. هندسه ی آثار اسپیریچوال که عنصرِ تکرار و تغییر پرسپکتیو دارد قدری این ارتباط را به تصویر کشیده است. حلقه ی همدلی (empathy) یعنی همه ی آنهایی که به خاطر خودخواهی خودمان درک شان می کنیم و حلقه ی دانش یعنی مجموعه ی چیزهایی که می دانیم هیچ کدام شامل خارج از خود نمی شوند و خاصیت ترنسندنتال یا اعتلایی ندارند. یعنی طبعن نسبت به نقطه ی کورِ خود کور هستند. ما چه طور می توانیم بفهمیم چه چیزی را نمی دانیم؟ یا وقتی مهر ما شامل حال چیزی نمی شود، خوب چه طور در حق اش انعطاف به خرج دهیم؟ اینها پرسش های هندسی هستند چون با تغییر پرسپکتیو سر و کار دارند.

buluk

پ.ن. این پوستر ظاهرن از تبلیغِ فولکس وا گن برای دقتِ پارک دوبل دزدیده شده و در کانتکست حجاب وارد شده. همین که برادرِها این ارتباط معنایی را کشف کرده اند نشان دهنده ی ذهنِ مجردی است که ما با آلمان ها در اشتراک داریم. ای کاش که رعایت کپی رایت و احترام به حقوق مولف را هم در اشتراک داشتیم.


اکتبر 12 2016

طرح وحدت حوزه و دانشگاه

دسته: علمی،فلسفهadmin @ 4:20 ب.ظ

اولش بگم که من اعصابم خیلی آروم هست و اگر از الفاظی مثل گُه و ریدن استفاده می کنم به این معنا نیست که کلافه هستم. شما وقتی راجع به بوی فاضلاب صحبت می کنید، قاعدتن الفاظی که به کار می برید در متنِ محاورات روزمره قدری بی ادبانه به نظر خواهد رسید، در حالی که غرض این نیست.

اگر یک واقعیت آبژکتیو در جهان بیرونی رو در نظر بگیریم، مثلن این که یک خرمگس روی یک گُه نشسته و دست هاش رو با اون عَن صابون می زنه، شما چه طور می تونید با زبانی که در اختیارتون هست این مشاهدات رو طوری انتقال بدید که کسی فکر نکنه عصبانی هستید؟ یا باور کنه که روز بدی نداشتید و فقط دارید یک مشاهده رو منتقل می کنید.

یا فرض کنید کسی دستشویی داره و باید خودش رو خالی کنه و نشسته توی پذیرایی. طرف شروع می کنه با خودش فکر کردن (حتا اگر بلند نگه) که: «به نظرم باید رید در توالت!» خیلی هم معقول و منطقی. چون مدفوع کردن جاش توی توالت هست و کسی روی مبل نباید خودش رو خالی کنه. مبل برای این کار حیف هست و توالت گذاشته شده به همین منظور. یعنی دیگران هی مرتب اومدن و ریدن و شما هم طبعن باید در توالت خودت رو خالی کنی که جای این کار هست.

اعصاب خوردی هم نداره. خیلی با آرامش باید رید. چون این عملِ خالی کردن یکی از شیرین ترین و لذت بخش ترین عادت های زندگی هست.

حالا ما از بچگی می گفتیم و می شنیدیم که باید رید در سیستم عاموزشی ایران. چون اون قدر ریده شده که شما هم اگر مدفوع دارید منطقی هست که برید همونجا خالی کنید.

غافل از این که ما در اشتباه بودیم و نباید در سیستم عاموزشی ایران رید. نباید این کار را کرد. چون که صد آمد نود هم پیش ماست، پس باید رید در سیستم عاموزشی جهان!

حالا چرا ما این رو از روز اول درست نفهمیدیم؟

از بچگی هی همه به ما می گن خارج، خارج. انگار خارج مثلن توسط نوعِ بشر ساخته نشده و از یک سیاره ی دیگه اومده. از اون بدتر هم این که هر چه بگندد نمک اش می زنند. مثلن توی مدرسه یک قلدری بود به شما زور می گفت، شما می گفتی باشه بریم به ناظم بگیم. بعد می رفتی می دیدی ناظم خودش اصلِ قالتاقه. حالا داخل ایران اوضاع خراب بود و بحثی نیست، شما گفتی ما بریم خارج ولی خوب وقتی خارج هم تو زرد از آب در بیاد شکایت کجا بریم؟ به «اِیلیَن» ها بگیم که آقا خارج هم ریده پناهندگی به ما بده؟ معلومه که موجودات فرازمینی هم ویزا نمی دن. می گن شما خودت از همون جنس زباله هستی و بمون همونجا.

خلاصه چون خارج خارجه، یک واقعیتی که باید باهاش رو به رو بشیم رو دائم از خودمون سانسور می کنیم. اون مسأله هم همین هست که آقا جان مساله اصلن داخل و خارج نیست. مساله ی قرنی هست که توش هستیم. باید رید در سیستم عاموزشی جهان. خیلی هم ساده.

گول خارج رو هم نخوریم. ظاهر قضیه گول زنک و غلط انداز هست. مثلن یک چیزهایی اینجا بهتر هست از داخلِ ایران. فرض کنید توی کمد ماژیک های رنگارنگ دارن، کامپیوتر هاشون جدید هست، یا آدم ها به هم تنه نمی زنن و این حرفا. ولی خوب، اصل و بنیاد ماجرا همونه: ریدیم. والسلام.

قرن بیست و هفتم هم که نیستیم. قرن بیست و یکم ایم که همین عنی هست که هست.

روی همین نظام دانشگاه که فوکوس کنیم یک صد سالی هست که در حال پس رفته و کسی هم به روش نمی آره، چون پول و تکنولوژی بر حسب عادت در دستش بوده و هی بیشتر شده و «ریزالت» تولید کرده. حالا چه ریزالتی و به چه قیمتی بماند.

نه که این حرف ها جدید باشه. همون پنجاه سال پیش هم خیلی آدم های حسابی و فیلسوف و هنرمند و دانشگاهی و غیر دانشگاهی این حرفا رو زدند ولی خوب گُل تا بیاد حرف بزنه زیر سایه ی علف های هرزه خفه می شه و بعدش هم گُه میاد و همه رو می شوره و می بره. قانونِ خلقت.

الان هم بعد از چند دهه نادیده گرفتنِ هشدارهای آدم های دلسوز، سطحِ عَن دیگه واقعن به حد آلارمینگ رسیده که نمی شه انکارش کرد. در غیاب نهادهای بین المللیِ دیده بان سطحِ عَنِ آکادمیک هم یکی بلاخره باید سینه سپر کنه و مسوولیت رو به عهده بگیره. و اخطار کنه که آقا حواس همه ی شما که پرت بود در این دهه های اخیر گُهچال های قطبی رفته رفته آب شدن و سطحِ ماجرا به حد غیر قابل جبرانی بالا اومده و به زودی تپه ی نریده ای باقی نخواهد ماند!

حالا اون طرف شما شعر بنویس که تپه ها را باید شست. جورِ دیگر باید رید. ماجرا از این حرف ها گذشته. مثلِ دموکراسی در امریکا حتمن باید تبدیل به مناظره ی بین دو عقب مانده ی روانی بشه که دوزاری ما بیافته که سیستم از بیخ و بُن خرابه؟ ده سال صبر کنیم نوبت اون هم می رسه.

حالا اگر کسی تعجب کرده که من چی دارم می گم و این بوی عَن براش ناآشناست بگذارید مساله رو براتون بشکافم.

امروز وارد دامنه های دیگه ی تمدن نمی شم و گر نه در عرصه ی دانش و خبر و ورزش و هنر و فن آوری هم اوضاع همینه.

خودت رو هم گول نزن مگر اینکه برات نفع داشته باشه.

اگر هم کسی به نحوی از انحاء در این ماجرای آکادمی درگیر هست و این بو رو تا الان نشنیده، باز هم دو حالت داره:

۱. یا این که طرف از اول نمی دونسته آکادمی چی هست و باید چه شکلی باشه. یعنی عمه و دایی گفتند قربون بچه ام برم که نابغه است حتمن این باید دکتر مهندس بشه. که بلا نسبت (زبونم لال، دور از جونِ شما) این یعنی خودِ طرف هم از همون جنس هست و داره با همون موج می آد بالا. که خوب این موج با خوشحالی داره این تپه ها رو یکی یکی فرا می گیره و بحثی نداریم. خاکِ شون عمرِ شما باشه ولی یک زمانی بود در تاریخ که رساله اعتباری داشت. تئوری فروید و ماری کوری و ویتگنشتاین و اینشتن هم رساله ی دکترای طرف بود. تزِ بنده و شما هم رساله ی دکتراست مثلن.

۲. حالت دوم هم اینه که طرف (یعنی کسی که بوی گُه رو هنوز نشنیده و نمی فهمه من چی دارم می گم) مثلن یه گُلی، شیویدی، سرخسی چیزی هست و یک تپه ی نریده ای واسه خودش پیدا کرده و فعلن خیالش راحته که گُه پاش به اینجاها نمی رسه. که عرض کنم کاملن در اشتباهه.

در حالت اول که مسأله خیلی نسبی هست و سوء تفاهم ذاتی اش کلن بالا است. البته توی پرانتز اشاره کنم که داینامیک گُل و گُه متقارن نیست و نمی خوام وارد جزییات اش بشم ولی مثلن به گُل بگن تو بو می دی فکر بد می کنه که نکنه من بوی بدی می دم و خودم خبر ندارم. بعد به عن می گن تو بو می دی می گه: بله بله مرسی در جریانم. یعنی چون تمام زندگی اش رو با خودش سپری کرده فکر می کنه بوی ادوکلنِ آرمانی رو می ده. خلاصه که این از محدودیت های ذاتی گُل و گُه بودن هست و کمی فرق دارند با هم. ولی خوب شباهتی وجود داره و اون این که این دو قطب که هر دوش در همه ی ما هست در حالت اسیمپتوتیکِ فلسفی از حال هم دیگه خبر ندارند. وارد اون بحث نمی شم ولی فرض کنیم اصلن مسأله متقارن هست و ماجرا در کُنه اش نسبی هست و با این توافق بریم سر حالت دوم.

در اون حالت دوم هم که خوب طرف نفس اش از جای گرم در می آد. فرض کنید یک تپه ی نریده ای پیدا کرده و رفته بالاش ماستش رو بخوره. طبعن این جذر و مدِّ عن رو هم می بینه و بیشتر آدما فکر می کنن که سطح گُه خیلی طبیعیه که بالا و پایین بره. در حالی که قضیه این نیست و این گُه نوسانی همین طور داره می آد بالا.

من مطمئن ام که اگر نظام آکادمیک یک شیء گِرد و کُروی بود و می شد دورش چرخید و ماهواره فرستاد اطرافش، و تازه اگر هم یک اداره ی ناسا وجود داشت (که طبعن نصف مدیرانش هم ایرانی بودن) و بودجه ی میلیاردی ای هم داشت و کارش چرخ زدن دور اون کره ی فرضی می بود، اون موقع اولین ریپورتی که تهیه می کرد این بود که ملت خبر ندارید که کره ی عاموزشین داره گرم می شه و گُهچال های طبیعی دارن آب می شن و این موجِ جدید گُه به نوک قله های دانش هم خواهد رسید. اگر که نرسیده باشه.

حالا حتا اگر با تعاریف شخصی من از سیگنال و نویز یا گُل و آشغال هم موافقت ندارید فکر می کنم قانع بشید که سیستم عاموزشی در یک قرن اخیر یک سیستم کورِ بسته هست که از اهداف اولیه اش هر نسل دورتر شده. این دیگه مشاهده ی آبژکتیوه. یعنی درسته که توسط آدم هایی ایجاد شد که سرشون به تن شون می ارزید ولی رفته رفته یه کم در پیت تولید کرده و قدرتش رو هم داده دست اون نسل بعدی و همین طور غلظت اونها بیشتر شده و اون ها هم آدم رندوم بیشتر تولید کرده اند و الان دیگه داره واقعن میل می کنه به رندوم و والسلام.

یعنی موفقیت آکادمیک تا چند سال دیگه احتمالن به هر چیزی ربط داشته باشه جز تشریک مساعی در تولید بی طرفانه ی علم در خدمت بشر. یا هر کوفت دیگری که از اول قرار بود باشه. سال ۲۰۵۰ اگر وارد کمپِس یک دانشگاه معمولی شدید و دیدید که یک سری دلقک کون لخت دارند وسط چمن به هم عَن می مالند و با موفقیت هر چه تمام تر می رقصند و به این پرفورمنس می گن «علم» تعجب نکنید که این چه صحنه ای هست. از صاحابش هم بپرسی چطور یه هو این شکلی شد، طرف می گه والا ما هم نفهمیدیم ولی سخت نگیر. بکش پایین رقصت رو بکن.

من می گم سی سال هم لازم نیست صبر کنیم. از همین الان خیال خودمون رو راحت کنیم که این ماجرا افسارش از دست همه خارج شده و مثل همون ماجرای مکتبخانه و حوزه است که زمانی برای خودش دبدبه و کبکبه ای داشت.

اصلاح پذیر هم نیست به نظر من. دیگه باید کم کم یک سیستم آموزشی موازی و کاملن مستقل از اون باید درست کرد که اون گوشه آروم آروم و با احتیاط کار خودش رو بکنه که این یکی با آسایش به ریدن خودش ادامه بده. آدم های واقعی هم کم کم می آن تو سیستم جدید چون بدبختا جایی ندارن که الان برن. (آدم واقعی هم با شما نبودم. شما به احتمال قریب به یقین می مونی همون حوزه)

حالا تنها مشکل اینه که این دو تا سیستم همزمان باید روی یک اکوسیستم شکل بگیرن و از منابع یکسان استفاده کنن. یعنی اگر می شد مثل آدم ها و روح ها توی یک خونه ی قدیمی از توی هم رد بشن و هر کسی کار خودش و بکنه که دیگه خیلی عالی می شد!

این طرح پیشنهادی «وحدت حوزه و دانشگاه» یک تبعات خوبی هم داره و این که خرخون ها و بچه دماغوها می مونن توی اون سیستم قدیمی و واسه خودشون حال می کنن. یعنی چون دکون شده طلبه ها و ساینتیست ها و بچه آخوندها دور همی خارجِ فقه و اصول و کتاب درسی های خودشون و می خونن و امتحان می دن و پاس می کنن. عین حوزه که داره همین طور آخوند می ده بیرون اینا هم هی دکتر مکتر می دن بیرون و حجت الاسلام و آیت الله عظما.

از حق هم نگذریم. مثل تمام بدبختی های دیگه مون این هم تقصیر هیچ کسی نیست. کارِ زمانه. جبر روزگار. در فارسی به اش می گن «ظهوریافتگی». اینجا عامل اش یا فشار جامعه است یا توهم قبیله که اکثریت این ملت از سر اجبار دارن این کاری رو می کنن که دارن می کنن. به ندرت کسی خوشحاله و راضی. به خاطر یه لقمه نون و یا از سر توهم در راه خدا یا علم، دیگه خود طرف هم یادش رفته چی کاره است. طرف داره زور می زنه که بشه چیزی که نیست. آخرش هم نمی شه و یا تقلب می کنه و یا نمی شه و تقلب نمی کنه. چرا؟ واسه یه لقمه نون یا یه مُهرِ ویزا یا فشار پدر و مادر و جامعه هر روز از دوردست ها قرض بگیریم و هر روز از آینده قرض بگیریم و گند بزنیم توی محیط و آلودگی علمی و صوتی و درد و بدبختی ایجاد کنیم برای آیندگان؟ حالا طلبه یا دانشجو، این گُهچال ها که آب بشن بوش توی دماغ همه ی ما می ره. به خدا به والله اسم این کار زحمت و پشتکار نیست.

در این آشِ‌ بشریت قرار بر این بود که هر چیزی سر جاش، به موقع با درجه ی درست بپزه و ترکیب بشه که آخرش یه کوفتی در بیاد که بشه خورد. آخه چه اصراریه که همه طلبه بشن و دانشجو و عالم بشن؟

اگر کمی وجدان جمعی داشته باشه آدم می فهمه که هر نخودِ هر آش که سریع یاد گرفت جلز بزنه، نباهاس بزنه. می سوزونه دیگ رو! هر علف هرزه ای قرار نیست بره همه ی نور آفتاب رو های جک کنه چون مثلن فتوسنتز مقدماتی یاد گرفته. هر الاغی که گواهی نامه گرفت که نباس تخت گاز بره. تصادف نشه هم دود و پت پت اگزوزش می ره توی چشم همه.

تو همه چیز هم همینه جریان. عن آقا رفته عایفون اختراع کرده. عکسش و زدن همه جا. حالا آدم خوبی بوده ها. ولی نه دیگه در این حد آخه. مثلن اگر این نبود، کسی عقلش نمی رسید اینترنت و موزیک و فیلم رو ورداره بیاره توی قوطی بکنه توی جیب چند میلیارد نفر آدم؟ به قرعان می رسید. یکی دیگه شیش ماه دیرتر یه چیزی درست می کرد اتفاقن بهتر و با وجدان تر.

حالا این نمونه ی خوبش بود. دیگه نمونه بدها رو نخواستم بگم.

ما فقط میمون درختی هستیم که یکی دو میلیون ساله افتادیم پایین روی زمین. هر کی اندازه ی خودش باید جا بگیره، ولی هر کدوم مون ترامپی شدیم واسه خودمون در این عصر دیجیتال.

آخرِ بی جنبگی.

این همه عجله و ددلاین واسه چه؟
سوزوندن آش واسه چی؟ پت پت کردن اگزوز واسه چی؟

اگزوز!

واسه چی؟؟

در طیاره ی برگشت از هلند
یک هزار و شانصد خورشیدی


اکتبر 06 2016

منطق، شطرنج، حجاب

دسته: فرهنگ،فلسفهadmin @ 9:13 ب.ظ

قبول دارید «منطق» چیز خوبیه؟

در این یک هفته ده ها تحلیل تکراری خوندم در مورد برگزاری «مسابقات جهانی شطرنج بانوان» و «کمپین لغو حجاب اجباری». هم نظرات این طرفی تکراری بود و هم دیدگاه های اون طرفی.

ما ایرانی ها وقتی پای منفعت و نظرات خودمون پیش می آد استاد تحلیل سود و زیان ایم. ولی وقتی پای منفعت جامعه می افته، ساده ترین ارزیابی سود و زیان رو هم یادمون می ره.

من حدس می زنم که نود و نه درصد تحلیل هایی که خوندم فرض شون این بوده:
۱. حجاب اجباری بد است.
۲. شطرنج خوب است.

البته اگر از امام می پرسیدیم با هر دو مخالفت می کرد!

یعنی تقریبن همه ی ما با امام راحل در این دو مورد مخالف هستیم. با این حال نتایج دو تا از اشتباهات ایشون ربع قرن بعد از رحلت ما رو دو تیم کرده و عین استقلال و پرسپولیس انداخته به جون هم.

که این بحث بماند.

حالا با همین دو فرضِ معقول، که شطرنج خوب است و حجاب زورکی بد است (که من راستش ندیدم کسی در این دو اصل شک کرده باشه)، چکیده فکت هایی که در تحلیل دو طرف خوندم همینه:

این وری: برگزاری مسابقات به شطرنج ایران سود می رسونه
اون وری: تحریم مسابقات به آزادی پوشش سود می رسونه

حالا سوال اینه که کدوم سود بیشتره. یک نفر می تونه این رو اندازه بگیره و نظر بده؟

البته هر دو طرف برای این که مخاطب رو احساساتی کنند شعارشون رو در فرم منفی به کار می برند که در واقع همون ادعا هست:
این وری: تحریم مسابقات به شطرنج ایران لطمه می زنه
اون وری: برگزاری مسابقات به آزادی پوشش لطمه می زنه

سوال باز هم همونه، کدوم لطمه کمتره خوب به اون مورد رای بدید (یعنی در دفاع اش مطلب بنویسید)

من تا حالا یک مطلب هم ندیدم که هر دو طرف نامساوی رو در یک متن حتا به رسمیت بشناسه چه برسه به این که مقایسه کنه. یعنی هیچ کدوم از تحلیل ها کامل و نتیجه بخش (conclusive) نیست. فقط یک مشت فکت هست بدون نتیجه گیری قانع کننده.

تنها قسمتی که بعضن کامل انجام شده قسمت اتهام و فحش و فضیحت هست که خوب تمرین شده. تحلیل سود و زیان که به درد عمه می خوره.

حالا اگر با این چیزی که من نوشتم موافق هستید صلوات ختم کنید به روح امام راحل، طراح بزرگ ولی غایب این میدان!


سپتامبر 19 2016

داده باستان شناسی

دسته: فلسفهadmin @ 12:09 ب.ظ

من فکر می کنم بعضی از انسان ها همیشه می دونستند که زمان چیزها رو عوض می کنه و غارهاشون یا ده هاشون یا شهرهاشون یا چیزای باحالی که ساختن زیر دست و پا له می شه و بعدش می ره زیر خاک. برای همین یه سری از کاسه بشقاب هاشون رو خودشون چیدن یه جای تمیز و مرتب زیر خاک که به دست آیندگان برسه.

البته دیگه شانس ات باید بگه که اون آیندگانی که این رو پیدا می کنه کی باشه.

مثلن تمدن شش هزار ساله ی جیرفت که افتاد دست رحیم مشایی.

حالا به نظر شما این کار درستیه که ما دیتا سنتر هامون رو از جنگ جهانی سوم پروتکت کنیم و یه نمونه هایی اش رو زیر خاک نگه داریم؟

این طوری باید بی خیال حریم خصوصی بشیم و پیه چنین کاری رو به تن مون بمالیم.

البته که هر کدوم از ما به حریم خصوصی مون اهمیت می دیم و دوست نداریم کسی هزار سال دیگه چت ها و اسرارمون رو به زبان فارسی از یاد رفته یا انگلیسی منسوخ شده ی عهد عتیق بخونه.

ولی مثلن برای خودِ ما پرایوسی اجدادمون مهم بوده؟ مثلن این که باستان شناسامون چوب کردند تو هر سوراخی از زندگی اونها که ببینن چه جوری زندگی می کردند و با مادر شوهر و عیال شون چه طوری رفتار می کردند در اون زمان.

آدم سرشو تو هر چیزی که نمی کنه. قباحت داره والا.


آگوست 30 2016

سورن و لقمان

دسته: شخصی،علمی،فلسفهadmin @ 5:46 ق.ظ

اینها رو توی هواپیما که اینترنت مجانی داشت در فیس بوک نوشتم. تم اش تغییر می کنه بر اساس تغییر stream of consciousness من:

توپولوژی

روزی لقمانِ حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای از کنار او گذشت. لقمان پرسید: «هی گربه! آیا می دانی قطب شمالِ شما گربه ها فرقِ سرتان است یا نوکِ بینی؟» گربه به او رو کرد و گفت: «بیا برو تو قطبِ جنوبم بابا!»

* * *
روزی لقمان حكيم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای چهاربعدی از کنار او گذشت. لقمان پرسید:‌ «تو که نه کون داری نه سر. چرا سرت با کونت بازی می کند؟» گربه گفت: «سرش گرده».

*‌ *‌ *‌

روزی لقمان حکیم وارد کون گربه ای شد و از دهانش در آمد. گربه پرسید: «ای لقمان، حکمت توپولوژیکِ این کاری که کردی چه بود؟» لقمان گفت: «توپولوژی نبود. اورولوژی بود.»

* * *

– لقمانِ حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ی چهاربعدی شلخته ای بر او وارد شد که: «ای لقمان، دم ات گرم، می توانی شانه ام کنی؟ و بعد آب و غذایم بدهی.» لقمان که فکر می کرد با این کار آن گربه اسلام می آورد اطاعت کرد ولی شانه ی گربه تا ابد تمام نشد.

* * *

– لقمانِ حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ی شلخته ای بر او وارد شد که: «ای لقمان، دم ات گرم، می توانی شانه ام کنی؟» لقمان گفت: «خبر مرگت، چند بُعد داری؟». گربه گفت: «به قرعان فقط سه بعد دارم.» لقمان او را نواخت و بعدش به او آب و غذا داد. گربه اسلام آورد.

نجوم

روزی لقمان حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای بر او وارد شد. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «ای لقمان الان روز است، چه طور ستاره را ببینم؟» لقمان تا شب الاف شد.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «بلی». لقمان گفت:‌ «زاویه ی این ستاره با افق، همان عرضِ جغرافیایی توست. هر وقت گم شدی نقاله بگذار می فهمی کجا گم شدی.» گربه گفت: «ای لقمان،‌ گیرم فهمیدم دو سه درجه بالا یا پایین تر گم شده ام،‌ خودش صدها فرسخ است و امیدی به نجاتم نیست.» لقمان گفت: «عرض جغرافيايى ات را بدانی و بمیری بهتر است، یا نادانسته از دنیا بروی؟»

با شما هم بود.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «بله، زاویه ی آن با افق عرض جغرافیایی من است». لقمان گفت: «”بله” واژه ی اسپانیایی است اسکل. ما در عهد قدیم هستیم. بگو آری یا حداقل بلی».

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود و چیل کرده بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «آره بابا، زاویه ی آن با افق، همان عرض جغرافیایی من است که دانسته از دنیا بروم.» لقمان گفت: «بلی، ستاره ی قطبی جنوب». گربه با تعجب گفت: «مگر این ستاره ی قطبی شمال نبود» لقمان گفت: «هنوز شمال و جنوب اسم گذاری نشده. بالا و پایین نداریم. شیر یا خط انداختم اینجا شد جنوب.». گربه گفت: «پس بیا برو توی قطب جنوبم.»

* *‌ *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود و چیل کرده بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه که عجب گرفتاری شده بود گفت: «نه».

یک بار بگو نه، خلاص.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟ چون من نمی بینم.» گربه گفت: «معلومه که نمی بینی، تو الان توی قطب جنوب هستی.» لقمان گفت: «ولی قطب جنوبِ ما همان قطبی است که ستاره ی قطبی دارد. ما الان در ترومسو در جنوبِ نروژ در جنوبِ‌ زمین هستیم. من این را قبلن برایت توضیح داده ام». گربه گفت: «نه منظورم قطب جنوبِ خودم است». لقمان از کون گربه در آمد و ستاره ی قطبی را دید.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای در قطب شمالِ آن زمان نشسته بود. گربه گفت: «ای لقمان چه بر سر ستاره ی قطبی آمد؟ آیا سقوط کرد؟» در آن حال کانگوروئی از کنارشان گذشت. لقمان پرسید: «هی کانگورو، تو ستاره ی قطبی را ندیدی؟» کانگورو اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: «هرگز»

* * *

روزی لقمان حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای بر او وارد شد که: «ای لقمان، پست های نجوم لایک نمی خورد، همان لاین توپولوژی/اورولوژی را برویم؟» لقمان که این را شنید سرو ته شد و او هم بر گربه وارد شد. هر دو جوگیری بر هم وارد شدند تا کل ماجرا تمام شد.

* * *

این حدیث [فیس پالم] گم شده است!

*‌ *‌ *‌

روزی لقمان حکیم در کنار نخلی نشسته بود. گربه ای بر ایشان وارد شد و گفت: «ای لقمان، قبل از این که من اشتباهی حرف بزنم و تو [فیس پالم] کنی، مطمئنی که مرورگرِ همه این emoji های شما را درست می گیرد». لقمان به متلک و ایهام گفت: «اگر نمی گیرد،‌ بگو به گیرنده های خود دست بزنند.»

* * *

روزی لقمان حکیم در کنار نخلی نشسته بود. گربه ای بر ایشان وارد شد و گفت: «ای لقمان، مَصعِلَ طُن. این استتوس های مربوط به شما را از کدام طرفی بخوانیم که کمتر اُسکُل بشویم». لقمان گفت: «از پایین به بالا بخوانید،‌ یعنی جهتی که نوشته شده اند نه مثل سطل آشغال.»
* * *

لقمان حکیم در کنار نخلی نشسته بود. گربه ای بر ایشان وارد شد و گفت: «تو که غلامی و این قدر سیه چرده و زشتی، پس چه طور این قَدَر می فهمی؟». لقمان گفت: «برای این که من برده ای هستم از سودان و برو توی ویکیپدیا و خود ببین؛ که قرن ها قبل، شماها در خاورمیانه ما را می خرید و می فروختید. اسم اروپایی ها بعدها بد در رفت.» گربه از این حرف بر آشفت و لقمان را فروخت.

* * *

لقمان حکیم در رشته کوه هیمالیا نشسته بود که گربه ی راسیستی بر ایشان وارد شد و گفت: «تو که غلامی و این قدر سیه چرده و زشتی، پس چه طور شده که این قَدَر می فهمی؟». لقمان گفت: «نگاهی به خودت در آینه بیانداز. تو هم گربه ی سیاه چرده و بی ریختی، با این حال نسبت به گربه های پرژین این قدر خوب می فهمی». سورن دوزاری اش افتاد!

* *‌ *

لقمان حکیم در هیمالیا نشسته بود که سورن بر او وارد شد و گفت: «ای لقمان، آن روز جلوی آینه من دریافتم که این طرفِ توی آینه مثل تو زشت و بدترکیب است اما درک بالایی دارد. با این حال دوزاری ام نصفه افتاد. چرا نصف اش افتاد، اما نصف اش نیافتاد؟». لقمان گفت: «چون شما گربه ها خودآگاهی ندارید. تو شباهت را درک می کنی اما خود را نه. میمون به بالا!». سورن از این پند حکیمانه پشم اش ریخت و بر آشفت و لقمان را فروخت.

*‌ * *

روزی سورن بر لقمان حکیم وارد شد و پرسید: «ای لقمان، در عصر هوش مصنوعی یک کرسی شعرِ ایهام داری برای ما بگو». لقمان خودکارش را در آورد و امضای باباش را زد روی ورقه. سورِن پرسید ای لقمان این ایهامش کجا بود؟ لقمان گفت: «صورتِ این جمله می گوید من آن را نوشته ام. اما معنای آن می گوید پدرم آن را نوشته است.» سورن گفت: «ای بی سواد، این بیشتر مجاز کل به جزء بود تا ایهام.»

* * *

روزی لقمان بن اصغر و سورن شطرنج بازی می کردند. لقمان گفت: «ای سورن، سوژه ی سریال ته کشیده. برگردیم سر همان توپولوژی؟» سورن گفت: «اوکی قبول، پس بگو چنبره». لقمان گفت: «چنبره.» سورن نیش اش باز شد و گفت: «اسم ننه ات قنبره!» لقمان برآشفت و گفت: «برو بابا مسخره!»
* * *
روزی لقمان حکیم و سورن شطرنج بازی می کردند. لقمان انداخت و جفت شش آورد. سورن گفت: «عن آقا، این تخته نیست که مکعب می اندازی.» لقمان گفت: «خودت گفتی توپولوژی. مکعب که هیچ. مربع هم می اندازم.» زد زیر صفحه و بازی را به هم زد.

* * *

روزی لقمان حکیم و سورن روی چنبره شطرنج بازی می کردند که لقمان نتواند بزند زیر صفحه. لقمان گفت: «این چه شطرنجی است که آورده ای؟ این سربازهای من هر چه پیش می روند وزیر نمی شوند؟». سورن گفت: «بنده ی خدا اگر اینجا لبه داشت که سربازان رشید من الان رییس جمهور که هیچ، بان کیمون شده بودند.»

* * *

روزی قرار شد که لقمان حکیم و سورن روی بطری کلاین شطرنج بازی کنند. لقمان گفت: «گیرم بوردت قبول. این مهره هایت که همه همرنگ اند. حالا چه گونه بازی کنیم؟» سورن گفت: «چه می دانم. بگذار یک دوری بزنم و برگردم تا شاید فرجی حاصل شود.» لقمان گفت: «لازم نکرده است. خودم دوری می زنم و بر می گردم.» سورن گفت: «حالا آن مهره ها رو چه با خود می بری؟». سورن گفت: «مهره ی سیاه و سفید که نداریم. دست کم با مهره و پادمهره بازی کنیم.»

* * *

روزی سورن به لقمان گفت: «ای لقمان حکیم، بیا این بار برویم شطرنج مکعبی بازی کنیم.» لقمان گفت: «منظورت شطرنج با تاس است؟» سورن رو به او کرد و گفت: «نه الاغ، شطرنج سه بعدی واقعی توی مکعب با شاه و وزیر وسط دو وجهِ روبروی هم.» و روی تاس برای لقمان که کمی خنگ بود توضیح داد.

شروع به بازی کردند و لقمان سریع کیش و مات شد. آن هم با کیفیت سه بعدی. لقمان که طبق معمول کم آورده بود، می خواست بزند زیر همه چیز ولی هر قدر گشت زیر همه چیز را پیدا نکرد. پس غریوی بر آورد و سر به بیابان گذاشت. سورن گفت: «چرا فریاد می زنی؟» لقمان گفت: «فریاد که از شش جهتم راه ببستند.»

* * *

روزی لقمان حکیم و سورن روی سطح کره ی چهاربعدی شطرنج مکعبی 3D بازی می کردند. لقمان که تازه دوزاری هایش افتاده بود که چه طور چنین چیزی ممکن است گفت: «چه قدر پسندیده است که اینجا سینگولاریتی ندارد و کلی قرتی بازی های جدید می توانیم در بیاوریم.». سورن گفت: «مثلن چه قرتی بازی ای؟». لقمان گفت: «مثلن چهار جور قلعه». سورن گفت: «بینیم بابا. من که سینگیولاریتی دارم. بیا برو توی قطب جنوبم.»

* *‌ *

روزی سورن و لقمان حکیم شطرنج مکعبی سه بعدی بازی می کردند. لقمان اعصابش خورد شد و گفت: «ای سورن، اینجا چرا این قدر ویرد است و با آن یکی فرق دارد؟» سورن گفت: «برای این که این روی سطح کره ی چهاربعدی است. تو تازه از بیابان برگشته ای و ریکاور کرده ای. نمی توانیم بگذاریم دوباره گم و گور شوی.» لقمان غریوی سر داد و سر به بیابان گذاشت. اما هرگز نرسید.

* * *

روزی سورن و لقمان حکیم یه قل دو قل بازی می کردند.

لقمان پرسید: «ای سورن، من اما آخر نفهمیدم. این چه حکمتی بود که آن روز روی سطح آن کره ی چهاربعدی، من به هر طرفی دویدم، هرجا قدم گذاشتم، هر جا سرک کشیدم، همه ی مهره ها را دیدم، اما بیابان را ندیدم. شمع محل تو بودی. توپولیِ من تو بودی. بیابون من تو بودی. وای حاجی سر جدت قسم. تو رو به جمالت قسم. راز آن فضا چه بودی؟»

سورن دوزاریِ‌ لقمان را از او گرفت و گفت: «ای لقمان، این دایره ی بُعد اول و دوم را نگاه کن. این کمره؟ یا فنره؟» لقمان گفت: «این کمره، ولی شافنره».

سورن مجددن پرسید: «حالا این دایره ی دو بعدِ سوم و چهارم را نگاه کن که این هر دو بر آن هر دو عمودند. حالا این چه طور؟ آیا این کمره؟ یا شاه فنره؟». لقمان که دوزاری دوم اش هم داشت می افتاد گفت: «این شاه فنره!»

سورن گفت: «حالا دوزاری های ات را دور هم بچرخان: این کمره. شاه فنره!»

حالا همه. این کمره؟ یا شافنره؟؟ (دوبار)


جولای 26 2016

نیچه و دریا

دسته: فلسفهadmin @ 10:31 ب.ظ

نیچه می گوید: «حقیقت مانند دریا است. نمک آب دریا زیاد است و تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد.»

نیچه بیجا کرده این را می گوید.

اولن که دریا مایع است و حقیقت جامد.

ثانین چه طور اولش حقیقت مانند خود دریا بود. بعد در جمله ی دوم شد مانند نمک دریا؟ بلاخره حقیقت مانند کدام است؟ اگر حقیقت خود نمک است «تحریف» شدن آن چه ربطی دارد به «زیاد» شدن نمک آب دریا؟

سوم این که اگر منظور این است، عین آدم بگو: «حقیقت مانند دریاست. اگر حقیقت تحریف شود، مثل آب دریاست که شور شده و هر قدر بیشتر بخوری باز هم تشنگی ات را رفع نخواهد کرد». خلاص.

چهارم این که اصلن به نظر من حقیقت بیشتر شبیه کوه است. هر قدر بالا بروی به آخرش نمی رسی مگر آن که برسی که آن هم مهم نیست چون حقیقت از جهت دیگری مانند کوه است. مثلن تیز و شیار دار است.

مگر آنکه آن هم نباشد.

پنجم این که اصلن بعید می دانم نیچه این را گفته باشد، چون هیچ نوع ترجمه ای از آن را در اینترنت پیدا نکردم. نزدیک ترین اش این است: «وحشتناک است که در کنار دریا از تشنگی بمیری. آیا لازم است که به حقیقت آن قدر نمک بپاشی که دیگر تشنگی ات را رفع نکند؟». احتمالن یک بابایی یا اشتباهی ترجمه کرده یا این که از خودش این را در کرده و اسم نیچه را پایش زده و بقیه استفاده کرده اند و دیگر جا افتاده.

آخر اینکه اینشتین می گوید دو چیز را کرانه ای نیست: یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان. او فراموش کرده از سومی یاد کند و بیافزاید که دریای غم را هم کرانه ای نیست. به قول امانوئل کانت دریای غم ساحل نداره. کون گشاد پارو بزن.


جولای 23 2016

روشندل

دسته: فلسفهadmin @ 10:31 ب.ظ

«هگل در جایی می گوید همه ی رویدادها و شخصیت های بزرگ تاریخ به نحوی دوبار تکرار می شوند. او فراموش می کند اضافه کند که بار نخست به صورت تراژدی و بار دوم به شکل کمدی».

این جمله از مارکس است و البته در دو دهه ی اخیر توسط روشنفکران ایرانی با نگارش های متفاوت به اشتباه به خود هگل، به ژیژک و چه بسا دیگران نسبت داده شده است. با این که در ده سال اخیر مطالعه ی فارسی من به مراتب کاهش پیدا کرده، در همین اواخر این جمله را در ده ها کتاب، مقاله ی روزنامه، وبلاگ و استتوس شبکه های اجتماعی به قلم روشنفکران از چپ مارکسیستی گرفته تا لیبرال راست گرا در وصف رویدادهای مختلف دیده ام. از روزنامه های اصلاح طلب تا پایگاه های وب.

در این باب به خدمت شما عارضم که:

اولن که مارکس گو این که متفکر بزرگی بود، معصوم نبوده و این را هم با احتیاط بسیار (با لفظ so to say) در وصف ناپلئون و فلان برادر زاده اش گفته نه تمامی رویدادهای دیگر تاریخ از جمله دوم خرداد و ترامپ و پدیده ی پوکی مون.

دوم این که آدمیزاد عقل دارد. حتا اگر روشنفکر باشد و دو سه تا کتاب از مارکس و نیچه و فوکو خوانده باشد که ذخیره ی فکری اش را تا پایان عمر تامین کند، باز هم می تواند دلیل یک ادعا را بپرسد. مثلن این که چرا تاریخ باید دوبار تکرار شود؟ مگر کنتور دارد؟ شاید یک بار یا سه بار تکرار شد. شاید صفر بار تکرار شد یعنی یک چیزی هرگز اتفاق نیافتاد کما این که بیشتر اوقات هم همین طور است. شاید دو بار تکرار شد اما این دفعه برعکس و خانوم ها دست و آقایون رقص. یعنی دفعه ی اول کمدی بود و دومی تراژدی. شاید اصلن هر دوبارش کمدی بود، مثلن همین جمله ی مارکس خودش دست کم دو هزار بار (احتمالن بیشترشان به زبان فارسی) تکرار شده و تقریبن همه ی شان به جز اولی کمدی بوده.

سوم این که به جز نیچه و فوکو خیلی آدم های دیگری در دنیا هستند که حرف های خوبی زده اند. فقط به فارسی ترجمه نشده اند. آدم می تواند از آن ها هم یاد کند و در مقاله هایش استفاده کند. اصلن آدم می تواند به عقل خودش رجوع کند. مثلن خود شما درک تان از بعضی مسائل ممکن است از ژاک دریدا بیشتر باشد. یا دست کم از مترجم فارسی دست سوم اش بیشتر باشد. اصلن باور کنید خیلی از پرفروش ترین رمان های خارجی در ایران و خود نویسنده های شان نیز گاه در کشور خود آن قدر مشهور نیستند که در ایران هستند. یک گزیده ی بسیار محدود و تصادفی از آدم های متفکر به دلایل مقطعی، به صورت ناقص و با درک عوضی و تحریف و جوگیری به زبان فارسی راه باز کرده اند که البته باز اولین ورودشان به زبان فارسی توسط نخستین مترجم دلسوز جای تقدیر دارد، آن هم اگر درست و توسط آدم کاربلد انجام شده باشد که معمولن چنین هم نیست.

در آخر این که آدم بهتر است سعی اش را بکند که ایده های خودش را بپروراند. یا جمله های قصار را از دور و بر خودش جمع کند و مستند کند تا اینکه چیزی را صدباره استفاده کند. مثلن این که مادربزرگ مرحوم ام همیشه می گفت فلان به نظر من خیلی دلنشین تر از این است که میشل فوکو می گوید بهمان. حالا اگر مادربزرگ بعضی ها حرف مهمی از خودش در نکرده – که واقعن بعید است – و طرف مجبور شده دست به دامان یک اسم قلمبه سلمبه شود که ملت باور کنند، خوب دست کم زورش را بزند که اصل ماجرا را به زبان اصلی یا انگلیسی بخواند. یا این که چیزهای بهتری را پیدا کند و به دیگران هم معرفی کند. همه ی این کار ها بهتر از این است که آدم عقل اش را و انتخاب مصرف فکری اش را و اندک مطالعه ی جانبی اش را بدهد دست چهار تا مترجم به ندرت باسواد که میزان نویسنده ی خوب و بد شده اند و معیار روشنفکری و ارزش هایش را برای صد میلیون فارسی زبان تعیین کرده اند.

پ.ن.۱. همین الان فرض کنید که من این مطلب را از پاراگراف دوم جور دیگری ادامه داده بودم. یعنی به جای نقد کاربرد این جمله خودم آن را استفاده کرده بودم، و به اشتباه به نقل از ژان پل سارتر. و مثلن آن را به کودتای ترکیه یا جدایی انگلستان از اتحادیه ی اروپا ربط داده بودم. و این که همین دو کلمه حرف حساب را چپانده بودم در الفاظ پر طمطراق و آن را چنین نگاشته بودم و چنان. فلان عکسِ فلان سفرم را هم (حتمن با عینک دودی و پیپ توی حلقوم) کنار مطلب گذاشته بودم. ده بار بیشتر لایک می خورد. حالا فرض کنید از بقل گورِ آلان بادیو در پاریس هم رد شده بودم، الان فیس بوک دور و برم را ترکانده بود.

پ.ن.۲. نمی خواهم نا آگاهی و بی دغدغگی را ترویج کنم، اما فکر می کنم آدم بهتر است [فقط] تتلو گوش بدهد و طرفدارِ مرتضا پاشایی باشد و اسم نیچه به گوشش نخورده باشد تا این که فکر کند منورالفکر است و وضع اش این باشد. آن طوری امیدِ بیشتری به پیشرفت و تغییرش هست.

پ.ن.۳. بادیو هنوز نمرده. گور هم ندارد. اگر اطلاعات عمومی شما دقیقن در این حد است که این و چنین فکت هایی را می دانید کامنت ندهید و مچ نگیرید. اگر هم نیست، باور کنید که هیچ چیزی را از دست نداده اید.


برگ پسین »