آگوست 25 2011

طبیعت و تمدن

دسته: فلسفه،می نیمالadmin @ 1:51 ب.ظ

«چند همسری» و نیز «گیاه خواری» هر دو در طبیعت گونه ی آدمیزاد است. در مقابل اینها «تک همسری» و «گوشت خواری» محصول فرعی و مصنوع تمدن است.

وجدان انسان مدرن در ناهماهنگی با طبیعت او از «خیانت» به جفت آسیب می بیند اما از خوردن گوشت جانداران دیگر هیچ رنجی نمی کشد.


ژانویه 03 2011

تندیسِ ساندیس

دسته: فرهنگ،فلسفهadmin @ 2:18 ب.ظ

دیده اید در تقابل این تندیسِ دزدیده شده ی ساندیس (اثر میثم محمد حسنی) با سردر دانشگاه تهران (اثر کورش فرزامی)، در ترکیب فرم و ماده شان و در ترکیب نام سازندگان شان، چند دوجین نماد نهفته است؟

پ.ن. گفت «رولان بارت» به «هانس روسلینگ» روزی


سپتامبر 14 2010

به یزدان که گر ما خرد داشتیم

دسته: فرهنگ،فلسفهadmin @ 12:17 ق.ظ

بر خلاف یکی از اشاره هایی که بیژن عبدالکریمی در تلویزیون ایران کرده، من این طور تصور نمی کنم که روشنفکری ضد دین در ایران به شکل وارداتی – مثلن با الگوبرداری از روشنفکری فرانسه – به کشور ما وارد شده باشد. به نظر من شرایط مشابه برای شکل گیری تفکری در هر خاکی نتیجه ی کمابیش یکسان می دهند. حس شهودی من این است که در یک هزاره ی اخیر تاریخ ایران، همواره رگه هایی از یک تفکر سکولار، خرد گرا و سنت ستیز – به همراه مولفه هایی از طنز – در سرزمین ما وجود داشته. این طرز تفکر مانند یک ژن مخفی – البته از نوع اجتماعی اش که به آن مِم می گویند – حضور خود را همواره در اقلیتی از جامعه ی ایران حفظ کرده است. وجود چنین رگه هایی در هر زمانی می توانسته از شکاف بین ایده آل های درونی یک انسان و جامعه ی سنت زده ی اطراف اش چیزی تولید کند که در ظرف زمانی امروز «روشنفکر ضد دین» نامیده می شود.

این به این معنا است که شکل گیری موضع روشنفکری در تقابل با دین – و به طور خاص در تقابل با اسلام – را در ایران نمی توان تنها با الگو برداری از اروپا توجیه کرد چرا که پیشینه ی ما از آنان در این امر طولانی تر است، گو اینکه ما امروز از صورت بندی ای که آنها تدوین کرده اند استفاده می کنیم.

شاهدی بر این امر این است که چنین کلاس روشنفکری با این ویژگی ها در کشورهای عربی یا سایر نقاط خاورمیانه شکل نگرفته و چنین کپی برداری ای در هر زمینه ای از سبک زندگی تا اقتصاد و فرهنگ انجام شده اما در این مورد صورت نپذیرفته. من اگر چه منتقد موضع گیری های ملی و میهنی و خود را تافته ی جدابافته از دیگران دیدن هستم اما این وجود این سبک روشنفکری را در ایران از قضا مولفه ای بسیار بومی و ایرانی می دانم که ریشه ی کهن در تاریخ ما دارد. اتفاقن این «روشنفکری دینی» ما است که مفهومی تازه بر ساخته است و پیشینه ی تاریخی عمیقی ندارد و با همه ی احترامی که برای سودمندی اش قایل هستم فکر می کنم که در سرزمین ما عاریتی تر است از «روشنفکری ضددین«، یا حالا هر اسم دیگری که شما رویش بگذارید.

یک نظریه می تواند این باشد که این تفکر در دوران پس از اسلام شکل گرفته و جرقه اش می توانسته به شکل یک مقاومت در برابر پذیرش اسلام از اعراب باشد در اقلیتی از مردم. یعنی با این فرض که بپذیریم اکثریت با آغوش باز پذیرفتند اقلیتی همواره بوده اند که در برابر تسلیم این اقلیت از خود مقاومتی نشان داده اند. از حکیم فردوسی که زبان ما را از انقراض نجات داد گرفته تا زکریای رازی که به طعنه قرآن ر مسخره می کند که «محمد تازی چنین گفت و محمد رازی چنین می گوید…« را من حامل این مم می دانم. یا چه چیز دیگری وجود پدیده ی به نام عمر خیام را در یک هزاره ی پیش توجیه می کند؟

و البته کسی از دل خیلی دانشمندان عصر طلایی بعد از اسلام در ایران زمین و حومه خبر ندارد. همین رازی و خیام را دانشمند اسلامی می دانند و سایرین هم به ندرت علاقه ای به مذهب غالب روز نشان داده اند. حتا ابن سینا که می گویند فقیه بوده و در این علم زمانه مثل باقی علوم مسلط بوده سبک زندگی شخصی اش در مقوله ی عیش و نوش و طرب با آموزه های اسلام سازگاری چندانی ندارد. یا خیلی دیگر از دانشمندان علوم طبیعی که موضع خاصی نسبت به دین اتخاذ نکرده اند – یا شاید نمی توانسته اند بکنند – و دست کم در مورد این ها می توانیم بپذیریم که خردگرا بوده اند و در صدد توجیه وقایع با علم و روابط منطقی. یعنی رویکردی که در اصل زمینه ساز روشنگری در اروپا و تبعات ضد دینی اش هم همان شد. حتا این رندی ای که عارفان و شاعران ما که چندان علم پرست و خردگرا نبودند تبلیغ می کرده اند و این مفهوم خرقه سوزانی را می توان نسخه ی مصالحه شده ی چنین رگه هایی با زمان روزشان دانست. یا شیخ عطار را که به چه زبانی دیگر باید بگوید: مسلمانان من آن گبرم که دین را خوار می‌دارم / مسلمانم همی خوانند و من زنار می‌دارم.

بحث ترکیب این تفکر با طعنه و طنز را هم باید در نظر گرفت که در خیلی از این ها مشترک بوده و در کسی چون عبید زاکانی و هجویاتش در مورد امامان شیعه به اوج می رسد و اگر جلوتر بیاییم چنین نحله ای وجود خودش را در هر عصر و زمانی با نمایندگانی نشان داده،‌ گو اینکه در اقلیت بوده اند و احتمالن خواهند ماند. حال در تاریخ معاصر هم این تفکر بلاخره دست به دست به کسانی می رسد. چه بسا چنین رگه ای سینه به سینه به امثال هدایت و کسروی منتقل شده اما برخورد آنها با دوران تجدد اروپا به داستان شکل دیگری داده باشد.

من البته اصراری ندارم که نمونه های تاریخی زیادی از این دست وجود دارند یا این که این نظریه درست است. بحث تنها در اینجا است که این بخش از تاریخ ما دیده نشده و اصراری بوده که به سبک دیگری و با برداشت الوهی باز خونده شود و این حرف ها جای یک بازنگری را در این حرف باز می گذارد که روشنفکران ایران نسخه ی ضد دینی روشنفکری را در کنار گزینه های دیگر از کشور فرانسه کپی برداری کرده اند.


جولای 08 2010

اخلاق مدرن

دسته: فلسفهadmin @ 12:15 ق.ظ

در هفته های اخیر ده ها نفر از همسایه های فیس بوکی من با شوق و ذوق این ویدیو را منتشر کردند. من ابتدا به آن به چشم بدیهیات همیشگی داوکینزی نگاه می کردم که چیز خاصی به معلومات نمی افزاید و از دلیل توجه خاص به این ویدیو در برابر بسیاری از محتواهای مشابه و آموزنده تر کمی تعجب می کردم. امروز سرانجام آن را با دقت دیدم و چیزی در آن هست که ارزش این همه هیجان های خرج شده را دارد. و آن تاکید بر این حقیقت نه چندان بدیهی است که انسان مدرن امروزی اخلاق گراتر از همه ی تاریخ است. اخلاقیات پسندیده ای که انسان مدرن امروزی به آن باور دارد – که داوکینز نمونه هایش را بر می شمارد – اساسن نه که از دین که از خرد ریشه می گیرد. نه تنها بحث بحران اخلاقی انسان در نبود دین یک نگرانی خنده دار و بی مورد است، که من شخصن آدم های زیادی را می شناسم که از دین چشم پوشیده اند تا انسان های «بهتر« ای باشند


فوریه 17 2010

عصیان برادر هوش است

دسته: فلسفهadmin @ 9:02 ق.ظ

و نه خودِ آن:

کودکانی که در برابر زور والدین یا معلمان تردید بیشتری روا می دارند و آنان که در نواختن ساز مخالف کمتر به خود ترس راه می دهند، با احتمال بیشتری از دیگران – به واسطه ی نترسیدن از نیروی قهریه ی هر عنصر مسلطِ خداگونه – از پذیرش مذهب، ایدئولوژی یا راه و رسم مقبول اکثریت جامعه ی پیرامون شان سر باز می زنند.

اینها کسانی هستند که خطر نفی راه حل های موجود برای حل مسایل را بیش از دیگران به جان می خرند و در تصمیم گیری هنگام حل مسایل از ارتکاب ناهنجارها نمی هراسند و در نتیجه راه حل های مرکب تر و متنوع تری را مرور و تجربه می کنند. اینها همان هایی اند که با تغییر در نظم محیط اطراف و دگرگونی نوع نگرش مسلط، ترکیبات جدیدی به مناسبات پیرامون خود می افزایند و در پی آن منجر به ظهور ادیان جدید در جامعه، انشعابات در ساختارهای قدرت، و نظریه های جدید در علم می شوند.

از چنین افرادی ممکن است بسته به استعدادهای دیگرشان یک هنرمند صاحب سبک، یک دانشمند صاحب نظریه، یا حتا یک امپراطور یا پیامبر در آید، بی آنکه آن شخص لزومن از هوش و توانایی استثنایی ای دیگری برخوردار باشد. چنین دستاوردی چه بسا که بیش از هر چیز  دیگر از ناتوانی نسبی و احتمالن ذاتی ایشان در «ترسیدن» نشأت گیرد.

•••

پژوهش های علمی ای در تأیید نگاه شهودی این نوشته موجودند و من البته در بازنویسی این ایده ی قدیمی از یکی از آنها نیز الهام گرفتم. در واقع گمان می کنم پژوهشگرانی که به دنبال چنین آزمایش هایی رفته اند در صدد اثبات درک شهودی مشابه ای بوده اند. نقل به مضمون یافته ی گروهی از پزشکان:

در ناخداباور ها – به طور آماری – بخشی از مغز که به فرد اجازه ی نترسیدن از ارتکاب اشتباه را می دهد، فعال تر از دیگران است.

به نظر من چنین حکمی را نمی توان به قرون و اعصار تعمیم داد. یعنی اگر روزگاری ناخداباوری (خدا یعنی همین خدای خودمان، نه نیروی کاریزماتیک مسلط) به فرهنگ مسلط و مرسوم بدل شود این سکه بر می گردد و چنین آدم هایی باز از دل این فرهنگ چیره، روش ها و موجودات عجیب الخلقه ی جدیدی را بیرون خواهند کشید. و البته در اعصار گذشته نیز مثلن کسی چون محمد که بر دین و راه و رسم مسلط زمانه ی خودش شورید و از خدا – در اینجا اتوریته و قدرت چیره ی بالا دست اش – در این شوریدن نهراسید، سر انجام راه جدیدی را برای زندگی اطرافیان اش باز کرد. گو اینکه شانس (یا بدشانسی) مضاعف هم آورد و مسیر تاریخ را هم روی آن تغییر داد!


نوامبر 16 2009

چهره ی ماندگار فلسفه

دسته: فلسفهadmin @ 12:54 ب.ظ

با کلیات این نقد ملکوت بر موج سبز آزادی کاملن موافق ام. اگر چه طرح «مراتب دانش آقای حداد» به نظرم خنده دار بود. بعله که در شهر کورها یه چشمی پادشاه است. شاهد این که من عادت بدی دارم: معمولن فیلم را می بینم و بعد به اسمش نگاه می کنم. یا خیلی در بند نام مترجم یا حتا نویسنده نیستم. هفته ی پیش شروع کردم به بازخوانی «نظریه ی معرفت در فلسفه ی کانت» با تنها ترجمه ای که از آن در نروژ دارم و بعد از ورق زدن سی صفحه به این نتیجه رسیدم که این بچه ی بی سواد با انشای دبستانی و فهم و شعور ناقص از فلسفه چرا باید دست به ترجمه ی چنین آثاری بزند. کتاب را بستم. رویش نوشته بود ترجمهْ غلامعلی حداد عادل.


دسامبر 08 2008

جبر یا اختیار – ۲

دسته: فلسفهadmin @ 8:29 ب.ظ

گاهی باید صبر کرد و نسخه ی دوم یک نوشتار را گذاشت برای آینده های دور!

این نوشتار جبرگرایانه ی چهارده سال پیش من به تازگی و در پی جستجوی گوگلی تصادفی توسط دوست قدیمی ام سهیل سیادت نژاد کشف و سپس نقد شد. سهیل هم مثل من و کمانگیر و چند تای دیگر از وبلاگ نویسانی که پیوندشان در لینکستان کنار صفحه وجود دارد جزو دانش آموختگان نه چندان پرشمار کارشناسی ارشد علوم کامپیوتر دانشگاه شریف است و تصور می کنم دید تحلیلی کمابیش بر نوشته های ما حکمفرما بوده است. نوشتار قدیمی من توسط ناصر گرامی هم دوباره به تفصیل نقد شده و این کوشش دوستان، نگارنده ای را که الان بیش از دو برابر آن موقع سن دارد شرمنده ساخته است.

ماجرا از این قرار است که آن هنگام با دوستان ام از جمله فرهاد در کنار زمین چمن دبیرستان البرز و البته بدون دسترسی به هیچ منبعی و در تنهایی مطلق کشف و شهودهای مادی گرایانه می کردیم و یک حلقه تشکیل داده بودیم به نام حلقه ی پروتئینیسم. خوب هر کسی در آن شرایط می تواند اشتباه کند. از آن روزگار خیلی گذشته و من دیگر با آن چند و چون جبراندیش نیستم. راستش همین الان یک بار نوشته ی خودم را خواندم و تا حدی هم توسط یک نیم دیگر که سن اش نیم این نیم جدید است قانع شدم اما باز هم احساس کردم که نه! انگار من دیگر نمی توانم جبرگرا باشم. نگاه امروز من به دوگانه ی جبر/اختیار با آن دوران متفاوت است چون بدیهی بودن «اصل علیت» را مبنی بر اینکه هر علتی یک معلول روشن در پی دارد، یک اصل موضوعه ی عقلانی غیر قابل تردید نمی دانم. مدت ها است که به باور من این اصل تردید ناپذیر علیت حتا اگر از بدیهی ترین گزاره های عقلانی هم باشد که در مغز تک تک ما و پس از میلیون ها سال تکامل جا افتاده است،‌ باز هم از آن فراتر نمی تواند برود. امروز این مسأله ادعایی در دانشی مثل فیزیک است تا فلسفه. نگاه من هم به آخرین کوشش های دانشمندان فیزیک در این زمینه می تواند متوجه باشد. خلاصه اینکه همیشه باید مراقب چیزهایی باشیم که به عنوان عقل سلیم می پنداریم شان. یعنی بدیهیاتی که در آنها نمی توان شک کرد و این سرچشمه ی هر گونه تعصب است. حتا اگر موضوع آن چیز چندان مهم و حساسی نباشد مثل اصل علیت.

پ.ن. اگر آن روزها می دانستم که نوشته هایم ممکن است مورد استقبال آیندگان (!) قرار بگیرد که خیلی از آنها را دور نمی انداختم. این هم یک نقد جدید بر نوشتار قدیمی.


اکتبر 04 2007

بررسی روش های استنتاج خودکار در منطق های موجهات

دسته: تألیف،فلسفهadmin @ 2:02 ب.ظ

0.85 MB

• عنوان پایان نامه: بررسی روش های استنتاج خودکار در منطق های موجهات
• زبان: فارسي
• نویسنده: نیما دارابی
• مقطع: کارشناسی ارشد
• رشته: علوم کامپیوتر – گرایش نظریه محاسبات
• دانشگاه: صنعتی شریف
• دانشکده: ریاضی
• استاد راهنما: دکتر محمد اردشیر
• تعداد صفحات: 79
• تاریخ نگارش: بهمن 1383 – امرداد 1386
• ضمایم: اسلاید نرم افزار برهان

پ.ن. یک سپاس ویژه در اینجا بدهکارم: از مادر عزیزم. برای اینکه در طول این دوماهی که پس از دفاع، از ایران خارج شدم، تقریبن هر روز اداری را به پیگیری کارهای دانش آموختگی من گذراند، از تصحیح پایان نامه تا کارهای اداری و دیدار با استادان. و خلاصه برای اینکه از طرف من فارغ التحصیل شد. 🙂


ژانویه 27 2007

آوای دندانی سایشی بی واک

دسته: فلسفهadmin @ 1:42 ق.ظ

در هنرِ هر کسی نیست. درست هم یادم نمی آید که کجا بودیم و کدام آدم با اعتماد به نفسی بود که دلسوزانه به دوست هم آوایش می گفت:
– آخی… من هم تو چهار فالگی فین شینی بودم، تا این که یه بار وایفادم جلو آینه و اراده کردم. از اون موقع تا حالا “ف” رو درفت ادا می کنم…


دسامبر 12 2006

Modality

دسته: فلسفهadmin @ 11:35 ق.ظ

مفاهیم لزوم و امکان در زبان طبیعی بر خلاف منطق های موجهات تقارن ندارند.
متضاد “ممکن” وجود دارد و آن “ممنوع” است، اما برای نقیض “لازم” واژه ی ساده ای در زبان روزمره ابداع نشده. من هم ارز ترکیب “غیر لازم” واژه ای غیر مرکب نمی شناسم، از آن دست که هم ارز همین ترکیب “غیر مرکب” واژه ی “ساده” را.

این کاستی از زبان طبیعی به ریاضیات نیز نشت کرده است، چندان که در منطق محمولات نیز سه سور تعریف می کنیم. حال آنکه ترکیبیات، سور چهارمی را هم پیش بینی می کند که جای آن خالی است؛ این همان نماد سور عمومی (A وارونه) است که رویش خط کشیده ایم.

واژه ی طبیعی
تعریف بر اساس لزوم
تعریف بر اساس امکان
لازم
آنچه باید
آنچه نه شاید نه
ممکن
آنچه نه باید نه
آنچه شاید
ممنوع = غیر ممکن
آنچه باید نه
آنچه نه شاید
؟؟؟ = غیر لازم
آنچه نه باید
آنچه شاید نه

کسی برای ابداع چنین واژه ای ضرورتی احساس نکرده، گویا آنچه “غیر لازم” را معنی بدهد واقعا غیر لازم بوده است.


« برگ پیشینبرگ پسین »