نوامبر 25 2017

تولید ناخالص ملی

دسته: سیاست،فرهنگadmin @ 2:37 ب.ظ

نیمی از جمعیت ایران نقشی در تولید ناخالص ملی ندارند. همچین نوشته انگار مثلن نیمی از جمعیت نروژ یا کانادا یا کره (چه شمالی، چه جنوبی!) در تولید ناخالص ملی نقش دارند. همه سر کاریم. اون کسی هم که در تولید چیزی نقش داره معلوم نیست و جایی هم گزارش نمی شه که برای اون تولیدی که کرده و توی قاب گذاشته شده، بیرون قاب چه چیزهایی رو تخریب کرده و از روی چند موجود رد شده و در راه غلطک اون جاده ای که درست کرده دهن چند نفر رو هم آسفالت کرده!

این طبیعت و منابع محیطیه که در تولید ناخالص ملی نقش داره. در نهایت اش انسان یک واسطه است و این روش متریک های اندازه گیری پیشرفت و خوشبختی مال اون دورانی بود که زمین کلی جا داشت و کلی تپه ی نریده مونده بود برای اکتشاف و تجربه و آزمایش و خطا.

گذشت اون دوران ای ملت.

اون بدبختی که در تولید ناخالص نقش داره اون حیوونیه که ما می خوریم و اون جنگلیه که قطع می کنیم و اون جویه که ما آلوده می کنیم و اون وقتیه که ما برای همه ی این آسیب ها تلف می کنیم. بله در یک مرحله بالاتر هم اون کارگریه که ما استثمار می کنیم و اون کارمندیه که شرایط این استثمار رو فراهم می کنه.

بدبختی کار ما از همین سیستم ارزشی است که از بچگی همه جای دنیا به خورد ما دادند و فرض غلط ما اینه که با همین فرمون اگر بریم و تولید ناخالص رو افزایش بدیم و اشتغال ایجاد کنیم و چشم مون به همین عدد و رقم ها خوش باشه همه چیز حل می شه.

تولید ناخالص ملی. رشد اقتصادی. فرصت های اشتغال. خط کش گذاشتیم یقه ی طرف رو با این مترها داریم اندازه می گیریم تنبونش از پایین در حال اشتعاله تا برسه بیاد بالا.

بزرگ ترین دروغی که به خورد ما داده اند همینه. بزرگ تر از همه ی ادیان. خریت دسته جمعی نوع بشر. بهاش رو هم شروع کردیم که بدیم و این تازه اولشه.


جولای 24 2017

ژانرشناسی و خودشناسی!

دسته: سیاست،شخصیadmin @ 1:31 ب.ظ

یه ژانری بودند بعد از انقلاب که از ضد حالی که به ملت زده شده بود (!) دیگه اون قدر حال شون گرفته شده بود که در کُل از همه چیز و همه کس کشیده بودند کنار. از بی‌عدالتی و نتیجه‌ی معکوسِ انقلاب افسرده و سرخورده و ناامید شده بودند و ظاهرن نتیجه گرفته بودند که از متنِ زندگی باید کنار کشید و حاشیه‌نشین شد.

من بچه بودم و در فامیل و آشنایان دور یکی دو مورد رو یادم می آد. که طرف از همه چیزش، از کار و زندگی و پیشه ی خیلی معمولی اش – ظاهرن به اختیار – دست کشیده بود که «با اینها نباید کار کرد» یا «توی مملکتی که اینا رییس هستند از بالا بگیر تا پایین بقالی کردن هم گناهه» یا «توی سیستم این آخوندها نباید کار کرد». حالا هیچ وابستگی ای هم به هیچ نهادِ سیاسی درون یا بیرون قدرت نداشت؛ قبل یا بعد از انقلاب.

این ژانر Anti-establishment متشکل از کسانی بود که چه زمان شاه و چه خمینی باز هم در ایران موندند. نه استبلیشمنتی رو زیر و رو کردند و نه استبلیشمنتی رو برقرار. مشکل شخصی‌ ای هم با کسی نداشتند. فقط از جایی به بعد انگیزه‌ی اخلاقی و روانی‌ برای ادامه‌ی زندگی مرسوم رو از دست دادند. از این زندگی دل کندند. و تقصیرِ اون رو هم انداختند گردن جامعه، یا انقلاب یا هر چیز دیگری.

بدون این که پرونده‌ی فعالیت سیاسی داشته باشند، یا بحران‌های اقتصادیِ انقلاب و جنگ به طور خاص و بیش از بقیه ی اقشارِ جامعه به اونها آسیبی زده باشه، از سر شکم‌سیری به این نتیجه ی خودساخته رسیده بودند که پیچ و مهره‌ی این نظام بودن حتا به عنوان یک کارمندِ معمولی هم کاری بی‌معنا و بی‌ارزش و حتا غیر اخلاقی است و زندگی در عزلت به چنین کاری شرف داره…

حالا یک آدم حسابی نبود بگه آقا تو که کسب و کارت توی دفتر و دستک مسوولین نیست. کسی هم از صنف شما توقع ریش و پیراهن روی شلوار نخواهد داشت . خوب کارت رو بکن تا زندگی بگذره و اوضاع بهبود پیدا کنه.

از همه خبر ندارم اما کسانی که من در ذهن داشتم آدم‌های دل‌نازکی بودند که کاسه‌ی داغ‌تر از آش شدند و در نهایت زندگی و فرصت هاشون رو سوختند و خودشون هم از بین رفتند. چه بسا که این اواخر هم دریغ خورده باشند که ای دلِ غافل… با بر خلاف آب شنا کردن آدم در نهایت سه بر صفر از خودش هم عقب می‌افته. آخرش هم چند تا بهار و پاییز می آد و چشم به هم می زنی می بینی پیر شدی و به حاشیه رونده شدی. همه چیز رو از دست دادی و کسی تره هم برات خورد نمی‌کنه…

* * *

حالا من از لحاظ روحی و فکری و روانی دقیقن پا گذاشتم جای همین‌ آدم‌ها. با این تفاوت که «این آخوندا» تبدیل شده به «این ماشین سرمایه‌داری» یا «این مملکت فلان از بالا تا پایین» شده «این کره‌ی زمینی که توش ترامپ رییس می شه بگیر بیا پایین». از کره‌ی زمین هم هنوز مهاجرت نکردم و هنوز ریشه در این خاک دارم!

به خودم می گم قواعد مولد فرکتالیِ این جامعه ی جهانی همه جا و در همه شکل «از اون بالا بگیر تا بیا پایین» این طوریه که «هر جمعی از ما توسط دون‌ترین هامون رهبری می‌شیم.».

فقط تنها بختِ بنده اینه که سرنوشت این افراد جلوی چشممه.

حالا یك آدم حسابی نیست که بگه آقا نیما این «سرلوحه» که می‌گن برای همین روزهاست.

كسى نبود بگه، مجبور شدم خودم بگم.

بعله!


مه 21 2017

تُف سر بالا، چوبِ دو سر طلا

دسته: سیاست،فرهنگadmin @ 7:07 ق.ظ

امان از این مرضِ تاریخی. به بدبختی‌ای گرفتار شده‌ایم که اسمِ کشورمان با اسلام با هم این طور عجین شده. فکر کنم کار به جایی بکشد که مجبور شویم یکی از این دو تا را آخرش عوض کنیم!

برای خودمان و با اصرارِ خودمان «بِرَند» شده‌ایم که هر فحشی که غربی‌ها توی شبکه‌های اجتماعی می‌خواهند به اسلام بدهند، اسمِ ایران را هم کنارش می‌گذارند. از آن طرف عربستان پنجاه و خورده‌ای کشورِ اسلامی را دعوت کرده و فقط ایران و سوریه دعوت نبوده‌اند. غربی‌ها هم استقبال کرده‌اند و برای آنها اسلامِ نفتی چیزِ خوب و صلح آمیزی است. اما به ما که می‌رسد خطرناک است. آنجا سرانِ کشورهای اسلامی در محضر حاج ترامپ دور همی هر چه دری بری دل‌شان خواسته نثار ایران کرده‌اند. از این طرف هم ایران هنوز گُه‌خوری اضافی می‌کند و تهِ دلش می‌خواهد هنوز می‌خواهد که ام‌القرای جهان اسلام باشد. ظریف پیامِ صلح می‌فرستد و سران عراب انتخابات مهم اخیر ایران را تحویل نمی‌گیرند. بعد ملت‌های مستضعفی که سنگ شان را به سینه می‌زنیم خیلی شیک و تمیز می‌روند و پشت سرِ عربستان می‌ایستند. سوریه را با این طمع‌کاری مان به دهانِ گرگ فرستادیم، حالا نوبت خودمان است؟

اینجا دیگر باید با خودمان کنار بیاییم و اشکال کار را در خودمان جستجو کنیم. باید بفهمیم که دلیلِ مسلمانیِ ما در سطح ملی ایمان و اعتقاد و این حرف‌ها نیست. این‌ها بهانه است. دلیل اصلی همین قدرت‌طلبی‌ها و ماجراجویی‌هاست. از زمانِ انقلاب با هارت و پورت وارد یک بازی شده‌ایم که به خیال خودمان برنده خارج شویم، هر چه که داشته‌ایم را هم باخته‌ایم و دست‌بردار هم نیستیم.

به نظر من هیچ وقت از این روشن تر نبوده که ادعای اسلام سیاسی برای یک ایرانی تا چه اندازه تُفِ سر بالاست. تمامِ جهان اسلام علیه ایران به پا خواسته. آنها اصلن ما را مسلمان نمی‌دانند. گندش را آنها می زنند و بهای ممنوعیت‌اش را باید ما بپردازیم. من اینجا به مسائل اعتقادی کاری ندارم. بر هر اعتقادی که باشیم باید قبول کنیم که از نظر ژئوپولیتیکی این پافشاری ما برای مسلمانی یک چوبِ دو سر طلاست.

دلیل‌اش هم خیلی ساده است. خارج از جهانِ اسلام که اسلام بار معنایی منفی دارد ما را سمبلِ اسلام می‌دانند. داخلِ جهانِ اسلام که اسلام چیزِ خوبی است هم ما را نامسلمان و رافضی. در حالی که این کلمه مثل یک چاقوی دو لبه از هر دو طرف ما را می‌زند، عربستان از هر دو سرش سود می‌برد. خریتِ عظیم تر از این در سطح ملی اگر سراغ دارید بگویید. نامِ کشور را نام ببرید.

شاید داریم سر اسامی بحث می کنیم، اما این کلمه‌ی «اسلام» در آن معنایی که اکثریت مردم جهان بازتعریف کرده‌اند و نه به آن معنا و هویتی که ما می‌خواهیم را بشناسیم، برای ایران یک تفِ سر بالاست. یک «تروما» است. مصداق ملی بروز سندرومِ استکهلم برای یک ملت است.ایران اگر یک انسان بود این مصداق بزرگِ یک گره‌ی روانی بود که باید می‌رفت و با خودش کنار می‌‌آمد و حل‌اش می‌کرد! این اسلام سیاسی و انقلابی را بگذاریم پیشکشِ همان قوم و تباری که شروع‌اش کرد و هنوز ازش نان می‌خورد. این آیین خواستگاه‌اش فرهنگ و اقلیم و ارزش‌های ما نیست. برای اعرابِ شیخ نشین حتا اگر ناخداباور باشند ارزشِ ملی/میهنی داره. برای پاکستانی‌ها دست‌مایه‌ی هویته که یک استان از هند نباشند. برای ایرانی چه خاصیتی دارد؟

قبول که اکثریت جهان اسلام غیر عرب هستند و اسلام خودشان رو دارند. ما هم اسلام خودمان رو داریم و پانصد سال هم هست که برایش اسم گذاشته‌ایم. ولی می‌بینید که وقتی ترامپ در آمریکا راه‌مان نمی‌دهد، راستش را نمی‌گوید که مطابق با اصلِ داستان اسمش را بگذارد «شیعه بن» یا «ایران بن». هر وقت که به نفعش باشد از کلمه‌ی اسلام علیه ما استفاده می کند. اعراب هم هر وقت که بخواهند به ما می‌گویند نامسلمان و رافضی. الان هم که می‌بینید دست این دو تا در دست هم است و هم در دست هم است و «اسلام» شان هم تیغ شده بالای سرِ ما. از حافظه ی تاریخی مان رفته و گرنه دفعه‌ی اول مان هم نیست. فقط این هویت را هر دفعه به شکلی به اسم خودمان می‌زنیم و باز هم کار نمی کند.

من راه حلی ندارم که این مسأله چه طور باید جراحی شود. به تاریخ هم اگر نگاه کنیم راه حلش نه شیعه‌ی انقلابی است و نه فرهنگ جعلی عاریاییِ زمان آریامهر. این همه‌ ملت و کشور کوچک و بزرگ اتفاقن به طور موفق هویت‌سازی کرده‌اند و زبان و الفبا و جغرافی خودشون رو از نو تعریف کرده‌اند؛ کُره‌ی جنوبی، ترکیه، اسراییل. تا بعد از یکی دو نسل کسی هم اصلن کسی چیزی یادش نمونده که اصل ماجرا چی بوده. ما هم یادمان رفته که اصل ماجرا چی بوده. اصلن ماجرا اصلی نداشته که بخوایم رویش تعصب داشته باشیم. همه‌ی این هویت‌ها جعلی‌اند و دلیل سیاسی داشته‌اند. شیعه‌ی صفوی، هویتِ آریاییِ سلسله‌ی ۲۵۰۰ ساله ی شاهنشاهی، ولایتِ فقیه. این‌ها هر کدام‌اش زمان دولتِ وقت حربه‌ای بوده برای رسیدن و ماندن در قدرت و گسترش آن و زمانی هم که طمع و زیاده‌خواهی بوده به دیوار خورده.

ویل دورانت هم البته معصوم نبوده ولی جایی گفته که وقتی که اسکندر طمع کرد امپراطوری پارس را گرفت راه تفکراتِ شرقی به غربِ سکولار باز شد. نتیجه اش هم بعد از چند قرن شد ظهور مسیحیت در متن خردگرایی یونانی و بردن جهان غرب به پانزده قرن تاریکی تا رنسانس. درست گفته یا غلط مثال خوبی است که طمع کردن و توی تله ی قدرت و کشورگشایی و ام‌القرا افتادن در دراز مدت می تواند چه طبعاتِ خطرناکی داشته باشد. هر حیوانِ چاق و چله‌ای برای شکار نیست ممکن است خطرناک باشد و او تو را بخورد. هر سرزمینی شایسته ی فتح نیست.

حالا اگر برای این سو استفاده ی دو طرفه‌ای که از ما می شود راه حلی رفورمی چیزِِ دراز مدتی در طول یکی دو نسل به ذهن‌مان نمی‌رسه مجبور که نیستیم این همه ام‌القرا باشیم. مجبور هم نیستیم در شبکه های اجتماعی هم از حقوق اسلام و مسلمین و اصرار بر صلح آمیز بودن اسلام دفاع کنیم و خودمان را مسلمان بنامیم وقتی اصلن ایمان و اعتقادش را نداریم. این چتر بزرگی است که زیر سایه اش افتاده ایم و داریم بهایش را با انقلاب و جنگ و تحریم می‌دهیم. در واقع داریم بهای طمعِ خودمان را می‌دهیم.

خوب یک بخشی از این جغرافیا آدم‌هایی می پروراند که دل‌شان می خواد چپ و راست خودشان را منفجر کنند. این ام‌القرا شدن دارد؟ همان طور که شیخ سلمان رییس قبیله‌ی در صدرِ قدرت در عربستانِ سعودی گفته پایتختِ‌ جهان اسلام عربستان است. والسلام. پایتخت اسلام نه در ترکیه و امپراطوری عثمانی است، نه در مصر است و نه تهران. ایران هم یک قدرت منطقه‌ای صلح‌خواه باید باشد در رقابت و همکاری با آن پایتخت و پایتخت‌های دیگر.

ما باید بفهمیم که این «هایجک» کردنِ آن مدل هژمونی برای ما یک وسوسه است و چه شاه بیاید و چه ملا این وسوسه قلقلک‌مان می‌دهد. و آخر بازی را هم می‌بازیم. حکایت این است که برویم هندوانه بدزدیم زیر بقل و وقت برگشت که دمبال مان گذاشتند تمبان مان بیافتد. ضرب المثل جدید هم ساختم. بروید حال کنید!


مه 16 2017

موضع انتخاباتی جدید

دسته: سیاستadmin @ 6:49 ب.ظ

اگر دل تون از سلطه ی چهل ساله ی روحانیون پره ولی هنوز می خواین بین یک روحانی و یک قاتل یکی رو انتخاب کنید، اگر می خواید در نمایش محدود دموکراسی در یک رژیم دیکتاتوری شرکت کنید، اگر می خواید رأی تون فردای انتخابات در رسانه های دولتی به عنوان رأی به رهبری قلمداد بشه، اگر می خواهید تن کشته شدگان خاوران بعد از سی سال در قبر بلرزه خوب کسی که جلوتونو نگرفته. برید و در انتخاباتی که آزاد و عادلانه و رقابتی نیست شرکت کنید و رأی بدید تا این وضعیت همین طوری کش پیدا کنه و حکومت اسلامی با سرعت لاک پشتی تغییر ماهیت پیدا کنه و اوضاع شاید که آروم آروم بهتر بشه. میل خودتونه.

اما اگر دل تون می خواد که جمهوری اسلامی واقعیت خودش رو بیشتر نشون بده، تشنج بین ایران و غرب دوباره بالا بگیره، امکان موقتی ای که برجام به دست آورده از دست بره، خطر حمله ی نظامی به ایران بیشتر بشه، تحریم ها سنگین تر بشن،‌ صدها هزار کودک محروم در اثر گرسنگی و سو تغذیه از بین برن و میلیون ها نفر در به در و آواره بشن، جنگ‌های فرقه ای و مذهبی بالا بگیرن و دست اقوام به خون همدیگه آلوده بشه. القاعده و داعش وارد ایران بشن و با برادران شیعه وارد جنگ بشن، داخل شهرها موزه ها و خونه ها غارت بشن و خارج از شهر زیرساخت‌های نیرو و صنعتی و نظامی و پتروشیمی نابود بشه، تخت جمشید بشه مثل پالمیرا و موزه ی دفینه مثل موزه ی ملی عراق تا آخرین گردنبند عتیقه اش خالی بشه خوب تحریم کنید و رأی ندید دیگه.

این که این همه دعوا و بحث نداره.


مه 12 2017

موضع انتخاباتی

دسته: سیاست،شوخیadmin @ 3:34 ب.ظ

بچه‌ها بیاین رأی بدیم که رأی بدیم یا رأی ندیم. اگر رأی‌گیری شد که رأی گیری نشه، اصلن از اول رأی‌گیری نشه. اگر رأی‌گیری شد که رأی‌گیری بشه، دوباره رأی گیری بشه که قراره رأی‌گیری بشه یا رأی‌گیری نشه.


ژانویه 22 2017

جذر

دسته: سیاستadmin @ 5:45 ب.ظ

امروز سر کار یک مورد پیش اومد که باید مثلن از جمعیت کشور جذر می گرفتیم. حالا مهاجرای اینجا مثل خودم زبون شون درازه و از کشورهای پرجمعیت تر می آن و اگر مثلن به شون بگی جذرِ نروژ یا سوئد می گن مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه. از طرف دیگه شاید یکی اعتراض کنه که مگر می شه از آدم سه بعدی رادیکال گرفت چون یک و نیم بعد چیزیه بین خط و صفحه که اصلن معلوم نمی کنه چی هست، که حالا بخواد به درد بخوره یا نه. در این راستا یک نمونه ی گذری یادم افتاد که اینجا هم قبلن به اختصار اشاره کرده بودم و الان براتون توضیح می دم که این کار رو می شه کرد یا نه.

اورانگوتان

شاید بدونيد كه به ازای هر اورانگوتان زنده در جهان یک بونوبو، دو گوریل، سه شامپانزه و صد و هفتاد هزار انسان وجود داره. این یعنی جمعیت اورانگوتان ها، بونوبوها و بنا بر گزارش هایی گوریل ها حتا از جذرِ جمعیت هفت میلیاردی ما انسان ها هم کمتره. به عبارت دیگه جمعیت انسان ها از مجذور جمعیت اونها بیشتره. حالا این رو می شه با هزار مقایسه توضیح داد. یک راهش اینه که مثل صبحگاه مدرسه آدم ها رو واستوند و یک سطرشون رو داد به اورانگوتان ها که اورانگوتان کم می آد یا هر مدل دیگه. ولی باز هم برای روشن شدن بیشتر من اینجا با قید مثال و رسم شکل براتون توضیح می دم:

فرض کنید شما برای تعطیلات می ری جزایر بالی و همین طوری رد می شدی که ناگهان یک نارگیل درشت پیدا می کنی. می ری طرف نارگيله که ناگهان یک اورانگوتانِ بچه پر رو می آد به ات گیر می ده که بچه ی کدوم محلی. شما هم کل می اندازی و خلاصه می گی کم نیارم که که فک و فامیل طرف جمع می شن و هی بیشتر و بیشتر می ريزن وسط. زنگ می زنن اندونزی از اونجا هم می آن و از تو باغ وحش های جهان هم خلاصه همه شون جمع می شن و در نهایت همه ی جمعیت چهل هزار تنی اورانگوتان های جهان یک طرف و شما یک طرف. اون هم به بهانه ی یک نارگیل که همه می دونیم فقط یک بهانه بوده. بین شما و اورانگوتان های جهان نبرد رخ می ده و شما کظم غیظ رو می گذارید کنار و مجبور می شید که دست تنها و بدون اسلحه یک تنه حریف همه شون بشید. هر قدر هم مثل کیل بیل از اینها می کشید باز هم می بینید که تمومی ندارند و خوب از ابتدا هم این کارشون حرکتِ بسیار نامردی و غیر انسانی ای بوده.

حالا گیریم شما شانس بیارید و قسر در برید و برگردید خونه برای والدین تون چغلی کنید که چه اتفاقی افتاد. اون ها هم خیلی شاکی برن سراغ مدیر و ناظم جهان در کاخ سفید یا سازمان ملل و کار دیگه از دست شما خارج بشه. عمو ترامپ هم با جدیت به والدین شما قول بده که این پرونده رو پیگیری می کنه و در آخر حکم جهاد صادر کنه که نوع بشر همه باید جمع کنن برن اندونزی. یعنی یک عالمه آدم که اونجا هستند، بقیه هم پاشن برن و حق اورانگوتان های جهان رو کف دست شون بگذارند.

یه حساب سر انگشتی می کنیم. از این هفت میلیارد انسان اگر به سبک بیشتر کشورها خانم ها رو از خدمت سربازی مستثنا کنیم سه و نیم میلیارد می مونه. پسران زیر هجده سال هم یک میلیاردی هستند که با جمعیت پیر و از کار افتاده می شن یک و نیم. با حذف اونها هم از ارتش جهان حدود دو میلیارد نفر باقی می مونه در نسبت خطی با ارتش بیست میلیونى خودمون (جمعیت ایران در طولِ‌ قرن بیست و یکم یک درصدِ جمعیت جهانه). حالا اگر همه ی این دو میلیارد رو دست خالی هم بفرستیم به اندونزی، برای هر اورانگوتانی که به شما حمله کرده بود ۵۰ هزار نفر انسان تخصیص داده می شه که می تونه بزنه دخل طرف رو بیاره. یعنی هنوز از اون ۴۰ هزار تایی که به شما حمله کرده بودند باز هم بیشتر. و فرقش اینه که اینها هم دیگه نمی تونن برن چغلی کنن و والدین شون رو بیارن وسط. چون مادر و پدر و مادربزرگ و نوزاد اورانگوتان همه خودشون در حال نبرد هستند، عین فیلم ۳۰۰.

می بینید که ترامپ با این ابتکار نه تنها ترتیب اورانگوتان ها رو می ده، بلکه به تک تک شون عین روز جزا یادآوری می کنه که شما رو در چه شرایط نابرابری قرار داده بودند و به سزای اعمال شون می رسند.

این مثالی که براتون زدم نشون می ده که وقتی می‌گیم اورانگوتان ها تعدادشون از جذر بنى‌آدم کمتره، معنا و مفهوم‌اش چی هست. پس اگر کارتون گیر افتاد و خواستيد از جمعيت جذر بگيريد این قصه که براتون نوشتم یک راهش بود.


ژانویه 12 2017

تأثیرِ خالی نگذارید

دسته: سیاستadmin @ 6:41 ب.ظ

آقایان علما، جانِ مادرتون اگر راجع به یک شخصیت سیاسی که تلف شده تحلیل می نویسید، این قدر این لاین سیاسی «ولی تردیدی نیست فلانی خوب یا بد آدم بزرگ یا تأثیرگذاری بود و حتا دشمنان اش هم اذعان داشتند» رو استعمال نکنید. چون این از خود کلمه ی نخ نما، نخ نما تره.

مثلن کاسترو مرده یا هیتلر یا خمینی یا هاشمی رفسنجانی. طرفدارهاش هی تکرار می کنند: ولی حتا دشمنان ایشان اذعان داشتند که ایشان شخصیت قدرتمند و تأثیرگذاری بود. خوب تاثیر بزرگ گذاشتن که نشد کار یا اشاره کردن به اش که نشد تحلیل. آخرش بال پروانه هم تأثیر گذاره. شما هم آنتی بیوتیک می خورید کلی تأثیر می گذارید در شکم مبارک. این رو رد کنید برید سر پاراگراف بعدی، از اونجا خالی ببندید و اغراض سیاسی تون رو پیش ببرید. با تشکر، گور پدر هر چی آدم صرفن تأثیرگذار.


نوامبر 12 2016

استتار

دسته: سیاست،شوخیadmin @ 1:49 ب.ظ

ترامپ پس از پیروزی در جواب خبرنگارها دوباره تکرار کرده که این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست و مسلمان ها باید خودشان را ثبت کنند. این موضوع برای من خیلی گیج کننده است و ترامپ هم هیچ راه حلی نداده که این کار باید از طریق مساجد انجام شود یا پایگاه های محلی بسیج.

همین طور اشاره ای نکرده که ما مسلمان هایی که در امریکا زندگی نمی کنیم چه طور و از طریق کدام مسجدِ امریکا باید ثبت بشویم. حتا اگر مسجدش هم مشخص شد، از کدام طرف باید توی صف بایستیم. من همه ی ۳۶۰ درجه را چک کردم و از بیرون امریکا راهی وجود نداشت.

و چرا سیاه پوست ها خودشان را ثبت نکنند؟ لابد چون خودشان معلوم هستند و اگر ترامپ رد شود خودش معلوم می کند.

پس طبق معمول فقط ما مسلمانان باید تقیه کنیم؟ ترامپ که رد شد خودمان را بزنیم به آن راه تا کامل عبور کند و تمام شود؟ اگر کامل رد نشد و مثلن زد کنار و نصف اش هنوز بود تکلیف چیست؟ بگوییم ما نصف مسلمان هستیم یا فقط از همان جهتی که معلوم هستیم استتار کنیم؟

این استتار کردن خیلی نامردی است و اختاپوس ها و آفتاب پرست ها هم چنین کاری نمی کنند که اگر خطری پیش آمد بعضی خودشان را بزنند به آن راه یا مثلن کنار ماشین گران تر پارک کنند که دزد به آن بزند.

از همه مهم تر هم خوابِ‌ کافی است. کسی که شب خوابش نمی برد نمی تواند پیگمنت هایش را درست منبسط و منقبض کند و رنگش را با ماشین بغلی تنظیم کند. برای همین هم صدایش سکسی می شود و در غیاب تصویر تنها راه استتاری که برای مان باقی می ماند تقلید صدا است.


سپتامبر 28 2016

سیاست ما کرمِ رفاقت ماست

دسته: سیاست،شخصی،فرهنگadmin @ 12:04 ق.ظ

«سیاست ما کرمِ رفاقت ماست»

من فکر می کنم اصل جمله این بوده. یعنی امامِ راحلِ جانگذاز سعی داشته این رو بگه ولی زبون اش گرفته و پته پته کرده. پشت بندش هم یک کلاغ چهل کلاغ شده و حاصل همه ی اینها شده اون جمله ای که وقتی بچه بودیم روی دیوار مدرسه هامون نوشتند.

من تا حالا در این کنفرانس های بررسی ابعاد شخصیتی امام شرکت نکردم. ولی اگر بخوام براشون پروپوزال بدم چکیده اش این می شه که طرف آدمِ ضد حالی بوده، تمام. نه فقط که به ملت ایران ضد حال زد و توی هواپیما احساسی نداشت. از همون ضد حال هایی که در عوالم رفاقت به طالقانی و بنی صدر و منتظری زده معلوم می کنه که مرامِ رفاقت نداشته. این وقایعی رو هم که ما از دور دیدیم و در ابعادِ سیاسیِ یک مملکت توی پاچه مون رفته در اصلِ ماجرا یک ک*ر زدنِ ساده در صدرِ قدرت بوده. بعدها قِل خورده پایین و بهمن شده و ایران رو به روزِ امروزش دچار کرده.

ولی به به!

به به چه حرف خوبی آن شب امامِ ما گفت. یعنی نوک زبون اش بود: سیاست ما کرمِ رفاقت ماست. و بر پدرِ سیاست که رفاقت ها رو لت و پار می کنه و قصه ی امروزِ ما هم همینه.

الان براتون با ذکر مثال توضیح می دم:

یکی دو نفر از دوستان اخیرن لطف کردند و من رو ازفهرست دوستان شون پاک کردند. رفاقت خوبی هم داشتیم و خوب چون دوستی دوطرفه است وقتی یک طرف تصمیم گرفت که بره، من هم نباید گیر بدم که جون مادرت بمون و آخه چرا.

به اضافه ى اين كه مى دونم چرا. چون تفهیم اتهام شدم و طرف گفته به ام که چرا: طرفداری از جمهوری اسلامی!

مرغ پخته بیاورید.

و البته که قضاوت کردن ساده ترین و شیرین ترین کارِ جهان است. سورن هم فکر می کرد که من گربه هستم و از نظرش گربه ی خیلی افتضاحی هم بودم و از دست رفتارهای ناشیانه ام رنج می کشید. تیزبینی و هوش سیاسی سورن هم کم نبود البته. تا کُنهِ رفتارِ گربه ی همسایه رو درک می کرد و از توی خیابون شبکه ی تمام گنجشک های محل رو با نقشه و داینامیک شون می دونست.

ولی خوب دلخوری و رنجیدن اش از «گربه ی افتضاح بودنِ من» تقصیرِ رفتارِ من بوده یا قضاوت خودِ طرف؟ شاید هر دو. از یک طرف من به کار خودم مشغول بودم و اون هم روند تکاملی اش با من فرق داشته و یک جهت دیگه رفته. من هم البته ازش شاکی بودم خدایی ولی هیچ وقت نگفتم عجب عادَمِ عنیه! برای این که آدم نیست خوب. از داخلش که به بیرون سر و ته کنی یه چیز دیگه است که من با افکار و خواسته های داخلی خودم نمی تونم رفتارها بیرونی اش رو تحلیل کنم.

حالا حکایت ماست. همین داخل گونه ی آدمیزادی مون هر کدوم به یه سمتی رفتیم ولی با سمت و جهتِ خودمون نتیجه ی بقیه رو قضاوت می کنیم. هی می گن سیاست رو فلسفی نکن و فوتبال رو با سیاست قاطی نکن. ولی اگر همین فلسفه ی ساده رو در نظر گرفته بودیم الان سیاست دنیا این همه سیخ های غیر ضروری وارد زندگی بشر نکرده بود.

حالا اگر کسی فکر می کنه فلانی گربه شده. پرنده شده. یا مثلن عوض شده. چرخش کرده و نمی دونم آخرش به فلان حرف صد سال پیشِ ما رسیده یا فلان حرفِ صد سال پیش خودش رو نقض کرده باید عرض کنم که: آی ویش! ولی نه متأسفانه. ای کاش شجاعت عوض شدن داشتم ولی من فقط آپگرید شدم با فکت های جدید. فکت های قدیمی همان است. من هم همون آدم قدیمی ام که بودم با دو لایه اطلاعات جدید. سو تفاهم نشه خدمت تون.

پس ارزش داره اینجا یه سری فکت بریزم که تکلیف تون با من روشن باشه که در کجای درخت باینری هستم و موضع گیری های نیمچه سیاسی امروزم از کجا می آد. حداقل اگر اختلاف نظر داریم روی اصول عمیق تر بحث کنیم و نه نتیجه گیری های سطحی و ثانویه. بعد از اون خواستید دوست باشیم. کج فهمی اش خیلی کمتره این جوری:

۱. اختلاف ذاتی ما از اصول می آد و نه از نتایج. توی مدرسه به جای «کوکب خانوم زن با سلیقه ای بود» باید این رو به ما یاد می دادند. اصول و فکت های ما با هم ترکیب می شن و طرز فکر ما رو تولید می کنند. اما وقتی حاصلِ تمام فرآیند یک تصمیم گیری سیاسی با یک تصمیم باینری جایگزین می شه، از اون نتیجه ی باینری ما نمی تونیم کل محاسبات پشت اش رو استنتاج کنیم. یک یا صفر. تحریم یا مشارکت. دستور حمله ی نظامی یا سکوت. این سکه چرخ ها خورده ولی خوب یک شیر یا یک خط که بیشتر نداره. از یک شیر یا خطِ ساده که نباید از ظن خود یار کسی بشیم. یا از اون بدتر از ظن خود فکر کنیم که کسی یارِ دشمن مون شده!

۲. بحث انتخابات یک نمونه ی آشنا از همین مسأله است. من البته سال هاست که رأی ندادم چون گذرنامه هم نداشتم ولی بعد از کودتای هشتاد و هشت در مورد دو انتخابات ملت رو به رأی دادن تشویق کردم. یکی لیستِ امید مجلس و خبرگان (هر دو) و یکی انتخابات روحانی. هر دوش رو هم هنوزباور دارم که تصمیم درستی بوده. اگر در آینده نظرم عوض شد به روال سابق در وبلاگم به گوه خوری اعتراف خواهم کرد.

۳. فهرستِ امیدِ خبرگان رو در نظر بگیرید. شاملِ هفت هشت تا لیست بود و فقط دو تا از اون هفت هشت تا ته شون فلاحیان و ری شهری داشت. لیست اصلی شون هم این دو تا توش نبودند [این دو نفر رو هم اگر در جریان نیستید یکی شون از قاتلان زنجیره ای و مسوول سر به نیست کردن ده ها روشنفکر آدم حسابی مملکت بوده. دیگری هم اوایل انقلاب قتل عام می کرده]. رأی دادن به همه ی لیست (تکرار می کنم همه ی لیست!) کار اشتباهی بود که بیشتر امیدی های فیس بوک مرتکب شدند. یعنی وجود اون دو چهره هزینه اش خیلی بالا بود و من از اول هم فلسفه اش رو نفهمیدم که خوب چرا نباید اون دو از لیستِ امیدِ ما حذف بشن. تبلیغ شون رو هم من نکردم و خوشبختانه هنوز می تونم توی چشم فرزند قربانیان شون نگاه کنم که بعضن رفاقت داشتیم.

۴. ولی نکته ی اصلی ام اینه که هیچ «پرینسیپل» ای وحی منزل نیست و هر اصلی ممکنه در برابر اصول بزرگتر و متناقض اش رنگ ببازه. وقتی شما یاد اون دویست تا موشکی می افتید که در همین ثانیه از تل آویو روی سر خانواده یا فک و فامیل تون در تهران نشانه گیری شده (و برعکس اش هم هست). و وقتی که وضعیت سوریه رو می بینید. و وقتی به آینده فکر می کنید که الان چه گزینه هایی پیش رو دارید که ایران اون شکلی نشه و ریسک و سود و زیانِ هر کدوم چی هست، اون وقت گذشته رو با احترام توی پرانتز می گذارید و تصمیم های مهم تری می گیرید. اسم این کار خیانت نیست.

۵. من هفت سال و نیمی شده که ایران نرفته ام. دلم هم خیلی تنگ شده. جزییات اش هم بماند. فقط این که به سردردش نمی ارزه و نخواهد ارزید. عطای مملکت رو به لقائش بخشیده ام. البته فقط عطای گشت و گذار و لواشک و قره قوروت رو بخشیدم. عطای نجات دادن مام وطن رو نتونستم هنوز ببخشم. این که چه کاری از دستم بر می آد بحث دیگریه.

۶. مامِ وطن وضع اش خرابه. بیماری هاش پیچیده تر از یکی دو تا سرطان و آلزایمر هست. من روزی فکر می کردم مشکل ما فقط «ارتجاع» هست. مثل ارتجاع دینی که جنگ و انقلاب سمپتوم هاش بود. فکر می کردم این تنها بیماری ماست و اگر حل بشه همه چیز درست می شه. حواسم به خشکسالی نبود. اون زمان حواسم به خطر حمله ی نظامی نبود. عراق و آمریکا تازه ماه عسل شون بود و وضعیت سوریه هنوز پیش نیومده بود. ماجرای تجارت اسلحه و بازی های پشت پرده اش رو هم من شخصن خبر نداشتم. اینها رو که وارد معادلات می کنید، معادلات قدیمی (با حفظِ سِمَت) نتایج متفاوتی تولید می کنند.

۷. آخرش می رسیم به همون دعای معروف کورش بزرگِ هخامنشی که هنوز بعد از دو و نیم هزاره وصف حال ماست: خدایا کشور ما را از «لشکر دشمن»، از «خشکسالی» و از «دروغ» پاس بدار. البته اون بالا هم توضیح دادم که لطفن برداشت باینری نکنید. هر کسی که کورش رو کبیر بخونه توهم عاریایی نداره. تخم و ترکه ی کورش اگر منقرض هم نشده باشند الان ممکنه سر از آناتولی یا هند در آورده باشند و من خبر ندارم. ما فرزندِ وارثان یا متجاوزان قدیمی این سرزمین هستیم و مثل هر وارث دیگه دوست داریم افتخار قدیمی یک کس دیگه رو به خودمون نسبت بدیم. من کورش رو از جهت دیگری ستایش می کنم. برای من مثل داروین و افلاطون و مولوی حکمِ پیامبری رو داره که در یک عرصه ای از حیات خرفهم شده بوده و چراغ اش روشن شده بوده. همینه که شعور مملکت داری و درکِ شهودی اش از فلاتِ ایران روهنوز چه بسا زبده ترین سیاست مدارهای ما ندارند.

۸. از خطر لشگر دشمن گفتیم برگردیم به وضع سوریه. پونصد هزار کشته و میلیون ها آواره داده و این تازه اولشه. یعنی کارشناس های ماجرا با شبیه سازی کامپیوتری دارند ادعا می کنند که ما حتا آینده ای رو نمی تونیم تصور کنیم که در دو سه دهه ی آینده این همه گروهی که به جون هم افتاده اند از کشتن هم دیگه دست برداشته باشند. الان دیگه تصور صلح و برگشت اش به گندی که ده سال پیش بود هم امکان پذیر نیست چه برسه به امکان اش. ایران هنوز به مرحله ی سوریه نرسیده ولی ذره ای دست از پا خطا کنیم دقیقن همون سرنوشت منتظر ماست. اگر فکر می کنید شوخی یا اغراق می کنم یه کم پست های سیاسی که این روز ها می فرستم رو بدون توهمِ منفعتِ شخصی یا قضاوتِ کسخل شدن بنده بخونید. شاید قانع شدید که اوضاع ممکنه خراب تر از چیزی باشه که فکرش رو می کردیم.

۹. دیپلماتی مثل ظریف حداقل تا این لحظه با هوشمندی کم نظیری ایران رو از جنگ نجات داده. یعنی فک و فامیل و دوستانِ بنده و شما رو از لت و پار شدن و ریخته شدن توی دریا محاظت کرده. با تمام بندهایی که از هر طرف به اش وصل بوده بهترین کاری که از کسی بر می اومد برای منافع مردم ایران (دست کم ایران) در اون مذاکرات انجام داده. این قدر فحش و فضیحت نثارش نکنیم. اگر مثل بنده هنوز آرزوی عوض شدن رژیم اسلامی و اروپا شدن ایران و آزادی بیان و مذهب و سکسوالیته در ایران رو دارید لطفن به قیمتِ حلب شدن شیراز و حمص شدن زنجان چنین چیزی رو نخوایم.

۱۰. با وجود نکته ی بالا من به فعالان حقوق بشر حق می دم که به منظور بهبود اوضاع به وضعیت حقوق بشر در ایران،‌ حجاب و زندانیان سیاسی و هر نقض دیگری گیر بدن و فشار بیارن. کار و تخصص شون هست و باید درست انجام اش بدن. ظریف رو هم درک می کنم اگر جواب غیر مستقیم بده. برای این که اوضاع دست اون نیست و مأموریت و رسالت مهم تری داره. من وقتی می گم تکه پاره نشدن و توی دریا نریخته شدن خواهر و مادر شما از حجاب اجباری سرشون کردن بهتره به این معنا نیست که من طرفدار حجاب اجباری شده ام. یا از تاریخ پیامبری که عقده های جنسی خودش و طایفه اش چنین شرایطی رو به زن های یک طرف سیاره ی ما حاکم کرد مطلع نیستم. من دارم می گم تیکه پاره شدن یک موجود زنده از بسته بندی شدن اش بیشتر درد داره. اگر کمتر داره بگید که من اصلاح کنم مواضع سیاسی ام رو.

۱۱. حالا هادی قائمی که آدم محترم وعزیزی هست دوباره وزیر امور خارجه ی ایران رو سوال پیچ کرده در مورد دستگیری نخبگان بعد از ورود به ایران علی رغم چراغ سبز روحانی. ظریف هم طبق معمول جواب سربالا می ده چون سیستم قضایی ما از دولت جداست و به زبان بی زبانی می گه که دست من نیست. چنین شرایطی هر دو نفر حق دارند و به حق همدیگه هم آگاهند. اکتیویست فشارش رو می آره و دیپلمات هم جواب سنجیده می ده. فقط الان این وسط کسی که بندهای بیشتر و خطرناک تری به اش وصله ظریف هست و نه هادی قائمی. و در تصویر مصاحبه (لینک در کامنت ها) ما فقط یک بند رو می بینیم که بین این دو نفر هست. بندهایی که به این آدم ها بیرون از اون اتاق متصل هستند رو در نظر نمی گیریم. حالا کمپین بین المللی حقوق بشر (خود سایت آقای قائمی) هم جواب ظریف رو کامل منتش نکرده و نصف دوم اش رو قطع کرده. امیدوارم که دلیل این حذف صرفن اختصار یا صرفه جایی در اینترنت باشه.

۱۲. قسمت حذف شده ی جوابِ ظریف این هست که توی آمریکا هم مثل ایران سیستم قضایی و اجرایی از هم جداست و توی همین آمریکا هم یک قاضی پیداش شده که ایران رو برای مشارکت در یازده سپتامبر به یازده میلیارد دلار غرامت تحریم کرده. الان ظریف با وجود مصاحبه ی در مجموع راضى كننده اى كه کرد توی کامنت های رسانه ها داره فحش می خوره که مثل احمدی نژاد استقلال قوه ی قضاییه رو بهانه ی توجیه نقض حقوق بشر می کنه. احمدی نژاد سایکوپت بود و توپ رو می انداخت توی زمین خبرنگار که بحث رو برنده بشه. ظریف داره با ذکر مثال توی کله ی مخاطب می کنه که دست من نیست. ولی مثال اش هم درسته دیگه. مرغِ پخته هم از این حکم خنده اش می گیره که عربستان که شهروندانش توی روز روشن مسوولِ اجرای انفجار برج های نیویورک بودن قسر در می ره. اون وقت دادگاه احتمالن سر لابی فلان سناتور یا رشوه ی میلیونی فلان تاجر حکم به مصادره ی میلیاردی اموال ملی ایران رو می ده. در عین حال عربستانی هنوز داره میلیاردی از کمپانی های اسلحه سازی آمریکا اسلحه می خره و یک روزی یکی از همین اسلحه ها یکی از عزیزانِ من و شما رو مثل رب گوجه فرنگی روی دیوار پخش خواهد کرد. هر مشکلی که با جمهوری اسلامی داریم دیگه طرفداری از اون حکم دادگاه صرف این که آسیبی به رژیم اسلامی هست یک تف سر بالاست.

خلاصه که من و امثال من اصول مون تغییر نکرده. تنها اطلاعات مون به روز شده و تصویر مون از دنیا کامل تر شده. زمانی سعی کردیم از دهن یک ماهی قلدر (جمهوری اسلامی) در بیایم و باهاش مقابله کنیم چون با اون مکانیسم تقوایی اش ما ماهی های کوچولو رو استثمار می کرد. برای اون سیستم هیچ وقت مردم ایران مهم نبودند. چیزی که براش مهم بوده دین یا بهانه ی دین بوده. اون هم برای کسب قدرت و منفعت. یعنی تقوا «کپیتال» ای بوده که به بهانه اش یک اقلیتی منافع یک اکثریتی رو بهره کشی می کردند و تنهایی حالش رو می بردند حتا به قیمت جنگ و کشتار و فقر.

حالا سایه ی اون ماهی قلدر دست کم از سر من رفته کنار و من که اولش خوش و خرم بودم الان دارم كم كم یک نهنگ عظیم می بینم که بر اساس همون قانون کار می کنه. فقط سوخت موتورش تقوا نیست و یک اختراع مدرن تره یعنی پول. دیدن این نهنگ که دنیا رو داره می گیره شخصن من رو تکون ام داده. چون اون قدر بزرگه که دیگه مثل جمهوری اسلامی نمی شه زد تو سرش و محدودش کرد. آرواره هاش که بسته بشه تمام ماهی های کوچک و بزرگ رو با هم درسته قورت می ده و آخرش هم اون دریای بی پایان شود بی آب چون هامون. هیچ مکانیستم کنترلی هم نداره یا دست کم من نمی بینم.

به نظر من در یک سیستم ایده آل مردم مهم اند. واحد پول باید خوشبختی مردم باشه. هر چیز مجازی دیگه رو وقتی می گذاریم به عنوان اصل و واحد پول در رفتار انسانی، حالا می خواد دین باشه یا پول، اون چیز مجازی باد می کنه و بزرگ می شه و هر چیزی دور و برش باشه رو هم می خوره. کنترل اش هم دست خودش نیست و باید به قول حجاریان با فشار از پایین و چانه زنی از بالا دهن بند روش نصب بشه. همین سازمان ملل یک مکانیسم کنترلی بوده که بعد از زخم های جنگ جهانی دوم به وجود اومده. الان ماجرا وارد یک عرصه ی دیگه شده و مکانیسم کنترلی اش وجود نداره. برای همین می گم آینده تاریک و نگران کننده است.

اگر هم من از این نهنگ افسارگسیخته می نالم دلیل اش این نیست که طرفدار اون ماهی قلدره شدم. ماجرای استقلال و پرسپولیس هم نیست که من یا این باشم یا اون. الان كه گفتم فوتبال اينم بگم كه اگر منِ پرسپولیسی کوررنگی دارم و به جز قرمز و آبی رنگی بلد نیستم دلیل نمی شه که تراکتورسازی دستش با استقلال تو یه کاسه باشه.

الان هم جانِ من اگر فدراسیون فوتبال رو با سیاست قاطی کرده دلیل نمی شه که ما هم سیاست رو با فوتبال قاطی نکنیم. یا فلسفه رو با سیاست قاطی نکنیم. یا همه ی اینها همه رو با هم دیگه رنگ آمیزی نکنیم. صلح بشری از همین وصل کردن ها حادث می شود جانم.

این متن رو هم اگر خوندید و نگرفتید که من چی می گم تقصیر شما نیست. خودم هم نصفه فهمیدم. تست اش هم اینه که تمام این متن از بالا تا پایین موضوع اش یکی بود. از امام و سورن و ظریف و فدراسیون تمِ ماجرا همه یکی بود. منیفستیشن (تجلی؟) اش فرق می کرد.

اگر فهمیدید چی گفتم و آخرش موافق یا مخالف بودید که بماند. اگر نفهمیدید خواستم بگم احتمالن ظاهر بعضی حرف هام اذیت تون کرده. یا اگر الان نکرده هم در آینده خواهد کرد. خواستم بگم همین الان پاکم کنید نه بعدن.

خیالم نکنید پیش خودتون که فلانی تازگیا بهتر شده. یا بدتر شده. یا کسخل شده. یا گربه شده. قبل از هر چیزی مطمئن باشیم که از سطح رفتار طرف اصولن درک کردیم که عمقِ فازش چه طوری بوده. بعدش بگیم فلان تر شده.

هراس من باری از همین است که چه بسا همون اولش هم که رفاقت داشتیم از ظن هم یار هم شده باشیم. چه بسا جلوی ضرر رو هر وقت بگیریم منفعت باشه.

من فکر می کنم که همه ی ما تنها تر از اون باشیم که حتا تصورش را بکنیم. یه وقتی شانس می آریم یه سری دیگه تصادفی در سطح همفکر ما می شن. در عمق اش دیگه نمی ریم چون اگر مى رفتيم يا همه ى دنيا رو فرند كرده بوديم يا همه رو از دم آنفرند و خلاص.

جهان را چنان بپنداریم که هست.
زورِ‌ خود را بزنیم حداقل.

تکبیر.

نیم علی ميرزا
وسط راهِ فارو – پرتقال
مهر ۱۳۹۵


مارس 15 2016

موضع انتخاباتی

دسته: سیاستadmin @ 8:33 ق.ظ

اولن که نریدن خودش یک ریدن است.‬
دُیُّم این که ریدن به از نریده بُدن خاصه در بهار.‬
.سوم آن که اگر قرار باشد بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنیم، باید راه آهن را انتخاب کنیم.
در نهایت این که این دوره هم به اصلاح طلبان رأی بدهیم که آقا اگر دور از جون این ترم افتاد مُرد، پسرش یا مصباح رهبر نشن و یک رهبر گلابی تر داشته باشیم که سواد اگه نداره حداقل نمره خوب می ده.


برگ پسین »