مارس 01 2017

این با من فقط …

دسته: رویا،شخصی،فرهنگadmin @ 1:19 ب.ظ

در دوران دبیرستانِ ما یک جوکی بود که گویا مردی ناکام از دنیا می رود و قبل از این که به جهنم بیاندازندش، اعضا و جوارح اش به سخن در می آیند و علیه او شهادت می دهند. چشم هایش دهان باز می کنند که این با ما به نامحرم نگاهِ هرزه کرد. دستش به حرف می آید که این دستِ بزن داشت و با ما همسرش را به باد کتک می گرفت. پایش به زبان در می آمد که این با من فلان کارِ بی ناموسی را کرد و مثلن به آن تیم نامحرم گُل زد. یا دماغ اش به فین فین می افتد که این با من – چه می دانم – فلان جای نامحرمی را بو کرده بود. خلاصه که یکی یکی به درگاه خدا شکایت می برند و صاحب خود را می فروشند تا این که آلتِ طرف به صدا در می آید که آقا همه ی اینها را رها کنید. این نادان یک عمرِِ آزگار با من فقط شاشید! [خنده ی حضار]. خدا هم که گویی می خواسته او را ببخشد،‌ از این که این بنده از آن نعمتِ الهی هیچ بهره ای نبرده بوده خشم می گیرد و او را می اندازد تهِ جهنم تا درس عبرتی شود.

حالا جزییاتش خاطرم نیست. این که تیمِ نامحرم اش قرمز بوده یا آبی و اگر پرسپولیس بوده این که گل زده و پرسپولیس سوراخ شده که امرِ‌خیری است و پس گناه‌اش کجاست. یا اینکه اگر همسری اختیار کرده بوده پس چه طور تجربه ی مقاربت نداشته. توقعاتِ مردم زیاد است. پس آدم به محرم اش گل بزند؟ یا به ناموسِ خودش تجاوز بکند؟؟

* *‌ *

به هر حال آن روزها باورِِ من به آن لطیفه در همان حد و اندازه های اعتقادِ به کتاب های دینی بود. ایران که هنوز اروپا نشده بود و بیشتر ما هم ناکام بودیم. خوب آدم نگران می‌شد که نکند روزی واقعن اعضا و جوارح ما هم – زبانم لال – به سخن در آیند و یکی هم آن وسط سوتی بدهد که این نادان با من فقط ادرار کرد. درست است که احتمالِ این که چنین جوکی درست از آب در بیاید ناچیز است ولی در راستای همان «دفعِ خطر احتمالی» که در مدرسه می‌خواندیم همین هم می توانست نگران کننده باشد.

باری البته من تا مدت ها بعد از آن هم غلط خاصی با عضو شریفه نکردم و فقط قضای حاجت بود. اما امروز خیلی بی ربط به یادِ این جوک افتادم. یعنی از خواب که بیدار می شدم نمی‌دانم از کجا به سرم زد که واقعن اگر انسان هیچ وقت دوزاری اش نمی افتاد که این آلت‌ها برای چه به او وصل اند و به چه دردهایی می‌خوردند چه وضعیت مسخره‌ای می‌داشتیم…

*‌ *‌ *‌

این سناریوی دور از ذهن را در نظر بگیرید که همه‌ی ما از طریق دیگری تولید مثل می‌کردیم. مثلن از راهِ لقاحِ مصنوعی، یا هاگ، یا قلمه زدن تکثیر می شدیم ولی این اندام های جنسی هم‌چنان به ما وصل می‌بود. با این فرض آیا این دریغ بزرگی نمی‌بود که این همه انسان به دنیا می‌آمدند و می‌رفتند و با این همه اختراع و اکتشاف و نو آوری حتا به عقل‌شان نمی‌نرسید که با فلان‌های‌شان کارهای دیگری هم می‌توانند انجام دهند؟ دریغ نبود اگر تنها دست به ادرار می‌زدند و از این جهان فانی رخت بر می‌بستند؟ به قولِ ابوریحان بیرونی استفاده از این معامله را بدانم و بمیرم بهتر است یا اینکه نادانسته از این دنیا بروم؟ حتا اگر این استفاده دیگر امتیاز تکاملی ای برای تنازع بقا هم نمی‌داشت.

چنین جامعه ای از آن شهرِِ احمق ها هم عجیب تر نمی‌بود؟ همان جایی توی کارتون پینوکیو که مردم‌اش آب و آرد می‌خوردند و جلوی آتش شکم های شان را ورز می‌دادند تا این مخلوط آن داخل تبدیل به نان بشود. و یا که گربه نره و روباه مکار پینوکیو را فریب داده بودند که این سکه ی طلا را بکار تا درخت اش سبز شود…

* * *

در همین افکار بودم که چه خوب که بیدار شدم و این کابوس هم گذشت و ما در شهرِ احمق‌ها زندگی نمی‌کنیم. که خوشبختانه طرزِ مصرفِ اعضای بدن‌مان را می‌دانیم. که شک و تردید به سراغ‌ام آمد که نکند من اشتباه می‌کنم. و ناگهان فهمیدم که این جوک تا حدود بسیار زیادی حقیقت دارد و حال و روزِ اکثریت قریب به اتفاق ما در این دور و زمانه را می گوید که با اعضای بدن‌مان و استفاده‌های اساسی‌ای که با آنها می‌شود کرد آشنا نیستیم و آموزش هم ندیده‌ایم. یعنی خدا آن روز را نیاورد که علیهِ‌مان شهادت بدهند چون باور کنید که تقریبن همه‌ی ما تا پایانِ عمرمان با آن عضوِ مقدس هیچ کاری نمی‌کنیم و دست نخورده توی قبر خاکش می‌کنیم.

و اگر فکر می‌کنید اغراق می‌کنم و قبل از این که نگران بشوید و به آنجای‌تان دست بزنید که سر جایش هست یا نه، بگویم که آن عضو شریفه، آن اندامی که با او حتا ساندویچ هم درست نمی‌کنیم، هات‌داگ که نه آن یکی، نام‌اش اندامِ مغز است!

*‌ * *

بیشترِ ما به دنیا می‌آییم و می رویم و همه‌ی آن کارهای معمولی روزمره را با مغزمان انجام می‌دهیم: به محرک‌ها واکنش نشان می‌دهیم. مثانه‌ی‌مان را کنترل می‌کنیم و با ایشان جیش می‌کنیم. بعضن فکر می‌کنیم و اندیشه می‌ورزیم. علم و دانش تولید می‌کنیم. یا یک نوشته‌ی وبلاگی را تمام نکرده قضاوت می‌کنیم…

همه‌ی این کارهای روزمره و بدیهی را با مغزمان انجام می‌دهیم، اما تقریبن همه‌ی ما اصلِ آن فعالیتی را که با این اندام می‌توانیم بکنیم فراموش کرده‌ایم. به طوری که بین این همه حالات و تنظیماتی که دارد – که به آنها altered states of conciousness هم گفته می‌شود – همه را بی‌خیال شده‌ایم و هر روز یا زده‌ایم کانالِ یک و یا فوقِ فوق‌اش کانالِ دو،‌ یعنی خلاقیت به خرج داده‌ایم و گاهی موقع دیدنِ رویا یا فرض کنید لحظه‌های اُرگاسم و خلسه‌ی چند لحظه‌ای زده‌ایم کانالِ دو. توی همین دو تا کانال برنامه‌ی کودک‌مان را تماشا کرده ایم و بعد از آن یک آخوندی آمده و رفته، بعد یک آخوندِ دیگر با عبای رنگ دیگر آمده و رفته. وسطش هم محض استراحت تبلیغ بانک ملی و آخرش هم مسواک و لالا. این‌ها همه یعنی بلا نسبت ما با مغزمان فقط شاشیده‌ایم.

حالا اگر من اینجا تبلیغ سطوح دیگر آگاهی را می‌کنم لزومن راجع به موادِ روان‌گردان حرف نمی‌زنم. این هست که دنبال ساقی‌ نگردید. ساقی شما یعنی جرأت و آزادیِ تخیلِ شما. اگر ساقی‌تان را در بنده کرده اید، آزادش بگذارید. حالا لازم نیست  مثلِ‌ من از بچگی آلبالو و گیلاس چیده باشید. ولی هر کس روش‌های خودش را دارد. خلاصه که روش‌اش را خودتان بهتر از هر کسی می‌دانید. اما هر کاری که می‌کنید این کانال‌های ماهواره‌ی مغزتان را تجربه کنید چون این عضو هزاران «ستینگ» دارد. به تعداد آدم‌ها راه هست برای رسیدنِ به خدا. بعضی رقص و سماع یا تکرار موسیقی و وردو دعا، برخی مدیتیشن و تمرین های تنفسی، بعضی نماز و آیین های دینی یا معنوی،‌ برخی مثل رسولانِ خدا بعد از تشنج و حملاتِ صرع دریافتِ وحی می کنند. بعضی قبل یا بعد از خواب، یا بعضی تصادفن از مرگِ‌ حتمی نجات پیدا می کنند و با مغزشان جاهایی می روند که آدمی که تجربه‌ی نزدیک به مرگ نداشته و بوسه نزده و برنگشته هرگز نمی رود. از هر راهی که می‌خواهید بروید ولی یک سری به آنجاها بزنید که به قول شیخ‌الشیوخ مک‌کنا مردنِ بدون این تجربه مرگِ در ناکامی است – ارجاع به همان جوکِ بالا.

* *‌ *

تجربه‌ی سطوحِ دیگر آگاهی و موقعیت های اسرارآمیزِ دیگری که مغز می‌تواند در آن قرار بگیرد،‌یک خوبی‌هایی دارد. اول این‌که دوزاری‌های گیر کرده‌ی آدم را جا می‌اندازد. چون گاهی وقتی که مغزِ‌ در حالت معمولی هوشیاریِ‌ روزانه نیست اتفاقات جالبی درش می‌افتد. مثلن دپارتمان های مختلف‌اش که معمولن با هم حرف نمی‌زنند شروع می‌کنند به نامه‌نگاری با یکدیگر و گاهی تلگراف و ای‌میل. شما با حجم بسیار زیادی از اطلاعات رو به رو می شوید و زاویه‌های نگاهِ غیر منتظره و غیر متعارفی به آنها نگاه می کنید که به شما راهِ حل‌های جدیدی را نشان می‌دهند یا برون‌رفت های کاملن دور از ذهن را برای خروج از بحران‌های زندگی (یا حتا «تله‌های ادراکی») پیشِ پای شما می‌گذارند. یعنی این امکان را می‌دهند که آدم الگوها و عادت‌های تکراری و عمل‌کردهای خودکارش را که در نقطه‌های کور مخفی شده‌اند پیدا کند و از آنها آگاه شود.

اگر تصمیم گرفتید برای تجربه ی سایکدلیک از موادِ شیمیایی استفاده کنید حتمن راجع به آنها مطالعه‌ی کافی بکنید و برای مهمانی و پارتی و خوش‌گذرانی هم از این چیزها وارد سیستمِ خودتان نکنید چون ارزش این تجربه ها بسیار بیشتر از محدود شدن به تفریح و چند ساعت خوش بودن و تصویر شنیدن و رنگ بو کردن است. بعضی از این تجربیات و حجمِ اطلاعاتی که درآن سطوحِ خاص دریافت می‌کنید ممکن است ماه‌ها و شاید چندین سال طول بکشد تا هضم شوند. در مورد من که این تجربه یا تصادفی و فیزیولوژیک بوده و یا سه چهار بار که با مقدمه و موخره و در محیط‌ِ بسیار سالم و با آدم های فهمیده بوده و به صورتِ گایدِد مدیتیشن بوده، جاهایی رفته‌ام و برگشته‌ام که بعضی‌هایش را تازه دارم حدس می‌زنم که این پس کجا بود و این چیزهایی که من دیدم اصلن چه بودند و چرا و چگونه این طوری کارگردانی شده‌بودند.

خلاصه که یک کارگردانِ زبده آن طرف منتظر است که چیزهای عجیبی را به شما نشان بدهد. حالا آن ذهنِ ناخودآگاه شما است یا موجودات فرازمینی که با ما ارتباط می گیرند یا ندای معنوی است که از عالم غیب می رسد را من کاری ندارم. اینها داستان های ساده سازی شده ای است که باورش به سلیقه ی افراد بر می‌گردد. اما هر چه که هست که به نظر من اگر آدم بدونِ چنین تجربیاتی از دنیا برود یعنی که با این مغزش – بلا نسبت – فقط شاشیده است.

*‌ *‌ *‌

خلاصه حواس‌تان باشد که اینجا را خوانده‌اید و دیگر نمی توانید حاشا کنید. من که در حدّ بضاعت خودم از بکارت در آمده‌ام و اگر خدایی ناکرده روز حسابی در کار باشد و از من پرسش شود که با این سیستم اعصابی که به تو وصل بود چه کارهایی کردی، نمی‌گویم که هیچی فقط درس گوش کردم و شب‌ها هم خوابِ رنگی دیدم و یادم رفت. حواس‌مان باشد آن روزی که بندگان مقربِ خدا را سوار بر بالِ فرشته به بهشت بی‌کران می‌برند، ما را با همه‌ی خصلت‌های خوب و کارهای نیکو و ارزنده‌ای که کرده اید داخلِ آتش قهر الهی نیاندازند و جلز و ولزمان مثل همبرگر در نیاید که آن روز مثل آن هم وطنِ شیرین زبانِ مان در آن جوک دیگر کاری از ما ساخته نخواهد بود.


فوریه 21 2017

صفر یا پنج؟

دسته: سفرنامه،شخصیadmin @ 9:36 ب.ظ

از ینگه ی دنیا که دو ماه و نیم پیش برگشتم به وسوسه افتاده بودم که جمع و جور کنم و یه چند وقتی برگردم همون جا که بی رحمانه یک پروژه ی ده هفته ای خورد توی بساط؛ در تاریکی زمستون، بدون مرخصی و شامل کریسمس و سال نو. اونجا هم خوردم به پستِ ایده دزد و باندش که در جریانید. برنامه تغییر کرد و در این فکر بودم که اون ده هفته هم بین بیداری و خواب قطبی، در بازی با سرنوشت و دیتا و ناموس مردم بگذره و بعدش کارم رو ترک کنم و در اولین فرصت برگردم آمریکا که چترم رو سان فرانسیسکویی جایی پهن کنم و زیر سایه ی سرمایه داری زندگی جدیدی رو آغاز کنم.

پروازم به آمریکا هم درست مصادف شد با همون یک هفته ای که ترامپ زد توی برجک ایرانی ها و اتباع شش کشور دیگه. در حالی که هموطنانم در فرودگاه های آمریکا از حقوق امثال من برای ورود به کشورشون دفاع می کردند، من در این فکر بودم که چه بلیطی بخرم و کجا برم که آفتابش زیاد باشه و نارگیلش درشت…

در یکی از همون شب های بلاتکلیفی در اسلوی تاریک با دختر خانم موقر و هیپی مسلکی آشنا شدم که اسم خودش رو عوض کرده بود و گذاشته بود بابونه. البته آشنایی با بابونه خانم هم توفیق اجباری بود چون در واقع اول دوستم با ایشون – در چند دهم ثانیه – آشنا شد و بابونه چشمش رو گرفت. در حالی که پای راستش داخل کلاب بود و پای چپ اش بیرون، عجله ای سپردش دست من که به دست نامحرم نیافته تا خودش یک ربع بره جایی و برگرده.

من هم چون بافِر حافظه ام کمه، یک ربع که شد بیست دقیقه، ساعت گذشته از دوی نصفه شب، همه چیز یادم رفت. دیدم که دم در بده و از خودم پذیرایی کردم و با ایشون طرح دوستی ریختم. البته دوستی معمولی!

خلاصه این خانم هم طبق معمولِ بخت و اقبال من در اسلو طالع بین و منجم از آب در اومد. یک توضیحی هم بدم که اگر در تروندهایم بیشتر دوستانم رو شعبده بازها و شامورتی بازها تشکیل می دادند، در اسلو نفهمیدم چه طور شد که بیشتر حشر و نشرم با رمال ها و فالگیر ها و جادوگرها رقم خورد. یعنی اگر اون سال ها زبان و ادبیات حولِ تکنیک های «دابل لیفت» و «کلاسیک فورس» و «فالس شافل» و زاویه ی دید و نقطه ی کور می گشت الان محور کلمات شده فرکانسِ انرژی کریستال و رنگِ «اورا» و قطر سوراخ چاکرا. خلاصه اگر گذری شاهد بودید که چهارتا حرکت یاد گرفته بودم و براتون شامورتی بازی در کرده بودم، اگر جایی پیش اومد که مسلمون نبودم و تک دل کسی رو بریده بودم، مزاح بوده و به دل نگیرید. اگر پس فردا هم دیدید جن و پری و ارواح رفتگان رو احضار می کردم به همون ارواح حلالم کنید!

به هر حال برگردیم به بابونه. اوایل اش به نظر می رسید که من دارم مخ اش رو می زنم ولی در اصل بابونه خانم داشت مخ من رو می زد. در نهایت هم گفت که تو انرژیِ فلان رنگی داری و من باید روت جادو و جمبل بکنم. این شد که توی خونه اش که پر از بودا و دودِ عود و پشتی و بالش های عجیب و سنگ و کریستال و کابوس گیر بود یک جلسه ی افتخاری رایگان ترتیب داد و آخرین تکنیک هایی که یاد گرفته بود رو روی من تمرین کرد. از جمله ی کارهایی که کرد این بود که انرژی های سیاه درون ام رو جمع کرد و در حالی که چشمام بسته بود و مثل ماهی مرکب ازم انرژی سیاه در می اومد ناگهان یک بادکنکی چیزی بالای سرم ترکوند که از صداش ریدم توی خودم. و اون انرژی ها ناپدید شد.

نتیجه این که در دو جلسه بر اساس سوال هایی که از روان ناخودآگاهم پرسید و با مطالعه ی انرژی سنگ ها و اشعه های کیهانی و بررسی موقعیت ماه در برج های فلکی مشکلِ کارِ من رو فهمید.

نسخه ی نهایی پزشکی حاذق بابونه هم این بود که من در آستانه ی یک تغییر اساسی در زندگی هستم و برای این که این تغییر به درستی برگزار بشه باید برگردم به اصل ام. و برای این که مدتی با انرژی های منفی و امثال ایده دزد و باندش در نیافتم، و یاد بگیرم که با همه دوست باشم باید برم به نزد اورانگوتان ها و دل رو بزنم به جنگل های استوایی. یعنی به روایتی از شهر و تمدن و از جنگلِ بتون و سیمان خارج بشم و برم به جنگل طبیعی تا تعادلم رو باز پیدا کنم.

من هم تا قبل از تراپیِ بابونه و این که این چیزها رو از ناخودآگاهم بکشه بیرون و این کلمه ی tropical rainforest رو توی دامنم بندازه نمی دونستم جنگل چی هست. فکر می کردم جنگل یعنی جنگل؛ یعنی درختِ زیاد. بابونه هم فهمید که که من فرق بین انواع جنگل رو نمی دونم و خلاصه توضیح داد که خودت رو گول نزن و تایلند و جنوب اسپانیا و سوسول بازی ساحل کاراییب فایده نداره. باید جنگل بارانی استوایی باشه، یعنی باید بری به اعماق آمازون یا بالی در اندونزی اونجا که اورانگوتان هست و خزنده های عجیب و غریب و عنکبوت های نیم متری.

در این اثنا خودش بارش رو می بست که از این کشور که زادگاهش هست بره و احتمالن دیگه بر نگرده. من هم که حاضر و آماده بودم و شدیدن ایده گرفته بودم. یک هفته ای شب ها رو مطالعه کردم که جنگل کیست و اقسام آن چیست. مستند های دیوید اتنبرو رو در مورد قورباغه ها و حیات وحش و برگ های چند متری درخت های استوایی تماشا کردم. و از جمله از پشت تلویزیون فهمیدم که اون بوی گم شده ی جنگل های گیلان که در توندرا و تایگاهای نروژ پیدا نمی شد اصلِ اوریجینالش اونجاست. شب ها هم خواب می دیدم که قورباغه شده ام و جست و خیز می کنم. خلاصه عینِ وزغ دورخیز کرده بودم که بپرم وسط آمازونی جایی.

اما پای عمل که افتاد کم آوردم وشیرجه نزدم و پام سست شد. گرونی بلیط استوایی رو بهونه کردم و این که هر مسیر رفت و برگشت یک شبانه روزه و به یک هفته مرخصی نمی ارزه. که من اینجا کار و زندگی دارم و استوا باشه برای بعدن. دوباره اطلس نارگیل ها رو پهن کردم روی میز و بهینه سازی کردم که بین این همه نارگیل نزدیک ترین اش رو نشون کنم از نظر جمیع عوامل و فواصل. از جمله حس و حال و طول پرواز و قیمت بلیط و میزان بارش و سایز پشه و فرکانس و لهجه ی ادا شدن قور توسط قورباغه های محل.

نیت کردم و ماه کامل بود و قرعه افتاد به یک نارگیل در جزایر قناری، جنوبی ترین نقطه ی اروپا با یک پرواز مستقیم. جایی که در واقع خاک قاره ی آفریقا و صحرای غربی بوده و پیشکسوت های کریستف کلمب اشغالش کردند و الان به جای اینکه مثلن در قلمرو عبد الاله ابن كيران رییس جمهور مراکش باشه افتاده در خاک شینگن.

قبل از سفر هم دیدم که سر پیری، مجردی سفر کردن از من گذشته. یک زن و بچه هم پیدا کردم و همه چیز کامل، خانوادگی رفتیم به جزیره. جای شگفت انگیزی که هم جنگل داشت و هم دریا، هم دشت و هم صحرا. یک هفته هم بدون ایده دزد و باندش گذشت و راستش همه چیز یادم رفت. این که قبل از اون زندگی چه شکلی بود و من کی بودم و چی کار می کردم همه اش یادم رفت. یکی دو بار فکر می کردم که نکنه زن و بچه ام رو ول کردم و اومدم اینجا و یادم افتاد که من زن و بچه ندارم و اگر چیزی هست همین هاست که با من هستند. خلاصه این یک هفته بهترین تجربه ی این سال های اخیرم بود و در یک چشم به هم زدن مثل یک ماه گذشت.

حالا برگشتم و روز از نو روزی از نو. البته حالم خیلی بهتره. از یک طرف اسلو چشم ام رو دور دیده و چند وقتی که نبودم روشن تر شده و جای امید هست. برگشتم به دفتر کار قبلی و پیش همکارهای قدیمی و این کار و دفترِ اسلو رو خیلی دوست دارم. بیشتر از قبل. زن و بچه ی گوگولی و مهربون هم پیدا کرده ام که درسته که یک شهر دیگه هستند ولی من رو با معایب ام پذیرفته اند. حداقل در اون یک هفته که این طور بود. اینتویتیو (شهودی؟) هم هستند و آنتن و دماغو و فرمانبردار هم نیستند. خلاصه مگر آدم از زندگی چی می خواد؟

الان جنگل های استوایی یادم رفته و به فکر اینم که اگر سریعن یک جفت دوقلو هم بیاریم یک هویی از تنهایی در می آم و تبدیل می شم به خانواده ی پنج نفره. جمعیت کره ی زمین هم گیرم دو نفر بیشتر می شه.

در جریان باشید خلاصه که ممکنه عن قریب زن بگیرم که همه تون از دستم راحت شین. حالا دوقلو ضروری نیست و راه حل های کمتر از پنج هم وجود داره.

باری، سوالِ جدید اینه که صفر، یک، دو، سه، چهار، یا پنج؟ کمتر که امکان پذیر نیست، بیشتر هم راه نداره الان.

رأی بدید مثل رنگ و منوی کافه دموکراسی اش کنیم.


فوریه 01 2017

سالگرد

دسته: سفرنامه،شخصی،فرهنگ،فلسفهadmin @ 11:33 ق.ظ

دیروز دقیقن یک سال شد که اومدم اسلو، سر کار و خونه و زندگی جدید. اینجا پایتخته و سه چهاربرابر بزرگ تره. قحطی آدمیزادش به شدتِ تروندهایم نیست که هشت سال درش زندگی می کردم. مهاجرانش بیشترند و چندفرهنگی تره. در مجموع راضی ترم. وقتم آزادتر شده و فقط یک کار اون هم از نوع کارمندی دارم و بلاخره بعد از چند سال فرصت پیدا کرده ام گاهی با خودم تنها باشم و فهمیده ام که خودم کلی حرف نزده داره با من. زندگی در تنهایی اذیت ام می کرد ولی عادت کردم.

در طول هفته معمولن زیاد کار می کنم و سرم توی کار خودمه. بعدش هم چون کافه ای در کار نیست کتاب می خونم یا با اینترنت ور می رم. اگر جلسه ای نباشه ترجیح می دم در تمام هفته با کسی حرف نزنم. یعنی حرف زدنم می شه تایپ کردن و از فَکم جهت برقراری ارتباط استفاده نمی شه مگر در مواقع تلفن یا آخر هفته. آخر هفته ها هم یا مثل عقده ای ها برای جبرانِ دوران کافه می رم مسافرت. و یا پارتی و مهمون بازی می کنم و خلاصه از این عادت هایی که از سرم نیافتاده هنوز. زندگی ام هم ریتم طبیعی ۲۴ ساعته اش رو بازیافته و هم ریتم خرافاتی ۷ روزه به اش تحمیل شده.

به جز اینها زندگی فرق چندانی نکرده. دوستانم همون مدل قدیم و با همون پترن های پیشین هستند. توی تروندهایم جامعه ی ایرانی خیلی کوچک بود و با ایرانی که من می شناختم خیلی فرق داشت. برای همین خیلی زود و نسبتن کامل توی جامعه ی میزبان افتادم. الان اگر کالیفرنیا هم بگذارندم با وجود آپشن های بهتر در بین ایرانی ها احتمالن باز هم برم سر و وقت محلی ها. آمازون هم اگر برم چه بسا اکسپَت های ایرانی و توریست های نروژی رو رها کنم و بین اون مردم زندگی کنم.

الان که شکم ام سیره و زیر پام سفته (شاید خیلی این طور نباشند)، بزرگ ترین مشکل زندگی ام فلسفیه و مربوط به خودم نیست. مربوطه به اینه که چرا بیشتر آدم ها (شاید نود و نه درصد) چه در خیابون و چه در فیس بوک، چه خنگ و چه باهوش، مخ شون دست خودشون نیست و برنامه ریزی شده اند (و حالی شون/تون هم نیست).

خلاصه این افکار مالیخولیایی (که البته سالم ترین مدل افکار هستند و در جامعه ی مریض ما مالیخولیایی قلمداد می شن) در ترکیب با تنهایی و سرمای این نروژ این ایده رو روز به روز در من تقویت می کنه که آقا برو. بکش بیرون. از این تمدن بکش بیرون. بیرون کشیدن هم دو راه داره: درونی و بیرونی.

درونی اینه که برم مرتاض و جوکی بشم و یک گوشه ای مدیتیشن کنم و روزی یک گردو بخورم و در خودم فرو برم. حالا مثلن گاهی بیام بیرون کتاب بخونم یا بنویسم یا مثل گربه بگیرم بخوابم. که این کارا از من بر نمی آد و از گرسنگی و بیماری تلف می شم.

بیرونی اش هم اینه که برم استوا و مناطق حاره، میوه های گرمسیری بخورم و در جامعه ای بدون قید و بند دولت و قراردادِ فامیل و اینها در هم جواری انسان های مشابه دیگه سر کنم. که این هم جور در نمی آد چون پشه ترتیب من رو یک شبه می ده و به فرداش نمی رسم.

اینه که دوباره فکر پرداخت قسط خونه و تحویل پروژه و این چیزهای روزمره پیروز می شه و رویای من رو به وقت خواب موکول می کنه.

خلاصه یک سال دیگه هم گذشت. و من هنوز مهره ای در این ماشین تمدن هستم که هیچ کس نمی دونه چه طوری کار می کنه ولی بعضی ها شنیده اند که به پت پت افتاده و منتظرند ببینند این پیچ رو هم رد می کنه یا نه. یا این که اون تصادف گنده هه اول خودش می‌آد، یا صداش.


دسامبر 24 2016

دزدانِ کارايیب

دسته: سفرنامه،شخصی،شوخیadmin @ 9:21 ق.ظ


عکس ارسالی از پاتریشیا جون در جمهوری دومینیکن، دریای کاراییب


یا
چگونه کاراییب را از من دزدیدند…

امسال در جهان غرب تعطیلات کریسمس و سال نو جفتش افتاده آخر هفته و به جز یک دوشنبه که در هر حال روز مزخرفی است و تعطیل یا باز به درد عمه اش می خوره، تعطیلی دیگری در کار نیست.

حالا تعطیلات سه روزه شروع شده و من هنوز از سر کار بر نگشته دیدم که غبار مرگ ریختن روی شهر اسلو. چند ساعتی گذشت و دیگه نمی تونستم این سکوت رو تحمل کنم. گفتم بزنم بیرون و چیز جدیدی ببینم. حالا جای شکرش باقیه که تعطیلات سه روزه و پنج روزه به پست من می خوره و مثل دوران کافه نیست که طولانی ترین تعطیلی از امشب بود تا فردا صبحش. من هم برای اولین بار گفتم بدون بلیط برم فرودگاه و هر چه پیش آید خوش آید.

گفتم آقا بلیط دارین؟ گفتن برای کجا؟ گفتم هر جا ولی دور نباشه سرد هم نباشه. گفتن نمی شه. گفتم خوب دور باشه ولی سرد نباشه. تموم شده بود. گفتم جهنم سرد باشه ولی دور نباشه. اونم گفتن تموم کردیم. داشتم قانع می شدم برم کانادا که هم سرده و هم دوره که ناگهان یک بلیط سرد نزدیک پیدا شد: تروندهایم در استانِ‌ تروندلاگ!

به سلامتی اگر اسلو شهر مردگان بود اینجا الان شبیه ایستگاه فضایی است البته جای شُکرش باقیه که اتمسفر قابل استنشاق داره. همه چیز تعطیله و حتا هتل ها هم بسته است. دوست و آشنایی هم اگر هست در پستوی خونه گرفتار کریسمش شده اند و یا دست کم تا پس فردا در گروگان فامیل هستند. حالا یک هتل پیدا کرده ام و توی لحاف نرم با رزولوشن رتینا غلت می زنم و خاطره ی بی مزه می نویسم براتون.

* * *

اول این که از شما چه پنهون یک هفته مرخصی بی حقوقی که در آمریکا داشتم خیلی مزه کرد و بعد از یک هفته خوردن و خوابیدن همه اش به این فکر می کردم که چرا من بی شعور مرخصی بی حقوق پنج روزه می گیرم و به جاش نمی افتم شیک مریض بشم که وسط این تاریکی یکی دو ماه با حقوق برم جزایر کارائیب برای ریکاوری! کدوم آدم عاقلی که چنین گزینه ای داشته باشه چنین کاری نمی کنه؟

توی هواپیمای برگشت داشتم فکر می کردم به دکتر بگم معاینه ام کنه و تشخیص بده که این طرف روانی شده و نامه بنویسه به اداره ی تامین اجتماعی که این رو اگر همین الان نفرستیم مناطق حاره،‌ قریب به یقین رادیکالیزه می شه و برای خودش و اطرافیانش خطر جانی داره.

بعد فکر کردم اگر طرف طبیب حاذقی هم باشه خودش نسخه می پیچه که ببین عزیزم یک لیست جزیره ی کارائیب برات می نویسم. شما باید دو ماه در یکی از این ها یک کلبه با اینترنت وایرلس اجاره کنی. روزها سه مرتبه می ری توی جنگل از این قارچ ها که عکس اش اینجا هست پیدا می کنی و می خوری. به اون قرمز خال خالی ها هم دست نمی زنی. روزی دو مرتبه با طبیعت صحبت می کنی یک بار با آیندگان، یک بار با گذشتگان. در مورد وضعیت کره ی زمین به توافق رسیدید یا نه اهمیتی نداره،‌ ولی حداکثر نیم ساعت. سر راه برگشت هم تا اثر قارچه نپریده یک نارگیل یا عنبه ی چهاربعدی پیدا می کنی می آری خونه آبش رو سه مرتبه قرقره می کنی. شب ها روح موریس اشر رو احضار می کنی یک بار قبل از غذا دو بار بعد از غذا. که برات در جلسات متعدد توضیح بده که چه طوری توی این نارگیل هایی که سینگولاریتی ندارن نی فرو کنی. هفته ای دوبار شب ها دور آتیش با حوری کارائیبی می رقصی که باید لخت و مادرزاد باشه. ماه کامل هم که شد با بچه ها اورجی انجام می دید زیر نور ماه. به جای موسیقی که توش غنا داشته باشه هم از توی یوتیوب ترنس مکنا گوش می دی که همون کار رو می کنه…

* * *

و البته اگر فکر می کنید که مریض شدن و دو ماه تعطیلات رفتنِ با حقوق، رویای غیر قابل دسترسی هست خدمت شما عارضم که ما از این نارگیل ها نخوردیم ولی دیدیم دست مردم.

در نروژ یک اداره هست به نامِ «ناو». این ناو با تفاوت زیاد بزرگ ترین نهادِ این کشوره و یک سوم بودجه ی مملکت رو اداره می کنه. در واقع من فکر می کنم «پر کپیتا» یکی از بزرگ ترین و قوی ترین نهاد ها در دنیا باشه چون بعید می دونم به جز دربار کیم جونگ اون هیچ ابرکمپانی یا نهاد دولتی یا خصوصی در یک کشور غیر سوسیالیستی قدرت اداره ی ثلث بودجه ی یک مملکت یا چنین نفوذ و تاثیرگذاری ای رو در سرنوشت شهروندانش داشته باشه. حالا این ناو کلن به چه دردی می خوره من هرگز نفهمیدم ولی بر اساس مشاهدات من اصلی ترین کارکردش اینه که مالیات آدم هایی که میرن سر کار و کس موش چال می کنند رو می ده به آدم های علافی که سر کار نمی رن و کس موش چال نمی کنند. به طوری که اینها وضع مالی شون برابر بشه و فقط از نظر زمانی و آزادی نابرابر باشن. اگر هم کسی فیوز پروند یا موقتن یا دائم مریض یا بیکار شد و روش هم شد که به اینها رو بندازه، اینها هم بعد از چک و چونه و مقادیر کافی سنگ اندازی بوروکراتیک حمایت اش می کنند. می بینید که امکانات اش هست اما به همین راحتی هم نیست. در واقع درک اش از بیرون آسون نیست اما همین فشار روانی و اضطرابی که در این جامعه وجود داره باعث می شه خیلی ها روشون نشه که به این سیستم رو بندازند و یا با بروکراسی و کاغذبازی این اداره دست به گریبان بشن. من هم که در این ده سال گزارم به ناو نیافتاده بود و می دونستم برای این که آرزوی کارائیبی ام برآورده بشه باید پی این رو به تن ام بمالم و مسیرم باید که به این دفتر و دستکِ شون بیافته. خلاصه این که از تو حرکت…

* * *

و باور کنید که از کائنات هر چیزی که طلب کنید همون رو می گیرید. فقط حواس تون باشه که درخواست تون رو دقیق بگید که توسط عالم هستی سو تفاهم نشه. این شد که کائنات هم مطالبات من رو شنید و در همین اثنای بازگشت خبر رسید که ناو خودش من رو فرا خونده.

یعنی رییس ام نامه زد که پروپوزالی که تابستون نوشته بودم در مورد تحلیل داده ی بازار کار در نروژ و خالی بندی هایی که کرده بودم در مورد اهمیت ساخت یک سامانه ی توصیه گر برای معرفی فرصت های شغلی به آدم های جویای کار و فلان و بهمان برنده شده و من از دوشنبه باید برم اداره ی «ناو» سر کار. الان یک ماهیه که درگیرش شده ام و توش گیر کرده ام. قرار بود زودی بزنم بیرون و مریض بشم که ظاهرن نمی شه. یعنی اول بنا بود که چهار یا شش هفته باشه که همین پریروز خبرش رسید که یک تیم هم از سوئد به ما ملحق شده و از این پروپوزال خوشش اومده و فعلن که محض رودربایستی اطلاعات دو دهه و میلیون ها فرصت شغلی در سوئد و نروژ رو فرستاده اند دست من جهتِ آنالیز.

حالا از این طرف با فرا رسیدن تعطیلات کریسمس و ضرب العجل پروژه ی کارائیب، اینجا شب تاریک قطبی و سکوت مطلق با دمای هوای صفر درجه و بدون بارندگی حمکفرما است با کلی کار تلنبار شده و همین طور پرسش های نپرسیده از بزرگان عالم، از آن جمله این که برای مثال همین کُسْ موش که خودش فضای منفی هست رو چه طوری چال می کنند. از اون طرف هم ارواح موریس اشر و مک کنا و حوری کارائیبی، نارگیل به دست بِرّ و بِر به ساعت بیولوژیک شون نگاه می کنند که پس چی شد و این نیما چرا آخرش نیومد!


نوامبر 20 2016

شکستن موج

دسته: شخصیadmin @ 10:26 ق.ظ

چند هفته پیش زمانی که داشتم توی اقیانوس غرق می شدم – که داستان اش مفصل است – زندگی ام از کودکی جلوی چشمم آمد. تصاویری مثل این که یکی دو سال داشتم و میخ توی پریزِ برق فرو می کردم یا سه چهار ساله بودم و روی لبه ی پشت بام راه می رفتم که با مرگ بازی کنم. نمونه های دیگری هم دیدم که در طول زندگی به مرگ نزدیک شده بودم و تا آن لحظه نمی دانستم که چه خطری از بیخ گوشم گذشته بود. انگار مرگ داشت نشان ام می داد که حواست باشد این دفعه ی اولت نیست. زمانی شاید در حدود پنج تا ده دقیقه به اندازه ی چند روز گذشت. بدنم سالم برگشت اما خودم هرگز کامل باز نگشتم و هنوز هم احساس می کنم که بخشی از وجودم همان جاست و از همان جا موج های دریا را می بیند که می آیند و می روند.

هم زمان با هر موجِ آب هم یک پرده ی متفاوت از یک نمایشنامه از جلوی چشمانم عبور کرد که آنهایی را که یادم آمد همان روز نوشتم در حالی که ساعت ها بی اختیار می لرزیدم و مثل ابر بهار گریه می کردم. اما جایی منتشرشان نکردم و راستش هنوز هم جرأت نکرده ام به آن نوشته مراجعه کنم.

هیچ ایده ای ندارم که آن تصاویر غریب از فضاهایی که هرگز ندیده بودم چه طور و چرا آنجا جلوی چشمم آمد ولی آن قدر واقعی و قانع کننده بود که انگار که هر پرده اش یک نقش از حافظه ی تاریخی اجدادمان بود. همه جور زمان و جغرافیا درشان بود، از مناطق حاره ی پر از میوه در آفریقا تا سرزمین های باستان تا یک دهکده ی گرسنه ی سردسیری محاصره شده در جنگ در قرون میانه.

درون مایه ی تمامِ پرده ها این بود که فردی که خطرِ نابودی قوم و تبارش را حس کرده بود از ترسِ به رو به رو شدن با تصاویر هولناکی که انتظارش را می کشید می خواست خودش را از بین ببرد. اما در مواجهه با وسوسه ی مرگ نیرویی که او را فراخوانده بود به او می سپارد که که باز گردد و خطر را دفع کند.

پرده ها یکی در میان بود و هر کدام سوار یک موج بود که می آمد و می رفت. در پرده هایی که خطر بیرونی قبیله را تهدید می کرد کاری از کسی بر نمی آمد و موج در هم می شکست و روی خودش می غلتید. در پرده هایی که خطر از درون بود موج پیش از این که بشکند به آرامی به عقب باز می گشت.

روی هر کدام از این موج ها موج های ریزتری بود که بعضی می شکستند و روی خودشان می غلتیدند و بعضی آرام بر می گشتند و روی هر کدام از آنها باز تا بی نهایت موج بود.

در یکی از پرده ها من مادر مستأصلی بودم که فرزندش را خفه می کرد و فرزندی بودم که مادرم خفه ام می کرد و در تقلا بودم که ماهیچه ام سست شود تا هر دو زنده بمانیم. در یکی از پرده ها یک ذره از بدن خودم بودم که از مرگ نجات ام داد.

یکی دیگر از پرده ها داستان «شهرزادِ» هزار و یک شب بود که قصه ی ناگفته ای داشت و آن این که می خواست خودش را بکشد اما در لبه ی مرگ و نیستی سوارِ موج شد و بازگشت که نگذارد شهریار آن موج را بشکند.

از همان روز احساس می کنم که بخشی از یک سناریو هستم که کارگردان اش خودم نیستم. اصلن نمی دانم و درک نمی کنم که کجا زیر پایم سفت و سخت است که بایستم و به بقیه ی ماجرا نگاه کنم ولی از آن شب گاهی آگاهانه از عقلانیت فرار می کنم و می روم توی این نوع تصاویر و واقعیت شکل اش کاملن دگرگون می شود.

هیچ چیزی هم فراتر از این نمی دانم ولی از آن روز یک چیز برایم روشن است و آن این که دیگر در کنترل خودم نیستم و تسخیر شده ام.


اکتبر 21 2016

«استتوس» در فیس بوق

دسته: شخصیadmin @ 3:39 ب.ظ

«استتوس» نوشتن یکی از عجیب ترین کارهای دنیا است. در طول تاریخ این نخستین بار است که من و شمای عادی فرصت سخنرانی برای این همه آدم رنگ و وارنگ را پیدا کرده ایم. پیشتر فقط شاهان چنین فرصتی را می یافتند. آن هم برای قوم و تبارِ‌ خودشان که از یک جغرافیا و یک منطقه می آمدند.

همین ایرانِ نسبتن منزویِ خودِ ما این همه انواع و اقسام آدم مختلف در خودش دارد و این همه دعوا بین شان هست. همین است که راضی نگه داشتن همه ی این آدم ها با یک سیستم این همه دشوار است و انگار با گذشت زمان آسان تر هم نمی شود. گویی با به هم خوردنِ‌ این آش نخود و لوبیایش همان که هستند می مانند و خمیر نمی شوند. حالا دعوای نخود و لوبیا که چیزی نیست، دنیا بزرگ تر از این حرف هاست. اگر تجربه ی مهاجرت داشته باشید می بینید که دوستان جدید و متفاوت هم از هر سن و رنگ و مذهب و ملیت و خواستگاه به فهرست دوستان تان اضافه می شود و هر کاری کنید بلاخره کسی هست که نفهمد و اشتباه برداشت کند یا به او بخورد یا برنجد یا تعجب کند.

این است که مخاطب استتوس شما در اصل خودِ شما اید. دیده اید که هر قدر پُست های شما به خودِ خودِ تان نزدیک تر باشد کمتر «لایک می خورد». پست هایی بیشتر توجه دریافت می کنند که از خودِ شخصی واقعی ما دورترند و کلی تر اند و به ویژگی های جمعی و قبیله ای . به اشتراکات مان با حلقه ی اطراف نزدیک تر می شوند.

این است که یا باید قید به روز کردن و نوشتن و خبر دادن و جار زدن را بزنی، یا اینکه حواس ات به همه ی آدم هایی که نوشته ات را می خوانند باشد. اولی برای من خیلی دشوار است چون تنهایی حقیقی مان را به یادم می آورد و دومی هم که از اساس غیر ممکن است. یعنی برای همه غیر ممکن است. چنان ذن و حضور ذهن و آگاهی ای می خواهد که اگر اعمال شان کنی از ته استتوس هیچ چیزی نمی ماند.

چه طور شد که ما یک هو استتوس نویس شدیم؟ فقط ماجرای اینترنت هم نیست. قبل از آن که وبلاگ هم بود باز این چنین نبود. وبلاگ مخاطب خودش را داشت و فک و فامیل و دوست و همسایه مگر به خاطر خودِ نوشته سر و کله شان پیدا نمی شد. آدم هایی شما را می خواندند که زندگی شخصی شما را نمی دانستند ولی به دلیلی به افکار شما احساس نزدیکی می کردند که از آنجا رد می شدند. این شبکه های اجتماعی مصداق تازه ای از به هم خوردنِ اجباریِ آش آدمیت است. همین که شما الان اینجا هستید یعنی سوار ملاقه ی فیس بوک شده اید و امروز قرار است یک دور دیگری بزند و نخودها و لوبیاهای دیگر را از جلوی چشم تان عبور دهد که هم فال است و هم تماشا.

حالا اگر خودتان می نویسید و عکس می گذارید و پست می کنید که کارتان سخت تر هم هست از تماشا کردن.

یک ده سالی هست برای بیشتر ما که ناگهان چشم باز کردیم و استتوس گذاشتیم و دیدیم که انگار چند صد یا چند هزار آدمِ رنگ و وارنگ تاریخِ زندگی مثل عروسک در پرده خانه ی ذهن ما نشسته اند به تماشای هر جمله از هر متن. در هر حال هر چند تا «دوست» که داشته باشید همه شان بلاخره در یک تالار جا می شوند، حالا می خواهد این اتاق یک کلاس درس باشد یا که در ابعادِ تالار وحدت.

ما روی صحنه و بیشتر آدم ها هم توی تاریکی نشسته اند و این فقط خود ما هستیم و شاید یکی دو ردیف اول که نور روی شان تابانده اند. آخرش هم در یک تنهاییِ شلوغ شده ی عجیبی ما جملات مان را برای خودمان می نویسیم و با کمی توجه به آدم های زیر نور افکن. حالا یکی دیگر یک جایی از این دنیای تاریک از ظن خودش یک چیز دیگری را لایک می کند و ما دلگرمی می گیریم و لابد ادامه می دهیم. بقیه هم در سکوت نظاره می کنند و قضاوت می کنند یا نمی کنند و اهمیت نمی دهند و رد می شوند و ما هم نمی فهمیم و بیشترش را حتا حدس هم نمی توانیم بزنیک. یا می خواهند چیزی بگویند و نمی گویند و رد می شود و به قول هایده حالی مان هم نیست. آن ها هم به جای خود حالی شان نخواهد بود.

من تجربه ی خودم را می گویم. مثلن در همین متن، من یک بند را خطاب به خودم می گویم. یکی را خطاب به دوست نزدیک، گاهی یک کلمه را به کسی که از دست اش رنجیده ام یا خشمگین شده ام. گاهی کسی که فکر می کنم رنجانده ام اش. گاهی چهره ی آدم های بی ربط برای من یکی می شود و فکر می کنم شاید لازم است این را بخوانند. گاهی برای کسی می نویسم که دوستش دارم یا خاطره اش را دوست داشته ام. یک بار برای آن که به وجودم آورده یا خانواده یا هر کسی که شاید باشد و بخواند و شاید اصلن نباشد که بخواند.

نوشتن برای مخاطب عام یک توهم است. مخاطب عام وجود ندارد و زبان در این ده ها هزار سال تکامل یافته برای انتقال معنی به یکی دو نفر یا یک دو جین آدمِ مهم و تأثیرگذارِ قبیله ی ما. حالا این معنی صادقانه است یا فریب آمیز بستگی دارد که کدام پرسپکتیو را در نظر بگیریم. به هر حال این زبان اگر در همان حد هم کار می کرده که من شک دارم برای صدها و هزاران نفر ساخته نشده بوده. آن هم این همه آدم رنگارنگ که وجه اشتراک شان حتا این نیست که بلیط یک نمایش را خریده باشد. تنها و تنها این است که در یک جای روزگار تصادفی به ما برخورده اند. این هم دوره ی جدیدی برای زبانِ‌آدمیزاد است به عمر یکی دو دهه که هر یک از ما می توانیم شب نامه ای را منتشر کنیم که از فامیل دورمان بخواند تا فلان آدمِ‌ تصادفیِ پریروز.

این حالا حکایت همین متن است که نمی دانم چه کسی و با چه پس زمینه ای می خواند و چه برداشتی می کند. اصلن چرا این را به روال عامیانه ی معمول نمی نویسم؟ این لفظِ قلم نوشتن برای جلب نظر چه کسی است؟ شما؟ یا بغل دستی شما. اصلن من شما را کی دیده ام؟ چه شد که شما را دیدم و الان با شما صحبت می کنم؟ از یک خیابان یا مدرسه یا فرودگاه گذشتیم و به پُست هم خوردیم؟ چه گُلی به سرتان زده ام؟ چه آسیبی رسانده ام؟

یک کسانی بودند که خوب به شان لطف کردم و سایه ی خودم رو از سرشان کم کردم چون احساس کردم یا واقعن به من بی تفاوت اند و یا این که وقتی من جلوی چشم شان پدیدار می شوم عذاب می کشند یا چیزی درشان کلیک می کند که آخر و عاقبت خوبی ندارد. یا این که این حس را در خودم دیده بودم. خوب اگر این طور هست شما هم در حق من و دیگرانی که این احساس را نسبت به شان دارید لطفی بکنید و خودتان را از وجودشان آزاد کنید. اگر برای شما مهم بوده اند و شما برای شان مهم بوده اند هستی آن ها را به شما بر می گردند.

چه کار کنم که این همه دوست و آدم رنگارنگ در فهرست ام نباشد؟ چه طور توبه کنم که کسی را نرنجانده باشم و خودم را از این بار رها کنم؟ برای چی این همه «پوکی مون» جمع کرده ایم توی زندگی؟

این کلاف رنگارنگ روابط ما هر کدام اش مال یک چیزی است. اصلن چرا همه ی اینها را مثل «پوکی مون» جمع کرده ایم که هر وقت می خواهیم با چهارنفرشان حرف بزنیم همه باید گوش بدهند؟ فیس بوکِ شخص من هم گروه بندی زبانی و هم جغرافیایی دارد و تازه به خیال خودم پست ها را با قدری آگاهی می فرستم (برای همین در نوشتن شان خودم را سانسور نمی کنم) ولی باز هم جواب نمی دهد. حتا کسی می تواند بگوید خوب که خودت را سانسور نمی کنی،‌ اصلن آدم ها را هم سانسور نکن. اگر کسی نخواست نمی خواند. انتخاب با خودش، با این که در بیشتر اوقات اصلن فلان طرف در ذهن تو هم نیست و حواست هم نیست که دارد حرف های تو را می خواند.

من آخر هم با خودم کنار نیامدم که آیا توهین به شعور کسی است که حرف دلت را از او پنهان کنی یا توهین به احساسات اش است که حرف دلت را بزنی؟ یا اصلن بیجا کرده ای که حرفِ دل ات این طوری است و باید آن طوری باشد.

شاید یک شناسه ی جدید فیس بوک درست کنم. شاید هم اینجا را ترک کنم. به هر حال هیچ کدام اش را هیچ کدام تان شخصی نگیرید. برای تان هم که احتمالن مهم نیست ولی همان بهتر که نباشد.

ارادتمند به تصویر ذهنی ام از شما


اکتبر 03 2016

هشدار!

دسته: شخصی،فرهنگadmin @ 6:09 ق.ظ

منِ اُسکُلِ خنگِ ساده دل بعد از این همه سال در رویا زندگی کردن تازگی ها متوجه شدم که بین گیاه خوارها، فعالین سیاسی و آدم های نیکوکار که کار داوطلبانه می کنند هم کلی آدم خطرناک و خودخواه و کلاهبردار وجود داره که کرم درخت اند ولی ادعا می کنند که ما گیلاسیم! یعنی حتا آدم های سایکوپت هم توی جماعت اینها پیدا می شود که طرف گیاه خوار شده نه به خاطر حیوان های زبان بسته، بلکه چون طرف شنیده که کار باکلاسی هست. یا مثلن می خواسته از نردبان فلان حزب سبز بالا برود یا کافه ی یکی مثل من را بالا بکشد. باید در خلوت دستگیرش کنی ببین چه کاره است. از آن بترس که سر به تو دارد. گرگ در لباس میش! مراقب این آدم ها باشید. #موزمار‌ #سایکوپت

و فکر می کنید آدم های موفق جامعه از کجا می آیند؟ آنها همین «زرنگ» ها هستند. آدم هایی که بیش از لیاقت شان فضا اشغال می کنند و در تمامِ زندگی قدم به قدم جلوی چشمانت را می گیرند و نمی گذارند آدم های واقعی ای را که باید در این عمرِ کوتاه ببینی، ببینی. این دنیا پر از گُل است ولی تو نمی بینی شان چون هر جا که می روی خاک و آب و نور و هوا را علف های هرزه اشغال کرده اند. این دنیا پر از آدم های درخور و شایسته اما منزوی است، اما در این فضای آلوده هیچ راهی برای پیدا کردن شان نمانده به جز بخت و اقبال. یا هجرت. هجرتِ‌ واقعی از سیرکِ تمدن و از مترسک های تهوع آور و بازی های احمقانه اش.


سپتامبر 28 2016

سیاست ما کرمِ رفاقت ماست

دسته: سیاست،شخصی،فرهنگadmin @ 12:04 ق.ظ

«سیاست ما کرمِ رفاقت ماست»

من فکر می کنم اصل جمله این بوده. یعنی امامِ راحلِ جانگذاز سعی داشته این رو بگه ولی زبون اش گرفته و پته پته کرده. پشت بندش هم یک کلاغ چهل کلاغ شده و حاصل همه ی اینها شده اون جمله ای که وقتی بچه بودیم روی دیوار مدرسه هامون نوشتند.

من تا حالا در این کنفرانس های بررسی ابعاد شخصیتی امام شرکت نکردم. ولی اگر بخوام براشون پروپوزال بدم چکیده اش این می شه که طرف آدمِ ضد حالی بوده، تمام. نه فقط که به ملت ایران ضد حال زد و توی هواپیما احساسی نداشت. از همون ضد حال هایی که در عوالم رفاقت به طالقانی و بنی صدر و منتظری زده معلوم می کنه که مرامِ رفاقت نداشته. این وقایعی رو هم که ما از دور دیدیم و در ابعادِ سیاسیِ یک مملکت توی پاچه مون رفته در اصلِ ماجرا یک ک*ر زدنِ ساده در صدرِ قدرت بوده. بعدها قِل خورده پایین و بهمن شده و ایران رو به روزِ امروزش دچار کرده.

ولی به به!

به به چه حرف خوبی آن شب امامِ ما گفت. یعنی نوک زبون اش بود: سیاست ما کرمِ رفاقت ماست. و بر پدرِ سیاست که رفاقت ها رو لت و پار می کنه و قصه ی امروزِ ما هم همینه.

الان براتون با ذکر مثال توضیح می دم:

یکی دو نفر از دوستان اخیرن لطف کردند و من رو ازفهرست دوستان شون پاک کردند. رفاقت خوبی هم داشتیم و خوب چون دوستی دوطرفه است وقتی یک طرف تصمیم گرفت که بره، من هم نباید گیر بدم که جون مادرت بمون و آخه چرا.

به اضافه ى اين كه مى دونم چرا. چون تفهیم اتهام شدم و طرف گفته به ام که چرا: طرفداری از جمهوری اسلامی!

مرغ پخته بیاورید.

و البته که قضاوت کردن ساده ترین و شیرین ترین کارِ جهان است. سورن هم فکر می کرد که من گربه هستم و از نظرش گربه ی خیلی افتضاحی هم بودم و از دست رفتارهای ناشیانه ام رنج می کشید. تیزبینی و هوش سیاسی سورن هم کم نبود البته. تا کُنهِ رفتارِ گربه ی همسایه رو درک می کرد و از توی خیابون شبکه ی تمام گنجشک های محل رو با نقشه و داینامیک شون می دونست.

ولی خوب دلخوری و رنجیدن اش از «گربه ی افتضاح بودنِ من» تقصیرِ رفتارِ من بوده یا قضاوت خودِ طرف؟ شاید هر دو. از یک طرف من به کار خودم مشغول بودم و اون هم روند تکاملی اش با من فرق داشته و یک جهت دیگه رفته. من هم البته ازش شاکی بودم خدایی ولی هیچ وقت نگفتم عجب عادَمِ عنیه! برای این که آدم نیست خوب. از داخلش که به بیرون سر و ته کنی یه چیز دیگه است که من با افکار و خواسته های داخلی خودم نمی تونم رفتارها بیرونی اش رو تحلیل کنم.

حالا حکایت ماست. همین داخل گونه ی آدمیزادی مون هر کدوم به یه سمتی رفتیم ولی با سمت و جهتِ خودمون نتیجه ی بقیه رو قضاوت می کنیم. هی می گن سیاست رو فلسفی نکن و فوتبال رو با سیاست قاطی نکن. ولی اگر همین فلسفه ی ساده رو در نظر گرفته بودیم الان سیاست دنیا این همه سیخ های غیر ضروری وارد زندگی بشر نکرده بود.

حالا اگر کسی فکر می کنه فلانی گربه شده. پرنده شده. یا مثلن عوض شده. چرخش کرده و نمی دونم آخرش به فلان حرف صد سال پیشِ ما رسیده یا فلان حرفِ صد سال پیش خودش رو نقض کرده باید عرض کنم که: آی ویش! ولی نه متأسفانه. ای کاش شجاعت عوض شدن داشتم ولی من فقط آپگرید شدم با فکت های جدید. فکت های قدیمی همان است. من هم همون آدم قدیمی ام که بودم با دو لایه اطلاعات جدید. سو تفاهم نشه خدمت تون.

پس ارزش داره اینجا یه سری فکت بریزم که تکلیف تون با من روشن باشه که در کجای درخت باینری هستم و موضع گیری های نیمچه سیاسی امروزم از کجا می آد. حداقل اگر اختلاف نظر داریم روی اصول عمیق تر بحث کنیم و نه نتیجه گیری های سطحی و ثانویه. بعد از اون خواستید دوست باشیم. کج فهمی اش خیلی کمتره این جوری:

۱. اختلاف ذاتی ما از اصول می آد و نه از نتایج. توی مدرسه به جای «کوکب خانوم زن با سلیقه ای بود» باید این رو به ما یاد می دادند. اصول و فکت های ما با هم ترکیب می شن و طرز فکر ما رو تولید می کنند. اما وقتی حاصلِ تمام فرآیند یک تصمیم گیری سیاسی با یک تصمیم باینری جایگزین می شه، از اون نتیجه ی باینری ما نمی تونیم کل محاسبات پشت اش رو استنتاج کنیم. یک یا صفر. تحریم یا مشارکت. دستور حمله ی نظامی یا سکوت. این سکه چرخ ها خورده ولی خوب یک شیر یا یک خط که بیشتر نداره. از یک شیر یا خطِ ساده که نباید از ظن خود یار کسی بشیم. یا از اون بدتر از ظن خود فکر کنیم که کسی یارِ دشمن مون شده!

۲. بحث انتخابات یک نمونه ی آشنا از همین مسأله است. من البته سال هاست که رأی ندادم چون گذرنامه هم نداشتم ولی بعد از کودتای هشتاد و هشت در مورد دو انتخابات ملت رو به رأی دادن تشویق کردم. یکی لیستِ امید مجلس و خبرگان (هر دو) و یکی انتخابات روحانی. هر دوش رو هم هنوزباور دارم که تصمیم درستی بوده. اگر در آینده نظرم عوض شد به روال سابق در وبلاگم به گوه خوری اعتراف خواهم کرد.

۳. فهرستِ امیدِ خبرگان رو در نظر بگیرید. شاملِ هفت هشت تا لیست بود و فقط دو تا از اون هفت هشت تا ته شون فلاحیان و ری شهری داشت. لیست اصلی شون هم این دو تا توش نبودند [این دو نفر رو هم اگر در جریان نیستید یکی شون از قاتلان زنجیره ای و مسوول سر به نیست کردن ده ها روشنفکر آدم حسابی مملکت بوده. دیگری هم اوایل انقلاب قتل عام می کرده]. رأی دادن به همه ی لیست (تکرار می کنم همه ی لیست!) کار اشتباهی بود که بیشتر امیدی های فیس بوک مرتکب شدند. یعنی وجود اون دو چهره هزینه اش خیلی بالا بود و من از اول هم فلسفه اش رو نفهمیدم که خوب چرا نباید اون دو از لیستِ امیدِ ما حذف بشن. تبلیغ شون رو هم من نکردم و خوشبختانه هنوز می تونم توی چشم فرزند قربانیان شون نگاه کنم که بعضن رفاقت داشتیم.

۴. ولی نکته ی اصلی ام اینه که هیچ «پرینسیپل» ای وحی منزل نیست و هر اصلی ممکنه در برابر اصول بزرگتر و متناقض اش رنگ ببازه. وقتی شما یاد اون دویست تا موشکی می افتید که در همین ثانیه از تل آویو روی سر خانواده یا فک و فامیل تون در تهران نشانه گیری شده (و برعکس اش هم هست). و وقتی که وضعیت سوریه رو می بینید. و وقتی به آینده فکر می کنید که الان چه گزینه هایی پیش رو دارید که ایران اون شکلی نشه و ریسک و سود و زیانِ هر کدوم چی هست، اون وقت گذشته رو با احترام توی پرانتز می گذارید و تصمیم های مهم تری می گیرید. اسم این کار خیانت نیست.

۵. من هفت سال و نیمی شده که ایران نرفته ام. دلم هم خیلی تنگ شده. جزییات اش هم بماند. فقط این که به سردردش نمی ارزه و نخواهد ارزید. عطای مملکت رو به لقائش بخشیده ام. البته فقط عطای گشت و گذار و لواشک و قره قوروت رو بخشیدم. عطای نجات دادن مام وطن رو نتونستم هنوز ببخشم. این که چه کاری از دستم بر می آد بحث دیگریه.

۶. مامِ وطن وضع اش خرابه. بیماری هاش پیچیده تر از یکی دو تا سرطان و آلزایمر هست. من روزی فکر می کردم مشکل ما فقط «ارتجاع» هست. مثل ارتجاع دینی که جنگ و انقلاب سمپتوم هاش بود. فکر می کردم این تنها بیماری ماست و اگر حل بشه همه چیز درست می شه. حواسم به خشکسالی نبود. اون زمان حواسم به خطر حمله ی نظامی نبود. عراق و آمریکا تازه ماه عسل شون بود و وضعیت سوریه هنوز پیش نیومده بود. ماجرای تجارت اسلحه و بازی های پشت پرده اش رو هم من شخصن خبر نداشتم. اینها رو که وارد معادلات می کنید، معادلات قدیمی (با حفظِ سِمَت) نتایج متفاوتی تولید می کنند.

۷. آخرش می رسیم به همون دعای معروف کورش بزرگِ هخامنشی که هنوز بعد از دو و نیم هزاره وصف حال ماست: خدایا کشور ما را از «لشکر دشمن»، از «خشکسالی» و از «دروغ» پاس بدار. البته اون بالا هم توضیح دادم که لطفن برداشت باینری نکنید. هر کسی که کورش رو کبیر بخونه توهم عاریایی نداره. تخم و ترکه ی کورش اگر منقرض هم نشده باشند الان ممکنه سر از آناتولی یا هند در آورده باشند و من خبر ندارم. ما فرزندِ وارثان یا متجاوزان قدیمی این سرزمین هستیم و مثل هر وارث دیگه دوست داریم افتخار قدیمی یک کس دیگه رو به خودمون نسبت بدیم. من کورش رو از جهت دیگری ستایش می کنم. برای من مثل داروین و افلاطون و مولوی حکمِ پیامبری رو داره که در یک عرصه ای از حیات خرفهم شده بوده و چراغ اش روشن شده بوده. همینه که شعور مملکت داری و درکِ شهودی اش از فلاتِ ایران روهنوز چه بسا زبده ترین سیاست مدارهای ما ندارند.

۸. از خطر لشگر دشمن گفتیم برگردیم به وضع سوریه. پونصد هزار کشته و میلیون ها آواره داده و این تازه اولشه. یعنی کارشناس های ماجرا با شبیه سازی کامپیوتری دارند ادعا می کنند که ما حتا آینده ای رو نمی تونیم تصور کنیم که در دو سه دهه ی آینده این همه گروهی که به جون هم افتاده اند از کشتن هم دیگه دست برداشته باشند. الان دیگه تصور صلح و برگشت اش به گندی که ده سال پیش بود هم امکان پذیر نیست چه برسه به امکان اش. ایران هنوز به مرحله ی سوریه نرسیده ولی ذره ای دست از پا خطا کنیم دقیقن همون سرنوشت منتظر ماست. اگر فکر می کنید شوخی یا اغراق می کنم یه کم پست های سیاسی که این روز ها می فرستم رو بدون توهمِ منفعتِ شخصی یا قضاوتِ کسخل شدن بنده بخونید. شاید قانع شدید که اوضاع ممکنه خراب تر از چیزی باشه که فکرش رو می کردیم.

۹. دیپلماتی مثل ظریف حداقل تا این لحظه با هوشمندی کم نظیری ایران رو از جنگ نجات داده. یعنی فک و فامیل و دوستانِ بنده و شما رو از لت و پار شدن و ریخته شدن توی دریا محاظت کرده. با تمام بندهایی که از هر طرف به اش وصل بوده بهترین کاری که از کسی بر می اومد برای منافع مردم ایران (دست کم ایران) در اون مذاکرات انجام داده. این قدر فحش و فضیحت نثارش نکنیم. اگر مثل بنده هنوز آرزوی عوض شدن رژیم اسلامی و اروپا شدن ایران و آزادی بیان و مذهب و سکسوالیته در ایران رو دارید لطفن به قیمتِ حلب شدن شیراز و حمص شدن زنجان چنین چیزی رو نخوایم.

۱۰. با وجود نکته ی بالا من به فعالان حقوق بشر حق می دم که به منظور بهبود اوضاع به وضعیت حقوق بشر در ایران،‌ حجاب و زندانیان سیاسی و هر نقض دیگری گیر بدن و فشار بیارن. کار و تخصص شون هست و باید درست انجام اش بدن. ظریف رو هم درک می کنم اگر جواب غیر مستقیم بده. برای این که اوضاع دست اون نیست و مأموریت و رسالت مهم تری داره. من وقتی می گم تکه پاره نشدن و توی دریا نریخته شدن خواهر و مادر شما از حجاب اجباری سرشون کردن بهتره به این معنا نیست که من طرفدار حجاب اجباری شده ام. یا از تاریخ پیامبری که عقده های جنسی خودش و طایفه اش چنین شرایطی رو به زن های یک طرف سیاره ی ما حاکم کرد مطلع نیستم. من دارم می گم تیکه پاره شدن یک موجود زنده از بسته بندی شدن اش بیشتر درد داره. اگر کمتر داره بگید که من اصلاح کنم مواضع سیاسی ام رو.

۱۱. حالا هادی قائمی که آدم محترم وعزیزی هست دوباره وزیر امور خارجه ی ایران رو سوال پیچ کرده در مورد دستگیری نخبگان بعد از ورود به ایران علی رغم چراغ سبز روحانی. ظریف هم طبق معمول جواب سربالا می ده چون سیستم قضایی ما از دولت جداست و به زبان بی زبانی می گه که دست من نیست. چنین شرایطی هر دو نفر حق دارند و به حق همدیگه هم آگاهند. اکتیویست فشارش رو می آره و دیپلمات هم جواب سنجیده می ده. فقط الان این وسط کسی که بندهای بیشتر و خطرناک تری به اش وصله ظریف هست و نه هادی قائمی. و در تصویر مصاحبه (لینک در کامنت ها) ما فقط یک بند رو می بینیم که بین این دو نفر هست. بندهایی که به این آدم ها بیرون از اون اتاق متصل هستند رو در نظر نمی گیریم. حالا کمپین بین المللی حقوق بشر (خود سایت آقای قائمی) هم جواب ظریف رو کامل منتش نکرده و نصف دوم اش رو قطع کرده. امیدوارم که دلیل این حذف صرفن اختصار یا صرفه جایی در اینترنت باشه.

۱۲. قسمت حذف شده ی جوابِ ظریف این هست که توی آمریکا هم مثل ایران سیستم قضایی و اجرایی از هم جداست و توی همین آمریکا هم یک قاضی پیداش شده که ایران رو برای مشارکت در یازده سپتامبر به یازده میلیارد دلار غرامت تحریم کرده. الان ظریف با وجود مصاحبه ی در مجموع راضى كننده اى كه کرد توی کامنت های رسانه ها داره فحش می خوره که مثل احمدی نژاد استقلال قوه ی قضاییه رو بهانه ی توجیه نقض حقوق بشر می کنه. احمدی نژاد سایکوپت بود و توپ رو می انداخت توی زمین خبرنگار که بحث رو برنده بشه. ظریف داره با ذکر مثال توی کله ی مخاطب می کنه که دست من نیست. ولی مثال اش هم درسته دیگه. مرغِ پخته هم از این حکم خنده اش می گیره که عربستان که شهروندانش توی روز روشن مسوولِ اجرای انفجار برج های نیویورک بودن قسر در می ره. اون وقت دادگاه احتمالن سر لابی فلان سناتور یا رشوه ی میلیونی فلان تاجر حکم به مصادره ی میلیاردی اموال ملی ایران رو می ده. در عین حال عربستانی هنوز داره میلیاردی از کمپانی های اسلحه سازی آمریکا اسلحه می خره و یک روزی یکی از همین اسلحه ها یکی از عزیزانِ من و شما رو مثل رب گوجه فرنگی روی دیوار پخش خواهد کرد. هر مشکلی که با جمهوری اسلامی داریم دیگه طرفداری از اون حکم دادگاه صرف این که آسیبی به رژیم اسلامی هست یک تف سر بالاست.

خلاصه که من و امثال من اصول مون تغییر نکرده. تنها اطلاعات مون به روز شده و تصویر مون از دنیا کامل تر شده. زمانی سعی کردیم از دهن یک ماهی قلدر (جمهوری اسلامی) در بیایم و باهاش مقابله کنیم چون با اون مکانیسم تقوایی اش ما ماهی های کوچولو رو استثمار می کرد. برای اون سیستم هیچ وقت مردم ایران مهم نبودند. چیزی که براش مهم بوده دین یا بهانه ی دین بوده. اون هم برای کسب قدرت و منفعت. یعنی تقوا «کپیتال» ای بوده که به بهانه اش یک اقلیتی منافع یک اکثریتی رو بهره کشی می کردند و تنهایی حالش رو می بردند حتا به قیمت جنگ و کشتار و فقر.

حالا سایه ی اون ماهی قلدر دست کم از سر من رفته کنار و من که اولش خوش و خرم بودم الان دارم كم كم یک نهنگ عظیم می بینم که بر اساس همون قانون کار می کنه. فقط سوخت موتورش تقوا نیست و یک اختراع مدرن تره یعنی پول. دیدن این نهنگ که دنیا رو داره می گیره شخصن من رو تکون ام داده. چون اون قدر بزرگه که دیگه مثل جمهوری اسلامی نمی شه زد تو سرش و محدودش کرد. آرواره هاش که بسته بشه تمام ماهی های کوچک و بزرگ رو با هم درسته قورت می ده و آخرش هم اون دریای بی پایان شود بی آب چون هامون. هیچ مکانیستم کنترلی هم نداره یا دست کم من نمی بینم.

به نظر من در یک سیستم ایده آل مردم مهم اند. واحد پول باید خوشبختی مردم باشه. هر چیز مجازی دیگه رو وقتی می گذاریم به عنوان اصل و واحد پول در رفتار انسانی، حالا می خواد دین باشه یا پول، اون چیز مجازی باد می کنه و بزرگ می شه و هر چیزی دور و برش باشه رو هم می خوره. کنترل اش هم دست خودش نیست و باید به قول حجاریان با فشار از پایین و چانه زنی از بالا دهن بند روش نصب بشه. همین سازمان ملل یک مکانیسم کنترلی بوده که بعد از زخم های جنگ جهانی دوم به وجود اومده. الان ماجرا وارد یک عرصه ی دیگه شده و مکانیسم کنترلی اش وجود نداره. برای همین می گم آینده تاریک و نگران کننده است.

اگر هم من از این نهنگ افسارگسیخته می نالم دلیل اش این نیست که طرفدار اون ماهی قلدره شدم. ماجرای استقلال و پرسپولیس هم نیست که من یا این باشم یا اون. الان كه گفتم فوتبال اينم بگم كه اگر منِ پرسپولیسی کوررنگی دارم و به جز قرمز و آبی رنگی بلد نیستم دلیل نمی شه که تراکتورسازی دستش با استقلال تو یه کاسه باشه.

الان هم جانِ من اگر فدراسیون فوتبال رو با سیاست قاطی کرده دلیل نمی شه که ما هم سیاست رو با فوتبال قاطی نکنیم. یا فلسفه رو با سیاست قاطی نکنیم. یا همه ی اینها همه رو با هم دیگه رنگ آمیزی نکنیم. صلح بشری از همین وصل کردن ها حادث می شود جانم.

این متن رو هم اگر خوندید و نگرفتید که من چی می گم تقصیر شما نیست. خودم هم نصفه فهمیدم. تست اش هم اینه که تمام این متن از بالا تا پایین موضوع اش یکی بود. از امام و سورن و ظریف و فدراسیون تمِ ماجرا همه یکی بود. منیفستیشن (تجلی؟) اش فرق می کرد.

اگر فهمیدید چی گفتم و آخرش موافق یا مخالف بودید که بماند. اگر نفهمیدید خواستم بگم احتمالن ظاهر بعضی حرف هام اذیت تون کرده. یا اگر الان نکرده هم در آینده خواهد کرد. خواستم بگم همین الان پاکم کنید نه بعدن.

خیالم نکنید پیش خودتون که فلانی تازگیا بهتر شده. یا بدتر شده. یا کسخل شده. یا گربه شده. قبل از هر چیزی مطمئن باشیم که از سطح رفتار طرف اصولن درک کردیم که عمقِ فازش چه طوری بوده. بعدش بگیم فلان تر شده.

هراس من باری از همین است که چه بسا همون اولش هم که رفاقت داشتیم از ظن هم یار هم شده باشیم. چه بسا جلوی ضرر رو هر وقت بگیریم منفعت باشه.

من فکر می کنم که همه ی ما تنها تر از اون باشیم که حتا تصورش را بکنیم. یه وقتی شانس می آریم یه سری دیگه تصادفی در سطح همفکر ما می شن. در عمق اش دیگه نمی ریم چون اگر مى رفتيم يا همه ى دنيا رو فرند كرده بوديم يا همه رو از دم آنفرند و خلاص.

جهان را چنان بپنداریم که هست.
زورِ‌ خود را بزنیم حداقل.

تکبیر.

نیم علی ميرزا
وسط راهِ فارو – پرتقال
مهر ۱۳۹۵


آگوست 30 2016

سورن و لقمان

دسته: شخصی،علمی،فلسفهadmin @ 5:46 ق.ظ

اینها رو توی هواپیما که اینترنت مجانی داشت در فیس بوک نوشتم. تم اش تغییر می کنه بر اساس تغییر stream of consciousness من:

توپولوژی

روزی لقمانِ حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای از کنار او گذشت. لقمان پرسید: «هی گربه! آیا می دانی قطب شمالِ شما گربه ها فرقِ سرتان است یا نوکِ بینی؟» گربه به او رو کرد و گفت: «بیا برو تو قطبِ جنوبم بابا!»

* * *
روزی لقمان حكيم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای چهاربعدی از کنار او گذشت. لقمان پرسید:‌ «تو که نه کون داری نه سر. چرا سرت با کونت بازی می کند؟» گربه گفت: «سرش گرده».

*‌ *‌ *‌

روزی لقمان حکیم وارد کون گربه ای شد و از دهانش در آمد. گربه پرسید: «ای لقمان، حکمت توپولوژیکِ این کاری که کردی چه بود؟» لقمان گفت: «توپولوژی نبود. اورولوژی بود.»

* * *

– لقمانِ حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ی چهاربعدی شلخته ای بر او وارد شد که: «ای لقمان، دم ات گرم، می توانی شانه ام کنی؟ و بعد آب و غذایم بدهی.» لقمان که فکر می کرد با این کار آن گربه اسلام می آورد اطاعت کرد ولی شانه ی گربه تا ابد تمام نشد.

* * *

– لقمانِ حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ی شلخته ای بر او وارد شد که: «ای لقمان، دم ات گرم، می توانی شانه ام کنی؟» لقمان گفت: «خبر مرگت، چند بُعد داری؟». گربه گفت: «به قرعان فقط سه بعد دارم.» لقمان او را نواخت و بعدش به او آب و غذا داد. گربه اسلام آورد.

نجوم

روزی لقمان حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای بر او وارد شد. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «ای لقمان الان روز است، چه طور ستاره را ببینم؟» لقمان تا شب الاف شد.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «بلی». لقمان گفت:‌ «زاویه ی این ستاره با افق، همان عرضِ جغرافیایی توست. هر وقت گم شدی نقاله بگذار می فهمی کجا گم شدی.» گربه گفت: «ای لقمان،‌ گیرم فهمیدم دو سه درجه بالا یا پایین تر گم شده ام،‌ خودش صدها فرسخ است و امیدی به نجاتم نیست.» لقمان گفت: «عرض جغرافيايى ات را بدانی و بمیری بهتر است، یا نادانسته از دنیا بروی؟»

با شما هم بود.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «بله، زاویه ی آن با افق عرض جغرافیایی من است». لقمان گفت: «”بله” واژه ی اسپانیایی است اسکل. ما در عهد قدیم هستیم. بگو آری یا حداقل بلی».

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود و چیل کرده بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «آره بابا، زاویه ی آن با افق، همان عرض جغرافیایی من است که دانسته از دنیا بروم.» لقمان گفت: «بلی، ستاره ی قطبی جنوب». گربه با تعجب گفت: «مگر این ستاره ی قطبی شمال نبود» لقمان گفت: «هنوز شمال و جنوب اسم گذاری نشده. بالا و پایین نداریم. شیر یا خط انداختم اینجا شد جنوب.». گربه گفت: «پس بیا برو توی قطب جنوبم.»

* *‌ *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود و چیل کرده بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه که عجب گرفتاری شده بود گفت: «نه».

یک بار بگو نه، خلاص.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟ چون من نمی بینم.» گربه گفت: «معلومه که نمی بینی، تو الان توی قطب جنوب هستی.» لقمان گفت: «ولی قطب جنوبِ ما همان قطبی است که ستاره ی قطبی دارد. ما الان در ترومسو در جنوبِ نروژ در جنوبِ‌ زمین هستیم. من این را قبلن برایت توضیح داده ام». گربه گفت: «نه منظورم قطب جنوبِ خودم است». لقمان از کون گربه در آمد و ستاره ی قطبی را دید.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای در قطب شمالِ آن زمان نشسته بود. گربه گفت: «ای لقمان چه بر سر ستاره ی قطبی آمد؟ آیا سقوط کرد؟» در آن حال کانگوروئی از کنارشان گذشت. لقمان پرسید: «هی کانگورو، تو ستاره ی قطبی را ندیدی؟» کانگورو اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: «هرگز»

* * *

روزی لقمان حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای بر او وارد شد که: «ای لقمان، پست های نجوم لایک نمی خورد، همان لاین توپولوژی/اورولوژی را برویم؟» لقمان که این را شنید سرو ته شد و او هم بر گربه وارد شد. هر دو جوگیری بر هم وارد شدند تا کل ماجرا تمام شد.

* * *

این حدیث [فیس پالم] گم شده است!

*‌ *‌ *‌

روزی لقمان حکیم در کنار نخلی نشسته بود. گربه ای بر ایشان وارد شد و گفت: «ای لقمان، قبل از این که من اشتباهی حرف بزنم و تو [فیس پالم] کنی، مطمئنی که مرورگرِ همه این emoji های شما را درست می گیرد». لقمان به متلک و ایهام گفت: «اگر نمی گیرد،‌ بگو به گیرنده های خود دست بزنند.»

* * *

روزی لقمان حکیم در کنار نخلی نشسته بود. گربه ای بر ایشان وارد شد و گفت: «ای لقمان، مَصعِلَ طُن. این استتوس های مربوط به شما را از کدام طرفی بخوانیم که کمتر اُسکُل بشویم». لقمان گفت: «از پایین به بالا بخوانید،‌ یعنی جهتی که نوشته شده اند نه مثل سطل آشغال.»
* * *

لقمان حکیم در کنار نخلی نشسته بود. گربه ای بر ایشان وارد شد و گفت: «تو که غلامی و این قدر سیه چرده و زشتی، پس چه طور این قَدَر می فهمی؟». لقمان گفت: «برای این که من برده ای هستم از سودان و برو توی ویکیپدیا و خود ببین؛ که قرن ها قبل، شماها در خاورمیانه ما را می خرید و می فروختید. اسم اروپایی ها بعدها بد در رفت.» گربه از این حرف بر آشفت و لقمان را فروخت.

* * *

لقمان حکیم در رشته کوه هیمالیا نشسته بود که گربه ی راسیستی بر ایشان وارد شد و گفت: «تو که غلامی و این قدر سیه چرده و زشتی، پس چه طور شده که این قَدَر می فهمی؟». لقمان گفت: «نگاهی به خودت در آینه بیانداز. تو هم گربه ی سیاه چرده و بی ریختی، با این حال نسبت به گربه های پرژین این قدر خوب می فهمی». سورن دوزاری اش افتاد!

* *‌ *

لقمان حکیم در هیمالیا نشسته بود که سورن بر او وارد شد و گفت: «ای لقمان، آن روز جلوی آینه من دریافتم که این طرفِ توی آینه مثل تو زشت و بدترکیب است اما درک بالایی دارد. با این حال دوزاری ام نصفه افتاد. چرا نصف اش افتاد، اما نصف اش نیافتاد؟». لقمان گفت: «چون شما گربه ها خودآگاهی ندارید. تو شباهت را درک می کنی اما خود را نه. میمون به بالا!». سورن از این پند حکیمانه پشم اش ریخت و بر آشفت و لقمان را فروخت.

*‌ * *

روزی سورن بر لقمان حکیم وارد شد و پرسید: «ای لقمان، در عصر هوش مصنوعی یک کرسی شعرِ ایهام داری برای ما بگو». لقمان خودکارش را در آورد و امضای باباش را زد روی ورقه. سورِن پرسید ای لقمان این ایهامش کجا بود؟ لقمان گفت: «صورتِ این جمله می گوید من آن را نوشته ام. اما معنای آن می گوید پدرم آن را نوشته است.» سورن گفت: «ای بی سواد، این بیشتر مجاز کل به جزء بود تا ایهام.»

* * *

روزی لقمان بن اصغر و سورن شطرنج بازی می کردند. لقمان گفت: «ای سورن، سوژه ی سریال ته کشیده. برگردیم سر همان توپولوژی؟» سورن گفت: «اوکی قبول، پس بگو چنبره». لقمان گفت: «چنبره.» سورن نیش اش باز شد و گفت: «اسم ننه ات قنبره!» لقمان برآشفت و گفت: «برو بابا مسخره!»
* * *
روزی لقمان حکیم و سورن شطرنج بازی می کردند. لقمان انداخت و جفت شش آورد. سورن گفت: «عن آقا، این تخته نیست که مکعب می اندازی.» لقمان گفت: «خودت گفتی توپولوژی. مکعب که هیچ. مربع هم می اندازم.» زد زیر صفحه و بازی را به هم زد.

* * *

روزی لقمان حکیم و سورن روی چنبره شطرنج بازی می کردند که لقمان نتواند بزند زیر صفحه. لقمان گفت: «این چه شطرنجی است که آورده ای؟ این سربازهای من هر چه پیش می روند وزیر نمی شوند؟». سورن گفت: «بنده ی خدا اگر اینجا لبه داشت که سربازان رشید من الان رییس جمهور که هیچ، بان کیمون شده بودند.»

* * *

روزی قرار شد که لقمان حکیم و سورن روی بطری کلاین شطرنج بازی کنند. لقمان گفت: «گیرم بوردت قبول. این مهره هایت که همه همرنگ اند. حالا چه گونه بازی کنیم؟» سورن گفت: «چه می دانم. بگذار یک دوری بزنم و برگردم تا شاید فرجی حاصل شود.» لقمان گفت: «لازم نکرده است. خودم دوری می زنم و بر می گردم.» سورن گفت: «حالا آن مهره ها رو چه با خود می بری؟». سورن گفت: «مهره ی سیاه و سفید که نداریم. دست کم با مهره و پادمهره بازی کنیم.»

* * *

روزی سورن به لقمان گفت: «ای لقمان حکیم، بیا این بار برویم شطرنج مکعبی بازی کنیم.» لقمان گفت: «منظورت شطرنج با تاس است؟» سورن رو به او کرد و گفت: «نه الاغ، شطرنج سه بعدی واقعی توی مکعب با شاه و وزیر وسط دو وجهِ روبروی هم.» و روی تاس برای لقمان که کمی خنگ بود توضیح داد.

شروع به بازی کردند و لقمان سریع کیش و مات شد. آن هم با کیفیت سه بعدی. لقمان که طبق معمول کم آورده بود، می خواست بزند زیر همه چیز ولی هر قدر گشت زیر همه چیز را پیدا نکرد. پس غریوی بر آورد و سر به بیابان گذاشت. سورن گفت: «چرا فریاد می زنی؟» لقمان گفت: «فریاد که از شش جهتم راه ببستند.»

* * *

روزی لقمان حکیم و سورن روی سطح کره ی چهاربعدی شطرنج مکعبی 3D بازی می کردند. لقمان که تازه دوزاری هایش افتاده بود که چه طور چنین چیزی ممکن است گفت: «چه قدر پسندیده است که اینجا سینگولاریتی ندارد و کلی قرتی بازی های جدید می توانیم در بیاوریم.». سورن گفت: «مثلن چه قرتی بازی ای؟». لقمان گفت: «مثلن چهار جور قلعه». سورن گفت: «بینیم بابا. من که سینگیولاریتی دارم. بیا برو توی قطب جنوبم.»

* *‌ *

روزی سورن و لقمان حکیم شطرنج مکعبی سه بعدی بازی می کردند. لقمان اعصابش خورد شد و گفت: «ای سورن، اینجا چرا این قدر ویرد است و با آن یکی فرق دارد؟» سورن گفت: «برای این که این روی سطح کره ی چهاربعدی است. تو تازه از بیابان برگشته ای و ریکاور کرده ای. نمی توانیم بگذاریم دوباره گم و گور شوی.» لقمان غریوی سر داد و سر به بیابان گذاشت. اما هرگز نرسید.

* * *

روزی سورن و لقمان حکیم یه قل دو قل بازی می کردند.

لقمان پرسید: «ای سورن، من اما آخر نفهمیدم. این چه حکمتی بود که آن روز روی سطح آن کره ی چهاربعدی، من به هر طرفی دویدم، هرجا قدم گذاشتم، هر جا سرک کشیدم، همه ی مهره ها را دیدم، اما بیابان را ندیدم. شمع محل تو بودی. توپولیِ من تو بودی. بیابون من تو بودی. وای حاجی سر جدت قسم. تو رو به جمالت قسم. راز آن فضا چه بودی؟»

سورن دوزاریِ‌ لقمان را از او گرفت و گفت: «ای لقمان، این دایره ی بُعد اول و دوم را نگاه کن. این کمره؟ یا فنره؟» لقمان گفت: «این کمره، ولی شافنره».

سورن مجددن پرسید: «حالا این دایره ی دو بعدِ سوم و چهارم را نگاه کن که این هر دو بر آن هر دو عمودند. حالا این چه طور؟ آیا این کمره؟ یا شاه فنره؟». لقمان که دوزاری دوم اش هم داشت می افتاد گفت: «این شاه فنره!»

سورن گفت: «حالا دوزاری های ات را دور هم بچرخان: این کمره. شاه فنره!»

حالا همه. این کمره؟ یا شافنره؟؟ (دوبار)


ژوئن 29 2016

قرص زعفران

دسته: شخصیadmin @ 4:32 ق.ظ

امروز قرص زعفرون اختراع کردم. بعد از این همه زحمت رفتم تو گوگل دیدم قبلن اختراع شده. در عوض فهمیدم عطار نیشابوری مثل خودم ادویه باز بوده. حتا اون زمان که گوگلی وجود نداشته.


برگ پسین »