آگوست 30 2016

سورن و لقمان

دسته: شخصی،علمی،فلسفهadmin @ 5:46 ق.ظ

اینها رو توی هواپیما که اینترنت مجانی داشت در فیس بوک نوشتم. تم اش تغییر می کنه بر اساس تغییر stream of consciousness من:

توپولوژی

روزی لقمانِ حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای از کنار او گذشت. لقمان پرسید: «هی گربه! آیا می دانی قطب شمالِ شما گربه ها فرقِ سرتان است یا نوکِ بینی؟» گربه به او رو کرد و گفت: «بیا برو تو قطبِ جنوبم بابا!»

* * *
روزی لقمان حكيم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای چهاربعدی از کنار او گذشت. لقمان پرسید:‌ «تو که نه کون داری نه سر. چرا سرت با کونت بازی می کند؟» گربه گفت: «سرش گرده».

*‌ *‌ *‌

روزی لقمان حکیم وارد کون گربه ای شد و از دهانش در آمد. گربه پرسید: «ای لقمان، حکمت توپولوژیکِ این کاری که کردی چه بود؟» لقمان گفت: «توپولوژی نبود. اورولوژی بود.»

* * *

– لقمانِ حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ی چهاربعدی شلخته ای بر او وارد شد که: «ای لقمان، دم ات گرم، می توانی شانه ام کنی؟ و بعد آب و غذایم بدهی.» لقمان که فکر می کرد با این کار آن گربه اسلام می آورد اطاعت کرد ولی شانه ی گربه تا ابد تمام نشد.

* * *

– لقمانِ حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ی شلخته ای بر او وارد شد که: «ای لقمان، دم ات گرم، می توانی شانه ام کنی؟» لقمان گفت: «خبر مرگت، چند بُعد داری؟». گربه گفت: «به قرعان فقط سه بعد دارم.» لقمان او را نواخت و بعدش به او آب و غذا داد. گربه اسلام آورد.

نجوم

روزی لقمان حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای بر او وارد شد. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «ای لقمان الان روز است، چه طور ستاره را ببینم؟» لقمان تا شب الاف شد.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «بلی». لقمان گفت:‌ «زاویه ی این ستاره با افق، همان عرضِ جغرافیایی توست. هر وقت گم شدی نقاله بگذار می فهمی کجا گم شدی.» گربه گفت: «ای لقمان،‌ گیرم فهمیدم دو سه درجه بالا یا پایین تر گم شده ام،‌ خودش صدها فرسخ است و امیدی به نجاتم نیست.» لقمان گفت: «عرض جغرافيايى ات را بدانی و بمیری بهتر است، یا نادانسته از دنیا بروی؟»

با شما هم بود.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «بله، زاویه ی آن با افق عرض جغرافیایی من است». لقمان گفت: «”بله” واژه ی اسپانیایی است اسکل. ما در عهد قدیم هستیم. بگو آری یا حداقل بلی».

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود و چیل کرده بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه گفت: «آره بابا، زاویه ی آن با افق، همان عرض جغرافیایی من است که دانسته از دنیا بروم.» لقمان گفت: «بلی، ستاره ی قطبی جنوب». گربه با تعجب گفت: «مگر این ستاره ی قطبی شمال نبود» لقمان گفت: «هنوز شمال و جنوب اسم گذاری نشده. بالا و پایین نداریم. شیر یا خط انداختم اینجا شد جنوب.». گربه گفت: «پس بیا برو توی قطب جنوبم.»

* *‌ *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود و چیل کرده بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟». گربه که عجب گرفتاری شده بود گفت: «نه».

یک بار بگو نه، خلاص.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای نشسته بود. لقمان گفت: «ای گربه، آن ستاره را می بینی؟ چون من نمی بینم.» گربه گفت: «معلومه که نمی بینی، تو الان توی قطب جنوب هستی.» لقمان گفت: «ولی قطب جنوبِ ما همان قطبی است که ستاره ی قطبی دارد. ما الان در ترومسو در جنوبِ نروژ در جنوبِ‌ زمین هستیم. من این را قبلن برایت توضیح داده ام». گربه گفت: «نه منظورم قطب جنوبِ خودم است». لقمان از کون گربه در آمد و ستاره ی قطبی را دید.

* * *

شبی لقمان حکیم با گربه ای در قطب شمالِ آن زمان نشسته بود. گربه گفت: «ای لقمان چه بر سر ستاره ی قطبی آمد؟ آیا سقوط کرد؟» در آن حال کانگوروئی از کنارشان گذشت. لقمان پرسید: «هی کانگورو، تو ستاره ی قطبی را ندیدی؟» کانگورو اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: «هرگز»

* * *

روزی لقمان حکیم در کنار چشمه ای نشسته بود که گربه ای بر او وارد شد که: «ای لقمان، پست های نجوم لایک نمی خورد، همان لاین توپولوژی/اورولوژی را برویم؟» لقمان که این را شنید سرو ته شد و او هم بر گربه وارد شد. هر دو جوگیری بر هم وارد شدند تا کل ماجرا تمام شد.

* * *

این حدیث [فیس پالم] گم شده است!

*‌ *‌ *‌

روزی لقمان حکیم در کنار نخلی نشسته بود. گربه ای بر ایشان وارد شد و گفت: «ای لقمان، قبل از این که من اشتباهی حرف بزنم و تو [فیس پالم] کنی، مطمئنی که مرورگرِ همه این emoji های شما را درست می گیرد». لقمان به متلک و ایهام گفت: «اگر نمی گیرد،‌ بگو به گیرنده های خود دست بزنند.»

* * *

روزی لقمان حکیم در کنار نخلی نشسته بود. گربه ای بر ایشان وارد شد و گفت: «ای لقمان، مَصعِلَ طُن. این استتوس های مربوط به شما را از کدام طرفی بخوانیم که کمتر اُسکُل بشویم». لقمان گفت: «از پایین به بالا بخوانید،‌ یعنی جهتی که نوشته شده اند نه مثل سطل آشغال.»
* * *

لقمان حکیم در کنار نخلی نشسته بود. گربه ای بر ایشان وارد شد و گفت: «تو که غلامی و این قدر سیه چرده و زشتی، پس چه طور این قَدَر می فهمی؟». لقمان گفت: «برای این که من برده ای هستم از سودان و برو توی ویکیپدیا و خود ببین؛ که قرن ها قبل، شماها در خاورمیانه ما را می خرید و می فروختید. اسم اروپایی ها بعدها بد در رفت.» گربه از این حرف بر آشفت و لقمان را فروخت.

* * *

لقمان حکیم در رشته کوه هیمالیا نشسته بود که گربه ی راسیستی بر ایشان وارد شد و گفت: «تو که غلامی و این قدر سیه چرده و زشتی، پس چه طور شده که این قَدَر می فهمی؟». لقمان گفت: «نگاهی به خودت در آینه بیانداز. تو هم گربه ی سیاه چرده و بی ریختی، با این حال نسبت به گربه های پرژین این قدر خوب می فهمی». سورن دوزاری اش افتاد!

* *‌ *

لقمان حکیم در هیمالیا نشسته بود که سورن بر او وارد شد و گفت: «ای لقمان، آن روز جلوی آینه من دریافتم که این طرفِ توی آینه مثل تو زشت و بدترکیب است اما درک بالایی دارد. با این حال دوزاری ام نصفه افتاد. چرا نصف اش افتاد، اما نصف اش نیافتاد؟». لقمان گفت: «چون شما گربه ها خودآگاهی ندارید. تو شباهت را درک می کنی اما خود را نه. میمون به بالا!». سورن از این پند حکیمانه پشم اش ریخت و بر آشفت و لقمان را فروخت.

*‌ * *

روزی سورن بر لقمان حکیم وارد شد و پرسید: «ای لقمان، در عصر هوش مصنوعی یک کرسی شعرِ ایهام داری برای ما بگو». لقمان خودکارش را در آورد و امضای باباش را زد روی ورقه. سورِن پرسید ای لقمان این ایهامش کجا بود؟ لقمان گفت: «صورتِ این جمله می گوید من آن را نوشته ام. اما معنای آن می گوید پدرم آن را نوشته است.» سورن گفت: «ای بی سواد، این بیشتر مجاز کل به جزء بود تا ایهام.»

* * *

روزی لقمان بن اصغر و سورن شطرنج بازی می کردند. لقمان گفت: «ای سورن، سوژه ی سریال ته کشیده. برگردیم سر همان توپولوژی؟» سورن گفت: «اوکی قبول، پس بگو چنبره». لقمان گفت: «چنبره.» سورن نیش اش باز شد و گفت: «اسم ننه ات قنبره!» لقمان برآشفت و گفت: «برو بابا مسخره!»
* * *
روزی لقمان حکیم و سورن شطرنج بازی می کردند. لقمان انداخت و جفت شش آورد. سورن گفت: «عن آقا، این تخته نیست که مکعب می اندازی.» لقمان گفت: «خودت گفتی توپولوژی. مکعب که هیچ. مربع هم می اندازم.» زد زیر صفحه و بازی را به هم زد.

* * *

روزی لقمان حکیم و سورن روی چنبره شطرنج بازی می کردند که لقمان نتواند بزند زیر صفحه. لقمان گفت: «این چه شطرنجی است که آورده ای؟ این سربازهای من هر چه پیش می روند وزیر نمی شوند؟». سورن گفت: «بنده ی خدا اگر اینجا لبه داشت که سربازان رشید من الان رییس جمهور که هیچ، بان کیمون شده بودند.»

* * *

روزی قرار شد که لقمان حکیم و سورن روی بطری کلاین شطرنج بازی کنند. لقمان گفت: «گیرم بوردت قبول. این مهره هایت که همه همرنگ اند. حالا چه گونه بازی کنیم؟» سورن گفت: «چه می دانم. بگذار یک دوری بزنم و برگردم تا شاید فرجی حاصل شود.» لقمان گفت: «لازم نکرده است. خودم دوری می زنم و بر می گردم.» سورن گفت: «حالا آن مهره ها رو چه با خود می بری؟». سورن گفت: «مهره ی سیاه و سفید که نداریم. دست کم با مهره و پادمهره بازی کنیم.»

* * *

روزی سورن به لقمان گفت: «ای لقمان حکیم، بیا این بار برویم شطرنج مکعبی بازی کنیم.» لقمان گفت: «منظورت شطرنج با تاس است؟» سورن رو به او کرد و گفت: «نه الاغ، شطرنج سه بعدی واقعی توی مکعب با شاه و وزیر وسط دو وجهِ روبروی هم.» و روی تاس برای لقمان که کمی خنگ بود توضیح داد.

شروع به بازی کردند و لقمان سریع کیش و مات شد. آن هم با کیفیت سه بعدی. لقمان که طبق معمول کم آورده بود، می خواست بزند زیر همه چیز ولی هر قدر گشت زیر همه چیز را پیدا نکرد. پس غریوی بر آورد و سر به بیابان گذاشت. سورن گفت: «چرا فریاد می زنی؟» لقمان گفت: «فریاد که از شش جهتم راه ببستند.»

* * *

روزی لقمان حکیم و سورن روی سطح کره ی چهاربعدی شطرنج مکعبی 3D بازی می کردند. لقمان که تازه دوزاری هایش افتاده بود که چه طور چنین چیزی ممکن است گفت: «چه قدر پسندیده است که اینجا سینگولاریتی ندارد و کلی قرتی بازی های جدید می توانیم در بیاوریم.». سورن گفت: «مثلن چه قرتی بازی ای؟». لقمان گفت: «مثلن چهار جور قلعه». سورن گفت: «بینیم بابا. من که سینگیولاریتی دارم. بیا برو توی قطب جنوبم.»

* *‌ *

روزی سورن و لقمان حکیم شطرنج مکعبی سه بعدی بازی می کردند. لقمان اعصابش خورد شد و گفت: «ای سورن، اینجا چرا این قدر ویرد است و با آن یکی فرق دارد؟» سورن گفت: «برای این که این روی سطح کره ی چهاربعدی است. تو تازه از بیابان برگشته ای و ریکاور کرده ای. نمی توانیم بگذاریم دوباره گم و گور شوی.» لقمان غریوی سر داد و سر به بیابان گذاشت. اما هرگز نرسید.

* * *

روزی سورن و لقمان حکیم یه قل دو قل بازی می کردند.

لقمان پرسید: «ای سورن، من اما آخر نفهمیدم. این چه حکمتی بود که آن روز روی سطح آن کره ی چهاربعدی، من به هر طرفی دویدم، هرجا قدم گذاشتم، هر جا سرک کشیدم، همه ی مهره ها را دیدم، اما بیابان را ندیدم. شمع محل تو بودی. توپولیِ من تو بودی. بیابون من تو بودی. وای حاجی سر جدت قسم. تو رو به جمالت قسم. راز آن فضا چه بودی؟»

سورن دوزاریِ‌ لقمان را از او گرفت و گفت: «ای لقمان، این دایره ی بُعد اول و دوم را نگاه کن. این کمره؟ یا فنره؟» لقمان گفت: «این کمره، ولی شافنره».

سورن مجددن پرسید: «حالا این دایره ی دو بعدِ سوم و چهارم را نگاه کن که این هر دو بر آن هر دو عمودند. حالا این چه طور؟ آیا این کمره؟ یا شاه فنره؟». لقمان که دوزاری دوم اش هم داشت می افتاد گفت: «این شاه فنره!»

سورن گفت: «حالا دوزاری های ات را دور هم بچرخان: این کمره. شاه فنره!»

حالا همه. این کمره؟ یا شافنره؟؟ (دوبار)


ژوئن 29 2016

قرص زعفران

دسته: شخصیadmin @ 4:32 ق.ظ

امروز قرص زعفرون اختراع کردم. بعد از این همه زحمت رفتم تو گوگل دیدم قبلن اختراع شده. در عوض فهمیدم عطار نیشابوری مثل خودم ادویه باز بوده. حتا اون زمان که گوگلی وجود نداشته.


ژوئن 18 2016

گربه در شرت

دسته: شخصیadmin @ 6:05 ب.ظ

ای ملت اگر قرار مهمی دارید برای شُرت هاتون گربه تهیه کنید. امروز بیدار شدم در حالی که یک گربه رفته بود توی شُرتم (لیترالی!). زنگ ساعت هم یادم رفته بود و ساعت ۹ جلسه داشتم و گرنه نمی رسیدم.


ژوئن 17 2016

قطار یا هواپیما؟

دسته: شخصیadmin @ 6:09 ب.ظ

به علاوه دیروز توی هواپیما این مرد خپل بقل دستی موبایلشو در آورد به ایمیلش جواب بده. چشمم یه هویی خورد عنوان ایمیلش این بود:

Re: Tog eller Fly?

به نروژی یعنی «قطار یا هواپیما؟». یعنی می شه گفت کسی که پشت ایمیل بود از این خپله استفتا کرده بود که اگر قرار باشد بین هواپیما و راه آهن یکی را انتخاب کنیم، باید کدام را انتخاب کنیم؟؟؟


آوریل 24 2016

بهداد

دسته: شخصیadmin @ 8:12 ق.ظ

بهداد در سایت یوززدیس معرفی شده و از خدمات شایانی که من بعدها به ساندویچ کردم، و نیز از مش قاسم پرده برداشته.


نوامبر 28 2015

برنج گرم و سرد

دسته: رویا،شخصیadmin @ 2:00 ب.ظ

الان خواب دیدم یک تریلی گونی برنج رسیده دم در کافه و من نمی دونستم کی این ها رو سفارش داده. از طرفی طبق قوانینِ خواب این که چه کسی اشتباهی سفارش داده مشکل من نبود و اون برنج ها بدون پرداخت مال من بود. از طرف دیگه نمی دونستم با این همه برنج چی کار کنم و عذاب وجدان هم داشتم که بلاخره هر کسی که این ها رو سفارش داده یادش که نمی ره و می آد دنبال شون. من هم به اش می گم: «خوب چی کار کنم؟ پختیم، خوردیم». مرتب این جمله رو تمرین می کردم که هر کسی اومد سر وقت برنج ها به اش بگم. خلاصه با بهداد (که کریسمس یه سر می آد اینجا) برنج ها رو بار زدیم توی آشپزخونه. می خندیدیم و تکرار می کردیم «پختیم، خوردیم». برنج ها برچسب قرمز و آبی داشت و دو نوع بود که نباید قاطی می شد،‌ برای لوله کشی آب گرم و آب سرد. نپرسید تکنولوژی برنج ها چی بود چون هیچ چیزی نمی دونم فقط برنج اش لوله کشی سرد و گرم داشت، یا با آب سرد و گرم یک ارتباطی داشت. خلاصه برچسب آبی و قرمز هم برای خودش یک مکافاتی بود که اضافه شده بود به دیلمای تصمیم گیری در مورد مالکیت گونی ها. وضعیت دشواری بود با یک عالمه برنج گرم و سرد که مثل سنگر روی هم تل انبار شده بودند و من از خواب پریدم در حالی که به دنبال لوله کشی برنج سرد و گرم می گشتم. حتا یکی دو دقیقه ی اولِ گیجی فکر می کردم که عجب ایده ی نابی توی خواب به ذهنم رسید و چه ارزش های تجاری هنگفتی که این ایده نداره. الان هم که ایده رو لو دادم، اصلن از همه چیز گذشتم. ایده که هیچ، برنج ها هم مال خودتون. هر کسی که سفارش داده! ‫#‏زمستان‬ ‫#‏تاریکی‬ ‫#‏برف‬ ‫#‏رویا‬ ‫#‏برنج‬ ‫#‏گرم‬ ‫#‏سرد‬


آوریل 04 2015

تعطیلات

دسته: شخصی،فرهنگadmin @ 2:32 ب.ظ

سه روزه که تعطیلم و باورش سخته برام. پریروز، پنج شنبه، اولین روز سال ۲۰۱۵ بود که سر کار نرفتم. نود روز اول امسال (میلادی) هر روز ۸ تا ۲۰ ساعت کار کردم. کار توی شرکت از صبح تا عصر ۵ روز در هفته، و کار توی کافه از عصر تا نصفه شب ۵ روز در هفته. یعنی ده شیفت کاری کامل در هفته. فکر کنم بیشتر شما دست کم یکی شو داشتین، ولی از کریسمس تا نوروز نه کریسمس داشتم نه نوروز.

می دونستم با تعهداتی که واسه خودم تراشیدم تا پوستم کنده نشده در نمی آم. ولی خودمو انداختم توی این ماراتون. در این نود روز که البته با قبلش توفیر زیادی نداره روزی سه چهار ساعت خوابیدم و یک یا دو وعده غذا خوردم (معمولن قبل از خواب). یعنی بیشتر از اون وقت نمی شد. به خودم گفتم حق نداری مریض بشی، یعنی اصلن چنین گزینه ای روی میز نخواهد بود.

کار اولم (دیتا ساینس) برنامه نویسیه و محاسبه و این یعنی یا کد زدن یا فک زدن توی جلسه. دست تنهام و کسی توی تیم درک دقیق کاری که می کنم رو نداره ولی کارم تمیز و دقیقه و ازش نمی دزدم. توی اسکاندیناوی ازت همچین توقعاتی ندارن ولی اون طوری که منِ جوگیر قضیه رو جدی گرفتم وقت شاشیدن هم پیدا نمی شه و باید نگه داری تا یادت بره. ای میل ها رو تو اتوبوس چک می کنم و تلفن های کاری رو سر توالت که سر و صداش کمتره. شرمنده ی خونواده ام شدم اون قدر تلفن هاشون رو جواب ندادم.

کار دوم ام هم با اجازه تون پیشخدمتی است. پختن و شستن و سرو کردن غذا و نظافت و احترام به مشتری هایی که همه مدلی توشون هست. از استاد دانشگاه و هنرمند تا نژادپرست و روانی. باید زیر پای کسی رو جارو بکشی که همه ی روز توی تخت خوابش قل خورده تا تو کرکره رو بکشی بالا و بیاد که ناراحتی هاش رو روت بالا بیاره. ولی اونی که سرش به تن اش می ارزه پاشو می ذاره تو حظ می بره از این چیز محشری که ساختم. هیچ کسی توی اسکاندیناوی این طوری کار نمی کنه. اصلن براشون عجیبه و من هم اگه بشه تظاهر به تنبلی می کنم که نفرستندم تیمارستان!

خلاصه این که در طول ساعات اداری بدنم استراحت می کنه و ذهنم کار می کنه و در طول ساعات شب مغزم رو تعطیل می کنم و بدنم می ذاره و بر می داره و سرویس می ده.

به هر حال با زندگی ام حال می کنم و توی یه چارچوبی انتخاب خودم بوده. شکایتی هم ندارم و می دونم همه ی دنیا پر از آدم هاییه که بیشتر از من جون می کنن و امکان پیشرفت ندارن. اینجا رو هم نمی تونن بخونن. با استانداردهای زندگی ام رنج کارگرها و طبقه ی محروم رو هم درک نمی کنم. بنده ی قوانین کار هم هستم و من رو کارآفرین بدونید یا نه، بیشتر کارگرم تا کارفرما.

می دونم خیلی از شما که این رو می خونین توی فشار اقتصادی یا کاری بودید یا هستید. یا اینکه در حین درس خوندن کار می کنید یا درس می دید. نیازی هم به جار زدن نمی بینید ولی حالا با این مقدمه یه سوال دارم. یعنی از بعضی از این بچه های چپول که صبح تا شب همه چیز رو به آرمان کیری رفع اسارت از قید بندگی نظام سرمایه شون پیوند می زنن: آقا من خودم اصلن بلا نسبت لفت لیبرال. شما که پناهندگی تو گرفتی داری پول سوسیال می گیری که انگشت تو بکنی تو دماغت. شما که قهرمان فیس بوکی و معلوم نیس چه بامبولی در آوردی که پات واشده به اروپا. شما که صبح تا شب لنگاتو هوا می کنی که خایه هات باد بخوره و بهترین تولید ماه گذشته ات یک عن دماغ سبز بوده، شما در کوره های آجرپزی کار می کنی که به من می گی بچه بورژوا؟ بابات در کوره ی آجر پزی کار کرده؟ شما توی زندگی ات چه تولیدی کردی؟ چه گلی سر کسی زدی؟ چاقال تو برو یاد گرفتی شلوارتو خودت بکشی بالا بیا به من بگو بچه بورژوا. ببخشید نامه ی سرگشاده شد. آنفرند. خلاص!

مرتبط: کافه چه خبر؟


مارس 21 2014

نوروز ۱۳۹۳

دسته: شخصیadmin @ 11:17 ب.ظ

دریغا
ای کاش،‌ای کاش
آدمی، آدمی،‌ آدمی
وطنش را، وطنش را،‌ وطنش را
مثل بنفشه ها،‌ بنفشه ها
می بود!

پی نوشت این که این شاملو نبود. شفیعی کدکنیه که سوزنش گیر کرده. حالا که سر کار رفتی برو بخواب این وقت شب.


دسامبر 27 2013

کافه چه خبر؟

دسته: شخصی،فرهنگadmin @ 4:56 ب.ظ

در هفته های گذشته چندین نامه و پیام فیس بوکی از آشنایان دور گرفته تا دوستان نزدیک دریافت کرده ام مبنی بر راه و روش راه اندازی یک کافه یا رستوران. نظر لطف دوستان است که از من کسب تجربه می کنند و یا دست کم نشانه همدلی و مایه ی دلگرمی است که دیگرانی نیز چنین طرح یا آرزویی در سر دارند؛ اگر چه، در گفتگو با این دوستان متوجه شده ام چیزی که مشترک است دست کم گرفتن و سهل انگاشتن چنین راهی است که حتا گاه به شکل زخم زبان و با قضاوت های سطحی همراه می شود. این را اینجا می نویسم چون این راهی است که اگر دوستان دشواری های واقعی آن را بدانند شاید هرگز دست به آن نزنند.

در مورد تجربه ی شخصی من: ببینید، بیش از دو سال طول کشید که محل مورد اجاره را به شکل فعلی (که هنوز هم کاملن با استانداردهای یک کافه ی حرفه ای نمی خواند) در بیاورم و مجوزهای مورد نیاز را برای کار قانونی در آنجا فراهم کنم. سه سال است که چند روز از هفته ام می رود پای این کار. هر زمان به نوعی. برای ماه ها، عصرگاه بعد از کار روزانه تا نیمه شب یا دستم در گچ و رنگ بود یا در حال دوندگی برای خرید و جور کردن لوازم و چه و چه. همین طور پیش از کار روزانه مشغول دوندگی و کاغذبازی و کارهای اداری. اگر چه هر از گاهی از کمک و یاری دوستان خوب بهره مند بودم ولی اکثر روزها و در بیشتر این راه تنها بودم. اعتراف می کنم بسیاری از کارها را می شد سریع تر و بهینه تر انجام داد ولی کسب همین تجربه ها بخش گریزناپذیری از دشواری همین راه بود. به هر حال فضایی که عکس هایش را هر از گاهی می بینید از آسمان توی سفره ی من نیافتاده و پاپانوئل هم شب سال نو برای کسی نمی آورد. یک نفر هست که برای آن جنگیده و چیزهای زیادی را فدا کرده.

بخشی از این دردسر ها البته ناشی از شرایط خاص اینجا است اما تجربه های دیگرانی هم که شاهد بوده ام کمابیش همین اندازه از ریسک و خطر و دردسر را به اشکال دیگری نشان می دهد. چند نفری از دوستانم تجربه ی راه اندازی یک کافه یا رستوران را بدون بودجه ی هنگفت اولیه داشته اند که تجربه ی آنها را همین جا جویا می شوم. فکر می کنم من تنها کسی نیستم که برای راه انداختن یک کافه ی هر چند کوچک ناچار شده به طور نیم بند نقش ده ها نفر را یک تنه به عهده بگیرد. یعنی باید هم حسابدار باشی هم نجار. هم مشاور تبلیغاتی هم مدیر هم طراح وب هم کاشی کار و لوله کش هم نقاش (ساختمان و بوم!). آشپز و مامور خرید و نظافتچی و پیشخدمت و دی جی و دیزاینر و دکوراتور و چه و چه بماند. طبع این کار قمار بزرگی است که اگر پول هنگفت نداشته باشی ناچاری به نوعی همه ی این نیازها را برطرف کنی.

در مورد تجربه ی شخصی من واقعیت این است که وقت و انرژی و سرمایه ای که روی این کار گذاشتم می توانست صرف خواندن کتاب هایی که دوست داشتم شود یا دیدن فیلم هایی که مدت هاست در لیست دیدنی هایم روی هم تل انبار می شوند. می شد صرف رفتن یادگیری یک رقص یا یک ساز خوب شود. این زمان و هزینه می شد صرف خیلی تفریحات و کارهای دیگر شود اما من این راه را انتخاب کردم و کوتاه نیامدم. به هر حال آرزوی قشنگی است شکل دادن به فضایی که در آن فرهنگ و هنر جاری است و هر روز یک رویداد جدید در آن شکل می گیرد. برای خیلی ها می تواند این یک رویا باشد یا بشود که عصرها از سر یک کار اول – پیشه ی خودت! – بیایی و خستگی ات را با یک رویداد جدید، موسیقی زنده یا شب شعر، یا با دور هم نشاندن جوان های خوش فکر و با بوی غذا های رنگین در کنی. اما جامه ی عمل پوشاندن به این رویا نمی گویم غیر ممکن است اما پدر در می آورد. آقا، خانم،‌ نکنید این کار را. اگر واقعن دیوانه ی این کار نیستید آغازش هم نکنید. خوابش را هم نبینید. همین.

در توضیح عکس: راستش نمی دانم چرا آخرش این طور شد که از آن همه وقتی که من در آن چاردیواری سپری کردم فقط غذاها و برنامه ها و خوشی هایش و به قولی یکی در و داف های بلوندش سر از فیس بوک در آوردند. الان رفتم و گشتم که ببینم از آن بخشی از عمرم که مثل مورچه ی پروین اعتصامی آن خرابه را به یک جای قابل تحمل تبدیل می کردم عکسی چیزی هست که بگذارم، دیدم که نیست. یعنی یا تنها بودم و نبوده کسی که لحظه را ثبت کند یا این کار دلیلی نداشته. اصلن چه طور می شود با دست های تا آرنج توی ملات عکس گرفت؟ این یکی را که اینجا می گذارم تنها چیزی بود که پیدا شد. بخشی از یک ضلع آشپزخانه است که قرار بود به یک پیمانکار نشان بدهم که قیمت اش آن قدر بالا بود که زحمت اش را باز خودم کشیدم. برای من کل دیوار با زیرسازی و رنگ و کاشی و برق کاری و جزییات اش یک هفته ی تمام طول کشید. شاید آدم حرفه ای در چند ساعت می توانست انجامش بدهد. ولی خوب نه پولش را داشتم نه حوصله ی صبر بیشتر را. پشیمان هم نیستم!divarcafe


جولای 20 2013

شیزایمر

دسته: شخصیadmin @ 10:57 ب.ظ

امروز داشتم فکر می کردم توی ایران سال ۱۳۸۲ هست یا ۱۳۹۲. ۲ اش رو مطمئن بودم دهه اش یادم نبود. بعد یادم افتاد ۱۳۸۲ من ایران بودم پس حتمن ۱۳۹۲ هستیم. بعد فکر کردم ۱۳۸۲ من ایران بودم؟ شاید ۱۳۷۲ بود. آخرش با تاریخ تولدم تطبیق دادم فهمیدم ۱۳۹۲ هستیم. امروز این طوری بود. فردا بپرسی عین بلبل روز و ماهش رو هم می گم… در هر صورت ۱۳۹۲ تون مبارک


« برگ پیشینبرگ پسین »