نوامبر 25 2017

تولید ناخالص ملی

دسته: سیاست،فرهنگadmin @ 2:37 ب.ظ

نیمی از جمعیت ایران نقشی در تولید ناخالص ملی ندارند. همچین نوشته انگار مثلن نیمی از جمعیت نروژ یا کانادا یا کره (چه شمالی، چه جنوبی!) در تولید ناخالص ملی نقش دارند. همه سر کاریم. اون کسی هم که در تولید چیزی نقش داره معلوم نیست و جایی هم گزارش نمی شه که برای اون تولیدی که کرده و توی قاب گذاشته شده، بیرون قاب چه چیزهایی رو تخریب کرده و از روی چند موجود رد شده و در راه غلطک اون جاده ای که درست کرده دهن چند نفر رو هم آسفالت کرده!

این طبیعت و منابع محیطیه که در تولید ناخالص ملی نقش داره. در نهایت اش انسان یک واسطه است و این روش متریک های اندازه گیری پیشرفت و خوشبختی مال اون دورانی بود که زمین کلی جا داشت و کلی تپه ی نریده مونده بود برای اکتشاف و تجربه و آزمایش و خطا.

گذشت اون دوران ای ملت.

اون بدبختی که در تولید ناخالص نقش داره اون حیوونیه که ما می خوریم و اون جنگلیه که قطع می کنیم و اون جویه که ما آلوده می کنیم و اون وقتیه که ما برای همه ی این آسیب ها تلف می کنیم. بله در یک مرحله بالاتر هم اون کارگریه که ما استثمار می کنیم و اون کارمندیه که شرایط این استثمار رو فراهم می کنه.

بدبختی کار ما از همین سیستم ارزشی است که از بچگی همه جای دنیا به خورد ما دادند و فرض غلط ما اینه که با همین فرمون اگر بریم و تولید ناخالص رو افزایش بدیم و اشتغال ایجاد کنیم و چشم مون به همین عدد و رقم ها خوش باشه همه چیز حل می شه.

تولید ناخالص ملی. رشد اقتصادی. فرصت های اشتغال. خط کش گذاشتیم یقه ی طرف رو با این مترها داریم اندازه می گیریم تنبونش از پایین در حال اشتعاله تا برسه بیاد بالا.

بزرگ ترین دروغی که به خورد ما داده اند همینه. بزرگ تر از همه ی ادیان. خریت دسته جمعی نوع بشر. بهاش رو هم شروع کردیم که بدیم و این تازه اولشه.


اکتبر 03 2017

لینکدین

دسته: فرهنگadmin @ 6:50 ق.ظ

لینکدین یکی از تخمی‌ترین شبکه های اجتماعیه. توش یه مشت آدمِ نفهم بی‌سواد مقاله‌های چرندِ شعاری در مورد پیشرفت با کت و شلوار و کراوات شیر می‌کنن. همه چیز یا در مورد روش تقلب کردن و خر کردن مردمه یا دیاگرام‌ها و نمودارهای الکی که هیچ ربطی به واقعیت نداره. بدبختی آدم هم باید خودش رو با این عن بازی‌های دنیای سرمایه‌داری سازگار بکنه که عقب نمونه. یه عالمه آدم خایه مال که بعضی شون رو اصلن ندیدم کار جدیدم و تبریک گفتن بعضی شون دو دفعه، یکی هم سه دفعه. خوب یادت رفته دو بار دیروز تبریک گفتی؟ نگو یه دکمه‌ی اتوماتیک گذاشتن واسه همین کار. همه ی اینا به کنار خود محصولش هم خیلی تخمیه. از اون آدم‌هایی که توشن معلومه.

حالا فرهنگش به ایران هم کشیده شده. توش پر شده از عِنتره‌پره‌نور ایرانی! همه اش حروف اختصاری بلغور می کنن، حالا طرف در بهترین حالت یه پروژه‌ی قبلن انجام شده رو برداشته یه جای دیگه پیاده کرده. خوب یه کار جدید بکنین، اه!

اصلن چرا این خارجی‌ها این همه عیلان ماکس و استیو جابز و از این آد‌م‌های جاه‌طلب و سخت کوش و کله‌خر دارند،‌ ولی ما تو خاور میانه جمشید ماسک یا اصغر جابز نداریم که مثلن ایده‌های جاه‌طلبانه‌ی بومی داشته باشه؟

مثلن جای این که بخواد مریخ رو آباد کنه قمپز در کنه که من می‌خوام خاورمیانه رو سبز کنم. یا مثلن از عربستان تا فلات ایران رو در پونزده سال جنگل می‌کارم. یا جلوی شن‌های روان که باد از سوریه تا ایران می آره رو می گیرم و دریاچه‌ی گاوخونی رو پر می‌کنم. هر کدوم از این‌ها یک ده هزارم پروژه‌ی مریخ ریسورس می‌بره.

بعد با طرف مصاحبه کنن بگن نمی‌تونی کُسخُل، سخته این کار! اینم لج کنه، پشمِ شوق در پژمانش حلقه بزنه که یه روزی این کار و می کنم که روتون کم بشه. آخرشم واقعنی یکی از این کارا رو بکنه. حالا سه تاش هم نشد، نشد.

خدایی یه‌دونه هم نداریم از اینا.


سپتامبر 03 2017

این سه گروه!

دسته: شخصی،فرهنگadmin @ 1:07 ب.ظ

سه گروه آدم کمر من رو شکستند. یعنی از این سه گروه آدم واقعن خسته شده ام و روحم آزرده شده.

هر بار هم امید می بندم به هر یکی از این گروه ها دوباره امیدم پشمِ بر آب می شه!

این سه گروه که کمر من رو شکسته‌اند عبارت‌اند از:

۱. آدم های خشکِ عصا قورت داده و فرمانبردار: این آدم ها رو در طول زندگی در محیط های کاری یا آکادمیک و بدبختانه هر جایی که به اجبار در زندگی درش حضور داشته ام جمع آوری کرده ام. از مشخصه های این آدم ها اینه که با ترامپ بدن ولی مثلن با کلینتون خوب ان. حالا ترامپ و کلینتون نوعی رو عرض کردم در همه ی زمینه ها، نه خود اشخاص! یا این که مثلن طرف ممکنه با اسلام مشکل داشته باشه ولی با همون اسلامی که تو سرمایه داری هست مشکل نداشته باشه. حالا اسمش رو شما هر چی خواستی بگذار. طرف مثلن با خرافات امام حسینی و چیزهای به این تابلویی مشکل داره،‌ خوب هنر کردی تو برو با اون خرافاتی که علم و تکنولوژی به خوردت می ده مشکل داشته باش نه که مثل احشام سرت رو بکن تو کامپیوترت پایتون بنویس. اون گردن ات هم چند درجه آزادی داره،‌ مغزت چی؟ روحت چی؟

۲. آدم های عاصی و سرکش: یک گروه آدم های دیگه هم هستند که همیشه در طول زندگی در حد توان از شر گروه اول به اونها پناه آورده ام. تیریپ آدم های هنری و اسپریچوال و هیپی مسلک. این آدم ها کمی آزادانه تر فکر می کنند و آلترنتیوتر زندگی می کنند و مفاهیمی زورکی جامعه و قوانین و سیستم مدرسه و محل کار و فلان و بهمان به فلان شون نیست. حالا بدختی این ها هم همه اش سر از خرافات و سنگ و کریستال و چاکرا در می آرن و اون قدر دودره بازن که سر قرار هم حاضر نمی شن. نمی شه رو هیچ چیز شون حساب کرد خلاصه.

دسته ی سوم هم خودم هستم که از بس بورینگ و غیر قابل تحملم، دو دقیقه هم با خودم نمی تونم تنها باشم حتمن باید برم یکی از این دو تا گروه پیدا کنم.

خلاصه شیر خدا و رستم دستانم آرزوست.

بد بختی اش هم شیر خدا و رستم دستان هم گیر آدم بیاد بری بگی بیا با من هنگ آوت کن،‌ می گه برو بابا واسه چی با تو هنگ آوت کنم خودم هستم دیگه.

وضعیت بدی داریم از دست این سه چهار گروه.


مه 21 2017

تُف سر بالا، چوبِ دو سر طلا

دسته: سیاست،فرهنگadmin @ 7:07 ق.ظ

امان از این مرضِ تاریخی. به بدبختی‌ای گرفتار شده‌ایم که اسمِ کشورمان با اسلام با هم این طور عجین شده. فکر کنم کار به جایی بکشد که مجبور شویم یکی از این دو تا را آخرش عوض کنیم!

برای خودمان و با اصرارِ خودمان «بِرَند» شده‌ایم که هر فحشی که غربی‌ها توی شبکه‌های اجتماعی می‌خواهند به اسلام بدهند، اسمِ ایران را هم کنارش می‌گذارند. از آن طرف عربستان پنجاه و خورده‌ای کشورِ اسلامی را دعوت کرده و فقط ایران و سوریه دعوت نبوده‌اند. غربی‌ها هم استقبال کرده‌اند و برای آنها اسلامِ نفتی چیزِ خوب و صلح آمیزی است. اما به ما که می‌رسد خطرناک است. آنجا سرانِ کشورهای اسلامی در محضر حاج ترامپ دور همی هر چه دری بری دل‌شان خواسته نثار ایران کرده‌اند. از این طرف هم ایران هنوز گُه‌خوری اضافی می‌کند و تهِ دلش می‌خواهد هنوز می‌خواهد که ام‌القرای جهان اسلام باشد. ظریف پیامِ صلح می‌فرستد و سران عراب انتخابات مهم اخیر ایران را تحویل نمی‌گیرند. بعد ملت‌های مستضعفی که سنگ شان را به سینه می‌زنیم خیلی شیک و تمیز می‌روند و پشت سرِ عربستان می‌ایستند. سوریه را با این طمع‌کاری مان به دهانِ گرگ فرستادیم، حالا نوبت خودمان است؟

اینجا دیگر باید با خودمان کنار بیاییم و اشکال کار را در خودمان جستجو کنیم. باید بفهمیم که دلیلِ مسلمانیِ ما در سطح ملی ایمان و اعتقاد و این حرف‌ها نیست. این‌ها بهانه است. دلیل اصلی همین قدرت‌طلبی‌ها و ماجراجویی‌هاست. از زمانِ انقلاب با هارت و پورت وارد یک بازی شده‌ایم که به خیال خودمان برنده خارج شویم، هر چه که داشته‌ایم را هم باخته‌ایم و دست‌بردار هم نیستیم.

به نظر من هیچ وقت از این روشن تر نبوده که ادعای اسلام سیاسی برای یک ایرانی تا چه اندازه تُفِ سر بالاست. تمامِ جهان اسلام علیه ایران به پا خواسته. آنها اصلن ما را مسلمان نمی‌دانند. گندش را آنها می زنند و بهای ممنوعیت‌اش را باید ما بپردازیم. من اینجا به مسائل اعتقادی کاری ندارم. بر هر اعتقادی که باشیم باید قبول کنیم که از نظر ژئوپولیتیکی این پافشاری ما برای مسلمانی یک چوبِ دو سر طلاست.

دلیل‌اش هم خیلی ساده است. خارج از جهانِ اسلام که اسلام بار معنایی منفی دارد ما را سمبلِ اسلام می‌دانند. داخلِ جهانِ اسلام که اسلام چیزِ خوبی است هم ما را نامسلمان و رافضی. در حالی که این کلمه مثل یک چاقوی دو لبه از هر دو طرف ما را می‌زند، عربستان از هر دو سرش سود می‌برد. خریتِ عظیم تر از این در سطح ملی اگر سراغ دارید بگویید. نامِ کشور را نام ببرید.

شاید داریم سر اسامی بحث می کنیم، اما این کلمه‌ی «اسلام» در آن معنایی که اکثریت مردم جهان بازتعریف کرده‌اند و نه به آن معنا و هویتی که ما می‌خواهیم را بشناسیم، برای ایران یک تفِ سر بالاست. یک «تروما» است. مصداق ملی بروز سندرومِ استکهلم برای یک ملت است.ایران اگر یک انسان بود این مصداق بزرگِ یک گره‌ی روانی بود که باید می‌رفت و با خودش کنار می‌‌آمد و حل‌اش می‌کرد! این اسلام سیاسی و انقلابی را بگذاریم پیشکشِ همان قوم و تباری که شروع‌اش کرد و هنوز ازش نان می‌خورد. این آیین خواستگاه‌اش فرهنگ و اقلیم و ارزش‌های ما نیست. برای اعرابِ شیخ نشین حتا اگر ناخداباور باشند ارزشِ ملی/میهنی داره. برای پاکستانی‌ها دست‌مایه‌ی هویته که یک استان از هند نباشند. برای ایرانی چه خاصیتی دارد؟

قبول که اکثریت جهان اسلام غیر عرب هستند و اسلام خودشان رو دارند. ما هم اسلام خودمان رو داریم و پانصد سال هم هست که برایش اسم گذاشته‌ایم. ولی می‌بینید که وقتی ترامپ در آمریکا راه‌مان نمی‌دهد، راستش را نمی‌گوید که مطابق با اصلِ داستان اسمش را بگذارد «شیعه بن» یا «ایران بن». هر وقت که به نفعش باشد از کلمه‌ی اسلام علیه ما استفاده می کند. اعراب هم هر وقت که بخواهند به ما می‌گویند نامسلمان و رافضی. الان هم که می‌بینید دست این دو تا در دست هم است و هم در دست هم است و «اسلام» شان هم تیغ شده بالای سرِ ما. از حافظه ی تاریخی مان رفته و گرنه دفعه‌ی اول مان هم نیست. فقط این هویت را هر دفعه به شکلی به اسم خودمان می‌زنیم و باز هم کار نمی کند.

من راه حلی ندارم که این مسأله چه طور باید جراحی شود. به تاریخ هم اگر نگاه کنیم راه حلش نه شیعه‌ی انقلابی است و نه فرهنگ جعلی عاریاییِ زمان آریامهر. این همه‌ ملت و کشور کوچک و بزرگ اتفاقن به طور موفق هویت‌سازی کرده‌اند و زبان و الفبا و جغرافی خودشون رو از نو تعریف کرده‌اند؛ کُره‌ی جنوبی، ترکیه، اسراییل. تا بعد از یکی دو نسل کسی هم اصلن کسی چیزی یادش نمونده که اصل ماجرا چی بوده. ما هم یادمان رفته که اصل ماجرا چی بوده. اصلن ماجرا اصلی نداشته که بخوایم رویش تعصب داشته باشیم. همه‌ی این هویت‌ها جعلی‌اند و دلیل سیاسی داشته‌اند. شیعه‌ی صفوی، هویتِ آریاییِ سلسله‌ی ۲۵۰۰ ساله ی شاهنشاهی، ولایتِ فقیه. این‌ها هر کدام‌اش زمان دولتِ وقت حربه‌ای بوده برای رسیدن و ماندن در قدرت و گسترش آن و زمانی هم که طمع و زیاده‌خواهی بوده به دیوار خورده.

ویل دورانت هم البته معصوم نبوده ولی جایی گفته که وقتی که اسکندر طمع کرد امپراطوری پارس را گرفت راه تفکراتِ شرقی به غربِ سکولار باز شد. نتیجه اش هم بعد از چند قرن شد ظهور مسیحیت در متن خردگرایی یونانی و بردن جهان غرب به پانزده قرن تاریکی تا رنسانس. درست گفته یا غلط مثال خوبی است که طمع کردن و توی تله ی قدرت و کشورگشایی و ام‌القرا افتادن در دراز مدت می تواند چه طبعاتِ خطرناکی داشته باشد. هر حیوانِ چاق و چله‌ای برای شکار نیست ممکن است خطرناک باشد و او تو را بخورد. هر سرزمینی شایسته ی فتح نیست.

حالا اگر برای این سو استفاده ی دو طرفه‌ای که از ما می شود راه حلی رفورمی چیزِِ دراز مدتی در طول یکی دو نسل به ذهن‌مان نمی‌رسه مجبور که نیستیم این همه ام‌القرا باشیم. مجبور هم نیستیم در شبکه های اجتماعی هم از حقوق اسلام و مسلمین و اصرار بر صلح آمیز بودن اسلام دفاع کنیم و خودمان را مسلمان بنامیم وقتی اصلن ایمان و اعتقادش را نداریم. این چتر بزرگی است که زیر سایه اش افتاده ایم و داریم بهایش را با انقلاب و جنگ و تحریم می‌دهیم. در واقع داریم بهای طمعِ خودمان را می‌دهیم.

خوب یک بخشی از این جغرافیا آدم‌هایی می پروراند که دل‌شان می خواد چپ و راست خودشان را منفجر کنند. این ام‌القرا شدن دارد؟ همان طور که شیخ سلمان رییس قبیله‌ی در صدرِ قدرت در عربستانِ سعودی گفته پایتختِ‌ جهان اسلام عربستان است. والسلام. پایتخت اسلام نه در ترکیه و امپراطوری عثمانی است، نه در مصر است و نه تهران. ایران هم یک قدرت منطقه‌ای صلح‌خواه باید باشد در رقابت و همکاری با آن پایتخت و پایتخت‌های دیگر.

ما باید بفهمیم که این «هایجک» کردنِ آن مدل هژمونی برای ما یک وسوسه است و چه شاه بیاید و چه ملا این وسوسه قلقلک‌مان می‌دهد. و آخر بازی را هم می‌بازیم. حکایت این است که برویم هندوانه بدزدیم زیر بقل و وقت برگشت که دمبال مان گذاشتند تمبان مان بیافتد. ضرب المثل جدید هم ساختم. بروید حال کنید!


مارس 01 2017

این با من فقط …

دسته: رویا،شخصی،فرهنگadmin @ 1:19 ب.ظ

در دوران دبیرستانِ ما یک جوکی بود که گویا مردی ناکام از دنیا می رود و قبل از این که به جهنم بیاندازندش، اعضا و جوارح اش به سخن در می آیند و علیه او شهادت می دهند. چشم هایش دهان باز می کنند که این با ما به نامحرم نگاهِ هرزه کرد. دستش به حرف می آید که این دستِ بزن داشت و با ما همسرش را به باد کتک می گرفت. پایش به زبان در می آمد که این با من فلان کارِ بی ناموسی را کرد و مثلن به آن تیم نامحرم گُل زد. یا دماغ اش به فین فین می افتد که این با من – چه می دانم – فلان جای نامحرمی را بو کرده بود. خلاصه که یکی یکی به درگاه خدا شکایت می برند و صاحب خود را می فروشند تا این که آلتِ طرف به صدا در می آید که آقا همه ی اینها را رها کنید. این نادان یک عمرِِ آزگار با من فقط شاشید! [خنده ی حضار]. خدا هم که گویی می خواسته او را ببخشد،‌ از این که این بنده از آن نعمتِ الهی هیچ بهره ای نبرده بوده خشم می گیرد و او را می اندازد تهِ جهنم تا درس عبرتی شود.

حالا جزییاتش خاطرم نیست. این که تیمِ نامحرم اش قرمز بوده یا آبی و اگر پرسپولیس بوده این که گل زده و پرسپولیس سوراخ شده که امرِ‌خیری است و پس گناه‌اش کجاست. یا اینکه اگر همسری اختیار کرده بوده پس چه طور تجربه ی مقاربت نداشته. توقعاتِ مردم زیاد است. پس آدم به محرم اش گل بزند؟ یا به ناموسِ خودش تجاوز بکند؟؟

* *‌ *

به هر حال آن روزها باورِِ من به آن لطیفه در همان حد و اندازه های اعتقادِ به کتاب های دینی بود. ایران که هنوز اروپا نشده بود و بیشتر ما هم ناکام بودیم. خوب آدم نگران می‌شد که نکند روزی واقعن اعضا و جوارح ما هم – زبانم لال – به سخن در آیند و یکی هم آن وسط سوتی بدهد که این نادان با من فقط ادرار کرد. درست است که احتمالِ این که چنین جوکی درست از آب در بیاید ناچیز است ولی در راستای همان «دفعِ خطر احتمالی» که در مدرسه می‌خواندیم همین هم می توانست نگران کننده باشد.

باری البته من تا مدت ها بعد از آن هم غلط خاصی با عضو شریفه نکردم و فقط قضای حاجت بود. اما امروز خیلی بی ربط به یادِ این جوک افتادم. یعنی از خواب که بیدار می شدم نمی‌دانم از کجا به سرم زد که واقعن اگر انسان هیچ وقت دوزاری اش نمی افتاد که این آلت‌ها برای چه به او وصل اند و به چه دردهایی می‌خوردند چه وضعیت مسخره‌ای می‌داشتیم…

*‌ *‌ *‌

این سناریوی دور از ذهن را در نظر بگیرید که همه‌ی ما از طریق دیگری تولید مثل می‌کردیم. مثلن از راهِ لقاحِ مصنوعی، یا هاگ، یا قلمه زدن تکثیر می شدیم ولی این اندام های جنسی هم‌چنان به ما وصل می‌بود. با این فرض آیا این دریغ بزرگی نمی‌بود که این همه انسان به دنیا می‌آمدند و می‌رفتند و با این همه اختراع و اکتشاف و نو آوری حتا به عقل‌شان نمی‌نرسید که با فلان‌های‌شان کارهای دیگری هم می‌توانند انجام دهند؟ دریغ نبود اگر تنها دست به ادرار می‌زدند و از این جهان فانی رخت بر می‌بستند؟ به قولِ ابوریحان بیرونی استفاده از این معامله را بدانم و بمیرم بهتر است یا اینکه نادانسته از این دنیا بروم؟ حتا اگر این استفاده دیگر امتیاز تکاملی ای برای تنازع بقا هم نمی‌داشت.

چنین جامعه ای از آن شهرِِ احمق ها هم عجیب تر نمی‌بود؟ همان جایی توی کارتون پینوکیو که مردم‌اش آب و آرد می‌خوردند و جلوی آتش شکم های شان را ورز می‌دادند تا این مخلوط آن داخل تبدیل به نان بشود. و یا که گربه نره و روباه مکار پینوکیو را فریب داده بودند که این سکه ی طلا را بکار تا درخت اش سبز شود…

* * *

در همین افکار بودم که چه خوب که بیدار شدم و این کابوس هم گذشت و ما در شهرِ احمق‌ها زندگی نمی‌کنیم. که خوشبختانه طرزِ مصرفِ اعضای بدن‌مان را می‌دانیم. که شک و تردید به سراغ‌ام آمد که نکند من اشتباه می‌کنم. و ناگهان فهمیدم که این جوک تا حدود بسیار زیادی حقیقت دارد و حال و روزِ اکثریت قریب به اتفاق ما در این دور و زمانه را می گوید که با اعضای بدن‌مان و استفاده‌های اساسی‌ای که با آنها می‌شود کرد آشنا نیستیم و آموزش هم ندیده‌ایم. یعنی خدا آن روز را نیاورد که علیهِ‌مان شهادت بدهند چون باور کنید که تقریبن همه‌ی ما تا پایانِ عمرمان با آن عضوِ مقدس هیچ کاری نمی‌کنیم و دست نخورده توی قبر خاکش می‌کنیم.

و اگر فکر می‌کنید اغراق می‌کنم و قبل از این که نگران بشوید و به آنجای‌تان دست بزنید که سر جایش هست یا نه، بگویم که آن عضو شریفه، آن اندامی که با او حتا ساندویچ هم درست نمی‌کنیم، هات‌داگ که نه آن یکی، نام‌اش اندامِ مغز است!

*‌ * *

بیشترِ ما به دنیا می‌آییم و می رویم و همه‌ی آن کارهای معمولی روزمره را با مغزمان انجام می‌دهیم: به محرک‌ها واکنش نشان می‌دهیم. مثانه‌ی‌مان را کنترل می‌کنیم و با ایشان جیش می‌کنیم. بعضن فکر می‌کنیم و اندیشه می‌ورزیم. علم و دانش تولید می‌کنیم. یا یک نوشته‌ی وبلاگی را تمام نکرده قضاوت می‌کنیم…

همه‌ی این کارهای روزمره و بدیهی را با مغزمان انجام می‌دهیم، اما تقریبن همه‌ی ما اصلِ آن فعالیتی را که با این اندام می‌توانیم بکنیم فراموش کرده‌ایم. به طوری که بین این همه حالات و تنظیماتی که دارد – که به آنها altered states of conciousness هم گفته می‌شود – همه را بی‌خیال شده‌ایم و هر روز یا زده‌ایم کانالِ یک و یا فوقِ فوق‌اش کانالِ دو،‌ یعنی خلاقیت به خرج داده‌ایم و گاهی موقع دیدنِ رویا یا فرض کنید لحظه‌های اُرگاسم و خلسه‌ی چند لحظه‌ای زده‌ایم کانالِ دو. توی همین دو تا کانال برنامه‌ی کودک‌مان را تماشا کرده ایم و بعد از آن یک آخوندی آمده و رفته، بعد یک آخوندِ دیگر با عبای رنگ دیگر آمده و رفته. وسطش هم محض استراحت تبلیغ بانک ملی و آخرش هم مسواک و لالا. این‌ها همه یعنی بلا نسبت ما با مغزمان فقط شاشیده‌ایم.

حالا اگر من اینجا تبلیغ سطوح دیگر آگاهی را می‌کنم لزومن راجع به موادِ روان‌گردان حرف نمی‌زنم. این هست که دنبال ساقی‌ نگردید. ساقی شما یعنی جرأت و آزادیِ تخیلِ شما. اگر ساقی‌تان را در بنده کرده اید، آزادش بگذارید. حالا لازم نیست  مثلِ‌ من از بچگی آلبالو و گیلاس چیده باشید. ولی هر کس روش‌های خودش را دارد. خلاصه که روش‌اش را خودتان بهتر از هر کسی می‌دانید. اما هر کاری که می‌کنید این کانال‌های ماهواره‌ی مغزتان را تجربه کنید چون این عضو هزاران «ستینگ» دارد. به تعداد آدم‌ها راه هست برای رسیدنِ به خدا. بعضی رقص و سماع یا تکرار موسیقی و وردو دعا، برخی مدیتیشن و تمرین های تنفسی، بعضی نماز و آیین های دینی یا معنوی،‌ برخی مثل رسولانِ خدا بعد از تشنج و حملاتِ صرع دریافتِ وحی می کنند. بعضی قبل یا بعد از خواب، یا بعضی تصادفن از مرگِ‌ حتمی نجات پیدا می کنند و با مغزشان جاهایی می روند که آدمی که تجربه‌ی نزدیک به مرگ نداشته و بوسه نزده و برنگشته هرگز نمی رود. از هر راهی که می‌خواهید بروید ولی یک سری به آنجاها بزنید که به قول شیخ‌الشیوخ مک‌کنا مردنِ بدون این تجربه مرگِ در ناکامی است – ارجاع به همان جوکِ بالا.

* *‌ *

تجربه‌ی سطوحِ دیگر آگاهی و موقعیت های اسرارآمیزِ دیگری که مغز می‌تواند در آن قرار بگیرد،‌یک خوبی‌هایی دارد. اول این‌که دوزاری‌های گیر کرده‌ی آدم را جا می‌اندازد. چون گاهی وقتی که مغزِ‌ در حالت معمولی هوشیاریِ‌ روزانه نیست اتفاقات جالبی درش می‌افتد. مثلن دپارتمان های مختلف‌اش که معمولن با هم حرف نمی‌زنند شروع می‌کنند به نامه‌نگاری با یکدیگر و گاهی تلگراف و ای‌میل. شما با حجم بسیار زیادی از اطلاعات رو به رو می شوید و زاویه‌های نگاهِ غیر منتظره و غیر متعارفی به آنها نگاه می کنید که به شما راهِ حل‌های جدیدی را نشان می‌دهند یا برون‌رفت های کاملن دور از ذهن را برای خروج از بحران‌های زندگی (یا حتا «تله‌های ادراکی») پیشِ پای شما می‌گذارند. یعنی این امکان را می‌دهند که آدم الگوها و عادت‌های تکراری و عمل‌کردهای خودکارش را که در نقطه‌های کور مخفی شده‌اند پیدا کند و از آنها آگاه شود.

اگر تصمیم گرفتید برای تجربه ی سایکدلیک از موادِ شیمیایی استفاده کنید حتمن راجع به آنها مطالعه‌ی کافی بکنید و برای مهمانی و پارتی و خوش‌گذرانی هم از این چیزها وارد سیستمِ خودتان نکنید چون ارزش این تجربه ها بسیار بیشتر از محدود شدن به تفریح و چند ساعت خوش بودن و تصویر شنیدن و رنگ بو کردن است. بعضی از این تجربیات و حجمِ اطلاعاتی که درآن سطوحِ خاص دریافت می‌کنید ممکن است ماه‌ها و شاید چندین سال طول بکشد تا هضم شوند. در مورد من که این تجربه یا تصادفی و فیزیولوژیک بوده و یا سه چهار بار که با مقدمه و موخره و در محیط‌ِ بسیار سالم و با آدم های فهمیده بوده و به صورتِ گایدِد مدیتیشن بوده، جاهایی رفته‌ام و برگشته‌ام که بعضی‌هایش را تازه دارم حدس می‌زنم که این پس کجا بود و این چیزهایی که من دیدم اصلن چه بودند و چرا و چگونه این طوری کارگردانی شده‌بودند.

خلاصه که یک کارگردانِ زبده آن طرف منتظر است که چیزهای عجیبی را به شما نشان بدهد. حالا آن ذهنِ ناخودآگاه شما است یا موجودات فرازمینی که با ما ارتباط می گیرند یا ندای معنوی است که از عالم غیب می رسد را من کاری ندارم. اینها داستان های ساده سازی شده ای است که باورش به سلیقه ی افراد بر می‌گردد. اما هر چه که هست که به نظر من اگر آدم بدونِ چنین تجربیاتی از دنیا برود یعنی که با این مغزش – بلا نسبت – فقط شاشیده است.

*‌ *‌ *‌

خلاصه حواس‌تان باشد که اینجا را خوانده‌اید و دیگر نمی توانید حاشا کنید. من که در حدّ بضاعت خودم از بکارت در آمده‌ام و اگر خدایی ناکرده روز حسابی در کار باشد و از من پرسش شود که با این سیستم اعصابی که به تو وصل بود چه کارهایی کردی، نمی‌گویم که هیچی فقط درس گوش کردم و شب‌ها هم خوابِ رنگی دیدم و یادم رفت. حواس‌مان باشد آن روزی که بندگان مقربِ خدا را سوار بر بالِ فرشته به بهشت بی‌کران می‌برند، ما را با همه‌ی خصلت‌های خوب و کارهای نیکو و ارزنده‌ای که کرده اید داخلِ آتش قهر الهی نیاندازند و جلز و ولزمان مثل همبرگر در نیاید که آن روز مثل آن هم وطنِ شیرین زبانِ مان در آن جوک دیگر کاری از ما ساخته نخواهد بود.


فوریه 01 2017

سالگرد

دسته: سفرنامه،شخصی،فرهنگ،فلسفهadmin @ 11:33 ق.ظ

دیروز دقیقن یک سال شد که اومدم اسلو، سر کار و خونه و زندگی جدید. اینجا پایتخته و سه چهاربرابر بزرگ تره. قحطی آدمیزادش به شدتِ تروندهایم نیست که هشت سال درش زندگی می کردم. مهاجرانش بیشترند و چندفرهنگی تره. در مجموع راضی ترم. وقتم آزادتر شده و فقط یک کار اون هم از نوع کارمندی دارم و بلاخره بعد از چند سال فرصت پیدا کرده ام گاهی با خودم تنها باشم و فهمیده ام که خودم کلی حرف نزده داره با من. زندگی در تنهایی اذیت ام می کرد ولی عادت کردم.

در طول هفته معمولن زیاد کار می کنم و سرم توی کار خودمه. بعدش هم چون کافه ای در کار نیست کتاب می خونم یا با اینترنت ور می رم. اگر جلسه ای نباشه ترجیح می دم در تمام هفته با کسی حرف نزنم. یعنی حرف زدنم می شه تایپ کردن و از فَکم جهت برقراری ارتباط استفاده نمی شه مگر در مواقع تلفن یا آخر هفته. آخر هفته ها هم یا مثل عقده ای ها برای جبرانِ دوران کافه می رم مسافرت. و یا پارتی و مهمون بازی می کنم و خلاصه از این عادت هایی که از سرم نیافتاده هنوز. زندگی ام هم ریتم طبیعی ۲۴ ساعته اش رو بازیافته و هم ریتم خرافاتی ۷ روزه به اش تحمیل شده.

به جز اینها زندگی فرق چندانی نکرده. دوستانم همون مدل قدیم و با همون پترن های پیشین هستند. توی تروندهایم جامعه ی ایرانی خیلی کوچک بود و با ایرانی که من می شناختم خیلی فرق داشت. برای همین خیلی زود و نسبتن کامل توی جامعه ی میزبان افتادم. الان اگر کالیفرنیا هم بگذارندم با وجود آپشن های بهتر در بین ایرانی ها احتمالن باز هم برم سر و وقت محلی ها. آمازون هم اگر برم چه بسا اکسپَت های ایرانی و توریست های نروژی رو رها کنم و بین اون مردم زندگی کنم.

الان که شکم ام سیره و زیر پام سفته (شاید خیلی این طور نباشند)، بزرگ ترین مشکل زندگی ام فلسفیه و مربوط به خودم نیست. مربوطه به اینه که چرا بیشتر آدم ها (شاید نود و نه درصد) چه در خیابون و چه در فیس بوک، چه خنگ و چه باهوش، مخ شون دست خودشون نیست و برنامه ریزی شده اند (و حالی شون/تون هم نیست).

خلاصه این افکار مالیخولیایی (که البته سالم ترین مدل افکار هستند و در جامعه ی مریض ما مالیخولیایی قلمداد می شن) در ترکیب با تنهایی و سرمای این نروژ این ایده رو روز به روز در من تقویت می کنه که آقا برو. بکش بیرون. از این تمدن بکش بیرون. بیرون کشیدن هم دو راه داره: درونی و بیرونی.

درونی اینه که برم مرتاض و جوکی بشم و یک گوشه ای مدیتیشن کنم و روزی یک گردو بخورم و در خودم فرو برم. حالا مثلن گاهی بیام بیرون کتاب بخونم یا بنویسم یا مثل گربه بگیرم بخوابم. که این کارا از من بر نمی آد و از گرسنگی و بیماری تلف می شم.

بیرونی اش هم اینه که برم استوا و مناطق حاره، میوه های گرمسیری بخورم و در جامعه ای بدون قید و بند دولت و قراردادِ فامیل و اینها در هم جواری انسان های مشابه دیگه سر کنم. که این هم جور در نمی آد چون پشه ترتیب من رو یک شبه می ده و به فرداش نمی رسم.

اینه که دوباره فکر پرداخت قسط خونه و تحویل پروژه و این چیزهای روزمره پیروز می شه و رویای من رو به وقت خواب موکول می کنه.

خلاصه یک سال دیگه هم گذشت. و من هنوز مهره ای در این ماشین تمدن هستم که هیچ کس نمی دونه چه طوری کار می کنه ولی بعضی ها شنیده اند که به پت پت افتاده و منتظرند ببینند این پیچ رو هم رد می کنه یا نه. یا این که اون تصادف گنده هه اول خودش می‌آد، یا صداش.


ژانویه 10 2017

ماجرای سایه ی سیب

دسته: فرهنگadmin @ 6:41 ب.ظ

هیچ میمونی، هر اندازه آلفا هم که باشه، اون قَدر استحقاق و شایستگی نداره که اجر و قُربش زورکی از چند تا قبیله بره اون طرف تر؛ می خواد در حومه ی یثرب باشه یا شمالِ کالیفرنیا.

استیوِ خدابیامرز هم ده سال پیش با خودش فکر کرد من که استعدادم زیاده و هیچ میمونی، هر اندازه آلفا هم که باشه، اون قَدر استحقاق و شایستگی نداره که اجر و قُربش زورکی از چند تا قبیله بره اون طرف تر؛ می خواد در حومه ی یثرب باشه یا شمالِ کالیفرنیا.

استیوِ خدابیامرز هم ده سال پیش با خودش فکر کرد من که استعدادم زیاده و تقریبن از هر خری اطرافم بیشتر می فهمم،‌ تازه این خرها خودشون از دور و بری هاشون بیشتر می فهمن. پس الان که جای خوبی قرار گرفتم و دم طلوع هم هست و نورِ افقی و زمین صاف، کونم رو طوری تنظیم کنم که قشنگ تا چند دهه ی دیگه سایه اش روی سر بشریت افتاده باشه.

یعنی فکر کرد که خوب اگر من نباشم بین این سی ئی ئو های اسکل دیگه کدوم عقل شون می رسه که اینترنت و تلفن و موسیقی هر سه تا رو بچپونند توی یک جعبه؟ حالا مثلن تا شش ماه. این طور شد که عایفون رو اختراع کرد. مثل چیزهای دیگری هم که این اواخر ساخت، چنان ساخت که تا ابد از زیر دستش در نره حتا الان که اون دست از دنیا کوتاهه.

شاید هدف اش این نبود که تمام مفاهیم بشری اتصال و ارتباط و صوت و ترکیبات اینها تا اطلاع ثانوی به نام خودش و شرکتش سند بخوره، ولی چندان کمتر هم نبود.

مرحوم به این موضوع هم آگاه بود. حتا یک بار سر منبر به پیروانش – به صورت مودبانه – رسوند که ببم جانان این چیزی که شما به اش می گید زندگی توسط اسکل هایی ساخته شده از خودتون اسکل تر. پس می تونید دستکاری اش کنید و آت و آشغال های خودتون رو درست کنید که دیگران استعمال کنند.

احتمالن اینجاش رو هم دیده بود که این سایه اون دورترها یک جایی می افته روی صخره ای، دیواری، چیزی و مثلن می شه این استتوس.

به تخمش نبود خدابیامرز.تقریبن از هر خری اطرافم بیشتر می فهمم،‌ تازه این خرها خودشون از دور و بری هاشون بیشتر می فهمن. پس الان که جای خوبی قرار گرفتم و دم طلوع هم هست و نورِ افقی و زمین صاف، کونم رو طوری تنظیم کنم که قشنگ تا چند دهه ی دیگه سایه اش روی سر بشریت افتاده باشه.

یعنی فکر کرد که خوب اگر من نباشم بین این سی ئی ئو های اسکل دیگه کدوم عقل شون می رسه که اینترنت و تلفن و موسیقی هر سه تا رو بچپونند توی یک جعبه؟ حالا مثلن تا شش ماه. این طور شد که عایفون رو اختراع کرد. مثل چیزهای دیگری هم که این اواخر ساخت، چنان ساخت که تا ابد از زیر دستش در نره حتا الان که اون دست از دنیا کوتاهه.

شاید هدف اش این نبود که تمام مفاهیم بشری اتصال و ارتباط و صوت و ترکیبات اینها تا اطلاع ثانوی به نام خودش و شرکتش سند بخوره، ولی چندان کمتر هم نبود.

مرحوم به این موضوع هم آگاه بود. حتا یک بار سر منبر به پیروانش – به صورت مودبانه – رسوند که ببم جانان این چیزی که شما به اش می گید زندگی توسط اسکل هایی ساخته شده از خودتون اسکل تر. پس می تونید دستکاری اش کنید و آت و آشغال های خودتون رو درست کنید که دیگران استعمال کنند.

احتمالن اینجاش رو هم دیده بود که این سایه اون دورترها یک جایی می افته روی صخره ای، دیواری، چیزی و مثلن می شه این استتوس.

به تخمش نبود خدابیامرز.

پ.ن. در جواب پرسش ها: این ماجرای استیو جابزه که عایفون رو اختراع کرد. از تولید و دیزاین و نرم افزار و چرخه ی فروش و همه چیز رو هم چنان برنامه ریزی کرد که اپل هی گنده و گنده تر بشه. به شرکت ده میلیاردی رضایت نداد و حتمن باید می رسید به صد. نتیجه اش این که توی سخت افزار موبایل الان مونوپولی شده بین اپل و سامسونگ و هیچ نو آوری ای شکل نمیگیره. نرم افزار موبایل هم مونوپولی شده بین اپل و گوگل. اگر ایشون نبود الان چه بسا اسمارت فون ها همین طوری بود بلکه خفن تر با لینوکس و هزار تا نرم افزار آزاد. میلیون ها موزیسین مارکت بهتری داشتند برای عرضه ی کارهاشون و اپ نویس ها هم همین طور. و تازه این اولشه. دیدم همه دارند ده سالگی آیفون رو به یاد پیامبرشون جشن می گیرند. گفتم یاد آوری کنم که هول شد عجله کرد بچه سزارین شد و ناقص در اومد و غذا سوخت.


اکتبر 29 2016

دوری و دوستی!

دسته: علمی،فرهنگadmin @ 9:31 ق.ظ

چرا میمون برای ما زشت است و ملاک تعریف زشتی برای ما انسان ها شده است؟ می گوییم طرف زشت است، عینِ میمون. با وجود این که میمون هم از نظر هوش و هم قیافه از بقیه ی پستاندارها به ما نزدیک تره ما از گاو و گوسفند و اون دیگران زشت تر می بینیم اش. از میمون به اون طرف تر بقیه ی حیوون ها اون قدر از ما متفاوت می شن که انگار از حوزه ی تشخیص چهره ی آدمیزادی خارج می شن و دیگه ما اونها رو تا اون حد زشت یا منزجرانه دریافت نمی کنیم. امروز فهمیدم که به این پدیده می گن Uncanny valley یا «درّه ی وهمی». دلیل تکاملی اش رو نمی دونم چیه ولی می شه حدس زد. این نام محدود به تشخیص و ارزیابی چهره است و در این نمودار هم به جای میمون از زامبی و جسد استفاده شده اما احتمالن پدیده های دیگری هستند که از این قانون به طور کلی پیروی می کنند.

بیان کردن دقیق این قانون یک چالش تعریفی دارد و آن هم این که دو حدّ تعریف این دره ی زشتی هر دو باید تعریف شوند. مثلن تعریفِ «خیلی نزدیک»، جایی که دره شروع می شود، می تواند شامل دیگر انسان ها شود یعنی موجوداتی  که ما به او عادت داریم، با او می گردیم، جفت گیری می کنیم، غذا می خوریم یا در زندگی مدرن سر کار می رویم و در نهایت بودن اش بقای ما رو محتمل تر می کند. کمی دور تر از این دره شروع می شود یعنی موجودات از حلقه ی سود رساندن به ما خارج می شوند اما هنوز آن قدر نزدیک هستند که از منابع یکسان استفاده کند یا به نحو جدی اس بقای ما را به خطر بیاندازد. دره ی وهمی آنجایی تمام می شود که موجودات به حدی از ما متفاوت و دور می شوند که دیگر بقای ما را هم به خطر نمی اندازند

این برداشت تکاملی از این اصل در پرتو قانون دیگری در بوم شناسی به نام «حذف رقابتی» یا «قانون گاوس» منطقی به نظر می رسد. این قانون می گوید دو گونه که آن قدر شبیه یکدیگر هستند که بر سر منابع یکسان رقابت کنند اما آن قدر هم دور که تنوانند تبدیل به یک گونه شوند، یکی شان دیگری را به طور کامل حذف می کند. برای نمونه در موردِ ما و نئاندرتال ها که آن قدر نزدیک نبودیم که به صورت یک گونه در بیاییم اما به حد کافی هم نزدیک بودیم که از منابع یکسان استفاده کنیم، در نهایت آنها حذف شدند. این قانون تعریفی از نزدیکی و دوری به دست می دهد که موجوداتی که به حد کافی ولی نه زیاد از ما دور هستند، منافع ما را به خطر می اندازند. در حالت کلی تر این خطر ممکن است «رقابت» باشه (که زشتیِ نئاندرتال ها را برای ما توجیه می کند)، یا مثلن خطر مریضی (زشتیِ جسد) و یا هردو مثل آدمِ زخمیِ در حال مرگ (زشتیِ زامبی!). قضیه هم آن قدر فوری است که پاسخ ما باید سریع باشد و در حد تشخیص چهره عمل کنه. یعنی مثل مواردی نیست که وقت داریم فکر کنیم یا مثلن احساس عجیبی در مورد کسی داریم و یا به قولی با تیریپ کسی حال نمی کنیم!

پ.ن. حالا فرض کنید در مورد گونه های دیگر هم همین طور باشد. مثلن وقتی سگ هایی که توی خیابا همدیگر را می بینند به هم می پرند یا گربه ای به گربه ی غریبه ی نژاد دیگر (با صورت نا آشنا) فخ فخ می کند، شاید فقط بحث تعیین حوزه و رقابت نیست، یعنی اصل قضیه همان هست ولی از دید سگ و گربه قضیه فقط همین است که این عنترِ زامبی که من دیدم دیگر چه چیزی بود!


اکتبر 18 2016

علم و دین

دسته: علمی،فرهنگ،فلسفهadmin @ 9:00 ق.ظ

«علم» یک پدیده ی فرهنگی است ساخته ی دستِ بشر. چیزی مثلِ دین. با مستثنا کردنِ تنها شاخه هایی از ریاضیات که [احتمالن] در هر صورت یکسان از آب در می اومد، بشرِ هر عصری و در هر جایی برای خودش علمِ مورد نیاز خودش رو تولید کرده. بسته به آب و هوا و نیازها و دانسته های دیگر در هر حلقه ی جغرافیایی ای به صورت کمابیش تصادفی عده ای آدم همفکر دورِ‌هم جمع شده اند و نظریات همدیگر رو تایید کرده اند و [در حالتِ خوشبینانه] به نیاز موجود در اون خاک و در اون مقطعِ زمانی پاسخ گفته اند و محصول اش شده تل انبار شدن نظریاتِ مختلف در یک دیتابیسی به نامِ علم.

حالا اول از این دیتابیسِ علم (و به خصوص لایه های جدیدش) اون مصادیق «سالاد کلمه» و چرت و پرت هایی که توسط علمای تازه به علم رسیده تولید شده رو حذف کنیم (طرف مثل من ددلاین داشته و باید یه چیزی می فرستاده). اون مصادیق «الیتیسم» که نویسنده اش خودش و نادانی اش رو در الفاظ پیچیده قایم کرده و در زندگی حرفه ای اش صرفن آلودگی ایجاد کرده هم حذف کنیم. اون مواردی هم که صاحب سرمایه به تولید کننده ی علم رشوه داده که بیا فلانی جون این شیتیلی رو بگیر و بنویس مثلن شکر خوب است و هویج بد است، اونها رو هم بگذاریم کنار. منظور من از علمی که ساخته ی دستِ بشر است، این نیست. این علم، ریده ی ماتحتِ بشر هست.

من دارم راجع به همون یک درصد علمِ اصیلِ شرافتمندانه ای که بخش کوچکی از بدنه ی آت و آشغال های تولید شده توسط علما هست صحبت می کنم. یعنی طرف یک چیز جدید به درد بخور کشف کرده و بدون این که هول بشه که مبادا دیگری این رو بهتر از اون بیان کنه از چند جهت به اش نگاه کرده و – معمولن با قصد و غرضی به غیر از مال و نام و منفعت شخصی یا گروهی – به اش نگاه کرده و دیده که بله این واقعن کار می کنه. بعد با دقت و در طول سالها به صورت زیبا و دقیق و سنجیده اصلاح و ثبت اش کرده.

اون «علم» – که ارزش صحبت کردن داره – پدیده ای فرهنگی و ساخته ی دست بشر است.

اون علم، از حلقه ی وین تا مکتب فرانکفورت، از یونان باستان تا انگلیس ویکتوریا، از سیاره ی ما تا سیاره ی فلان به صورت معناداری فرق می کنه (بقیه ی علم که بالا بیان کردم که مثل پشکل هست و به صورت بی معنایی فرق می کنه).

البته این رو من نمی گم، خودِ علم می گه. همیشه هم گفته و صد سال پیش هم مدون و کامل گفته. منتها برای این که شما این رو بشنوید و دریابید باید به نحوی با علم در تماس باشید. اگر داخلِ خود علم هستید که اصلن قضاوت از داخل خیلی دشوار تر هم هست مگر این که در مغزِ علم باشید. یعنی اگر شما در شصتِ پا یا قرنیه ی چشم یا سرِ معامله ی علم هستید احتمالن کار شما این نیست که این رو بفهمید. اصلن انتظار باطلی است.

البته این به این معنا نیست که علم «نادرست» ه و به هیچ وجه هم به این معنا نیست که علم می تونست به هر شکلِ رندومِ بی ربطِ دیگری هم تولید بشه. این مثل این می مونه که بگیم سلولِ قلب هر غلطی که دلش خواست می تونه بکنه. البته که نه.

این فقط یعنی که کارکردی که زمانی دین در تکامل بشر داشت امروز علم داره. این که خورشید از فلان جا در میاد و زمین صافه و یا روی پشت لاک پشته در زمان خودش علم محسوب می شده. به اندازه ی فیزیک نیوتنی در انقلاب صنعتی، این مشاهده و اعتقاد هم در عهد کهن قابلیت پیش بینی داشته و باهاش تکنولوژی ساعت خورشیدی و غار گرم کن هم می ساخته اند.

الان هم نقش تخریبی و سیاهی که علم در نابودی بشر و گسترش تعصب و جنگ و نابودی تمدن ایفا می کنه شبیه نقش دین در امواج گذشته ی تکامل بشر شده. هر موجِ‌ جدید تمدن اون قبلیه رو با یک برچسب اُمّل و عتیقه ای مارک می کنه و یه چیز جدید در می آره که عجالتن چند وقتی باهاش کار بکنه.

این رو (مثل اون مطلب وحدت حوزه و دانشگاه) نوشتم که الان که این موجِ اخیر چند صد ساله ی تمدن ما هم ظاهرن داره بلاخره (و ناگهانی) می شکنه، و حالا که به سلامتی قراره که دست جمعی ریغ رحمت رو سر بکشیم، در این مجالِ کوتاهِ بین دو تا پست بالایی و پایینی به خودمون یادآوری کنم که خیلی آدم های اُمُّلی بودیم که خرد و عقل و اندیشیدن رو با «علم» عوضی گرفتیم.

ریدیم…

انّا لله و ان علیه سکنجبون!


اکتبر 17 2016

خطای چشمِ دل

دسته: علمی،فرهنگ،فلسفهadmin @ 11:08 ق.ظ

Volx
در یک تعبیر از این پوستر، کیسه پلاستیک ها مرد و جوجه تیغی یک زنِ متبرج است. یعنی این سه تا پلاستیک سه مردِ نجیب اند و آن جوجه تیغی یک خانمِ بد پوشش که برجستگی های بدن اش و یا چکمه و شلوار تنگِ تبرج آمیزش مثل تیغ داخل چشم مردان نجیب رفته و آنها هم سرکوب غرایزشان را مثل سوراخ شدن پلاستیک آرامش قلمداد می کنند.

در تعبیر دوم این سه تا پلاستیک در واقع سه خانمِ عریان یا بدپوشش هستند که روی پلاستیکِ حساس بدن شان پوششِ محافظ مناسبی نپوشیده اند. ماهی هم احتمالن گوهر وجود و عصمت و عفاف آنهاست که در اثر سوراخ شدن پلاستیک آب از دست می رود. آن جوجه تیغی هم یه مردِ معصوم است که ذاتش تیغ تیغی بودن است و می خواهد رد شود و زندگی اش را بکند ولی دائم باید حواسش به این باشد که نکند با تیغِ نگاه نامحرم شیشه ی نازک عفتِ یکی از این خانم ها را بشکند. احتمالن تا زمانی هم که آنها یک چرم سیاه ضد تیغ تن کیسه های خود نکنند، اعصاب درست و حسابی ای هم برای ایشان نمی ماند و خلاصه هر چه که شد پای خودشان است.

احتمالن تعبیر دوم به ذهن طراح نزدیک تر بوده چون فقط یک جوجه تیغی در این تصویر هست و آن هم احتمالن به نمایندگی از شخص طراح این پوستر.

در هر حال هر دو تعبیر به دلیل تقابل و تضادی که بین سطح انتظارات و واقعیت موجود ایجاد می کنند (یعنی بین تئوری و عمل) منفی و زننده هستند. تعبیرِ اول به «کاورت نارسیسیسیم» گرایش داره و تعبیر دوم به مفهومی نزدیک به آن یعنی به «سایکوپتی». نکته ی جالب این است که این دو مفهومِ نزدیک در واقع در تقابلِ هم قرار گرفته اند.

و این می رساند که دو نقشِ «کاورت نارسیسیسیت» و «سایکوپت» که هر دو از دیگری گلایه دارند با هم چفت می شوند و یک ترکیبِ‌ اجتماعی درست می کنند. مثلِ کارهای موریس اشر! هر دو طرفِ دعوا هم حق دارند. اینجا دیگر بحثِ حجاب نیست، در کانتکست های دیگر بحث می کنم مثل روابط رییس و مرئوس یا روابط زناشویی و یا حتا گاهی موجر و مستاجر.

رساندن معنی اینجا کار سختی است چون این لایه از هندسه ی اخلاقیات در زبانِ مدرنِ‌ما به کلمه نیامده.

فقط همین رو بگویم که طرف خطای چشمیِ عجیبی ایجاد کرده. بر اساس همون اصولِ خطای چشمی درست شده، فقط یک لایه عمیق تر از لایه ی بصری را قلقلک می دهد. اصولن اخلاق همه اش هندسه است و مثل هندسه دانستنِ در مورد آن از تغییر پرسپکتیو می آید. هندسه ی آثار اسپیریچوال که عنصرِ تکرار و تغییر پرسپکتیو دارد قدری این ارتباط را به تصویر کشیده است. حلقه ی همدلی (empathy) یعنی همه ی آنهایی که به خاطر خودخواهی خودمان درک شان می کنیم و حلقه ی دانش یعنی مجموعه ی چیزهایی که می دانیم هیچ کدام شامل خارج از خود نمی شوند و خاصیت ترنسندنتال یا اعتلایی ندارند. یعنی طبعن نسبت به نقطه ی کورِ خود کور هستند. ما چه طور می توانیم بفهمیم چه چیزی را نمی دانیم؟ یا وقتی مهر ما شامل حال چیزی نمی شود، خوب چه طور در حق اش انعطاف به خرج دهیم؟ اینها پرسش های هندسی هستند چون با تغییر پرسپکتیو سر و کار دارند.

buluk

پ.ن. این پوستر ظاهرن از تبلیغِ فولکس وا گن برای دقتِ پارک دوبل دزدیده شده و در کانتکست حجاب وارد شده. همین که برادرِها این ارتباط معنایی را کشف کرده اند نشان دهنده ی ذهنِ مجردی است که ما با آلمان ها در اشتراک داریم. ای کاش که رعایت کپی رایت و احترام به حقوق مولف را هم در اشتراک داشتیم.


برگ پسین »