سپتامبر 28 2016

سیاست ما کرمِ رفاقت ماست

دسته: سیاست،شخصی،فرهنگadmin @ 12:04 ق.ظ

«سیاست ما کرمِ رفاقت ماست»

من فکر می کنم اصل جمله این بوده. یعنی امامِ راحلِ جانگذاز سعی داشته این رو بگه ولی زبون اش گرفته و پته پته کرده. پشت بندش هم یک کلاغ چهل کلاغ شده و حاصل همه ی اینها شده اون جمله ای که وقتی بچه بودیم روی دیوار مدرسه هامون نوشتند.

من تا حالا در این کنفرانس های بررسی ابعاد شخصیتی امام شرکت نکردم. ولی اگر بخوام براشون پروپوزال بدم چکیده اش این می شه که طرف آدمِ ضد حالی بوده، تمام. نه فقط که به ملت ایران ضد حال زد و توی هواپیما احساسی نداشت. از همون ضد حال هایی که در عوالم رفاقت به طالقانی و بنی صدر و منتظری زده معلوم می کنه که مرامِ رفاقت نداشته. این وقایعی رو هم که ما از دور دیدیم و در ابعادِ سیاسیِ یک مملکت توی پاچه مون رفته در اصلِ ماجرا یک ک*ر زدنِ ساده در صدرِ قدرت بوده. بعدها قِل خورده پایین و بهمن شده و ایران رو به روزِ امروزش دچار کرده.

ولی به به!

به به چه حرف خوبی آن شب امامِ ما گفت. یعنی نوک زبون اش بود: سیاست ما کرمِ رفاقت ماست. و بر پدرِ سیاست که رفاقت ها رو لت و پار می کنه و قصه ی امروزِ ما هم همینه.

الان براتون با ذکر مثال توضیح می دم:

یکی دو نفر از دوستان اخیرن لطف کردند و من رو ازفهرست دوستان شون پاک کردند. رفاقت خوبی هم داشتیم و خوب چون دوستی دوطرفه است وقتی یک طرف تصمیم گرفت که بره، من هم نباید گیر بدم که جون مادرت بمون و آخه چرا.

به اضافه ى اين كه مى دونم چرا. چون تفهیم اتهام شدم و طرف گفته به ام که چرا: طرفداری از جمهوری اسلامی!

مرغ پخته بیاورید.

و البته که قضاوت کردن ساده ترین و شیرین ترین کارِ جهان است. سورن هم فکر می کرد که من گربه هستم و از نظرش گربه ی خیلی افتضاحی هم بودم و از دست رفتارهای ناشیانه ام رنج می کشید. تیزبینی و هوش سیاسی سورن هم کم نبود البته. تا کُنهِ رفتارِ گربه ی همسایه رو درک می کرد و از توی خیابون شبکه ی تمام گنجشک های محل رو با نقشه و داینامیک شون می دونست.

ولی خوب دلخوری و رنجیدن اش از «گربه ی افتضاح بودنِ من» تقصیرِ رفتارِ من بوده یا قضاوت خودِ طرف؟ شاید هر دو. از یک طرف من به کار خودم مشغول بودم و اون هم روند تکاملی اش با من فرق داشته و یک جهت دیگه رفته. من هم البته ازش شاکی بودم خدایی ولی هیچ وقت نگفتم عجب عادَمِ عنیه! برای این که آدم نیست خوب. از داخلش که به بیرون سر و ته کنی یه چیز دیگه است که من با افکار و خواسته های داخلی خودم نمی تونم رفتارها بیرونی اش رو تحلیل کنم.

حالا حکایت ماست. همین داخل گونه ی آدمیزادی مون هر کدوم به یه سمتی رفتیم ولی با سمت و جهتِ خودمون نتیجه ی بقیه رو قضاوت می کنیم. هی می گن سیاست رو فلسفی نکن و فوتبال رو با سیاست قاطی نکن. ولی اگر همین فلسفه ی ساده رو در نظر گرفته بودیم الان سیاست دنیا این همه سیخ های غیر ضروری وارد زندگی بشر نکرده بود.

حالا اگر کسی فکر می کنه فلانی گربه شده. پرنده شده. یا مثلن عوض شده. چرخش کرده و نمی دونم آخرش به فلان حرف صد سال پیشِ ما رسیده یا فلان حرفِ صد سال پیش خودش رو نقض کرده باید عرض کنم که: آی ویش! ولی نه متأسفانه. ای کاش شجاعت عوض شدن داشتم ولی من فقط آپگرید شدم با فکت های جدید. فکت های قدیمی همان است. من هم همون آدم قدیمی ام که بودم با دو لایه اطلاعات جدید. سو تفاهم نشه خدمت تون.

پس ارزش داره اینجا یه سری فکت بریزم که تکلیف تون با من روشن باشه که در کجای درخت باینری هستم و موضع گیری های نیمچه سیاسی امروزم از کجا می آد. حداقل اگر اختلاف نظر داریم روی اصول عمیق تر بحث کنیم و نه نتیجه گیری های سطحی و ثانویه. بعد از اون خواستید دوست باشیم. کج فهمی اش خیلی کمتره این جوری:

۱. اختلاف ذاتی ما از اصول می آد و نه از نتایج. توی مدرسه به جای «کوکب خانوم زن با سلیقه ای بود» باید این رو به ما یاد می دادند. اصول و فکت های ما با هم ترکیب می شن و طرز فکر ما رو تولید می کنند. اما وقتی حاصلِ تمام فرآیند یک تصمیم گیری سیاسی با یک تصمیم باینری جایگزین می شه، از اون نتیجه ی باینری ما نمی تونیم کل محاسبات پشت اش رو استنتاج کنیم. یک یا صفر. تحریم یا مشارکت. دستور حمله ی نظامی یا سکوت. این سکه چرخ ها خورده ولی خوب یک شیر یا یک خط که بیشتر نداره. از یک شیر یا خطِ ساده که نباید از ظن خود یار کسی بشیم. یا از اون بدتر از ظن خود فکر کنیم که کسی یارِ دشمن مون شده!

۲. بحث انتخابات یک نمونه ی آشنا از همین مسأله است. من البته سال هاست که رأی ندادم چون گذرنامه هم نداشتم ولی بعد از کودتای هشتاد و هشت در مورد دو انتخابات ملت رو به رأی دادن تشویق کردم. یکی لیستِ امید مجلس و خبرگان (هر دو) و یکی انتخابات روحانی. هر دوش رو هم هنوزباور دارم که تصمیم درستی بوده. اگر در آینده نظرم عوض شد به روال سابق در وبلاگم به گوه خوری اعتراف خواهم کرد.

۳. فهرستِ امیدِ خبرگان رو در نظر بگیرید. شاملِ هفت هشت تا لیست بود و فقط دو تا از اون هفت هشت تا ته شون فلاحیان و ری شهری داشت. لیست اصلی شون هم این دو تا توش نبودند [این دو نفر رو هم اگر در جریان نیستید یکی شون از قاتلان زنجیره ای و مسوول سر به نیست کردن ده ها روشنفکر آدم حسابی مملکت بوده. دیگری هم اوایل انقلاب قتل عام می کرده]. رأی دادن به همه ی لیست (تکرار می کنم همه ی لیست!) کار اشتباهی بود که بیشتر امیدی های فیس بوک مرتکب شدند. یعنی وجود اون دو چهره هزینه اش خیلی بالا بود و من از اول هم فلسفه اش رو نفهمیدم که خوب چرا نباید اون دو از لیستِ امیدِ ما حذف بشن. تبلیغ شون رو هم من نکردم و خوشبختانه هنوز می تونم توی چشم فرزند قربانیان شون نگاه کنم که بعضن رفاقت داشتیم.

۴. ولی نکته ی اصلی ام اینه که هیچ «پرینسیپل» ای وحی منزل نیست و هر اصلی ممکنه در برابر اصول بزرگتر و متناقض اش رنگ ببازه. وقتی شما یاد اون دویست تا موشکی می افتید که در همین ثانیه از تل آویو روی سر خانواده یا فک و فامیل تون در تهران نشانه گیری شده (و برعکس اش هم هست). و وقتی که وضعیت سوریه رو می بینید. و وقتی به آینده فکر می کنید که الان چه گزینه هایی پیش رو دارید که ایران اون شکلی نشه و ریسک و سود و زیانِ هر کدوم چی هست، اون وقت گذشته رو با احترام توی پرانتز می گذارید و تصمیم های مهم تری می گیرید. اسم این کار خیانت نیست.

۵. من هفت سال و نیمی شده که ایران نرفته ام. دلم هم خیلی تنگ شده. جزییات اش هم بماند. فقط این که به سردردش نمی ارزه و نخواهد ارزید. عطای مملکت رو به لقائش بخشیده ام. البته فقط عطای گشت و گذار و لواشک و قره قوروت رو بخشیدم. عطای نجات دادن مام وطن رو نتونستم هنوز ببخشم. این که چه کاری از دستم بر می آد بحث دیگریه.

۶. مامِ وطن وضع اش خرابه. بیماری هاش پیچیده تر از یکی دو تا سرطان و آلزایمر هست. من روزی فکر می کردم مشکل ما فقط «ارتجاع» هست. مثل ارتجاع دینی که جنگ و انقلاب سمپتوم هاش بود. فکر می کردم این تنها بیماری ماست و اگر حل بشه همه چیز درست می شه. حواسم به خشکسالی نبود. اون زمان حواسم به خطر حمله ی نظامی نبود. عراق و آمریکا تازه ماه عسل شون بود و وضعیت سوریه هنوز پیش نیومده بود. ماجرای تجارت اسلحه و بازی های پشت پرده اش رو هم من شخصن خبر نداشتم. اینها رو که وارد معادلات می کنید، معادلات قدیمی (با حفظِ سِمَت) نتایج متفاوتی تولید می کنند.

۷. آخرش می رسیم به همون دعای معروف کورش بزرگِ هخامنشی که هنوز بعد از دو و نیم هزاره وصف حال ماست: خدایا کشور ما را از «لشکر دشمن»، از «خشکسالی» و از «دروغ» پاس بدار. البته اون بالا هم توضیح دادم که لطفن برداشت باینری نکنید. هر کسی که کورش رو کبیر بخونه توهم عاریایی نداره. تخم و ترکه ی کورش اگر منقرض هم نشده باشند الان ممکنه سر از آناتولی یا هند در آورده باشند و من خبر ندارم. ما فرزندِ وارثان یا متجاوزان قدیمی این سرزمین هستیم و مثل هر وارث دیگه دوست داریم افتخار قدیمی یک کس دیگه رو به خودمون نسبت بدیم. من کورش رو از جهت دیگری ستایش می کنم. برای من مثل داروین و افلاطون و مولوی حکمِ پیامبری رو داره که در یک عرصه ای از حیات خرفهم شده بوده و چراغ اش روشن شده بوده. همینه که شعور مملکت داری و درکِ شهودی اش از فلاتِ ایران روهنوز چه بسا زبده ترین سیاست مدارهای ما ندارند.

۸. از خطر لشگر دشمن گفتیم برگردیم به وضع سوریه. پونصد هزار کشته و میلیون ها آواره داده و این تازه اولشه. یعنی کارشناس های ماجرا با شبیه سازی کامپیوتری دارند ادعا می کنند که ما حتا آینده ای رو نمی تونیم تصور کنیم که در دو سه دهه ی آینده این همه گروهی که به جون هم افتاده اند از کشتن هم دیگه دست برداشته باشند. الان دیگه تصور صلح و برگشت اش به گندی که ده سال پیش بود هم امکان پذیر نیست چه برسه به امکان اش. ایران هنوز به مرحله ی سوریه نرسیده ولی ذره ای دست از پا خطا کنیم دقیقن همون سرنوشت منتظر ماست. اگر فکر می کنید شوخی یا اغراق می کنم یه کم پست های سیاسی که این روز ها می فرستم رو بدون توهمِ منفعتِ شخصی یا قضاوتِ کسخل شدن بنده بخونید. شاید قانع شدید که اوضاع ممکنه خراب تر از چیزی باشه که فکرش رو می کردیم.

۹. دیپلماتی مثل ظریف حداقل تا این لحظه با هوشمندی کم نظیری ایران رو از جنگ نجات داده. یعنی فک و فامیل و دوستانِ بنده و شما رو از لت و پار شدن و ریخته شدن توی دریا محاظت کرده. با تمام بندهایی که از هر طرف به اش وصل بوده بهترین کاری که از کسی بر می اومد برای منافع مردم ایران (دست کم ایران) در اون مذاکرات انجام داده. این قدر فحش و فضیحت نثارش نکنیم. اگر مثل بنده هنوز آرزوی عوض شدن رژیم اسلامی و اروپا شدن ایران و آزادی بیان و مذهب و سکسوالیته در ایران رو دارید لطفن به قیمتِ حلب شدن شیراز و حمص شدن زنجان چنین چیزی رو نخوایم.

۱۰. با وجود نکته ی بالا من به فعالان حقوق بشر حق می دم که به منظور بهبود اوضاع به وضعیت حقوق بشر در ایران،‌ حجاب و زندانیان سیاسی و هر نقض دیگری گیر بدن و فشار بیارن. کار و تخصص شون هست و باید درست انجام اش بدن. ظریف رو هم درک می کنم اگر جواب غیر مستقیم بده. برای این که اوضاع دست اون نیست و مأموریت و رسالت مهم تری داره. من وقتی می گم تکه پاره نشدن و توی دریا نریخته شدن خواهر و مادر شما از حجاب اجباری سرشون کردن بهتره به این معنا نیست که من طرفدار حجاب اجباری شده ام. یا از تاریخ پیامبری که عقده های جنسی خودش و طایفه اش چنین شرایطی رو به زن های یک طرف سیاره ی ما حاکم کرد مطلع نیستم. من دارم می گم تیکه پاره شدن یک موجود زنده از بسته بندی شدن اش بیشتر درد داره. اگر کمتر داره بگید که من اصلاح کنم مواضع سیاسی ام رو.

۱۱. حالا هادی قائمی که آدم محترم وعزیزی هست دوباره وزیر امور خارجه ی ایران رو سوال پیچ کرده در مورد دستگیری نخبگان بعد از ورود به ایران علی رغم چراغ سبز روحانی. ظریف هم طبق معمول جواب سربالا می ده چون سیستم قضایی ما از دولت جداست و به زبان بی زبانی می گه که دست من نیست. چنین شرایطی هر دو نفر حق دارند و به حق همدیگه هم آگاهند. اکتیویست فشارش رو می آره و دیپلمات هم جواب سنجیده می ده. فقط الان این وسط کسی که بندهای بیشتر و خطرناک تری به اش وصله ظریف هست و نه هادی قائمی. و در تصویر مصاحبه (لینک در کامنت ها) ما فقط یک بند رو می بینیم که بین این دو نفر هست. بندهایی که به این آدم ها بیرون از اون اتاق متصل هستند رو در نظر نمی گیریم. حالا کمپین بین المللی حقوق بشر (خود سایت آقای قائمی) هم جواب ظریف رو کامل منتش نکرده و نصف دوم اش رو قطع کرده. امیدوارم که دلیل این حذف صرفن اختصار یا صرفه جایی در اینترنت باشه.

۱۲. قسمت حذف شده ی جوابِ ظریف این هست که توی آمریکا هم مثل ایران سیستم قضایی و اجرایی از هم جداست و توی همین آمریکا هم یک قاضی پیداش شده که ایران رو برای مشارکت در یازده سپتامبر به یازده میلیارد دلار غرامت تحریم کرده. الان ظریف با وجود مصاحبه ی در مجموع راضى كننده اى كه کرد توی کامنت های رسانه ها داره فحش می خوره که مثل احمدی نژاد استقلال قوه ی قضاییه رو بهانه ی توجیه نقض حقوق بشر می کنه. احمدی نژاد سایکوپت بود و توپ رو می انداخت توی زمین خبرنگار که بحث رو برنده بشه. ظریف داره با ذکر مثال توی کله ی مخاطب می کنه که دست من نیست. ولی مثال اش هم درسته دیگه. مرغِ پخته هم از این حکم خنده اش می گیره که عربستان که شهروندانش توی روز روشن مسوولِ اجرای انفجار برج های نیویورک بودن قسر در می ره. اون وقت دادگاه احتمالن سر لابی فلان سناتور یا رشوه ی میلیونی فلان تاجر حکم به مصادره ی میلیاردی اموال ملی ایران رو می ده. در عین حال عربستانی هنوز داره میلیاردی از کمپانی های اسلحه سازی آمریکا اسلحه می خره و یک روزی یکی از همین اسلحه ها یکی از عزیزانِ من و شما رو مثل رب گوجه فرنگی روی دیوار پخش خواهد کرد. هر مشکلی که با جمهوری اسلامی داریم دیگه طرفداری از اون حکم دادگاه صرف این که آسیبی به رژیم اسلامی هست یک تف سر بالاست.

خلاصه که من و امثال من اصول مون تغییر نکرده. تنها اطلاعات مون به روز شده و تصویر مون از دنیا کامل تر شده. زمانی سعی کردیم از دهن یک ماهی قلدر (جمهوری اسلامی) در بیایم و باهاش مقابله کنیم چون با اون مکانیسم تقوایی اش ما ماهی های کوچولو رو استثمار می کرد. برای اون سیستم هیچ وقت مردم ایران مهم نبودند. چیزی که براش مهم بوده دین یا بهانه ی دین بوده. اون هم برای کسب قدرت و منفعت. یعنی تقوا «کپیتال» ای بوده که به بهانه اش یک اقلیتی منافع یک اکثریتی رو بهره کشی می کردند و تنهایی حالش رو می بردند حتا به قیمت جنگ و کشتار و فقر.

حالا سایه ی اون ماهی قلدر دست کم از سر من رفته کنار و من که اولش خوش و خرم بودم الان دارم كم كم یک نهنگ عظیم می بینم که بر اساس همون قانون کار می کنه. فقط سوخت موتورش تقوا نیست و یک اختراع مدرن تره یعنی پول. دیدن این نهنگ که دنیا رو داره می گیره شخصن من رو تکون ام داده. چون اون قدر بزرگه که دیگه مثل جمهوری اسلامی نمی شه زد تو سرش و محدودش کرد. آرواره هاش که بسته بشه تمام ماهی های کوچک و بزرگ رو با هم درسته قورت می ده و آخرش هم اون دریای بی پایان شود بی آب چون هامون. هیچ مکانیستم کنترلی هم نداره یا دست کم من نمی بینم.

به نظر من در یک سیستم ایده آل مردم مهم اند. واحد پول باید خوشبختی مردم باشه. هر چیز مجازی دیگه رو وقتی می گذاریم به عنوان اصل و واحد پول در رفتار انسانی، حالا می خواد دین باشه یا پول، اون چیز مجازی باد می کنه و بزرگ می شه و هر چیزی دور و برش باشه رو هم می خوره. کنترل اش هم دست خودش نیست و باید به قول حجاریان با فشار از پایین و چانه زنی از بالا دهن بند روش نصب بشه. همین سازمان ملل یک مکانیسم کنترلی بوده که بعد از زخم های جنگ جهانی دوم به وجود اومده. الان ماجرا وارد یک عرصه ی دیگه شده و مکانیسم کنترلی اش وجود نداره. برای همین می گم آینده تاریک و نگران کننده است.

اگر هم من از این نهنگ افسارگسیخته می نالم دلیل اش این نیست که طرفدار اون ماهی قلدره شدم. ماجرای استقلال و پرسپولیس هم نیست که من یا این باشم یا اون. الان كه گفتم فوتبال اينم بگم كه اگر منِ پرسپولیسی کوررنگی دارم و به جز قرمز و آبی رنگی بلد نیستم دلیل نمی شه که تراکتورسازی دستش با استقلال تو یه کاسه باشه.

الان هم جانِ من اگر فدراسیون فوتبال رو با سیاست قاطی کرده دلیل نمی شه که ما هم سیاست رو با فوتبال قاطی نکنیم. یا فلسفه رو با سیاست قاطی نکنیم. یا همه ی اینها همه رو با هم دیگه رنگ آمیزی نکنیم. صلح بشری از همین وصل کردن ها حادث می شود جانم.

این متن رو هم اگر خوندید و نگرفتید که من چی می گم تقصیر شما نیست. خودم هم نصفه فهمیدم. تست اش هم اینه که تمام این متن از بالا تا پایین موضوع اش یکی بود. از امام و سورن و ظریف و فدراسیون تمِ ماجرا همه یکی بود. منیفستیشن (تجلی؟) اش فرق می کرد.

اگر فهمیدید چی گفتم و آخرش موافق یا مخالف بودید که بماند. اگر نفهمیدید خواستم بگم احتمالن ظاهر بعضی حرف هام اذیت تون کرده. یا اگر الان نکرده هم در آینده خواهد کرد. خواستم بگم همین الان پاکم کنید نه بعدن.

خیالم نکنید پیش خودتون که فلانی تازگیا بهتر شده. یا بدتر شده. یا کسخل شده. یا گربه شده. قبل از هر چیزی مطمئن باشیم که از سطح رفتار طرف اصولن درک کردیم که عمقِ فازش چه طوری بوده. بعدش بگیم فلان تر شده.

هراس من باری از همین است که چه بسا همون اولش هم که رفاقت داشتیم از ظن هم یار هم شده باشیم. چه بسا جلوی ضرر رو هر وقت بگیریم منفعت باشه.

من فکر می کنم که همه ی ما تنها تر از اون باشیم که حتا تصورش را بکنیم. یه وقتی شانس می آریم یه سری دیگه تصادفی در سطح همفکر ما می شن. در عمق اش دیگه نمی ریم چون اگر مى رفتيم يا همه ى دنيا رو فرند كرده بوديم يا همه رو از دم آنفرند و خلاص.

جهان را چنان بپنداریم که هست.
زورِ‌ خود را بزنیم حداقل.

تکبیر.

نیم علی ميرزا
وسط راهِ فارو – پرتقال
مهر ۱۳۹۵


مه 24 2016

جشنواره ی کن

دسته: فرهنگadmin @ 8:58 ق.ظ

چه خوب است که در کنار تبریک به آقایان اصغر فرهادی و شهاب حسینی برای موفقیت بزرگ شان در جشنواره ی کن یادی هم از خانم کتایون شهابی تهیه کننده ی ایرانی بکنیم که موفق شدند در ترکیب هیأت داوران بخش مسابقه ی این دوره از جشنواره ی کن حضور داشته باشند. ایشون به واقع یادآور درخشندگی آقای محمد فنایی در جام جهانی ۱۹۹۴ بودند که حتا به کمک داوری فینال این مسابقات هم رسیدند. به قول آقای فنایی که از کودکی دروازه بان و گاهی نیز در خط دفاع بودند اما خیلی علاقه داشتند که داوری را دنبال کنند، شرایط آن زمان اجازه نمی داد که خودشان را به عنوان داور مسابقات عرضه کنند اما به تدریج توانستند که خود را به عنوان یک کمک داور و بعد ها داور مطرح بسازند. حتا زمانی که آقای فنایی با شجاعت کامل گُلِ سوئیس به رومانی را آفساید اعلام کرد و به او شکایت های زیادی وارد شد،‌ بعد از این که فیلم بازی در جلسه نقد و بررسی پخش شد مشخص شد که ایشان با وجودی که از خط آفساید فاصله داشت اما تصمیم درست را گرفته بود. ای کاش داوران را در هیچ عرصه ای از یاد نبریم و به قول آقای بلاتر هیچ گاه سیاست را در فوتبال دخالت ندهیم!


فوریه 08 2016

قانون شهر یانته

دسته: فرهنگadmin @ 8:34 ق.ظ

هر انسان، جنبنده یا پِتی که برای مدت کافی در اسکاندیناوی، به ویژه نروژ (و علی الخصوص توابعِ شهرستان) زندگی کرده و اندک بهره ای از شهود برده باشد با «یانته لووِن» یا «قانون شهر یانته» آشناست. شهود البته نه در حد خزنده که در رده ی پستانداران یا بالاتر. یعنی این پِت که گفتم شامل طوطی یا آفتاب پرست نمی شود. خلاصه، کسی که اینجا زیست کرده باشد اگر اسم اش را هم نداند دست کم با مفهوم اش آشنا شده و برخورد کرده. مثلن من گارانتی می کنم که گربه ی شما اینجا بعد از شش ماه این داستان دستش بیاید با این که اسمش را نمی داند.

این قانون شهر یانته ناشی از نگاه متفاوتی به زیستن،‌ فردیت و روابط اجتماعی است و سوسیالیسم و برابری اجتماعی ای که در اسکاندیناوی هست تا بخشی ریشه در این فرهنگ دارد.

برای ما ایرانی های مهاجر و البته تقریبن برای مردم هر پنج قاره این قانون یانته قانون عجیبی است و این تعجب می تواند از این باشد که فراموش کرده ایم که مردم این خطه پیش از آغاز پروسه ی جهانی شدن برای هزاران سال در مسیر جداگانه ای تکامل پیدا کرده اند و حتا از بقیه ی اروپای شمالی جدا افتاده بوده اند. مثل تعارف برای ما ایرانی ها،‌ جراحی کردن و بیرون کشیدن یانته لوون از این جامعه – حتا اگر رضایت بدهند – بسیار دشوار است و نسل ها طول خواهد کشید.

در همه جای دنیا ممکن است برای شما پیش بیاید که مثلن در یک محیط کاری بخواهید طرح های بزرگی در اندازید و چوب لای چرخ تان بگذارند یا کارتان را جدی نگیرند یا به شما نگاه چپ بیاندازند. ولی چنین برخوردی معمولن به این خاطر است که برای دیگران احساس خطر ایجاد کرده اید یا رقابت کاری باعث این امر شده یا کسی ترسیده که ویژگی های خاص شما نانش را ببرد. ولی اینجا خبر چندانی از این رقابت ها نیست،‌ یا حداقل هنوز نیست و مهاجرانی که در این آب و خاک خلاقیت شان به دیوار می خورد یا مثلن همکاران شان از موفقیت نامعمول آنها در کار راضی نیستند معمولن قربانی همین قانون یانته شده اند و بی دلیل مسایل را شخصی می پندارند. قدری هم طول می کشد که دوزاری تان بیافتد که کسی با شما پدرکشتگی ندارد و تا وقتی که همرنگ اجتماع هستید و ماست خودتان را می خورید و کارتان را سمبل می کنید و سرسری انجام می دهید خطری تهدیدتان نمی کند.

این دو رژیم با هم فرق اساسی دارند و حتا اگر سمپتوم ها و نشانه های شان شبیه باشند، ریشه ی متفاوتی دارند. برای تشخیص این دو محیط می توان از یک تست ساده استفاده کرد: اگر همکار هم سطح شما از موفقیت کاری شما ناراحت شد این ناشی از رقابت است و شما می فهمید که جای کسی را تنگ کرده اید. ولی این که رییس شما از موفقیت کاری شما که بدون هیچ احساس خطری به نام او نوشته می شود ناراحت شد درک آن قدری عجیب است مگر یانته لوون را بشناسید. اگر همسایه از این که شما ماشین جدیدی خریده اید ناراحت شد خوب این ناشی از چشم و هم چشمی است و همه جا یافت می شود. اما اگر همسر شما – در یک رابطه ی نرمال و سالم – از ماشین خوب شما ناراحت شد،‌ تنها دلیلش می تواند همین یانته لوون باشد!

حالا این قانون شهر یانته چیست؟

اسم قانون شهر یانته از یک رمان می آید که در آن یک نویسنده ی دانمارکی-نروژی به نام آکسل ساندموس یک شهر خیالی به نام «یانته» را به تصویر کشیده است. شهر یانته نماینده ی شهرها و روستاهای کوچک اسکاندیناوی است که در آن همه یکدیگر را می شناسند و ده قانون در این شهر وجود دارد که به نوعی بازتاب رفتار گروهی جامعه و جبهه گیری جمعی آن علیه موفقیت فردی و تکروی افراد است:

۱. فکر نکن آدم خاصی هستی
۲. فکر نکن به خوبی ما هستی
۳. فکر نکن از ما باهوش تری
۴. خودت را قانع نکن که از ما بهتری
۵. فکر نکن بیشتر از ما می فهمی
۶. فکر نکن از ما آدم مهم تری هستی
۷. فکر نکن در هیچ چیزی خوب هستی
۸. حق نداری به ما بخندی
۹. فکر نکن برای کسی اهمیت داری
۱۰. فکر نکن می توانی به ما چیزی یاد بدهی

نروژی ها اعتماد عجیبی به دولت و سیستم و فرهنگ خود دارند و یکی از دلایل این که دموکراسی موفقی هم دارند همین است که هزار نیروی متضاد در جامعه ی شان نمی لولد که یکی رشته ی دیگری را پنبه کند. اصولن به صورت خیلی بدیهی به سیستم و قوانین بازی از خوب و بد پایبند هستند و این البته از نتایج خوب این اعتماد است. حالا یکی دیگر از نتایج این اعتماد هم این است که وجود یانته لوون رو به رسمیت نشناسند،‌ یا دوست نداشته باشند که راجع به آن حرف بزنند. اصولن در جامعه ای که تا این اندازه و با یک نسبت نود و نه درصدی به دستاوردهای خود افتخار می کند، انتقاد از خود نامعمول و غیر ضروری است و بدیهی است که حرف زدن از یانته لوون هم که نوعی اذعان به جنبه ای منفی است، عبث جلوه کند.

حتا ما ایرانی ها که در اوج نژاد پرستی و توهم خودبزرگ بینی فرهنگ و تاریخ خود هستیم باز هم به صورت شبانه روزی خود یا بخش هایی از جامعه ی خود را نقد می کنیم یا این که جامعه ی چند پاره ای داریم که از یکدیگر نقد می کنند و به نحوی پیکان نقد مان مثل جوالدوز توی گوشت خودمان هم فرو می رود و آن قدر چیز عجیبی نیست که به خودمان بخندیم یا جامعه ی خود را مسخره کنیم. اصولن این ماجرا برای بشر امروزی طبیعی است و من فکر می کنم بیشتر دنیا از توسعه یافته تا در حال توسعه همین طور باشد ولی اینجا چنین چیزی قدری نامعمول است.

گویا که اینجا کسی هم حرفی از این یانته لوون نزده تا همین سال ۱۹۳۴ که آقای آکسل این رمان را نوشته و به موجب آن جامعه به خودآگاهی محلی و مقطعی رسیده باشد. چه بسا اگر این فرهنگ تا این حد صلح آمیز نبود، طرف هم آخر و عاقبت خوشی نمی داشت چون همین رمان اش مصداق شکستن بیشتر آن ده قانون است و ممکن است که مکاشفاتش به هم قطارانش برخورده باشد، چون طرف در کتاب های بعدی اش حرف خود را پس گرفته که منظورم کشور یا شهر خاصی نیست و این مصداق قانون جهانی است.

به تجربه ی من هم تنها راهی که خود این مردم اذعان می کنند که این جامعه چنین قوانین نانوشته ای دارد این است که خود در موقعیت قربانی قرار بگیرند. یعنی امید و آرزو یا حتا توهم پیشرفت و موفقیت کسی را جامعه سرکوب کند و به طرف هم واقعن فشار بیاید. گو این که اگر هم آمد و این قانون یانته را به روی شمای خارجی آورد و پیش شما نالید این به معنای آن نیست که شما هم دل تان را باز کنید، چون آن مصداق این است که در دیزی باز است و من یک چیزی گفتم شما چرا مخالفت نمی کنی و به یادم نمی آوری که حق با جامعه است و نه با شخص من!

یک قیاسی هم هست، و حالا نه به آن شدت ولی در همان جهت، که وقتی حافظ اسد یا صدام انتخابات برگزار می کرد و صددرصد رای می آورد معنایش این نبود که بیایید به هر چیزی که دوست داشتید رای بدهید. معنای اش این بود که ما انتخابات داریم. اینجا هم اگر فرمی به شما دادند و از شما بازخورد خواستند که مثلن چه طور سیستم مان را بهتر کنیم همون جور که از اسمش پیدا است فرمالیته است و معنا و مفهوم آن این است که ما از این فرم ها داریم.

یعنی شما بنویسید که همه چی خوب است و همه راضی هستیم و اصلن چه اصراری هست که چیزی تغییر کند. همین طوری دور هم خوشحال باشیم و از این فرم ها درست کنیم. باور کنید شاید درستش هم همین باشد و آدمیزاد نباید حرص بزند برای تغییر و موفقیت. و گرنه از آن ور بام می افتیم و زمین آلوده می شود و شرکت ها سیاستمداران را می خرند و همه نابود می شویم. چه بسا توسعه ی پایدار اصلن همین طوری اش درست است. اصلن شما که این پست را می خوانی خودت فکر می کنی کی هستی؟ و اصلن روی چه حسابی فکر می کنی آدم خاصی هستی؟ یا کاری بلدی؟ یا اصلن چیزی سرت می شود؟ بنشین صبر کن اتوبوس راه بیافتد با هم برویم! والا با این [قا]نوناشون!


آوریل 04 2015

تعطیلات

دسته: شخصی،فرهنگadmin @ 2:32 ب.ظ

سه روزه که تعطیلم و باورش سخته برام. پریروز، پنج شنبه، اولین روز سال ۲۰۱۵ بود که سر کار نرفتم. نود روز اول امسال (میلادی) هر روز ۸ تا ۲۰ ساعت کار کردم. کار توی شرکت از صبح تا عصر ۵ روز در هفته، و کار توی کافه از عصر تا نصفه شب ۵ روز در هفته. یعنی ده شیفت کاری کامل در هفته. فکر کنم بیشتر شما دست کم یکی شو داشتین، ولی از کریسمس تا نوروز نه کریسمس داشتم نه نوروز.

می دونستم با تعهداتی که واسه خودم تراشیدم تا پوستم کنده نشده در نمی آم. ولی خودمو انداختم توی این ماراتون. در این نود روز که البته با قبلش توفیر زیادی نداره روزی سه چهار ساعت خوابیدم و یک یا دو وعده غذا خوردم (معمولن قبل از خواب). یعنی بیشتر از اون وقت نمی شد. به خودم گفتم حق نداری مریض بشی، یعنی اصلن چنین گزینه ای روی میز نخواهد بود.

کار اولم (دیتا ساینس) برنامه نویسیه و محاسبه و این یعنی یا کد زدن یا فک زدن توی جلسه. دست تنهام و کسی توی تیم درک دقیق کاری که می کنم رو نداره ولی کارم تمیز و دقیقه و ازش نمی دزدم. توی اسکاندیناوی ازت همچین توقعاتی ندارن ولی اون طوری که منِ جوگیر قضیه رو جدی گرفتم وقت شاشیدن هم پیدا نمی شه و باید نگه داری تا یادت بره. ای میل ها رو تو اتوبوس چک می کنم و تلفن های کاری رو سر توالت که سر و صداش کمتره. شرمنده ی خونواده ام شدم اون قدر تلفن هاشون رو جواب ندادم.

کار دوم ام هم با اجازه تون پیشخدمتی است. پختن و شستن و سرو کردن غذا و نظافت و احترام به مشتری هایی که همه مدلی توشون هست. از استاد دانشگاه و هنرمند تا نژادپرست و روانی. باید زیر پای کسی رو جارو بکشی که همه ی روز توی تخت خوابش قل خورده تا تو کرکره رو بکشی بالا و بیاد که ناراحتی هاش رو روت بالا بیاره. ولی اونی که سرش به تن اش می ارزه پاشو می ذاره تو حظ می بره از این چیز محشری که ساختم. هیچ کسی توی اسکاندیناوی این طوری کار نمی کنه. اصلن براشون عجیبه و من هم اگه بشه تظاهر به تنبلی می کنم که نفرستندم تیمارستان!

خلاصه این که در طول ساعات اداری بدنم استراحت می کنه و ذهنم کار می کنه و در طول ساعات شب مغزم رو تعطیل می کنم و بدنم می ذاره و بر می داره و سرویس می ده.

به هر حال با زندگی ام حال می کنم و توی یه چارچوبی انتخاب خودم بوده. شکایتی هم ندارم و می دونم همه ی دنیا پر از آدم هاییه که بیشتر از من جون می کنن و امکان پیشرفت ندارن. اینجا رو هم نمی تونن بخونن. با استانداردهای زندگی ام رنج کارگرها و طبقه ی محروم رو هم درک نمی کنم. بنده ی قوانین کار هم هستم و من رو کارآفرین بدونید یا نه، بیشتر کارگرم تا کارفرما.

می دونم خیلی از شما که این رو می خونین توی فشار اقتصادی یا کاری بودید یا هستید. یا اینکه در حین درس خوندن کار می کنید یا درس می دید. نیازی هم به جار زدن نمی بینید ولی حالا با این مقدمه یه سوال دارم. یعنی از بعضی از این بچه های چپول که صبح تا شب همه چیز رو به آرمان کیری رفع اسارت از قید بندگی نظام سرمایه شون پیوند می زنن: آقا من خودم اصلن بلا نسبت لفت لیبرال. شما که پناهندگی تو گرفتی داری پول سوسیال می گیری که انگشت تو بکنی تو دماغت. شما که قهرمان فیس بوکی و معلوم نیس چه بامبولی در آوردی که پات واشده به اروپا. شما که صبح تا شب لنگاتو هوا می کنی که خایه هات باد بخوره و بهترین تولید ماه گذشته ات یک عن دماغ سبز بوده، شما در کوره های آجرپزی کار می کنی که به من می گی بچه بورژوا؟ بابات در کوره ی آجر پزی کار کرده؟ شما توی زندگی ات چه تولیدی کردی؟ چه گلی سر کسی زدی؟ چاقال تو برو یاد گرفتی شلوارتو خودت بکشی بالا بیا به من بگو بچه بورژوا. ببخشید نامه ی سرگشاده شد. آنفرند. خلاص!

مرتبط: کافه چه خبر؟


دسامبر 03 2014

نشان شوالیه

دسته: شوخی،فرهنگ،موسیقیadmin @ 12:28 ب.ظ

الان که بحث اش داغه باید یادآوری کنم که نشان واقعی شوالیه فرانسوا دوهادوک متعلق به هیچ کس نیست جز کسی که در دوئل راکام سرخ پوست رو از پای در آورد.


سپتامبر 28 2014

دور هم باشی

دسته: فرهنگadmin @ 11:15 ق.ظ

کی اسم با هم زندگی کردن زوج های غیر مزدوج رو گذاشته «همباشی»؟ هم باشی یعنی مثل یکی دیگه باشی یا بشی. یعنی دو نفر یکی باشن یا مثل هم باشن. حداقل بگو «دورِ هم باشی».


دسامبر 27 2013

کافه چه خبر؟

دسته: شخصی،فرهنگadmin @ 4:56 ب.ظ

در هفته های گذشته چندین نامه و پیام فیس بوکی از آشنایان دور گرفته تا دوستان نزدیک دریافت کرده ام مبنی بر راه و روش راه اندازی یک کافه یا رستوران. نظر لطف دوستان است که از من کسب تجربه می کنند و یا دست کم نشانه همدلی و مایه ی دلگرمی است که دیگرانی نیز چنین طرح یا آرزویی در سر دارند؛ اگر چه، در گفتگو با این دوستان متوجه شده ام چیزی که مشترک است دست کم گرفتن و سهل انگاشتن چنین راهی است که حتا گاه به شکل زخم زبان و با قضاوت های سطحی همراه می شود. این را اینجا می نویسم چون این راهی است که اگر دوستان دشواری های واقعی آن را بدانند شاید هرگز دست به آن نزنند.

در مورد تجربه ی شخصی من: ببینید، بیش از دو سال طول کشید که محل مورد اجاره را به شکل فعلی (که هنوز هم کاملن با استانداردهای یک کافه ی حرفه ای نمی خواند) در بیاورم و مجوزهای مورد نیاز را برای کار قانونی در آنجا فراهم کنم. سه سال است که چند روز از هفته ام می رود پای این کار. هر زمان به نوعی. برای ماه ها، عصرگاه بعد از کار روزانه تا نیمه شب یا دستم در گچ و رنگ بود یا در حال دوندگی برای خرید و جور کردن لوازم و چه و چه. همین طور پیش از کار روزانه مشغول دوندگی و کاغذبازی و کارهای اداری. اگر چه هر از گاهی از کمک و یاری دوستان خوب بهره مند بودم ولی اکثر روزها و در بیشتر این راه تنها بودم. اعتراف می کنم بسیاری از کارها را می شد سریع تر و بهینه تر انجام داد ولی کسب همین تجربه ها بخش گریزناپذیری از دشواری همین راه بود. به هر حال فضایی که عکس هایش را هر از گاهی می بینید از آسمان توی سفره ی من نیافتاده و پاپانوئل هم شب سال نو برای کسی نمی آورد. یک نفر هست که برای آن جنگیده و چیزهای زیادی را فدا کرده.

بخشی از این دردسر ها البته ناشی از شرایط خاص اینجا است اما تجربه های دیگرانی هم که شاهد بوده ام کمابیش همین اندازه از ریسک و خطر و دردسر را به اشکال دیگری نشان می دهد. چند نفری از دوستانم تجربه ی راه اندازی یک کافه یا رستوران را بدون بودجه ی هنگفت اولیه داشته اند که تجربه ی آنها را همین جا جویا می شوم. فکر می کنم من تنها کسی نیستم که برای راه انداختن یک کافه ی هر چند کوچک ناچار شده به طور نیم بند نقش ده ها نفر را یک تنه به عهده بگیرد. یعنی باید هم حسابدار باشی هم نجار. هم مشاور تبلیغاتی هم مدیر هم طراح وب هم کاشی کار و لوله کش هم نقاش (ساختمان و بوم!). آشپز و مامور خرید و نظافتچی و پیشخدمت و دی جی و دیزاینر و دکوراتور و چه و چه بماند. طبع این کار قمار بزرگی است که اگر پول هنگفت نداشته باشی ناچاری به نوعی همه ی این نیازها را برطرف کنی.

در مورد تجربه ی شخصی من واقعیت این است که وقت و انرژی و سرمایه ای که روی این کار گذاشتم می توانست صرف خواندن کتاب هایی که دوست داشتم شود یا دیدن فیلم هایی که مدت هاست در لیست دیدنی هایم روی هم تل انبار می شوند. می شد صرف رفتن یادگیری یک رقص یا یک ساز خوب شود. این زمان و هزینه می شد صرف خیلی تفریحات و کارهای دیگر شود اما من این راه را انتخاب کردم و کوتاه نیامدم. به هر حال آرزوی قشنگی است شکل دادن به فضایی که در آن فرهنگ و هنر جاری است و هر روز یک رویداد جدید در آن شکل می گیرد. برای خیلی ها می تواند این یک رویا باشد یا بشود که عصرها از سر یک کار اول – پیشه ی خودت! – بیایی و خستگی ات را با یک رویداد جدید، موسیقی زنده یا شب شعر، یا با دور هم نشاندن جوان های خوش فکر و با بوی غذا های رنگین در کنی. اما جامه ی عمل پوشاندن به این رویا نمی گویم غیر ممکن است اما پدر در می آورد. آقا، خانم،‌ نکنید این کار را. اگر واقعن دیوانه ی این کار نیستید آغازش هم نکنید. خوابش را هم نبینید. همین.

در توضیح عکس: راستش نمی دانم چرا آخرش این طور شد که از آن همه وقتی که من در آن چاردیواری سپری کردم فقط غذاها و برنامه ها و خوشی هایش و به قولی یکی در و داف های بلوندش سر از فیس بوک در آوردند. الان رفتم و گشتم که ببینم از آن بخشی از عمرم که مثل مورچه ی پروین اعتصامی آن خرابه را به یک جای قابل تحمل تبدیل می کردم عکسی چیزی هست که بگذارم، دیدم که نیست. یعنی یا تنها بودم و نبوده کسی که لحظه را ثبت کند یا این کار دلیلی نداشته. اصلن چه طور می شود با دست های تا آرنج توی ملات عکس گرفت؟ این یکی را که اینجا می گذارم تنها چیزی بود که پیدا شد. بخشی از یک ضلع آشپزخانه است که قرار بود به یک پیمانکار نشان بدهم که قیمت اش آن قدر بالا بود که زحمت اش را باز خودم کشیدم. برای من کل دیوار با زیرسازی و رنگ و کاشی و برق کاری و جزییات اش یک هفته ی تمام طول کشید. شاید آدم حرفه ای در چند ساعت می توانست انجامش بدهد. ولی خوب نه پولش را داشتم نه حوصله ی صبر بیشتر را. پشیمان هم نیستم!divarcafe


مه 03 2013

راهب و روسپی

دسته: شوخی،فرهنگadmin @ 7:05 ب.ظ

راهبی در نزدیکی یک معبد زندگی می کرد و در خانه ی روبه رویش یک روسپی اقامت داشت. راهب هر شب هنگام راز و نیاز برای روسپی نیز دعا می کرد که خداوند از سر تقصیرات او بگذرد و او هم توبه کرده، دست از تن فروشی بردارد. در عین حال به ازای هر مردی که به خانه ی روسپی وارد می شد او یک ریگ بر ریگ های دیگر می گذاشت. روزی شاگرد راهب به نزد او آمد و از او خواست به وی اندرزی دهد و درسی بیاموزد. راهب از شاگرد پرسید این کوه سنگ را میبینی؟ شاگرد گفت آری. راهب از او پرسید آخرین باری که به کسی پاسخ نه دادی کی بود؟ شاگرد گفت دیروز کودکی به من پیشنهاد دوستی داد اما آن را رد کردم زیرا او را نمی شناختم و یا این که به جا نیاوردم. راهب گفت آن کودک به بیماری لاعلاجی مبتلا است و چند روز بیشتر زنده نیست. پیشنهاد دوستی ای که او برای تو فرستاد آخرین امید او در زندگی بود که آن را هم از او دریغ کردی. شاگرد پریشان شد و به خانه برگشت. در راه خانه دعا می کرد که ای کاش کودک هنوز زنده باشد و ای کاش او بتواند با وی دوستی کند. پس از بازگشت به خانه شاگرد متوجه شد که دوباره پیشنهاد دوستی ای از کودک دریافت کرده است و با خوشحالی کودک را در فیس بوک اکسپت کرد.

بر در میخانه ی عشق ای ملک تسبیح گوی / کاندر آن جا طینت آدم مخمر می‌کنند


مارس 21 2013

شب به خیر لولا

دسته: فرهنگadmin @ 5:12 ب.ظ

این خانم لولا(+)، بزرگ ترین دانشمند جهان، عزیز ترین دوست پروفسور حسابی وجود خارجی داره. ایشون که همسرش رو، عزیزترین چیزش رو، در جنگ با خمرهای سرخ از دست داده نه تنها نوبل فیزیک داره (با این که اسمش در فهرست برندگان نوبل به چشم نمی خوره) بلکه دُم هم داره. ایشون یک دلفین هم داره. خانم لورا در سرندی پیتی و کونا که هیچ وقت چشم مون به جمالش روشن نشد چون سینه اش پیدا بود. بعد از حمله ی مغول چون در کشور کشمیر (یا کاشمر) نمی تونستند لورا را تلفظ کنند به ایشون می گفتند خانم لولا (برای نمونه مهاجمین به لرهای کاشمر می گفتند لُل های کاشمر). خانم لولا بعد ها به اقتضای طبیعت و تحت تاثیر تعالیم فشرده ی پروفسور حسابی سینه شون رو پوشوندند و برای همیشه از گُل دادن صرف نظر کردند.


دسامبر 10 2012

و چنین هم شد

دسته: فرهنگadmin @ 2:41 ق.ظ

پروردگارا
مرا فهم ده
که به بقیه ثابت کنم من فهم دارم، بقیه ندارند، هی نصیحت کنم
بده چون در هر دو صورت این کار را می کنم

– دُکی شریعتی


« برگ پیشینبرگ پسین »