مارس 01 2017

این با من فقط …

دسته: رویا،شخصی،فرهنگadmin @ 1:19 ب.ظ

در دوران دبیرستانِ ما یک جوکی بود که گویا مردی ناکام از دنیا می رود و قبل از این که به جهنم بیاندازندش، اعضا و جوارح اش به سخن در می آیند و علیه او شهادت می دهند. چشم هایش دهان باز می کنند که این با ما به نامحرم نگاهِ هرزه کرد. دستش به حرف می آید که این دستِ بزن داشت و با ما همسرش را به باد کتک می گرفت. پایش به زبان در می آمد که این با من فلان کارِ بی ناموسی را کرد و مثلن به آن تیم نامحرم گُل زد. یا دماغ اش به فین فین می افتد که این با من – چه می دانم – فلان جای نامحرمی را بو کرده بود. خلاصه که یکی یکی به درگاه خدا شکایت می برند و صاحب خود را می فروشند تا این که آلتِ طرف به صدا در می آید که آقا همه ی اینها را رها کنید. این نادان یک عمرِِ آزگار با من فقط شاشید! [خنده ی حضار]. خدا هم که گویی می خواسته او را ببخشد،‌ از این که این بنده از آن نعمتِ الهی هیچ بهره ای نبرده بوده خشم می گیرد و او را می اندازد تهِ جهنم تا درس عبرتی شود.

حالا جزییاتش خاطرم نیست. این که تیمِ نامحرم اش قرمز بوده یا آبی و اگر پرسپولیس بوده این که گل زده و پرسپولیس سوراخ شده که امرِ‌خیری است و پس گناه‌اش کجاست. یا اینکه اگر همسری اختیار کرده بوده پس چه طور تجربه ی مقاربت نداشته. توقعاتِ مردم زیاد است. پس آدم به محرم اش گل بزند؟ یا به ناموسِ خودش تجاوز بکند؟؟

* *‌ *

به هر حال آن روزها باورِِ من به آن لطیفه در همان حد و اندازه های اعتقادِ به کتاب های دینی بود. ایران که هنوز اروپا نشده بود و بیشتر ما هم ناکام بودیم. خوب آدم نگران می‌شد که نکند روزی واقعن اعضا و جوارح ما هم – زبانم لال – به سخن در آیند و یکی هم آن وسط سوتی بدهد که این نادان با من فقط ادرار کرد. درست است که احتمالِ این که چنین جوکی درست از آب در بیاید ناچیز است ولی در راستای همان «دفعِ خطر احتمالی» که در مدرسه می‌خواندیم همین هم می توانست نگران کننده باشد.

باری البته من تا مدت ها بعد از آن هم غلط خاصی با عضو شریفه نکردم و فقط قضای حاجت بود. اما امروز خیلی بی ربط به یادِ این جوک افتادم. یعنی از خواب که بیدار می شدم نمی‌دانم از کجا به سرم زد که واقعن اگر انسان هیچ وقت دوزاری اش نمی افتاد که این آلت‌ها برای چه به او وصل اند و به چه دردهایی می‌خوردند چه وضعیت مسخره‌ای می‌داشتیم…

*‌ *‌ *‌

این سناریوی دور از ذهن را در نظر بگیرید که همه‌ی ما از طریق دیگری تولید مثل می‌کردیم. مثلن از راهِ لقاحِ مصنوعی، یا هاگ، یا قلمه زدن تکثیر می شدیم ولی این اندام های جنسی هم‌چنان به ما وصل می‌بود. با این فرض آیا این دریغ بزرگی نمی‌بود که این همه انسان به دنیا می‌آمدند و می‌رفتند و با این همه اختراع و اکتشاف و نو آوری حتا به عقل‌شان نمی‌نرسید که با فلان‌های‌شان کارهای دیگری هم می‌توانند انجام دهند؟ دریغ نبود اگر تنها دست به ادرار می‌زدند و از این جهان فانی رخت بر می‌بستند؟ به قولِ ابوریحان بیرونی استفاده از این معامله را بدانم و بمیرم بهتر است یا اینکه نادانسته از این دنیا بروم؟ حتا اگر این استفاده دیگر امتیاز تکاملی ای برای تنازع بقا هم نمی‌داشت.

چنین جامعه ای از آن شهرِِ احمق ها هم عجیب تر نمی‌بود؟ همان جایی توی کارتون پینوکیو که مردم‌اش آب و آرد می‌خوردند و جلوی آتش شکم های شان را ورز می‌دادند تا این مخلوط آن داخل تبدیل به نان بشود. و یا که گربه نره و روباه مکار پینوکیو را فریب داده بودند که این سکه ی طلا را بکار تا درخت اش سبز شود…

* * *

در همین افکار بودم که چه خوب که بیدار شدم و این کابوس هم گذشت و ما در شهرِ احمق‌ها زندگی نمی‌کنیم. که خوشبختانه طرزِ مصرفِ اعضای بدن‌مان را می‌دانیم. که شک و تردید به سراغ‌ام آمد که نکند من اشتباه می‌کنم. و ناگهان فهمیدم که این جوک تا حدود بسیار زیادی حقیقت دارد و حال و روزِ اکثریت قریب به اتفاق ما در این دور و زمانه را می گوید که با اعضای بدن‌مان و استفاده‌های اساسی‌ای که با آنها می‌شود کرد آشنا نیستیم و آموزش هم ندیده‌ایم. یعنی خدا آن روز را نیاورد که علیهِ‌مان شهادت بدهند چون باور کنید که تقریبن همه‌ی ما تا پایانِ عمرمان با آن عضوِ مقدس هیچ کاری نمی‌کنیم و دست نخورده توی قبر خاکش می‌کنیم.

و اگر فکر می‌کنید اغراق می‌کنم و قبل از این که نگران بشوید و به آنجای‌تان دست بزنید که سر جایش هست یا نه، بگویم که آن عضو شریفه، آن اندامی که با او حتا ساندویچ هم درست نمی‌کنیم، هات‌داگ که نه آن یکی، نام‌اش اندامِ مغز است!

*‌ * *

بیشترِ ما به دنیا می‌آییم و می رویم و همه‌ی آن کارهای معمولی روزمره را با مغزمان انجام می‌دهیم: به محرک‌ها واکنش نشان می‌دهیم. مثانه‌ی‌مان را کنترل می‌کنیم و با ایشان جیش می‌کنیم. بعضن فکر می‌کنیم و اندیشه می‌ورزیم. علم و دانش تولید می‌کنیم. یا یک نوشته‌ی وبلاگی را تمام نکرده قضاوت می‌کنیم…

همه‌ی این کارهای روزمره و بدیهی را با مغزمان انجام می‌دهیم، اما تقریبن همه‌ی ما اصلِ آن فعالیتی را که با این اندام می‌توانیم بکنیم فراموش کرده‌ایم. به طوری که بین این همه حالات و تنظیماتی که دارد – که به آنها altered states of conciousness هم گفته می‌شود – همه را بی‌خیال شده‌ایم و هر روز یا زده‌ایم کانالِ یک و یا فوقِ فوق‌اش کانالِ دو،‌ یعنی خلاقیت به خرج داده‌ایم و گاهی موقع دیدنِ رویا یا فرض کنید لحظه‌های اُرگاسم و خلسه‌ی چند لحظه‌ای زده‌ایم کانالِ دو. توی همین دو تا کانال برنامه‌ی کودک‌مان را تماشا کرده ایم و بعد از آن یک آخوندی آمده و رفته، بعد یک آخوندِ دیگر با عبای رنگ دیگر آمده و رفته. وسطش هم محض استراحت تبلیغ بانک ملی و آخرش هم مسواک و لالا. این‌ها همه یعنی بلا نسبت ما با مغزمان فقط شاشیده‌ایم.

حالا اگر من اینجا تبلیغ سطوح دیگر آگاهی را می‌کنم لزومن راجع به موادِ روان‌گردان حرف نمی‌زنم. این هست که دنبال ساقی‌ نگردید. ساقی شما یعنی جرأت و آزادیِ تخیلِ شما. اگر ساقی‌تان را در بنده کرده اید، آزادش بگذارید. حالا لازم نیست  مثلِ‌ من از بچگی آلبالو و گیلاس چیده باشید. ولی هر کس روش‌های خودش را دارد. خلاصه که روش‌اش را خودتان بهتر از هر کسی می‌دانید. اما هر کاری که می‌کنید این کانال‌های ماهواره‌ی مغزتان را تجربه کنید چون این عضو هزاران «ستینگ» دارد. به تعداد آدم‌ها راه هست برای رسیدنِ به خدا. بعضی رقص و سماع یا تکرار موسیقی و وردو دعا، برخی مدیتیشن و تمرین های تنفسی، بعضی نماز و آیین های دینی یا معنوی،‌ برخی مثل رسولانِ خدا بعد از تشنج و حملاتِ صرع دریافتِ وحی می کنند. بعضی قبل یا بعد از خواب، یا بعضی تصادفن از مرگِ‌ حتمی نجات پیدا می کنند و با مغزشان جاهایی می روند که آدمی که تجربه‌ی نزدیک به مرگ نداشته و بوسه نزده و برنگشته هرگز نمی رود. از هر راهی که می‌خواهید بروید ولی یک سری به آنجاها بزنید که به قول شیخ‌الشیوخ مک‌کنا مردنِ بدون این تجربه مرگِ در ناکامی است – ارجاع به همان جوکِ بالا.

* *‌ *

تجربه‌ی سطوحِ دیگر آگاهی و موقعیت های اسرارآمیزِ دیگری که مغز می‌تواند در آن قرار بگیرد،‌یک خوبی‌هایی دارد. اول این‌که دوزاری‌های گیر کرده‌ی آدم را جا می‌اندازد. چون گاهی وقتی که مغزِ‌ در حالت معمولی هوشیاریِ‌ روزانه نیست اتفاقات جالبی درش می‌افتد. مثلن دپارتمان های مختلف‌اش که معمولن با هم حرف نمی‌زنند شروع می‌کنند به نامه‌نگاری با یکدیگر و گاهی تلگراف و ای‌میل. شما با حجم بسیار زیادی از اطلاعات رو به رو می شوید و زاویه‌های نگاهِ غیر منتظره و غیر متعارفی به آنها نگاه می کنید که به شما راهِ حل‌های جدیدی را نشان می‌دهند یا برون‌رفت های کاملن دور از ذهن را برای خروج از بحران‌های زندگی (یا حتا «تله‌های ادراکی») پیشِ پای شما می‌گذارند. یعنی این امکان را می‌دهند که آدم الگوها و عادت‌های تکراری و عمل‌کردهای خودکارش را که در نقطه‌های کور مخفی شده‌اند پیدا کند و از آنها آگاه شود.

اگر تصمیم گرفتید برای تجربه ی سایکدلیک از موادِ شیمیایی استفاده کنید حتمن راجع به آنها مطالعه‌ی کافی بکنید و برای مهمانی و پارتی و خوش‌گذرانی هم از این چیزها وارد سیستمِ خودتان نکنید چون ارزش این تجربه ها بسیار بیشتر از محدود شدن به تفریح و چند ساعت خوش بودن و تصویر شنیدن و رنگ بو کردن است. بعضی از این تجربیات و حجمِ اطلاعاتی که درآن سطوحِ خاص دریافت می‌کنید ممکن است ماه‌ها و شاید چندین سال طول بکشد تا هضم شوند. در مورد من که این تجربه یا تصادفی و فیزیولوژیک بوده و یا سه چهار بار که با مقدمه و موخره و در محیط‌ِ بسیار سالم و با آدم های فهمیده بوده و به صورتِ گایدِد مدیتیشن بوده، جاهایی رفته‌ام و برگشته‌ام که بعضی‌هایش را تازه دارم حدس می‌زنم که این پس کجا بود و این چیزهایی که من دیدم اصلن چه بودند و چرا و چگونه این طوری کارگردانی شده‌بودند.

خلاصه که یک کارگردانِ زبده آن طرف منتظر است که چیزهای عجیبی را به شما نشان بدهد. حالا آن ذهنِ ناخودآگاه شما است یا موجودات فرازمینی که با ما ارتباط می گیرند یا ندای معنوی است که از عالم غیب می رسد را من کاری ندارم. اینها داستان های ساده سازی شده ای است که باورش به سلیقه ی افراد بر می‌گردد. اما هر چه که هست که به نظر من اگر آدم بدونِ چنین تجربیاتی از دنیا برود یعنی که با این مغزش – بلا نسبت – فقط شاشیده است.

*‌ *‌ *‌

خلاصه حواس‌تان باشد که اینجا را خوانده‌اید و دیگر نمی توانید حاشا کنید. من که در حدّ بضاعت خودم از بکارت در آمده‌ام و اگر خدایی ناکرده روز حسابی در کار باشد و از من پرسش شود که با این سیستم اعصابی که به تو وصل بود چه کارهایی کردی، نمی‌گویم که هیچی فقط درس گوش کردم و شب‌ها هم خوابِ رنگی دیدم و یادم رفت. حواس‌مان باشد آن روزی که بندگان مقربِ خدا را سوار بر بالِ فرشته به بهشت بی‌کران می‌برند، ما را با همه‌ی خصلت‌های خوب و کارهای نیکو و ارزنده‌ای که کرده اید داخلِ آتش قهر الهی نیاندازند و جلز و ولزمان مثل همبرگر در نیاید که آن روز مثل آن هم وطنِ شیرین زبانِ مان در آن جوک دیگر کاری از ما ساخته نخواهد بود.


دسامبر 08 2015

قرمز سه بعدی

دسته: رویاadmin @ 8:46 ب.ظ

خدمت شما عارض ام که یک حالتی از خواب هست (بین خواب و بیداری، قبل از بیدار شدن کامل) که آدم از طرفی اون قدر ناهشیاره که چیزهای بی معنی به نظرش خارق العاده و نبوغ آمیز می رسند و از طرف دیگر هم اون قدر آگاهه که می فهمه که این یک رویا است و خودآگاه روی پیشرفت روایت خواب کنترل داره.

حالا در همین حالت برزخی یک خواب گیکی جدید دیدم در مورد رنگ قرمز که تنها رنگی هست که بعد سوم داره و بقیه ی رنگ ها مسطح هستند. توضیح علمی اش هم این بود اون R در RGB عدد ساده نیست و مختلط هست و مولفه ی موهومی ای داره که هر چند کوچک اما عمق اش رو نشون می ده. به همین خاطر هست که رنگ قرمز و ترکیبات اون حاوی بعد سوم هست و کسانی که روی تکنولوژی صفحه ی نمایش سه بعدی کار می کنند مادامی که نتونند رنگ قرمز رو به طور کامل بازسازی کنند در کارشون موفق نخواهد بود. این تئوری که در نظریه ی ریسمان ها هم تایید شده در تکنولوژی کاملن نادیده گرفته شده و رسالت من هم در خواب این بود که به محض بیدار شدن این رو به کسانی که در این فن آوری مشغول به کار هستند یادآوری کنم.

حالا نتیجه این که اگر کسی از شما احیانن روی تکنولوژی صفحه ی نمایش سه بعدی از نوع سیاه و سفید کار می کنه بنده خواب دیدم که به طور قطع پروژه ی شما به فنا خواهد رفت. دلیل علمی اش رو هم اون بالا گفتم. حالا رنگی اش کن شاید فرجی شد.


نوامبر 28 2015

برنج گرم و سرد

دسته: رویا،شخصیadmin @ 2:00 ب.ظ

الان خواب دیدم یک تریلی گونی برنج رسیده دم در کافه و من نمی دونستم کی این ها رو سفارش داده. از طرفی طبق قوانینِ خواب این که چه کسی اشتباهی سفارش داده مشکل من نبود و اون برنج ها بدون پرداخت مال من بود. از طرف دیگه نمی دونستم با این همه برنج چی کار کنم و عذاب وجدان هم داشتم که بلاخره هر کسی که این ها رو سفارش داده یادش که نمی ره و می آد دنبال شون. من هم به اش می گم: «خوب چی کار کنم؟ پختیم، خوردیم». مرتب این جمله رو تمرین می کردم که هر کسی اومد سر وقت برنج ها به اش بگم. خلاصه با بهداد (که کریسمس یه سر می آد اینجا) برنج ها رو بار زدیم توی آشپزخونه. می خندیدیم و تکرار می کردیم «پختیم، خوردیم». برنج ها برچسب قرمز و آبی داشت و دو نوع بود که نباید قاطی می شد،‌ برای لوله کشی آب گرم و آب سرد. نپرسید تکنولوژی برنج ها چی بود چون هیچ چیزی نمی دونم فقط برنج اش لوله کشی سرد و گرم داشت، یا با آب سرد و گرم یک ارتباطی داشت. خلاصه برچسب آبی و قرمز هم برای خودش یک مکافاتی بود که اضافه شده بود به دیلمای تصمیم گیری در مورد مالکیت گونی ها. وضعیت دشواری بود با یک عالمه برنج گرم و سرد که مثل سنگر روی هم تل انبار شده بودند و من از خواب پریدم در حالی که به دنبال لوله کشی برنج سرد و گرم می گشتم. حتا یکی دو دقیقه ی اولِ گیجی فکر می کردم که عجب ایده ی نابی توی خواب به ذهنم رسید و چه ارزش های تجاری هنگفتی که این ایده نداره. الان هم که ایده رو لو دادم، اصلن از همه چیز گذشتم. ایده که هیچ، برنج ها هم مال خودتون. هر کسی که سفارش داده! ‫#‏زمستان‬ ‫#‏تاریکی‬ ‫#‏برف‬ ‫#‏رویا‬ ‫#‏برنج‬ ‫#‏گرم‬ ‫#‏سرد‬


ژوئن 28 2010

کابوس

دسته: رویا،سیاستadmin @ 3:07 ب.ظ

همین الان از خواب پریدم. خواب دیدم با سه تا برادر لاریجانی گلاویز شدم توی یک دفتری در تهران. به صادق گفتم من از تو برای قوه قضاییه ات متنفرم. بعد علی با خشم و عصبانتیت بی وصفی اومد گفت این دیگه کیه جرات کرده این طوری حرف بزنه؟ گفتم از تو هم برای صدا و سیمات متنفرم – مجلس یادم نبود! – و بعد سومی اومد یادم نبود برای چی ازش متنفرم ولی به اون هم دری وری گفتم. بعد سه تایی افتادند دنبالم و من فرار کردم توی کوچه. کوچه هه بیستم سعادت آباد تهران بود. من از اون ها تند تر می دویدم و به محض اینکه از دیدرس شون دور شدم فرار کردم توی یک پارکینگ و از راه پله هاش از داخل یک خونه سر در آوردم که شبیه زاغه های فقیر نشین بود. توش سی چهل نفر آدم نشسته بودند در یک سالن بزرگ و تاریک روی زمین دور یک سفره با نقش های سنتی تخته بازی می کردند. از اینکه مهمونی شون رو مختل کردم عذرخواهی کردم و وانمود کردم که دعوت بودم. شروع کردم مثلن دنبال یکی از دوست هام گشتم و یواش یواش خودم رو به پنجره نزدیک کردم. یک هو بسیجی ها در این ها رو شکستن و ریختن تو خونه. اهالی خونه هم باهاشون همدست شدند و همه افتادند به دنبال من. از پنجره پریدم بیرون در یک ارتفاع بلند و شانس آوردم که زیر پام یک پشت بودم دیگه بود. همین طور از سطوح مختلف پشت بوم ها می پریدم با سرعت و یکی دو جا مجبور شدم با صورت شیشه بشکنم. خطر اون قدر واقعی بودم که می تونستم حس کنم اگر گیر این ها بیافتم زنده زنده تکه پاره ام می کنند. در کل مثل بازی های ماشین رانی سرعتم از اون ها بیشتر بود و اگر به موانع بر نمی خوردم ازشون خیلی جلو می افتادم. در همین احوال و در یک پرش بلند بین دو پشت بوم متاسفانه بیدار شدم.

پ.ن. خیلی واقعی بود. عجب عرقی کردم.


ژوئن 26 2007

بختک

دسته: رویاadmin @ 5:28 ق.ظ

من زیاد خواب می بینم. رنگی هم می بینم با حضور کامل همه ی حواس پنج گانه (و گاه بالاتر). پر تعداد هم می بینم: هر روز صبح چهار پنج تایی شان یادم هست. رویا اصولن بخش عمده ای از زندگی من است که به اندازه ی بیداری اهمیت دارد.

از روزی که هزارتوی خواب را نوشته ام، رویاهایم بسیار عمیق تر شده اند. این البته لزومن ربطی به نوشتن من ندارد. دلیل اش می تواند اشعه ی کیهانی باشد یا فعل و انفعالات اخیر در سطح خورشید که این روزها خواب همه مان را بر آشفته. خواب های این روزهایم خیلی کابوس وار هستند. چیزی که اصلن دلیل اش را نمی فهمم. اوضاع زندگی بر وفق مراد است و من کابوس هایی می بینم که حتا کوچک ترین نشانه ای در آنها نیست که آگاه ام کند از ناآرامی ای که در جایی از ناخودآگاه ام به سر می برد. به واقع عجیب است. آخرین شان را همین یک ربع پیش دیدم:

یک بختک اساسی افتاده بود روی ام. چون اخیرن دوستی می گفت بختک ها همان جن ها هستند که می خواهند انرژی آدمیزاد را بخورند و ما باید از خودمان دورشان کنیم تا از روی مان بلند شوند. من به عکس، می خواستم بدانم دقیقن کیست و چه از جان من می خواهد. در نتیجه هِی با او گلاویز شدم و بیشتر فراخواندم اش. در همان شرایط سخت – و البته لذت بخش و عمیق – که نمی توانستم کوچک ترین حرکتی به ماهیچه های ام بدهم به این نتیجه رسیدم که اگر اراده کنم می توانم صورت اش را ببینم. حاصلِ این اراده به دست آوردن سرنخ هایی برای کشف هویت او بود: در یکی از عکس هایی که از دوران کودکی مادرم دارم و اخیرن اسکن کرده ام یکی از بچه هایی که سر کلاس نشسته آدمیزاد نیست و جن است. حالا این که کدام عکس و کدام چهره را دیگر نتوانستم کشف کنم؛ طرف بلند شد و رفت.

حالا با تو هستم بختک جان. بدجوری ما را توی کف گذاشتی. خلاصه اگر در دنیای جن ها به اینترنت دسترسی داری، فردا بیا. گو اینکه خیلی بدقلق و ترسناکی، می خواهم ببینم کی هستی. موهایت قرمز بودند. این را مطمئن ام.


ژوئن 19 2007

هزارتوی خواب

دسته: ادبی،رویاadmin @ 1:15 ب.ظ

هزارتوی هفدهم در آمد. این چندان که می دانید یک ماهنامه ی موضوعی اینترنتی است که شماره ی اخیرش به موضوعِ خواب اختصاص دارد. در این شماره به یاد دایی ام (ابولفضل جوانمردی) که اخیرن در هنگام عبور از خیابان در یک تصادف رانندگی در گذشت، سه داستان واره نوشته ام زیر یک عنوان، بخوانید:

فراتر از آن که در بیداری به چنگ آید

1. از عرض خیابانِ تاریک می گذرم. دو لکه ی نور، دو مشعل روشن از دور، به سویم می آیند. نورشان خیره ام می کند. پیشتر می آیند. تا تصادف نکرده ام کاری باید کرد، اما من که می دانم این یک رویا است. چرا ادامه اش ندهم وقتی گزندی به من نخواهد رسید؟ به هیجان اش که می ارزد. می خواهم تکان بخورم. خودم را کنار بکشم. اما نمی توانم. چیزی به برخورد نمانده. مویایل زنگ می زند: ساعتِ هشت و نیم.

خروس دیجیتالی بی محل! رویای پاره شد را که نمی توان بند زد. نیمخیز، چشم هایم را می مالم. خسته تر از آن ام که به هنگام به شرکت برسم. می روم دستشویی و باز می گردم. یکی روی تخت ام خوابیده. «-بلند شو.» تکان نمی خورد،‌ انگار که غش کرده باشد. می خواهم از پنجره پرتابش کنم به بیرون. نور شدیدی در پشتِ آن چشم هایم را می زند؛ بیشتر و بیشتر. می خواهم رو برگردانم، اما ماهیچه های گردن ام یاری نمی کنند. چشم هایم را باز می کنم. روی تخت دمر افتاده ام و آفتاب، راست افتاده توی صورت ام. دارد دیر می شود. امروز اصلن حوصله ی شرکت را ندارم. لعنتی! یادم افتاد؛ دایی ام مرده. پریشب بیرون از شهر، یک ماشین با سرعت به او زده و کارش را ساخته. این خبر را دیشب به ما دادند. خوابِ من ذاتن سنگین است، اما هرگاه که رویارویی با بیداری برایم دشوار بوده، سنگین تر شده است. این است که الان تا که می شود خوابیدن را ترجیح می دهم. اما مگر زنگ تلفنِ می گذارد؟‌

«- الو؟ عجب! پس ماجرای تصادف شایعه بوده؟ یا شاید من خوابش را دیده بودم. خوب؛ برای برگشت به زندگی کاری از دست من ساخته است؟ البته. ببین، اگر تو مرگ را انتخاب کنی انگار رفتی پشت دیوار وجود. خوب چه کاری است؟ بمان این ور دیوار پیشِ ما…» استدلال ام شاهکار بود. دایی ام کاملن قانع شده و به زندگی بر گشته. کاش یکی تلفن را بردارد. دست ام را دراز می کنم که موبایل را خفه کنم: ده دقیقه مانده به نُه.

باید زودتر بروم دستشویی. خالی شدن چه حالی دارد اگر روی کاشی های سرد بی خیالِ جفت کردن دمپایی ها شوی. اگر به موقع بیدار نشده بودم خودم را خیس می کردم. این نور لعنتی اینجا هم رهایم نمی کند. همیشه این ساعت از صبح آفتاب تندی از لابه لای پره های هواکش می تابد. تلفن زنگ می زند. از آژانس است. باید زودتر سوار شوم. چقدر خوب می شد اگر هر روز ترافیک همین قدر سبک بود. راننده گازش را می گیرد که ناگهان یک نفر می دود جلوی ماشین. به هیچ قیمتی نباید با او تصادف کنیم. مطمئن ام اگر این پیچ را درست رد کنم دایی زنده می ماند. چشم هایم را باز تر می کنم که بهتر ببینم.

خواب می دیدم. به خیر گذشت. تنبلی ام می آید که بروم دستشویی. شنیده بودم که ابن سینا این جور وقت ها حتا روی اسب خودش را راحت می کرده. پیاده هم نباید بشوی. فقط باید نگاه اش داری که تکان هایش آزارت ندهند. به خصوص آن اسب سفیدی که راننده ی شرکت سوارش شده. می گویم: «دایی! من نمی توانم از رودخانه عبور کنم.» با قدرت می گوید: «روی اسب آسیبی به تو نمی رسد.» تا کمر می زنیم به آب. من هنوز دلم شور می زند که جریانِ رودخانه او را ببرد. اما او آن طرف ایستاده و خندان با نگاهی عمیق، عمیق تر از آنی که بتوانی تصورش را کنی، از دوردست تماشایم می کند.

2.
«چی شده عزیزم؟». پسرکِ رنگ پریده ایستاده کنار پنجره و قدش نمی رسد که خیابان را از آنجا ببیند. زبان اش بند آمده. مادر دوباره روی تخت می خواباندش و نوازش اش می کند. پسر قرار ندارد. خودش را به خواب زده و انتظارِ سیاه شدن طرح نارنجی پشت پلک اش را می کشد. مادر بلاخره چراغ را خاموش می کند و تنهایش می گذارد. نور ماه روی کف و دیوار اتاق نقشِ صلیب واری بسته است. کودک چیزی مبهم را در آن جستجو می کند. انگار که مردی سایه نما پشت پنجره ایستاده باشد و تماشایش کند. فریادی می زند و از خواب می پرد.

خودش را در فضای فلزی بین دو کانال کولر می یابد. با خود می اندیشد: «سالها بود که کودکی ام را به خواب ندیده بودم». الآن او چندساعتی است که همین جا خفتنِ شهر را به انتظار نشسته، اما خودش به خواب رفته است. بلند می شود، خودش را می تکاند و نفسِ عمیقی می کشد. آهسته گام برمی دارد، انگار هیچ شتابی در کار نیست. آسمان صاف و ماه قرص است. می ایستد. سایه ی جان پناهِ لبه ی پشت بام افتاده روی کفش هایش. به مرز خمیده ی روشنی و تاریکی خیره می شود. بارها خودش را در این موقعیت یافته و هر بار از خواب پریده است؛ هرگز شجاعت اش را نداشته که بعد از سقوط را خواب ببیند. اما جان پناه، این بار برای اش معنایی فراتر از هر دیوارِ دیگری دارد؛ هر دیواری که تا کنون به زندگی اش دیده. خودش را بالا می کشد و می ایستد روی دیوارِ متفاوت. هوای بهاری را فرو می کشد و با چشم بسته قدم آخر را بر می دارد. ناگهان چیزی ته دلش فرو می ریزد. انگار که در یک گرداب تاریک غرق شده باشد. فکرش را هم نمی کرد که همه چیز به همین سادگی، با این جمله تمام خواهد شد: «رازی باشد با ستارگان ام». دیگر قابل تحمل نیست. باید بیدار شود. باید که بیدار شود…

چشم می گشاید. تکیه داده به تیر برق و گویا در همان حال خواب اش برده. شبگرد به خود تکانی می دهد، چوبدستی اش را از پشت دودستی می گیرد و قدم زنان به نگهبانی ادامه می دهد. پنجره های بلندترین ساختمانِ منطقه همه خاموش اند، به جز یکی که صدای موسیقی از آن به گوش می رسد. مردی از همان پنجره تا کمر خم شده و پایین را نگاه می کند. ساختمان کج و معوج می شود. باد شدیدی می زند توی صورت اش. سرش گیج می رود. موسیقی زمزمه می کند: «باز امشب در اوجِ آسمان ام». ناگهان از صدای یک فریاد از خواب می پرد.

چراغِ روشن مانده و درِ بسته ی اتاق نشان می دهد که فراموش کرده پیش از خواب موسیقی را ببندد. پنجره را باز می کند: یک نفر تکیه داده به تیرِ برق. پایین تر یک نفر، مثل یک سایه، نقش بر زمین شده. از ساختمان های روبرو یکی دو تا چراغ روشن می شود. زنی کودک اش را از کنارِ پنجره به داخل می کشد و چراغ دوباره خاموش می شود.

3.
آنچه در بیداری به زبان وصف می شود، در خواب هست؛ موجودیت دارد. حالا نگاه ام کن. نترس. من، کیمیای خواب زی، زیبا ترین زنی هستم که همه ی سرزمین های خواب وبیداری به خود دیده اند. از آن بخت برگشتگانی چون تو که در رویای شان مهمان بوده ام، چیزهای زیادی شنیده ام از سرزمین بیداران که می گویند زنان زیبایی دارد. من هرگز آنجا نبوده ام؛ نمی توانستم باشم چون از جنسِ خواب ام. فقط می دانم که زیباتر از همه ی آنان ام. مردانِ پرشماری از جنسِ تو آرزوی همخوابگی مرا داشته اند، اما آن را با خود به گور برده اند. همه شان را می گویم. مشکل اینجا است که چنین کاری از من بر نمی آید؛ اگر بخواهم با یکی از شما باشم باید به اقلیم بیداران بروم و بهای این کار، تو نمی دانی که از کف دادن جاودانگی ام است. ما اینجا در سرزمینِ رویاها هرگز نمی میریم. گرچه زندگی را هم به کیفیت بیداران نمی زییم. تنها یک محدودیتِ کوچک وجود دارد: عمر ما را بسته اند به رویاهای ساکنان سرزمین بیداری؛ مادام که شما خواب می بینید ما جایی برای زیستن داریم. درست مثل واژگانِ خفته در دل قاموس ها که منتظر می مانند تا ادا شوند. اشکالی هم ندارد. تنها عیب اش در این است که ما را به بازیگران صحنه ی تخیل شما تقلیل می دهد؛ ناچارمان می کند نقش هایی بزنیم که میزبان را وا دارد تا زمانِ بیشتری به تماشا بنشیند. کارِ جذابی نیست. من معمولن با میزبان ام سخن هم نمی گویم. حرف خاصی نداریم. اگر هم سخنی باشد از سرِ ناچاری است و حکمِ امرار معاشِ شما را دارد. مثل امشب که فعلن اینجا جا خوش کرده ام. دیگر این آوارگی از این خواب به آن خواب برای ام عادت شده. بگذریم. پیشتر که به خواب ات نیامده ام. نه؟ پس کنجکاوی بدانی چه شکلی ام. خوب، در واقع کسی صورتِ واقعی من را ندیده. حتا کسانی که به خواب شان آمده ام تصور درستی از خطوطِ چهره ی من ندارند. بوده که یک عمر دل به من باخته، بی آنکه به درستی بداند که لحن صدای ام چگونه است، یا آنکه بتواند از رفتارهای من، ‌از حالات ام چیزی بگوید: رفتاری درکار نبوده. فقط حضور بوده بی هیچ کیفیتی. راستش من اصلن چهره ندارم. فقط چند کلمه ام: «یک باشنده ی محض، فراتر از آن که در بیداری به چنگ آید». تو الآن، بگذار دقیق بگویم، دوازده دقیقه است که داری من را زیر لب تکرار می کنی. انگار این بار تقصیر از خودم بود؛ داری بیدار می شوی. می دانی که. بدرود.


فوریه 08 2007

هذیان

دسته: رویاadmin @ 3:27 ب.ظ

تو هم بنشین و هِی زندگی مورچه ها را بپا. آنها که نمی بینندت. آنها که نمی دانند نمودهای بیرونی شهرشان را دو تا چشم کنجکاو می پاید. تنها گاهی ردپایی از سهل انگاری های تو را درک می کنند و این شده منشاء خرافات در دنیای کوچک آنها. یک روز تو از دور چشمهایت می روی و آن موقع اگر شانس بیاوری یک شیشه ی الکل روی کمد یک پسر بچه جای تو را خواهد گرفت. دیگر اینکه کجا را بپایی بستگی دارد به اینکه او شیشه را در کدام جهت و کجای دکورش بگذارد. پلک که نداری تا چشم فرو ببندی از این تصویر یکنواخت یا این سوزش سرسام آور. تفریح ات می شود دَوَران کوچکی که چند روز یک بار می خوری موقعی که از قفسه کتاب بر می دارد و آرزوی ات می شود فرا رسیدن فصل خانه تکانی و جابجایی دکور و چشم انداز های جدید…


مه 10 2006

دسته: رویاadmin @ 10:28 ق.ظ

اين روزها، نزديک های صبح خواب دريا می بينم؛ آرام با صدای مرغ های دريايی که از پوستم جذب می شود.


فوریه 02 2006

نارا

دسته: رویاadmin @ 5:16 ق.ظ

عصر با موسيقي به خواب رفتم. از آن خواب رفتن ها كه گذارشان از بيداري به ناهشياري كيف بي وصفي مي دهد. خواب عجيبي ديدم: يكي از دوستان صميمي ام – نمي دانستم كيست و چهره اش در خوابم پديدار نبود – در مكاني مثل مجتمع تجاري گاندي – خيلي رويايي تر و دوست داشتني تر – كافه اي زده بود. اسم اين دوست مبهم را نارا مي گذارم. يادم هست كه شفاف بود و محو. او من و دوستان مشترك مان را دور هم جمع كرده بود. يك هفته مانده بود كه از ايران بروم؛ از همه براي هميشه خداحافظي كردم و خارج شدم. برف مي باريد. با ناباوري مازيار نيشابوري و بهرنگ درويشيان را ديدم (دو تا از دوستان قديمي كه يكي به گمانم همين جا هاست و  دومي الان در هلند فلسفه مي خواند). به آنها گفتم مي خواهم از اين هم بيشتر غافلگيرتان كنم و بردم شان بالا پيش نارا كه ظاهرا آنها را بهتر مي شناخت. توي كافه فهميدم كه پدر نارا نويسنده است و علي اشرف درويشيان (پدر واقعي بهرنگ) را از كانون نويسندگان مي شناسد. از آنها هم خدا حافظي كردم ولي ماجرا چندباري انگار كه تكرار شد.  توي برف دوستان ديگر را مي ديدم و مي بردم شان پيش نارا. نادر خرمي و امين خليلي ن‍ژاد و فرهاد خندان يادم هست با يك اكيپ از بچه هاي البرز. نارا همه را مي شناخت. آها! يكی ديگر هم بود. اميد زندي شريك نارا بود.

خواب شيرين ام تمام شد. نمي خواستم چشم باز كنم. دوست داشتم بقيه را ببينم. همه ي دوستان ام را. در همه ي دوران ها. چشم كه باز كردم تا مدتی تحت تأثير رويا بودم: سيري منطقي داشت. هيچ چيزي به هيچ چيز ديگر تبديل نمي شد. صحنه ها هم جا به جا نمي شدند. به جز يك صحنه كه نزديك بود از سوراخ كف كافه ي نارا به عمق طبقه ي پايين – جايي كه يك ديگ بزرك بود كه گويا آش مي پخت – سقوط كنم…

همه اش در اين فكر بودم كه نارا كيست؟ برايم جالب بود كه همه او را را مي شناسند؛ همه ي دوستاني كه در سنين مختلف و در جاهاي گوناگون با آنها آشنا شده بودم. نارا كدام يك از دوستان من بود كه آن قدر به هم نزديك بوديم كه حتا چهره اش هم در خواب برايم تجسم نداشت؟ چرا با او حرف نمي زدم؟ چرا همه را مي شناخت؟

برداشت من از این رویای نمادین چنين است:‌ نارا من بودم. نارا آن بخش از وجود من بود كه ريشه در اين خاك دارد و مي خواهد بماند. كسي كه در اينجا كسب و كار دارد، به دوستان اش وابسته است و آنها را دور هم گرد مي آورد. نارا گذشته ي من بود. ربع قرن تجربه ام در اين خاك.و آن كه توي برف مي رفت من بودم. آينده ي من. آن بخش از من كه مي خواهد هجرت كند، حتا در برف. در حالي كه دوستان اش در گرماي كوچك كافه ي نارا دور هم جمع اند و هر بار يك دوست را بهانه مي كند كه بماند. حس دلشوره ام در كافه ي نارا – وطن – را يادم هست. در يكي از نماها كه كافه اش سرخ و زرد رنگ شده بود – مثل مغازه هاي كنتاكي – و حفره ي سياه – شايد مشكلات وطن – من را تو مي كشيد. آنجا مي خواستم بزنم بيرون.

رويايم از تضاد من با خودم مي گفت. چيزي كه مدتي است درگيرش هستم. اينكه بمانم يا بروم. زودتر از آنكه برايم پيش بيايد همه ي ذهنم را اشغال كرده و دريغ هايي را همراه ام. اين است كه همه چيز را موقتي مي بينم. هر كسي را كه ديدار مي كنم يا در هر موقعيتي كه قرار مي گيرم مي شمارم كه اين آخرين بار است يا مثلا چند تا مانده به آخرين. حسابگري هايي از آن دست كه محتضران مرگ در خود تجربه مي كنند. وجود ام دو نيمه شده و يكي شان – آنكه دل در گرو گذشته دارد – نارا است.


آوریل 04 2005

سرویس

دسته: رویاadmin @ 10:38 ب.ظ

پسری به نام نیما (راوی) در یک کنفرانس علمی با موضوع حشراتی به نام سرويس شرکت می کند. کنفرانس به صورت تريبون آزاد برگزار می شود. نيما معتقد است که اين حشرات برای انسان مفيد هستند به او سرويس می دهند. در حالی که چند تن ديگر با او به مخالفت بر می خيزند که وجه تسميه ی اين حشرات در اين است که دهن انسان را سرويس می کنند. اختلافات ادامه دارد تا آنجا که …

پ.ن. خوابم بود! سبک مجله فیلم براتون تعریف کردم. بقيه اش رو هم چون به رئال بودن فيلم صدمه می زنه.


برگ پسین »