جولای 11 2004

خاطره

دسته: رویاadmin @ 11:13 ق.ظ

خواب اردوی ارومیه رو دیدم. فضا همون بود (بند ارومیه؛ یه جای سبز مث درکه ی خودمون). آدم ها عوض شده بودند (نمی شناختم شون). بوی قلیون میوه ای رو هم توی خواب حس می کردم. سرما رو هم کمابيش…


مارس 19 2004

سرزمین حباب های بنفش

دسته: رویاadmin @ 11:45 ب.ظ

ديشب كه خواهرم ديرهنگام با دست جلوي دهانش را گرفت تا در اثر سقوط از پلكان جيغ نزند به نظرم آمد كه جيغ هاي عمل نكرده، بايد مثل آدم هايي كه هنوز زاده نشده اند در جايي مانند عالم ذرات نگه داري شوند؛ آن هم نه مثال شان كه خود خود شان. عالمي فارغ از مكان و زمان به نمايندگي همه ي تاريخ جيغ. سرزميني از حباب هاي بنفش نرم كه اگر سوزن به هر كدام بزني صداي جيغ صاحبش را كه روزگاري زيست مي كرده يا خواهد كرد به گوش مي رسد. حباب هاي ته نشين شده همه جا را فرش كرده اند و تا چشم كار مي كند تا حد افق ادامه دارند. نرم روي هم مي لغزند. سكوت مطلق حاكم است ولي اگر صبر كني گاهي صداي جيغي  از جايي به گوش مي رسد. اگر نقاشي مي دانستم اين نماي سوررئال را به تصوير مي كشيدم. آسمان را هم چنان مي كشيدم كه تو انگاري نزديك غروب است.شفق قطبي ديده مي شود اما به رنگ كرم – قهوه اي. البته به هر حال تخيل سه بعدي اش را به نقاشي مسطح ترجيح مي دهم. حالا تصور كن كه در اين سرزمين بدوي. دو تكه پنبه محكم توي گوشها فرو كني و روي بادكنك ها بغلتي…


ژانویه 16 2004

در آستانه

دسته: رویاadmin @ 4:29 ب.ظ

سالها پيش خواب عجيبی ديدم:

يکی از دوستان نزديکم در آستانه ی در ايستاده بود و با لحن مضطربی به من می گفت: نيما! تو من رو آگاه کردی. تو به من فهموندی که ما پيش از تولد با بعد از مرگ مون تفاوتی نداريم. حالا من با اون بچه چی کار کنم؟ با خونسردی پاسخ دادم: خوب معلومه، سقطش کن!


« برگ پیشین