اکتبر 17 1996

نوع پرستی یا خودپرستی گروهی؟

دسته: فلسفهadmin @ 11:56 ق.ظ
از ميان‌ صدها هزار گونه‌ي‌ موجودات‌ زنده‌ يكي‌ و تنها يكي‌ از آنها توانسته‌ چنين‌ تغييرات‌ عظيمي‌ را در جهان‌ اطرافش‌ ايجاد كند. از اين‌ رو است‌ كه‌ مي‌گوييم‌ تمدن‌ ما تمدني‌ انساني‌ است‌ و خشت‌هاي‌ آن‌ را آدميان‌ بر روي‌ هم‌ چيده‌اند. قوانيني‌ كه‌ امروزه‌ به‌ طور محلي‌، كشوري‌ و يا جهاني‌ قرارداد مي‌شوند، همه‌ به‌ نوعي‌ حافظ‌ امنيت‌ و ضامن‌ پيشرفت‌ همين‌ تمدن‌ انساني‌ است‌. كشتن‌ يك‌ انسان‌ در برخي‌ از جاهاي‌ اين‌ كره‌ي‌ خاكي‌ قصاص‌ (اعدام‌) را در پي‌ دارد و در برخي‌ جاهاي‌ ديگر زندان‌ ابد يا درازمدت‌ را. اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ براي‌ از ميان‌ برداشتن‌ هيچ‌ جانوري‌ قوانين‌ جزايي‌ وجود ندارد، مگر مواردي‌ ويژه‌ كه‌ گونه‌اي‌ رو به‌ انقراض‌ باشد و براي‌ نگاهداري‌ آن‌ شكارچيانش‌ را جريمه‌ كنند. در مورد ديگر قوانين‌ نيز چنين‌ است‌. همه‌ انسان‌مدارند و دليل‌ اين‌ امر نه‌ آن‌ است‌ كه‌ براي‌ انسان‌ها وضع‌ شده‌اند، بلكه‌ آن‌ است‌ كه‌ توسط‌ انسان‌ها وضع‌ شده‌اند.
  امروز ما طبيعت‌ را از ميان‌ مي‌بريم‌ و در اقدامات‌ توسعه‌طلبانه‌ و بشردوستانه‌مان‌ گونه‌هاي‌ ديگر موجودات‌ زنده‌ را قتل‌ عام‌ مي‌كنيم‌ و اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ قلب‌ كوچك‌مان‌ نيز براي‌ جان‌ هم‌نوعان‌مان‌ مي‌تپد. اين‌ راهي‌ است‌ كه‌ مدت‌ها است‌ برگزيده‌ايم‌ و در آن‌ به‌ ياري‌ پيشرفت‌ علم‌ و تكنولوژي‌ به‌ سرعت‌ پيش‌ مي‌رويم‌ و حتا اگر هم‌ بخواهيم‌ نمي‌توانيم‌ در آن‌ بازنگري‌ كنيم‌. تنها كاري‌ كه‌ مي‌توانيم‌ بكنيم‌ اين‌ است‌ كه‌ دست‌ كم‌ با جنگ‌افروزي‌ها و غارت‌هاي‌مان‌ پيشرفت‌ نوع‌ انسان‌ را سد نشويم‌. امروز پيكر تمدن‌ افسارگسيخته‌ به‌ پيش‌ مي‌رود و دردناك‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ پيكر غول‌آسا را مغزي‌ كوچك‌ و جزم‌انديش‌ هدايت‌ مي‌كند؛ مغزي‌ كه‌ تنها چند اصل‌ بديهي‌ در ذهن‌ دارد و علم‌ و فلسفه‌ را نيز به‌ عنوان‌ بازو و وسيله‌ي‌ پيشرفت‌ و نه‌ به‌ عنوان‌ هدايت‌ كننده‌ و زمامدار امور در اختيار دارد.
  به‌ گمان‌ من‌ نيروي‌ محركه‌ي‌ اين‌ فرآيند عظيم‌ در اصول‌ بديهي‌ است‌ كه‌ تمدن‌ انساني‌ ما در ذهن‌مان‌ گنجانده‌ است‌. اين‌ اصول‌ در مخيله‌ي‌ تك‌ تك‌ ما چنان‌ تقدسي‌ يافته‌اند كه‌ نقض‌ آنها را بر ذهن‌ و زبان‌ كسي‌ نمي‌بينيم‌ و اگر ببينيم‌ نيز وي‌ را ديوانه‌ و مخل‌ پيشرفت‌ انساني‌ مي‌ناميم‌. اما اين‌ اصول‌ مقدس‌ چيستند؟
  در گذشته‌ كه‌ سيطره‌ي‌ مذاهب‌ بر تمدن‌ بيش‌ از امروز بوده‌ است‌ اصول‌ مقدسي‌ اين‌ نقش‌ را بر دوش‌ داشتند؛ طبيعت‌ براي‌ انسان‌ آفريده‌ شده‌ است‌. انسان‌ اشرف‌ مخلوقات‌ است‌. انسان‌ جانشين‌ خدا و نماينده‌ي‌ او بر روي‌ زمين‌ است‌. البته‌ آنها به‌ اين‌ نمايندگي‌ جنبه‌اي‌ روحاني‌ و قدسي‌ بخشيده‌ بودند و هدف‌ غايي‌ را نه‌ انسان‌ كه‌ خدا مي‌دانستند. پس‌ از رنسانس‌ با حذف‌ استيلاي‌ مذهب‌ بر تمدن‌، رفته‌ رفته‌ مكاتب‌ اين‌ مسؤوليت‌ را بر عهده‌ گرفتند. مكاتبي‌ كه‌ گاه‌ از سوي‌ فلاسفه‌ي‌ بزرگ‌ و در مبارزه‌ با جزميت‌ مذهبي‌ و خدامحوري‌ آن‌ به‌ ميدان‌ آمده‌ بودند و انسان‌محوري‌ را مطرح‌ كردند. آنان‌ مي‌گفتند كه‌ عبادت‌ خداوند يا رضاي‌ او هدف‌ نهايي‌ آفرينش‌ نيست‌ كه‌ انسان‌ است‌. انسان‌ خود خدا است‌ و نه‌ نماينده‌ي‌ او و خالق‌ خدا هم‌ خود او است‌. اين‌ نگاه‌ خودخواهانه‌ با پيشرفت‌ علم‌ و تكنولوژي‌ همراه‌ شد و افسار تمدن‌ انساني‌ را از هم‌ گسيخت‌. امروز ما اين‌ را از بديهيات‌ مي‌دانيم‌ كه‌ هر انساني‌ حق‌ زندگي‌ دارد، و يا اينكه‌ همه‌ي‌ انسان‌ها در هر جنس‌ و رنگ‌ و زبان‌ با هم‌ برابرند. اين‌ها جملات‌ زيبا و گوش‌نوازي‌ هستند و ترديدي‌ نيست‌ كه‌ اگر محقق‌ شوند، وضع‌ عالم‌ دست‌ كم‌ از اين‌ كه‌ هست‌ بهتر خواهد بود. ولي‌ اين‌ را نمي‌توان‌ انكار كرد كه‌ اين‌ احكام‌ نيز قراردادي‌ و وضعي‌ هستند و امروزه‌ براي‌ هدايت‌ تمدن‌ انساني‌ جانشين‌ همان‌ جزميات‌ مذهبي‌ گذشته‌ شده‌اند. اكنون‌ روي‌ سخن‌ آن‌ نيست‌ كه‌ اين‌ باورها را بايد به‌ كنار گذاشت‌، بلكه‌ هدف‌ آن‌ است‌ كه‌ تقدس‌ را از اين‌ احكام‌ قراردادي‌ اثبات‌ ناپذير بزدايد.
   ما اگر امروز جنازه‌ي‌ يك‌ انسان‌ را – در حالي‌ كه‌ او را اصلاً نمي‌شناخته‌ايم‌ – در كنار خيابان‌ ببينيم‌، به‌ شدت‌ متأثر خواهيم‌ شد، در حالي‌ كه‌ روزانه‌ ده‌ها حشره‌ را عمداً مي‌كشيم‌ و حتا اين‌ كار را نادرست‌ و از روي‌ ناچاري‌ نمي‌دانيم‌، بلكه‌ اقدامي‌ پسنديده‌ و انساني‌ مي‌پنداريم‌. حقيقت‌ اين‌ است‌ كه‌ هيچ‌ راه‌ فلسفي‌ وجود ندارد كه‌ ثابت‌ كند انسان‌ها از پشه‌ها حق‌ زندگي‌ بيشتري‌ دارند. اين‌ ما هستيم‌ كه‌ به‌ واسطه‌ي‌ انسان‌ بودن‌مان‌، مرگ‌ انسان‌ها را بهتر مي‌فهميم‌ و از وقوع‌ آن‌ بيشتر دچار افسوس‌ مي‌شويم‌. اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ همان‌ گونه‌ كه‌ يك‌ انسان‌ زندگي‌ مي‌كند و از آن‌ لذت‌ برده‌ و يا عذاب‌ مي‌كشد، يك‌ پشه‌ نيز زندگي‌ مي‌كند، هر چند كه‌ از نظر تكاملي‌ با ما متفاوت‌ و ابتدايي‌تر باشد. هيچ‌ راهي‌ براي‌ اثبات‌ اين‌ امر وجود ندارد كه‌ زندگي‌ حق‌ انسان‌ است‌ و حق‌ پشه‌ نيست‌. اينها همان‌ گزاره‌هاي‌ بديهي‌ هستند كه‌ تمدن‌ انساني‌ ما براي‌ ما رقم‌ زده‌اند و ما حاضر نيستيم‌ به‌ گونه‌اي‌ ديگر بيانديشيم‌.
  امروز، ما آدميان‌ اين‌ كره‌ي‌ خاكي‌ علي‌ رغم‌ همه‌ي‌ پيشرفت‌ها هنوز هم‌ با مشكلات‌ بسياري‌ روبه‌رو هستيم‌؛ جنگ‌ و از بين‌ رفتن‌ هم‌نوعان‌مان‌، فقر و گرسنگي‌ انسان‌ها، نقض‌ حقوِ بشر، محروميت‌ هم‌نوعان‌ از آزادي‌هاي‌ اجتماعي‌، نابرابري‌ اقتصادي‌ ميان‌ آدميان‌ و … بسياري‌ از اين‌ دشواري‌ها هستند. هدف‌ سياست‌ حاكم‌ بر تمدن‌ انساني‌ امروز هم‌ در خوشبينانه‌ترين‌ نگاه‌ رفع‌ همه‌ي‌ اين‌ مشكلات‌ انساني‌ است‌. جامعه‌ي‌ آرماني‌ امروز ما جامعه‌اي‌ است‌ كه‌ در آن‌ همه‌ي‌ انسان‌ها از آزادي‌ بيان‌ و انديشه‌ و مذهب‌ و نيز حداقلي‌ از امكانات‌ مالي‌ برخوردار باشند. پايمال‌ كردن‌ حقوِ بشر به‌ صفر برسد و نشاني‌ از جنگ‌ وجود نداشته‌ باشد. در آن‌ صورت‌ زلزله‌اي‌ كه‌ ناخواسته‌ جان‌ صدها انسان‌ را بگيرد، از بزرگ‌ترين‌ فجايع‌ ممكن‌ است‌، هر چند كه‌ پيشرفت‌ علم‌ مي‌تواند جلوي‌ آن‌ را هم‌ بگيرد. ذهن‌ دورانديش‌ترين‌ و خيرخواه‌ترين‌ آدم‌ها نيز از اين‌ فراتر نمي‌رود. براي‌ ما همين‌ بس‌ است‌ كه‌ هم‌نوعان‌مان‌ در آرامش‌ و رفاه‌ زندگي‌ كنند و ديگر هيچ‌. از اين‌ رو است‌ كه‌ امروزه‌ كسي‌ را نمي‌بينيم‌ كه‌ براي‌ نجات‌ جان‌ ميليون‌ها ميليون‌ پشه‌اي‌ كه‌ انسان‌ها را نيش‌ مي‌زنند و به‌ همين‌ دليل‌ در خطر مرگ‌ و نابودي‌ شخصي‌ قرار دارند چاره‌اي‌ بيانديشد، اما بسياري‌ را مي‌بينيم‌ كه‌ براي‌ برقراري‌ صلح‌ در يك‌ منطقه‌ تلاش‌ مي‌كنند و يا براي‌ ريشه‌كني‌ بيماري‌ كه‌ جان‌ هزاران‌ انسان‌ را به‌ خطر انداخته‌ است‌، دست‌ به‌ هر كاري‌ مي‌زنند. آنها بدون‌ ترديد از بهترين‌ها هستند چرا كه‌ هم‌نوع‌ دوستند. هم‌نوع‌ دوستي‌ يك‌ ارزش‌ است‌ و از ارزش‌هاي‌ نسبي‌ است‌ كه‌ تمدن‌ به‌ ما ديكته‌ كرده‌ است‌.
  به‌ راستي‌ آيا مي‌توان‌ دليل‌ عقلي‌ و قانع‌كننده‌اي‌ براي‌ اين‌ تبعيض‌ يافت‌؟ چرا هم‌نوعان‌ ما حق‌ زندگي‌ دارند، ولي‌ هم‌نوعان‌ يك‌ شتر از اين‌ حق‌ محروم‌اند؟ اشكال‌ از انحراف‌ خودپرستي‌ فردي‌ ما در قالب‌ يك‌ خودپرستي‌ گروهي‌ يا خود پرستي‌ نوعي‌ است‌. بيشتر ما علاوه‌ بر منافع‌ خودمان‌ منافع‌ گروهي‌ را نيز در نظر مي‌گيريم‌ كه‌ با ما در يك‌ ويژگي‌ بارز مشترك‌ هستند. ما انسان‌ هستيم‌ و از ديگر انسان‌ها دفاع‌ مي‌كنيم‌، حتا به‌ قيمت‌ استثمار گونه‌هاي‌ ديگر. ما كشوري‌ داريم‌، بديهي‌ است‌ كه‌ بيشتر به‌ پيشرفت‌ كشور و هم‌ميهنانمان‌ فكر كنيم‌ تا كشورهاي‌ ديگر و ساكنان‌ آن‌. بيشتر ما مذهبي‌ هم‌ داريم‌، از همين‌ رو است‌ كه‌ تعصبي‌ هم‌ روي‌ كساني‌ داشته‌ باشيم‌ كه‌ در هر كجاي‌ اين‌ دنيا در مذهب‌ با ما مشترك‌ هستند. كمابيش‌ چنين‌ هستند مسايلي‌ چون‌ جنسيت‌، نژاد، زبان‌ و خانواده‌. زماني‌ بود كه‌ سفيدپوستان‌ سياهان‌ را حيوان‌ مي‌شماردند و آنها را خريد و فروش‌ كرده‌ و به‌ بيگاري‌ مي‌كشانيدند. آنها دقيقاً كاري‌ را مي‌كنند كه‌ ما امروز مي‌كنيم‌، چرا كه‌ آنها هم‌ جهان‌ و كليه‌ي‌ حقوِ و امتيازات‌ آن‌ را متعلق‌ به‌ خود و ديگر سفيدپوستان‌ مي‌دانستند. ما امروزه‌ از آنها يك‌ گام‌ جلوتر هستيم‌، چرا كه‌ توانسته‌ايم‌ از حلقه‌ي‌ نژاد به‌ در آييم‌ و خود را در مرزي‌ گسترده‌تر گرفتار سازيم‌ و آن‌ گونه‌ي‌ انساني‌مان‌ است‌. همين‌ يك‌ گام‌ به‌ ما حق‌ مي‌دهد كه‌ ديوصفتي‌ و درنده‌خويي‌ نژادپرستان‌ را نكوهش‌ كنيم‌ و انسان‌گرايي‌ و گونه‌پرستي‌ خود را آرمان‌ يك‌ انسان‌ متمدن‌ بدانيم‌. اين‌ در واقع‌ خودپرستي‌ گروهي‌ است‌ و ريشه‌ در خودخواهي‌ فردي‌ دارد و هرچند كه‌ خودپرستي‌ نوعي‌ از خودپرستي‌ فردي‌ و خانوادگي‌ و نژادي‌ و ديني‌ منطقي‌تر به‌ نظر مي‌رسد، اما كمال‌ مطلوب‌ نمي‌باشد.
  ما موجودات‌ زنده‌ و متفكريم‌ و توانايي‌ شناخت‌ حقايق‌ جهان‌ خارج‌ را تا حدودي‌ كه‌ براي‌ خودمان‌ مقبول‌ است‌ دارا هستيم‌. عقل‌ حكم‌ مي‌كند كه‌ اين‌ حقايق‌ خارجي‌ مستقل‌ از ويژگي‌هاي‌ شخصي‌ چون‌ قد و قواره‌ و جنسيت‌ و نژاد و گونه‌ي‌ ما باشند. اگر ما بتوانيم‌ ديدگاه‌ فلسفي‌ خود را از بند ويژگي‌هاي‌ جسماني‌ تحميل‌ شده‌ به‌ خود رها كنيم‌ و مرز بين‌ انديشمند و ويژگي‌هاي‌ معمول‌اش‌ – كه‌ رابطه‌اي‌ هم‌ با انديشه‌ي‌ او ندارند – را بشناسيم‌، ديگر در هنگام‌ اعطاي‌ حقوِ قراردادي‌ به‌ موجودات‌ زنده‌، اعمال‌ تبعيض‌ بين‌ كساني‌ كه‌ با ما در ويژگي‌ آشكاري‌ مشترك‌ هستند و آنان‌ كه‌ نيستند را منطقي‌ و معقول‌ نمي‌دانيم‌. در واقع‌ راه‌ حل‌ پيشنهادي‌ ما براي‌ برقرار شدن‌ عدالت‌ (حذف‌ هر گونه‌ تبعيض‌ مگر به‌ حكم‌ عقل‌) بايد همه‌ي‌ موجودات‌ زنده‌ و درك‌كننده‌ را در هنگام‌ توزيع‌ حقوِ به‌ طور يكسان‌ در بر بگيرد و اگر ما نتوانيم‌ چنين‌ راه‌ حل‌ فراگيري‌ را ارائه‌ دهيم‌، اعمال‌ هر گونه‌ تبعيض‌ مثلاً بين‌ هم‌نوعان‌، هم‌نژادان‌، هم‌زبانان‌، هم‌مذهبان‌ و ديگران‌ عملي‌ غير عقلاني‌ و بدون‌ دليل‌ است‌، مگر يك‌ مورد و آن‌ تبعيض‌ بين‌ خود فرد ما با ديگران‌ است‌ از هر نوع‌ و نژاد و جنس‌. به‌ بيان‌ ديگر عقل‌ حكم‌ مي‌كند كه‌ اقدامات‌ ما يا خودخواهانه‌ باشند و منافع‌ فردي‌ ما را تأمين‌ كنند و يا ديگرخواهانه‌ بوده‌ و در مجموع‌ براي‌ كل‌ موجودات‌ درك‌كننده‌ كه‌ چون‌ ما از جهان‌ بهره‌ مي‌برند، سودمند باشد. هنگامي‌ كه‌ تمدن‌ انساني‌ ما تنها درصد بسيار ناچيزي‌ از موجودات‌ زنده‌ (آدميان‌) را حمايت‌ مي‌كند و به‌ زيان‌ ديگران‌ است‌، از خودگذشتگي‌ در راه‌ پيشرفت‌ آن‌ نيز ارزش‌ نخواهد بود، چرا كه‌ اين‌ ازخودگذشتگي‌ هم‌ منافع‌ فردي‌ ما را فدا مي‌كند و هم‌ به‌ زيان‌ اكثريت‌ قاطع‌ موجودات‌ دراك‌ است‌ و در اين‌ ميان‌ تنها منافع‌ يك‌ اقليت‌ تأمين‌ مي‌شود و دلخوشي‌ ما اين‌ است‌ كه‌ افراد اين‌ اقليت‌ در ويژگي‌هايي‌ با ما مشترك‌ هستند! بنابراين‌ به‌ نظر مي‌رسد در جايي‌ كه‌ ما نتوانيم‌ راه‌ حلي‌ پيشنهاد كنيم‌ كه‌ براي‌ همه‌ي‌ موجودات‌ زنده‌ حقوِ قائل‌ شود، ديگردوستي‌ و ديگرخواهي‌ ما نقض‌ شده‌ است‌ و معقول‌تر است‌ كه‌ همه‌ چيز را براي‌ شخص‌ خود بخواهيم‌ تا آنكه‌ منافع‌ خود را فداي‌ گروهي‌ اندك‌ كنيم‌ كه‌ از جهاتي‌ شبيه‌ ما هستند. جاي‌ مضحك‌ قضيه‌ اين‌ جا است‌ كه‌ ما نه‌ تنها منافع‌ خود را به‌ زيان‌ خود فداي‌ منافع‌ گروهي‌ اندك‌ مي‌كنيم‌، بلكه‌ معمولاً وجوه‌ مشتركي‌ را در نظر مي‌گيريم‌ كه‌ ظاهري‌ هستند و توسط‌ چشم‌ تشخيص‌ داده‌ مي‌شوند!
  نوشتاري‌ كه‌ از نظر گذرانديد، انتقادي‌ بود فلسفي‌ بر برخي‌ از اصول‌ جعلي‌ خودخواهانه‌ كه‌ در اذهان‌ تك‌ تك‌ ما وجود دارد. حقيقت‌ آن‌ است‌ كه‌ خود نگارنده‌ هرگاه‌ به‌ بيماري‌ سرماخوردگي‌ دچار شود، با مصرف‌ ده‌ها كپسول‌ آنتي‌بيوتيك‌ خودخواهانه‌ جان‌ ميليون‌ها باكتري‌ را كه‌ بي‌پناه‌ از هر جا در بدن‌ او به‌ زندگي‌ مشغول‌ بوده‌اند مي‌گيرد تا بهبود خود را اندكي‌ تسريع‌ كند. رفاه‌ هم‌نوعان‌، آزادي‌ انسان‌ها و هم‌نوع‌دوستي‌ همچون‌ شما براي‌ من‌ نيز دل‌مشغولي‌ است‌ و من‌ نيز چون‌ شما در طول‌ زندگي‌ام‌ در راه‌ آنها كوشش‌ خواهم‌ كرد. مرگ‌ و كشتار و بي‌عدالتي‌ از قوانين‌ طبيعت‌ و از لوازم‌ زندگي‌ انواع‌ است‌. اگر چنين‌ نبود و اگر راهي‌ مي‌يافتم‌ كه‌ بتوانم‌ سلامت‌ و زندگي‌ همه‌ي‌ موجودات‌ زنده‌ را از سطح‌ ميكروسكوپي‌ تا موجودات‌ غول‌پيكر تضمين‌ كنم‌، قطعاً در راه‌ آن‌ گام‌ بر مي‌داشتم‌، اما اين‌ معما به‌ نظر من‌ بدون‌ پاسخ‌ است‌. پس‌ بهتر آن‌ است‌ كه‌ من‌ نيز در راه‌ اعتلاي‌ تمدن‌ انساني‌ و اهداف‌ آن‌ بكوشم‌. از اين‌ پس‌ دليلي‌ ندارد كه‌ براي‌ مرگ‌ يك‌ انسان‌ اندوهگين‌ شوم‌ چرا كه‌ در آن‌ صورت‌ بايد تمام‌ زندگي‌ام‌ را وقف‌ گريستن‌ براي‌ همه‌ي‌ مورچه‌هايي‌ كنم‌ كه‌ ناخواسته‌ آنها را در زير پا له‌ كرده‌ام‌. نيز به‌ نوبه‌ي‌ خودم‌ كوشش‌ مي‌كنم‌ هيچ‌ حشره‌اي‌ را به‌ واسطه‌ي‌ آنكه‌ آرامش‌ شخصي‌ من‌ را مختل‌ كرده‌ است‌ از ميان‌ نبرم‌. در اين‌ صورت‌ شايد هزاران‌ موجودي‌ كه‌ تا پايان‌ عمر به‌ دست‌ من‌ كشته‌ خواهند شد را نجات‌ بخشم‌. مطمئن‌ باشيد كه‌ من‌ هم‌ مجنون‌ و مخل‌ تمدن‌ انساني‌ نخواهم‌ بود و من‌ نيز در راه‌ اعتلاي‌ تمدن‌ انساني‌مان‌ خواهم‌ كوشيد. فقط‌ يك‌ موضوع‌ را هرگز از ياد نخواهم‌ برد و آن‌ اين‌ كه‌ عدالت‌ اين‌ نبود.