اکتبر 28 1998

عرق‌خور

دسته: شعر،شوخیadmin @ 6:39 ب.ظ

ای ساقیا شرابم بده با چشمِ نیمه خوابت كنون/پاینده باد نام خوشت، افزون شود ثوابت كنون
از بس سگی زدم توی رگ، گردیده چهره‌ام همچو سگ/باید كه هجمه آرم به تَگ، بر بطریِ شرابت كنون
خوردم یكی پس از دیگری، نَک سر دهم بسی كُركُری/تا جاهلِ عرق خورتری با من كند رقابت، كنون
بی‌جان شده‌است دستان من، كم سو شده دو چشمان من/در دست توست درمانِ من، چندی بكن طبابت كنون
اكنون مرا گرفته است می، واندر دل است صفرا و قی/شاید كنون بیاید زِ پی، بر تو كند اصابت، كنون
این سو بلند بوی عرق، وآن سو بساط نرد و ورق/ما بی‌نیازِ از زرورق، مست شراب نابت كنون
كاش این بساط یابد دوام، واین مزه‌ها نگردد تمام/یا رب شنو زِ ما این پیام، ما را بكن اجابت كنون