ژوئن 21 1999

داد خواهیم این بیداد را

دسته: سیاستadmin @ 4:01 ب.ظ

آيا فريادهايي‌ را كه‌ از گلوگاه‌هاي‌ زخم‌خورده‌ي‌ ستمكشان‌ برخاست‌، شنيديد؟ آيا سنگيني‌ بغض‌ را در زير فشار لگدهاي‌ چكمه‌پوشان‌ انگاشتيد؟ آيا چهره‌ي‌ زشت‌ ستم‌ را ديگر بار نگريستيد؟

همگان‌ دريافتيم‌ كه‌ چگونه‌ گرگان‌ گوسپندنما باز كينه‌ي‌ ديرينه‌ي‌ خود را از آزادي‌ و آزادگي‌ به‌ نمايش‌ گذاردند. باورهاي‌ ناپاك‌ را در پس‌ اين‌ كينه‌ها شناختيم‌ و ديگر بار هواداران‌ آنها را به‌ چشم‌ خويش‌ ديديم‌. آنان‌ كه‌ از پي‌ هر كشتار از بوي‌ خون‌ شكار دريده‌ شده‌ي‌ خود نيرو مي‌گيرند و از نوشيدن‌ آن‌ عطش‌ خود را فرو مي‌نشانند. كدامين‌ كفتار را بوي‌ خون‌ اينگونه‌ مست‌ مي‌كند؟
نيك‌ مي‌دانند كه‌ از پاي‌ افكندن‌ دشمن‌ نيز به‌ هنگام‌ آسودن‌ رسم‌ ناجوانمردان‌ است‌ و خود سينه‌ي‌ بهترين‌ فرزندان‌ اين‌ سرزمين‌ را در خواب‌ چاك‌ مي‌دهند. كدامين‌ افعي‌ پرندگان‌ را در آشيانه‌ اين‌ چنين‌ پاره‌ پاره‌ مي‌كند؟ آنگاه‌ كه‌ گل‌ زندگي‌ طعمه‌هاي‌ خويش‌ را پرپر يابند، بي‌شرمانه‌ پيكرهاي‌ بي‌جانشان‌ را در مي‌ربايند و گرداگرد آنها به‌ دست‌افشاني‌ و پايكوبي‌ مي‌ايستند. كدام‌ لاشه‌خوار را بي‌شرمي‌ تا به‌ اين‌ اندازه‌ است‌؟ هم‌اينان‌ براي‌ فريفتن‌ شكار از دام‌ رسته‌، گستاخانه‌ به‌ هر دروغ‌ و دغل‌ دست‌ مي‌آويزند. كدامين‌ شغال‌ را ياراي‌ اين‌ همه‌ رياكاري‌ است‌؟ شب‌ تاريك‌ غارشان‌ را به‌ چنگ‌ و دندان‌ پاس‌ مي‌دارند، مبادا كورسويي‌ از روشني‌ چشم‌شان‌ را بيازارد. كدام‌ گروه‌ از خفاشان‌ شب‌ را اينگونه‌ به‌ سپيده‌ مي‌رساند؟ هم‌ايناند كه‌ به‌ هنگام‌ سرخوشي‌، آنچه‌ را در پيش‌ روي‌ ببينند، نابود مي‌كنند و آنچه‌ در زير پاي‌، لگدكوب‌. به‌ راستي‌ اين‌ كار از كدامين‌ شتر بهارمست‌ بر مي‌آيد؟ همشاگردي‌! هم‌رزم‌! بنيوش‌. آواي‌ شومي‌ كه‌ از هر كجا بر مي‌خيزد، قهقهه‌ي‌ سرمستي‌شان‌ است‌. بگذار تا سرخوش‌ باشند. بگذار تا بزه‌ كنند و مغرور از پيروزي‌ به‌ توانايي‌ خود ببالند. بگذار همچنان‌ روزها را به‌ مزدوري‌ سپري‌ كنند و شب‌ها را به‌ دژخيمي‌. كم‌ نبود آنچه‌ اينان‌ كردند. اينان‌ كه‌ آگاهان‌ و بيداران‌ را سربار چيرگي‌ نابرابرانه‌ي‌ خويش‌ يافته‌اند و تا نابودي‌ يا خاموشي‌ آنان‌ از پاي‌ نخواهند نشست‌. زهي‌ گمان‌ پوچ‌ كه‌ تيشه‌ به‌ ريشه‌ي‌ خود مي‌زنند. آتشي‌ را كه‌ بي‌پروا مي‌افروزند، روزي‌ دامان‌ گناه‌آلود خودشان‌ را خواهد سوخت‌.


ژوئن 13 1999

ناظران‌ متافيزيكي‌؛ تناقض‌هايي‌ براي‌ رفع‌ تناقض‌

دسته: فلسفهadmin @ 12:40 ب.ظ

مادي‌گرايان‌ ادعا مي‌كنند كه‌ همه‌ چيز بر اساس‌ سير مادي‌ جهان‌ توجيه‌ مي‌شود. اين‌ ادعا به‌ نظر من‌ عقلاني‌ترين‌ ادعايي‌ است‌ كه‌ در توجيه‌ رفتار جهان‌ مي‌تواند بيان‌ شود. از همين‌ رو بود كه‌ من‌ نيز پيش‌ از آنكه‌ بدانم‌ مادي‌گراياني‌ وجود دارند به‌ آنان‌ گرويدم‌. اما حفره‌هايي‌ وجود دارد كه‌ بايد توسط‌ آنان‌ پر شود. حفره‌هايي‌ كه‌ ايده‌آليسم‌ در پر كردن‌ آن‌ ناتوان‌ است‌ اما به‌ عنوان‌ نقدهايي‌ بر مادي‌گرايي‌ وجود دارد. در اين‌ نوشتار بر آنم‌ كه‌ اين‌ انتقادها را بيان‌ كنم‌.
منظره‌ي‌ آبي‌ دريا را در نظر آوريد. چه‌ اتفاقي‌ مي‌افتد كه‌ ما رنگ‌ آبي‌ را درك‌ مي‌كنيم‌. بسيار ساده‌ است‌. فوتون‌هايي‌ كه‌ با بسامدهاي‌ گوناگون‌ از خورشيد ساطح‌ مي‌شوند، پس‌ از گذر از جو زمين‌ جذب‌ مي‌شوند. تنها ذراتي‌ با بسامد حوالي‌ نور آبي‌ به‌ سطح‌ اين‌ كره‌ مي‌رسند. شما هم‌ به‌ عنوان‌ يك‌ ناظر بخشي‌ از اين‌ فوتون‌ها را پس‌ از بازتابانيده‌ شدن‌ توسط‌ دريا دريافت‌ مي‌كنيد. ذرات‌ ياد شده‌ پس‌ از اينكه‌ به‌ چشمان‌ شما مي‌رسند به‌ علت‌ بسامد خود تنها سلول‌هاي‌ مخروطي‌ ويژه‌ي‌ رنگ‌ آبي‌ را تحريك‌ مي‌كنند و چشم‌ نيز به‌ واسطه‌ي‌ اعصاب‌ پيغامي‌ براي‌ مغز مي‌فرستد كه‌ سلول‌هاي‌ رنگ‌ آبي‌ تحريك‌ شده‌اند. در اينجا است‌ كه‌ درك‌ يك‌ منظره‌ي‌ آبي‌ رنگ‌ به‌ شما دست‌ مي‌دهد. اگر از شما بپرسند دريا چه‌ رنگي‌ است‌ خواهيد گفت‌: آبي‌. احتمالاً شما رنگ‌ آبي‌ را با ديدن‌ دريا فرا نگرفته‌ايد. ممكن‌ است‌ در سنين‌ كودكي‌ براي‌ نخستين‌ بار مادرتان‌ شيئي‌ آبي‌ رنگ‌ را به‌ شما نشان‌ داده‌ است‌ و به‌ شما گفته‌ است‌ كه‌ رنگ‌ اين‌ آبي‌ است‌. از آن‌ پس‌ واژه‌ي‌ آبي‌ براي‌ شما با تحريك‌ برخي‌ از سلول‌هاي‌ گيرنده‌ي‌ چشم‌تان‌ متناظر شده‌ است‌. از اين‌ رو است‌ كه‌ شما دريا را آبي‌ مي‌دانيد. چون‌ همان‌ سلول‌هايي‌ تحريك‌ مي‌شوند كه‌ همواره‌ به‌ ازاي‌ رنگ‌ آبي‌ تحريك‌ مي‌شوند. خوشبختانه‌ اين‌ امر عموميت‌ دارد. دسته‌اي‌ از اجسام‌ هستند كه‌ براي‌ همه‌ي‌ آدميان‌ درك‌ رنگ‌ آبي‌ را به‌ وجود مي‌آورند و از همين‌ رو آبي‌رنگ‌ شمارده‌ مي‌شوند. به‌ نظر هيچ‌ ابهامي‌ وجود ندارد. پديده‌ي‌ درك‌ رنگ‌ آبي‌ بر اساس‌ رويدادهاي‌ مادي‌ تبيين‌ شده‌ است‌. اما آيا اين‌ تبيين‌ كامل‌ است‌؟ به‌ باور من‌ نه‌. يك‌ بخش‌ و تنها يك‌ بخش‌ آن‌ ناقص‌ است‌ و آن‌ اينكه‌ چرا ما رنگ‌ آبي‌ را «آبي‌» مي‌بينيم‌؟ به‌ نظر پرسش‌ كودكانه‌اي‌ مي‌آيد، چرا كه‌ آبي‌ چيزي‌ به‌ جز يك‌ واژه‌ نيست‌. اگر مادر شما براي‌ نخستين‌ بار همان‌ جسم‌ آبي‌ را زرد ناميده‌ بود و اگر همه‌ي‌ اجسامي‌ كه‌ از آن‌ پس‌ شما به‌ نام‌ آبي‌ شناخته‌ بوديد با نام‌ زرد به‌ شما معرفي‌ مي‌شدند، اكنون‌ هم‌ در پاسخ‌ پرسش‌ يادشده‌ مي‌گفتيد كه‌ دريا زرد است‌. در واقع‌ آبي‌ و زرد دو واژه‌ بيشتر نيستند. آنها همبستگي‌ ذاتي‌ با اجسام‌ آبي‌ ندارند. از اين‌ رو مي‌توان‌ تجسم‌ كرد جامعه‌اي‌ را كه‌ در آن‌ همه‌ي‌ اجسامي‌ را كه‌ ما آبي‌ مي‌شناسيم‌ زرد بنامند و برعكس‌.
اما اين‌ پرسش‌ كه‌ چرا آبي‌ را «آبي‌» مي‌بينيم‌ معنايي‌ فراتر از اينها دارد. دوباره‌ چشم‌انداز دريا را تجسم‌ كنيد. اين‌ بار دريا و آسمان‌ را در ذهن‌ خود به‌ رنگ‌ زرد رنگ‌آميزي‌ كنيد. در عوض‌ خورشيد را به‌ رنگ‌ آبي‌ تصور كنيد. به‌ بيان‌ بهتر فرض‌ كنيد همه‌ي‌ اشياء آبي‌رنگي‌ كه‌ تا كنون‌ ديده‌ايد به‌ رنگ‌ زرد در آيند و برعكس‌. اين‌ تصور هيچ‌ تغييري‌ در فرآيند مادي‌ درك‌ رنگ‌ها نمي‌دهد. مانند هميشه‌ فوتون‌ نور آبي‌ از اجسام‌ آبي‌ برمي‌خيزد، سلول‌هاي‌ آبي‌ را تحريك‌ مي‌كند و ارسال‌ پيام‌ درك‌ رنگ‌ آبي‌ را به‌ مغز موجب‌ مي‌شود. پس‌ ما بدون‌ ايجاد كوچك‌ترين‌ تغييري‌ در جهان‌ مادي‌ جهاني‌ را تصور كرديم‌ كه‌ در آن‌ آبي‌ و زرد جاي‌ خود را به‌ يكديگر داده‌اند. به‌ نظر مي‌رسد همانگونه‌ كه‌ واژگان‌ آبي‌ و زرد از سير مادي‌ درك‌ اين‌ دو رنگ‌ توسط‌ مغز مستقل‌ هستند و مي‌توانند جاي‌ خود را به‌ يكديگر بدهند، همانگونه‌ مفاهيم‌ غايي‌ آبي‌ و زرد هم‌ از اين‌ فرآيند مادي‌ مستقل‌ بوده‌ و مي‌توانند جاي‌ خود را با هم‌ عوض‌ كنند. اكنون‌ اين‌ پرسش‌ پيش‌ مي‌آيد اگر سير مادي‌ همه‌ چيز را مشخص‌ مي‌كند پس‌ چرا با دانستن‌ آن‌ نمي‌توان‌ درك‌ كرد كه‌ جهان‌ از ديد ناظر چگونه‌ ديده‌ مي‌شود؟ چرا نمي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ زرد و آبي‌ جابه‌جا شده‌اند يا نه‌؟ چه‌ عامل‌ ديگري‌ وجود دارد كه‌ او تعيين‌كننده‌اي‌ اين‌ جابه‌جايي‌ است‌؟ آيا بايد به‌ متافيزيك‌ روي‌ بياوريم‌؟
همه‌ي‌ پديده‌هاي‌ عالم‌ خارج‌ بر اساس‌ قوانين‌ پست‌ مادي‌ قابل‌ بيان‌ هستند. اما هنگامي‌ كه‌ بحث‌ ناظر مطرح‌ مي‌شود اوضاع‌ به‌ همان‌ سادگي‌ نيست‌. ما به‌ عنوان‌ ناظر جهان‌ را در سطحي‌ ديگر درك‌ مي‌كنيم‌. در سطحي‌ كه‌ بي‌واسطه‌ درك‌شدني‌ است‌ اما همانند گزاره‌هاي‌ فلسفي‌ قابل‌ بيان‌ نيست‌. شما ديگر نمي‌توانيد كيفيت‌ رنگ‌ زرد را در گزاره‌ها و نمادهاي‌تان‌ بيان‌ كنيد. تنها مي‌توانيد با يك‌ نماد به‌ مخاطب‌تان‌ حالي‌ كنيد كه‌ منظور چيزي‌ هم‌رنگ‌ خورشيد است‌. او هم‌ معناي‌ حرف‌ شما را مي‌فهمد. اما چه‌ ضمانتي‌ وجود دارد كه‌ او دقيقاً خورشيد را به‌ همان‌ رنگي‌ ببيند كه‌ شما ديده‌ايد؟ ممكن‌ است‌ او خورشيد را به‌ رنگ‌ آبي‌ ببيند. شما از بيرون‌ هرگز متوجه‌ اين‌ امر نخواهيد شد چرا كه‌ و همه‌ي‌ چيزهايي‌ را كه‌ شما زرد مي‌بينيد آبي‌ مي‌بيند و زرد مي‌نامد. اگر بخواهيم‌ به‌ زبان‌ شما سخن‌ بگوييم‌ بايد ادعا كنيم‌ كه‌ زرد براي‌ شما مفهوم‌ «زرد» است‌ و براي‌ او مفهوم‌ «آبي‌». ما نمي‌توانيم‌ ادراكات‌مان‌ را بيان‌ كنيم‌ مگر به‌ واسطه‌ي‌ نمادها. اين‌ نمادها مي‌توانند حس‌ موجود در ما را منتقل‌ كرده‌ و در مخاطب‌ بازتوليد كنند، اما هيچ‌ ضمانتي‌ وجود ندارد كه‌ به‌ همان‌ گونه‌ كه‌ اين‌ درك‌ دوباره‌ در ديگري‌ هم‌ به‌ همان‌ كيفيتي‌ كه‌ در ما صورت‌ گرفته‌ بود انجام‌ پذيرد.
مشكل‌ همان‌ مشكل‌ قديمي‌ است‌. بستگي‌ دارد كه‌ از خارج‌ نگاه‌ كنيم‌ يا داخل‌. همه‌ چيز از بيرون‌ مادي‌ و طبيعي‌ است‌ چرا كه‌ بيننده‌اي‌ در كار نيست‌. ماده‌ حتا مي‌تواند ناظران‌ را نيز بكاود و توضيح‌ دهد كه‌ چگونه‌ يك‌ انسان‌ ادراك‌ مي‌كند. اما از درون‌ كيفيات‌ درك‌ رنگ‌ و بويي‌ ديگرگونه‌ دارند. رنگ‌ و بويي‌ كه‌ بر اساس‌ قوانين‌ مادي‌ پيشين‌ قابل‌ استنتاج‌ و بيان‌ نيستند. در همين‌ جا است‌ كه‌ گفتيم‌ ماهيت‌ رنگ‌ها را مي‌توان‌ تغيير داد بي‌ آنكه‌ هيچ‌ چيزي‌ در جهان‌ خارج‌ – از خورشيد گرفته‌ تا مغز ما – تغييري‌ كند.
در اينجا مي‌توان‌ مدلي‌ ارائه‌ كرد: موجود زنده‌ قوه‌ي‌ دراكه‌اي‌ دارد كه‌ نقش‌ روح‌ را براي‌ وي‌ بازي‌ مي‌كند. اين‌ قوه‌ي‌ دراكه‌ است‌ كه‌ پيام‌هاي‌ نمادين‌ را از مغز دريافت‌ كرده‌ و آنها را به‌ شكل‌ درك‌ كنوني‌ ما در مي‌آورد. مناظر را رنگ‌ مي‌كند. طول‌ها را مي‌كشد. احجام‌ را باد مي‌كند. لذت‌ و عذاب‌ را پديد مي‌آورد. همين‌ قوه‌ي‌ دراكه‌ است‌ كه‌ وجود آن‌ شما را از يك‌ ماشين‌ جدا مي‌كند و سبب‌ مي‌شود كه‌ كشتن‌ شما يك‌ جنايت‌ باشد و نه‌ يك‌ رويداد معمولي‌ مادي‌. هيچ‌ دليلي‌ براي‌ اين‌ فرض‌ بي‌منطق‌ متافيزيكي‌ وجود ندارد مگر احساس‌ درك‌ بي‌واسطه‌اي‌ كه‌ توسط‌ «من‌» از جهان‌ مي‌شود. موضوع‌ اين‌ نيست‌ كه‌ اين‌ درك‌ از مشتي‌ سيگنال‌ مغزي‌ فراتر است‌. موضوع‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ درك‌ به‌ ازاي‌ سيگنال‌هاي‌ مغزي‌ ثابت‌ يگانه‌ نيست‌. در اين‌ نوشتار من‌ با روش‌ مادي‌گرايانه‌ي‌ درون‌ از جهتي‌ حركت‌ كردم‌ كه‌ همواره‌ ايده‌آليست‌ها مي‌كنند و آن‌ عبور از درون‌ به‌ بيرون‌ است‌. اين‌ روش‌ با روش‌ مادي‌ منافات‌ دارد، اما چيزي‌ كه‌ مهم‌تر است‌ آن‌ است‌ كه‌ من‌ نمي‌توانم‌ به‌ عنوان‌ يك‌ حقيقت‌ وجود درون‌ را ناديده‌ بگيرم‌.
اكنون‌ مي‌توان‌ مدلي‌ بر اين‌ اساس‌ ارائه‌ داد كه‌ در جهان‌ تنها دو چيز وجود دارد: ماده‌ و ناظر. ماده‌ جوهري‌ است‌ تابع‌ قوانين‌ طبيعي‌ و ناظر چيزي‌ است‌ كه‌ صفاتي‌ از آن‌ جوهر را درك‌ مي‌كند. ما آدميان‌ و همه‌ي‌ موجودات‌ زنده‌ كه‌ توان‌ درك‌ جهان‌ را دارند داراي‌ يك‌ ناظر هستيم‌. ناظر شايد چيزي‌ باشد مانند روح‌ اما چون‌ آن‌ در پرده‌اي‌ از ابهام‌ فراطبيعي‌ پوشانده‌ نشده‌ است‌. تفاوتي‌ كه‌ ناظر با ماده‌ دارد آن‌ است‌ كه‌ چون‌ ماده‌ تغييرپذير، تجزيه‌پذير و تركيب‌پذير نيست‌. اگر به‌ تحويل‌پذيري‌ همه‌ي‌ عادات‌ و ارزش‌هاي‌ انساني‌ بر قوانين‌ پست‌ مادي‌ باور داشته‌ باشم‌ – كه‌ دارم‌ – باز هم‌ نمي‌توانم‌ حقايقي‌ چون‌ لذت‌، عذاب‌، رنگ‌ و تلخي‌ را در سطحي‌ كه‌ من‌ درك‌ مي‌كنم‌ در سير مادي‌ پيدا كنم‌. من‌ مي‌توانم‌ با اتكا به‌ علوم‌ توجيه‌ كنم‌ كه‌ چه‌ اتفاقي‌ مي‌افتد كه‌ مغز من‌ پيام‌ درك‌ رنگ‌ آبي‌ را دريافت‌ مي‌كند، اما هرگز نمي‌توانم‌ بفهمم‌ كه‌ چرا اين‌ فلان‌ رنگ‌ به‌ صورت‌ قرمز بوده‌ و آبي‌ نبوده‌ است‌. براي‌ توجيه‌ چنين‌ چيزي‌ نياز به‌ وجود يك‌ ناظر است‌. ناظري‌ كه‌ مفاهيم‌ براي‌ او در سطحي‌ به‌ جز ماده‌ درك‌ مي‌شوند. ناظر هم‌ چون‌ ماده‌ مجبور است‌. در واقع‌ يك‌ ماشين‌ درك‌ متافيزيكي‌ است‌. اما در اينجا يك‌ مشكل‌ وجود دارد. ما به‌ وجود اين‌ ناظر – دست‌ كم‌ براي‌ خودمان‌ – باور داريم‌ چرا كه‌ مستقيم‌ترين‌ چيزي‌ است‌ كه‌ ما درك‌ مي‌كنيم‌ و اگر قرار باشد تنها به‌ يك‌ چيز ايمان‌ داشته‌ باشيم‌ آن‌ وجود خودمان‌ است‌ – يعني‌ وجود همين‌ ناظر بر فراز حواس‌ چندگانه‌مان‌؛ وجود ناظري‌ كه‌ سيگنال‌هاي‌ مغزي‌ را به‌ مفاهيمي‌ ديگرگونه‌ تبديل‌ مي‌كند. مفاهيمي‌ كه‌ من‌ نمي‌توانم‌ از آنها سخن‌ بگويم‌ و شما نمي‌توانيد بفهميد مگر آنكه‌ از ناظر من‌ – ناظري‌ كه‌ مال‌ من‌ است‌ – به‌ دنيا نگاه‌ كنيد. البته‌ من‌ فرض‌ را بر آن‌ گذاشته‌ام‌ كه‌ شما هم‌ يكي‌ از اين‌ ناظرها داريد. پس‌ فكر مي‌كنم‌ كه‌ حرف‌ مرا بفهميد. اما در اين‌ ميان‌ يك‌ تناقض‌ هم‌ وجود دارد. ما مي‌دانيم‌ كه‌ همه‌ي‌ سير بيروني‌ جهان‌ ما – سيري‌ كه‌ صرف‌ نظر از ادراك‌ ما وجود دارد – بر اساس‌ قوانين‌ مادي‌ توجيه‌ مي‌شود. در اين‌ صورت‌ وجود اين‌ ناظران‌ در جهان‌ در كجاي‌ اين‌ سير مادي‌ قرار دارد؟ پاسخ‌ اين‌ است‌: در هيچ‌ كجا. ناظران‌ از جهان‌ مادي‌ تأثير مي‌پذيرند ولي‌ نمي‌توانند بر آن‌ اثري‌ بگذارند چرا كه‌ اگر جهان‌ مادي‌ از اين‌ ماشين‌هاي‌ متافيزيكي‌ اثر بپذيرند ديگر سير مادي‌ حتا از بيرون‌ قادر به‌ تبيين‌ پديده‌ها نخواهد بود و اين‌ با فرض‌ ما ناسازگار است‌. پس‌ بايد بگوييم‌ كه‌ يك‌ ناظر تنها از جهان‌ مي‌خواند ولي‌ هرگز بر آن‌ نمي‌نويسد. ممكن‌ است‌ دانش‌ بشر پس‌ از پيشرفت‌ بتواند با سنتز همه‌ي‌ مواد آلي‌ تشكيل‌دهنده‌ي‌ آنها يك‌ انسان‌ – مانند من‌ بي‌ هيچ‌ كم‌ و كاست‌ – را بسازد. انساني‌ كه‌ در شرايط‌ مشابه‌ دقيقاً واكنش‌هاي‌ مرا انجام‌ مي‌دهد ولي‌ او به‌ راستي‌ فراتر از سيگنال‌هايي‌ كه‌ در مغزش‌ جريان‌ دارد درك‌ نمي‌كند. من‌ و او از بيرون‌ مانند هم‌ هستيم‌ اما از درون‌ متفاوت‌. درون‌ من‌ موجودي‌ است‌ كه‌ در سطحي‌ غير قابل‌ توضيح‌ پديده‌ها را ادراك‌ مي‌كند و او درون‌ ندارد. تنها عكس‌العمل‌ نشان‌ مي‌دهد. من‌ و او هر دو مجبوريم‌ و مادي‌، با اين‌ تفاوت‌ كه‌ كشتن‌ من‌ يك‌ جنايت‌ است‌ و قتل‌ او به‌ مثابه‌ي‌ خرابي‌ يك‌ ماشين‌. اين‌ حقيقتي‌ است‌ كه‌ وجود سلسله‌ مراتب‌ مادي‌ هر چند پيچيده‌ نمي‌تواند پديده‌ي‌ درك‌ را توجيه‌ كند. چه‌ اتفاقي‌ مي‌افتد كه‌ ما جهان‌ را – به‌ اين‌ شكل‌ كه‌ به‌ كلام‌ نمي‌آيد – درك‌ مي‌كنيم‌. چرا به‌ شكل‌ ديگري‌ درك‌ نمي‌كنيم‌. اشكال‌ ديگري‌ كه‌ موجودند و از ديدگاه‌ علم‌ و عقل‌ با قوانين‌ مادي‌ تبيين‌كننده‌ي‌ فرآيند ديدن‌ هم‌ تناقضي‌ ندارند.
اما اين‌ بينش‌ هم‌ به‌ مشكل‌ بر مي‌خورد. يك‌ تناقض‌ عقلاني‌ بزرگ‌ در پيش‌ روي‌ ما است‌. اگر ناظر تنها از درون‌ قابل‌ بيان‌ است‌ و خارج‌ از آن‌ اثري‌ در سير مادي‌ نمي‌گذارد، پس‌ اين‌ مقاله‌ كه‌ يك‌ رويداد در جهان‌ مادي‌ است‌ از كجا آمده‌ است‌؟ اين‌ كه‌ من‌ از وجود ناظر سخن‌ مي‌گويم‌ به‌ منزله‌ي‌ تأثير پذيرفتن‌ جهان‌ از آن‌ نيست‌؟ البته‌ مي‌توان‌ ادعا كرد كه‌ صرف‌ نظر از آنكه‌ اين‌ ناظران‌ متافيزيكي‌ موجود باشند يا خير، سير مادي‌ جهان‌ به‌ آن‌ سو پيش‌ مي‌رود كه‌ فلان‌ روز مقاله‌اي‌ درباره‌ي‌ اين‌ ناظر توسط‌ من‌ نگاشته‌ شود. اما اين‌ ادعا به‌ آن‌ معنا است‌ كه‌ اين‌ مقاله‌ مي‌تواند توهم‌ باشد چرا كه‌ مسير عقلاني‌ را طي‌ نكرده‌است‌ – به‌ همان‌ دليلي‌ كه‌ گفتيم‌ ناظر بر جهان‌ اثر نمي‌گذارد. اگر چنين‌ باشد چه‌ دليلي‌ وجود دارد كه‌ ما از حرف‌هاي‌ يك‌ انسان‌ مبني‌ بر آنكه‌ او چنين‌ ناظري‌ را دارا است‌ به‌ وجود چنين‌ چيزي‌ در او پي‌ ببريم‌؟ بر اساس‌ اين‌ بينش‌، انساني‌ كه‌ حقيقتاً درك‌ مي‌كند، انساني‌ كه‌ يك‌ ديدگاه‌ دارد، انساني‌ كه‌ فراتر از پيام‌هاي‌ مغزي‌ از جهان‌ لذت‌ و عذاب‌ درك‌ مي‌كند و انساني‌ كه‌ كشتن‌ او جنايت‌ است‌ عكس‌العملي‌ همانند با همزاد ماشيني‌ خود دارد. همزادي‌ كه‌ دقيقاً همان‌ سير مادي‌ را طي‌ مي‌كند ولي‌ كشتن‌ او به‌ منزله‌ي‌ محروم‌ كردن‌ واقعي‌ يك‌ درك‌كننده‌ از لذت‌ و عذاب‌ نيست‌. بنابراين‌ اگر يكي‌ از آنها مقاله‌اي‌ مبني‌ بر اين‌ بنويسد كه‌ بي‌واسطه‌ وجود سطحي‌ از ادراك‌ را در درون‌ خويش‌ باور دارد كه‌ تنها با وجود ناظري‌ از اين‌ دست‌ كه‌ گفتيم‌ توجيه‌ مي‌شود، ديگري‌ هم‌ خواهد نوشت‌. يعني‌ همزاد ماشيني‌ من‌ هم‌ در حالي‌ كه‌ ناظري‌ ندارد به‌ وجود ناظري‌ در خود باور دارد. حتا در اثبات‌ وجود آن‌ مقاله‌ مي‌نويسد. باور او در اين‌ مورد نادرست‌ است‌، پس‌ چه‌ ضمانتي‌ است‌ كه‌ باور من‌ هم‌ در اين‌ مورد ضامن‌ حقيقت‌ باشد؟
چنانكه‌ ديديد باور اينكه‌ همه‌ چيز بر اساس‌ ماده‌ توجيه‌ مي‌شود با ماهيت‌ درك‌ بي‌واسطه‌ي‌ فيلسوف‌ متناقض‌ است‌ و لزوم‌ وجود يك‌ ناظر متافيزيكي‌ را آشكار مي‌كند. حال‌ اگر به‌ اين‌ ناظر – با پيش‌ فرض‌ اين‌ كه‌ جوهر هر چيزي‌ كه‌ درك‌ شود ماده‌ است‌ – ايمان‌ بياوريم‌ بايد بپذيريم‌ كه‌ آن‌ تنها جوهر مادي‌ را فيلتر كرده‌ و دركي‌ ديگرگونه‌ به‌ دست‌ مي‌دهد و توانايي‌ تأثير گذاردن‌ بر ماده‌ را ندارد. از طرفي‌ ديگر پذيرش‌ همين‌ موضوع‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ فلسفه‌ – به‌ عنوان‌ يك‌ رويداد مادي‌ بيروني‌ – نمي‌تواند از پديده‌اي‌ چون‌ ناظر متافيزيكي‌ تأثير پذيرفته‌ و گزاره‌اي‌ درباره‌ي‌ آن‌ بگويد و اگر هم‌ بگويد قابل‌ اعتماد نيست‌. اگر هم‌ بر تأثيرگذاري‌ اين‌ ناظران‌ بر جهان‌ حكم‌ كنيم‌ سير مادي‌ را مخدوش‌ كرده‌ايم‌. ديگربار اگر بخواهيم‌ جهان‌ را با در نظر گرفتن‌ اين‌ ناظران‌ – به‌ عنوان‌ جزيي‌ مادي‌ – تبيين‌ كنيم‌ باز مسأله‌ي‌ درك‌ و تناقض‌ اوليه‌ي‌ آبي‌ و زرد پيش‌ مي‌آيد.
گويي‌ همه‌ي‌ راه‌ها به‌ تناقض‌ ختم‌ مي‌شوند. انگار به‌ راستي‌ سطوحي‌ از حقيقت‌ وجود دارند كه‌ قابل‌ بيان‌ نبوده‌ و تقليل‌ آنها در حد نماد هم‌ نمي‌تواند ضامن‌ بازتوليد درستي‌ از آنها در شخص‌ ديگر بشود. اين‌ مفاهيم‌ شامل‌ رنگ‌هايي‌ است‌ كه‌ شما مي‌بينيد و صداهايي‌ كه‌ مي‌شنويد و همه‌ي‌ لذت‌ها و عذاب‌ها را به‌ معناي‌ ناب‌ و خالص‌شان‌ شامل‌ مي‌شود. باري‌، مي‌توان‌ از همه‌ي‌ اين‌ تناقض‌ها اجتناب‌ كرد و همچنان‌ يك‌ مادي‌گراي‌ مؤدب‌ بي‌دردسر باقي‌ ماند. همه‌ي‌ اينها وابسته‌ به‌ اين‌ است‌ كه‌ منظره‌اي‌ كه‌ ما درك‌ مي‌كنيم‌ – بي‌ هيچ‌ كم‌ و كاست‌ و با همه‌ي‌ احساس‌هايش‌ – آن‌ قدر حقيقت‌ دارد كه‌ از فلسفه‌ چند و چونش‌ را جويا شويم‌ يا نه‌؟