نوامبر 17 1999

مهلت

دسته: شعرadmin @ 10:22 ب.ظ

چشم‌ را بر هم‌ نه‌
سايه‌ها را بشمار
روي‌ اين‌ پرده‌ي‌ تاريك‌ سياه‌
كه‌ تو را بسته‌ نگاه‌

•••

چشم‌ را بر هم‌ نه‌، مي‌بيني‌؟
سايه‌ي‌ ديو سيه‌ منظره‌ي‌ داس‌ به‌ دست‌؛
آنكه‌ جان‌ مي‌گيرد،
از هر آن‌ كس‌ كه‌ در اين‌ دام‌ نشست‌

•••

تو نداني‌ ز كجا مي‌آيد؛
بستر دخترك‌ تبداري‌،
كه‌ دمي‌ پيش‌ از او جان‌ بستاند.
دردناك‌ است‌. آري‌!

•••

و نپرسي‌ به‌ كجا خواهد رفت‌؛
كلبه‌ي‌ پير نحيف‌ ميرا
و پس از آن به‌ شكاري‌ ديگر؛
دخمه اي سرد و نمور
كه‌ نشان‌ رفته‌ در آن‌،
تيشه‌اي‌ قلبي‌ را.

•••

بيك‌ او كرده‌ درنگ‌.
لحظاتي‌ است‌ كه‌ او استاده‌ است‌؛
گوييا او را كار،
اين‌ حوالي‌ به‌ كسي‌ افتاده‌ است‌.

•••

ولي‌ اينجا انگار،
نيست‌ شخصي‌ جز تو.
آري‌، او آمده‌ تا جان‌ بستاند از تو!

•••

مي‌گريزي‌ از مرگ‌؟
به‌ كجا؟ بيهوده‌ است‌!
شيوه‌ي‌ مرگ‌ هماره‌ به‌ همين‌ سان‌ بوده‌ است‌،
گر چه‌ اين‌ را همگان‌ مي‌گويند:
«آه! حالا زود است. »

•••

لحظاتي‌ ديگر،
خواهدت‌ رفت‌ از اين‌ پيكر، جان‌.
زندگي‌ مي‌رود آن‌گه‌ ز ميان‌.
و تو مدفون‌ به‌ دل‌ خاك‌ سياه‌،
تا ابد چشم‌ به‌ راه‌،
بهر يك‌ آن‌ از آن‌.

•••

اينك‌ آرام‌، آرام‌،
ديدگان‌ را وا كن‌.
پلك‌ها را بردار.
فرصتي‌ هست‌ فرا رويت‌ اگر دريابي‌،
پس‌ غنيمت‌ بشمار.
مزه‌ كن‌ طعم‌ خوش‌ بودن‌ را ديگر بار.

•••

چشم‌ را بر هم‌ نه‌.
پس‌ چه‌ شد ديو سياه‌؟!
سايه‌اي‌ بود كه‌ رفت‌ از پس‌ ديوار نگاه‌؟
يا بلايي‌ در راه‌؟
يا كه‌ كابوسي‌ در عالم‌ خواب‌؟
بگذر از او، بشتاب‌؛
چشم‌ها را واكن‌.
لحظه‌ها را درياب‌!


نوامبر 14 1999

موطن

دسته: شعرadmin @ 7:24 ب.ظ

موطن آدمي را بر هيچ نقشه اي نشاني نيست، موطن آدمي تنها در قلب کساني است که دوست اش مي دارند. – مارگوت بيگل

 موطنم‌ در قلبت‌
 امن‌ و پابرجا بود
 گرم‌ بود و دلچسب‌
 بهترين‌ جاي‌ جهان‌ آنجا بود

•••

موطنم‌ در دل‌ تو
 همه‌اش‌ ايمان‌ بود
 شك‌ در او راه‌ نداشت‌
 همه‌ باور بود، اطمينان‌ بود

•••

موطنم‌ روزي‌ بود
 ايمن‌ از رنج‌ و گزند
 آتشي‌ گر كه‌ بر آن‌ مي‌افتاد
 آتش‌ عشقي‌ بود
 كه‌ بدان‌ مي‌بخشيد
 گرمي‌ خود را چند

•••

موطن‌ من‌ اكنون‌
 دور، اندر پس‌ صد فرسنگ‌ است‌
 آي‌، يادش‌ خوش‌ باد
 دل‌ من‌ سخت‌ برايش‌ تنگ‌ است‌

•••

موطنم‌ را خواهم‌
 خرم‌ آنگونه‌ بود
 نه‌ كويري‌ كه‌ در آن‌ پاسخ‌ عشق‌
 طعنه‌ و تحقير است‌
 وآسمانش‌ از شك‌
 تيره‌ و دلگير است‌
 خواهمش‌ هم‌ امروز
 زآنكه‌ فردا دير است‌

•••

موطنم‌ گم‌ شده‌ است‌
 پي‌ آن‌ مي‌گردم‌
 به‌ منش‌ باز سپار
 بهر او آتش‌ عشق‌ آوردم‌