هنگامي كه اين نوشتار را ميخواني، آدمي در هزارهي سوم تاريخ پس از ميلاد به سر ميبرد؛ و اين هنگامي تو را به انديشه وا ميدارد كه بداني اين سطور در هزارهي دوم نگاشته شدند.
پر بيراه نيست اگر بگويم نگارندهي اين متن از اعماق قرون با تو سخن ميگويد. از هزارهاي ديگر؛ از هزارهي دوم ميلادي، از هزارهي بالندگي و شكوفايي تمدنهاي انساني؛ از هزارهي جنگهاي خونين صليبي؛ هزارهي سلطهي دهشتناك كليسا؛ هزارهي نوزايي؛ هزارهي استثمار مشرقزمين به دست وارثانش؛ هزارهي انقلاب صنعتي؛ هزارهي نژادپرستي؛ هزارهي انقلاب كبير فرانسه؛ هزارهي مدرنيته؛ هزارهي ويراني زيستكره؛ هزارهي انقلابهاي الكترونيك و ژنتيك؛ و هزار سال غم و شادي و نيك بختي و تيرهروزي.
در هزارهاي كه من در آن زيستم، جنگهاي فراوان روي داد. جنگهايي كه چند تن آتش آنها را افروختند، اما زبانههايش آدميان بسياري را در كام كشيد؛ زن و مرد و كودك و پير. آيا هزارهي تو نيز در اين آتشها ميسوزد؟
در هزارهي من انسانهاي بيشماري در زير شكنجه و آزار جان سپردند، بسياري نيز در فقر و گرسنگي و بيپناهي جان باختند و هماينان مادام كه زنده بودند بارها مرگ را آرزو كردند. در هزارهي تو آدميان چگونه به آرزوهاي خود ميرسند؟
در هزارهي من خوشبختي كالايي بيش بود. توانگران آن را به انحصار در ميآوردند، احتكار ميكردند و گاه به دور ميريختند. آيا در هزارهي تو نيز خوشبختي كالا است؟ آيا ميداني چيست؟
مردمان هزارهي من هميشه و همه جا خطاي آفرينش بودند؛ زاده شدند و زيستند و مردند و اكنون گويي هرگز نبودهاند. از اينان بسيار اندك بودند آنان كه در مسير رود شنا نكردند و آب نيز آنها را نبرد. آنان كه جستند، يافتند و آفريدند. آيا آفرينش در هزارهي تو هم بر خطا است؟
هزارهي من پليدترين تجارت را به خود ويژه كرد؛ تجارتي كه پليدي آن، زشتيق همانندهايش در هزارگان پيشين را از يادها زدود. و اين زماني بود كه استعمارگان مغرب زمين دهها ميليون سياه آفريقا را به بهاي آهن و پوشاك خريدند و رؤساي قبايل قارهي سياه، نادان از توليد اين كالاها، به پيشواز اين تجارت پرسود رفتند. آيا در هزارهي تو نيز آدمي را به كالا ميفروشند؟
نخستين بمب اتم را متخصصان هزارهي من ساختند، مبادا اين افتخار به شما برسد. هر چند كه اين اختراع شوم در هزارهي من تنها دو بار آزموده شد و صدها هزار تن را نابود كرد، اما آثار زيانبار و بيماريهاي كشندهاي كه بر جاي گذاشت نسل به نسل قلبها را شكافت تا راه خويش را به هزارهي تو بگشايد. اين ميراثي است از ما براي شما، تا شما براي هزارهي پسينتان چه برجاي بگذاريد.
هزارهي من چنين بود. در اين هزار سال كه از آن گفتم، آدمي هرگز نتوانست زمينهاي بسازد تا همگان برابرانه زندگي كنند؛ روانها سالم و تنها درست باشد؛ آدميان بزه نكنند؛ حق يكديگر را لگدمال نسازند؛ و «همه چيز» براي «همه» باشد. در اين روزگار هر ويراني را كه بنگري، دست آدمي را در پس آن ميبيني.
اكنون كه اين واژگان را ميخواني مردمان هزارهي من ديگر نيستند (مگر شايد آنان كه مرگ خود را به هزارهي سوم واگذاشتند). هيچ يك نفس نميكشند؛ نه آن بزرگان كه يادگاري نكو از خود گذاشتند و نه آنان كه تنها جسدي پوسيده از آنان ماند. نيستند تا خودشان را به قضاوت بنشينند و اين بر عهدهي تو است. اين پايان هزار سال از تاريخ انسان است. هزارهي ما در تاريخ مدفون شد و روزي هزارهي تو نيز ميشود. آن روز شايد دور باشد، اما فرا ميرسد. اين را به مردمان روزگارت بگو.

کاریکاتور
نشریه ی دانشجویی فرداد، به مناسبت آغاز هزاره ی سوم، دی ماه 1378
به تحقيق يكهزار سال پيش و در هنگام تحويل هزارهي دوم ميلادي، در ايران آن روز همانند امروز مراسم گستردهاي در پيشباز هزاره ی نو بر پا بود. براي زنده كردن ياد آن روزگار، بخشهايي از يكي از مجلدات مفقود تاريخ بيهقي را ذكر ميكنيم:
و چون بر زبانها رفت كه هزاره ديگر شود1، پيشگويان و فالگيران سلطان محمود اسطرلاب افكندند و بدو گفتند: «موسم تحويل هزاره، اختلالات رايانه2 دربار را فرا گيرد و مُلك را نيز. و بر اين هر دو ببايد تدبير نمود.» محمود را اين سخن سخت در انديشه افكند كه مباد تخت وي در گذر هزاره آسيب بيند و پنداشته بود هزاره را كه از اقسام هزارپا است. عنصري بلخي در دربار محمود روزگار ميگذرانيد و چون اين شد، در مدح سلطان سرود كه:
چنان تو خسرو عادل به هر دو عالم نيست/هزار سال بگويم، كه غير از اين هم نيست
هزارگان يك يك ميروند و ميآيند/به غير ياد تو در ياد جن و آدم نيست
به ديدن رخ تو پيل3 رم كند، اما/تو را ز ديدن صد پيلِ پيلتن رم نيست
تو را ز شر خطاي هزاره نيست گزند/كه چون تو شير ژيان را ز پشّه ماتم نيست
به فكر خويش به هر فتنه چيره خواهي شد/به ذهن نابغهي تو پتانسيل كم نيست
بسي است ذهن تو پربار و هوش تو سرشار /دريغ! جاي شكوفايياش فراهم نيست
چون سلطان را شنيدن اين مديحه خوش آمد، بفرمود تا شاعر را جواهر اندود كردند و اين يك روز مانده از سنه تسعه مائه و تسع و تسعين بود. فردا روز، چون خورشيد سنة الف4 از جانب مشرق رؤيت شد، كس را به دربار محمود گزندي نيامد و چرتكه ی امير نيز به كار بود. پس كوس و دهل نواختند و مردمان به شادی بپرداختند.
و پيك نامه آورد از بغداد و نبشته بود: «از آفت اختلالات هزاره، خلاي خليفه را شلنگ از كار افتاد و حضرتش تا فرا رسيدن ابريق، قريب دو روز طهارت نتوانست كرد و به گامهاي گشاده گز ميكرد.»، شعر:
چون كه از كار، آن شلنگ افتاد/حاجت وي به لوله هنگ5 افتاد
در حال، جشنشان بماليد6 و عزا به پاي كردند در جاي آن، و خلق مويه سر دادند و مرثية بسيار. چون خواجگان بغداد خليفه را از احوال ايران خبر دادند، غضبش فرو نشست، چنانكه بفرمود تا رييس ديوان وسايل را فرو كوبند تا هلاك شود و تدبيري در كار كنند تا مبادا رخداد شوم در هزاره ی ديگر، خاطر خليفه را مكدر سازد.
پاورقی:
1. در اين باب استاد منوچهري دامغاني به زبان حال گويد:
ريز آن مي رز را كه گذر كرد هزاره/بنشسته هَزاران گذرش را به نظاره
گيتي ز شگفتي گزد انگشت اشاره/از شوق كند جامه به تن تكه و پاره
خواهي بزيي عمر تلف كرده دوباره/سنار بده آش و در انديشهي خود باش
2. رايانه = دستافزاري مترقي بوده كه كار چرتكة امروزي را مينموده است.
3. پيل=باتري، (حكايت از كرامات عنصري بلخي دارد، كه در زمان وي هنوز باتري اختراع نشده بود.)
4. گویی استعمال حروف الفباي ابجد به جاي مضارب هزار در آن دوران رواج داشته: الف = 1000، ب = 2000، ج = 3000 و …)
5. لوله هنگ = ابريق، منشور
6. بماليد (به فتح ژ) = دودره گشت
در اطراف ما كسي نيست كه آيتالله اكبر هاشمي رفسنجاني – سردار سازندگي – را نشناسد. گمان ميرفت كه وي پس از دريافت تنديسها و مدالها و الواح افتخار انبوه در پايان دورهي رياست جمهورياش، و نيز پس از كسب مدارك و مدارج دكتراي افتخاري در علوم معقول و منقول از دانشگاههاي ايالات مسلماننشين شوروي سابق، در مجمع تشخيص مصلحت دورادور پيگير امور باشد و بنا به گفتهي خودش از قدرت كناره گيرد تا به تحقيق و تأليف كتاب بپردازد و رهبري را هم در كارهايش كمك كند. اما اين امر چندان به طول نيانجاميد و او دوباره به قصد تصاحب رياست قوهي مقننه، گام به صحنهي انتخابات گذاشت.
پس از اعلام ناخشنودي و نگراني گروهها و شخصيتها از حضور دوبارهي او در صحنهي انتخابات مجلس شوراي اسلامي، فرصت را غنيمت بر شمرده و در جمع خبرنگاران داخلي و خارجي اقدام به پاسخگويي به برخي از انتقادهاي مطرح شده در زمان دولت خود نمود. هر چند كه پوشش خبري سيماي جمهوري اسلامي به اين جلسه كه مانند ساير نشستهاي هاشمي رفسنجاني در سالهاي اخير به دور از صراحت و شفافيت بود، بار تبليغي به آن داد، اما محتواي پاسخهاي مطرح شده براي يك ضد تبليغ كافي بود؛ چيزي كه دو سال پيش و در مورد علي اكبر ناطق نوري آشكارا تجربه شد:
توسعهي سياسي
اين كه در زمان سياست جمهوري بنده به توسعهي اقتصادي اهميت ميدادم به اين دليل بود كه پهنهي اقتصادي از مسايل ديگر قويتر است، ولي اين بدان معنا نيست كه به زمينههاي ديگر بيتوجهي شده باشد. سياست اين نيست كه شلوغ كنيم و هياهو بسازيم… من واقعاً اختلاف جوهري و غير جوهري ميان توسعهي سياسي آن زمان و الان نميبينم.
اين پاسخ هاشمي به پرسش يكي از خبرنگاران در نشست اخير بود. تا جايي كه به ياد دارم هاشمي رفسنجاني در يكي از نشستهاي شفاف مشابه در زمان رياست جمهوري خود در پاسخ به خبرنگار ژاپني مبني بر اينكه چرا در ايران به احزاب اجازهي فعاليت داده نميشود گفته بود كه البته ما خودمان در اوايل انقلاب تجربهي كار حزبي داشتيم و آن در حزب جمهوري اسلامي بود و بعداً چون ديديم نيازي به آن نيست، ديگر فعاليت حزبي را ادامه نداديم. الان هم نيازي به آن احساس نميكنيم! اين فرمايش كسي است كه اكنون ادعا ميكند در زمان رياست جمهورياش علاوه بر سازندگي شگفتآوري كه از دوران مادها در سرزمين ايران بيسابقه بوده است، به توسعهي سياسي هم به حد كافي پرداخته شده است.
عبدالله نوري
اكبر هاشمي رفسنجاني در پاسخ خبرنگار BBC دربارهي زنداني شدن عبدالله نوري ميگويد: در مورد آقاي نوري متأسفم، خيلي تلاش كردم كه اين طور نشود ولي آنچه انجام شد بر حسب مقررات بود و اين امر بحث جداگانهاي ميطلبد.
اين از آن پرسشهايي است كه هاشمي رفسنجاني ترجيح ميدهد در مورد آن سكوت كند و اين اظهار نظر مبهم و گنگ نيز در همين رابطه است. هاشمي ميگويد در مورد آقاي نوري متأسفم، ولي روشن نميكند كه آيا تأسف او از اين است كه نوري به ناحق به زندان افكنده شده يا بابت آن است كه وي دچار انحراف شده و بايد به زندان افكنده ميشد. بعد هم ميگويد خيلي تلاش كردم كه اين طور نشود ولي آنچه انجام شد بر حسب مقررات بود. پرسش اين است كه اگر زنداني شدن نوري قانوني است، پس چرا شما در برابر آن تلاش كرديد؟ در پايان هم ميگويد اين امر بحث جداگانهاي ميطلبد و عدم تمايل خود را از ادامهي اين بحث اظهار ميكند. آيا هاشمي رفسنجاني به عنوان يك سياستمدار مطرح در دو دههي اخير، دربارهي زنداني شدن نوري و دادگاه ويژهي روحانيت تحليلي ندارد؟ چرا نظر خود را قاطع بيان نميكند؟ با زنداني شدن نوري موافق است يا مخالف؟ هيچ كس پاسخ اين پرسشها را از زبان خود هاشمي دريافت نخواهد كرد. عملكرد او گوياتر است:
وي در پاسخ به اين پرسش كه «برخي ميگويند نوري زنداني شد تا شما به مجلس برويد. نظر شما در اين باره چيست؟» ميگويد: در شأن رسانههاي ما نيست كه چنين ناحق حرف بزنند. آقاي نوري براي استعفا از شوراي شهر و حضور در صحنهي انتخابات مجلس ششم ترديد جدي داشت و نزد من آمد براي مشورت يا تحليلي كه من ارائه كردم او را براي حضور در صحنهي انتخابات قانع ساختم و معتقدم اگر ايشان بود بهتر ميشد كاركرد.
هنوز آن قدر نگذشته كه فراموش كنيم كه هاشمي رفسنجاني تا هنگامي كه نوري به زندان افتاد دست روي دست گذاشت و به محض خارج شدن رقيب - براي رياست مجلس ششم - از صحنه حضور خود را در صحنهي انتخابات اعلام كرد. البته اين امر ممكن است كاملاً اتفاقي باشد ولي آيا به راستي اگر عبدالله نوري ميتوانست با حقوق برابر در انتخابات شركت كند، هاشمي به رويارويي با وي ميپرداخت؟
ايران و آمريكا
وي در پاسخ خبرنگار آسوشيتد پرس دربارهي اينكه در آينده تغييري در روابط ايران و آمريكا رخ خواهد داد يا نه؟ گفت: اگر منظور از آينده روزهاي آتي باشد كه من تحولي نميبينم ولي قطعاً قطع روابط نميتواند تا آيندهي دور ادامه داشته باشد… من هميشه آمريكا را مخالف منافع مردم ايران ديدهام. ما از آمريكا هميشه خصومت ديدهايم.
اگر هاشمي همواره آمريكا را مخالف منافع مردم ديده و اگر اين كشور را هميشه خصم ايران ميداند، پس چگونه ميگويد قطعاً قطع روابط نميتواند تا آيندهي دور ادامه داشته باشد؟ آيا اين ناديده گرفتن منافع مردم نيست؟
قتلهاي غير زنجيرهاي
هيچ وقت در گذشته اتفاِ نيفتاد كه افرادي را پشت سر هم بكشند. البته مواردي قتل مشكوك رخ داد كه در مورد همهي آنها اقدام كرديم.
محفل سعيد امامي و اعوانش از اوايل انقلاب (قتل دكتر سامي) تا كنون دست به كار بودهاند. گاهي افراد را «پشت سر هم» ميكشتند و گاهي با فاصله. «مواردي قتل مشكوك» در دوران هاشمي قتل زالزاده، سعيدي سيرجاني، ميرعلايي و تفضلي را در بر ميگيرد. اگر در دوران زمامداري جناب ميرسليم (وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي هاشمي رفسنجاني) مطبوعات مستقل و آزاد وجود داشتند و اگر در دوران وزارت كشور آقاي بشارتي (وزير كشور سردار سازندگي) احزاب آزادي كنوني را مييافتند و اگر هاشمي رفسنجاني در پيگيري اين پرونده عزمي همچون عزم خاتمي ميداشت، بدون ترديد افشاگري مذكور زودتر انجام ميشد و امروز پوينده و مختاري و شريف و دواني و فروهر و اسكندري هنوز جان در بدن داشتند. مسأله تنها بدينجا محدود نمي شود؛ امروز همهي انگشتهاي اتهام به علي فلاحيان نشانه رفته است؛ شخصي كه هاشمي او را براي وزارت اطلاعات برگزيده و در مجلس شوراي اسلامي براي كسب رأي اعتماد او به دفاع بر ميخيزد. به نظر ميرسد كه اين جملهي هاشمي در مورد قتلهاي زمان او تنها يك تعارف ساده است كه «در مورد همهي آنها اقدام كرديم.». فراموش نكنيم كه حاج سعيد نيز اگر زنده بود ميتوانست بگويد كه «ما در مورد همهي آنها اقدام كرديم!»
آزادي بيان
بايد تلاش كنيم كه فضاي آزاد براي مطبوعات فراهم شود و البته مطبوعاتيها هم نبايد به گونهاي عمل كنند كه بهانه به دست كساني كه موافق با آزادي مطبوعات نيستند داده شود.
اين مصداِ بارزي از سياست «به نعل و به ميخ زدن» است. هيچ كس خود را مخالف آزادي مطبوعات و فراهم كردن فضاي آزاد براي آنها نميشمارد. پرسش اين است كه چه اقدامي از سوي هاشمي در اين باره صورت گرفته است. آيا دوران تاريك انديشه و بيان در هنگام تصدي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي توسط ميرسليم براي رد اين ادعاي زباني كافي نيست؟
رياست قوهي مقننه و فهرستهاي انتخاباتي
ترديدي نيست كه هاشمي رفسنجاني با هدف تصدي دوبارهي رياست مجلس وارد صحنه شده و از اين رو به هر كاري كه آراي او را افزايش دهد دست خواهد زد. او دوست دارد كه نامش در صدر فهرست همگان باشد؛ هم جبههي دوم خرداد (كه شايد بعضي از گروههاي آن به اين امر تن دهند) و هم افراطيترين گروههاي جناح راست. اين امر با هيچ عقل سليمي جور درنميآيد ولي شايد با سياست بسياري از آقايان هماهنگ باشد. خود او تلويحاً به اين نكته اشاره ميكند: البته تفاوت نميكند و روشن است كه انسان نميخواهد گروههايي كه خود قبول ندارد حامي او باشند ولي كساني كه فعال هستند و فهرست ميدهند همه مورد قبول هستند. از سوي ديگر اخلاقي هم نيست كه مخالفت كنيم. البته اصراري هم ندارم كه اسم مرا در فهرستشان بگذارند و ناراحت هم نميشوم اگر مرا در ليستشان بگذارند! … مردم همه من را ميشناسند و فكر نميكنم كه از روي فهرست به من رأي دهند، ضمن آنكه يك ذره هم براي من تفاوت ندارد كه در فهرستي باشم يا نباشم.
هنگامي كه خبرنگار «بيان» از او ميپرسد كه آيا قرار داشتن در صدر فهرست مجمع روحانيت از آراي جبههي دوم خرداد وي نخواهد كاست، ميگويد: مردم رأي به اعتدال دادند. افراط، درگيري و تهمت زدنها را در توسعهي سياسي نميپسندم چرا كه به بنيان اين توسعه ضربهي اساسي ميزند و به همين لحاظ از روندي معتدل و عاقلانه حمايت ميكنم.
اينكه طرفداران جبههي دوم خرداد به كسي كه در ليست مخالفان اصلاح قرار دارد، رأي ندهند امري طبيعي و عقلاني است. هاشمي اين پديده را افراط، درگيري و تهمت زدن شمارده و مخل توسعهي سياسي ميداند. اگر هاشمي معتقد است كه رأي دادن طرفداران اصلاحات به صدر فهرست مخالفان اصلاح روندي معتدل و عاقلانه است، پس بايد بپذيرد كه مردم در حماسهي دوم خرداد، از اعتدال و عقلانيت به شدت دور شده و در دام افراط، درگيري و تهمت زدن گرفتار آمدند. جاي شگفتي دارد كه هنگامي كه هاشمي از پيروز شدن خود يقين ندارد، چگونه چنين خطر بزرگي را پذيرفته است؟ مسلماً اين مرد هميشه پيروز نميخواهد تجربهي تلخ ناطق نوري را يدك بكشد. البته او بيگدار به آب نخواهد زد و از اين رو در پاسخ به اينكه آيا در صورت رياست مجلس از رياست مجمع كناره خواهد گرفت، ميگويد: اگر به مجلس رفتم و خواستند رييس شوم آن وقت تعيين تكليف خواهم كرد! اميدواريم كه كار به آنجا نكشد.
اگر هاشمي نسبت به نمايندگان دوم خرداد آراي كمتري كسب كند، وجههي او نيز خدشهدار خواهد شد، از همين رو بارها تأكيد كرده است كه: برگشتم به صحنهي مسؤوليت اجرايي به دست خودم نبود، چرا كه نيازي به اين برگشت نميديدم … اين من نبودم كه بايد مشورت ميكردم بلكه ديگران بودند كه ميخواستند با من مشورت كنند و ميخواستند من وارد صحنه شوم.
دقت در اين نشست مطبوعاتي بيش از پيش روشن ميكند كه هاشمي رفسنجاني ذاتاً از هر گونه صراحت و شفافيت به دور است. وي سخن را به گونهاي بر زبان ميراند كه خاطر همگان را تأمين كند و همين گونه است كه امروز انتظار دارد نامش هم در صدر فهرستهاي انتخاباتي محافظهكاران باشد و هم در فهرستهاي اصلاحطلبان.
وجود يك تركيب حامي دولت براي به بار نشستن اصلاحات خاتمي امري حياتي است. مجلس ششم اگر چنين تركيبي داشته باشد، خواهد توانست نه تنها بسياري از مصوبههاي ارتجاعي مجلس پنجم را باطل سازد بلكه در جهت عكس آن نيز گام بردارد. اين بار و در برابر اين دشواري، هاشمي رفسنجاني فريادرس مخالفان اصلاح شده است. اين كه سابقهي طولاني، شهرت و لحن آرام و معتدل وي تا چه حد در اذهان عمومي نفوذ كند و محافظهكاران را به مقصود خويش برساند، آزمون بزرگي براي ملت ايران است. آزموني كه بيشك در تاريخ ثبت خواهد شد.
من گاليلئو گاليله پسر مرحوم وين چنسو گاليله، اهل فلورانس كه هفتاد سال دارم، در اين دادگاه زانو زده و در پيشگاه شما اي كاردينالهاي مقدس عظيمالشأن و رؤساي تفتيش عقايد جامعهي جهاني مسيحيت، بر هر گونه كفر و الحاد، در برابر اين انجيل مقدس كه با ديدگان خود آن را ميبينم و با دستهايم لمس ميكنم، سوگند ياد ميكنم كه هميشه به آنچه كليساي حواري مقدس كاتوليكي رم زير عنوان حقيقت بپذيرد و تبليغ و تعليم نمايد، معتقد بودهام و به ياري پروردگار بزرگ عقيده و ايمان خواهم داشت. دادگاه محترم به من امر فرمود كه از عقايد كاذب خود مبني بر اينكه گويا خورشيد مركز ساكن جهان است و زمين مركز نيست و در گردش است، چشم بپوشم و هيچگاه تحت هيچ عنواني اين عقيدهي سخيفه را پرورش ندهم و در انتشار آن نكوشم.
- بخشي از اعترافات گاليلئو گاليله در برابر كليسا
از تاريخ بشر امروزي دهها هزاره ميگذرد. بازهاي كه در روز نخست ژانويهي 2000 پشت سر گذاشتيم هم يكي از آنها بود، اما ويژگيهايي داشت كه حسابش را از آن ديگران جدا مينمود. شايد بتوان گفت دستاوردهايي كه آدمي در اين هزاره به دست آورد، به تعبيري بر تمام آنچه كه پيش از آن حاصل كرده بود برتري داشت و دگرگوني كه در شيوهي زندگي پيشينيان آدمنمايش در طول سه ميليون سال روي داده بود، براي خود او در گذر همين هزاره پديد آمد.
نيمهي دوم هزارهي دوم بر خلاف نيمهي نخستش كه همچون هزارگان پيشين در آرامش گذشت، با پيشرفت روزافزون زندگي آدمي همراه بود. تغييري كه در اين مدت در زندگي انسانها رخ داد، به حدي گسترده است كه به دشواري ميتوان مؤلفههاي آن را برشمرد: ايجاد نهضتهاي گوناگون هنري پس از نوزايي، شكلگيري مكاتب فلسفي، گسترش دانش بشري، اختراعات و اكتشافات بيشمار و انقلابهاي صنعتي، تحولات سياسي گسترده در شيوهي حكومتها، افزايش سلطهي همه جانبهي ساكنان دوپا بر اين كرهي خاكي و ….
علل بسياري در ايجاد اين دگرگونيها نقش داشتهاند. خود اين پديدهها نيز زنجيروار با يگديگر در ارتباط متقابل بودهاند. با همهي اينها به نظر ميرسد كه در پس تمامي اين انقلابهاي علمي و صنعتي و فرهنگي و سياسي كه در اين هزاره زندگي انسانها را ديگرگون كرده است، يك انقلاب فكري خودنمايي ميكند؛ انقلابي كه از برتري عقل حكايت ميكند و ناقوس مرگ دوران بردگي فكري را به صدا در ميآورد؛ انقلابي كه از بلوغ آدمي خبر ميدهد و او را به عصيان بر ساختارهاي پوسيده و ارتجاعي فرا ميخواند؛ و انقلابي كه عقل را به آدمي مينماياند تا راه سعادت را با تكيه بر آن بپيمايد.
از اين پس انسان به جاي آنكه در زير سايهي باورهاي به دست رسيده از اسلافش بيارامد، سوار بر عقل خويش سرزمينهاي ناشناخته را فتح ميكند. ديگر به افسانهسراييها گوش نميسپارد چرا كه خود سرايندهي واقعيت است و هيچ حرمت دروغيني را پايبند نيست، چرا كه حرمت خود اوست. بديهي است كه در همه چيز شك ميكند، هنگامي كه يقينش از تعقل سرچشمه ميگيرد.
تاريخ گواهي ميدهد؛ هر جا كه در اين راه در برابرش ايستادند، خود انگيزهاي بودهاند استوار پوييدنش را.
۱. در هفته گذشته يكي از شبكههاي سيما (احتمالاً شبكهي تهران) اقدام به پخش دادگاه رسيدگي به پروندهي قتل هادي محبي (شهيد بسيجي آمر به معروف و ناهي از منكر) نمود. در جريان اين پرونده كه فرآيند رسيدگي به آن از لحظهي انجام جنايت تا لحظهي اعلام رأي تنها پنج روز به طول انجاميد، قاتل ( مرتضا اميني نوجوان 18 ساله) به قصاص در محل جنايت و همدست وي ( حامد ناظمي 13 ساله) به پانزده سال زندان محكوم شدند. قاتل نيز در محل جنايت و در ملأ عام به دار آويخته شد. گذشته از اقدام طالباني به دار آويختن در ملأ عام و صرف نظر از ايرادات حقوقي كه بر اين پروندهي شتابزده وارد است، رسيدگي سريع و قاطع به اين پرونده مايهي خوشنودي و اميدواري به دستگاه قضايي كشور است؛ اما پرسشي كه پيش ميآيد اين است كه آيا قوهي قضاييه در برابر همهي پروندهها اين چنين قاطعيتي را از خويش نشان داده است؟ اكنون بيش از پنج ماه از ريختن خون عزت ابراهيم نژاد (شهيد كوي دانشگاه) ميگذرد، اما هنوز هيچ اقدامي در راستاي شناسايي و برخورد با آمران و عاملان جنايت كوي دانشگاه تهران صورت نگرفته است. آيا هر عقل سليم، فارغ از تمايلات جناحي، حق ندارد از خود دليل اين تبعيض را قائل شود؟ چه عاملي مجريان عدالت اين مرز و بوم را به شتابزدگي سرسامآور در رسيدگي به يك پرونده و مانعتراشي در به جريان انداختن پروندهاي ديگر ترغيب ميكند، حال آنكه اين دو پرونده از حيث حقوقي مشابهند (در هر دو مورد، قتل عمد صورت گرفته است)؟ دليل اين رفتار دوگانه را در شخصيت مقتولان بايد جست، يا هويت قاتلان؟ به راستي خون هادي از خون عزت رنگينتر است، يا جرم مرتضا از جرم [...] سنگينتر؟!
۲. شنبه 13/9/78 در اخبار شبانه ي سيما (پربيننده ترين بخش خبري) قسمت عمده اي اختصاص به پخش گزارش و مصاحبه با يكي از استادان يك دانشگاه در كشور استراليا داشت. موضوع اين گزارش آزاديخواهانه كه به بهانه ي دفاع از آزادي و حقوق انساني يك استاد دانشگاه پخش مي شد، مطابق با معمول اعتراض به پايمال شدن حقوق بشر در غرب (در اين مورد استراليا!) داشت. كساني كه در آن ساعت بيننده ي شبكه ي يك بودند، حتما مي دانند كه اين استاد محترم – آقاي دكتر توبن – در سايت اينترنتي كه در اختيار داشته، مطالبي در انكار جنايات هيتلر بر ضد يهوديان منتشر كرده و از همين رو توسط دادگاه به ده ماه زندان محكوم شده كه هفت ماه آن را گذرانده و سه ماه ديگر را خريداري كرده است. صد البته اين مايه ي مباهات است كه مسوولان گرانقدر سيما تا اين حد به مسأله ي حقوق بشر علاقه مند شده اند كه ده ماه زندان يك استراليايي را در رسانه ي سراسري كشور خود محكوم كرده و به دقت تحليل مي كنند. جا دارد كه ما نيز ضمن محكوم كردن اين رويداد، مهرباني و عطوفت اين عزيزان را بستاييم. اما بد هم نيست كه اين دوستان پيش از آنكه قلب رقيق خود را به دست طوفان حوادث شوم بسپارند،چندي در اين نكات انديشه كنند:
- در گزارش يادشده چند بار تأكيد شده كه حكم زندان براي يك استاد محقق به منزله ي نفي آَكار حقوق بسر، آزادي و دموكراسي است. اين البته متين است، اما كمي منصف باشيد اي خبرسرايان. در دو دهه ي گذشته در كظور ما چند محقق و استاد دانشگاه به بهانه ي عدم تعهد از كار بيكار شدند؟ چه متعهديني به جاي آنان تكيه زدند كه ما دانشجويان هنوز چوب اين جانشيني را مي خوريم؟ به چه كساني اجازه ي فعاليت و سخنراني و نشر داده نشد؟ چه كساني از همين ها شكنجه و زنداني شدند؟ چه كساني به اعدام يا ترور سپرده شدند؟ چند استاد؟ چند محقق؟ چند نويسنده؟ مگر پوينده مترجم فعال كشور ما نبود؟ شايد سيرجاني و مختاري را به عنوان شاعر و محقق نمي شناسيد، اما مجيد شريف كه سال ها پيش از تخليه ي آن آمپول ها رتبه ي اول كنكور سراسري را دارا بود. پيروز دواني امروز كجا است؟ در اخبارتان نگفتيد كه ماه ها است ناژديد شده. چرا از شبي كه زالزاده ديگر بر نگشت نگفتيد؟ همسرش مي گفت كه باراني بود. چه كسي به دكتر تفضلي سيانور داد؟ همان نبود كه به حاج سعيد داروي نظافت تعارف كرد؟ هويت سازان! اگر در آن سوي دنيا به دنبال ضرب و شتم و محكوميت هاي كيفري مي گرديد در تا رثاي آزادي لابه كنيد براي تان سوه آورده ام. ار اين ها را نقض حقوق بشر نمي دانيد، پس لابد آنها را بشر نمي دانيد.
- اين محكوميت در گزارش يادشده به عنوان دليلي آشكار براي توخالي بودن شعار آزادي بيان در غرب بيان شده است. در اين ترديدي نيست اما از آنجا كه هر سخن جايي و هر نكته مقامي دارد، آيا بهتر نبود اين حقيقت اكنون كه خبر حكم زندان شمس الواعظين، روزنامه نگار غير مسؤول و بستن روزنامه ي خرداد هنوز داغ است اعلام نمي شد؟ گوينده ي عزيزي كه عبارت ده ماه زندان بدون تعليق را از اعماق جان تان تلفظ مي فرموديد، ده ماه هر چه باشد از سه و پنج و ده سال كمتر است.
- نكته ي جالبي كه در اين گزارش به چشن مي خورد اين بود كه غرب سعي دارد نشان دهد حوق بشر در ايران نقض مي شود. دليل اين كوشش هم اعتراض عليه حكم هلموت هوفر عنوان شد. اگر رسوايي ميكونوس به بار نمي آمد، چه كسي را با هلموت هوفر يا هر تبعه ي ديگر آلمان كاري مي افتاد؟ نكته ي جالب در ريشه يابي دختري است كه با او خوابيده بود. گويي او هم از قماش زنان تربيت شده در وزارت اطلاعات بوده كه گه گاه به بهانه اي سر خودشان هم زير آب مي شود. شايد اطلاعاتي هاي ما مي خواهند به صهيونيست هاي حزب جمهوري خواه ايالات متحده نشان دهند كه اگر شما مونيكا لوينسكي يهودزاده را داريد كه مي تواند در هر آن رييس جمهور حزب رقيب را درگير يك رسوايي بين المللي كند، ما هم اينجا دختراني را داريم كه فاصله ي آشنايي آنها با يك بازرگان از همه جا بي خبر آلماني تا رابطه ي جنسي با او تا دستگيري و صدور حكم اعدام و از آن هم تا جنجال بين المللي كشور متبوع يك ماه به طول نمي انجامد.
- در گزارش آمده بود كه يهودي ها با در دست داشتن بخش اعظم رسانه هاي دنيا، اخبار را به هر شكلي كه مي خواهند منتظر كرده و از انتظار هر گونه خبر بر ضد منافع خود جلوگيري مي كنند. خطاب من با اين دوستان اين است كه آيا فكر مي كنيد كه اگر شما رسانه هاي جهاني را در اختيار داشتيد،آيا به جز اين عمل مي كرديد؟ شما كه مهم ترين رسانه ي اين كشور در چنگال تان است آيا كوچك ترين تريبون مخالف را بر مي تابيد؟ آيا رسانه ي شما كه بر خلاف رسانه هاي تحت سلطه ي يهوديان با بودجه ي مردمي اداره مي شود، در سطح استانداردهاي يك كشور خاورميانه آزمون خود را با موفقيت پشت سر گذاشته كه پاي در كفش رسانه هاي خارجي مي كند؟ 5- باز تأكيد مي كنم. به زندان افكندن يك استاد دانشگاه تنها به دليل انتشار مطالبي كه برخي را خوش نيامده – علي رغم اينكه موافق يا مخالف مستندات تاريخ معاصر باشد – اقدامي است آشكارا ناقض آزادي بيان و حقوق بشر. ما هرگز نگفته ايم كه چرا اينها را مي گوييد؟ تنها مي گوييم كه چرا از آنها نمي گوييد؟ مي گوييم، هرچند كه فريادهاي مان عايق درب دخمه هاي رياست تان را در نمي نوردد.