مارس 12 2003

خلسه

دسته: شعرadmin @ 6:58 ب.ظ

شايد که خواب بود يا خلسه ي بيداري
من در نمايي از فراز
در خويش مي نگريستم
تيغي به دست، سرخ،
بر پيکر خداي خودم مي گريستم.

•••

فرياد بر آوردم و گريختم
در تيرگي چشم باز كردم و هيچ نديدم.
بازتر… سياه بود.
در جستجوي گوشه اي، ديواري دست مي ساييدم و نمي يافتم.
تا به چيزي برخوردم.
لغزان بود.
دست کشيدم و رفتم.
بيشتر. پيشتر.
كورسويي از دور چشمم را خيره كرد.
نزديك تر شدم. پيش تر آمد.
در او نگريستم. درخشيد.
چشمانم را دزديدم.
فرياد بر آمد: بالا…!
چون به بالا گشتم
دو چشم ديدم.
چشمان من بودند.