جولای 25 2003

فراق

دسته: می نیمالadmin @ 5:54 ب.ظ

دو لكه ي زرد و آبي كه در هم مي دوند رو چه جوري مي شه جدا كرد؟ چقدر سبز رو بايد دور ريخت؟


جولای 22 2003

حامد

دسته: شخصیadmin @ 2:04 ب.ظ

سال گذشته بود. در راهري دانشكده روي ديوار به چشممم خورد كه با گچ نوشته بودند: هر آنچه كه هست دود مي شود و بر باد مي رود. شايد تغيير يافته ي اين مضمون از نيچه بود: به درستي هر آنچه كه مستحكم و فناناپذير مي نمايد روزي دود مي شود و به هوا مي رود. مو به تنم راست شد. مي دونستم كار كيه. نوشته هاشو دنبال مي كردم بي اينكه بدونه. پيشتر هم نمونه هايي روي در و ديوار ديده بودم. شعر، كوتيشن هاي فلسفي. اين يكي جديد تر بود: هياهوي روزمره آكورد هاي ابديت اند. شايد توهين به شعور همشاگردي هام باش – همون ياران دبستاني – ولي اعتقاد داشتم كه بيشترشون اينا رو نمي فهمن و روح مشتركي رو كه در پس همه ي اونها است. تعقيبش مي كردم بي اينكه بدونه. اونجا كه شعار ائتلاف انجمن علمي رو خط خطي مي كرد.‌غير قانوني! مي گفتند كه آمده ايم كه از نو بسازيم (همچين چيزي). مي گفت: احمقا خراب كنيد! خراب!
مي گفت از اعتقاد متنفرم (از واژه اعتقاد). اما اگر بخواهم بر چسب بزنم مي گم چپ نو – طرفدار ماركوزه، والتر بنيامين، بودريار
خوابگاه بهش سر مي زدم؛ و دوستانش. همه شون رو دوست دارم گو اينكه از قلب شون خبر ندارم.يه بار از هم تست هوش گرفتيم. رسما با هوش بود. راجع به كم كسي اين قضاوت رو مي كنم.
با هم واحد نداشتيم. يك بار كه يكي از استادان محترم انداخته بودش بيرون ديدمش. ته كلاس نشسته بود. خيلي ساكت و دعواي كلاغها رو نگاه مي كرد بالاي درخت هاي كهنسال دانشكده.
و حالا… ازش خبر ندارم. يعني خيليا ندارن. اون موقتا رفته. كجا؟ تا كي؟ سرنوشتش چي مي شه؟ نمي دونم. يعني خيليا نمي دونن. شايد خيلي ها از شنيدن اين خبر ناراحت نشن. يه جورايي حقش بود. آره،‌ لياقت نداشت. لياقت اين همه چيز رو نداشت: دانشكده ي برق با اون استادان انقلابي دانشمند و اون كارمنداي وظيفه شناس، با اون دانشجوهاي منظبط و درسخون و … لياقت هيچكدوم از اينها رو نداشت.

و من مبهوتم. تعقيبش مي كردم بي اينكه بدونه. و در سبك خاصي مي پرستيدمش.

پ.ن. ده تا احضاريه براي بچه هاي انجمن برق! بچه هاي فعال، حتا بچه هاي ارشد و فارغ التحصيل. از طرف اطلاعات با عنوان شركت در اغتشاش و از طرف دادگاه انقلاب به عنوان تهديد عليه امنيت ملي.


جولای 12 2003

دسته: شخصیadmin @ 1:21 ب.ظ

سالها  پيش از رفتن به قبرستون تنم مي لرزيد. نگاه فلسفي به زندگي رو تجربه مي كردم. گرايش به پوچ گرايي مدتي از فرم مي انداختم. ترس از مرگ مي اومد سراغم. تحت تاثير اين اتفاق شعر مي گفتم. يا چيزي مي نوشتم . اين رد خورد نداشت.
ولي ديگه همه اش تموم شد. نمي دونم آبديده شدم يا بي احساس يا بي شعور؟ اخيرا با دوستان رفته بوديم قبرستون! يكي از دوستانم كه بعد از هفت سال پاشو گذاشته بود تو قبرستون قات زد. يكي ديگه رفته بود تو بحر سنگ نوشته هاي وي قبرهاي قديمي كه به مرور زمان پاك شده بودند و اين اتفاق تاثير زيادي روش گذاشته بود. يكي ديگه…
اما من هيچي. به همه شون حسوديم شد. اين حسادت رنجم نداد چون آميخته با بي تفاوتي محض بود. فقط به ياد آوردم كه زماني من هم فراتر از اين ها حساس بودم.