سپتامبر 21 2003

دسته: شخصیadmin @ 5:11 ب.ظ

پريروز بود فکر می کنم که توی خواب دچار خوددرگيری ناجوری شدم. و بعد از نبرد سنگينی خودمو از پا در آوردم. در نتيجه وسط خواب بازوی دست چپم از مفصل کتف در رفت. يعنی قشنگ قلمبی اومد بيرون! پوست بود روی استخون. اگه هم دست می زدی کفت می بريد که چرا اين حفرهه سولاخه!؟ يعنی احتمالا هموم چيزی که بهش می گن کشکک و ما می گيم پشمک! يعنی مال من اينجوريه. بد مصب اين تاندونه هم توی عکس همچين کش اومده تومايه های آدامس خرسي. حالا اگه حسش بود عکس راديو لوژی رو براتون اسکن ميکنم ميذارم اينجا که به عمق فاجعه پی ببرين. اگه کسی هم پزشکی سرش می شه يه نظر کارشناسی بده. خلاصه بعد از سه ساعتی عذاب اليم سه تا دکتر تلق جاش انداختن. چشمتون روز بد نبينه. آه کی بود که ما رو گرفت نفهميديم ولی بد گرفت. احتمالا هنوزم ادامه داشته باشه. 🙁 شايدم مال اون هم دانشگاهيمه که بهش خنديدم گفتم يه دست ديگه در مياری. شايدم اون مارمولک معترض…


سپتامبر 20 2003

دسته: شخصیadmin @ 7:33 ب.ظ

نمي دونم چرا ما هر چي توي شركت زحمت مي كشيم ماه عسل زحماتمون بر باد مي ره؟


سپتامبر 19 2003

گاز کربنيک

دسته: شعرadmin @ 11:55 ق.ظ

آن روز كه رفتي از پس شيشه
محدب و رنگين حبابي دركف آن بودم من،
رها شدم…


سپتامبر 10 2003

لیپاز

دسته: شخصیadmin @ 9:44 ب.ظ

يه خبر از خودم… من به شدت مشغولم. می دونين دارم چی کار می کنم؟ دارم لیپاز ترشح می کنم. چون با وجود بی اشتهايی غذای چربی خوردم. اصولا کاری بهتر از اين ازم بر نمی آد.


سپتامبر 10 2003

فضیلت فروتنی

دسته: فلسفهadmin @ 8:12 ب.ظ

در صفحه ي انديشه ي شماره 8 روزنامه شرق به تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1382 نوشتاري با نام حيوان: انسان صامت از آقاي اميد مهرگان چاپ شد. در پي آن پاسخ من به آن نوشته در شماره روز شنبه 15 شهريورماه با پاره اي تغييرات منتشر شد. چون حذف تيترها، پاورقي ها و  تغيير در پاراگراف بندي مطلب تا حدودي به محتوا آسيب زده، نسخه اصلي را در اينجا منتقل مي كنم.

حيوان ناطق

انسان سخني نگفت… او بود كه جامه به تن داشت و آستينش از اشك تر بود.. – ا.بامداد

منطقيون ايراني بر اين نكته پافشاري كرده اند و چه بهتر بود كه نمي كردند كه مراد از ناطق (Raisonable) سخنگو نبوده و نطق، نطق ظاهر يعني سخن گفتن و تكلم نيست، بلكه نطق باطن يا قوه ي عاقله است. هنوز هم منطق ارسطو به گستردگي تدريس مي شود و نه در بحث الهيات مَدرَسي يا انسان شناسي قرون وسطي كه در بحث منطق صوري (!)  سلسله ي انواع در جهت نزول الاخصُّ فالاخص  مرتب مي شود تا به انسان برسد كه او نوع الانواع است. از اين هم فراتر نمي رود. در اينجا ناطق به هر مفهومي كه باشد فصل انسان است از حيوان يا جنس سافل.
حيوان صامت، حيوان ناطق نمي زايد، ‌يعني دست كم به اين زودي ها چنين نمي كند… پس شايد روشن ترين تعريف انسان، معرفي آن بر اساس عضويت در گراف خويشاوندي گونه ي انساني باشد. گرچه عضويت در اين گراف مفهومي فازي است و حتا آپولون    نيز نمي تواند  تعداد اعضاي آن را بشمارد. ما  مي توانيم در تعريف انسان بخش بزرگ و خاكستري رنگ اين شجره نامه را از مبدا زماني مشخصي به گذشته قيچي كنيم تا اختلاف نظرها بر طرف گردد و عضويت تعريف قطعي تري پيدا  كند. هر چند كه در اين صورت هم ريشه ها گم مي شوند؛ گم شدني كه ما را به ياد رفتار ستمگرانه  با ساكنان قاره سياه مي اندازد .در اينجا اين تنها شباهت بيش از حد ما به يكديگر بود كه ثابت كرد آنها نيز در اين شبكه عضو هستند و اينچنين بود كه حلقه ي تبعيض انساني قدري گشاده تر شد.

اصل بقاي جرم: جا تنگ است
همه ي مشكلات از اينجا آغاز مي شود كه ما (موجودات زنده) جاي يكديگر را تنگ مي كنيم. در سطح كره ي خاكي ما امكانات زيستي و مادي براي بيش از اين زيستن وجود ندارد. چنين است كه به اشكال گوناگون يكديگر را مي خوريم و هر كس ضعيف تر باشد خورده مي شود. هيچ جانداري اهم از اين قاعده مستثنا نيست. مرگ را مي توان از اين دريچه نيز نگريست. اگر مدل آرماني جهان، تصور آن منهاي پديده ي مرگ باشد، جهان بادشونده را بايد  لزوما و همواره در حال  انباشتن پيكر جوانتر ها بر كهنسال ترها در نظربگيريم و نه جايگزين شونده ي آنها. به هر حال ما بدن داريم و استنباطهاي تجربي ما (همان اصول بنيادين فيزيك) خيالبافي اين تصور عقلاني را لگد مال مي كند.
در دنياي واقعيت بهترين كاري كه از ما بر مي آيد اين است كه به الگويي پايدار براي زيستن موقت در كنار يكديگر دست يابيم .الگويي كه چون  آن را نيز ما طراحي مي كنيم، ناخواسته بر پايه ي نيازهاي تكاملي گونه ما شكل مي گيرد. در اين طراحي دست ما از  اين نيز بسته تر است چرا كه اگر انصافي هم در كار باشد،  منطقي كه اين انصاف بر آن استوار است نيز ريشه هايي در ويژگي هاي سخت افزاري مغزِ گونه ي انساني دارد.
جا به طرز بيشرمانه اي تنگ است و حتا در گورستان هاي ما نيز چنين است؛ هر از گاهي جايگاه ابدي نياكان فراموش شده مان را براي تازه تر ها زير و رو مي كنيم.شايد از اين رو  است كه گفته مي شود هر نوع تلاش براي جانبداري از حيوانات واجد حفره اي دروني است. اين محدوديت را انسان قرار ننهاده و اين نقب را نيز پر نمي تواند كرد. او تنها به واسطه ي قوي تر بودنش معادله را قدري به سود خويش تغيير داده است.

انسان صامت
به سهم خويش هفت سال و اندي است كه حشره اي را آگاهانه نكشته ام . تاريخ اين پيمان غرورآميز روشنفكرانه را نيز ثبت كرده ام! هر چند كه پيش از اين نيز وجدانم رنجيده نبود. اما بيش از اين چه مي توان كرد؟ اين كه من گوشتخوار و حيوان خوار نباشم كمكي به اين اوضاع اسفبار مي كند؟ پاسخها در سطح خرد و كلان متفاوتند. ترجيح مي دهم به قلمرو  ميكوسكپي وارد نشوم كه موضوع در آنجا فاجعه بارتر هم مي شود . شايد اعلام اين ناچاري، خود ناخودآگاهانه توجيه گر بنيادهاي اخلاقي تمدن انساني باشد كه خشت هاي آن  من و هم گونه هايم هستيم.
در ميان گونه هاي فراوان جانداران تنها يكي است كه توانسته تغييراتي اين چنين عميق در زيست كره ايجاد كند، اما اين ادعا كه گونه هاي حيواني نيز مي توانند خود را متفاوت از ديگر گونه ها بدانند گرايشي ايده آليستي نيست. اين تنها چشم انداز ديدگاهي است كه پيش از آنكه به زبان تكلم ما ترجمه شود، قابل درك نخواهد بود.حيوان سخن مي گويد و گاه ما را نيز مي خواند. ما نمي شنويم چون به مصلحت ما نيست كه بشنويم.

فضيلت فروتني
تفكر فلسفي از نظرگاه تاريخي  توأم با فضيلت فروتني چيزي است كه ما از اين پس بدان نياز داريم. نخستين آفتاب قرن بيستم طلوع نكرده و نيچه امي افزايد: فقدان شعور تاريخي نقص موروثي همه ي فيلسوفان است…   چنين شعوري اگر هم وجود داشته باشد، ‌نمي تواند زندگي ما را چندان دگرگون كند، پس ماركس آن را فلسفه هم نمي خواند. پس اين شعور به چه كار مي آيد؟  بگذاريد كاربرد آن را ما تعيين نكنيم و اين بزرگترين سوء تفاهم تاريخ انديشه را در حوزه ي انديشه بررسي كنيم. شايد اگر كافي نيست لازم باشد.


سپتامبر 07 2003

دسته: پراکندهadmin @ 11:56 ب.ظ

خوب الان يك مارمولكي هست توي خونه ي ما از نوشته ي قبلي من دلگير شده و پلاكارد گرفته دستش واستاده اينجا با رفقاش.  ببينم چي نوشتي؟ اينو كه منم نمي تونم بخونم. خلاصه مي گن اعتراض دارن از اينكه اون نادون رو به مارمولك تشبيه كردم. من اول فكر كردم اينا به فرآيند جهاني شدن مارموليزاسيون انتقاد دارند، نگو جريان چيز ديگريه. الانم دم يكيشون مونده تو دستم خودش رفته. غصه نخور. يه دونه خوشگلترشو در مياري.


سپتامبر 06 2003

دسته: پراکندهadmin @ 6:24 ب.ظ

بعضي ها هستند كه تصور مي كنند رياضيات با زيبايي شناسي ارتباط داره (يعني به طرز احمقانه اي كه خودشون فكر مي كنند ارتباط داره) دو تا رابطه بديهي بين فركانس اصوات موسيقي كشف مي كنند. گلبرگ چند تا گل بدتركيب رو هم مي شمرند و مي گن فتبارك الله… راز خلقت كشف شد. زيابيي يعني نظم و نظم يعني زيبايي. نه عزيز من زيبايي يعني بي نظمي، يعني آشوب، يعني Chaos . زيبايي يعني بيولوژي نه رياضيات مارمولك! خوب لحنم زيادي تخريبي شد. نتيجه گيري فلسفي اش اينه كه تا نفهمي چه جور جونوري هستي نمي فهمي زيبايي بعني چي… خوب منم كه هنوز نفهميدم چه جور جونوري هستم. پس بحث امروز رو به پايان مي بريم. اصلا حالا تو كه وبلاگ منم نمي خوني ديگه نوشتن من چه فايده داره؟ جريان چاه اميرالمومنينه كه تنها و بي كس توش گريه مي كرد. يه راز بود. هيچ كس نمي دونست. آخرش هم همين طور شد!


سپتامبر 01 2003

دسته: شخصیadmin @ 6:23 ب.ظ
الان خواب اسحق نيوتن بزرگ را می ديدم. من جوان بودم و او در حالت احتضار. لحظات عجيب و تكان دهنده اي بود.