مارس 25 2004

زیپ

دسته: شخصیadmin @ 5:50 ق.ظ

برای اولين بار چه کسی و در کجا زیپ رو اختراع کرد؟ مکانيسم کارکرد زیپ های نخستين چگونه بود؟ گمان می کنم در مورد اين مصنوع بشری حق مطلب به خوبی ادا نشده چون همه ی ما در روز بارها با انواع اش سر و کار داريم.


مارس 19 2004

سرزمین حباب های بنفش

دسته: رویاadmin @ 11:45 ب.ظ

ديشب كه خواهرم ديرهنگام با دست جلوي دهانش را گرفت تا در اثر سقوط از پلكان جيغ نزند به نظرم آمد كه جيغ هاي عمل نكرده، بايد مثل آدم هايي كه هنوز زاده نشده اند در جايي مانند عالم ذرات نگه داري شوند؛ آن هم نه مثال شان كه خود خود شان. عالمي فارغ از مكان و زمان به نمايندگي همه ي تاريخ جيغ. سرزميني از حباب هاي بنفش نرم كه اگر سوزن به هر كدام بزني صداي جيغ صاحبش را كه روزگاري زيست مي كرده يا خواهد كرد به گوش مي رسد. حباب هاي ته نشين شده همه جا را فرش كرده اند و تا چشم كار مي كند تا حد افق ادامه دارند. نرم روي هم مي لغزند. سكوت مطلق حاكم است ولي اگر صبر كني گاهي صداي جيغي  از جايي به گوش مي رسد. اگر نقاشي مي دانستم اين نماي سوررئال را به تصوير مي كشيدم. آسمان را هم چنان مي كشيدم كه تو انگاري نزديك غروب است.شفق قطبي ديده مي شود اما به رنگ كرم – قهوه اي. البته به هر حال تخيل سه بعدي اش را به نقاشي مسطح ترجيح مي دهم. حالا تصور كن كه در اين سرزمين بدوي. دو تكه پنبه محكم توي گوشها فرو كني و روي بادكنك ها بغلتي…


مارس 18 2004

نوستالژی

دسته: سیاستadmin @ 11:08 ق.ظ

عجیب که اين یکی از سانسور دهه ی شصت جان به در برد:

…در دلم غمی ندارم
زيرا هست سلامت جانم…

نتيجه گيری سکولاريستی:
خوشحال و شاد و خندانم
قدر دنيا رو می دانم

نتيجه گيری اپيکوری:
عمر ما کوتاس
چون گل صحراس
پس بيايين شادی کنيم…


مارس 15 2004

گالیور

دسته: سیاستadmin @ 5:54 ب.ظ

سرزمين ليلی پوت دو تا قبيله داشت که هميشه با هم درگير بودند. هر بار هم يکی چيره می شد تا زمانی که نيروی فوق ليلی پوتی گاليور به نفع اون قبيله ای که نجاتش داده بود، وارد عمل شد و کشتی های دشمن شون رو در هم شکست و همه رو فراری داد. اما موضوع اختلاف هرگز از يادم نميره. يادم هم نمی آد که از کتابش خوندم يا توی کارتون ديدم. به هر حال بر سر ارزش ها بود: تخم مرغ عسلی رو بايد از کدوم طرفش خورد؟

پ.ن. در دعوای شیهه و سنی امريکایی ها هم نمی تونن  امنيت عراق رو تأمين کنند. اين فقط مال  کارتون هاست.


مارس 07 2004

صبحانه

دسته: شعرadmin @ 7:05 ق.ظ

سطح سوزان را نوشيدم
زير بارش آفتاب صبحگاهی


مارس 05 2004

شل گرفتیم

دسته: سیاستadmin @ 5:53 ب.ظ

نمی دانم چه بر سر اصلاحات آمده. تحولاتی که اکثريت قريب به اتفاق ملت ما خواستار شدند و اعلام کردند آيا دوباره نافرجام ماند. آيا بايد نسل ديگری از پی بيايد و سنگ را به روی ديگر بگرداند. نمی خواهم از سياست بگويم ولی امروز چيزی مهم تر از وضعيت بغرنج کنونی به خاطرم نمی آيد. هر جند که موضع گيری هايم در اين باره بيش از اندازه نسنحيده و عصبی بوده است.

احساس می کنم قطار اصلاحات که از اولين ايستگاه های واپسين حرکت اش از حوالی سال ۷۵ تا کنون همراهی اش کرده بوديم به پايان راه می رسد. تنش ها را به ياد می آورم. دوست دارم بپذيرم که همه ی همراهان حسن نيت داشتند. دوست دارم باور کنم که ما همه ی آنچه در توان داشتيم در اين راه گذاشتيم و حجت را بر خود تمام کرديم. بو يش از آنها می خواهم باور کنم که اين اسب خفته دوباره سر بر می آورد و لنگ لنگان به جلو می خزد.

گمان می کنم که مدارا کرديم و جای آن نبود. نمی دانم اين قضاوت به جا است يا نه ولی من امروز که چيزی از رکن چهارم دموکراسی برجا نمانده از خاطره ی روزنامه های مردمی چيزی جز افشاگری های عريان گنجی و طنز بی پرده ی نبوی به ياد نمی آورم. خاطرم هست. جامعه را که بستند و توس در آمد. مرتضی کاظميان که از جای دیگری می شناختم، شجاعانه نامه ی تمسخر آميزی در پاسخ به سخنان يزدی رييس سابق ديوان قضا در خطبه های نماز آدينه نوشت و توس منتشر کرد. در آن زمان سابقه نداشت که مقامی تا بدين حد بلند پايه را اين چنين به چالش کشند و يک روزنامه نگار لاغر اندام بی هيچ پشتوانه يک تنه ابهت پوشالی اش را فرو ريخت. در پی او يال و کوپال بسياری ديگر فروريخت. چنان ريخت که ديگر بار نه با وحشت و نه خشونت صورت نپذيرد. در همان دوران رفورميست های ميانه رو تر از تريبون های اصلاح طلب او را سرزنش کردند که زود بود و هنگامش نبود که چنين به گستاخی سخن بگويی.

در کوی بوديم. گروهی می گفتند برويم و گروهی می گفتند بمانيم. گروهی می گفتند برويم در خيابان و آنجا فريادمان را به خلقی که از دريچه ی سيمای حکومتی ما را مشتی اوباش می بيند برسانيم و گروهی ديگر می گفتند قانون مدار باشيم. اينها حکم تير دارند و خدا را بنده نيستند و چه و چه … گروه دوم را گاه به ندرت اين روز ها بر مسند نمايندگی و استانداری و معاونت فرمانداری فلان شهر و بخش می بينم و ما اولی ها همان هستيم که بوديم. از حق نمی گذرم که دومی ها بيشتر زندانی و بازداشتی و رد صلاحيت شده در دل داشته اند و دارند. ما همه حسن نيت داشتيم. ما که در محوطه ی دانشگاه زندانی بوديم و منطق مان بر باد رفته بود. بی خبر از آنکه آن بالاتر ها داستند مثل مهره بر نطع مام ميهن جابه جايمان می کردند و شايد نمی دانستند که دست بالای دست … يا آنکه ورقی نزده بودند قرآن خود را که ما بيشتر خوانده بوديم و اين قوم مگر نمی دانند که خدايی که آنها را آفريده است از آنان قدرتمند تر است؟ آنچه رخ داد اين بود که هميشه جمع مان کردند. مهارمان کردند. و گاه آتش زير خاکستر را به ادرار کودکی از تخم خويش خاموش کردند.

اما آيا به راستی ما تند می رفتيم؟ آن موقع نمی دانستم حق با کيست. هر کسی دلايلی داشت. ولی امروز که آب ها از آسيا افتاده و گرد و غبار فرونشسته از اين زاويه که ايستاده ام چيزی که از پسش می بينم  حق را به تندرو تر ها می دهد. ما کوتاه آمديم. ما سازش کرديم. به سازشکاران اعتماد کرديم و قافيه را باختيم. امروز راضی ام از هر شعاری که دادم و هر خط قرمزی که زير پا گذاشتم. هر قانونی که به صلاح ديد خود و وجدان و شعورم نقض کردم و هر سخنی که در اين راه گفتم و نوشتم. حس افتخار می کنم و آرزو که ای کاش همراهی مان می کردند.


مارس 01 2004

نقد اعتدال طلايي ارسطو

دسته: فلسفهadmin @ 1:26 ب.ظ

نظريه ي اعتدال ارسطو در حوزه ي اخلاق هنوز بر فرهنگ ما سيطره دارد. متأسفانه دست پير اين انديشمند بزرگ همچنان از آستين شرع و عرف، زندگي روزمره ي ما را هدايت مي كند؛ پيامد هاي اين اصل همه  از آموزه هاي مشايي دين ما  در اخلاق هستند و حاصل كنكاش هاي او در طبيعت آدمي امروز نقش تابوهاي محافظه كارانه را در افكار ما بازي مي كند. پرسش اين است: اعتدال براي چه؟ اعتدال تا كجا؟

اعتدال طلايي، پاسخ ارسطو به مسأله ي سعادت است: جلوگيري از افراط و تفريط،  و لزوم رعايت حد وسط در هر زمينه از زيستن كليدي است كه او براي دستيابي به سعادت – غايت زندگي آدمي – نشان مي دهد. به زبان تحليلي تر با فرض اينكه بتوانيم ميزان ارضاي اميال را  به گونه اي كمي – يا شبيه آن – بيان كنيم، براي سعادتمندانه زيستن نبايد در جستجوي بيشينه يا كمينه كردن اين كميت ها باشيم. اعتدال طلايي مي گويد كه بسته به ظرفيت و توانايي مان بايد ميانه را برگزينيم. سعادت در هر زمينه در گرو تشخيص و تعقيب اين راه ميانه است.

در نگاهي متفاوت، اين اصل، سيستم هاي شيميايي تعادلي را به ياد مي آورد. در مدلسازي ماكروسكوپي يك واكنش شيميايي گفته مي شود كه عناصر تشكيل دهنده ي واكنش در جستجوي دستيابي به دو هدف هستند: حداقل سطح انرژي و حداكثر بي نظمي. واكنش هايي كه در يك سو هر دو هدف را تأمين مي كنند يكطرفه اند و نه تعادلي. اما واكش هايي كه نمي توانند با يك تير دو نشان بزنند، بين اين دو سرگردان مي مانند. واكنش به هر سو كه كشيده شود، دوري اش از سوي ديگر نامطلوب است. در اينجا شرايط محيطي است كه تعيين مي كند سيستم تعادلي در كجاي اين طيف متوقف شود. پس ما يك مساله ي بهينه سازي خواهيم داشت: با شرايط محيطي مفروض، واكنش در كجا بايستد تا هر دو هدف به بهترين شكل ممكن تحصيل شود؟

ارسطو در تشريح اصل خود نمونه هايي از تز آزمون و خطا در ارضاي اميال مي آورد. راه حل پيشنهادي او به شيوه هاي عمومي كنترل سيستم هاي حلقه بسته امروزي -سيستم  با بازخورد – مي ماند.شما چيزي مي دهيد و چيزي مي گيريد، اما براي دستيابي به نتيجه ي سعادتمندانه تر بين اين گيرندگي و دهندگي بايد اعتدالي وجود داشته باشد.شما مي توانيد براي چشيدن شيريني كسب نمره ي ممتاز، عذاب شب زنده داري را به جان بخريد و يا براي كسب لذت آسوده خفتن، رنج افت نمرات تان را. او از شما مي خواهد تا ‌براي سعادتمندانه زيستن راهي ميانه ي اين دو را انتخاب كنيد؛ اين راه نسبي است و به شرايط شما وابستگي دارد.اينجا نيز مسأله ي بهينه سازي مي پرسد: براي سعادتمندانه زيستن بين خواب و مطالعه كدام را برگزينيم؟

ادعاي ارسطو اين است كه به هر حال پاسخ اين پرسش هر چه باشد چيزي بين افراط و تفريط است. شما با افراط در هر كدام از اين دو،  از سعادت – غايت زندگي به ظن ارسطو – دور شده ايد.
اعتدال طلايي پاسخ ارسطويي غالب ما به مسأله ي سعادت است. اما مسآله ي اعتدال ارسطو با همه ي بغرنجي كمي و كيفي، خود اساسا يك مسآله ي پيچيده ي بهينه سازي است. و مسايل بهينه سازي آنگونه كه ما در فنون روز نيز با آنها برخود كرده ايم، خود مسائل كمينه سازي يا بيشينه سازي هستند. اپتيمم ها در گرو اكسترمم ها هستند؛ اين بدان معنا است که هميشه وقتي چيزي را بهينه مي دانيم كه چيزي كمينه باشد يا بيشينه. ممكن است اين يكي لذت باشد و آن ديگري رنج. يا اين رضاي پروردگار باشد و آن خشم او و از اين دست… به نظر مي رسد که ما همواره در جستجوي دستيابي به يك چيز يا چيز هايي هستيم -ماهيت آنها در اينجا اهميتي ندارد – و تعادل تنها امي تواند بزاري باشد براي آنكه به بهترين نحو به اين چيزها برسيم. مسلما اگر راهي وجود داشت كه ما هم از لذت پرخوري بهره مند باشيم و هم از رنج دل درد رهايي يابيم، دريغ نورزيده و ميانه اي را نيز طلب نمي كرديم.

ارسطو مي خواهد كه در تعقيب لذت ها هم ميانه رو باشيم، چرا كه افراط در آنها – مانند پرخوري و … – خود مسبب رنج است. با همين ادعاي اخير آيا افراط در ارضاي اميال افراط در لذت جويي است؟ آيا در جستجوي سعادت نيز بايد معتدلانه عمل كنيم؟