جولای 25 2005

پرده ی ناموس نماز جمعه ی تهران

دسته: عکاسی،فرهنگadmin @ 1:22 ب.ظ

داشتم عكس هايي كه رو كه ديروز قبل از كنكور تشريحي ارشد فلسفه ی علم (که هرگز در اون شرکت نکردم) از سردر دانشگاه تهران گرفتم سرهم مي كردم كه پانوگليف درست کنم. پانوگلیف اسم من در آوری منه یعنی  تصویر سه بعدی آناگلیفی که پانوراما هم هست (پانوراما + آناگليف). تازه ديدم اين دسته گلي كه مسوول محترم حراست نماز جمعه به آب داده عجب دسته گلي بوده!

جريان: پس از 45 دقيقه كه مراحل اداري پرسش و پاسخ از رده بالها و كسب مجوز عكاسي از 50 تومني از جانب  مسوولين محترم در ساعت 7:30 صبح صادر شد كار رو آغاز كرديم. بايد دو سري عكس پانوراما بر مي داشتيم يكي براي زاويه ي ديد چپ و يكي راست. در هر نوبت  بايد حدود 7-8 تا عكس مي گرفتيم. يعني سر دوربين رو كم كم مي چر خونديم تا برسيم به سر جاي اول مون. همه ي بدبختي ها و نداشتن امكانات رو در نظر بگيريد. دور اول كه دوربين چرخيد از سمت چپ به راست سردر دانشگاه تهران رو پوشش داديم تا رسيديم به پرده هاي نماز جمعه كه نبش پياده روي خيابون انقلاب كشيده بودن. گوشه ي پرده تو كادر بود كه ناگهان حراست فرياد زنان اومدن كه پرده هاي نماز جمعه رو چرا مي گيرين؟ كاري نكنين كه جمع كنم بساط تون رو. با استدلالهاي هندسي قانعش كردم كه پرده ي نماز جمعه به دردمون نمي خوره اين بعدن از توی كادر حذف مي شه. ما بايد عكس رو تمام نما بگيريم كه بتونيم آناگليف رو از دو طرف منطبق كنيم. طرف هم ضمن اين كه همه ي اين حرف ها رو به خوبي متوجه مي شد باز هم از سر ايمان و اخلاص زياد حرف اولش رو تكرار مي كرد. آخر سر هم مثل سیریش واستاد بال سرما كه گوشه ي اون پرده ي كرباسي سبز رنگ خوشگل تو كادر ما نيفته. به هر حال دست كم 30 درجه نماي مفيد ما رو حروم کرد


جولای 16 2005

UA

دسته: شخصیadmin @ 2:05 ب.ظ

امروز پس از مدت ها سری به دانشگاه هنر زدم. جایی که سه تا چهار سال پیش روز و شب ام آنجا می گذشت. بهترین و صمیمی ترین دوستان آن دوران ام دانشجویان هنر بودند. برای مشاوره پیش استادهای هنر می رفتم و ناگزیر روزگارم در آن دانشگاه و فضاهای مرتبط (از موزه ی هنرهای معاصر و حوزه ی هنری و خانه ی هنرمندان گرفته تا خانه ی کاریکاتور و انجمن سینماگران جوان و خوابگاه هنر و مجامع رنگارنگ کانون های دانشجویان کشور) سپری می شد. آن روزها به فکر آینده نبودم. در حال می زیستم؛ در فضایی سرشار از نور و رنگ و صدا و دغدغه – که این آخری را شاید بیشتر من تعارف می کردم! چیزی که به یاد می آورم ایمان ام بود که آینده ی من بالاخره در چنین فضاهایی رغم خواهد خورد و چه ایمان عجیبی در باره ی این آینده ی مبهم.
پ.ن. به خیر باد، یاد فعالیت ها و ایده های پرشور آن روزگار، خاطره ی آن بچه های حساس و دوست داشتنی، باور این که یکی از آنها بودم،  و تصور آن شاخه ای از درخت غیر قطعی زیستن ام که هنگام تصمیم از او جدا افتادم.