دسامبر 28 2005

طرح نمایشنامه

دسته: پراکندهadmin @ 10:18 ق.ظ

صحنه ي وقوع جرم است. متهم در حق شاكي جفا كرده. نياز به دادستاني است تا طرف شاكي را بگيرد و مدافعي كه وكالت متهم را به عهده. در صحنه تنها دو بازيگر ايستاده اند، پس شاكي نقش دادستان را برعهده مي گيرد و متهم هم وكيل است كه از خود دفاع كند.

ديگر صحنه ي جنايت به تمامي جاي خود را به صحنه ي دادگاه داده. شاكي قلبا برائت متهم را خواهان است و اين يعني شكست از متهم و نه پس گرفتن شكايت. شاكي ديگر هم دادستان است و هم وكيل مدافع. متهم كناري ايستاده و كوشش آن سه ديگر بيهوده است. قاضي از بيرون پرده در سه جمله حكم بر گناهكاري مي راند. شاكي نا اميد  شده و از رمق افتاده؛ شكايت اش را پس مي گيرد.

دوباره صحنه ي جرم است و شاكي و متهم. شاكي مي گويد كه بيا براي هميشه از اينجا برويم. متهم ايستاده. شاكي مي رود. پرده مي افتد.


دسامبر 20 2005

در فروپاشی ذهن دوجایگاهی

دسته: فلسفهadmin @ 10:20 ق.ظ

يكي از روايت هايي كه در توجيه تناقض و به كار مي آيد،‌ توجيهي عصب شناسانه مبني بر وجود اختلال در ارتباط بين دو نيم كره ي مغز است. نقش هماهنگي بين دو نيمكره در تنظيم رفتار و افكار به سزا است. كوشش مي كنم مدل ساده سازي شده اي از اين تناقض ها به دست دهم. اما پيش از آن دو فكت ساده:  

– آگاهي در نيمكره ي چپ اتفاق مي افتد. گويي كه من در نيمكره ي چپ نشسته است.  
– نيمكره ي راست نيمه ي چپ بدن را كنترل مي كند و به عكس.  
– هماهنگي بين اين دو نيمه براي هماهنگي در تنظيم ادراك و كنترل رفتار ضروري است.   

و اكنون داستان از اين قرار است:  
اين آزمايش را از فردي با مغز دو نيمه شده (عصب هاي مرتبط بين دو نيمه به صورت فيزيكي قطع شوند) به عمل مي آوريم. در سمت راست ميدان بينايي او يك سيب و در سمت چپ آن هم يك قاشق قرار مي دهيم. حاصل آن است كه نيمكره ي چپ سيب و نيمكره ي راست قاشق را مي بيند.  اگر اعصاب واسط قطع نشده بودند،‌ دو نيمكره در تعامل با يكديگر يك تصوير واحد كه سمت راست آن يك سيب است و چپ آن يك قاشق گزارش مي كردند. در حالی که در اين صورت هر نيمكره يك شيء متفاوت را گزارش مي كند.  
 اينک از شخص مي پرسيم كه چه ديده است؟ آگاهانه مي گويد سيب. او (كه در پس نيمكره ي چپ مغزش است) حتا نمي داند كه قاشق را ديده است. پس تا الان حالش خوب است. ديگر بار از او مي خواهيم كه با دست چپ بنويسد كه چه ديده است. بدون آنكه به آگاهي اش مراجعه كند و بنويسد سيب، نيمكره ي راست مستقيما در نواحي بينايي قاشق را گزارش مي كند و در نواحي حركتي دستور نوشتن وا‍‍‍ژه ي قاشق را صادر مي كند. او زماني بدحال مي شود كه نوشته را مي خواند و در نيمكره ي چپ اش از اين كه نوشته قاشق آگاه مي شود. او تنها مي داند كه سيب را ديده و قاشق را نوشته. وقتي كه علت تناقض  را از او جويا مي شوند  در توجيهي من در آوردي مي گويد خوب سيب را با قاشق مي خورند! دروغ اخير محصول شعور روايتي او است. آنجا كه دائما هر كدام از ما در حال بازبيني و ترميم داستاني هستيم كه درباره  ي خود مي سازيم.