Jan 28 2006

نگارستان

دسته: فلسفهadmin @ 10:07 am

برنامه ي نگارستان را از شبكه ي چهارم دنبال كنيد. سه روحاني (از جمله مصباح يزدي) با فيلسوفي از غرب باب مباحثه باز كرده اند. بيچاره نمي داند كه براي ضايع كردن اش برنامه دارند، با اين حال با رعايت اخلاق گاهي ناچار مي شود كه ضايع شان كند. تا اينجا قرار بر اين بوده كه آراي فيلسوفان معاصر غرب را در باب جهان شناسي دور همي بررسي كنند. مباحثات بيشتر حول معاصران تحليلي (راسل، آير، ويتگنشتاين و حلقه ي وين) جريان دارد و شنيدن لهجه ي فارسي اين آقاي پروفسور لك هاوزن (اگر درست نوشته باشم)كم لطفي ندارد. هيچ كس مخالفتي با ديگري نمي كند و همه دوستانه بحث را پي مي گيرند. البته ديگر امروز اينكه فلسفيدن دوستان بدون جهت گيري و تنها به همراه ابراز فضل هاي نسنجيده ي روحانيون ميزبان ادامه داشت ديگر داشت نگران كننده مي شد كه خوشبختانه در پايان بحث استاد مصباح با آن لحن شيرينِ «من مي دونستم گاليور» به عنوان جمع بندي عنوان فرمودند كه جمله ي اين فيلسوفان در ارائه ي نظريه اي جامع براي شناخت جهان و انطباق آن با ذهن ما ناتوان بوده اند و ما در جلسه ي آينده نشان خواهيم داد كه فلسفه ي اسلامي براي اين مسأله چه راه حلي ارائه كرده است.
اگر اين استاد مدعو بداند كه نقش لبان استاد در صدور فتواي مهرورزانه براي نويسندگان سر به زير آب شده (يه بوس كوچولو) چه بوده شايد اين گفتمان را وا مي گذاشت. براي ام جالب است كه هفته ي بعد هم او را بازي خواهند داد يا نه. بايد نشست و ديد.


Jan 23 2006

باز هم هالی وود

دسته: سینماadmin @ 10:15 am

از سر خستگي بعد سالي، دو ساعت تن سپردم به هالي وود; اون هم Mission Impossible 2. گذشته از خالي بندي هاي اكشن كه روال است، پيشگويي صحنه هاي فيلم پير آدم را در مي آورد. انگار 100 تا موقعيت هست با شروع و پايان مشخص كه حتما بايد چندتايش را در فيلمت بچپاني. دو نمونه:

1. آدم خوب آدم بد را در نبرد تن به تن از پا در مي آورد. بالاي جنازه اش مي رود تا بكشدش. مرده است، پس بي خيال مي شود. براي همين تفنگ را پرت مي كند روي زمين (دم دست مرده). و خرامان پشت به تصوير از او دور مي شود. تا الآن حدس رويداد بعدي دشوار نيست.  كارگردان براي راهنمايي يک كادر هم در سطح زمين مي بندد كه آدم بد به پشت خوابيده و بخشي از تصوير را اشغال كرده و آدم خوب هم آرام آرام در حال دور شدن است. خوب طبعا آدم بد هنوز نمرده و قرار است تفنگ را بر دارد تا از پشت بزندش. بگذريم كه خوب بلافاصله شصتش خبردار می شود و با يک شليك از پشت ترتيب بد را مي دهد آن چنان كه از كادر هم خارج مي شود.

2. پيشگويي دوم به روشني قبلي نيست،‌ ولي اهميت اش بسی بيشتر است. اين محتواي كلي ديالوگ شرورانه اي است كه در اواسط فيلم بين دو تا بد برقرار مي شود:

- بيا هم ويروس و هم واكسنش رو آوردم. مي توني يه ملت رو با اينها آلوده يا درمان كني.
- خوبه. پس مطابق قرارمون 34 ميليون دلار بايد بهت بدم.
- كور خوندي! من 200 ميليون دلار مي خوام.
- مگه من سر گنج نشستم؟
- ببين، ما براي شروع از استراليا كه 17 ميليون جمعيت داره شروع مي كنيم. وقتي ويروس همه رو مبتلا كرد. هر واكسن رو 200 دلار مي فروشيم. همه كه خريدن 340 ميليون دستمون رو مي گيره. پس من 200 تا مي خوام!

خوب، شنيدن اين ديالوگ کافی است تا دريابی كه کارگردان بعد از نجات ملت استراليا و جانفشاني خوب ها در راه نابودي بدها و ويروس شيطانی شان، آرامشي را كه به اين ملت هديه شده در پايان فيلم به تصوير خواهد کشيد. آخرين صحنه ي فيلم حتا از اين هم اغراق آميزتر است. آدم خوب ها (تام كروز و دوست دخترش) به عنوان دو توريست امريكايي به تعطيلات می روند آنجا كه ملت لب دريا صفا مي كنند و بادكنك هاي رنگي به دست دارند. بلاهت از چهره ي مردم مي بارد و همه فقط مي دانند كه خوشحالند. تنها سه نفر در سطح بالاتری از آگاهی قرار دارند چندان که مي دانند كه اين شادماني مرهون زحمات دو توريست امريكايي است: خودشان دو تا و شماي بيننده. در كادرهاي مختلف يک بناي معروف (با دو سقف نقره اي رنگ هلالي شكل)‌ به طور اغراق آميزی موقعيت را گزارش مي كند: آمفي تئاتر سيدني. يعني كه اينجا استراليا است. به جان مادر تام کروز قسم که اينجا استراليا است!


Jan 22 2006

باغ وحش

دسته: شخصیadmin @ 10:09 am

خونه ي مهرشهر رو گذاشتيم براي فروش. ما از اونجا دور و بي خبريم، اما از قرار معلوم مستأجرمون كه فكر مي كرديم يك زن و شوهر جوونن تبديل به يك قوم شده اند و سه تا سگ و يه عقاب و چل پنجاه تا مرغ و خروس و مرغابي و قو و قاز و اردك اونجا نگه داري مي كنن. گربه ها هم كه هميشه بوده ان. از قرار جونورها به حياط همسايه ها هم سرايت كردن. همسايه ي قبلي مون زنگ زده به اعتراض با لهجه ي تركي كه “آگا نيما اين يارو گو و گاز رو مي خواد با هم گاطي كنه كه يه چيز جديد در آد. تازه عگابه مي ياد تو حياط ما بگيه ي حيووناتون فرار مي كنن تو حياط خودتون. شبا هم كه با سگا دعوا مي كنه ما از پارس شون خواب نداريم!” گويا تمام درختامون رو كه با اين همه خون دل كاشته بوديم نابود كردن. اين شد از حياط. حالا اون تو چي مي گذره هيچ كس نمي دونه. حتما خبراييه، چون مشتري اي كه قرار بود خونه مون رو با خونه اش طاق بزنيم به پدرم گفته من از وقتي كه رفتم تو با هر چي حيوون كه تو عمرم نديده بودم روبرو شدم. قرار بود آخر هفته ي بعد برم عكاسي از هيأت خونه كه اسپم كنم براي فروش. حالا كسي اگر طالبه باغ وحش مونو با انواع گونه هاي گياهي و حيواني مي فروشيم. چون چمن هم به قدر كفايت هست می تونيد گوزن (به قول همسايه مون جوزن) هم پرورش بدين.


Jan 20 2006

هاپو

دسته: شخصیadmin @ 10:11 am

چمدانها را که می بستیم چنان اندوهگين می نگریستمان که گويی ما همه ی زندگی آن سگ شده بودیم.