فوریه 10 2006

مستعمره ی انسان

دسته: پراکندهadmin @ 8:07 ب.ظ

يعني به جا مانده يك جزيره ي بكر،‌ يك خاك كوچك تصاحب نشده؟ به جا مانده‌ قله اي كه نوكش به اندازه ي پشت يك نهنگ بالغ از آب بيرون زده باشد و آدمي – شده به صورت نمادين – به آنجا لشكركشي نكرده باشد؟ از ماهواره رصد شده باشد بدون آنكه به نام كسي سند بخورد؟


فوریه 10 2006

اصلن خودم فهمیدم چی گفتم؟

دسته: فلسفهadmin @ 8:06 ق.ظ

چه کسی گفته که مقالات انتزاعی در حوزه ی علوم کامپيوتر قابل ترجمه به گزاره های روزمره نيستند؟

همه ی ماشين های تورينگ قدرت محاسباتی يکسان دارند، اما می توان برای آنها درجات متفاوتی از هوش قائل شد. ماشينی باهوش تر است که بتواند خود را با کمترين هزينه شبيه سازی کند. قابليت شبيه سازی خود يعنی نگاه کردن خود از بيرون، قابليت پيش بينی رفتار خود و حتا قابليت پيش بينی واکنش محيط در ازای رفتار خود. چنين قدرتی می تواند در سطح مدل های محاسبه به صورت عددی مدل شود. فرافکنی ناشی از فقدان چنين قدرتی است.

پ.ن. من عدم تأخير فاز را هم در همين پست اضافه می کنم.


فوریه 08 2006

فراخوان

دسته: شخصیadmin @ 10:09 ق.ظ

آرام و زنانه، ‌با تماس مستقيم با پوست سر، پشت يا پس گردن؛ با ناخن تيز و با آهنگي كه نشان دهد از عشق به نوازش است نه اكراه از خارش. چنين لحظه اي را با هيچ چيزي عوض نمي كنم و اگر آن را به من هديه بدهيد – از هر جنسي كه باشيد – شما را هم!


فوریه 05 2006

ارجاع

دسته: شخصیadmin @ 8:12 ب.ظ

پرونده ي مان را به شوراي امنيت مي برند. ياد كودكي ام مي افتم؛ جنگ بود اما چيزي كه مي ترساندم اين بود كه پرونده ام را بدهند زير بغلم! من كه مي شنيدم كاغذهايي در نظرم مجسم مي شد كه توام با حس خشن تحكم بين بازو و قفسه ي سينه فشرده مي شدند. الان هم قرار است چنين چيزي اتفاق بيافتد؟ نفت مان را نمي خرند كه همديگر را درسته بخوريم. ما! ما  كه بنيادگزار حقوق بشريم و فمينيسم از ما پا گرفته. ما كه خاك عرب از شرق به اقصي گذرانديم و درياي جنوبي را بر شرق نشانديم. حالا همديگر را بخوريم؟ بيشتر از اين؟ مي خواهم نباشم تا نبينم. يك نانخور كمتر…


فوریه 04 2006

:)

دسته: شخصیadmin @ 3:13 ق.ظ

همه ی آدم ها يک جور نمی خندند، ولی همه يک جور می نويسند 🙂 شيرينی اش به آن است که هر جوری که دوست داشته باشی تصورش می کنی. اشکالی هم ندارد اگر تصور تو خيلی با واقعيت انطباق نداشت. چون آنچه واقعا ارزش دارد همين خنده است. منظورم اين است که آنچه واقعا ارزش دارد دقيقا همين 🙂 است.


فوریه 02 2006

نارا

دسته: رویاadmin @ 5:16 ق.ظ

عصر با موسيقي به خواب رفتم. از آن خواب رفتن ها كه گذارشان از بيداري به ناهشياري كيف بي وصفي مي دهد. خواب عجيبي ديدم: يكي از دوستان صميمي ام – نمي دانستم كيست و چهره اش در خوابم پديدار نبود – در مكاني مثل مجتمع تجاري گاندي – خيلي رويايي تر و دوست داشتني تر – كافه اي زده بود. اسم اين دوست مبهم را نارا مي گذارم. يادم هست كه شفاف بود و محو. او من و دوستان مشترك مان را دور هم جمع كرده بود. يك هفته مانده بود كه از ايران بروم؛ از همه براي هميشه خداحافظي كردم و خارج شدم. برف مي باريد. با ناباوري مازيار نيشابوري و بهرنگ درويشيان را ديدم (دو تا از دوستان قديمي كه يكي به گمانم همين جا هاست و  دومي الان در هلند فلسفه مي خواند). به آنها گفتم مي خواهم از اين هم بيشتر غافلگيرتان كنم و بردم شان بالا پيش نارا كه ظاهرا آنها را بهتر مي شناخت. توي كافه فهميدم كه پدر نارا نويسنده است و علي اشرف درويشيان (پدر واقعي بهرنگ) را از كانون نويسندگان مي شناسد. از آنها هم خدا حافظي كردم ولي ماجرا چندباري انگار كه تكرار شد.  توي برف دوستان ديگر را مي ديدم و مي بردم شان پيش نارا. نادر خرمي و امين خليلي ن‍ژاد و فرهاد خندان يادم هست با يك اكيپ از بچه هاي البرز. نارا همه را مي شناخت. آها! يكی ديگر هم بود. اميد زندي شريك نارا بود.

خواب شيرين ام تمام شد. نمي خواستم چشم باز كنم. دوست داشتم بقيه را ببينم. همه ي دوستان ام را. در همه ي دوران ها. چشم كه باز كردم تا مدتی تحت تأثير رويا بودم: سيري منطقي داشت. هيچ چيزي به هيچ چيز ديگر تبديل نمي شد. صحنه ها هم جا به جا نمي شدند. به جز يك صحنه كه نزديك بود از سوراخ كف كافه ي نارا به عمق طبقه ي پايين – جايي كه يك ديگ بزرك بود كه گويا آش مي پخت – سقوط كنم…

همه اش در اين فكر بودم كه نارا كيست؟ برايم جالب بود كه همه او را را مي شناسند؛ همه ي دوستاني كه در سنين مختلف و در جاهاي گوناگون با آنها آشنا شده بودم. نارا كدام يك از دوستان من بود كه آن قدر به هم نزديك بوديم كه حتا چهره اش هم در خواب برايم تجسم نداشت؟ چرا با او حرف نمي زدم؟ چرا همه را مي شناخت؟

برداشت من از این رویای نمادین چنين است:‌ نارا من بودم. نارا آن بخش از وجود من بود كه ريشه در اين خاك دارد و مي خواهد بماند. كسي كه در اينجا كسب و كار دارد، به دوستان اش وابسته است و آنها را دور هم گرد مي آورد. نارا گذشته ي من بود. ربع قرن تجربه ام در اين خاك.و آن كه توي برف مي رفت من بودم. آينده ي من. آن بخش از من كه مي خواهد هجرت كند، حتا در برف. در حالي كه دوستان اش در گرماي كوچك كافه ي نارا دور هم جمع اند و هر بار يك دوست را بهانه مي كند كه بماند. حس دلشوره ام در كافه ي نارا – وطن – را يادم هست. در يكي از نماها كه كافه اش سرخ و زرد رنگ شده بود – مثل مغازه هاي كنتاكي – و حفره ي سياه – شايد مشكلات وطن – من را تو مي كشيد. آنجا مي خواستم بزنم بيرون.

رويايم از تضاد من با خودم مي گفت. چيزي كه مدتي است درگيرش هستم. اينكه بمانم يا بروم. زودتر از آنكه برايم پيش بيايد همه ي ذهنم را اشغال كرده و دريغ هايي را همراه ام. اين است كه همه چيز را موقتي مي بينم. هر كسي را كه ديدار مي كنم يا در هر موقعيتي كه قرار مي گيرم مي شمارم كه اين آخرين بار است يا مثلا چند تا مانده به آخرين. حسابگري هايي از آن دست كه محتضران مرگ در خود تجربه مي كنند. وجود ام دو نيمه شده و يكي شان – آنكه دل در گرو گذشته دارد – نارا است.


فوریه 01 2006

مهندسی نکن

دسته: شخصیadmin @ 11:01 ب.ظ

تو خیابون درختی کرج – چهار پنج تا ماشين جلوتر از ما – تصادف شده بود. هر ماشيني كه به صحنه مي رسيد سير نگاه مي كرد تا رضايت بده كه رد شه. تو اين وضعيت بود كه راننده ي ماشين ما زير لب خطاب به ماشين جلوي راه بندون گفت:‌ مهندسي نكن قورومساخ، راتو برو! ماشين بعدي كه به تماشا ايستاد دوباره گفت: مهندسي نكن مادر قحبه، راتو برو! این ادامه داشت تا رسيديم به صحنه و راننده رسما چند ثانيه اي ترمز كرد و شروع كرد به تماشا كه:‌ اوه اوه، چي شده!

من خواستم بگما