آوریل 29 2007

نمودار

دسته: پراکندهadmin @ 11:00 ق.ظ

دانش [به ویژه] اگر در ثریا باشد مردانی از سرزمین پارس بر آن دست خواهند یافت.


آوریل 28 2007

تصادف

دسته: شعرadmin @ 5:59 ق.ظ

آدم ها را پخش کردند، جفت هاشان را پرا کنده
هیچ جا هم ننوشتند که کسی با جفت اش برخورد خواهد کرد
اما فکرش را بکن، چه بختی بود
که من به تو برخوردم


آوریل 24 2007

چهره ی خدا

دسته: شخصیadmin @ 11:48 ق.ظ

نخستین تصویر من از «خدا» توده ای مبهم و ابرگون بود در آسمان، فاقد دست و پا که صورت اش همان چهره ی دستگاه ضبط صوت مان بود و یک شمشیر هم داشت. این در واقع یک رادیو ضبط سونی بود، یک کاسته و چهارموج. چشم هایش صفحه ی تنظیم فرکانس و دکمه های eject  و record – قرینه در دوطرف –  دوتا گوش اش بودند و در دهان اش هم نوار می گذاشتیم. این که خدای من چرا این شکلی است از همان کودکی مسأله ای بود.

یادم هست که در آن دوران رادیو سرودی حماسی پخش می کرد که در آن از «شمشیرِ خدا» یاد می شد. من این سرود را دوست داشتم و به محض پخش شدن اش خودم را می رساندم به رادیو تا جایی که پدر و مادرم هم این را می دانستند. به جز اینها عادت داشتم هنگام رادیو گوش دادن به آن نگاه کنم. حدس می زنم که ترکیب شمشیر خدا برای ام جالب بوده. شمشیر را که می دانستم چیست و چه شکلی است، خدا را نمی دانستم و احتمالا احساس کرده ام خدا خودِ دستگاه است که دارد از شمشیرش حرف می زند. این جوری شد که تصویرِ واژه ی خدا در ذهن من، برای همیشه شد همان ضبط صوتی که تا همین اواخر توی انباری مان خاک می خورد. فقط با گذشت زمان چیزهایی به آن اضافه شد. شاید زره، اسلحه یا لباس. به او باور داشتم یا که نه،  چهره همان چهره بود که بود.


آوریل 22 2007

لامپ مان سوخته بالام جان

دسته: شوخیadmin @ 1:24 ق.ظ

قزوین - اسفند 1384

کادر کج است، اما چراغ ها پای دیوار نصب شده اند، نه روی سقف. حکمت اش را هم من که نفهمیدم.


آوریل 20 2007

هزارتوی مستی

دسته: ادبیadmin @ 7:04 ق.ظ

در هزارتوی سیزدهم (مستی) نوشته ی من را بخوانید:

وقایع نگار مستی

پیش از خواندن کمی بنوشید

۱.
امشب، یاران، به هم می‌آییم. محفل، خصوصی است؛ باید که باشد. بنا است تا بنوشیم و کشتارِ سلول های مخ را، “سرخوشی” ادراک کنیم. محتسب کمی آن سو تر سایه گسترده، اما نمی‌داند. آیینِ شادخواری و می‌گساری است و اگر “خود”، نام کوچکِ روزمرگی‌های مان باشد، از خود بیخود شدن؛ و اگر هر چیز دیگر، به خود آمدن.
– سلام!

۲.
تا این پاس از شب که ادراک‌ام می‌گوید اگر مستی این مرتبه از وجود است، حصول‌اش معرفتی جز از ادراک مستقیم و غریزه نمی‌طلبد. چیز دیگری هم نمی‌تواند آن را به تو بدهد؛ در پروفایل‌های دوست‌یابی اگر میانه‌ات با الکل را پرسیده‌اند باید که دست کم گفته باشی “گه گاه”.

۳.
رفته‌رفته بهتر می‌شوند. در نگاه‌شان می‌خوانی که در لایه‌ی دیگری، از وجود خود، یکدیگر و اشیاء آگاه شده‌اند. هر کس از قالب‌اش، نقشی که هر روز بازی می‌کند، بیرون آمده و یک چیزِ نوی خوبی شده. سرخوشی، رضایتی داده که جای کدورت را تنگ می‌کند. همه موافق‌تر‌اند. ما همه یک موجودیم. اندام‌های یک پیکر، هماهنگ و به تناسب نوشانده شده، تا او هستی را از جایگاه دیگری درک کند.

۴.
[لب‌ها، بی‌حس]
– واژگان… لَّخت.
[پوست، تبدار]
– دَوَرانِ سر.
– نه، برویم جاهای بهتر.
– من بنده ی آن دم‌ام که … [نمی‌تواند بخواند از بر!]
[شکوفه می‌زند] – …

۵.
این آغوش تو چه گرم است. دیگر فرشته‌ی دوش چپ‌ام هم فرشته‌ی شانه‌ی راست‌ات را در بر گرفته. سخت نگیر. شانه‌ی چپ‌ات را هم مثل من نگاهی بیانداز.

۶.
پرستندگانِ دیونیزوس، ایزد شراب و باروری، باور داشتند که مستی به انسانِ زمینی خلاقیت خدایی می‌بخشد. در سناریوی نیچه باید که ما، گروه همسرایان، از وضع ناپایدار خود – امشب در این بساط – آگاه شویم، آنگاه این تلخ‌ترین دریافت هراس‌انگیز را پنهان و به نمایشی پروجد بدل سازیم و منشاء زایش تراژدی شویم. امشب و در این محفل بعید می‌دانم. گرچه، نظم و سامان از ذهن‌ام رفته و قفسه‌های فروریخته‌ی این کتابخانه، زمینه‌ی مساعدی است برای آن که چیزهایی را از نو بچینم. غبار مبهمی همه چیز را ناپیدا کرده. وقتی که بنشیند، تندیسی در انتظار تماشاچی است.

۷.
هیچ خبری نیست. هیچ تندیسی. پریده.


آوریل 18 2007

راه های جدید وصل شدن به اورکات

دسته: وبلاگستانadmin @ 5:40 ب.ظ

یکی از دوستان مژده می داد که سرویس جدیدی برای عبور از سد سانسور اینترنت توسط یک شرکت داخلی در اختیار مردم قرار گرفته. روش کار به این صورت است که زنگ می زنی: “از اون سرویس نامحدوداتون می خوام”. این اسم رمز است. از تو نشانی پستی و الکترونیکی می گیرند. یک ای میل می فرستند به نشانی الترونیکی و پول را می آیند از نشانی پستی تحویل می گیرند.

مشتری هم کافی است فایل پیوست ای میل را اجرا کند. اینترنت اش به قیمت کندتر شدن نامحدود می شود (سانسور هم خوب یک جور محدودیت است). توضیح اینکه همه ی سایت ها باز می شوند، فقط سرعت کمی پایین می آید. قیمت این سرویس هم 5000 تومان است. گویا شرکت سرویس دهنده (!) آن قدر سرش شلوغ است که هنوز وقت نکرده بهای سرویس را درست و حسابی از درِ خانه ی ملت جمع آوری کند.

نقض کپی رایت را دیده بودیم که یکی آهنگ اش را می سازد، یکی قِر اش را می دهد، روز هم که دست خدا است و یکی دیگر پول اش را سرچهارراه یا توی پاساژ می گیرد. اما ندیده بودیم نرم افزار را یکی بنویسد آن ورِ دنیا و یکی دیگر این طرف به نام نامحدود کننده ی سرویسِ اینترنت میل اش بکند این طرف و آن طرف و پول اش را از در خانه ی مردم بگیرد. حالا اینها که می گویند سانسور بد است بفرمایند و تحویل بگیرند دستگاه سانسور را که در زمره ی فوایدش اشتغال ایجاد نکرده بود که کرد.

پی نوشت. بله جانم، کار می کند. امتحان نکردی، بکن. اگر هم کردی، مشغوال الذمه ای، اگر پولش را تمام و کمال نیاوری دمِ درِ خانه ی ما. 4500، خیرش را ببینی.


آوریل 14 2007

Left

دسته: پراکندهadmin @ 2:13 ب.ظ

یک جزیره بود. سمت راست اش یه ساحل داشت با یه عالمه درخت میوه. سمت چپ اش خالی بود. هر روز آدم ها میوه می چیدن می رفتن لب ساحل می خوردن. یک روز یکی اومد ساحل رو گرفت. گفت این مال من، هر کی می خواد بیاد، باید برام میوه بیاره. درخت ها رو هم یکی دوره کرد: مال من. ساحل خالی شد. میوه ها گندید. جنبش چپ به وجود اومد.


آوریل 12 2007

جَوگیر

دسته: پراکندهadmin @ 7:02 ب.ظ

می روم زیر باران
با طراوت می شوم
خیس می شوم
غرق می شوم


آوریل 07 2007

Open Problem

دسته: شوخیadmin @ 6:50 ب.ظ

یکی از چیزهایی که در فرنگ بارها، سخت به اندیشیدن ام واداشت:
کسی که عمری شلنگ به ماتحت افشانده، چگونه با دستمالِ خشک از عهده ی این مهم بر آید؟

پ.ن.باور کنید که این سطحی اندیشی فقط ناشی از اضطرار است. وگرنه در شرایط مرفه کنونی دغدغه های متعالی تری ذهن را مشغول می کند، از این دست که آبِ آن تو ساعتگرد می چرخد یا پادساعتگرد؟


آوریل 02 2007

آنفلوآنزای سویسی

دسته: شخصیadmin @ 5:24 ق.ظ

از وقتی پای مان رسیده به خاک میهن آریایی، آن قدر عوق زده ایم که مثل جوراب پشت و رو شده ایم و آن قدر مایعات ریده ایم که امعا و احشای همایونی مثل بادکنک خالی بزاق آلوده به هم چسبیده. از گرسنگی رو به موت ایم، اما آب هم از گلوی مان پایین نمی رود. خلاصه که بد دردی است سردرد و سر گیجه و سستیِ عضلانی. با این حال تن به سوزن و سرم و این سوسول بازی ها نداده ایم که نداده ایم. سوء تفاهم نشود. هیچ جای دنیا را به اینجا ترجیح نمی دهیم. این هم از آثار آنفلوآنزا است که از تحویلِ سال نو حالِ ما را متحول کرده. این بماند که با این وجود، همه می گویند که آب زیر پوست مان افتاده و رو آمده ایم.

پ.ن. با بچه های خوب دانشگاه ETHZ خانم سونیا افسر شفیعی، کارگردان فیلم دیوارهای شهر، تهران شخصی من را بعد از اکران فیلمش در یک رستورانی ایرانی در زوریخ دیدار کردیم. دستتان می رسد فیلم اش را ببینید: City Walls – My Own Private Tehran


برگ پسین »