مه 29 2007

حروفچین

دسته: شعرadmin @ 12:19 ب.ظ

دلم ابری است
سرانگشتانم چک چک می بارند


مه 20 2007

جهانگیر رزمی

دسته: عکاسیadmin @ 5:49 ب.ظ

عکاس ایرانی ای که عکس تکان دهنده اش از جوخه های آتش کردستان جایزه ی پولیتزر عکاسی خبری سال 1980 را از آنِ خود کرد، فردا در دانشگاه کلمبیای شهر نیویورک با 27 سال تأخیر جایزه اش را دریافت خواهد کرد.

جهانگیر رزمی، تنها صاحب گمنام تاریخ 91 ساله ی جایزه ی پولیتزر، چند روزی است که ایران را به قصد دریافت پرافنخار ترین جایزه ی جهان در رشته ی خود ترک کرده است. وی چندی پیش و البته  به مدد پیگیری های مصمم جاشوا پراگر خبرنگار وال استریت ژورنال، با مقاله ی راز تاریخی یک عکس تکان‌دهنده (برگردان فارسی) سکوت طولانی اش را در مورد این عکس شکست و خبرساز شد. شاید افزون بر وسوسه برانگیزی این جایزه، همین سکوت طولانی بود که عکاس های خوشنام و پرسابقه ای را بر آن داشت که از خیلی چیزها چشم بپوشند تا افتخار آن را به نام خود کنند.

هفته ای که گذشت را سرگرم راه اندازی وب سایت رسمی جهانگیر رزمی بودم. بیشتر این وقت هم به طبقه بندی عکس های پرشمار او گذشت. در این سایت فعلا می توانید عکس های سال های 1357 تا 1364 را در دو زیر گروه انقلاب و جنگ مشاهده کنید. هر چند که اینها متأسفانه بخش کوچکی از تجربه ی عکاسی رزمی را تشکیل می دهند؛ بیشتر عکس های او در گرو روزنامه ی اطلاعات است و برای او هیچ گونه دسترسی به آن وجود ندارد. رایزنی های وی با این روزنامه – که شانزده سال برای آن کار کرده بود – به منظور دریافت نگاتیو یا هر گونه کپی از عکس های اش بی سرانجام ماند. این شد که ما نیز به ناچار از بخش عمده ای از آرشیو چشم پوشیدیم و وبگاهی  که می بینید را با همان عکس هایی بالا بردیم که عکاس، نسخه ی ظاهر شده یا روزنامه ی چاپ شده ی آنها را در اختیار داشت و این با عرض پوزش، علت عمومی کیفیت نامطلوب برخی از گالری هاست.

پ.ن. ایشان، همسرِ تنها عمه ی من است، اما از عموهایم بارها به خانواده ی ما نزدیک تر است. از زمانی که در کودکی من، عموهایم یک به یک ایران را ترک کردند، خانواده ی او تنها بستگان ما در این شهر بودند و از این روست که اینک همسایه ایم. رازِ قطعه عکس گمشده هم  مسأله ای امنیتی بود که بزرگ تر هایمان می دانستند و البته هر کوچک تری که چون من کنجکاوی می کرد می توانست بداند. من دیونی شخصی به او دارم که خود نمی داند؛ من بهترین عکس های دوران کودکی ام را  مدیون او هستم. پیشتر از این نیز که ویدئو به ایران بیاید، ساعات خوبی از کودکی ام را با دستگاه آپارات او  گذراندم؛ با کارتون هایی که همه ی شخصیت های شان را خودش با صداهای مختلف دوبله کرده بود. به جز اینها  چیز دیگری هم هست، گمان می کنم از بین همسالان من در ایران، کمتر کسی تصویر متحرکی از خردسالی و کودکی خود دیده باشد. من به لطف دوربین سوپر 8 وی چنین فیلم هایی را  در اختیار دارم.

در اینجا رزمی فیلم های سوپر 8 خود را از دوران انقلاب و جنگ با دستگاه آپارات پخش می کند. رویدادهای زیادی در این دوران ها هستند که تنها او از آنها فیلم در اختیار دارد:

تهران - اسفند 1385

تهران - اسفند 1385


مه 15 2007

تألمات نیم شبانه در بابِ پشه

دسته: شوخیadmin @ 2:12 ق.ظ

غنوده بودیم میان پرنیان خیرِ سرمان. و این هم امشب می شود سومین بار که در اثر حمله ی پشه ها خواب همایونی ربوده شده. فکر کن، طبعِ مبارک و بی خوابی. ببین این ناجوانمردها چه کرده اند. تا دوباره خواب نبرده است مان، ریاضیات و علم الاشیاء و علم الحیات و چندتایی دیگر از علوم دقیقه را به به هم ببافیم و یک گلواژه هایی تفت بدهیم در این باب، عوضِ شماردن گوسفند:

1.
فرضیه: یه کندوی پشه توی کانال کولرمون داریم. یعنی من این طور فکر می کنم. البته من که می دونین حشره نمی کشم؛ حرمتِ حیات و این برنامه ها. اما فقط به لطف مهمانان آمارِ کشته ها از نسل کشی های قوم ترک و ارامنه هم گذشته و اینها تمومی ندارن. هر چقدر هم که نیش می زنن سیرمونی ندارن. غلط نکنم گرده های ما رو (که گل های خندانیم) می برن یه جا می چپونن و دوباره بر می گردند از نو. خیلی دوست دارم بدونم شهدی که مثلا از گلِ نیما تهیه می شه چه مزه ایه. وقتی هم که به این مقوله فکر می کنم یک لبخند ملیحی روی غنچه ی لب هام می شینه که با ویز ویز اینها  با ظرافتِ هر چه تمام تر محو می شه. فقط این احمق ها نمی فهمن که با این کارشون هیچ سرویسی به منِ جوون نمی دن. آخه من که گرده افشانی نمی کنم. تولید مثل ما یک جور دیگه است.

2.
این کندوی پشه ایده ی خوبی بود ها. کی بود می پرسید پشه ها روزها کجا می رن؟ به هر حال اگر فرضیه ی من درست باشه و پشه ها هم در جریان تکامل (یا مثلا شهرنشینی)، مثل زنبور و مور و موریانه دم و دستگاه اجتماعی به هم زده باشند، ملکه شون الان باید یک چیز تپل مپلی باشه در ابعاد یک قورباغه که الان توی کولر بالای سر من لم داده، آه و اوه، به نرهای کندو فاز می ده. حالا منِ جوون باید تن ام بلرزه تا صبح که یک وقت مبادا خود علیا حضرت به سرشون  بزنه که بیان بیرون گشتی بزنن و دشتی بکنن.

3.
این که توی کندو چه جوری راه رو پیدا می کنن و با هم تصادف نمی کنن هم مسأله ایه برای خودش که الان براتون توضیح اش می دم. به نظرم ابزار طبیعت برای حل این مسأله همین دو تا لنگ درازیه که پشت سرشون می فرستن هوا و تکون تکون می دن. اینها راهنما است که راه به راه توی کندو می زنن برای پشت سری. عادت کردند این بیرون هم هی بزنن.

4.
کانال دو خیلی قدیما یه انیمیشن علمی از پشه ها نشون می داد که اول فلان شون رو فرو می کنن توی میزبان. بعد یک مایع مضخرفی (که گمونم کاربرد وازلین رو داره) می فرستن اون تو که خون رو رقیق تر کنه و اینها بکشن بالا. در اصل همون ماده هم باعث خارش می شه.درست می گفت، و گر نه کجا دیدی یک پشه آهنی (مثل آدم آهنی، منظورم آمپوله) نیش ات بزنه و جاش بخاره؟ خوب ما هم همون طور خشک خشک قبول ات داریم. بیا کارتو بکن. برو دیگه. بزاق ات رو هم نگه دار برای ملکه.

5.
یک بار که یکی شون دم گوشم دور و نزدیک می شد صداش کش گلیساندو می شد؛ کش می اومد در حد ربعِ پرده . حالا اگر اینجا کسی فیزیک موج درس می ده به مبحثِ داپلر که رسید به شاگرداش بگه سرعت اون حرومزاده رو به عنوان مشق شب محاسبه کنن. باز هم مسائل در حوزه ی فیزیکِ پشه دارم: در مبحثِ تحلیل هارمونیک ها بپرسید که چرا وقتایی که هفت هشت تایی با هم دمِ گوش ات ویززز می کنن، صداشون کاملا پخته تر از تک نوازی شونه؟ (مثل تفاوتِ صدای یک ویولن با صدای یک ارکستر زهی). یک تحلیل روانی هم پیشنهاد می شه که چرا در هنگام تسلیم شدن به هجوم شون، اونها یکی یکی برف و بارون می شن و منم زیر بارش اونها از خود بی خود که: تن من جون می ده پر پر بزنه زیرِ تگرگ.

6.
چه طوری می شه در اتاق خواب خلأ ایجاد کرد؟ بحثی که امروز در محافل علمی جریان داره اینه که بعضی از دانشمندان می گن پشه ها در خلأ متلاشی می شن تا فشار درون و بیرون شون یکی شه. حالا گیریم که آقا پشه هه نپُکه. حداقل اش اینه که بدون هوا بال بال که نمی تونه بزنه. اگر هم  شیخی، مرتاضی، صاحب کرامتی پیدا شد که متلاشی نشد و پرواز هم کرد، دست کم صدای ویز ویزش به گوش نمی رسه. این ترکیبِ آقا پشه هه رو هم در راستای طرفداری از زنان اومدم برای بحثِ جنس گونگی زبان. هر چند که این ها پشه های کارگرند که این بیرون شهد جمع می کنند، وگرنه اگر مرد بودند می رفتند مثل نرها توی کندو سر وقتِ ملکه، نه من.

7.
نظر خواهی پایانی: نظرتون چیه که کشته ها رو با احترام توی پلوپز دفن کنیم؟ پروتئین که داره. طعم اش هم کنجکاوی برانگیزه.

پ.ن. چی می شد هزارتوی این شماره هزارتوی پشه باشه؟ نمی خواستم هفت بند بشه، شد.


مه 12 2007

شخصیتِ فرهنگی

دسته: پراکندهadmin @ 3:29 ق.ظ

با همین چشمها دیدم که برای ششمین بار پیاپی ژرف نگارِ من در نمایشگاهِ کتاب، در غرفه ی نشر روزنه عرضه شده. یک جلد از آن را هم می خواستم بخرم و به عنوان پدید آورنده تحویل بدهم که سهمیه ی خرید کتاب خارجی بگیرم. زورکی دادند که آقا ببر، مال خودت است. هر چقدر هم که پا فشردم پولش را نگرفتند.

این مایه ی مباهات است. به طور دقیق تر این را می گویم که دوهزار جلدِ این اثر سترگ از سال هشتاد تا کنون به فروش نرفته! ماکان صاحب نشر ماکان می گفت یکی از شگردهای ناشران این است که وقتی تجدیدِ چاپ کتابی ممنوع شد، آن را با همان عنوان چاپ قبلی تجدید می کنند. سوتی شان را هم می توان از قیمت افزوده شده ی  کتاب گرفت. چاپ پنجم را یک جا می خری فلان تومان و جای دیگر فلان تومان و خورده ای. حالا شما هم فکر کنید داستانِ کتاب ما نیز چنین داستانی است که شش سال است که طبعِ اولش را می آورند به نمایشگاه و می برند. امسال هم شانس بیاورم به تدبیر گردانندگان نمایشگاه، این اثر را آب ببرد و گر نه مردم که نمی برند و ما هم سالی دیگر باز در خدمت قلم و فرهنگ این مرز و بوم خواهیم بود.

کارشناسان امر کتاب که از عدم استقبال گسترده از این اثر ابراز شگفتی کرده اند یکی از دلایل عدم فروش اش را عرضه ی رایگان نسخه ی PDF اش روی وبگاه ما بر شمرده اند (فعلا برش داشته ام. برو از نمایشگاه به قیمت هفت سال پیش بخر). در واقع گویا سیل جمعیت به جای اینکه به کتاب فروشی ها برود، به اینترنت روی آورده که افزایش آمار کاربران ایرانی در اینترنت هم گواهی بر این مدعا است.   آن اشتباه هم از این رو بود که قراردادم با ناشر برای چاپ اول بود و پارسال که کتاب را در سایت گذاشته بودم فکر می کردم حالا که چند سال گذشته حتما چاپ اول هم تمام شده و من می توانم کتاب را به رایگان منتشر کنم.

البته حمل بر فرافکنی نشود. در دوران چیزده سالگی (تین ایجی منظور است) زمانی که به صرافت چاپ اش افتادم، فکر می کردم کار درستی است آدم یک ناشر معتبر را برای کتاب اش انتخاب کند. سال اول که شخصا پشت غرفه پاسخگوی پرسش های بازدیدکنندگان بودم، در همان غرفه دو قدم سمتِ راست آقایان الهی قمشه ای و زیباکلام و دو قدم سمت چپ ابراهیم نبوی و مانا نیستانی کار و بارما را کساد کردند. سال بعد آقای علیزاده آمد با ارباب حلقه هایش. هر پنجاه تا که می فروخت یک نفر می آمد کتاب من را ورق می زد و می گذاشت. ذوق مرگ شدم. سالِ بعد از دم غرفه که همین طوری رد می شدم بزرگمهر حسین پور را دیدم. دیگر هم از آن غرفه عبور نکردم تا پریروز.  شرحش بماند برای وقتی دیگر.

پ.ن. سه چهار سال پیش یک بار که برای دریافت سهمیه ی ارزی کتاب های خارجی رفته بودم، مسؤول مربوطه انگار که با ذره بین من را و کتاب ام را از زوایای مختلف بر انداز کرده باشد، با جدیت گفت: «آقا، شما که اهل قلم نیستی؛ اهل قلم باید دست کم دو تا کتاب داشته باشد. شما هنوز شخصیت فرهنگی هستی».  و بعد کارتی به من داد که سهمیه اش گویا کمتر از اهل قلم بود. با خودم گفتم که پارسال مترشان جور دیگری کار می کرد. او هم انگار که می خواست ناراحت ام نکرده باشد، گفت: «خوب یک روزی اهل قلم هم می شوی». گفتم: «شما لطف دارید»، اما می خواستم بگویم فکر کنم همان شخصیتِ فرهنگی باقی می مانم بهتر است.


مه 08 2007

پاتوق

دسته: پراکندهadmin @ 6:02 ب.ظ

یک هفته ده روزی می شود که شوکا و تارا را بسته اند. اینها دو کافه از کافه های زنجیره ای مرکز خرید گاندی اند. در این مدت همان آدمها آمده اند و همان کارها را کرده اند، چند قدم آن طرف تر و همان حرف ها را زده اند، چند تا ناسزا بیشتر.  آخر شب هم پیش از سوت و کوریِ نیمه شب که قهوه چی ها دخل های شان را جمع می کنند، انگار که فلان قدر از کشوی آن یکی آمده باشد توی صندوق این یکی. دیروز دیدم که تارا باز شده. شوکا هم باز می شود و دوباره انگار نه انگار. فقط می ماند نفرین های سرگردان که باد می بردشان و جذب اتمسفر می شوند. این نوشته نیز هم…


مه 06 2007

نخستین دوره ی جایزه ی ادبی روزی روزگاری

دسته: ادبیadmin @ 6:07 ب.ظ

…دیروز برگزار شد.

پانزدهم اردی بهشت 1386 - خانه ی هنرمندان ایران

گزارش خوب خوابگرد از مراسم از گزارش نویسی بی نیازم کرد. ویژه نامه ی جن و پری هم معرفی خوبی است از این جایزه ی نوپا.

پانزدهم اردی بهشت ماه 1386

احمد افقهی و میترا البرزی منش، زوج حامیِ جایزه ی ادبی یلدا و اینک جایزه ی ادبی روزی روزگاری.

و این هم مدیا کاشیگر دبیر جشنواره:

تهران، خرداد 1386


مه 04 2007

آب چه چیزی را خواهد برد

دسته: سیاستadmin @ 8:44 ق.ظ

آقای رییس جمهور عزیز،

من دقیقا نمی دانم شما از چه تکنولوژی ای برای شستن خود استفاده می کنید. این مقوله هم به طور کلی از دغدغه ها و موضوع های مورد علاقه ی من بوده که پیشتر هم در موردش بسیار نوشته ام. راستش خیلی هم دلم می خواست که موضوع پایان نامه ام باشد که متاسفانه در کشور ما امکان آن وجود نداشت. البته می دانم که شما در زمان سکانداری شهرداری توالت های کامپیوتری پیشرفته ای را در سطح شهر تهران دایر کرده اید و خودِ من در چند تا از آنها ریده ام. فقط الان که روی سخن ام با شما است می خواستم بگویم که:

اگر از آفتابه استفاده می کنید، هر بار که دمر اش می کنید…
اگر روی مستراح ایرانی شلنگ به دست می گیرید، هر بار که شیر را باز می کنید…
اگر روی توالتِ فرنگی می نشینید، هر بار که سیفون اش را فشار می دهید…
اگر از انرژی هسته ای استفاده می کنید، هر بار که …

هر بار و هر یک از این بارها به یاد سیوند بیافتید. به یاد آن چه که به همین راحتی با اشاره ی شما شست و با خود برد.


مه 02 2007

مالِنا

دسته: سیاستadmin @ 3:39 ب.ظ

می خواستم به خانم پلیسِ چاق بگویم که به همان خدا تو هم می توانستی همین قدر خوشگل باشی، حالا یه کمی کمتر. برو گیر را به آنهایی بده که این را از تو دریغ کرده اند.