ژوئن 29 2007

پلورالیزم و روحِ دینی

دسته: پراکندهadmin @ 3:41 ق.ظ

پاییز 1385

به رکوع می رود در حالی که دست چپی اش از رکوع بر می خیزد. در این حین دست راستی در سجده است. پشت سری نشسته انگار که تشهد یا سلام می گوید. آن عقب تر ها که ایستاده اند؛ یکی شان خبردار قیام کرده و اگر درست یادم باشد تسبیح را می خواند. دیگری هم دست هایش را بالا برده به نشانی الله اکبر. حالت های بینابین اینها را دیگر خودتان بشمارید. در این لحظه فقط یک قنوت خوان کم داریم که احتمالن پشت دیوار است.

راستش ما هم بچه بودیم. ما را هم زورکی به این کارها وامی داشتند. اما نیم نگاهی می انداختیم به بقل دستی که چه کار می کند؛ دست کم ادای اش را در بیاوریم. بعضی از این حالت ها تا یک دقیقه با هم اختلاف فاز دارند. آخر چه جوری در یک لحظه باید رخ دهند؟

پ.ن. یادم نمی آید این عکس را کجا گرفته بودم. ظن قوی مشهد مقدس است.


ژوئن 26 2007

بختک

دسته: رویاadmin @ 5:28 ق.ظ

من زیاد خواب می بینم. رنگی هم می بینم با حضور کامل همه ی حواس پنج گانه (و گاه بالاتر). پر تعداد هم می بینم: هر روز صبح چهار پنج تایی شان یادم هست. رویا اصولن بخش عمده ای از زندگی من است که به اندازه ی بیداری اهمیت دارد.

از روزی که هزارتوی خواب را نوشته ام، رویاهایم بسیار عمیق تر شده اند. این البته لزومن ربطی به نوشتن من ندارد. دلیل اش می تواند اشعه ی کیهانی باشد یا فعل و انفعالات اخیر در سطح خورشید که این روزها خواب همه مان را بر آشفته. خواب های این روزهایم خیلی کابوس وار هستند. چیزی که اصلن دلیل اش را نمی فهمم. اوضاع زندگی بر وفق مراد است و من کابوس هایی می بینم که حتا کوچک ترین نشانه ای در آنها نیست که آگاه ام کند از ناآرامی ای که در جایی از ناخودآگاه ام به سر می برد. به واقع عجیب است. آخرین شان را همین یک ربع پیش دیدم:

یک بختک اساسی افتاده بود روی ام. چون اخیرن دوستی می گفت بختک ها همان جن ها هستند که می خواهند انرژی آدمیزاد را بخورند و ما باید از خودمان دورشان کنیم تا از روی مان بلند شوند. من به عکس، می خواستم بدانم دقیقن کیست و چه از جان من می خواهد. در نتیجه هِی با او گلاویز شدم و بیشتر فراخواندم اش. در همان شرایط سخت – و البته لذت بخش و عمیق – که نمی توانستم کوچک ترین حرکتی به ماهیچه های ام بدهم به این نتیجه رسیدم که اگر اراده کنم می توانم صورت اش را ببینم. حاصلِ این اراده به دست آوردن سرنخ هایی برای کشف هویت او بود: در یکی از عکس هایی که از دوران کودکی مادرم دارم و اخیرن اسکن کرده ام یکی از بچه هایی که سر کلاس نشسته آدمیزاد نیست و جن است. حالا این که کدام عکس و کدام چهره را دیگر نتوانستم کشف کنم؛ طرف بلند شد و رفت.

حالا با تو هستم بختک جان. بدجوری ما را توی کف گذاشتی. خلاصه اگر در دنیای جن ها به اینترنت دسترسی داری، فردا بیا. گو اینکه خیلی بدقلق و ترسناکی، می خواهم ببینم کی هستی. موهایت قرمز بودند. این را مطمئن ام.


ژوئن 24 2007

پسرانه

دسته: عکاسیphoto @ 1:54 ق.ظ

نشتارود - آبان 1385

مرکز آموزشی پیش دانشگاهی پسرانه تابش نور – نشتارود


ژوئن 23 2007

میدان

دسته: سفرنامهadmin @ 3:25 ب.ظ

قوچان - پاییز 1385

عکس ماهواره ای تهیه شده با زمینِ گوگل

– میدان، آن چیزی است که ماشین ها بتوانند دورش بچرخند.

البته من این را جایی نشنیده ام، ولی شما فرض کنید که این جمله ی مهم را فلان سردار و مثلن در برنامه ی صندلی داغ گفته باشد. میدان عکس فوق موسوم به “فلکه ی ورزش” در شهرِ قوچان به تمامی از این تعریف تبعیت می کند و در نوع خود شاهکاری در معماری است. از وسطِ این میدان یک خیابان رد شده که تیر چراغ برق هم دارد و معلوم نیست سر و ته اش به کجا می رود. از آن جالب تر، مجسمه ای است که معمولن سعی می کرده اند آن را بگذارند وسطِ میدان و در اینجا چندان که می بینید کاشته اندش روی محیط.

الان هم اگر حوصله دارید با ماهواره های گوگل بروید از بالا به آن سر بزنید تا ببینید جریان چه بوده است: این یک تقاطع بوده که میدان اش کرده اند؛ به این ترتیب که دور تا دورِ جایی که قرار بوده میدان شود را جدول کشیده اند. حالا پیش از این چه چیزی داخل اش بوده، به جهنم!

این هم دیوار جالبی در نزدیکی آن میدان بود:

قوچان - تابستان 1386

لایه های نوشته ی روی دیوار از زیر به رو:

– بر پدرش لعنت هر کس اینجا آشغال بریزد.
– همسایه محترم، آشغالت را درب منزل خودت بگذار.
– توجه: روزهای تعطیل از گذاشتن آشغال خودداری شود. ساعت برداشتن زباله 6 عصر می باشد.
– قابل توجه شهروندان محترم، به منظور رعایت بهداشت لطفا در این محل زباله نریزید. در صورت مشاهده متخلف مورد پیگرد قرار خواهد گرفت – روابط عمومی شهرداری قوچان.


ژوئن 21 2007

هزارتوی لذت

دسته: ادبیadmin @ 1:15 ب.ظ

در هزارتوی پانزدهم (لذت) نوشته ی من را بخوانید با نام بازیِ بزرگ لذت و فایده.

۱. بی‌پرده بگویم. ساده‌ترین تعریفی که از لذت دارم، مدلی که کار می‌کند و زندگی‌ام را تا حدی راه برده، چنین است: لذتی که می‌بریم، پاداش تکاملی است که می‌گیریم در ازای آنچه که برای بقای گونه‌مان سودمند است. چنین است که هر چیز لذت‌بخشی را از آنجا که در نهایت روی غریزه – ژنتیکِ لذت جویانه‌ی ما اثر می‌گذارد، به نوعی دارای خواستگاهی تکاملی می‌دانم. قدیم‌تر‌ها هم می‌کوشیدم تا در هنگام خوشی ردِّ آن را با همه‌ی پیچیدگی‌هایش بگیرم. فعلا چند تا نقل قول بیاورم که زیاد تنها نباشم. اسپینوزا می‌گوید چیزی را نمی‌خواهیم چون خوب است، برای این خوب است که آن را می‌خواهیم. نیچه سفارش می‌کند به چیزی که به زندگانی آری می‌گوید آری بگوییم و به چیزی که نه، نه. ویل دورانت معتقد است هر شی مفیدی پس از مدتی لذیذ می‌گردد. اسپنسر لذت را ناشی از عملی می‌داند که از نظر زیست‌شناسی مفید است و رنج را ناشی از عملِ مخاطره آمیز. شوپنهاور معیارهایی را در زن یا مرد، برای زیبایی و جدابیت جنسی بر می‌شمارد و نشان می‌دهد که آنها چگونه ازجوانی یا قدرتِ باروری بیشتر حکایت می‌کنند. فروید هم اغراق کرده و زیبایی جنسی را منشأ همه‌ی آثار هنری می‌داند حال آنکه منشأ بسیاری از آن‌ها، در واقع هست. ربطِ این دو قولِ اخیر درباره‌ی زیبایی، به لذت هم آن است که زیبایی لذتی است که وجود خارجی یافته (سانتایانا) و از آن مهمتر آن که زیبایی وعده‌ی لذت است (استاندال).

۲. پس آیا هماهنگی کامل بین لذت و فایده وجود دارد؟ آیا تبعیت کامل از لذت‌ها بدون هیچ ملاحظه‌ای سودمند است؟ طبیعت، لذت را در فرد فردِ ما به منظور بقای نوع انسانی‌مان نهادینه کرده و در سطح کلان برآیندِ آماری این تدبیر، به همین نتیجه انجامیده تا به امروز که با همه‌ی غرایز لذت‌جویانه‌مان پای اینترنت نشسته‌ایم. اما در سطحِ خرد، ما چه می‌کنیم؟ طبیعتِ‌مان را می‌فریبیم. کاری می‌کنیم تا چیزی را با چیز دیگری به اشتباه بگیرد و در این گیر و دار، حال‌اش را می‌بریم. ما با عقل سلیمی که باید دنیای اطراف را بشناسد تا از پلکان نیافتیم می‌فلسفیم و علومی را بنیان می‌گذاریم که هرچند طول عمر فردی‌مان را افزوده‌اند، گونه‌مان را به لبه‌ی پرتگاه برده‌اند. ما پاداش تکاملی را با حجاب کاندوم دریافت می‌کنیم، بی‌آنکه در بقای نوع کوشیده باشیم. در موقعیت‌های عشق‌بازی تنوع ایجاد می‌کنیم و اندام‌های دیگر را – که مثلا در خدمت تمیزی اعضای واقعا دخیل بوده‌اند – به کار می‌گیریم. هوشمندانه از لطیف‌ترین اصوات پرندگان تا مهیب‌ترین غرّش‌های طبیعت، الگو بر می‌داریم و برای موسیقی‌مان سازِ می‌سازیم تا با آن نغمه‌های آهنگین جفت‌خواهی را گاه و بی‌گاه، و در تنهایی و با گروه، زمزمه کنیم. دستگاهِ لذت‌مان را که فلسفه‌اش پاداش دادن به کارهای سودمند است، با زیانبارترین مواد تحریک می‌کنیم؛ تجربه‌ی بی‌رحمانه‌ی لذت با افیون، که دُز حظ بردن‌مان را بالاتر می‌برد. یادم نیست کجا شنیدم که درست نشانی بدهم؛ جریان این بود که موش‌هایی را دستکاری کرده بودند چندان که کنترل لذت فیزیولوژیک‌شان به دست خودشان باشد. یعنی به آنها آموخته بودند که با فشار دادن یک دکمه مغز‌شان را تحریک کنند و لذت ببرند. می‌دانید چه شد؟ دکمه‌ها را آن قدر فشردند تا مردند؛ از گرسنگی.

۳. این بماند که طبیعت هم کم نمی‌آورد و گاه سرمان را خوب شیره می‌مالد. چنین است که تضمینی در کار نیست که هر چیزی برای بقای نوع سودمند بود، خوشی هم بیاورد. اگر آگاه باشیم طبیعت خیلی اوقات لذت را طعمه می‌کند. با تمام وجود هوس چیزی را داریم، اما این خواست گونه‌مان است و نه خود ما. هوس، گویا چنین خواسته‌ای است. چندان که کار از کار گذشت، می‌بینی که لذتی واقعی در کار نبوده. یا آن که‌ای دلِ غافل گونه‌ات سود کرده و تو باخته ای.

۴. وودی آلن فیلمی دارد حدودا با نام “همه‌ی آنچه که می‌خواهی در مورد س.ک.س بدانی اما خجالت می‌کشی بپرسی” و این فیلم هم اپیزودی دارد که در آن درون بدن یک مرد در حال عمل جنسی حدودا به نمایش کشیده شده است. در این فیلم چندین بار سِنی به عنوانِ مغزِ نمایش داده می‌شود که در آن چند نفر، وضعیت اندام‌ها را در اتاق فرمان مانیتور کرده و کنترل می‌کنند. اما فقط یک بار و بسیار کوتاه صحنه‌ای به عنوان ذهن نمایش داده می‌شود که در آن مردی سفیدپوش شبیهِ مسیح، در اتاقی شیشه‌ای و نورانی ایستاده و نه چندان مسیح وار – آه کنان – در حال لذت بردن است. همین طوری گفتم، حدودا بی‌ربط.

۵. متروی زوریخ، نخستین شهر جهان در کیفیتِ زیستن، می‌خواستم در مورد خوشی بنویسم. نقشه‌ی شادی مردمان جهان را به یاد آوردم که در آن اروپای مرکزی و اسکاندیناوی به نشانه‌ی داشتن شادترین مردمان با ارغوانیِ تند، رنگ شده بودند که چهره ‌ی بی‌حال آدم‌ها افکارم را در هم ریخت. فکر کردم به هر حال لذت، ادراکی روانشناختی است و خوشی از ذهنیات است. یعنی که نمی‌توان ذهنیات کسی را سنجید یا با دیگری مقایسه کرد. اما باز دیدم که فرهنگ و آموزش با ما هر چه کند، باز هم انسانیم و شادی‌مان نمود عینی دارد. همین اروپایی‌ها هستند که وقتی جام جهانی را روی سر می‌برند، تک تک عضلات صورت‌شان از شادی بی‌وصف حکایت می‌کند.

۶. لذت فیزیولوژیک را اندازه می‌گیرند؛ گویا به نسبت سطح هورمون لذت ترشح شده (آندورفین)، نوارهای الکتریکی مغز یا معیارهایی از این دست. اما خوشی چیزی بالاتر از این‌ها است. یک حیوانِ زندانی در لحظه‌ی ارگاسم در این سنجش خیلی خوشبخت تلقی می‌شود، حال آنکه هرگز چنین نبوده. معیار‌های درونی برای اندازه گیری خوشی شاید درست‌تر کار کند. یادم هست که برای دوره‌ای از دورانِ کودکی، نمودارِ لذت – زمان می‌کشیدم. سالنامه‌ای داشتم که در هر برگ‌اش، ساعت به ساعت، سطحِ خوشی‌ام را از صفر تا صد درصد برای آن روز تخمینِ کمّی می‌زدم. بدترین ساعت ها، ساعاتِ مشق شب بود و بدتر از آن فردایش، وقتی که قرار بود صفحه‌های نانوشته را خط بزنند. خوش‌ترین ساعت هم وقتِ تعطیلی از مدرسه بود (چیزی که هرگز نخواهیم فهمید برای چه بوده) یا ساعات بگو و بخند دوستانه و مهمانی‌های هر از گاه شبانه. پنج شنبه شب‌ها که فردایش تعطیل بود، منحنی به شدت بالا می‌کشید؛ هر هفته. فردا صبح‌اش هم نشان می‌داد که صبح جمعه با شمای رادیو، ناهار دسته جمعی با بستگان و برنامه‌ی کودک حسابی سر حال‌ام می‌آورد تا غروبِ دلگیر، که دوباره حضیض بود با گزارش هفتگی و دوباره مشق شب تا فردا. نکته‌ی جالبی که در زمان طولانی از نمودار بر می‌آمد، آهنگِ متناوب‌اش بود با دوره‌ای از قضا هفت روز؛ نظامی که از کودکی به من تحمیل شده بود. بگذریم، اینها را گفتم که دقیق‌تر ببینیم آیا می‌توان خوشبختی را سنجید؟ اعتراف می‌کنم که همان موقع هم تقلب می‌کردم. گاهی، وقت نمی‌شد و می‌بایست که در پایان روز نمودار را می‌کشیدم که حافظه‌ام یاری نمی‌کرد. گاهی آن را به دلایلی تحریف می‌کردم که بماند. گاهی هم شادی‌ام بر اساسِ سنجشِ نسبی از سقف تجاوز می‌کرد ولی باز هم به هزار دوز و کلک منحنی را نرمال نگه می‌داشتم. بعدها نیز به این مشکل برخوردم که ریزنمایی نمودار کم است، یعنی که یک ساعت زمان زیادی است که در آن می‌توانی از بدبختی به خوشبختی گذار کنی. این شد که از خیر این کار هم گذشتم. با این حال، امروز گمان می‌کنم که این نمودارها با همه‌ی خطاهای‌شان اگر بودند، حرف‌های زیادی برای گفتن داشتند؛ خوشی را می‌توان سنجید و می‌توان مقایسه کرد. و دیگر آنکه این حق هر کس است. من می‌دانم که امروز خوشبخت‌تر از دوره‌ی کودکی‌ام. می‌دانم که در ایران خوشبخت ترم از فرنگ. و باز هم، با احتیاط، احساس می‌کنم که از آنهایی که در آن مترو دیدم خوشبخت‌ترم، به این دلیلِ ساده که روزمرگی با من هر چه کرده، لبخندم را در اتاقکِ حمل و نقلِ عمومی از لب هایم ندزدیده است.

۷. امروز، تنازع بقا، بازی بزرگ اجدادمان را از یاد برده‌ایم . به یاریِ تمدن از معنادارترین بازیِ زیستی‌مان محروم شده‌ایم . در زندگیِ عادی، در رفاه و امنیت‌ایم . شکار نمی‌شویم و در هر وضع اقتصادی دغدغه‌ی مردن از گرسنگی یا سرما را نداریم. البته گمان می‌کنم که باید از این بابت بسیار شادمان و قدردان هم باشیم. اما با این حقیقت چه باید کرد که رفاه، استانداردهای زندگی را هم بالا می‌برد و پاسخگوییِ هموار و روزمره به نیازهای اساسی ارزش آنها را کمرنگ می‌کند. همیشه به بازی‌ای نیاز هست، عمیق و واقعی که تلاش برای پیروزی در آن به زندگی معنا دهد و بُردن‌اش هرگاه که روی می‌دهد خوشبخت‌مان کند. مبارزه برای آزادی که به اندازه‌ی رفاه حق ماست، به خودی خود بازی بزرگی است که در محدودیت معنای بیشتری می‌دهد. باید از رنج‌ ایمن بود اما از فاصله‌ای ‌ایمن هم به آن باید نگریست. عصرِ ما پس از رفاه به سوی آزادی می‌رود. از آن پس بازیِ بزرگ‌تری باید که بیاید؛ نزدیک‌تر به حقیقتِ ما، بسیار نزدیک‌تر از رقابت‌های ورزشی.


ژوئن 19 2007

هزارتوی خواب

دسته: ادبی،رویاadmin @ 1:15 ب.ظ

هزارتوی هفدهم در آمد. این چندان که می دانید یک ماهنامه ی موضوعی اینترنتی است که شماره ی اخیرش به موضوعِ خواب اختصاص دارد. در این شماره به یاد دایی ام (ابولفضل جوانمردی) که اخیرن در هنگام عبور از خیابان در یک تصادف رانندگی در گذشت، سه داستان واره نوشته ام زیر یک عنوان، بخوانید:

فراتر از آن که در بیداری به چنگ آید

1. از عرض خیابانِ تاریک می گذرم. دو لکه ی نور، دو مشعل روشن از دور، به سویم می آیند. نورشان خیره ام می کند. پیشتر می آیند. تا تصادف نکرده ام کاری باید کرد، اما من که می دانم این یک رویا است. چرا ادامه اش ندهم وقتی گزندی به من نخواهد رسید؟ به هیجان اش که می ارزد. می خواهم تکان بخورم. خودم را کنار بکشم. اما نمی توانم. چیزی به برخورد نمانده. مویایل زنگ می زند: ساعتِ هشت و نیم.

خروس دیجیتالی بی محل! رویای پاره شد را که نمی توان بند زد. نیمخیز، چشم هایم را می مالم. خسته تر از آن ام که به هنگام به شرکت برسم. می روم دستشویی و باز می گردم. یکی روی تخت ام خوابیده. «-بلند شو.» تکان نمی خورد،‌ انگار که غش کرده باشد. می خواهم از پنجره پرتابش کنم به بیرون. نور شدیدی در پشتِ آن چشم هایم را می زند؛ بیشتر و بیشتر. می خواهم رو برگردانم، اما ماهیچه های گردن ام یاری نمی کنند. چشم هایم را باز می کنم. روی تخت دمر افتاده ام و آفتاب، راست افتاده توی صورت ام. دارد دیر می شود. امروز اصلن حوصله ی شرکت را ندارم. لعنتی! یادم افتاد؛ دایی ام مرده. پریشب بیرون از شهر، یک ماشین با سرعت به او زده و کارش را ساخته. این خبر را دیشب به ما دادند. خوابِ من ذاتن سنگین است، اما هرگاه که رویارویی با بیداری برایم دشوار بوده، سنگین تر شده است. این است که الان تا که می شود خوابیدن را ترجیح می دهم. اما مگر زنگ تلفنِ می گذارد؟‌

«- الو؟ عجب! پس ماجرای تصادف شایعه بوده؟ یا شاید من خوابش را دیده بودم. خوب؛ برای برگشت به زندگی کاری از دست من ساخته است؟ البته. ببین، اگر تو مرگ را انتخاب کنی انگار رفتی پشت دیوار وجود. خوب چه کاری است؟ بمان این ور دیوار پیشِ ما…» استدلال ام شاهکار بود. دایی ام کاملن قانع شده و به زندگی بر گشته. کاش یکی تلفن را بردارد. دست ام را دراز می کنم که موبایل را خفه کنم: ده دقیقه مانده به نُه.

باید زودتر بروم دستشویی. خالی شدن چه حالی دارد اگر روی کاشی های سرد بی خیالِ جفت کردن دمپایی ها شوی. اگر به موقع بیدار نشده بودم خودم را خیس می کردم. این نور لعنتی اینجا هم رهایم نمی کند. همیشه این ساعت از صبح آفتاب تندی از لابه لای پره های هواکش می تابد. تلفن زنگ می زند. از آژانس است. باید زودتر سوار شوم. چقدر خوب می شد اگر هر روز ترافیک همین قدر سبک بود. راننده گازش را می گیرد که ناگهان یک نفر می دود جلوی ماشین. به هیچ قیمتی نباید با او تصادف کنیم. مطمئن ام اگر این پیچ را درست رد کنم دایی زنده می ماند. چشم هایم را باز تر می کنم که بهتر ببینم.

خواب می دیدم. به خیر گذشت. تنبلی ام می آید که بروم دستشویی. شنیده بودم که ابن سینا این جور وقت ها حتا روی اسب خودش را راحت می کرده. پیاده هم نباید بشوی. فقط باید نگاه اش داری که تکان هایش آزارت ندهند. به خصوص آن اسب سفیدی که راننده ی شرکت سوارش شده. می گویم: «دایی! من نمی توانم از رودخانه عبور کنم.» با قدرت می گوید: «روی اسب آسیبی به تو نمی رسد.» تا کمر می زنیم به آب. من هنوز دلم شور می زند که جریانِ رودخانه او را ببرد. اما او آن طرف ایستاده و خندان با نگاهی عمیق، عمیق تر از آنی که بتوانی تصورش را کنی، از دوردست تماشایم می کند.

2.
«چی شده عزیزم؟». پسرکِ رنگ پریده ایستاده کنار پنجره و قدش نمی رسد که خیابان را از آنجا ببیند. زبان اش بند آمده. مادر دوباره روی تخت می خواباندش و نوازش اش می کند. پسر قرار ندارد. خودش را به خواب زده و انتظارِ سیاه شدن طرح نارنجی پشت پلک اش را می کشد. مادر بلاخره چراغ را خاموش می کند و تنهایش می گذارد. نور ماه روی کف و دیوار اتاق نقشِ صلیب واری بسته است. کودک چیزی مبهم را در آن جستجو می کند. انگار که مردی سایه نما پشت پنجره ایستاده باشد و تماشایش کند. فریادی می زند و از خواب می پرد.

خودش را در فضای فلزی بین دو کانال کولر می یابد. با خود می اندیشد: «سالها بود که کودکی ام را به خواب ندیده بودم». الآن او چندساعتی است که همین جا خفتنِ شهر را به انتظار نشسته، اما خودش به خواب رفته است. بلند می شود، خودش را می تکاند و نفسِ عمیقی می کشد. آهسته گام برمی دارد، انگار هیچ شتابی در کار نیست. آسمان صاف و ماه قرص است. می ایستد. سایه ی جان پناهِ لبه ی پشت بام افتاده روی کفش هایش. به مرز خمیده ی روشنی و تاریکی خیره می شود. بارها خودش را در این موقعیت یافته و هر بار از خواب پریده است؛ هرگز شجاعت اش را نداشته که بعد از سقوط را خواب ببیند. اما جان پناه، این بار برای اش معنایی فراتر از هر دیوارِ دیگری دارد؛ هر دیواری که تا کنون به زندگی اش دیده. خودش را بالا می کشد و می ایستد روی دیوارِ متفاوت. هوای بهاری را فرو می کشد و با چشم بسته قدم آخر را بر می دارد. ناگهان چیزی ته دلش فرو می ریزد. انگار که در یک گرداب تاریک غرق شده باشد. فکرش را هم نمی کرد که همه چیز به همین سادگی، با این جمله تمام خواهد شد: «رازی باشد با ستارگان ام». دیگر قابل تحمل نیست. باید بیدار شود. باید که بیدار شود…

چشم می گشاید. تکیه داده به تیر برق و گویا در همان حال خواب اش برده. شبگرد به خود تکانی می دهد، چوبدستی اش را از پشت دودستی می گیرد و قدم زنان به نگهبانی ادامه می دهد. پنجره های بلندترین ساختمانِ منطقه همه خاموش اند، به جز یکی که صدای موسیقی از آن به گوش می رسد. مردی از همان پنجره تا کمر خم شده و پایین را نگاه می کند. ساختمان کج و معوج می شود. باد شدیدی می زند توی صورت اش. سرش گیج می رود. موسیقی زمزمه می کند: «باز امشب در اوجِ آسمان ام». ناگهان از صدای یک فریاد از خواب می پرد.

چراغِ روشن مانده و درِ بسته ی اتاق نشان می دهد که فراموش کرده پیش از خواب موسیقی را ببندد. پنجره را باز می کند: یک نفر تکیه داده به تیرِ برق. پایین تر یک نفر، مثل یک سایه، نقش بر زمین شده. از ساختمان های روبرو یکی دو تا چراغ روشن می شود. زنی کودک اش را از کنارِ پنجره به داخل می کشد و چراغ دوباره خاموش می شود.

3.
آنچه در بیداری به زبان وصف می شود، در خواب هست؛ موجودیت دارد. حالا نگاه ام کن. نترس. من، کیمیای خواب زی، زیبا ترین زنی هستم که همه ی سرزمین های خواب وبیداری به خود دیده اند. از آن بخت برگشتگانی چون تو که در رویای شان مهمان بوده ام، چیزهای زیادی شنیده ام از سرزمین بیداران که می گویند زنان زیبایی دارد. من هرگز آنجا نبوده ام؛ نمی توانستم باشم چون از جنسِ خواب ام. فقط می دانم که زیباتر از همه ی آنان ام. مردانِ پرشماری از جنسِ تو آرزوی همخوابگی مرا داشته اند، اما آن را با خود به گور برده اند. همه شان را می گویم. مشکل اینجا است که چنین کاری از من بر نمی آید؛ اگر بخواهم با یکی از شما باشم باید به اقلیم بیداران بروم و بهای این کار، تو نمی دانی که از کف دادن جاودانگی ام است. ما اینجا در سرزمینِ رویاها هرگز نمی میریم. گرچه زندگی را هم به کیفیت بیداران نمی زییم. تنها یک محدودیتِ کوچک وجود دارد: عمر ما را بسته اند به رویاهای ساکنان سرزمین بیداری؛ مادام که شما خواب می بینید ما جایی برای زیستن داریم. درست مثل واژگانِ خفته در دل قاموس ها که منتظر می مانند تا ادا شوند. اشکالی هم ندارد. تنها عیب اش در این است که ما را به بازیگران صحنه ی تخیل شما تقلیل می دهد؛ ناچارمان می کند نقش هایی بزنیم که میزبان را وا دارد تا زمانِ بیشتری به تماشا بنشیند. کارِ جذابی نیست. من معمولن با میزبان ام سخن هم نمی گویم. حرف خاصی نداریم. اگر هم سخنی باشد از سرِ ناچاری است و حکمِ امرار معاشِ شما را دارد. مثل امشب که فعلن اینجا جا خوش کرده ام. دیگر این آوارگی از این خواب به آن خواب برای ام عادت شده. بگذریم. پیشتر که به خواب ات نیامده ام. نه؟ پس کنجکاوی بدانی چه شکلی ام. خوب، در واقع کسی صورتِ واقعی من را ندیده. حتا کسانی که به خواب شان آمده ام تصور درستی از خطوطِ چهره ی من ندارند. بوده که یک عمر دل به من باخته، بی آنکه به درستی بداند که لحن صدای ام چگونه است، یا آنکه بتواند از رفتارهای من، ‌از حالات ام چیزی بگوید: رفتاری درکار نبوده. فقط حضور بوده بی هیچ کیفیتی. راستش من اصلن چهره ندارم. فقط چند کلمه ام: «یک باشنده ی محض، فراتر از آن که در بیداری به چنگ آید». تو الآن، بگذار دقیق بگویم، دوازده دقیقه است که داری من را زیر لب تکرار می کنی. انگار این بار تقصیر از خودم بود؛ داری بیدار می شوی. می دانی که. بدرود.


ژوئن 17 2007

عینک

دسته: عکاسیphoto @ 5:24 ق.ظ

تهران، محله ی خاوران - پاییز 1385

در عجب ام از این مردم که ترجیح می دهند پول شان را پیش دکتر چشم پزشک حرام کنند، اما از اول به بقالی های معتبر رجوع نکنند. 


ژوئن 15 2007

آن چه به روزِ ما آمد

دسته: سیاست،شخصیadmin @ 10:47 ق.ظ

مدت ها است که دارم نم نمک عکس های آلبوم های خانوادگی را از هشتاد سال پیش تا کنون و از خودم تا  بستگان درجه ی سه و چهار اسکن و طبقه بندی می کنم. چند ده هزار قطعه عکس را تا کنون از نظر گذرانده ام و برای بیشتر آنها دیگر حفظ شده ام که مثلن در جشن تولد فلان سالگی بهمان خاله زاده هر کسی چه لباسی را به تن کرده بوده. در تک تک چهره ها خیره می شوم و هر عکس هزار حرف نگفته دارد برایم. اما چیزی که این میان واقعن آزارم می دهد مشاهده ی تغییراتی است که نسل های مردم ما پشت سر گذاشته اند. می گویم مردم ما چون این حجم از عکس هایی که از زیر دست من گذشته اند هر چند که شبکه ی اجتماعی را به مرکزیت من طی می کند، به علت گستردگی قشرهای زیادی از مردم را در بر می گیرد که سیر دگرگونی اجتماعی همه ی شان کمابیش از عکس های نیم قرن اخیرشان پیدا است. راستش من که دیدم ، شما هم بروید و ببینید که انقلاب و جنگ چه به روز این مردم آورد. به این فکر می کردم که چقدر باید بگذرد تا باری دیگر بتوانیم تحولات دهه ی پنچاه خورشیدی را در ایران دوباره به نظاره بنشینیم. باور کنید خیلی طول کشید تا به این نتیجه برسم. الآن بیش از آن در این اندیشه ام که اگر آن روز برسد باز باید منتظر روزی دیگر باشیم که انقلابی اسلام خواهانه دوباره به آن  پاسخی سخت بگوید که ما هرگز در این سرزمین غربزدگی را نمی خواهیم؟


ژوئن 10 2007

دسته: عکاسیadmin @ 1:03 ق.ظ

تهران - مهر 1384


ژوئن 04 2007

گسست

دسته: شعرadmin @ 6:44 ب.ظ

من کرورها کرور فرزند دارم
به شمارِ اسپرم هایم ضربدر تخمک های همه ی زنان آفرینش
و همه ی آنان که آفریده نشده اند
و از خود این فرزندان بی شمار فرزند دارم
این همه امکان صف کشیده اند آن سوی دیوارِ وجود
منتظر تا بیایند و من بشوم پدرشان
انتخاب دیگری هم ندارند
و چه انتخاب کودکانه ای

•••

فرزندانم
در دنیا آن قدر ماده نیست حتا فقط که پیکر شما را بسازد
یا که پیکر برخی از شما را بسازد
این قانون بقای جرم را که تصویب کردند خطرناک تر بود حتا از آن قانونِ نمی دانم چندم ترمودینامیک
کاستی آفرینش
که شاید در نسخه های بعدی برطرف اش کنند
شاید هم نکنند
فعلن که اینجا تنگ است
این طرف دیوار وجود ما باید یکدیگر را بخوریم
تا یک چند صباحی دیرتر خورده شویم

•••

نسل من مقطوع است
ترکِ بستر
یا سقطِ جنین
یا پیشگیری
چه فرقی می کند؟
این همان داستانِ رستم و سهراب است که من روایت می کنم
منی که من را هم می خورند،
به همین زودی ها
آن پشه ی گزنده یا کرمِ خزنده یا ببرِ درنده
آن وقت من بر می گردم پیش تو
دوباره می شوم امکان
با هم توی صف می ایستیم
تا همیشه


برگ پسین »