جولای 23 2007

هزارتوی رنگ

دسته: ادبیadmin @ 3:58 ق.ظ

هزارتوی هژدهم (رنگ) منتشر شد. نوشته ام را در این شماره بخوانید:

هفت بندِ رنگین کمان

۱.
بی سبب نبوده که رنگین کمان را با «بنفش» آغاز کرده اند، که آفرینشِ رنگ ها از اساس با این رنگ آغاز شده. جریان اش هم این بوده که در آغاز کلمه بود. فرشتگانِ درگاه گردِ هم نشسته بودند و با آن تنها چیزِ موجود با یکدیگر حرف می زدند در این باب که دنیایی که بنا است به پا شود چه گونه باید باشد. من را آن موقع فرستاده بودند به عالمِ مُثُل؛ دلیل اش بماند. دریغ بزرگی است چون اگر آنجا بودم دست کم وقتی عزراییل علیهِ طرح جاودانی آفریدگان رأی جمع کرد، کاری می کردم. بگذریم. می گویند آنها از هر چیزی سخن گفتند و طرحی ریختند تا سخن به رنگ ها رسید. از اینجا به بعد هر کس هر چه گفت، دیگران نفهمیدند. نوبت که به جبرئیل رسید، ساعت ها درباره ی “اثیری سوخته” که از رنگ های طیفِ فرابنفش است صحبت کرد. باز هم دیگران نفهمیدند. شیطان
که هنوز مقرب بود، حوصله اش سر رفت و یک نیشکونِ اساسی از او گرفت. جبرئیل جیغ زد. و بنفش آفریده شد.

۲.
یادم هست در جایی اعتراف کرده بودم که حروف الفبا را رنگی می بینم. چندان که هنگامِ خواندن و شنیدن و گفتن، اگر روی واژه ای دقیق شوم، حروف اش، نقاشی شده با رنگ های شان به چشمم می آید. منشأ این حسِ گریزناپذیر که هر حرفی رنگ یگانه ای دارد نیز کتابی در کودکیِ من بوده که خواندن را از آن آموختم. این کتاب هر حرف را به رنگی در آورده بود و تا پایان عمر این پیشداوریِ رنگین را در روزگارِ من باقی گذاشت. رنگ آمیزی ای که علی رغمِ امتیازات اش، گاه تناقض های تصویری ای را در ذهن من ایجاد کرده و می کند که یکی از آنها «نیلی» است. این از آن واژگان است که شکل اش به یک رنگ است و معنای اش به رنگی دیگر. معنای اش را شما می دانید. بگذارید فرم اش را برای تان توصیف کنم که بر اساس حروف چهارگانه اش، به ذهنِ من «قرمز – سفید – طوسی – سفید» را متبادر می کند که در نهایت ترکیبی سرخ – صورتی است. خیلی بد است که فرم و معنای یک کلمه هر دو رنگی باشند و هر دو تا این حد متفاوت. از این دست دورنگی ها در دیدرس من بسیار است.

۳.
آنچه که در طیف رنگین کمان «آبی» می نامند و به ما هم از دیرباز قالب کرده اند، در واقع خودِ رنگِ فیروزه ای است. چیزی که ما به آن آبی می گوییم همان نیلیِ بند پیش است. به هر حال از هر نوع اش که باشد، رنگِ آرامش برای بسیاری از ما همین آبی است. دلیل اش می تواند رنگِ دریا و آسمان باشد، اما برای گروهی از ما این آرامش دلیلِ محکم تری هم دارد: کور رنگ ها که شمارشان کم هم نیست (یک نفر از دوازده مرد) برخی از رنگ های متفاوت را یکسان می بینند. آنها درک نمی کنند که چرا دیگران نام های متفاوتی می دهند به رنگ هایی که آنان یکسان می بینند. یکی از این کور رنگ ها در همین نزدیکی های من زندگی می کند. از آن دسته است که سبز و سرخ و آنچه که بین اینهاست (زرد) را یکی می بینند. این سه رنگ، همان هایی هستند که در چراغ راهنمایی تقاطع ها به کار رفته اند. او پشت فرمان، این چراغ ها را از جای قرار گرفتن شان می شناسد. گمان نکنید که به این راحتی می توانید دنیای چنین کسی را تجسم کنید: او ترکیب های سبز و سرخ با آبی را نیز از هم نمی شناسد. مثلن بنفش را از فیروزه ای. از کودکی به یاد دارم که هر وقت رنگ مورد علاقه اش را می پرسیدیم، می گفت: «آبی». دلیل اش را الان می فهمم؛ این تنها رنگی است که با اطمینان می تواند نام اش را بگوید، چندان که دیگران هم با او توافق داشته باشند.

۴.
فایرابند علم را چیزی مانند افسانه های پریان می داند: نظریه های علمی هم اصولن جهان را با استعاره های ساده و عامه فهمی توضیح می دهند که به اندازه ی افسانه ها از واقعیت فاصله دارند. در این راستا این مدل علمی بدیع را تجسم کنید و حال اش را ببرید: یک لباس کاموای «سبز» پوشانیده اند به یک کره. هوا دارد گرم می شود و کره ی مزبور احساس خفگی می کند. این است که یک سر کاموا را می کشد و همین جور لباس را می شکافد. ببینید مدل را که به چه گویایی توضیح می دهد که چرا گرم شدن کره ی زمین حیات را به خطر انداخته و باعث جنگل زدایی شده است.

۵.
این تصویر را در ذهن تان نقاشی کنید: یک چشم انداز برفی و تا چشم کار می کند درختان کاج سفید پوش با آسمانی یکدست از ابرهای خاکستری. یک رودخانه ی یخ بسته ی نقره ای را هم روی قطرِ شاهکارتان رقم بزنید. حالا پیرمردی را ببینید که با بارانیِ چهارخانه ی سیاه و سفید در یک سوم پایینِ اثر دارد به سمت بیرون قاب قدم می گذارد. همه چیز خیلی سیاه و سفید شد. نه؟ خوب، جای گرمای «زردِ» آفتاب در این قاب خالی است. جایی برای خورشید در قاب تان باز کنید. اگر کارِ دشواری است خوب، اصلن بی خیال این تصویر بشوید. به جای آندر اولین فرصتی که دست داد یک دل سیر در برف بشاشید تا دست تان بیاید که چه می گویم.

۶.
اگر قرار بود طیف رنگین کمان را با همین دقت نامگذاری کنیم، باید شش تا رنگ را نام می بردیم. چرا؟ چون ما سه رنگ اصلی داریم (سرخ و سبز و آبی) به ازای سه نوع سلول مخروطی که در شبکیه ی چشم مان رنگ های اصلی را دریافت می کنند. این سه تا با آن سه رنگِ بین شان (فیروزه ای و بنفش و زرد) می شوند شش رنگ. اما یک نامِ اضافه در رنگ های رنگین کمان هست. این، رنگی است که به اندازه ی آن دیگران اصلی نیست، اما آن را می شماریم. بگذارید همین جا جریان اش را اعتراف کنم و این بار سنگین را بلاخره از دوش بردارم:

در شش روزی که جهان را می آفریدند، من مثالِ روباه بودم در عالم مُثُل. این شش روز موسوم به بنفش، آبیِ نیلی، فیروزه ای، سبز، زرد و سرخ بودند. این خیلی به من بر خورد. این شد که کاتبِ خلقت را فریب دادم و در دفترش بین زرد و سرخ ابرویی باز کردم. اما به جای «روباهی» نوشتم «نارنجی» تا به من بدگمان نشوند. جهان که بر پا شد کار از کار گذشته بود. رنگین کمان را به هفت رنگ نامیدند. حتا خیلی جاها شایع شد که زمین را در همین هفت روز ساخته اند. اینکه چرا روباه ها نوک دم شان سفید شده هم به همین داستان بر می گردد. اما بگذریم. غضب الهی را داشته باشید که نارنج ها را ترش کرد تا قیامِ قیامت.

۷.
در این روزهای تابستانِ داغی که آتش می بارد و پوست را در جا می سوزاند، به هر جا که رو می کنم رنگِ هشدار می بینم و علامتِ خطر. در این روزهای تنش زا بوی جنگ، بوی خون می آید.
لحن ام اگر قدری بر افروخته است و زبان ام «سرخ» شده، شاید از آن روست که رنگِ نگرانی های تبدارم را گرفته است.


جولای 20 2007

نقضِ غرض

دسته: سیاستadmin @ 10:44 ق.ظ

این جمهوری اسلامی هم با موج تبلیغاتی جدیدش دست کم ما را که متوجه پدیده های جالب و سودمندی کرد مانند «انقلاب مخملی» و «براندازی نرم». عمرش دراز باد؛ در حدود 30 سال.


جولای 15 2007

استتار

دسته: پراکندهadmin @ 3:09 ب.ظ

نه
 سبز نیست؛  آبی است.
 خوشبختانه مال راهنمایی و رانندگی است.

     – یک جوان نمونه (ی آماری، با نفس عمیق)

اعتماد: رییس پلیس تهران در پاسخ به اینکه طرح مبارزه با بدحجابی فضای شهر را امنیتی و پلیسی کرده گفت: “به همین دلیل است که ما گشت های نامحسوس ارشاد را راه اندازی کرده ایم تا حضور فیزیکی پلیس این قدر محسوس نباشد چرا که پلیسی کردن فضای شهر به نفع ما نیست”.

پلیس ما پیشتر چنین روش هایی را در مورد قوانین راهنمایی و رانندگی هم به کار گرفته. اما آیا تعمیم این راه حل ها به برخورد با مفاسد اجتماعی، اصولن در ریشه کن کردن آنچه که پلیس ما را خوش نمی آید کارساز می افتد؟ چنین روش هایی در مورد پلیس بزرگراه جواب می دهد. چرا؟ چون رانندگان – به قوانین راهنمایی و رانندگی باور داشته باشند یا که نه – در خیابان ها – که بداهتن از حریم های عمومی اند – حواس شان جمع است مبادا که دوربینی از آنها عکاسی کند یا ماشین پشت سر با لباس شخصی راه شان را ببندد. این روش ها اگر ادامه یابند با مرور زمان مثل کمر بند ایمنی به حافظه ی مردم سپرده می شوند. اما آنچه پلیس “مفسده ی اجتماعی” می نامد تنها در حریم عمومی رخ نمی دهد. بعید می دانم کسی در پارکینگ خانه اش یواشکی و با نفس راحت سبقت از راست بگیرد. پلیس مبارزه با بدحجابی شاید بتواند خیابان ها را به عرف حکومت اسلامی اش نزدیک کند، اما کسی در خانه اش – خوشبختانه – دلشوره ی شکار شدن توسط نیروهای غیبی را ندارد. این است که بعید می دانم با وجود گشت های مخفی هم چنین عاداتی را بتوان نهادینه کرد.

اما پرسش دیگر آن است که چنین روش هایی آیا باعث احساس امنیت بیشتری در زنان می شود یا فضای شهر را کمتر “پلیسی” می کند؟ یا آنکه دامنه ی رعب و وحشت را از آنجا که رنگ خودروی نیروی انتظامی به چشم می آید به حریم های عمومی ای دیگر نیز می کشد. رییس پلیس پاسخ این پرسش را داده است:  پلیسی کردن فضای شهر به نفع “ما” نیست. پس اینکه پلیس رو بازی کند – مهم نیست که بازی اش چیست – منافع خودش را به خطر می اندازد، نه آنِ شهروندان را؛ بی شک این هم که کفتار به رنگ خاک در بیاید به نفع خودش است. اینجا رفته رفته همه چیز از جمله قوانین به سوی جنگلی شدن پیش می رود، اما چیزی که سردار در محاسبه ی منافع اش به آن توجه نکرده، این است که در طبیعت هم شکارچی استتار می کند و هم طعمه.


جولای 12 2007

پاسارگاد سه بعدی

دسته: پراکندهadmin @ 6:30 ب.ظ

ببینید پاسارگاد سه بعدی من را که جناب لگوماهی افزوده بر پروژه ی سیصد. تصویر سیاه و سفید پایینی کلید تصویر بالایی است، یعنی نشان می دهد که چه حجم سه بعدی در لابه لای خطوط میخی نهفته است. پیشنهاد می کنم روی آن کلیک کنید تا تصویر را در اندازه ی بزرگ تر ببینید؛ تشخیص حجم در ابعاد بزرگ تر آسان تر و زیبا تر است. آیا شما می توانید آن را ببینید؟

آرامگاه کورش کبیر

پ.ن.1. از زمان کلید خوردن بمب گوگلی پروژه ی سیصد در وبلاگستان فارسی رتبه ی جستجوی آن را در موتورهای جستجو دنبال می کرده ام. اینک گوگل با عبارات the movie 300 آن را در رتبه ی دوم نشانده. با توجه به گردن کلفتی رقبا موفقیت بزرگی برای این بمب است که خیلی ها آن را دست یافتنی نمی دیدند.

پ.ن.2. این پاسارگاد، پرداخت شده ی تصویری است که ده سال پیش طراحی کرده بودم و می خواستم تصویر سه بعدی بومی باشد. بعید است تجربه ی طراحی تصویر سیاه و سفیدی را داشته باشید که در آن روشنی نماینده ی برجستگی باشد. در آن دوران با فتوشاپ 3 پدری از من در آورد. البته آن موقع کسی چه می دانست که قرار است ده سال بعد سد سیوندنامی آبگیری شود و فیلم سیصد نامی هم ساخته شود.

در همین باره، در همین جا:
شخصیتِ فرهنگی
ژرف نگار، دانش طراحي تصاوير سه بعدي جادويي


جولای 10 2007

مقارنه ی عکس بازی

دسته: پراکندهadmin @ 1:59 ب.ظ

سر هرمس مارانای کبیر یک فراخوان داده مبنی بر نوستالژی فشانی و انتشار عکس های دوران کودکی.
اما به طور همزمان بخوانید مصاحبه ی پرستو دوکوهکی را با جهانگیر رزمی در شرق. به نظر می رسد که در نگاه اول او را به خوبی شناخته.

ما نیز این مقارنه رابه فال نیک گرفته و یک گالری از عکس های جهانگیر رزمی را (از دوران یازده ماهگی خود) منتشر می کنیم:

اسفند 1359 - منزل رزمی

من بهاره، نوستالژیا، از زندگی، آب و آیدین را دعوت می کنم تا این فراخوان شکل بازی بگیرد. برای دیدن دنباله ی عکس ها اینجا را کلیک کنید:

Continue reading «مقارنه ی عکس بازی»


جولای 08 2007

آگهی

دسته: شوخیadmin @ 2:18 ق.ظ

این هم با چاپ ملخی به یاد هم میهن و نیازمندی های طنزش:

 

مژده!                                            مژده!
 

 این بار کاملا قانونی و با مجوز:

پیشگویی دقیق تاریخ مرگ شما با دقت بیست و چهار ساعت 
 

فقط  سی و پنج میلیون و پانصد هزار تومان.
تخفیف پنجاه درصدی برای خواهران.
مهلت تا 27 تیرماه. 

بیجه رهروان شرق (با مسوولیت محدود) – دارای شماره ثبت


جولای 06 2007

سیاره ی شازده کوچولو

دسته: عکاسیphoto @ 7:26 ب.ظ

سوییس، لوزان، دانشگاه ای پی اف ال - اسفند 1385

اینجا یکی از صحن های دانشگاه EPFL در لوزانِ سوییس است. البته ساختمان های اصلی اش یک مقدار آن طرف تر هستند. این عکس را به آهنگ پانورامای استوانه ای برداشته بودم. اما با قدری ماله کشی کروی اش را هم جواب داده.

عکس هایی از این دست، سیاره ی پهناور ما را از منظر تنگِ جایی که ایستاده ایم نشان می دهند. انگار که محیط دورتادور مان کش بیاید و مثل یک لباس به تن کره ی زمین پوشانیده شود.  پس بی سبب نیست اگراین گونه عکس ها آدم را به یاد سیاره ی شازده کوچولو بیاندازد.

مرتبط: شعرِ سفر


جولای 04 2007

در باب مردمی که ماییم

دسته: سیاستadmin @ 10:41 ق.ظ

سیاست بر دو نوع است
یا پدر و مادر ندارد
یا کار انگلیسی هاست

– عمه خانم پدربزرگم

۱. برخال: ساختار قدرت این مملکت عینهو فرکتال می ماند؛ هر گروهی که روی کار می آید در لحظه دو شقه می شود، این ورش می شود چپ و آن ورش راست. بعد از چند وقت یکی شان قدرت را به دست می گیرد و دوباره از نو. چیزی که حال ام را می گیرد این است که تحلیل گران و مطبوعات این همه به قدرت اهمیت می دهند و این قدر آرایش نیروهای سیاسی را وابسته می کنند به این که چه کسی سر کار است و حالا از اینها که سر کارند کدام شان را می توان گفت اصلاح طلب که در این ستون راجع به شان بنویسیم و کدام شان را هم محافظه کار که در آن ستون. آها! ستون سومی هم هست. هر آنچه که خارج از قدرت است. ولو آنکه نود و نه درصد فعالان را شامل شود. نام اش اپوزیسیون است، مصداق اش خاتمی. می گویید نه؟ دست هایش را نگاه کنید. یعنی برچسب های سیاسی این قدر سیال و نسبی اند که پس پریروز حجاریان اصلاح طلب باشد، پریروز خاتمی، دیروز هاشمی، امروز قالیباف و شاهرودی و فردا احتمالن خامنه ای؟

۲. هم میهن: این آقای مرتضوی همیشه اینجور وقت ها چند میلیون هیت می خورد و خواهر و مادرش را می فرستد به بالاترین تا آبها از آسیاب بیافتد و تسلی خاطر بازماندگان شود. خداوند پدر و مادر پنتاگون را بیامرزد که این اینترنت را تقدیم جهانیان کرد که این جور وقت ها احساس آزادی به آدم می دهد و به جای قرص اعصاب عمل می کند. بگذار الکی خودمان را سرگرم چهارتا وبلاگ کنیم و دل مان خوش باشد که مردم اعتراض می کنند.

۳. وزرا: پیش از آنکه از سر کارم بیرون بیایم هر روز از دم در منکرات وزرا رد می شدم، کرور کرور آدم توی آفتاب منتظر بودند از هر قشرو سنی. آمده بودند تعهد دختران شان و جریمه ی ماهواره های شان را بپردازند و بروند به دنبال بدبختی های دیگر. همه زیر لب فحش می دادند از اوضاع گرانی و مسکن و … که هرگز اینجوری نبوده. اما یکی شان تخم نمی کرد – از ترس آن که رسیدگی به پرونده اش عقب بیافتد – از خایه مالی سرهنگ تمامی که جذبه اش اندازه ی گروهبان دودو نبود دست بدارد. خوب، آفرین مردم خوش غیرت. کلاه تان را بچسبید که باد نبرد. اگر یک ملت شایسته ی آن باشد که روی گنج بنشیند و گرسنگی بکشد و در ازای آن هم بد حجاب و شرور قلمداد شود، آن ملت خودِ خودِ ماییم.

۴. سکوت: جامعه را که بستند، جامعه توامان در حیرت و اندوه فرو رفت. توس که در آمد با همان شکل و آب و رنگ انگار که دنیا را به ما داده بودند. این یکی گستاخ تر آمده بود با سرمقاله ای که برای نخستین بار شاید از سال 59 رییس قوه ی قضاییه (یزدی) را زیر و رو کرد که تو فکر می کنی کی هستی که روزنامه می بندی؟ تا مدت ها حکومت می ترسید که سر به سر مردم بگذارد. می دانست که بهای هر توقیف، یک روزنامه ی نوست. بهای هر رد صلاحیت یک تجمع است. و بهای هر دستگیری یک درگیری. این بود که دست به آزمون های جسورانه تر زد. رهبری شخصن وارد کار شد و دیدیم که نه این کارش درست تر است. پانزده تا پانزده تا می بندد. مردم سکوت کردند. اتاق فکرشان این بار درست عمل کرد. به اندازه ی یک مجلس آدمیزادگانی را که رأی می آوردند تا بروند آن تو را رد صلاحیت کرد و یک قوه را از دست یک گروه در آورد و داد به آن یکی. همه سکوت کردیم. هیچ دانشگاهی بلند نمی شود بگوید که پلی تکنیک، اگر تو اولی، ما دومیم. هیچ کس صدای اش در نمی آید که چرا کسی که به جرم کتکی که در یک تجمع خورده، باید شلاق بخورد و حبس بکشد. همه سکوت کرده ایم. و این سکوت ادامه دارد…


جولای 02 2007

سخن مردان چرنده، به انجمن زنان زنده

دسته: فرهنگadmin @ 4:26 ق.ظ


به عنوان یک موجودِ نر اول که طرح روی جلد شماره ی جدید زنستان را دیدم اصلن احساس نکردم به من توهین شده است. شاید حافظه ی مردانه ی من مثل دوزاری ام کج باشد یا شاید هم توهین ها کج اند که نمی افتند. اما به هر حال این چیزی که کاریکاتور نامیده می شود، در من حساسیتی بر نیانگیخت. در برخورد با آن ابتدا فقط احساس کردم تیپ های این دو مرد جوانی که در حال چرا کردن در گل های قالی هستند ممکن است قدری با سر و وضع تیپ هایی که به ازادواج موقت علاقه دارند تفاوت داشته باشد. بعد هم از ذهن ام گذشت که خوب در این شرایط نمی توان انتظار داشت که یک تیپ حاجی بازاری یا روحانی در حال چرا کردن به تصویر کشیده شوند و از آن گذشتم.

این طرح گر چه مثل یک شاهکار هنری با آن برخورد شده، اگر هم می خواسته اصلن نتوانسته پیام های درخشانی را که صاحب اثر ادعا کرده به مخاطب ارائه دهد؛ شاید ایده اش خوب بوده و باید بیشتر روی اش کار می شده:

تصویر روی جلد شماره ۲۶، انتقادی آشکار به شرایط و فضای جامعه ایست که در آن افراد به موجوداتی صرفا غریزی و شهوانی تقلیل داده شده اند. در واقع، کاریکاتوری است از این موقعیت پست و غیر انسانی که انسان ها را به موجوداتی بی روح، بی منطق و سرگردان تبدیل می کند و از آن ها می خواهد بدون بهره گیری از عقل و عاطفه، با چشمانی بسته بر حقایق و وضعیت اسف بار جامعه شان، به زندگی ای غیر انسانی و پست تن دهند.

در طرح یک کاریکاتور از شرایط غیر انسانی قوانین مان به جای تصویری کلیشه ای از یک زن مفلوک و درمانده یا حتی مرد قدرتمند چندهمسره، از تصویر دو مرد- به عنوان بخشی از مخاطبان این قانون- استفاده کرده ایم. در این کلیشه شکنی مفهومی، معادلات قدرت حاکم در رابطه «سوژه ی بیننده و فاعل« و «ابژه
ی دیده شونده و مفعول« از کار می افتد و ما دریچه فوری و سریعی برای رسیدن به مفهوم نداریم.

اما توضیحاتی که در پی آن توسط گردانندگان ارائه شده بود دیگر چیزی بود. نمونه ی ادبیاتی که انتقاد نمی پذیرد و سازنده نیست. این طور دریافتم که دوباره آنارشیسم با چیزهای دیگری اشتباه گرفته شده. روزگار شکننده ای را سپری می کنیم که برای جا انداختن بدیهی ترین حقوق انسانی در ذهن مردانه ی برخی اجتماع باید ظریف تر عمل شود. قصد توصیه ی محافظه کاری نیست. دوستان کار کرده اند و می دانند که ترس پنهان و کهنه ی برخی از ضد مرد بودن فمینیسم حقیقتن وجود دارد و برخی اینجا معنی نود درصد می دهد. این یعنی خیلی زیاد. با این واقعیت چه باید کرد؟

به هر حال اکنون و پس از انتقادهایی که خیلی های شان از جانب زنان یا مردانی و با لحن مؤدبانه و منطقی عنوان شده بودند، واکنش های تند مجله نمی تواند حرکت سازنده ای تلقی شود و به عکس ویرانگر است. متهم کردن هر نقدی به دستپاچگی و شتابزدگی و هر منتقدی به داشتن ذهن مردسالارانه و سربه راه و خنثی، پیامی تندتر از طرح یادشده دارد. همه را نباید به یک چوب راند و چنین نیست که هر کس که به این طرح انتقاد کرده باشد، ساده انگار و بدبین باشد، عادت به فکر کردن نداشته و در عادت های بصری کهنسال جامعه ی ما و لایه های در هم تنیده و پنهان مردسالاری گیر کرده باشد. انعکاس چنین تصویری مثلن در حالی که دو زن چرنده را شامل می شد بدون شک ممکن بود که خیلی مردان زخم خورده را سر کیف بیاورد، اما واکنش های انتقادآمیز بسیاری را نیز دقیقن از همین منتقدان در پی می داشت (نمونه اش همین تبلیغ احمقانه ی ایرانسل). کسانی که جواب شان این نیست که بروید ساکت شوید که ذهن بصری تان مردسالار است و عادت کرده اید که همه چیز را مردانه ببینید.

در باب این سپر کلیشه ای فمینیسم محلی شده ی ایرانی که هر منطق منتقدی را به مردانه بودن متهم می کنند، فیلسوف های زیادی نوشته اند و حتا ساختار علم را هم مردانه توصیف کرده اند، هنر – در اینجا تصویر – که جای خود دارد. شاید بهتر باشد که بروند اینها را بخوانند، دستمایه ی طرح هاشان کنند و قدری متین تر، مستدل تر و مؤثرتر از چنین حرکاتی دفاع کنند. به هر حال نتیجه همین است که توهین به یک جنسیت با هوشمندی وخواسته های زنان فعال فاصله ی زیادی دارد. اما این هوشمندی باید که خود ببوید نه آنکه گفتار بگوید. برخورد با چند انتقاد برای کسی که مشکلات و آرمان هایی به این دشواری و بزرگی دارد، سیاست بیشتری طلب می کند.

پ.ن. غریزه هست و اصالت دارد. روی نقشه ی ژنتیکی حک شده و بدجوری هم قدرتمند است. منشأ نابرابری ناروای بین جنس ها همین غریزه است. به جای طردش باید آن را شناخت. بدون این شناخت برابری به دست نمی آید. ضمنن این ها ربطی به پست اخیرم در مورد مرغ و خروس ندارد.


جولای 01 2007

آسیب شناسی جنبش

دسته: سفرنامهadmin @ 11:33 ب.ظ

یک سالی می گذرد. برای مأموریت رفته بودم رباط کریم. یک خروسی بود با یک دوجین مرغ در پی. این «یک عیال گوشه گیر» توجه ام را به خود جلب کرد. دیدم که عجب مرغِ معترض باحالی که نافرمانی آقا خروسه را کرده و آمده اینجا در سایه ی سطل جا خوش کرده. جستِ ناگهانی خانوم مرغه از داخل سطل بود که افکارم را بر هم زد و تصویر پایین از آن پس پدید آمد! یاد اوضاع و احوال مملکت خودمان افتادم و چسبیدم به شغل شریفِ آن روزگارم؛ پوشش رادیویی شبکه ی موبایل. فکر کنم همان جا بود که پیرمرد صاحبخانه می گفت: «ببخشید که شربت نیاوردم. اسباب پذیرایی خانه نبود.» تحقیق کردیم و کاشف به عمل آمد که اسباب پذیرایی همسر ایشان بوده اند.

رباط کریم - تابستان 1385

رباط کریم - تابستان 1385


برگ پسین »