سپتامبر 29 2007

نقشه ی ۴۳ شهر ایران در گوگل

دسته: علمیadmin @ 10:01 ب.ظ

این پست اصلاح شده ی یکی از نوشته های سال گذشته است:

بالاخره کار وارد کردن نقشه های 43 شهر ایران در Google Earth رو به پایان رسوندم. بعد از نصب هر نسخه ای از این نرم افزار کافی است هر یک از فایل های دریافت شده رو باز کنید تا نقشه ی شهر مورد نظر به عنوان یک لایه روی نقشه های ماهواره ای گوگل قرار بگیره. این 31 نقشه رو برای استفاده ی عموم روی گروه های مرتبط با این موضوع در وب هم منتشر می کنم. تا جایی که جستجو کردم تا پیش از این هیچ نقشه ای از ایران در این گروه ها وجود نداشته. برای راحت تر کار کردن با فایل های KMZ یادشده توجه داشته باشید که مادامی که تصویر ماهواره ای گوگل از قاب انتخابی شما کاملا بار نشده، تصویر Overlay شده (مثلا همین نقشه ها) چشمک زده و به خوبی دیده نمی شه. این امر پردازش زیادی هم می بره که کار شما رو کند می کنه. توصیه می کنم تا بار شدن کامل قابل انتخابی چک باکس مربوط به نقشه رو غیر فعال کنید. همچنین در زمان ناوبری (وقتی که روی نقشه ها حرکت می کنید) نمایش تصویرهای Overlay شده رو از همین طریق غیرفعال نگاه دارید.

با بررسی برخی از نقشه ها در خواهید یافت که برهم نهی خیابان ها در نقشه ی شهری و ماهواره ای به درستی انجام نمی شه. این ناسازگاری در حاشیه ی برخی از شهرها فاحش تره. این مشکل به چند دلیل می تونه رخ داده باشه:

۱. نقشه های موسسه های کارتوگرافی برای بعضی از مناطق از پایه از عکس های ماهواره ای تهیه نشده و از دقت زیادی برخوردار نیستند.

۲. اختلاف زاویه ی بین دو عکس های ماهواره ای گوگل و موسسه های نقشه برداری بویژه در ناهمواری های شهرهای کوهپایه ای اختلاف دیداری بین دو نقشه ایجاد می کنه.

۳. بعضی از نقشه ها بر پایه ی پیش بینی توسعه ی شهر و برنامه ریزی برای احداث خیابان های جدید ترسیم شده اند، در حالی که این برنامه ها تغییر کرده اند.

در صورتی که اشکالی مشاهده کردید یا نقشه ی بهتری به دست تون رسید سپاسگزار خواهم بود اگر من رو هم در جریان بگذارید.

پ.ن. فایل هایی که من بالا فرستاده ام فایل های kmz هستند. اگر اینترنت اکسپلورر استفاده می کنید، مرورگر شما بدون اجازه و در یک عملیات هوشمندانه (!) آنها را به عنوان فایل zip ذخیره می کند. در این صورت فراموش نکنید که خودتان باید پسوند فایل ها را به kmz برگردانید.

آملاراکاردبیلارومیهاهوازاصفهانایلامبابلبجنوردبندرعباسبوشهربهشهرتبریزتربت حیدریهتهرانرشتزابلزاهدانزنجانسبزوارساریسمنانسنندجشهر کردشیرازشیروانطبسقزوینقمقوچانکاشانکبودرآهنگکرمانکرمانشاهگرگانلاهیجانمشهدملایرنهاوندنیشابورهمدانیاسوجیزد


سپتامبر 29 2007

بدیهیات

دسته: سیاستadmin @ 11:07 ق.ظ

لی بالینجر در یک سخنرانی خشمگین سیاست های داخلی محمود احمدی نژاد را به صراحت زیر سؤال برد و حتا یکی دو جا میهمان اش را خودکامه، پست، ستمگر و بی سواد توصیف کرد. سخنان رییس دانشگاه کلمبیا در معارفه ی رییس جمهور ایران که برای سخنرانی به آنجا دعوت شده بود، یک برنامه ی طرح ریزی شده برای تخریب شخصیت احمدی نژاد و هیأت حاکمه ی ایران بود که او نمایندگی شان را به عهده دارد. طرحی، که دستگاه دیپلماسی ایران در اوج دستپاچگی فریب آن را خورد و البته من در این یک مورد این دم و دستگاه را اصلن مقصر نمی دانم. اقدام دانشگاه کلمبیا جدن بی سابقه و غیر قابل انتظار بود، هر چند که دیگر نیست. و گمان می کنم اوضاع به سمتی می رود که از این پس هر کسی که به نحوی نمایندگی جمهوری اسلامی را در محافل غربی به دوش بکشد، باید چنین رفتارهایی را پیش بینی کند. (البته شخصن از چنین ندانم کاری هایی ناراحت که نمی شوم هیچ، استقبال هم می کنم!)

در این میان تعجب من از کسانی است که چنین برخوردی را توهین به ملت ایران می دانند. این دقیقن توهین به شخص احمدی نژاد و طیف متبوع اش است و هیچ دلیلی ندارد که چنین گفته هایی به کسی بر بخورد که از این طیف پیروی نمی کند. تصور می کنم تمام ادعاهای سخنران در این راستا بود که سیاست های احمدی نژاد را از خواست ملت ایران جدا کند و از منظر یک قیم نه چندان آکادمیک مهربان به طرفداری از این مردم بر خیزد. تقلیل منبر سخنرانی میهمان مدعو به جایگاه یک متهم، از رفتار آکادمیک، اخلاق انسانی و آداب مهمان نوازی به دور است، نه به این دلیل که میهمان دعوت شده شخص اجرایی یک کشور است و باید احترام آن کشور را نگاه داشت. بلکه تنها از این رو که احمدی نژاد صرفن یک آدمیزاد است. آنجا هم یک محفل دانشگاهی است و نه سازمان ملل و احمدی نژاد هم در آن چارچوب یک انسان است و نه یک رییس جمهور (حالا نه که بیرون اش واقعن یک رییس جمهور هست؟). حالا پرسش این است که به چه دلیل و به کجای یک منتقد احمدی نژاد باید بر بخورد که یک استاد امریکایی نتوانسته چهار کلمه حرف حساب را با آرامش بزند و وسط آنها سه چهار تا ناسزا هم بار مدعو اش کرده؟ و در این میان چرا باید به ملت ایران بر بخورد؟

راستش اصلن این را مثال بی ربطی برای جا انداختن موضوع نمی بینم: همسر آقای رییس جمهور هم ممکن است به ایشان خیانت کند، حالا در این صورت به ملت ایران خیانت کرده است؟


سپتامبر 27 2007

هزارتوی گوسفند

دسته: ادبیadmin @ 7:19 ب.ظ

تهران- عاشورا 1385

هزارتوی بیستم (گوسفند) هم بالاخره در آمد. نوشته ام با نام عقیقه را بخوانید:

عقیقه

گوسفندُق گوسفندی بود به نام فندق. این دام چابک و سرزنده که پشت گوش اش یک خال سیاه داشت، در روستایی کوچک پا بر زمین استوار کرد. خیلی کوچک بود که او را به یکی از هفت گله ی ارباب آوردند و تا پایان عمر همان جا زیست. خیلی هم بازیگوش بود. همیشه از گله فاصله می گرفت و کمتر از دیگران از سگ نگهبان می ترسید. این بود که همیشه بعد از چرا – سبب دردسر مرد لاغر اندام – آخرین گوسفندِ سرشماری بود. و این همان کسی بود که هر روز صبح در آغل را باز می کرد و به همراه سگ اش گوسفندق و دیگران را به گردش می برد.

•••

گوسفندق کابوس های عجیبی می دید. فضاهایی عمیق که در بیداری ندیده بود و زبان بسته، نمی دانست که اینها رویدادهای بزرگ تاریخ اند که از ازل در حافظه ی نوع گوسفند حک شده اند. پیوسته خواب می دید که دارد پرواز می کند. زمین از زیر پایش عبور می کند و باد خنکی می وزد به گوش های اش. همین طور اوج می گیرد و بالا و بالاتر می رود. اما ناگهان همسر ارباب او را آماج سنگ های خود می کند و او با سرعت – مثل مائده ی آسمانی – سقوط می کند وسط سفره ی آنها. همیشه هم در حین این سقوط از خواب می پرید. یک بار هم خواب دید که دعواهای ارباب – صاحب هر هفت گله – با پسرش بالا گرفته. او هم چاقو را در آورده تا سرِ او را مثل سرِ مادر گوسفندق گوش تا گوش ببرد. آن وقت همسر ارباب ناگهان گوسفندق را به جلو هل داده بود و از ارباب خواسته بود که به جای پسرش او را قربانی کند.

•••

آن روز صبح که بیدار شد شش ماه و نیمه بود. حال عجیبی داشت. حس می کرد کسی او را می خوانَد ولی نمی دانست این چه کسی است. صدای همهمه از بیرون آغل به گوش می رسید. مردِ لاغر اندام در را باز کرد. گوسفندق از آغل بیرون دوید. آنجا یک مردِ ناشناس و پسر ارباب به چیز عجیبی تکیه داده بودند. آن را می شناخت. روزگاری او را با مادرش سوار بر چنین وسیله ای به اینجا آورده بودند، اما این یکی کوچک تر، تازه تر و برّاق تر بود. غریبه به گله نزدیک شد، یک راست به طرف گوسفندق آمد و او را وارونه روی دوش خود انداخت. ترسیده بود، اما مرد چند قدم آن طرف تر او را روی زمین گذاشت؛ درست کنار آن وسیله. باور کردنی نبود. می خواستند یک بار دیگر او را به پرواز ببرند. گوسفندق تجربه ی شیرین خردسالی اش را به یاد آورد: زمین با سرعت از زیر پایش رد می شد و باد پشت گوش های اش را نوازش می کرد. در این فکرها بود که ناگهان دنیا دور سرش چرخید، گلوی اش خراشیده شد و گرمایی در گردن اش دوید. احساس خفگی کرد و ضعف بر او چیره شد. خواب اش گرفت.

•••

آن شب، پسر ارباب خواب اش نمی برد. برای نخستین بار تصمیم به شمارش گوسفندهای پرنده ی بالای سرش گرفت. نمی دانست همه ی این موجودات قد و نیم قدی که می بیند برّه های واقعی اند که تا امروز صبح در مرتعی، بندی، روستایی جست و خیز می کرده اند. گوسفندِ صد و چهل و هفتم که او را به خواب برد، پشت گوش اش یک خال سیاه داشت و بازیگوش تر از بقیه بود. و این آخرین باری بود که کسی گوسفندق را می شمرد.


سپتامبر 23 2007

رنگین کمان

دسته: سفرنامهphoto @ 6:03 ق.ظ

نروژ، تروندهایم - شهریور 1386

اینجا نروژ، تروندهایم، نمای آشپز خانه ی ما در آخرین روز تابستان.

نتوانستم نشان بدهم که رنگین کمان، درست پشت خانه ی روبه رویی ما فرود آمده بود.

خاکستری آن پشت دریا نیست، خلیجی است پیوسته به اقیانوس منجمد شمالی. کمتر از 1000 قدم تا ساحل اش فاصله داریم. رنگ اش در این عکس آبی نیست، چون طوفانی است و فرازش باران تندی می آید در حالی که دو قدم این سو تر آفتابی است. از این رویدادها اینجا زیاد داریم.


سپتامبر 23 2007

فصل نو

دسته: شخصیadmin @ 12:35 ق.ظ

و چنین شد که روباهان به سرزمین های گرم قشلاق کردند.


سپتامبر 17 2007

به رنگ سفید

دسته: علمیadmin @ 6:59 ب.ظ

دکتر حسن نجومی

دکتر حسن نجومی، استادیار دانشکده ی علوم ریاضی دانشگاه صنعتی شریف، در اثر بیماری سرطان در گذشت. در شیوه ی تدریس او، ارتباط پیوسته، جدی و طولانی با دانشجویان امری گریزناپذیر بود و این، خبر را آزاردهنده تر می کند؛ من درس های سمینار علوم رایانه و نرم افزار ریاضی پیشرفته را با او گذراندم و نام اش را در مورد یک مقاله ی کنفرانس در کارنامه ی خود دارم.

مرتبط در وبلاگ ها:
لحظه های نقره ای من: جام شکسته (گزارش تشییع پیکر)
در وبلاگ تو کی هستی؟: حسن نجومی (۱۳86 – ۱۳42)
در وبلاگ فصل دیگر: دکتر نجومی هم رفت
خوشمزه: استاد فراموش نشدنی ما
سایت دانشگاه: دکتر نجومی از بین ما رفت


سپتامبر 17 2007

فرافکنی

دسته: پراکندهadmin @ 2:49 ق.ظ

من فقط طناب می اندازم. تو فقط چارپایه. آنها هم که جز تماشا کاری نمی کنند. اصلن مردم ما و آدم کشی؟ لعنت خدا بر نیوتن و آن قانون جاذبه اش!


سپتامبر 13 2007

تیزی

دسته: پراکندهadmin @ 12:56 ق.ظ

برای خودم هم قدری عجیب بود. امروز یک مغازه ی “شمشیر فروشی” پیدا کردم. مغازه ی نسبتن بزرگی بود و چون سر چهارراه واقع شده بود، واقعن “دو نبش” بود. همه ی اقسام چاقو و قمه و شمشیر را می توانستی در آن پیدا کنی. اول فکر کردم خنزر و پنزر فروشی است یا عتیقه فروشی. بعد دیدم که به جز چند تا تبر و تبرزین، تنها  چیزی که می فروشد تیزی است. توجیه اقتصادی اش را شما پیدا کنید.


سپتامبر 07 2007

لانه ی موقتی

دسته: سفرنامه،شخصیadmin @ 6:22 ق.ظ

اینجا تروندهایم در نروژ. اسباب کشیدیم به خانه ی جدید. این خانه ی موقتی پیشین ماست.

این میز هم دستپخت مشترک من و ویان هم به صورت ایرانی با ماست و ترشی ارائه شده، در واقع غذایی هندی است و اسم اش هست تیکا ماسالای مرغ. این جوری هم درست اش می کنند. البته ما میان بری زدیم که بماند. آیدین می پرسد که که آیا ویان چپ دست است. ما هر دو راست دست ایم. دو جور تقارن رو تصادفی استفاده می کنیم بیشتر تقارن مرکزی (که قاشق و کارد و چنگال سمت راست باشه برای هر دو)، کمتر تقارن محوری مثل اون شب. البته میز رو معمولن من می چینم.

پشه هم داریم، این هوا! این موجود نیش نمی زند و تمامی دغدغه اش یافتن جایی است که بتواند لنگ های درازش را روی آن استوار کند. در طول عمرش چند بار به این مهم نایل می آید که یکی از آنها را در تصویر می بینید.

پ.ن.  این هم اولین لانه ی من بود که این همه که دوست اش داشتم اما پشت سر گذاشتیم اش و آمدیم.


سپتامبر 07 2007

فستیوال اکتبر

دسته: فرهنگadmin @ 3:17 ق.ظ

گروه ما هر سال برنامه ای یک روزه برگزار می کند که عنوان وطنی اش می شود چیزی در حدودِ “جشنواره ی مهرماه”. در این جشنواره تازه واردها موظف اند از فرهنگ و تمدن جایی که آمده اند صدایی، تصویری، کالایی یا چیزی را به نمایش بگذارند. این مسؤولیت خطیر الان به من محول شده و اگر به ساحت معترضین جنس گونگی زبان بر نخورد، زاییده ام زیرش. کسی پیشنهادی دارد به این پیام آور تمدن آریایی برای وایکینگ ها؟ چطور است کیک زرد بپزیم برای شان و قال قضیه را بکنیم؟ کسی معمای اصالتن ایرانی را می شناسد. به نظرم اینها خیلی به معما علاقه مند اند. چون راه به راه از من می پرسند که معماها و بازی های سنتی شما چه شکلی اند؟

یک چیزی یادم رفت: قضیه بیشتر خنده و مسخره بازی است. یک آهنگ سرگرم کننده، یک بازی سرگرم کننده…