Nov 28 2007
اعترافات یک حس آمیز

حواسِ ما دیواری که بین انسان و جهان کشیده شده است را در می نوردند. در این سوی دیوار هر کس عوالم خودش را دارد و معمولن آدم ها کمتر با هم در این باره صحبت می کنند که آن بیرون را چگونه ادراک می کنند. این است که از هر دوازده مرد یک نفر در درجاتی کوررنگ است اما آن یازده تای دیگر به ندرت این را درباره ی او می دانند. پریشب برای نخستین بار به طور مستند دریافتم که تجربه ی شخصی من در رنگی دیدن حروف الفبا حالتی از پدیده ی ادراکیِ تعریف و طبقه بندی شده ای است که به شکل های مختلف در بسیاری از انسان ها روی می دهد:
حس آمیزی (Synesthesia): پدیده ای عصب شناختی است که در آن تحریک یک حس، ناخودآگاهانه منجر به ادراک در حسی دیگر می شود. از این پدیده به عنوان ترجمان حواس یاد کرده اند. در پژوهش های گوناگون شمار حس آمیزان از 0.01 درصد تا 5 درصد اعلام شده است. دلیل اصلی عدم اتفاق نظر در این باره انتخاب نمونه ی آماری و روش شناسی اعمال شده در آزمایش ها است. وقتی شما گلی را بو می کنید، آن را لمس می کنید، نگاهش می کنید یا به نحوی صدایی از آن در می آورید ادراکات حسی شما از کانال های مختلف به مغز می رسد اما در نهایت شما پدیده ی واحدی به نام «گل» را ادراک می کنید. دلیل این امر این است که بخشی از مغز در کار مرتبط کردن اعصاب رسیده از حواس مختلف است. اگر این بخش به نحوی مختل یا بیش فعال شود عارضه ی جانبی ای ناشی از ترجمه ی سیگنال های رسیده از حواس مختلف به یکدیگر پدید می آید که سرچشمه ی همین حس آمیزی است.
گفته می شود هستند بسیاری که حس آمیز (Synesthete) اند اما آن قدر با آن خو گرفته اند که از آن آگاهی ندارند. انواع گوناگونی از حس آمیزی مشاهده و ثبت شده اند:
۱. حس آمیزی حرف به رنگ (Grapheme → Color): در فراوان ترین نوع حس آمیزی، شخص حروف الفبا را به صورت غیر ارادی رنگی ادراک می کند. برای شخص هر حرف رنگِ یکتایی دارد. ریچارد فاینمن، دیوید هاکنی و ولادیمیر ناباکوف این تجربه را گزارش کرده اند. نیز این باور وجود دارد که حس آمیزی، انسان نخستین را در شکل گیری الفبا یاری کرده است.
۲. حس آمیزی واج به رنگ (Phoneme → Color): در این نوع شخص واج های تلفظ شده را رنگی ادراک می کند.
۳. حس آمیزی موسیقی به رنگ (Music → Color): گفته می شود فرانتس لیتز و اولیویه مسیان به انواعی از این حس آمیزی چون رنگ آمیزی نت های موسیقی، اصوات موسیقی یا کلیدهای ساز خو گرفته بوده اند. نیز ریمسکی کورساکوف در کتاب ارکستراسیون اش جنس صدای سازها را با رنگ عنوان می کند. موسیقیدانان معاصری که این حس آمیزی را تجربه کرده اند اذعان می کنند که از آن در تقویت انگیزه ی پرداختن به موسیقی و نیز برای به یاد سپردن ملودی ها بهره جسته اند. گفته می شود که کاندینسکی یا این نوع حس آمیزی را تجربه می کرده یا دست کم از وجود آن آگاه بوده است.
۴. حس آمیزی واژه به طعم (Lexical → gustatory): در این نوع بسیار کم یاب، مخارج حروف یا بعضی از واژگان در هنگام ادا شدن احساس طعم را در فرد ایجاد می کنند.
انواع دیگری نیز گزارش شده اند. به نظر می رسد که علت شکل گیری این پدیده هنوز کاملن روشن نشده باشد. برخی پژوهشگران آن را اکتسابی و نوعی خودآموزی برای بهبود حافظه می دانند. تداخل بیش از اندازه ی اعصاب بین دو ناحیه از مغز که پردازش دو حس مختلف را بر عهده دارند نیز به عنوان عامل این گونه ادراک ها بر شمرده شده است. در یک پژوهش ادعا شده است که بعضی از افراد مستعد حس آمیزی هستند ولی نوع و کیفیت آنها بسته به تجربه شان شکل می گیرد. مشاهدات جدید نیز احتمال ارثی بودن آن را از طریق کروموزوم X مطرح کرده است.
حالا قدری از تجربیات شخصی خودم را در این پست مستند می کنم، شاید که حس آمیزان نهفته ی بین شما پیدا شدند:
- برای ام دشوار است که بگویم وضعیت من بیشتر به نوع اول می ماند یا دوم. از یک سو ممکن است این حس آمیزی بر خلاف آنچه که پیشتر ادعا کرده بودم از نوع «واج به رنگ» باشد و نه «حرف به رنگ». چرا که به جز خواندن و نوشتن، هنگام ادا کردن و شنیدن هجا ها هم هر گاه روی کلمه ای تأمل کنم این حس به همان شدت به قوت خود باقی است. به علاوه، حروف هم صدا چه در الفبای فارسی و چه لاتین همرنگ اند (ز/ذ/ض/ظ/z همگی نارنجی هستند). اما از سوی دیگر ادا کردن آنها به تنهایی احساس رنگ را ایجاد نمی کند و تصور ذهنیِ دیداری از واژگان نوشته شده برای ادراک رنگ ضروری است.
- من حروف یک نوشته را رنگی نمی بینم. این تصور رنگی از حروف در ذهن ام و نه بر پرده ی شبکیه ام نقش می بندد. اما بسیار ملموس است و جدا کردن آن از چیزی که دیده می شود به شدت دشوار.
- تا جایی که یادم هست از کودکی (از زمان آموختن الفبا) این حس را داشته ام. چندان که در اعترافات شب یلدایی ام هم گفته بودم کمابیش به یاد می آورم که یک کتاب آموزش حروف الفبا بود که در آن هر حرف در یک صفحه و به رنگی نقاشی شده بود. شاید هم این رنگ آمیزی را من انجام داده بوده ام (از اینها که از خط نباید بیرون بزند). به هر حال تصور کنونی من این است که این کتاب منشاء حس آمیزی من بوده است.
- اولین بار دیشب تلاش کردم یک بار برای خودم مرور کنم که هر حرف دقیقن چه رنگی دارد. حروفی هستند که به سرعت می توانم رنگ شان را بگویم. حروف اندکی هستند که قدری دیرتر با خودم در مورد رنگ شان به توافق می رسم. به جز حروف ارقام 0 تا 9 به وضوح رنگ آمیزی شده اند. کاراکتر های دیگر به هیچ وجه هیچ رنگی ندارند. حروف بی صدا قبلن رنگ واضح داشتند. الان قدری رنگ پریده تر شده اند. مثلن «و» سرمه ای بود اما الان خاکستری کبود شده است. در حالت کلی حروف بی صدا در مایه های سفید و خاکستری و نقره ای و کبود هستند اما حروف صدادار رنگ مشخص و واضح دارند. «ن» رنگ آن گل بالا است. در رنگ آمیزی بعضی از حروف مثل «ت» و «T» بین سبز و آبی نفتی شک کرده بودم که دست آخر فهمیدم قضیه سبز پر رنگ است. «X» که معادل روشنی در الفبای فارسی ندارد سفید است و گاه رنگ عوض می کنند که این قضیه، به گمان ام شدیدن فرضیه ی کتاب آموزش الفبا را تایید می کند. هماهنگی بین الفبای فارسی و لاتین گر چه بسیار زیاد است، صد در صد نیست. ممکن است اینکه من الفبای انگلیسی را بعد از فارسی آموخته ام موجب شده باشد که حروف انگلیسی رنگدان همتای فارسی شان را به ارث برده باشند. در مجموع هر حرف رنگ مشخصی دارد که در طول زندگی ام به تقریب ثابت بوده است.
- از آن با خبر بوده ام همان طور که شما از مزه ی سوپ کلم با خبرید. اما اولین جایی که آن را بازگو کرده ام اگر اشتباه نکنم دو سال پیش بود که یکی از دوستان عصب شناس ام در دانشگاه اوترخت هلند به من گفت که از هر هزار تا یکی حروف را رنگی می بیند. گفتم من این طوری ام. تند و تند سوال کرد که فلان و بهمان و بیسار چه رنگی است و از جواب های سازگار من قانع شد و از من خواست که خودم را به عنوان همستر به پژوهشی که در این رابطه در موسسه ی تحقیقات علوم بنیادین تهران در جریان است معرفی کنم و من هم یادم رفت. برخی پژوهش های معتقد اند که از هر بیست نفر یک نفر حس آمیز است.
- در ارزشگذاری ام نسبت به واژگان و بویژه نام های خاص اثرگذار است. واژگانی که رنگ حروف شان با یکدیگر و بویژه با معنای شان هماهنگی داشته باشد روان تر و دوست داشتنی ترند. بعضی از واژگان از این جهت گیر دارند. یک نمونه ی خوب که می تواند همین واژه ی «نروژ» باشد که بنده الان در مدلول اش به سر می برم. رنگِ آن سرخ و شیری و کبود و سرمه ای است (رنگ دو حرف آغازین و پایانی بیشتر به نظر می آید) و این ترکیب با رنگ های پرچم اش همخوانی زیادی دارد. جالب این است که این ترکیب رنگ را مستقل از هر چیز دیگر دوست دارم.
- از این حس گریزی نیست. تعطیل هم نمی شود. همان جا سر جای اش هست. من در مجموع آن را پدیده ای جذاب می دانم که به موجب آن خوش می گذرد. تصور هم می کنم که در به خاطر سپردن اعداد در طول زندگی به شدت کمک ام کرده باشد.
- مادرم برای معاینه ی دقیق در دسترس ام نیست. تلفنی از احتمال تجربیات حس آمیزانه اش پرسیدم و پاسخ اش مثبت بود. اگر چنین باشد فرضیه ی ژنتیکی بودن بر مبنای کروموزوم X یک مؤید دیگر پیدا کرده است.
پ.ن. اگر یک حس آمیز هستید حتمن با ذکر نوع برای من پیام بگذارید.

