نوامبر 28 2007

اعترافات یک حس آمیز

دسته: شخصیadmin @ 12:55 ق.ظ

ساری - تیر 1385

حواسِ ما دیواری که بین انسان و جهان کشیده شده است را در می نوردند. در این سوی دیوار هر کس عوالم خودش را دارد و معمولن آدم ها کمتر با هم در این باره صحبت می کنند که آن بیرون را چگونه ادراک می کنند. این است که از هر دوازده مرد یک نفر در درجاتی کوررنگ است اما آن یازده تای دیگر به ندرت این را درباره ی او می دانند. پریشب برای نخستین بار به طور مستند دریافتم که تجربه ی شخصی من در رنگی دیدن حروف الفبا حالتی از پدیده ی ادراکیِ تعریف و طبقه بندی شده ای است که به شکل های مختلف در بسیاری از انسان ها روی می دهد:

حس آمیزی (Synesthesia): پدیده ای عصب شناختی است که در آن تحریک یک حس، ناخودآگاهانه منجر به ادراک در حسی دیگر می شود. از این پدیده به عنوان ترجمان حواس یاد کرده اند. در پژوهش های گوناگون شمار حس آمیزان از 0.01 درصد تا 5 درصد اعلام شده است. دلیل اصلی عدم اتفاق نظر در این باره انتخاب نمونه ی آماری و روش شناسی اعمال شده در آزمایش ها است. وقتی شما گلی را بو می کنید، آن را لمس می کنید، نگاهش می کنید یا به نحوی صدایی از آن در می آورید ادراکات حسی شما از کانال های مختلف به مغز می رسد اما در نهایت شما پدیده ی واحدی به نام «گل» را ادراک می کنید. دلیل این امر این است که بخشی از مغز در کار مرتبط کردن اعصاب رسیده از حواس مختلف است. اگر این بخش به نحوی مختل یا بیش فعال شود عارضه ی جانبی ای ناشی از ترجمه ی سیگنال های رسیده از حواس مختلف به یکدیگر پدید می آید که سرچشمه ی همین حس آمیزی است.

گفته می شود هستند بسیاری که حس آمیز (Synesthete) اند اما آن قدر با آن خو گرفته اند که از آن آگاهی ندارند. انواع گوناگونی از حس آمیزی مشاهده و ثبت شده اند:

۱. حس آمیزی حرف به رنگ (Grapheme → Color): در فراوان ترین نوع حس آمیزی، شخص حروف الفبا را به صورت غیر ارادی رنگی ادراک می کند. برای شخص هر حرف رنگِ یکتایی دارد. ریچارد فاینمن، دیوید هاکنی و ولادیمیر ناباکوف این تجربه را گزارش کرده اند. نیز این باور وجود دارد که حس آمیزی، انسان نخستین را در شکل گیری الفبا یاری کرده است.

۲. حس آمیزی واج به رنگ (Phoneme → Color): در این نوع شخص واج های تلفظ شده را رنگی ادراک می کند.

۳. حس آمیزی موسیقی به رنگ (Music → Color): گفته می شود فرانتس لیتز و اولیویه مسیان به انواعی از این حس آمیزی چون رنگ آمیزی نت های موسیقی، اصوات موسیقی یا کلیدهای ساز خو گرفته بوده اند. نیز ریمسکی کورساکوف در کتاب ارکستراسیون اش جنس صدای سازها را با رنگ عنوان می کند. موسیقیدانان معاصری که این حس آمیزی را تجربه کرده اند اذعان می کنند که از آن در تقویت انگیزه ی پرداختن به موسیقی و نیز برای به یاد سپردن ملودی ها بهره جسته اند. گفته می شود که کاندینسکی یا این نوع حس آمیزی را تجربه می کرده یا دست کم از وجود آن آگاه بوده است.

۴. حس آمیزی واژه به طعم (Lexical → gustatory): در این نوع بسیار کم یاب، مخارج حروف یا بعضی از واژگان در هنگام ادا شدن احساس طعم را در فرد ایجاد می کنند.

انواع دیگری نیز گزارش شده اند. به نظر می رسد که علت شکل گیری این پدیده هنوز کاملن روشن نشده باشد. برخی پژوهشگران آن را اکتسابی و نوعی خودآموزی برای بهبود حافظه می دانند. تداخل بیش از اندازه ی اعصاب بین دو ناحیه از مغز که پردازش دو حس مختلف را بر عهده دارند نیز به عنوان عامل این گونه ادراک ها بر شمرده شده است. در یک پژوهش ادعا شده است که بعضی از افراد مستعد حس آمیزی هستند ولی نوع و کیفیت آنها بسته به تجربه شان شکل می گیرد. مشاهدات جدید نیز احتمال ارثی بودن آن را از طریق کروموزوم X مطرح کرده است.

حالا قدری از تجربیات شخصی خودم را در این پست مستند می کنم، شاید که حس آمیزان نهفته ی بین شما پیدا شدند:

  • برای ام دشوار است که بگویم وضعیت من بیشتر به نوع اول می ماند یا دوم. از یک سو ممکن است این حس آمیزی بر خلاف آنچه که پیشتر ادعا کرده بودم از نوع «واج به رنگ» باشد و نه «حرف به رنگ». چرا که به جز خواندن و نوشتن، هنگام ادا کردن و شنیدن هجا ها هم هر گاه روی کلمه ای تأمل کنم این حس به همان شدت به قوت خود باقی است. به علاوه، حروف هم صدا چه در الفبای فارسی و چه لاتین همرنگ اند (ز/ذ/ض/ظ/z همگی نارنجی هستند). اما از سوی دیگر ادا کردن آنها به تنهایی احساس رنگ را ایجاد نمی کند و تصور ذهنیِ دیداری از واژگان نوشته شده برای ادراک رنگ ضروری است.
  • من حروف یک نوشته را رنگی نمی بینم. این تصور رنگی از حروف در ذهن ام و نه بر پرده ی شبکیه ام نقش می بندد. اما بسیار ملموس است و جدا کردن آن از چیزی که دیده می شود به شدت دشوار.
  • تا جایی که یادم هست از کودکی (از زمان آموختن الفبا) این حس را داشته ام. چندان که در اعترافات شب یلدایی ام هم گفته بودم کمابیش به یاد می آورم که یک کتاب آموزش حروف الفبا بود که در آن هر حرف در یک صفحه و به رنگی نقاشی شده بود. شاید هم این رنگ آمیزی را من انجام داده بوده ام (از اینها که از خط نباید بیرون بزند). به هر حال تصور کنونی من این است که این کتاب منشاء حس آمیزی من بوده است.
  • اولین بار دیشب تلاش کردم یک بار برای خودم مرور کنم که هر حرف دقیقن چه رنگی دارد. حروفی هستند که به سرعت می توانم رنگ شان را بگویم. حروف اندکی هستند که قدری دیرتر با خودم در مورد رنگ شان به توافق می رسم. به جز حروف ارقام 0 تا 9 به وضوح رنگ آمیزی شده اند. کاراکتر های دیگر به هیچ وجه هیچ رنگی ندارند. حروف بی صدا قبلن رنگ واضح داشتند. الان قدری رنگ پریده تر شده اند. مثلن «و» سرمه ای بود اما الان خاکستری کبود شده است. در حالت کلی حروف بی صدا در مایه های سفید و خاکستری و نقره ای و کبود هستند اما حروف صدادار رنگ مشخص و واضح دارند. «ن» رنگ آن گل بالا است. در رنگ آمیزی بعضی از حروف مثل «ت» و «T» بین سبز و آبی نفتی شک کرده بودم که دست آخر فهمیدم قضیه سبز پر رنگ است. «X» که معادل روشنی در الفبای فارسی ندارد سفید است و گاه رنگ عوض می کنند که این قضیه، به گمان ام شدیدن فرضیه ی کتاب آموزش الفبا را تایید می کند. هماهنگی بین الفبای فارسی و لاتین گر چه بسیار زیاد است، صد در صد نیست. ممکن است اینکه من الفبای انگلیسی را بعد از فارسی آموخته ام موجب شده باشد که حروف انگلیسی رنگدان همتای فارسی شان را به ارث برده باشند. در مجموع هر حرف رنگ مشخصی دارد که در طول زندگی ام به تقریب ثابت بوده است.
  • از آن با خبر بوده ام همان طور که شما از مزه ی سوپ کلم با خبرید. اما اولین جایی که آن را بازگو کرده ام اگر اشتباه نکنم دو سال پیش بود که یکی از دوستان عصب شناس ام در دانشگاه اوترخت هلند به من گفت که از هر هزار تا یکی حروف را رنگی می بیند. گفتم من این طوری ام. تند و تند سوال کرد که فلان و بهمان و بیسار چه رنگی است و از جواب های سازگار من قانع شد و از من خواست که خودم را به عنوان همستر به پژوهشی که در این رابطه در موسسه ی تحقیقات علوم بنیادین تهران در جریان است معرفی کنم و من هم یادم رفت. برخی پژوهش های معتقد اند که از هر بیست نفر یک نفر حس آمیز است.
  • در ارزشگذاری ام نسبت به واژگان و بویژه نام های خاص اثرگذار است. واژگانی که رنگ حروف شان با یکدیگر و بویژه با معنای شان هماهنگی داشته باشد روان تر و دوست داشتنی ترند. بعضی از واژگان از این جهت گیر دارند. یک نمونه ی خوب که می تواند همین واژه ی «نروژ» باشد که بنده الان در مدلول اش به سر می برم. رنگِ آن سرخ و شیری و کبود و سرمه ای است (رنگ دو حرف آغازین و پایانی بیشتر به نظر می آید) و این ترکیب با رنگ های پرچم اش همخوانی زیادی دارد. جالب این است که این ترکیب رنگ را مستقل از هر چیز دیگر دوست دارم.
  • از این حس گریزی نیست. تعطیل هم نمی شود. همان جا سر جای اش هست. من در مجموع آن را پدیده ای جذاب می دانم که به موجب آن خوش می گذرد. تصور هم می کنم که در به خاطر سپردن اعداد در طول زندگی به شدت کمک ام کرده باشد.
  • مادرم برای معاینه ی دقیق در دسترس ام نیست. تلفنی از احتمال تجربیات حس آمیزانه اش پرسیدم و پاسخ اش مثبت بود. اگر چنین باشد فرضیه ی ژنتیکی بودن بر مبنای کروموزوم X یک مؤید دیگر پیدا کرده است.

پ.ن. اگر یک حس آمیز هستید حتمن با ذکر نوع برای من پیام بگذارید.


نوامبر 27 2007

نسیِمِ اصلاحات

دسته: سیاستadmin @ 4:50 ق.ظ

از زمانی که wind of change از Scorpions را به حال و هوای امیدبخش دوران اصلاحاتِ ایران گوش می دادیم یک دهه می گذرد و امروز، رادیو زمانه آن را به عنوان موسیقی متن گزارش سفر خاتمی به مشهد بر می گزیند. انگار که قرار است خاتمی دوباره بیاید و گورباچفِ ایران شود. بله، قرار بود بشود؛ ده سال پیش. اما نشد. تاریخ که قرار نیست همیشه یک جور تکرار شود. ما هم قرار نیست آن قدر زور بزنیم تا بشود.


نوامبر 23 2007

هزارتوی فاصله

دسته: ادبیadmin @ 11:02 ب.ظ

هزارتوی بیست و دوم (فاصله) در آمد. نوشته ام با نام لا مکان را بخوانید:

لا مکان

چشم تان روشن که می خواهم نیمه‌شبی تعریف هندسی مبهمی از یک جهان بدون فاصله ارائه دهم که بسیاری از ناسازگاری‌های زندگی روزمره را برطرف کند و برخی از پرسش‌های اساسی وجودی انسان را بدون توسل به جادو و جنبل پاسخ بگوید.

۱.
می‌گویند در عهد سلیمان نبی هر کس که می‌خواسته هنگام وبگردی ردّش را حتا در حد نیم‌کره (شرقی، غربی، شمالی، جنوبی) نگیرند، بلیطی تهیه می‌کرده و می رفته به ساحلِ غنا در قاره‌ی سیاه. و از آنجا هم با لنج طرف را می‌برده‌اند وسط اقیانوس پشت یک رایانه‌ی قابل حملِ سوار شده بر یک کلک چوبی که یک دل سیر ناشناسانه با دنیای مجازی تعامل برقرار کند. امروزه فن‌آوری پیشرفته دیگر نیاز به چنین سفرهای پر مخاطره‌ای را از بین برده و توانسته به راحتی شرایط آن «نقطه» را برای هر کسی که بخواهد «شبیه‌سازی» کند. در واقع علم فاصله‌ها را از میان برده و همه‌ی آدم‌های فضول را مجازن نگاشته روی کول هم در یک نقطه از آب‌های آزاد دنیا به عرض و طول جغرافیایی توأمان صفر درجه.

۲.
نقطه ای هست در فضایی، نه در دنیای ما که در جایی، با فاصله‌ی یکسان از هر نقطه از جهانِ ما. در این نقطه هر چیزی از هر چیزی فاصله‌ی صفر دارد. اگر بتوانی به آن سری بزنی تا چشم کار می‌کند کودکانی را می بینی بدون تنبان و پابرهنه که در افق خاکستری قدم می‌زنند و کرورها کرور آدم نظرت را جلب می کنند که روی دوش هم سوار شده‌اند و رفته‌اند تا آسمان و پیوسته نیز به شمارشان افزوده می شود. این تصویر ها صحنه‌هایی از عالم مُثُل است یا همان عالم ذرات خودمان که در آن همه‌ی اینها و خیلی‌های دیگر بدون زمان و مکان منجمد شده‌اند و انتظار یک انفجار را می‌کشند که از راه برسد و متر گم گشته‌ی ‌شان را به آنها باز گرداند. اینجا همان جایی است که با آنکه هر چیزی بر هر چیزی و حتا بر تو اگر آنجا باشی در انطباق کامل است و باز هم هر قدر به دنبال هر چیزش بدوی به آن نمی‌رسی.

۳.
می گویند کیهانِ ما و فاصله هم‌زمان پدید آمده‌اند. پیش از انفجار بزرگ من و شما و خیلی چیزهای دیگر با اجازه‌تان در یک نقطه روی کول هم سوار بوده‌ایم و با روی دادن این انفجار (که معلوم نیست نسبت به چه چیزی بزرگ بوده است) از هم فاصله گرفته‌ایم. از آن تاریخ تا به امروز، هستی ما رو به انبساط گذاشته و این فاصله هم خوشبختانه رو به افزایش است. همه‌‌ی سهمگینی این رویداد به کنار، من از تصور برخی موجودات چندش آوری که – معلوم نیست برای چه مدت – در همان نقطه منطبق بر من به سر برده‌اند مورمورم می شود و حالت خفگی به‌ام دست می‌دهد.

۴.
تا به حال فکر کرده‌اید تکلیف این همه فاصله‌ی ذهنی ای که کودکان شبها از رخت‌خواب تا دست شویی می‌پیمایند و صبح، خیس، در می یابند که یک بند انگشت هم نبوده است چه می‌شود؟ خوب، این هم می‌رود قاطی همه‌ی زورهای بیهوده‌ای که تا کنون زده شده بابت کارهایی که آدم ها نکرده‌اند اما فکر می‌کنند کرده‌اند. چرا؟ چون همه‌ی این کودکان به طور فیزیکی در همان نقطه‌ی کزایی قدم می‌زده‌اند. همه‌ی این مسافت‌های طی شده هم داخل آن نقطه سر جای خودشان هستند و می توان به حساب‌رسی‌شان پرداخت. گفته بودم که تعریف این نقطه به توضیح دلیل خیلی از پدیده‌ها کمک می‌کند.

۵.
بله، یک پرسش خوب می‌تواند همین باشد که اعتبار قضیه‌ی حمار آن‌جا چگونه است؟ خوب، در واقع آن‌جا هم هر خری می‌داند که نزدیک‌ترین فاصله بین دو نقطه یک خطِ راست است. چیزی که کسی نمی‌داند این است که این خط راست چه جور چیزی هست. این من را به یاد دنیای خودمان می‌اندازد که هر کسی می‌داند خدای‌اش آفریده است.

۶.
تصور من از مرگ چیزی مانند همان نقطه است. به طور بسیار ساده‌ و برابری جویانه‌ای همه‌ی ما دوباره نگاشته می‌شویم به آن نقطه یا چیزی شبیه به آن. البته این را از خودم نمی گویم. هر کسی که وجود مستقل از مکان برای خودش قائل باشد، در واقع یک جورهایی خودش را پرتاب کرده به آن نقطه روی کول بقیه‌ی موجودات لامکان. حس اش هم مثل این است که خودت را بیاندازی جایی که دعوت نیستی و آخر داستان بفهمی که شامی هم در کار نیست.

۷.
آن‌جا می‌بینم‌تان.


نوامبر 23 2007

خدا مرده است

دسته: پراکندهadmin @ 11:31 ق.ظ

و احتمالن منظور نیچه هم این بوده که بیگ بنگ یک عملیات انتحاری بوده است.


نوامبر 19 2007

پرسپکتیو

دسته: عکاسیphoto @ 4:44 ق.ظ

قائم شهر، تیر 1385

این عکس یک محصول مشترک است. آن را به اتفاق این آقا برداشتیم. یادش به خیر. مأموریت ساری دوران تالیا.


نوامبر 13 2007

فرا ابتذال

دسته: پراکندهadmin @ 9:23 ب.ظ

– بدترین شکل ابتذال در سطح فرازبان روی می دهد، آنجا که تعریفِ «ابتذال» را به گه بکشی.

– جواد ترین آدم هایی که دیده ام کسانی بوده اند که خودشان را مرجع تشخیص ابتذال می دانسته اند.

– معمولن وقتی به چیزی می گوییم مبتذل داریم از کلیشه ی ثابتی پیروی می کنیم که صدها میلیارد بار در طول تاریخ از آن پیروی شده است.

– در همین وبلاگستان فارسی بگردید. ببینید چند نفر دیگران را به ابتذال متهم کرده اند. مدل اش کنید: افرازش کنید به گروه های تقریبن هم اندیش. هر کس به هر کس گفته مبتذل یک فلش بکشید از این به آن. می بینید که درجه ی رؤوس (اختلاف تعداد ابتذال های اتهام زده و خورده) در دسته های مختلف توزیع چندان متفاوتی ندارد: همه با سبک و سیاق خودشان دیگران را به اتهام می کنند و قضیه متقارن است. حالا حق با کیست؟

– اولین باری که شنیدم یکی به یکی گفت «یارو عجب آدم تایتانیکیه» خیلی تعجب کردم. دو سه هفته بعد از رسیدن نسخه ی روی پرده ای اش به ایران بود و من فیلم را هنوز ندیده بودم. فقط یادم هست که حتا در محافل روشنفکری آن زمان چسبیدن موسیقی به روایت را در این اثر تحسین می کردند. دو ماهِ بعد همه به جواد می گفتند تایتانیک.

– فرض کنید یک عالمه رییس جمهور متمدن دور یک میز شام بسیار شیک نشسته اند و یک شِبهِ رییس جمهور وارد می شود با کاپشن خاکی. برخی از آنها توی دل شان به یارو می گویند جواد. بعضی هم به او «دقت» کرده و می کوشند تفاوت های شان را با طرف شناسایی کنند. شما کدام یک از این دو گروه را مبتذل تر می دانید؟

– تشخیص ابتذال فرآیندی است اساسن کاریزماتیک. یعنی جو غالب (طبع روز روشنفکری، مد سال، طبقه ی اقتصادی، نفوذ روانی صاحب اثر یا فعالیت) به شدت روی آن تأثیر می گذارد. می خواهم بدانم پدیده ای «خَز» تر از همین کاریزما سراغ دارید؟

– فرض کنید یک بابایی ده نفر آدم با کمالات را انتخاب کند و ادعا کند که شعر «دلم برات تنگ شده جونم/می خوام ببیننمت/نمی تونم» به ده دلیل فرم خلاقانه ای دارد. آنها هم نفهمند که یارو چی گفت. فکر می کنید چند نفرشان به او می گویند جواد؟

– حالا فرض کنید یارو عصب شناس بوده باشد و به آن ده نفر بگوید توی مخ تان الکترود فرو کرده بودم یا مثلن روانشناس تحلیلی بوده و بگوید رفتار های صورت تان را داشتم پردازش تصویر می کردم که ببینم «مکانیسم جواد اطلاق کنی» در مغزتان چه جوری کار می کند و نتیجه این شد که همه ی «دیگر جواد انگاران» از کلیشه ی ثابتی پیروی می کرده اند. در این صورت کدام شان جواد هستند؟ آنها یا رضا صادقی؟

– در خیلی از وبلاگ ها خوانده ام که طرف با ترس و لرز دل اش را به دریا زده و ادعا کرده که «با وجود روشنفکر بودن اش» و «در اوقات فراغت» شهرام شب پره گوش می کند و برره نگاه می کند و حتا پیش آمده که روی زیر انداز لب رودخانه ای هندوانه هم پاره کنند و … پرسش این است که چرا باید قسمت هایی از عمر را برای پسند جامعه قیچی کنی که این عمر من نبود و کس دیگری زیست اش؟

– یک فیلتر Built-in می تواند وجود داشته باشد که کمک مان کند رد پای خلاقیت را در هر محصولی بگیریم پیش از آنکه نسبت به ابتذال اش جبهه بگیریم.

– ابتذال را باید از نو تعریف کرد. هر کس برای خودش.

ترجیح می دهم از عوام الناس خونسرد باشم تا خواص عصبی مفتخر به درد. در اولی شاید بفهمی چرا مثل خیلی ها از یک چیز ساده لذت می بری. در دومی فکر می کنی چیزهایی را درک می کنی که دیگران نمی فهمند در حالی که نمی دانی آنها دقیقن چیستند. ابتذال دومی آزاردهنده تر است


نوامبر 09 2007

بازتاب

دسته: شعرphoto @ 7:09 ق.ظ

من خورشید را در آب می بینم
آب در ماه
ماه در خورشید


نوامبر 05 2007

بازی نردبانِ واژگان

دسته: وبلاگستانadmin @ 6:19 ب.ظ

بیایید حوصله و خلاقیت وبلاگستان مان را بسنجیم.

همه ی پست های مربوط به بازی های پیشنهاد شده در وبلاگستان تا کنون حاوی دو بخش اساسی بوده اند: موضوع اصلی بازی و دعوتِ دیگران. در اینجا بازی ای پیشنهاد می کنم چندان که به گونه ای این دو بخش را با یکدیگر یکی می کند. شرکت کردن در این بازی خلاقیت و شاید بیش از آن صرف وقت زیادی را برای حل یک معمای واژگانی می طلبد.

بدین ترتیب پیشنهاد می شود که هر کس نردبانی از واژگان بسازد که نام وبلاگ خود را به نام وبلاگ شخص مدعو پیوند دهد.

برای اینکه بدانید این چه جور نردبانی است، پست پیشین من را بخوانید که نردبان واژگان چیست؟

از آنجا که نام بسیاری از وبلاگ ها کلمات مرکب اند به نظر من باید تبصره هایی بر قواعد اصلی این بازیِ انگلیسی بیافزاییم که تبدیل نام وبلاگ ها به یکدیگر را آسان تر، جذاب تر و گاه امکان پذیر کند. شما می توانید از آنها استفاده نکنید ولی من افزودن این امکانات اضافی را به قوانین اصلی پیشنهاد می کنم:

* اگر نام هر یک از دو وبلاگ مرکب است، می توان تنها یکی از واژگان تشکیل دهنده اش (ترجیحن واژه ی اصلی) را در نظر گرفت. مثلن وبلاگ با مداد سبز می تواند وبلاگ یک پزشک را با ساختن نردبانی از مداد به پزشک و یا از سبز به پزشک دعوت کند.

* کاستن یا افزودن هر تعداد نماد جداسازی و علامت گذاری (فاصله، نقطه، ویرگول، علامت سوال، تعجب و …) در هر مرحله علاوه بر حرکت اصلی مجاز است. مثلن تبدیل بی کار به بیمار در یک حرکت قابل قبول است.

* جا به جا کردن دو کلمه با یکدیگر (مانند جا به جا کردن دو حرف) مجاز است. مثلن چون به و روز هر دو به تنهایی معنا دارند و چون افزودن و کاستن فاصله مجاز است، پس تبدیلِ بهروز به روزبه در یک گام جایز شمارده می شود.

دقت کنید که به جز این قوانین تنها افزودن، کاستن، و تغییر دادن یک حرف، یا جا به جا کردن دو حرف با یکدیگر مجاز است و نمی توانید همزمان آرایش چند حرف را جابه جا کنید.

اگر هنوز بر این باورید که بازی سختی است، می توانید در صورت پیچیده و طولانی بودن نامِ وبلاگ خود یا وبلاگ مدعو، نام یا فامیل تان را با یک نردبان کلمات به نام یا فامیل او پیوند بزنید.

و این هم یازده نردبانِ من، برای یازده خوانده ی گرامی دیگر بر اساس نام وبلاگ های شان:

وبلاگ از زندگی:

نیم
بیم
بید
زِید
زدی (فعل گذشته ی دوم شخص مفرد از بنِ زدن. دیگه چاره چیه؟!)
زدگی
زندگی
زِ زندگی (یعنی همان از زندگی به زبان ادبی تر)
از زندگی

وبلاگ نانا:

نیم
نیما
نینا
نانا

وبلاگ خار مغیلان:

نیم
نیز
ناز
نار (آتش)
ران
رمان
اَرمان (نام پسر)
ارمغان
خَرِ مُغان (خری که مال مغ ها می باشد!)
خَرِ مُغُلان (خری که مال مغل ها می باشد)
خار مغلان (خاری که مال مغل ها می باشد)
خار مغیلان

وبلاگ سکوت و من:

نیم
نیز
ناز
ساز
سوز
سوت
سوتی
سوتیَن (البته این واژه در زبان فرانسه به معنای حمایت است!)
سوتِ من (گفتم که علاوه بر حرکت اصلی هر چند تا اسپیس خواستید کم و زیاد کنید)
سوت و من
سکوت و من

وبلاگ نقطه الف:

نیم
نام
نا (یعنی ن.ا. که همان نقطه الف باشد!)

وبلاگ کلنگ:

نیم
نام
نار
نور
سور
سوگ
سنگ
لنگ
کلنگ

وبلاگ آرلت:

نیم
نیل
پیل
پول
پلو
آلو
آلت
آرلت

وبلاگ نوستالژیا:

نیم
نیّت
پیت (نوعی ظرف باستانی. امروزه درش از خودش معروف تر است)
پست
پسته
دسته
دستک
دستِ کی؟
دست لکی (کسی که دست اش لکه دارد)
دستِ الکی (یعنی مصنوعی!)
دوستِ الکی
نوستالکی (این چیزی است که عرب ها به نوستالگی می گویند)
نوستالگی (این هم چیزی است که روس ها به نوستالژی می گویند)
نوستالژی (این هم چیزی است که ما می گوییم)
نوستالژیا

وبلاگ امیشکا:

نیم
تیم
تام
مات
ماکت
متکا
موکا (نوعی قهوه)
مو ها (گیر ندهید. تا حالا یک موی تنها جایی دیده اید؟)
موش ها
موشکا (نام یک خرس قطبی بود در یکی از کارتون های دوران کودکی مان)
میشکا (به جان خودم این هم یا خواهرش بود یا برادرش!)
امیشکا

وبلاگ سر هرمس مارانا:

نیم
نام
نار
نهر
مهر
مهرو
مهروز
مهروزا! (یعنی ای مهروز)
مهروزِ اَن (یعنی مهروز که که آدم الفنونی بود)
مهرورزان (اسم الفنون آمد دلم نیامد یادی از مهرورزان نکنم)
مهروزِ اَن (بر می گردیم به مهروز، اشکالی ندارد که نردبان طولانی شد)
شهروزِ اَن (لابد این ها خانوادگی این طوری اند)
شهروز جان
شهر وزران (فرض کنید وزران جمع الجمع است: جمع وزرا!)
شهر ویران
شهر ویرانم
شهر ویران بم
شهر ویران گم
شهر ویرانگر
شوهر ویرانگر
شوهرم وی را نگر (یعنی: شوهرم! نیگاش کن)
شوهر! ماوی را نگر (افزودن الف، ماوی مارک شلوارِ یارو است)
شوهرم او را نگر (حذف ی، تکرار درخواست از شوهر)
شوهرِ ما را نگر (یعنی ببین گیر کی افتادیم)
شوهرم ما را نگر (یعنی شوهرم بیا به ما نگاه کن)
شوهرم سما را نگر (یعنی به آسمان نگاه کن)
شوهر! مسمّا را نگر (یعنی ببین چه مرغ مسمایی پختم برات)
شر! هر مسما را نگر (ای آدم بد! بهت می گم به مسما نگاه کن)
سَرِ هر مسمّا را نگر (به سرشون نگاه کن)
سر هر مسمّا را نَگا (یعنی نگاه کن نه اینکه…)
سر هرمس مارانا (حذف گ)

نردبان هایی که تا به حال بالا رفته اند:

با مداد سبز
سکوت و من
R-Lat (نردبان های اش را پشت سر هم چیده)
آتورپات (با هر یک از دو بخش اسم اش و ترکیب هر دو دعوت کرده)
Desdinova (نردبان های بسیار کوتاه اش را پشت هم چیده)
قنات میرزا
خار مغیلان (از راه دیگر نردبان را برگردانده به خودم)
باز هم Desdinova (یک نردبان دیگر ساخته که در هر گام دو حرف عوض می کند)
آواز در باران
اعترافات يک راهبه فراري (یکی از نردبان های اش از من و روباه ام می گذرد)
اندیشه ی آزاد (جابه جایی دو واژه را هم به کار گرفته)
ناتالی
یه جای امن برای درد دل
لحظه های نقره ای من
کرم کتاب
نوشته های یک دیوونه
بستنی توت فرنگی
نیوشا


نوامبر 04 2007

نردبانِ واژگان چیست؟

دسته: پراکندهadmin @ 2:43 ق.ظ

نردبان واژگان (Word ladder)، نامِ بازی واژگانی است که توسط لِویس کارول (Lewis Carol)، نویسنده، منطقدان و عکاس انگلیسی و خالق ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب ابداع شده است. در این بازی که به نام  دابلِت نیز شناخته شده، به هر شرکت کننده یک واژه ی آغازین و یک واژه ی پایانی داده می شود و او باید واژه ی آغازین را در تعدادی مرحله و با استفاده از واژه های میانی، به واژه ی پایانی تبدیل کند.  به این ترتیب شرکت کننده باید نردبانی از کلمات درست کند که از کلمه ی مبدأ آغاز شده و به مقصد برسد. برنده کسی است که نردبان کوتاه تری بسازد.

شرکت کننده، در هر گام مجاز است یکی از تغییرات زیر را در یک کلمه برای رسیدن به قدم بعدی اعمال کند:
1- یک حرف اضافه کند.
2- یک حرف کم کند.
3- یک حرف را تغییر دهد.
4- دو حرف را با یکدیگر جا به جا کند.

نسخه ی محدودکننده تری از این بازی، تنها قانون 3 را مجاز می شمارد و بیشتر به نام های گلفِ کلمات یا زنجیره ی کلمات شناخته شده است .این بازی در رمان آتش رنگ باخته اثر ولادیمیر ناباکوف به عنوان سرگرمی مورد علاقه ی یکی از شخصیت های رمان توصیف شده است.

قلقِ اصلی این بازی در زبان انگلیسی (صرفن برای ساختن نردبان و نه کوتاه کردن طول آن) تبدیل کلمه ی آغازین به واژه های سه حرفی (که در زبان انگلیسی تعداد زیادی از آنها وجود دارد) و سپس تبدیل واژگان سه حرفی به یکدیگر و دوباره باد کردن آن تا رسیدن به واژه ی مقصد است.

نسخه های دیگری از این بازی نیز وجود دارند که در آن بین واژگان آغازین و پایانی با هم رابطه ای خاص دارند، مانند ترادف یا تضاد. بازی توصیف شده توسط هر دو نویسنده ی یادشده این چنین بوده است. به عنوان نمونه در رمانِ ناباکوف (که به منجر به شهرت مردمی این بازی شد) برای تبدیل Lass (زن جوان) به Male (مرد) نردبان زیر پیشنهاد شده است:

LASS
MASS
MARS
MARE
MALE

لینک های مرتبط:

نردبان واژگان در ویکی پدیا (منبع اصلی این پست)
حل کننده ی خودکار نردبان کلمات (برای واژگانِ زبان انگلیسی)