فوریه 28 2008

زنده باد دارابی

دسته: شخصیadmin @ 3:28 ق.ظ

کمانگیر، در دفاع از شرفِ پرتقال می نویسد:

یک آقایی اومده میوه های مختلف رو روی یک محور دوبعدی گذاشته. محور افقی میگه خوردن این میوه چقدر راحت ه و محور عمودی میگه این میوه چقدر خوشمزه است. با این حساب به راست یعنی راحت و به بالا یعنی خوشمزه. بعد این انسان بی شرم اومده پرتقال رو انداخته در پایین، سمت چپ. یعنی فحش ِ کامل.

حالا چرا من این نمودار رو ترجمه کردم و با یک میوه ی اضافه در شمال شرقی اش گذاشتم اینجا؟ ماجرا این است کاریکاتوریستِ مغرض از اساس این طرح رو در ذمِّ گریپ فروت کشیده و نام اش را هم گذاشته F.u.c.k Grapefruit. اما همان طور که مستحضرید ما یک میوه ای بسیار شبیه به همین گریپ فروت داریم که از قضا همنامِ من هم هست. البته از حق نگذریم که به خوشمزگی و راحت الحلقومی گریپ فروت نیست، اما اگر خورده باشیدش چیزی است در همان مایه ها. نزدیکی این دو میوه هم در نمودار گواهِ این مدعا است:

 


فوریه 27 2008

پرسپولیس؛ خاطره انگیز، منصفانه و زیبا

دسته: سیاستadmin @ 6:15 ق.ظ

آیا پرسپولیس ضد ایرانی است؟ کسی که این فیلم را ضد ایرانی می نامد، احتمالن که ایرانی بودن خود را از یاد برده باشد. مرجان ساتراپی چیزهایی از همین ایرانی را به دنیا نشان داد که سال ها است خودمان می بینیم و به روی مان نمی آوریم که دیده ایم. آن قدر دیده ایم که جزئی از ما شده اند و بازگوکردن شان برای دیگرانی که با آنها آشنا نیستند حس ابتذال به ما می دهد. حالا چرا دنیا نباید این ها را در موردِ ما بداند و باید که جور دیگری فکر کند؟ چرا باید کسی را که جسارتش را و وقت اش را و هنرش را داشته و اینها را بر زبان آورده، «ضد ایرانی» بخوانیم؟ از کسانی تعجب می کنم که می دانم چه دلِ پری از دهه ی شصت و رویدادهای تلخ اش دارند و باز می گویند او آب به آسیاب دشمن ریخته و چهره ای زشت را از کشورش نشان داده است. مقایسه ی این فیلم با «بدون دخترم هرگز» و بد تر از آن «سیصد» به دور از هر گونه انصاف است. واقعیت این است که در این فیلم هیچ توهینی به مردم ایران روی نداده است. هیچ دست آویز و بهانه ای هم به ماشین جنگ افروزی غرب داده نشده است. این کارتون به عکس، خودِ آبروداری از ما ایرانیان است از آنجا که شهروندانِ ما را ملتی متمدن نشان داده و خواستِ مردم ایران را از آنچه که در این کشور در سه دهه ی گذشته رخ داده جدا کرده است. امروز همان ایرانیانی که خارج از کشور این فیلم را به دوستان شان نشان می دهند تا ثابت کنند به خدا ما از پشت کوه نیامده ایم و زمانی دست ما هم به دهان مان می رسیده، در پیشگاهِ هم وطنان با احتیاط از آن سخن می گویند و این اتهامات را تکرار می کنند و در نهایت ادعای شان، خوش بینانه، تکرارِ این ترجیع بند است که «من هم در بسیاری از موارد نگاه ساتراپی را قبول ندارم». کسی هم معمولن توضیحی نمی آورد که خوب، این «مواردِ بسیار» کدام ها هستند. این بماند که خودِ من، امروز در اروپای شمالی، هیچ نیازی به تبلیغ این کارتون ندارم چون شهرت اش در حدی است که آن را از من بهتر می شناسند. من باید آن را برای ایرانی های داخلِ مملکت تبلیغ کنم و این قدری برای ام خنده آور است.

آیا پرسپولیس سیاسی است؟ ساتراپی از آن دفاع کرده و می گوید این تنها شرحِ بی طرفانه ی زندگی اوست. با او موافق ام، آن هم به عنوان یک «بیزار از سیاست» که چون هرگز نتوانستم تأثیر آن را بر خود و محیط ام انکار کنم ناچار به درگیر شدن با آن بوده ام. گمان می کنم سیاست چیزی نیست که هیچ یک از ما زادگان دهه های پنجاه و شصت در زندگی نامه ی خود بتوانیم از آن چشم بپوشیم. اگر از زندگی نامه ی تک تک هم نسلی های من (و حومه) ماجراهای خصوصی و خاله زنک بازی های داستان را چشم بپوشیم، یک وجه مشترکِ بزرگ باقی می ماند و آن همین سیاستِ بی پدر و مادر است که ما را همیشه از آن ترسانده اند. این است که سیاست وجه مشترکِ ما می شود با پرسپولیس و این فیلم را سیاسی می بینیم: به همه ی ما از مدرسه تا دانشگاه هم زور گفته اند و هم دروغ. انقلاب و صدور آن زندگی همه ی ما را دگرگون ساخته. همه ی ما به نوعی و در سطحی جنگ زده ی نبردی هشت ساله بوده ایم. جنگ و تحریم و انزوا ارزش های حاکم بر همه ی خانواده ها را از فرهنگ تا اقتصاد متأثر کرد. در نهایت همه ی ما چه موافق بوده ایم و چه مخالف محدودیت هایی را که ساتراپی ترسیم کرده در پیشِ رو داشته ایم. این است که ارتباطِ این زندگی نامه به تحولاتِ سیاسی یک کشور چیزی از ارزش اش نباید که کم کند. با همه ی اینها فکر می کنم پرسپولیس کوشیده بود که سیاسی نشود. از شعار دادن پرهیز کرده بود. در سراسرِ این فیلم یک روحانی وجود ندارد و با وجودی که محمدرضا و رضا شاه را در جاهایی تصویر کشیده، هیچ تصویری از هیچ یک از حاکمان پس از انقلاب دیده نمی شود. حتا برادرانِ پاسدارِ این انیمیشن هم صورت هایی بلند و ریش هایی توپر دارند و چهره های متین و مهربان شان بیشتر به دکتر ارنست می ماند تا آن واقعیتی که عمومن خودِ من شخصن تجربه کرده ام و یک نمونه ی زیبای اش رییس جمهورمان است.

آیا پرسپولیس یک طبقه ی محدود را نمایندگی می کند؟ درست است که مرجی از یک خانواده ی روشنفکر و مرفه از اعقاب قاجار برخاسته است، اما به گمان من دست کم هم نسلی های من که کودکی خود را در پایتخت یا شهرهای بزرگ گذرانده اند می توانند با آن همذات پنداری کنند. اگر ساتراپی، نماینده ی قشری خاص است، برخورد با مهمانی و مشروب و بدحجابی را از گشتِ ثار الله تا طرح امنیت اجتماعی اقشارِ وسیع تری تجربه کرده اند. باز، با عده ی بیشتری در مدارس مثل سربازهای پادگان برخورد شده است. و اقشار بسیار وسیع تری ترس های شبانه ی پناه جستن در زیرزمین ها در دوران بمباران و موشک باران و نگرانی های روزانه ی تأمین اقلام اساسی را در تعاونی ها به یاد می آورند. پرسپولیس مال همه ی ماست.

و در آخر آنکه آیا پرسپولیسِ سیاه و سفید بدبینانه است؟ این انتقادی بود که کمتر منتقدی آن را فروگذاشت. در این فیلم، خاطراتِ مرجان سیاه و سفید اند، خواه در ایران روی داده باشند و خواه در اروپا. این ساده است و به گمان من هر کس که این انتقاد را به عنوان دیدِ توهین آمیز به ایران وارد کرده بود، می دانست دارد دروغ می گوید. از اینها که بگذریم، در نهایت پرسپولیس نگاهِ یک فرد است به تحولات ایران و نه همه ی افراد. آن فرد را من فردِ حساس، صادق و با انصافی می دانم، اما این دلیل نمی شود که او به اندازه ی یک یکِ ما خوشبین باشد. شما بیایید و در مخیله ی خود چند برش از شادی های کودکی تان به این فیلم بیافزایید. مثلن شادی کودکان از تعطیلی مدرسه در زیرِ بارش برف و چه و چه. این کار به راستی آیا چیزی به این اثر می افزاید که نبودش به آن لطمه زده باشد؟ من نمی خواهم یک فیلم را پس بزنم چون می ترسم که بوی سیاست بدهد. مرور بر این جنبه از گذشته ی مان چیزی است که می تواند سودمند افتد و ساتراپی مختصر و مفید در اختیار مان گذاشته است.

فتوا (یا همان نتیجه ی پراگماتیستی خودمان): الیوم ندیدنِ پرسپولیس، بأُیِّ نَحوٍ کانَ, در حکم محاربه با امام زمان (عج) است.


فوریه 25 2008

حس آمیزی در راتاتوی

دسته: پراکندهadmin @ 6:49 ق.ظ

جالب ترین قسمت راتاتوی به نظر من آنجا بود که موش ها مزه ها را با رنگ و طرح (و حتا موسیقی) حس آمیزی می کردند. ایده ساده است: هر مزه تداعی گر یک رنگ و یک طرح ساده است، اما با ترکیب طعم ها چیزهای نو و پیچیده ایجاد می شود، چیزی که فراتر از اجزای ساده ی تشکیل دهنده اش است. این ایده در نهایت اش نگاشت آشپزی به نقاشی است. با این تفاوت که اگر در نقاشی چند رنگ اصلی و کمابیش چندین شکل هندسی می توانند به عنوان مؤلفه های اصلی طرح به کار روند، به نظر می رسد که در آشپزی، مزه ها، بوها و حتا لمس ها (داغی و سردی و لزجی و …) ی فراوان تری در دست داریم. این یعنی که ترکیبِ خطی از بردارهای متعامد و مستقل خطیِ طعم های گوناگون، فضای برداری ای را به دست می دهد که می تواند از فضای برداری نقاشی هم متنوع تر باشد.

مؤلفه ی x: تصویر ذهنی سرآشپزِ کوچک هنگام چشیدن توت فرنگی

مؤلفه ی y: تصویر ذهنی سرآشپزِ کوچک هنگام خوردنِ پنیر

مؤلفه ی z: تصویر ذهنی سرآشپزِ کوچک هنگام چشیدن قارچ

ترکیب بردارها: تصویر ذهنی سرآشپزِ کوچک هنگام خوردنِ هر سه با هم

یک پرسشِ جانبی این است که آیا بر اساسِ این فضای برداری می توان به انتقالِ معنا هم پرداخت؟ با این امکانات فوق العاده چرا آشپزی تا کنون به عنوان یک مدیومِ هنری مورد توجه نبوده است؟ در واقع همه ی مدیوم های هنری تا به امروز فقط روی حواس بینایی و شنوایی کار کرده اند. نمی دانم پیشتر روی حس چشایی و بویایی به عنوان کانال دریافت اطلاعات انبوه و روی آشپزی به عنوان هنر یا رسانه کار شده است یا نه. این صحنه را تجسم کنید که مردم وارد یک گالری پر از قابلمه می شوند و غذا-هنر هایی را که مثلن بر علیه جنگِ عراق پخته شده اند را می چشند و … هنر آشپزیِ غیر انتزاعی! نقاشی و آشپزی به دو معنای متفاوت هنر نامیده می شده اند. نمی توان این دو معنا را به هم نزدیک کرد؟

پ.ن. اسکارِ امشب حق راتاتوی بود که به حق دار رسید. گرچه، من دوست داشتم پرسپولیس ببرد. تکلیف مان هم که روشن شد. برویم بخوابیم.


فوریه 24 2008

انشعاب

دسته: پراکندهphoto @ 1:41 ق.ظ

رباط کریم - تیرماه 1385

بعضی را از هم جدا می کند، بعضی را به هم می رساند


فوریه 23 2008

پیامگیرِ زمانه

دسته: فرهنگadmin @ 6:51 ق.ظ

طرف که مرده و نمی تواند تکذیب کند. شاهد سومی هم که وجود ندارد. همه ی این حرف ها هم دربست قبول. چیزی که من در پشت نامه دیدم حسادتِ رویایی به شاملو بود. به دغدغه های بلندش، نبوغ اش، عشق اش، و توأمان به هرزه گردی اش. آن قدر که آخر نتوانسته رازِ سی و دو ساله را به گور ببرد و این مأموریت اخلاقی را تمام کرده بمیرد. من که این دستگیرم شد، دقیقن بر خلاف آقای معروفی که گویا بدش هم نیامده و (با لبخند) ساختارِ ادبی تحلیل می کنند. سه چهار باری متن ایشان را خواندم اما نمی دانم چرا باز هم – خلافِ گذشته – به دل ام ننشست. یعنی این حس به من دست داد که به بهانه ای و لابه لای تعارفاتی حرف دل خود را زده که شاملو هم با این رفتار آفرینشی و این جنبه های اش در زندگی خصوصی نباید بتی در ادبیات معاصر ما باشد. لطف فرموده و از جنگ او با کلمات گفته اما جان کلام این بود که ما بفهمیم او حتا مقدمات یک مترجم را هم نداشت. نه، اینها را ما می دانستیم. چیزی که نمی دانیم انگیزه ی این روشنگری ها است.

شاملو ویترین چین بود و البته هیچ یک از ما هم اسوه ی اخلاق نیستیم. همین ویترین چینی در کنار خیلی از ویژگی های برون گرایانه ی شاملو همیشه مورد رشک بوده، چون آدمِ خنثایی نبود، کسانی که مخاطبان اش بودند دورادور از او بت تراشیدند و آنها که خود را به او نزدیک تر می دیدند دوست داشتند جای او باشند و فکر می کردند که می توانند.

بدون شک پذیرشِ شهرتِ عاشقانه های یک شاعر در کنارِ هرزه گردی احتمالی او برای شاعری دیگر گران است. چون آن شاعرِ دوم نه اهل ویترین چینی بوده که دلدارش را در چشم ادبیات ایران فرو کند و نه آن قدر شور زندگی داشته که پیشنهادِ یک هفته گشت و گذار را او بدهد. این شاملو بوده که در همه ی عرصه ها سازنده بوده و این چیزی است که شعر را از شعر متمایز می کند. باقی تعارفات است.

نامه ی رویایی در مقامِ نامه ی یک شاعرِ دیگر، یک رقیب، تنها یک روشنگری نبود. نامه، جدی است و هر کس واکنشی به آن نشان می دهد. معروفی لبخند می زند و من به یادِ واکنش های صادقانه ی سالیری در برابر آمادئوس می افتم. این بماند که آن خاطره در موقعیت ناعادلانه ای مطرح شده. اتهام به کسی که امکان شنیدن ندارد در غیاب هیچ شاهد دیگری ادعایی ابطال ناپذیر است، مگر خودِ رویایی آن را پس بگیرد که نیازی هم نیست. لحنِ رویایی بی شک آن قدر صادقانه است که نمی توان آن را باور نکرد. من هم مثل همه آن را بی دلیل پذیرفتم. معروفی هم موافق بوده انگار که نا شنیده چنین برداشتی از شاملو با بزرگی کارهای اش ناسازگار نیست و می توان به شعرهای اش نزدیک تر شد.

اما هدف از بیانِ این خاطره ی افشاگرانه توسط آقای رویایی یا آهنگِ شما از نقلِ این پاراگراف که شاملو زبان خارجه نمی دانست چیست؟ پاراگرافی که به پیش و پسِ آن در متن نچسبیده و همگنی آن را از بین برده.


فوریه 23 2008

توالت فرنگی

دسته: پراکندهadmin @ 5:17 ق.ظ

شاش زرد می دود توی آب سفید، مثل برنج زعفرانی کنار چلو


فوریه 21 2008

هزارتوی شهر

دسته: ادبیadmin @ 9:38 ق.ظ

هزارتوی بیست و پنجم، شهر

بیست و پنجمین هزارتو (شهر) در آمد. نوشته ام را با نام از زادشهر تا زیست شهرِ من بخوانید:

من اگر یک خودنویسِ پر جوهر باشم، از نوزادی تا همین اواخر از این همه بسترِ خاکی و سنگی و آسفالتی که این گوی بزرگ را (مثل پرتغالی که توی کاغذ پیچیده اند) پوشانده، فقط یک نقطه ی کوچک را خط خطی کرده بودم؛ نقطه ای را در جایی از دامنه ی جنوبی البرز. سرگذشت ام را به زبانی که نمی دانم چگونه می تواند خوانده شود بر سینه ی شهری نوشتم که نام اش تهران بود… ادامه


فوریه 12 2008

بهبود؟

دسته: فرهنگadmin @ 11:49 ب.ظ
  • فکر می کردم چه بهتر می شد اگر اینترنت از کودکی در دسترس مان بود. گفتم ای کاش بیست سال کوچک تر بودم. دیدم معلوم نیست آن موقع چه شگفتی جدیدتری از راه برسد و باز، حسرت چه چیزی را ما بخوریم. دنیا هی مجهزتر و مجهزتر می شود و این طوری اگر دنیا آمدن مان دست خودمان باشد هیچ وقت متولد نمی شویم.
  • پدر من می گفت ما با دکمه برای قوطی کبریت چرخ می گذاشتیم و این اسباب بازی مان بود. نسلِ خودِ ما پای تلویزیون بزرگ شده و گمان ام کم یا بیش ماشین پلاستیکی یا فلزی، لگو یا عروسک را تجربه کرده باشد. بچه های کوچک نسل جدید گاه یک اتاق عروسک دارند. کدام نسل خلاق تر بار می آید؟ اصلن این امکانات به بازی و بازی به خلاقیت ربطی دارد؟
  • برای من جالب است که در مقاله های آکادمیک مهندسی به تازگی به این جملات بیشتر بر می خورم: «در دنیایی که روز به روز بهتر می شود…». واقعن دارد بهتر می شود؟ البته پاسخ من در کل مثبت است. چون هم به امکان توسعه از نوع پایدار و عادلانه اش اعتقاد دارم و هم اینکه خیلی های دیگر در این کره ی خاکی – که تصمیم گیرنده و تأثیرگذار هم هستند – را به آن ها بیش از پیش معتقد می بینم. در حالت خاص در مورد ایران یا منطقه پرسیدم. شما چه فکر می کنید؟

پ.ن. با توجه به استقبال در کامنت ها به نظر من این بحث مهمی است و من البته مایل ام آن را در این پست و پست های بعد ادامه دهم. برای شخص من برخورد این بار با جامعه ی اروپا نسبت به دو برخورد کوتاه تر و بدبینانه ترم در نوبت های پیشین درس آموز تر بوده. من منتقد لاقیدی و تنبلی ای هستم که در در زادگاه ام می بینم. منتقد بدبینی ای هستم که محصول شرایط سخت کشورمان است و از زمان امثال هدایت و احساس کاستی شان در برابر پیشرفت غرب در جامعه ی ما رسوخ کرده است. این منفی انگاری الان مثل یک بیماری جوانان و روشنفکران ما را فرا گرفته است و هر چه حساس تر اند و بیشتر فکر می کنند بیشتر آن ها را فرا می گیرد. کافی است با کسی از امید به زندگی بهتر حرف بزنی تا بشنوی که «ای بابا تو که نفس ات از جای گرم در می آید». من تصمیم گرفته ام که در این میان بی تفاوت نمانم. هر روز چیزهای زیادی را می بینم که غربی ها را از ما پیشرفته تر می کند از زیربنایی ترین ویژگی های اخلاقی تا روبنایی ترین امکانات زیستی. باور دارم که برای ما ایرانی ها بهتر بودن از این چیزی که هستیم بسیار آسان است. متاسفانه شرایط سیاسی و سوء مدیریت انکار ناپذیر بسیاری از امکانات رشد را از ما گرفته اند. من شخصن به این موانع (احمدی نژاد و دولت اش، حکومت ملاها و هر چیزی که شما می خواهید بدبختی تان را گردن اش بیاندازید) به چشم چیزی گذرا نگاه می کنم. توسعه موانع دیگری هم دارد که درون ما است. برای این که رشد کنیم نباید کینه ی آن چه که دیگران دارند را به دل بگیریم: «ما نداریم چون آنها دارند». این استدلال ساده و ناپخته ای است فقط برای آن که کارمان را راحت کند مبادا که به خودمان بیاییم. این را نسل به نسل تکرار می کنیم چون نمی خواهیم مساله را حل کنیم. ممکن است تا حدی حقیقت داشته باشد اما مسایل ما بسیار ریشه ای تر از اینها است. نباید استعمار را عامل عقب افتادگی خودمان ببینیم. اینها حقیقت ندارند. ما فقط دهان مان را باز کرده ایم و از دنیا طلبکاریم. دوباره از خوانندگان دعوت می کنم که در این بحث شرکت کنید.


فوریه 07 2008

ما را آب گرم می کند نه خورشید

دسته: علمیadmin @ 6:25 ق.ظ

امشب آن قدر گرم ام شد که بدون کاپشن به خانه برگشتم. آب و هوای اینجا عجیب یک نواخت است. پنج ماه از سال سرما داریم و تمام این پنج ماه هوا در حدود دو سه درجه بالای صفر است. به ندرت تا منفی هفت و هشت پایین می آید و گاه تا مثبت هشت و نه هم می رسد. شب های زمستان اش (دست کم امسال) نظیر به نظیر از زمستان امسال تهران گرم تر بود. گاهی که خیلی هم گرم تر بود. هر شب بررسی می کردم. آن بیرون گاه برف می بارد و گاهی باران. گاهی ابری است و گاه صاف، اما دما تفاوت فاحشی ندارد. حتا ربطی به روز و شب ندارد. هر دو تای اش یک جور است. دلیل اش این است که این سرزمین را آب، گرم می کند نه خورشید. آب های گرمی که اقیانوس از جنوب های دور برای مان می آورد. اگر این اقیانوس نبود حیات آدمی در اینجا امکان پذیر نبود. در شکل نگاه کنید. ما کمی پایین تر از آن خط آن بالای نقشه هستیم (مدار نیمگان شمالی یا مدار قطبی شمال). همین مدار را بگیرید و یک دور زمین را دور بزنید و ببینید که به جز این یک تکه از اسکاندیناوی در بقیه ی سرزمین های «همین اندازه شمالی» از سیبری گرفته تا آلاسکا و شمال شمالِ کانادا و گروئنلند آب و هوا و زندگی مردم (در صورت وجود) به چه صورت است. ما پنجاه شصت درجه ای گرم تر از آنیم که الان در این فصل باید باشیم. این بود جریان ما. این است «جریان خلیج».

درباره ی جریان خلیج یا Gulf Stream:

در وبلاگ بندر مه آلود
در ویکی پدیای انگلیسی


فوریه 05 2008

دهه ی زجر

دسته: سیاستadmin @ 5:51 ق.ظ

حالا که دیدیم بدی رو، دوست داریم اولی رو

– استاد شهرام صولتی

خوب، الان اینجا کلاس درس است و شما، بله شما، آن روشنفکری که هیچ وقت دامان پاک ات را به ابتذال نمی آلایی و همین الان این جمله ی قصار شهرام جون را به دیده ی تحقیر نگریستی، بیا آن دامان پاک ات را بیاور جلو بشاشم به اش که حاضرم شرط ببندم اگر چهل و هشت ساعت پشت سر هم وقت بگذاری نمی توانی دو جمله تولید کنی که هم قدِ همین گزین گویه ی لوس آنجلسی حال و روزگار اسف بارت را معنا بدهد.

من این سخنرانی محمدرضا شاه را تا به حال نشنیده بودم. مادرمرده او هم دیکتاتور بود ولی چقدر ادبیات اش این دم آخری فرق کرده بود. حتا ناچار شده بود انقلاب ایران را به رسمیت بشناسد و حاشیه های اش را نقد کند. نقدش هم که درست از آب در آمد. حتا اعتراف کرد که شما ملت ایران علیه ظلم و فساد به پا خواستید (در همین حد اش ته مایه هایی از شرف می خواهد که برای منی که در نظام اسلامی بالیده ام عجیب و غریب می نماید). تعهد داد که دولت ملی ایجاد کند به دور از استبداد برای دستیابی به آزادی های اساسی. خوب، شما می توانی بروی بنشینی. او اشتباه می کرد. شما ملت ایران علیه ظلم و استبداد به پا نخواسته بودید. علیه ابتذال به پا خواستید. یعنی علیه شهرام جون. پیش تر که به تان گفته بودم چیزی مبتذل تر از همان کاریزمایی که تو را به اینجا کشید نمی شناسم. بفرما و الف نون ات را تحویل بگیر. این درست چیزی بود که شما می خواستید و برای اش انقلاب کردید. هنوز هم همین را می خواهید و مطالبات تان هم به همین جا ختم می شود و نمی فهمید. تکلیف شب تان این موضوع انشا است: گاز گرفتن زبانی که می گوید چه می خواستیم و چه شد.


برگ پسین »