مارس 15 2008

پای بست

دسته: سیاستadmin @ 8:05 ب.ظ

بابل - تیر ماه 1385

فرماندهی انتظامی تهران بزرگ:

در پایتخت به هیچ عنوان جایی برای اوباش‌گری وجود ندارد و پلیس با تمام توانش كه تنها بخشی از آن را طی شش روز به نمایش گذاشت، اجازه زورگیری و تجاوز به عنف را به كسی نمی‌دهد.

یادم هست یک سالی نزدیک به اماکن وزرا (اسم کامل اش می شود اداره ی نظارت بر اماكن عمومي نيروي انتظامي) زندگی می کردم. در آن یک سال کلی خاطره ی جذاب از این همسایگی مسالمت آمیز در ذهن ام نقش بسته که نمی دانم کدام شان را برای تان تعریف کنم. این سه قلم را نقدن داشته باشید تا بعد:

۱. یک بار ساعت ۲۱:۳۰ شب در امتداد خیابان وزرا به سمت پایین قدم می زدم. دو موتوری دنبال ام کردند و بعد از پرسیدن آدرس ناگهان به من حمله کردند. بعد از شاید سی ثانیه کشتی گرفتن و مقاومت به زور چاقو کیف دستی ام را با همه ی چیزهایی که داخل اش بود قاپیدند. موقع رفتن هم چند تا خراش سطحی و بسیار حرفه ای روی پیشانی ام کشیدند در حدی که فقط خراش وارد کند. از یکی از آنها روی پیشانی ام البته خون فواره زد ولی آن هم به حدی سطحی و حرفه ای بود که بدون بخیه بعد از نیم ساعت بند آمد. بعدها که دلیل این را جویا شدم که چرا بعد از گرفتن کیف و قبل از فرار از چاقو استفاده کردند در حالی که نیازی به این کار نبود، جواب شنیدم که ظاهرن قانونی وجود دارد که به موجب آن اگر چاقو را بکشی ولی خط نیاندازی تهدید به قتل محسوب می شود و عواقب اش از خط انداختن بیشتر است. این است که وقتی جیب بر چاقو را می کشد حتمن باید از آن استفاده کند چون در صورت دستگیری جرم اش بدون استفاده از چاقو بسیار سنگین تر از استفاده ی سطحی از چاقو است و این دزدها برای این کار تعلیم می بینند! جالب اینجا بود که این اتفاق در پنجاه متری ساختمان اداره اماکن نیروی انتظامی رخ داد. یعنی همان جا که بنزهایی که امروز گشت ارشاد نام دارند صف می کشیدند. با سر و کله ی خونی و یقه ی جر خورده وارد ساختمان شدم و جریان را توضیح دادم. سربازی که نشسته بود با خونسردی گفت آقا به کار ما مربوط نمی شه.  گفتم خوب من چه کنم و به کار چه کسی مربوط می شه؟ گفت باید بری کلانتری. گفتم می شه از اینجا تلفن بزنم این ها را زودتر دستگیر کنند چون همه ی مدارک ام توی کیف بوده و دزدها هنوز دور نشده اند. گفت نه خیر آقا باید بری فلان خیابون. و برگشت به سمت تلویزیون که داشت سخنرانی آقا را پخش می کرد و به تماشا ادامه داد. خیلی عصبانی بودم و حرف های بسیار تندی زدم که پس وظیفه ی شما لابد فقط گوش دادن به اراجیف این […]  و ایجاد مزاحمت برای مردمه؟ سرباز گفت آقا گفتم که به ما مربوط نمی شه که ناگهان «حاجی« از اتاق بقل در اومد و گفت نه خیر! کی گفته به ما مربوط نمی شه؟ خوب هم مربوط می شه. این آقا اینجا تشریف داره تا زنگ بزنم کلانتری یادش بدم چه جوری حرف بزنه. بعد هم کلی تهدید کرد که از عصبانیت گفتم گور پدرت هیچ غلطی هم نمی تونی بکنی و در اومدم از اونجا بیرون و خودم دویدم دنبال آقا دزده. بی فایده بود ولی تا سر خیابان زرتشت هر موتوری که گشت می زد را برانداز می کردم چون می دانستم آن قدر احساس امنیت می کنند که لزومن از محل دور نمی شوند اما بی نتیجه بود.

۲. یک بار از خونه ی خوزه اینا! باز پیاده می اومدم بالا. چهار تا مرد داشتند یکی رو به قصد کشت می زدند. مرد بی نوا هم عربده می زد که هنوز صدای ضجه هاش تو گوشمه. خیلی التماس آمیز بود. درست دم در پارک ساعی این اتفاق افتاده بود. یک نفر که با آن چهارتا بود ولی آن طرف خیابان ایستاده بود هم هر از گاهی داد می زد رو به یک پنجره که اگر جرات داری تو هم بیا پایین تا مادرت رو به عزات بشونم. البته آقاهه کلی حرف های بد هم می زد که من فقط مفهوم کلی جمله رو منتقل کردم. توی خیابون هم سگ پر نمی زد و ماشین ها هم بی تفاوت رد می شدند. دویدم دوباره دم در اماکن و به آقایون پلیس متوسل شدم. دو تا آشخور تخمه می خوردند. به شون گفتم یک نفر رو دارند سر کوچه پایینی می کشند اگر همین الان نرید یارو تا چند دقیقه دیگه می میره. یکی شون گفت آقا حوصله داری روزی صد نفر کشته می شه این هم روش! گفتم حداقل برید جلوشون رو بگیرید اسلحه که ندارن. بعد از سه چهار دقیقه چونه زدن اون یکی گفت بیا ببینیم چه خبره فک کنم خیلی باحال باشه بریم تماشا! آخر نرفتن. ده دقیقه بعد رفتم دوباره دیدم هیچ خبری نیست. قضیه تموم شده بود. فردا هم در روزنامه ها چیزی ننوشته بودند. امیدوارم یارو هنوز زنده باشد.

۳. یک بار البته که مال کمی قبل تر است پایم شکسته بود و با ویان از عرض خیابان ولی عصر رد می شدیم. از مطب دکتر داشتیم می اومدیم که روبه روی پارک ملت یک هو دو تا خانم چادری ویان رو از بقل دست من قاپیدند و در ثانیه ای فرو کردن اش توی ماشین. چوبدستی ها رو انداختم توی جوب و دویدم دنبال ماشین که ارواح سرم نجات اش بدم. عین فیلم هندی! به ماشین نرسیدم. یک موتور پلیس را نگه داشتم و گفتم این جوری شده باید همین الان برم این طرف رو پیدا کنم. گفت ما مال یه نیروی دیگه هستیم و این به کار ما مربوط نمی شه ولی حتمن برده انش وزرا. گفتم بپر بریم. گفت چقدر؟ گفتم بریم هر قدر تو بگی! من رو رسوند دم وزرا و سه هزار تومن گرفت و بعد هم گفت داداش شرمنده من این تو آشنا ندارم ایشالله ردیف می شه. من هم گفتم دمت گرم جوون خوبی هستی. خلاصه این هم از پیک موتوری شدن پلیس. از اونجا که من زودتر از پلیس ها رسیده بودم چون اونها توی ترافیک گیر کرده بودند هنوز ماشین مربوطه نرسیده بود. کارم شده بود که وایستم دم در ساختمون و توی ماشین هایی که می رن داخل پارکینگ رو یکی یکی چک کنم. توی هر ماشین یک دختر وسط نشسته بود و دو تا فاطی کماندو عقب و دو تا نر بالغ عقده ای هم جلو. از سرباز دم در هم خواهش کرده بودم در این کار به ام کمک کنه که سر حرف زدن زیاد با من پست اش رو عوض کردن و از اونجایی که بعضی از این درجه دارها عقده ی سیرنشدنی انفرادی بردن دارن احتمالن فرستادنش بدبخت رو انفرادی. چشم تون روز بد نبینه بلاخره ماشین مربوطه اومد و من رفتم جلو به افسر که کناردست راننده نشسته بود گفتم آقا این خانم داشت به من کمک می کرد از خیابون رد شم با پای شکسته که شما گرفتینش. گفت خفه شو […] می زنم […] مادر […] تو بزمجه هنوز یاد نگرفتی با پلیس چه جوری حرف بزنی. کلمه ی پلیس رو کش می داد وقتی حرف می زد و با یک حالتی ادا می کرد که چشم هاش از حدقه می زد بیرون. حیف که یکی اون تو بود و الا اون طوری سکوت نمی کردم. گفتم می شه کیف اشون رو من بگیرم مدارک پزشکی ام داخلش هست (جریان کیف را سر فرصت براتون تعریف می کنم). گفت برو گورت رو گم کن و الا هر چه دیدی از چشم خودت دیدی… دیدم حضورم فقط مسأله رو پیچیده می کنه و جور دیگری حل اش کردیم. خوشبختانه اون روز به خیر گذشت و به سرعت فیصله پیدا کرد.

زیاد دارم از برخورد های دیگر با پلیس یا نیروهای موازی بنویسم. از زمانی که یازده سال پیش پنج تا پسر رفته بودیم کوه که مسایل ریاضی حل کنیم و شش تا بسیجی با چاقو «خفت» مون کردن و بردنمون پایگاه و وقتی هیچ چیزی پیدا نکردن توی بساط مون به جز کتاب های ریاضی کتک مون زدن با چک و لگد که بار آخرتون باشه! یعنی بار آخرمون باشه که چیزی همراه مون نیست؟! خلاصه اون شش روز به خیر بگذره. ای اوباشی که می روید درکه مسایل ریاضی حل کنید! همه مراقب خودتون باشید.


مارس 12 2008

پاسخ به استاد شهریار

دسته: شعر،شوخیadmin @ 9:26 ق.ظ

این کارِ سترگ شهریار در مداحی استوانه های نظام، زیاده روی بیش از حد نامبرده در ابراز خاکساری و نابودی در درگاه آن بزرگواران، کاربرد بیش از اندازه ی صنایع بدیعِ ادبی، پافشاری ایشان بر جزییات اغراق گونِ سبک هندی، و اشارات به شدت ظریف شان در توصیفِ نقش و نگارِ آقایان که تا حدی مبالغه آمیز بود، همه و همه این طبع خفته را قلقلک داد و تشخیص مصلحت دادم که ترجیع بندی از طرف یکی از این دوستان بر وزن و قافیه ی مثنوی شهریار را در دم به ادب دوستانِ گرانقدر پیشکش کنم:

شهریارا بخوان تو، جونِ دل ام!           الف قامت ات به نون دل ام
دربِ ما بهر هر کسی باز است            این تو و این هم این کلون دل ام
چشمت از نقشِ ما نگارین شد           گفتی این را تو از زبونِ دل ام
انم از خواندن کلام ات گشت            خاویارِ اوزون بورون دل ام
زاین سخن خایه های قدسی را             قلقلک دادی از درون دل ام
لیک در وصف فرمِ هیکل ما             کردی افراط آخه جونِ دل ام
خایه مالی به دل نشیند گاه            رفته لیک این یکی تو کونِ دل ام
چرب بود و روان، ولی جِر داد            وازلین اش فزود خونِ دل ام
پوستش رفت و گشت ساییده
دِ نمال اش دِ! عمه گاییده

پ.ن. دوستداران نظم عروضی، اگر حس داد، بندِ بعدی ترجیع بند را تقبل فرمایید. دستِ کم یک شاعر نظم سرا در خوانندگان ثابت این وبلاگ سراغ دارم. ضمنن کسی تقلید صدای آن استوانه ی گرانقدر را می داند؟ در این یک مورد از نظر آماری فکر کنم سی چهل نفری واجد شرایط باشند! بی زحمت یکی شان لطف کرده این شعر را با همان لحن معروف ادا کند و پادکست اش را برای من بفرستد. اگر ترجیحن در پس زمینه ی پادکست یک موزیک لایت هم نواخته شود که عالی است. می خواهم چشمان ام را ببندم و در یک توهمِ فانتزیِ فتیش، تصور کنم که انگار خودِ آن حضرت پای شومینه ی خانه ی مان نشسته اند و این شعر را از ضمیمه ی عبور از بحران برای ام قرائت می کنند.


مارس 10 2008

مناسبات قبیله ای

دسته: فرهنگadmin @ 12:02 ب.ظ

یک حلقه ی دوستی پسرانه را به یاد می آورم که با آنکه عضوش نبودم با اعضای اش یک به یک دوستی داشتم:

از آنجایی که هیچ گاه در هیچ دانشگاهی بند نشدم، در یکی از دانشگاه هایی که گذارم می افتاد، پسرِ درشت هیکل،‌ با نمک و شوخ طبعی بود که در کل آدم بی اعتماد به نفسی به نظر می رسید، هر چند که آدم کم مدعایی نبود و بسیار اهل شلوغ کردن و هوچی گری. این بابا یک سری نوچه داشت. اینها در واقع یک حلقه ی دوستی بسیار صمیمی را تشکیل می دادند که با هم مسافرت می رفتند و آخر هفته ها جمع می شدند و از این قبیل. اما با وجود دوستی رابطه ی نوچگی را می شد در این سیستم به وضوح دید. مجموعه ی روابط و الگوی دوستی شان بسیار پایدار بود و به سیستمی تبدیل شده بود که بعد از مدت ها به ثبات رسیده و قوانین کاملن قابل پیش بینی بر آن حاکم شده باشد. فردِ کاریزماتیک (اسم اش را می گذاریم فری) بیشترین قدرت را در سیستم به دست آورده بود و در رأس هرم بود و نوچه ها هم بسته به قدرت شان در این سیستم سلسله مراتبی جایی برای خود دست و پا کرده بودند.

اما آنها چرا با هم دوست شده بودند؟ جدا از انگیزه های اجتماعی همیشگی، تصور می کنم چیزی که در روان شناسی این جمع خیلی کمک می کرد این بود که درک کنی همه ی آنها به جز عوالم دوستی حولِ یک موضوع دور هم جمع شده بودند. حولِ یک ضعف. این عزیزان دوست دختر نداشتند. این خواست در شخص فری بیش از دیگران دیده می شد و به نظر می رسید که او اصلن این دکان را راه انداخته که این چیزی که از نظر خودش عیب است را مخفی کند. نه این که حل کند، مخفی کند. دقت کنید که دوست دختر داشتن یا نداشتن را هرگز در زندگی برای پسری نه حسن دانسته ام نه عیب و خودم هم در دورانی که افتخار آشنایی با این دوستان را داشتم تنها بودم. این بیشتر دریافتی بود که خودِ این آدم ها از خودشان داشتند و البته به زبان نمی آوردند ولی تشخیص اش کار دشواری نبود: صبح تا شب کارشان حرف زدن از دخترهای دانشگاه بود. برای شان اسم می گذاشتند، مسخره شان می کردند و از حکایت های احمقانه ی جنسی شان با دوست پسرهای دست و پا چلفتی شان حرف می زدند در حالی که هیچ کدام را ندیده بودند. از بی نیازی خود از دخترها و به خصوص همین دخترهای دانشگاه حرف می زدند. آخر هفته ها دور هم جمع می شدند در عوالم مستی فیلم سکسی می دیدند. بعدتر ها هم که پیشرفت کردند روسپی می آوردند. ولی باز هم برای اینکه خجالت شان را از دختر ها پنهان کنند وقتی می دیدندشان رفتارهای توهین آمیز از شان سر می زد. به هر حال این مساله ی انگیزش دوستی ربط چندانی به الگوی رفتاری آنها با یکدیگر نداشت. مهم این بود که حول یک کمبود دور هم جمع شده بودند و این دوستی را کمابیش همین کمبود بود که سرپا نگاه می داشت.

فری، از همه باج می گرفت. هر حرف بی ربطی که می زد همه تأیید می کردند. مدام هم سر به سر دوستان اش می گذاشت. نوچه ها هم جدا از این که همه به فری باج می دادند، گاه یکدیگر را تخریب می کردند. در واقع فری هر از گاهی یک قربانی از داخل جمع انتخاب می کرد و به او گیر می داد. دیگران هم همراهی اش می کردند. گاهی اوقات هم کسی برای اینکه قربانی نشود پیشدستی می کرد و یکی از دوستان اش را به عنوان قربانی می انداخت جلو و فری هم معمولن این پیشکش ها را می پذیرفت. و این داستان ادامه داشت. اما این سیستم کاملن سطوح مختلفی داشت. یعنی وقت هایی که فری نبود یکی دو تا از نوچه ها که شاخ تر بودند نقش فری را بر عهده می گرفتند. واضح بود که این کار را زیاد دوست نداشتند، اما به هر حال کمک شان می کرد که در حضور فری کمتر به عنوان قربانی قرار گیرند.

بچه های این اکیپ کمابیش هوای هم را در جمع داشتند. وقتی یک غریبه وارد می شد، همه هم داستان می شدند که دست اش بیاندازند. اگر تازه وارد ضعفی از خود نشان می داد یا خودش را به آن راه می زد، سوژه می ماند و اگر اعتماد به نفس بیشتری نشان می داد، یا مثلن روی ضعف های جمع مانور می داد (مثلن یکی از اعضای ضعیف تر یا سوژه های بیرونی مثل دخترها را هدف قرار می داد) خودش می توانست حتا کل جمع را به دست بگیرد. خنده های شان بیش تر از چیزهای دیگر یادم هست. یک جورِ بلند و تصنعی بود به این معنا که آی خدا ما چقدر باحال ایم و چقدر دور هم خوشحال ایم. مصنوعی ترین نوع اش هم قهقهه ی تیپیک یک نوچه بود هنگامی که نثار شخص مورد تمسخر می شد. این خنده بلند تر ادا می شد تا سوژگی آن شخصِ دیگر استحکام بیشتری پیدا کند و خود شخص را مصون نگه دارد. برای من جالب بود که با وجود این نمایشِ قدرت هیچ یک از اعضای این حلقه از عضویت شان در آن راضی نیستند و به محض پذیرفته شدن در گروهی دیگر و دور از چشم دیگران از آنها گله می کردند و جمع شان را به کوچک ترین بهایی می فروختند. چه باج گیرنده ها و چه باج دهنده ها دل خوشی از این سیستم نداشتند اما به طور خستگی ناپذیری این نقش ها را بازی می کردند.

بگذریم. آنها هنوز کمابیش با هم دوست اند. تا جایی هم که می دانم دو به دو دوستی های نسبتن خوب و محکمی هم بین شان برقرار است. من هم تقریبن با همه ی شان مانند گذشته رابطه ی دو نفره ی دورادوری دارم. بعید می دانم هیچ کدام از آنها به اینجا سر بزند یا اهل وبلاگ خوانی باشد. به هر حال آنچه که بیشتر بر آنها حکمفرما شده بود قوانینِ جمع بود نه ویژگی های فردی شان. قوانینی که لزومن فری آنها را وضع نکرده بود. شاید این قوانین در طول زندگی به یک یک شان آموخته شده بود و به طرز ظریفی در جمع دوستی شان هم جا خوش کرده بود.

اینها را نگفتم که به ریش آن جمعِ فرضی بخندید. من تصور می کنم این سلسله مراتبِ قدرت و قوانین نانوشته اش شکل اغراق شده ای از الگوی اصلی رفتار همه ی ما در بسیاری از خوشه های انسانی است که به هر دلیلی در آن عضو هستیم. نمی دانم شما این گونه روابط را تا چه اندازه در حلقه های دوستی، جمع های خانوادگی یا محیط های کاری تان ردیابی کرده اید. در هر کدام چه نقشی را بازی کرده اید؟ کسی آیا توانسته قوانین این بازی را ببینید و آنها را بر هم بزند؟ یعنی هم روابط اش را با افراد به درستی حفظ کند و هم تن به بازی آنها ندهد؟ و دوست دارم آنهایی که من را در جمع های دوستی می شناسند، شخصِ من را و رفتارهایم را در مواردِ مشابه شده با ذکر خاطره و اگر خواستند بدون تعارف و رودربایستی قضاوت کنند.

پ.ن. تشابه اسمی در این پست، اگر بوده کاملن اتفاقی است.


مارس 09 2008

از شما چه پنهان که «دست» ترکیب می کنیم

دسته: پراکندهadmin @ 9:15 ب.ظ

دست (5 مرتبه)

– استاد عباس قادری

در یک میهمانی شلوغ چند تا «دست دادن» می تواند اتفاق بیافتد؟ از این دست است حکایت تعداد پرشمارِ علوم بینارشته ای. هر چند تا علمِ ناب که داشته باشیم، به تعدادی از مرتبه ی مجذورِ آن، علومِ بینارشته ای از ربط دادن دو به دوی آن علومِ محض به دست می آید. همه ی علوم به سرعت به ترکیب با یکدیگر و تولید مثلِ شاخه های جدید دست زده اند و از قواعد خانوادگی هم دست کشیده اند. این شاخه های نوزاده هم بعد از استقلال و فربه شدن دست به همان کار می زنند. برای این تکثیرِ تصاعدی بدنه ی دانش و شاخه های آن – به خلافِ گونه های زیستی – هنوز دست اندازی به چشم نمی خورد. دانش های جدید جای کافی برای زیستن (ثبت شدن) دارند و غذای کافی برای رشد به دست خواهند آورد. آنها در مکتوبات آدمیان زندگی می کنند و به دستِ کسانی که حاضرند به عنوانِ دانشمندان یا متخصصین این شاخه ی جدید نامیده شوند تغذیه و فربه می شوند.

دنیای آشوبناکِ پسامدرن، مسأله ای ترکیبیاتی است با پیچیدگی محاسباتی تصاعدن فزاینده. در آن ترکیبِ هر دو چیزِ نامتجانس انبوهی محتوا به دست می دهد. روی دو چیزِ تصادفی دست بگذارید و بکوشید به هم ربط شان دهید. دست نخواهد داد که ارتباطی پیدا نشود. بالاخره یک ایده ی شاعرانه، فن آوری، مهارت و یا نوعی دانش به دست می آید. دنیای امروز تشنه ی این چیزهای نو است و آن را با سرعت می بلعد. وقتی قرار است اشیاء و سوژه های گرداگردِ شما با هم دست بدهند و از این دست دادن ها چیزهای نو پدید آید، آن قدر گزینه در برابر شما است که تا پایان عمر وقت شماردن آنها را هم نخواهید داشت چه برسد به اینکه دستی روی سر و روی هر یک بکشید. با یک ترکیبِ خوب کسی می تواند به شهرت دست یابد و بارش را برای همه ی عمر ببندد. دست به کار شوید. همین «دست» را مثل فروغ با خاک ترکیب کنید، در باغچه بکارید و شاعر شوید. یا آن را ترکیب کنید با «فندکِ زیپو». مثل این ویدیو

پ.ن. موضوع تزم بعد از مدت ها که دستخوشِ تغییرات بود بالاخره انتخاب شد. چیزی است در مایه های «بررسی دست زدنِ ریتمیک». این دمبل و دیمبول بابا ول کنِ ما نیست.


مارس 04 2008

واکسیناسیون شبکه ای و وبلاگستان فارسی

دسته: علمی،وبلاگستانadmin @ 8:04 ب.ظ

واکسیناسیون شبکه ای

وقتی یک بیماری کشنده به سرعت در حال گسترش است و واکسن آن هم محدود است، چه کسانی را باید واکسینه کنیم؟ شش سال پیش پژوهشگران اسراییلی یک «استراتژیِ واکسیناسیون» را پیشنهاد کردند که کمک می کرد کسانی واکسینه شوند که بیشتر احتمال گسترش بیماری را دارند. نشان داده شده که این استراتژی قابل گسترش به شبکه های رایانه ای مبتلا ویروس های کامپیوتری نیز هست.

شبکه ی دوستیِ انسان ها، شبکه های رایانه ای مانند اینترنت و شبکه های تعاملی پروتئین ها در بدن همه در ویژگی هایی مشترک هستند: تعداد بسیاری از اعضا شمار کمی لینک دارند و تعداد کمی از اعضا لینک های زیادی به دیگران دارند. اعضای گروه دوم «هاب» نامیده می شوند. کسی که روابط عمومی بسیار زیادی دارد در شبکه ی ارتباطات انسانی یک هاب است و در صورتِ ابتلا به یک بیماری واگیردار یک «ابر پخش کننده» خواهد بود. این ساختار به سادگی نشان می دهد که واکسینه کردن این افراد به منظور کند کردن یا توقف گسترش بیماری نسبت به دیگران باید در اولویت قرار گیرد.

اما چگونه این افراد را پیدا کنیم؟ یک راه حل می تواند این باشد که از تک تک افراد جامعه پرسش شود که: «شما با چند نفر دوست هستید؟» تا بعد از انجام یک سرشماری کامل و مرتب کردن فهرست، بالاترین افرادِ آن آشکار شوند. این روش هزینه سنگینی در مرحله ی سرشماری دارد و راه حل مطمئنی هم نیست: ممکن است در سرشماری خانه به خانه هاب های مهمی جا بیافتند یا کسانی در مورد تعداد دوستان شان دروغ بگویند یا نتوانند پاسخ درست و هماهنگی با دیگران بدهند.

ایده ی پژوهشگران در همین جا بود: یک عده را به تصادف انتخاب کن و واکسن بزن. از آنها نشانی یکی دوستان شان را بگیر و این کار را تکرار کن. تصحیح می کنم: آن قدر تکرار کن تا واکسن ات تمام شود. آنان با شبیه سازی رایانه ای جمعیت های انسانی نشان دادند در حالی که برای متوقف کردن گسترش برخی از بیماری ها در واکسیناسیون سنتی (تصادفی یا خانه به خانه) دست کم باید 95% جامعه را ایمن سازی کرد، با واکسیناسیون شبکه ای پس از ایمن سازی 20% از مردم بیماری به همان اندازه متوقف می شود.

این روش در واقع می گوید پس از واکسینه کردن هر کس سراغِ دوستان اش برو، نه درِ خانه ی رو به رویی اش. این کلیت این روش است، هر چند که برای بهینه سازی هر چه بیشتر بسته به نوع انتشارِ بیماری و ساختارِ جامعه می توان جزییاتی را تغییر داد. جزییاتی مانندِ شمار کسانی که واکسیناسیون از انها آغاز می شود، تعداد دوستانی که از هر کس پرسیده می شود، روش انتخاب افراد جدید و …

این توضیحات عمدتن برگرفته از اینجا بود و انگیزه ی اصلی یادآوری این داستان و نوشتن اش انتشار ایده ی جدید یکی از دوستان است که در پی می آید:

وبلاگ پیمایی شبکه ای

کمانگیر می خواهد در پروژه ی کی به کیه گراف ارتباطات وبلاگستان فارسی را ترسیم و تحلیل کند (یعنی یک گراف بکشد که در آن هر نقطه نماینده ی یک وبلاگ باشد و هر یالِ جهت دار بین دو نقطه نشان دهنده ی لینکی باشد که وبلاگ اول به وبلاگ دوم می دهد). مشکلی هست و آن این که تعداد وبلاگ های فارسی و از ان بدتر لینک های بین شان سرسام آور است. تعداد بسیار زیادی از این وبلاگ ها خیلی منزوی اند (لینک چندانی به دیگران نداده اند و لینکی هم از دیگران نگرفته اند). مثلن کسی یک روز یک وبلاگی درست کرده و یک پست آزمایشی بالا فرستاده و بعد هم کار را ادامه نداده و یک وبلاگِ غیر فعال اضافه کرده به وبلاگستان فارسی. در مقابل درصد اندکی از آنها بیشترین لینک های ورودی و بیشترین بازدیدها را به خود اختصاص داده اند. جستجوی وبلاگ های ایرانی و یافتن آنها باید شامل وبلاگ های فارسی زبانی باشد که به معنایی فعال اند و پیاده سازی روال خودکار برای یافتن وبلاگ هایی که در این تعریف می گنجند اصلن کار ساده ای نیست.

حالا اددعا چیست؟ دانشِ شبکه های پیچیده می گوید بیشتر شبکه هایی که در اطراف ما هستند با وجود اختلاف معنایی بسیار، عمومن ساختار مشابهی دارند و از همین رو از قوانین مشابهی پیروی می کنند. بر می گردیم به قضیه ی واکسیناسیون. شبکه ی وبلاگ ها به شبکه ی اجتماعی انسان ها شبیه است و در هر دو مسأله ی «کی به کیه؟» و «واکسیناسیون» هدف اصلی طراحان پیدا کردن هاب ها است. یک راه حل بسیار غیر اقتصادی می تواند سرشماری خانه به خانه (رفتن سراغِ سرورهای پرشین بلاگ و بلاگفا و ورد پرس و یافتن وبلاگ های فارسی و در نهایت پیدا کردن پر ارتباط ترین وبلاگ ها) باشد. در مقابل، ایده ی قشنگِ کمانگیر شبیه به راه حل پژوهشگران واکسیناسیون از کار در آمده است. در این روش با آغاز از یک وبلاگ دلخواه و یافتنِ قوی ترین دوستان، هاب ها (وبلاگ های پربیننده تر و فعال تر) به سرعت به دام می افتند. او پیشنهاد می دهد: با یک وبلاگ شروع کن و تمام لینکهاشو در بیار و به لیست اضافه کن. از بین تمام وبلاگهای موجود ۱% بالا از نظر تعداد لینکهای ورودی رو پیدا کن و بررسی دقیق کن و این کار را تکرار کن. این در حالی است که شدت و ضعف مفهوم هاب بودن در مورد وبلاگ ها در مقایسه با اشخاص به خاطر ماهیت مجازی شان شدید تر هم هست.

موفقیت واکسیناسیون شبکه ای نشان می دهد که ایده ی کمانگیر به خوبی کار می کند. فکر می کنم حتا اگر در روشِ پیشنهادی او یک وبلاگ تصادفی هم از فهرست لینک ها (و نه لزومن وبلاگ های همسایه با بیشترین لینک ورودی) انتخاب شود باز هم به زودی همه ی هاب ها پیمایش خواهند شد. این کار ممکن است بهتر هم باشد چون من هنوز نمی دانم آرش برای حل مسأله ی «قوی ترین دوست» چه نقشه ای در سر دارد؟ این مشکل می پرسد: پیش از پیمایش کاملِ وبلاگستان و در اواسط راه چگونه می توان تشخیص داد کدام یک از پیوند های هر وبلاگ بیشترین لینکِ ورودی را دریافت کرده اند؟


مارس 03 2008

رمز موفقیت شما چیست؟

دسته: پراکندهadmin @ 5:11 ق.ظ

– به نام خدا. اول توکل به خدا، دوم کمکِ پدر و مادر، سوم پشتکارِ خودم، …

پ.ن. حتا ترتیب اش هم در طول سال ها و بر هزار زبان هیچ گاه تغییر نمی کرد.