آوریل 24 2008

گلوله برف

دسته: سفرنامهphoto @ 2:57 ق.ظ

شیستوا، نروژ، زمستان 1386

یکی از کارهایی که در نروژ به قیمت هر چند بار زمین خوردن باید آموخت، اسکی است. این گلوله ی برفی که می بینید کره ی زمین از منظرِ نزدیک ترین پیست اسکی به خانه ی ما است.

مرتبط: سیاره ی شازده کوچولو


آوریل 21 2008

به به

دسته: شخصیadmin @ 3:54 ق.ظ

آمدم که بگویم نگران ام نباشید. زندگی شیرین شده و شیرین تر هم قرار است که بشود. دست ام هم آمد که اگر بروم ایران و برگردم گیج زدن ام چند روز طول می کشد. البته هم که به شرایط بستگی دارد. ضابطه ی آن بستگی دستم نیامده هنوز که هفت هشت باری بروم و برگردم ان هم می آید. که این هم می کند به عبارت سه سالِ دیگر. از کامنت های دلگرم کننده ی همه تان سپاسگزارم و روی ماه تان را می بوسم از این دور. به خصوص روی ماه آن یک نفر را که دارد نزدیک می شود. باز هم راه دوری نروید تا خبرتان کنم.


آوریل 16 2008

من شور

دسته: پراکندهadmin @ 11:43 ق.ظ

من امروز تازه فهمیدم این یارو تو هانیکو چی می گفت:

زندگی [در غربت] من شور (آفتابه) ای است در حرکت دوار،
من شوری [با آب پاشی اره ای تا نصفه در ما تحت] که رنگ های جذاب و پرفریبش ،آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است.
این مجموعه [این روزها] دریچه ای ست به سوی داستان زندگی [در غربت] …
[و البته جریان این که نه می تونی بکنی تو نه بکشی بیرون]

پ.ن من که ناراحتی تو دل ام نمی مونه. می ریزم بیرون که پیر نشم.


آوریل 16 2008

از احوال ما

دسته: پراکندهadmin @ 12:55 ق.ظ

نروژ - تروندهایم، زمستان 1386

اسفند 1386 - شیستوا، نروژ

خوب دلتنگی ام طغیان کرد. زد بالا. بگذریم که مادرم دوباره قدم رنجه کرده و تازه آمده پیش ام و تا دو هفته ای هم هست. و بماند که تازه دو هفته شده که از ایران برگشته ام. خوب، کیست که نداند زخم دلتنگی این جوری تازه بیشتر سر باز می کند. گفتم کمی برای شما که لطف می کنید و هر روز به من سر می زنید درد دل کنم. اینکه این سر زدن از سر معرفت است یا احوال پرسی یا فضولی یا بیکاری مهم نیست. دم همه تان گرم. امشب برای اولین بار دیدم همین که یک وبلاگ دارم که عده ای می خوانندش خودش یک قوت قلبی است. می خواهم یک جمع بندی از غرغرهای پست های اخیرم بکنم. یعنی از مشکلی بگویم که از زمانی که آمده ام نروژ کمابیش من را به خودم مشغول کرده و با گذشت زمان کمرنگ تر نمی شود که نمی شود. و آن هم دلتنگی من برای فضایی است که در ایران – شده به طور موقت – آن را پشت سر گذاشتم و آمده ام اینجا.

خوب هر که می خواهد فحش بدهد، بدهد. خوشی زده است زیر دل. چه جور هم زده است. خوشی که نیست اسم اش. امکانات است شاید. تنها هستم. نه شاید در مقایسه با خیلی از شما. نمی دانم. در مقایسه با آنچه که ایران بودم که ابر تنها هستم. دوست درست و درمان ندارم و حال پیدا کردن اش را هم. سخت گیر شده ام و این هایی که هستند هم به جز انگشت شماری بد جور توی ذوق می زنند. دانستن زبان نروژی هم برای قاطی شدن با این آدم ها خیلی ضروری است. گر چه شعور هر کدام شان در متوسط اندازه ی شعور سه تا چهار ایرانی مشابه است اما زیادی سرشان توی لاک خودشان است و پای قرار نیستند. شاید هم هستند و روی شان نمی شود که بگویند. خیلی خجالتی اند و هنوز نشناخته ام شان. ایران که بودم اگر الان اراده می کردم شب خانه ام مهمانی چهل نفره بود. اینجا خوب نمی شود. و این چیزی است که گرفتن اش از آدمی با روحیه ی من مثل گرفتن آب از ماهی است. دوزیست شوم؟ میانه ی راه زاییده ام زیرش. زندگی این اواخر در ایران همه جوره به کام بود و دیگر آن طوری نیست. ما را بد عادت مان کرد. از بس خواب های نوستالژیک هم دیده ام دیگر خسته شده ام. چه کنم؟ بر گردم؟

اینجا کارم انتظار کشیدن است. انتظار اینکه زمان زودتر بگذرد و ویان بیاید. باز بگذرد و مادر و پدرم بیایند. باز عید شود و بروم ایران. باز تابستان شود و برگردم ایران. اینجا را خیلی دوست دارم. از بقیه ی اروپایی که دیده ام همان هفت هشت تا کشور دیگری که کمابیش گز کرده ام بیشتر جای زندگی است و این را همه می گویند. آن قدر زیبا است که وقتی برگشتم ایران واقعن برای ام زشت بود. اما نمی فهمم مشکل کجا است که این زیبایی به دل ام نمی نشیند. برنامه ای ریخته ام که دوستان ام را بیاورم اینجا. باور کنید. از سر خودخواهی! دنبال کارهای شان هستم که هر کدام می خواهند بیایند زودتر اینجا پیش من باشند. از این احمقانه تر می شود؟ می دانید؟ می ترسم که دیگر ایران هم نتوانم زندگی کنم. بعد از هشت ماه دوری رفتم آنجا و دیدم بهترین آدم هایی را هم که می بین انگار همه از هم طلبکارند. همه ی برخوردها خشونت آمیز و مداخله جویانه است. آدم ها با هم راحت نیستند. طرف هفتاد لایه ی شخصیتی دارد. با این حال از بودن با همان ها احساس خفگی نمی کردم. اینجا خفگی به سراغ ام آمده و رفتنی نیست. روز ها که می گذرند هوم سیک تر می شوم. و دیگر آن قدر مرخصی ندارم که برگردم.

من نمی توانم با الگوی اینها کار کنم. من همه ی مقاله های ام را در کافه می نوشتم. برای امتحان های ام در پارتی درس می خواندم. روزی ده بیست رویداد متفاوت را مدیریت می کردم. در تمام زندگی. حالا اینجا فقط انتظار می کشم که زمان بگذرد و با خود یک رویدادی بیاورد. تنها رویدادی این است که با شعور ترین استاد راهنما و بی آزارترین همکاران دنیا بی خبر از حال من منتظرند که کارم را از سر بگیرم و من واقعن نمی توانم. از من ساخته نیست. دوست دارم برگردم به همان مملکت عقب مانده. شب ها با دوستان ام باشم. روزها در محیط کار یا دانشگاه با آنها سر و کله بزنم و آن قدر خسته شوم که شب تفریح بعد از کار به من بچسبد. اینجا دوستی ندارم. یک آدمیزاد با روحیه ی من در این سر زمین چهار و نیم میلیونی پیدا نمی شود. فکر نکنید روحیه ام فرق کرده است. اینجا آدم دور و برم کم نیست. دوست و آشنا فروان است اما کار ما را نمی گشاید. از هر ملیتی. به کافه و بار و دیسکو و کنسرت و ورزش هم می روم. چرا نروم؟ پول اش را و وقت اش را خود این کشور بخشنده به من می دهد. چیزی آخر سر از توی اش در نمی آید: آدمی تیپ خودم را پیدا نمی کنم. آدمی که همین حرف ها را بفهمد و همین مشکل ها را داشته باشد و بخواهد همان شیوه ی زندگی را که من دوست دارم و تنهایی نمی شود تجربه کند. آقا! خانوم! چی کار کنم؟


آوریل 14 2008

یادآوری

دسته: پراکندهadmin @ 2:36 ق.ظ

احمدزاده: با هوش ترین نژاد در جهان کدام است؟
یارو: نژاد چینی.
احمد زاده: بله! بسیار عالی. عنایت داشته باشین سوال بعدی. پدر ملت ایران چه کسی بوده؟
یارو: امام خمینی.
احمدزاده: احسنت! کاملن صحیح.

پ.ن. یادم هست که این دو پرسش پشت سر هم پرسیده شدند. هشت تا ده سال پیش بود در یکی از مسابقات شبکه ی پنج.


آوریل 08 2008

هوم سیک

دسته: شخصیadmin @ 7:12 ب.ظ

دچار یک جور گه گیجه شده ام. ایران که بودم به در و دیوار غر می زدم که این چه مملکتی است و چرا اینجای اش این جوری است. اینجا که آمده ام برای همان جاهای اون جوری اش دل ام تنگ شده و افسردگی گرفته است مرا، گرفتنی. الان هم به این عشق زنده ام که یک جایی یک روباهی دارم که قرار است یک روزی بیاید. حال هم ندارم آپ کنم. همین دور و بر باشید تا صدای تان کنم.