ژوئن 26 2008

دکل موبایل جوان ما و برج خشتی پیر آنها

دسته: سفرنامهadmin @ 5:48 ب.ظ

یادش به خیر تالیا. زمانی آنجا کار می کردم و کارم هم طراحی شبکه ی رادیویی موبایل بود که [یک جورهایی] به این معنی است که تصمیم بگیری در چه نقطه هایی از یک شهر باید آنتن موبایل قرار بگیرد و سکتورهایش در چه ارتفاع و چه زاویه ای و با چه پارامترهایی جهت گیری کنند که بهترین پوشش ممکن داده شود. در این شغل چیزی که ما از آن بدمان می آمد و همه اش سر راه مان سبز می شد «مانع» بود. یعنی تا جای ممکن باید از قرار گرفتن موانع نزدیک و بلند در مسیر اصلی پوشش آنتن جلوگیری می کردیم.

روال کار به این صورت بود که شرکت سوئدی به عنوان طراح اصلی بر مبنای اطلاعات کلی نقاط پیشنهادی خودش را برای قرار گرفتن آنتن ها روی یک نقشه در اختیار ما قرار می داد. ما هم از شرکت های پیمانکار می خواستیم به منطقه بروند و در حوالی آن نقاط مکان های مناسبی را پیدا کنند که دکل های ما بتوانند آنجاها بر افراشته شوند. طبعن هر قدر نقاط پیشنهادی پیمانکاران به نقطه ی مورد نظر ما نزدیک تر بود نقشه ی ما تر و تمیز تر اجرا می شد و خوشحال تر بودیم.

«گنبد کاووس» از شهرهایی بود که مسؤولیت اش به من سپرده شده بود. یک روز از یکی از همین شرکت های پیمانکار ای میلی دریافت کردم که درست روی نقطه ی پیشنهادی ما یک زمین مناسب پیدا کرده و خلاصه برای بالا بردن دکل از این بهتر جایی در این شهر پیدا نمی شود. با خوشحالی عکس های ارسالی شان را دیدم. حیاط خانه ای که آنها رضایت صاحبخانه اش را برای نصب آنتن جلب کرده بودند درست روی نقطه ی پیشنهادی ما قرار گرفته بود. شهر هم از دید آن نقطه بسیار ساده و کم ارتفاع بود و در تمام زوایا هیچ مانع خاصی به چشم نمی خورد به جز یک بنا. درست در مسیر اصلی مهم ترین آنتن یک برج آجری عظیم قرار گرفته بود که انگار فقط آنجا بود که کل پوشش آنتن ما را کور کند. این برج آشنا که پیشتر ده ها بار عکس اش را دیده بودم، بلند ترین سازه ی خشتی جهان، آرامگاه امیر شمس المعالی قابوس بن وشمگیر بن زیار بود که در آن سال دقیقن 1000 ساله شده بود و احتمالن به همین مناسبت هم درست در مسیر آنتن اصلی ما قرار گرفته بود.

طبعن این تصادف نمادین خیلی معناها می توانست داشته باشد. قرار شد بروم به گنبد. جالب بود که مردم برای دیدن آرامگاه قابوس می رفتند و من برای ندیدن اش باید سفر می کردم. یعنی باید به دنبال جایی می گشتم که تا جای ممکن به نقطه ی پیشنهادی نزدیک باشد و باز هم تا جای ممکن چشم آنتن ما به آن هیبت عظیم که دست کم سه برابرش قد و بالا داشت، نیافتد. هیبتی که واقعن نمی دانم چه جوری هزار سال پیش هوایش کرده اند.

دستِ آخر از ایران رفتنی شدم و این سفر دست نداد، اما هنوز کنجکاوم بدانم که نبرد نمادین این دکل جوان فلزی سبک با این برج پیر آجری سنگین سرانجام به کجا کشید.

 

پ.ن. انگیزه ی نگارش این خاطره، این سفرنامه ی کوتاه دوستی است که تصادفن به آن برخوردم.


ژوئن 24 2008

می نیمالیم

دسته: پراکندهadmin @ 7:41 ب.ظ

– من آماده ام. در چه حالی؟
– در حال حاضر.


ژوئن 17 2008

پرچم

دسته: عکاسیphoto @ 4:27 ق.ظ

tadig.jpg

پرچم در زبان فارسی دو معنا دارد: پرچمی که مال گل است، و پرچمی که نماد است.


ژوئن 17 2008

اوتس! درخواست شوم از آبجی ما؟

دسته: سیاستadmin @ 3:09 ق.ظ

همه ی ما پتانسیل این رو داریم که به هنگام لازم نقاب هایی رو به چهره بزنیم که مال ما نیستند یا نمی خواهیم که باشند. همه ی ما این توانایی رو داریم که برای تحقق خواسته های کوتاه مدت و اغراض شخصی ریاکاری اصیل ایرانی خودمون رو فراخوانی کنیم و در بازیگری نقش هایی که مناسب اوضاع و احوال ما نیستند، پا روی اصولی ترین آرمان های خودمون بگذاریم.

هورمون های یک استاد زنجانی که چندی پیش تر مجوز انجمن اسلامی این دانشگاه رو لغو کرده به هم ریخته و ایشون یاد دوران جوانی اش رو کرده. در نتیجه در خرداد ماه بهاری زنجان فکرهاش رو ریخته روی هم و چندتا گرده ی گل هم در این اثنا از راه بینی رفته لا به لای مغزش و در نهایت هم بعله! آقا به این نتیجه رسیده که در سو استفاده از موقعیت اش به یک دانشجوی دختر پیشنهاد گشنی بده. دانشجویان غیور هم تیزبازی در آورده اند و ضمن نجات دختر یک فیلمی از دستپاچگی این ننه مرده بعد از تلاش نافرجام اش تهیه کرده اند. الان هم که این مسایل رو عرض می کنم این خبر در مدت کوتاهی شده دستمایه ی انتقاد به دستگاه آموزشی و تعمیم آن به زیر و بالای دولت. تا اینجاش که هیچ اشکالی نداره. اما به چه قیمتی؟

خلایق متفق القول، اتیکت های روشنفکرانه رو کنار گذاشته اند و بی هیچ باوری به ناموس و شرف و این برنامه ها رو آورده اند به ادبیات «قیاس آبادی». آره بابام جان، ایرانیان ناموس پرست سراسر جهان از هر رنگ و حزب و فکر و اندیشه ای رگ های غیرت شان را با هم پارالل کرده اند و در اثر آن یک رگ غیرت مجازی بدفرم از کنار وبلاگستان زده بیرون که هم اینک با شریان عظیمی در حال تغذیه از نوشته های گهر بار خلایق (هر چه لایق) است.

حالا سوال این است که این همه عقب نشینی از مواضع و باج دادن به ارزش های سنتی چه فایده ای دارد؟

چرا خودمون رو می زنیم به اون راه؟ مشکل این آقا در «سو استفاده از اختیارات» است نه در «پیشنهاد ننگین و بی شرمانه» و «اغراض شوم» و «هتک حرمت». بیایید با زبان خودمون صحبت کنیم. دستاورد این همه خودزنی ها و همذات پنداری با برادر و پدر «ناموس» مربوطه چه چیزی است جز قدرت بخشیدن به ساختارهای سنتی و همسویی با طرح های امنیت و آزار اجتماعی؟ گیرم که استاد مربوطه اصلن خود احمدی نژاد باشد با ساقط کردن او به عنوان یک فرد به هر ابزاری به چه اندیشه هایی مشروعیت می بخشیم؟ این همه رشته های خودمون رو پنبه کردن فقط به منظور فشار آوردن به وزیر دولت الفنون که همه می دونند از جایش تکان هم نخواهد خورد نامش هست نقض غرض!

پ.ن. اوتس صدای کله است توی صورت. آره دا!


ژوئن 15 2008

بسته یا بمب؟

دسته: سیاستadmin @ 9:40 ب.ظ

کسانی که می گویند بسته ی پیشنهادی 5+1 وعده ی سر خرمن است، ابهام دارد یا ضمانت اجرایی ندارد، لطفن آن را با چشم انداز بیست ساله ایران اسلامی مقایسه ی کوچکی بکنند. جدا از اینکه پذیرش این پیشنهاد می تواند بهترین و شاید آخرین فرصت ایران برای جلوگیری از جنگ و یک فاجعه ی انسانی در منطقه باشد، تحقق آنها تحول چشمگیری را برای اقتصاد ایران به همراه خواهد داشت. اگر برنامه ی هسته ای ایران چندان که ادعا می کند صلح آمیز است، این راه خوب و مطمئنی برای پیشبرد این برنامه است. به باور من این اتمام حجت غرب با ما است و تنها یک آرزوی دیرین است که می تواند جلوی پذیرش آن را بگیرد: بمب اتم!


ژوئن 11 2008

شباهت عباس پالیزدار و سعید امامی در چیست؟

دسته: سیاستadmin @ 10:02 ب.ظ

یا

در شباهت نمادین دو عکس: وجه شباهت، وجه مصالحه است.

چرا این دو عکس این قدر به هم شبیه اند؟ از دیوار پشت سر سخنرانان پیدا است که هر دو عکس در یک سالن گرفته شده اند که تالار همایش های دانشگاه بوعلی همدان باشد. اما چرا هر دو عکس از روی فیلم سیاه و سفید برداشت شده اند؟ این دو چهره هم خیلی شبیه هم هستند. نه؟ هر دو عینک قاب فلزی و ریش و فرق کج و کت روشن و پیراهن سفید دارند.

چپ: سعید امامی در حال نفی هولوکاست، سال 75 (+)
راست: عباس پالیزار در حال افشاگری فساد اقتصادی در سران نظام، سال 87 (+)

booali-emami.jpg booali-palizar.jpg

حتا اگر قرار نبود شباهت دو عکس منتشر شده از سعید امامی و عباس پالیزدار (ابراز شده در پست پیشین) تداعی کننده باشد، در نهایت چنین شد. تاریخ حرف هایی برای گفتن دارد و گاه پیشاپیش به ظرافت آنها را به روی ما می آورد:

۱. نام های عباس پالیزدار و سعید امامی، دو تن از سربازان نظام جمهوری اسلامی ایران، دو بار و همزمان با وارد آمدن دو تهدید سخت بر حیثیت این دستگاه بر سر زبان ها افتاد. هر دو تهدید، در نوع خود بی سابقه بودند:

– بعد از دو دهه از پیروزی انقلاب سعید امامی، معاون ارشد وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی، نمادی شد برای دست داشتن حکومت در ترور روشنفکران و دگر اندیشان داخلی و خارجی در حدی که ارکان قدرت ناچار به اذعان رسمی به بخش هایی از آن شدند: دادستان مجتمع قضایی نیروهای مسلح اعلام کرد که مغز متفکر پشت این قتل ها از مسئولین عالی رتبه وزارت اطلاعات بوده است. این وزارت نیز در نهایت پذیرفت که عوامل اش در طراحی این قتل ها دست داشته اند و محمد خاتمی، رییس جمهوری پیشین، از آن به عنوان «غده ی سرطانی در وزارت اطلاعات» یاد کرد.

– و اینک، یک دهه بعد و در آستانه ی دهه ی سوم انقلاب، نام عباس پالیزدار با عنوان عضو هیأت تحقیق و تفحص قوه ی قضاییه، در اقدامی بی سابقه با افشاگری هایی بی پرده و دقیق ده ها تن از اشخاص برجسته و روحانیون بلندپایه ی جمهوری اسلامی مبنی بر فساد مالی دهان به دهان چرخید و توجهات و واکنش های زیادی را به خود جلب کرد. اگر چه برخی از این ادعاها به صورت شایعاتی پیشتر از محافل گوناگون و به طور غیر رسمی درز کرده بودند، هیچ یک از آنها فراگیری، صراحت و رسمیتی از این دست را نداشتند.

۲. به نظر می رسد این هر دو چهره وجه المصالحه ی توافق های نهانی قرار گرفته باشند. ارتباط هر دو با مقامات عالی رتبه تر تکذیب شده و اتهامات گوناگونی به آنها زده شده است:

– پس از آنکه آیت الله خامنه‌ای در نماز جمعه عاملان قتل های زنجیره ای را منتسب به اسرائیل و موساد اعلام کرد، بازجویان و مسئولان پرونده طی شکنجه هایی از سعید امامی و همسرش اعترافاتی مبنی بر جاسوسی و فساد اخلاقی گرفتند. محمد خاتمی نیز آنها را باندی نامید که «خودسرانه» اقدام به قتل های محفلی گرفته بودند و بدین وسیله تنها توانست چهار قتلی را که در دوره ی خودش رخ داده بود به کرسی بنشاند تا کار به عالیجنابان سرخ و خاکستری نکشد. سعید امامی تنها ماند و قربانی شد. دوستان و همکاران اش به اظهار تأسف های پراکنده ای از ظلمی که بر او رفت بسنده کردند و سکوت را برگزیدند. وی در اثر خوردن داروی نظافت در زندان خودکشی کرد.

– از سوی دیگر عباس پالیزدار که در افشاگری های اش به صراحت همین عالیجنابان سرخ و خاکستری را (با نام های حقیقی شان) به فساد اقتصادی متهم کرده است، بنا بر آخرین اخبار برای پاره‌ای تحقیقات قضائی به دادسرای عمومی و انقلاب تهران احضار و ناگهان پس از تفهیم اتهام به زندان منتقل شده است. زریبافان، دبیر پیشین هیئت دولت و از نزدیکان رییس جمهور هر نوع ارتباط دولت آقای احمدی نژاد با وی را رد کرده، مرکز پژوهش های مجلس به ریاست احمد توکلی هرگونه همکاری با وی را منکر شده و همه ی مراکزی که پالیزدار ادعای همکاری با آنها را داشته، به تکذیب یا ناچیز و بی اهمیت بودن آن اشاره کرده اند. وی در حالی تنها مانده که رسانه های وابسته به چهره های مورد اتهام، خود وی را به فساد اقتصادی متهم می کنند و به تازگی اسنادی منتسب به بهمن ماه سال گذشته را افشا کرده اند که ادعا می کند سازمان بازرسی کل کشور از وزیر برکنار شده ی امور اقتصادي و دارايي و رئيس كل بانك مركزي خواستار برخورد با وی شده بوده است. در این میانه بانک ملت هم از او به علت عدم بازپرداخت اقساط تسهیلات شش میلیارد تومانی، شکایت کرده است. به نظر نمی رسد که همین ها پایان فرجام او باشد.

۳. آیا شباهت سومی هم وجود دارد؟ پاسخ به این پرسش به زودی روشن خواهد شد: اگر مصالحه ای در کار است، آنهایی که منافع شان با این اتهامات به مخاطره افتاده چه امتیازاتی را واگذار کرده اند؟

– سعید امامی وجه المصالحه ی داد و ستدی شد که به موجب آن اصلاح طلبان از ارکان جا افتاده تر قدرت امتیاز گرفتند. خاتمی اگر چه نتوانست غده ی سرطانی را به تمامی جراحی کند، اما به عنوان درخشان ترین برگ کارنامه اش موفق شد به فعالیت آن در آن چارچوب پایان دهد.

– اینک نوبت به محمود احمدی نژاد می رسد. او که با وعده ی افشای مافیای اقتصادی به ریاست جمهوری رسیده، همواره ادعا کرده که فهرست متخلفان مالی را در اختیار دارد و باندهای مافیای اقتصاد ایران را می‌شناسد، اما تا کنون از افشای آن سر باز زده است. این امر منجر شد گمانه هایی زده شود که شاید پالیزدار به پشتیبانی رییس جمهور کمر همت بسته تا متحدان پیشین دولت را کنار بکشد و یا منجر به افشاگری های متقابلی از مفاسد اقتصادی طیفی شود که خود بدان وابسته است. هر یک از این دو حالت مستلزم پرداخت بهای سنگینی برای جمهوری اسلامی است که به آسانی نمی تواند به آن تن دهد و دور از انتظار نیست که در برابر آن به هر شکلی مقاومت کند. اگر مصالحه ای صورت گرفته باشد، باید منتظر ماند و دید که مدعیان عدالت اقتصادی در جریان آن چه امتیازی دریافت کرده اند. آیا آنها واقعن می خواهند به گسترش این مافیا پایان دهند یا صرفن با تکذیب ادعاهای پالیزدار حق السکوتی به طرف مقابل پرداخت می کنند، مبادا آنها هم در افشاگری هایی از پرونده های اقتصادی سپاه پاسداران و مواردی از این دست، به اقدامی مشابه دست یازد.

به باور من کلید این پرسش در اختیار اصلاح طلبان و نقشی است که ممکن است آنها در این میان بازی کرده باشند. این امر که اصلاح طلبان به حاشیه رانده شده عمده ترین گروه کمابیش مشروعی است که در این میانه چیزی برای باختن ندارد، منجر به حدس هایی شد که به موجب آنها پالیزدار اسب تروای اصلاح طلبان در اردوگاه اصول گرایان معرفی شده بود. واکنش آنها در روزهای آینده می تواند تأیید با تکذیب کننده ی این احتمال باشد.

از اینها که بگدریم برای نگارنده، سرنوشت پالیزدار و سیر نهایی این پرونده مؤلفه ای برای شناخت این سیستم است. بازی پالیزدار با دم شیر با هر هدفی که صورت گرفته باشد، همخوانی ای با جنایاتی که سعید امامی و همکاران اش در آنها نقش داشتند ندارد. شباهت دو عکس یادشده نمادی است دال بر وجه تشابهی دیگر:این ساختار همیشه آماده است تا در شرایط بحران سربازان خود را به پای ارکان مهم تر قربانی کند.

بدین وسیله، یک بار دیگر و با بازنویسی پست پیشین، این زوج عکس را به عنوان نمادی بر این بی رحمی مصلحت جویانه سنجاق می کنم و برای قضاوت آیندگان به حافظه ی تاریخ می سپارم:

چرا این دو عکس این قدر به هم شبیه اند؟ اذعان می کنم این دو چهره شباهت قابل تشخیص چندانی ندارند. آنچه آنها را به هم شبیه کرده شرایطی است که این دو عکس را احاطه کرده است؛ «هیأت مکتبی» دو مرد سخنران با کلیشه ی عینک قاب فلزی، محاسن، فرق کج و کُتی که خاکستری به چشم می آید. «سیاه و سفید» بودن عکس ها که با سانسور رنگ در کنار «کیفیت پایین» در برابر دادن افشای اطلاعات دقیق تر مقاومت می کند، و در پایان «تخته های قائم» ایستاده چون یک تکیه گاه در پشت سر دو سخنران که گویی دارند با آرامش و به پشتگرمی آن سخن می گویند.


ژوئن 06 2008

بوی آدمیزاد، با تمِِ چوب

دسته: پراکندهadmin @ 2:21 ق.ظ

بوی آدمیزاد را از توکا خواندم و یاد حال و هوای شوکا درماندم که ماندم. دل ام یک نفس گرفت. دو بازدم بعدتر تنگ شد.

نیک ایده ی پرداخته در آن که رفتارهای انسانی را با بوها حس آمیزی کرده. برداشت کردم که دروغ های عطرفروش نه در کافه ی خواستنی ما که در همان حوالی، در بوتیکِ طرف متساعد شده باشد. گر چه، خوب یادم هست؛ آنجا هم از این بوها کم نبود. فقط ته نشین شده بود و رفته بود لای لایه های چندگانه ی شخصیتی آدم ها جا خوش کرده بود. شاید می شناختم آدم هایی را، یک در میان، که کافی بود یقه ی کت شان را بتکانند تا بوی نشست کرده برخیزد و پیچ بخورد و گم شود میان امواج دود. ولی در عین پیچیدگی شاید همین سادگی آدم ها بود، با یک تمِ چوبی، که آدم را به آنجا می کشید. هنوز هم می کشد. از پسِ… بگذار ببینم… چهارهزار و چهارصد و چهل و چهار کیلومتر و شاید هم چند قدمی بیشتر.