جولای 29 2008

حرف گران

دسته: پراکندهadmin @ 10:57 ب.ظ

کفش دو جوره
مفت
گرون

حرف هم دو جوره
مفت
گرون

پ.ن. حرف حساب گرون می آد دیگه. بر می خوره.


جولای 27 2008

!اندی هم بعله

دسته: پراکندهadmin @ 10:40 ب.ظ

می فرماید:
چقدر دل تو گیراس
چشات قشنگ و زیباس
لبات می مونه مثل شکوفه های گیلاس

عکس از شکوفه های گیلاس

تصویر  شکوفه ی گیلاس.


جولای 23 2008

دو حکایت از ای کی یو سان

دسته: پراکندهadmin @ 10:35 ب.ظ

ای کی یو سان که یادتونه؟ یادتون هم هست که در یک قسمتی یکی خفت اش کرده بود که به من «هیچی» رو نشون بده و فکر کرده بود که پسرک رو انداخته تو تله. آخه هیچی که دیدنی نیست که بشه به کسی نشون داد. بعد از زنگ تفریح ای که طبق معمول فکری به ذهن ای کی یو خطور می کرد پسرک به این نتیجه رسید که اگر خود طرف رو وادار کنه به اعتراف کردن که «این هیچی ه» قاعدتن بازی رو برده. این شد که رفت پیش اش و گفت که می خواد بهش هیچی رو نشون بده. طرف هم گفت خوب نشون بده. ای کی یو سان یک عدد بالش رو برداشت و گفت: «این هم هیچی». طرف تعجب کرد و در شرایطی که انتظار می رفت احتمالن مطابق با دستور زبان ژاپنی به هیچی بودن (فارسی اش می شه هیچی نبودن) زیر بالش اعتراف کنه، در کمال تعجب به زبان فارسی گفت: «این که هیچی نیست!». ای کی یو سان هم البته به زبان فارسی به اش جواب داد که دیدی هیچی رو بهت نشون دادم. در همین حین دوبلر های گرامی هم داشتن سوت می زدن و احتمالن که از ما بچه های فارسی زبان انتظار داشتند کلی ذوق کنیم که بارک الله به ای کی یو. البته حرجی بر اونها نبود. ایده ی ای کی یو سان قابل ترجمه به فارسی نبود و اصلن ایده ای بود مختص به دستور زبان ژاپنی. چنین قسمتی بهتر بود که هرگز ترجمه نمی شد.

اما گناه بزرگ تر دوبله کنندگان ای کی یو سان زمانی بود که در دین اسلام بدعت گذاشتند و اجازه ی پخش به یکی از قسمت های سریال رو دادند. اون هم زمانی بود که ای کیو رفته بود تا مشکل یک وصیت نامه رو حل کنه: سه تا برادر هفت تا اسب داشتن و پدر الاغ شون وصیت کرده بود نصف اسب ها رو بدن به برادر بزرگ تر، یک چهارم رو بدن به برادر وسطی، و یک هشتم رو هم بدن به برادر کوچیکه (ما هم قرار بود به رومون نیاریم که پیرمرد فقط برای هفت هشتم دارایی اش وصیت کرده که آخرش تعجب کنیم). برادر ها چون اون موقع ماشین حساب نبود احتمالن با چرتکه حساب و کتاب کرده بودند که دنگ شون می کنه به عبارت سه تا و نصفی اسب برای برادر بزگ تر، یک و هفتاد و پنج صدم رأس اسب (کمتر از دو تا) برای برادر وسطی، و هشتصد و هفتاد و پنج هزارم (کمتر از یه دونه) اسب برای برادر کوچیکه. این شد که سر سهم دعواشون شده بود و می خواستن اسب ها رو تیکه تیکه کنن که سهم شون رو بردارند. این شد که ای کی یو سان سر رسید و اسب اش رو به اونها قرض داد که بشه هشت تا اسب. بعد هم مطابق با وصیت نامه چهارتا اسب رو داد به برادر بزرگه، دو تا به وسطی و یه دونه به ته طاقاری و اسب خودش رو هم پس گرفت. این شد که هر کدوم از برادر ها بیشتر از سهم اسب گیرشون اومد و ای کی یو سان هم اسبش رو پس گرفت و رفت رد کارش. و البته این در حالی بود که ما گل های خندان و شکوفه های انقلاب خودمون با چشم های خودمون تو کتاب های درسی خونده بودیم که این ابتکار مال حضرت علی بوده که مشکل وصیت نامه ی یک مرد عرب رو حل کرده بوده تا اونها اسب هاشون رو تیکه تیکه نکنند  و احتمالن به جاش همدیگه رو تیکه تیکه کنند. به این ترتیب دوبله کننده های سریال چون از ما بچه ها خیلی بزرگ تر بودن و کتاب های درسی زمان شاه رو خونده بودن، کلن سوادشون نمی رسید به این قضیه. این شد که کانتریبیوشنِ مشترک حضرت علی و اجداد ذوالجناح در ایده های این چنینی رو به پای شخصیت مجعول و دروغینی مثل ای کی یو سان نوشته بودند و هیچ کسی هم نبود بگه که ما شکوفه ها و آلبالو های انقلاب بلاخره کدوم این دو تا رو باید باور کنیم.


جولای 21 2008

زبل خان در یونان

دسته: سفرنامهadmin @ 10:06 ب.ظ

چندان که آگاهید (عربیش می شه همان طور که مستحضرید) الان در جزیره ی کرت در جنوب یونان هستم و هوا بسیار گرم است. عرض جغرافیایی اینجا کمتر از تهران است یعنی که من الان جنوب تر از تهران ام. افزون بر این (عربی اش می شه علاوه بر این) جزیره ی یادشده (مذکور) همسطح آبهای آزاد اشت نه مثل تهران که روی کوهپایه است و این امر قطر لحاف گرم جوی را در اینجا بیشتر می کند. خلاصه اینکه هوا خیلی گرم است و پختم. برای همین هم یک تی شرت و شلوار کوتاه پلنگی با هشت تا جیب و کلاه زبل خانی خریده ام و با محاسن یک ماهه ام (فارسی اش می شه ریش دوماهه) شده ام عین خود زبل خان.

امروز به یکی از این رستوران کثیف ها رفتم و چند تا دستور غذایی (خارجی اش می شه رسپی) از سر آشپز دریافت کردم. تا بخواهید اینجا رستوران هایی هست مثل درکه و فرحزاد ما که غذاهای خوشمزه را به صورت غیر لوکس اما صمیمانه و برایت سرو می کنند (فارسی اش می شه می آورند).

به هر حال به جز اسم های شان که شبیه اسم فسیل ها و دایناسورهاست چهره شان خیلی شبیه خودماست و از نظرهای بسیار مهمی مانند دماغ این ما هستیم که باید جلوی اینها لنگ بیاندازیم. جزیره که بوی کیش می دهد. گر چه از قشم هم بزرگتر اشت. غذاهای شان خیلی شبیه ما است. باقالی فروش و بلال فروش هم دارند. فقط با بلال شان نایلون و خلال دندان و فویل آلومینیوم هم می دهند که ناسلامتی جزو اتحادیه ی اروپا هستند. یک چیزی هم دارند عین کباب کوبیده ی ما که فقط به جای سیخ چوب دارد. و خلاصه اینکه مثل خود ما خونگرم و صمیمی و با محبت و فضول و بی تربیت و پررو هستند.  در حد و اندازه های نصف ما هم در خیابان های شان بوق می زنند. خودتان دیگر حساب کنید این دسته از شهروندان اتحادیه ی اروپایی که با ویزای شنگن به دنیا می آیند تا چه حد آدم های بی فرهنگی هستند.

Continue reading «زبل خان در یونان»


جولای 17 2008

آینه

دسته: پراکندهadmin @ 8:14 ب.ظ

داخل تلویزیون سوخته مان دنیایی است به قرینه ی دنیای ما. نیمای آن تو راضی تر است. یک تلویزیون سوخته دارد که از توی آن به عکس خودش نگاه می کند. به من می گوید: «نترس از یک نیمای بهتر بودن.»


جولای 17 2008

رمّال ها همه جا هستند

دسته: علمیadmin @ 6:28 ب.ظ

خرافات فقط مال ادیان نیست. رمالی هم فقط در زندگی خصوصی آدم ها کاربرد ندارد. در علم نیز مثل عرصه های دیگر تمایل مشاهده ی بارقه های هیجان انگیز وحی و الهام وجود دارد. به نظر من خلاقیتی که در این راستا به کار گرفته می شود اگر صرف داستان های علمی – تخیلی و فانتزی شود بسیار سازنده و جذاب خواهد بود. اما وقتی این موتور در کار تولید علم به کار می افتد حاصل چیزی نخواهد بود جز «شبه علم»؛ خرافه ای که لباس علم را مطابق با مد امروز بر تن کرده است تا پذیرش اش آسان تر باشد.

شبه علم گو اینکه ممکن است هرگز به درد پژوهشگران دیگر نخورد و خشتی نشود از بنای علم، ظرفیت این را دارد که مورد استقبال گسترده ی مردم عادی و غیر متخصصین قرار گیرد. شبه علم هنوز به شدت در خدمت توجیه و تأیید مذاهب یا جریان های اجتماعی قرار دارد. کمونیست ها در نفی وجود خدا از نظریه ی اتر استفاده می کردند. خوانش های ناپخته ای از فمینیسم واقعیت های زیست شناسی کشف شده را به راحتی باطل اعلام می کنند. مسلمانان زیادی بدون موشکافی، به فواید علمیِ روزه و ختنه و ذبح حلال باور دارند و استدلال های استخراج سرعت نور و عدد پی از قرآن را بدون اینکه بخواهند از آن سر در بیاورند تبلیغ می کنند. در مسیر کشف شناخت هایی از این دست کوششی برای جستن حقیقت به کار گرفته نشده. هدف تنها به دست دادن برهان هایی بوده که بیانجامد به احکامی از پیش تعیین شده.

شبه علم تنها در زمینه های بحرانی و نقاط حساس وجود ندارد. موارد بسیار بی خاصیتی وجود دارند که انگار فلسفه ی شکل گیری و بقای شان تنها خنده و سرگرمی بوده است. یک نمونه ی بی خاصیت و همزمان بسیار جا افتاده، خالی بندی های ریز و درشتی است که در زمینه ی خواص جادویی عدد طلایی به خورد ریاضی آموزان مبتدی داده شده است.


جولای 09 2008

حاج آقا، شاهدی از غیب

دسته: فرهنگadmin @ 10:52 ب.ظ

مدتی است که تصمیم دارم در برابر جوالدوزهایی که نثار تمدن غرب می کنیم یک سوزن رقیق بزنم به خودمان. اصولن پست های این شکلی که می گذارم یا کامنت کمتری می گیرند یا کامنت های انتقادی دریافت می کنند. می دانم که ممکن است بسیاری از خوانندگان وبلاگ ام این جور نوشته ها را نپسندند و ممکن هم هست بسیاری شان را هم در همین راه از دست بدهم. برای ام اهمیت ندارد چون این چیزی است که من آن را حقیقت می دانم و ترجیح می دهم حقیقت را بگویم حتا اگر تلخ باشد. در هر صورت قبول دارم که بلد نیستم انتقاد سازنده بکنم. یعنی طوری حرف های ام را بزنم که به آدم ها بر نخورد و تأثیر گذارتر باشد.

در مورد علاقه ی ذاتی مان به ولو شدن یاد آخرین صحنه ای افتادم که از نمایشگاه کتاب تهران دیده بودم. صدها عالم و اندیشمند که با پول مالیات من و شما از کشورهای اسلامی همسایه دعوت شده بودند نشسته بودند کف سالن نمایشگاه کتاب واقع در مصلای تهران و همان جا پیک نیک کرده بودند. می خواستم در تکمیل پست پیشین دو تا عکس تطبیقی پیدا کنم یکی از نمایشگاه های کتاب شهرهای متمدن و یکی هم از آن صحنه هایی که خودم دیده بودم که نشان دهد حتا در نمایشگاه مان تمایل داریم به جای راه رفتن – که احتمالن کار مناسب تری برای یک نمایشگاه است – ولو شویم. پیش خودم گفتم کار درستی نیست و داری واقعیت را تحریف می کنی. حتا ترسیدم نتوانم یک عکس از صحنه ای که دیدم پیدا کنم. این شد که از خیرش گذشتم. الان یک لحظه «نمایشگاه کتاب تهران» را گوگل تصویری کردم. دومین عکسی که از صحن نمایشگاه به دست ام آمد حالی ام کرد که اشتباه کرده بودم. این شما و این هم حاج آقا، یک و نیم متر پایین تر:


جولای 09 2008

نیم متر پایین تر

دسته: فرهنگadmin @ 3:49 ب.ظ

پیرو مشغولیات اصلی ذهن ام در این ماه ها دیروز با دوستان ایرانی در نروژ بحثی تطبیقی داشتیم در مورد شرق و غرب. انگیزه ای شد که در مورد تفاوت «سبک زندگی» در این دو اقلیم نکته ای را یاد آوری کنم. قصد ندارم ارزشگذاری کنم. یک مقایسه ی ساده است:

  • اینها پشت میز و نشسته روی صندلی غذا می خورند و ما چهارزانو نشسته روی زمین. این یعنی که نیم متر پایین تر.
  • اینها غذای شان را می گذارند روی میز و ما می گذاریم روی زمین و روی آن خم می شویم. این یعنی هشتاد سانتی متر، نیم میلی متر کم، پایین تر. آن نیم میلی متر هم برای سفره بود.
  • اینها ایستاده یا نشسته عبادت می کنند و ما البته در عبادت مان همه کاری می کنیم از ایستادن و دولا شدن و به خاک افتادن و چیزهای دیگر که میانگین اش مثلن می کند به عبارت همان شصت سانتی متر پایین تر.
  • اینها نشسته بر چیزی شبیه صندلی می رینند و ما نشسته روی پشتِ ساق پای خودمان که حدودن می شود چهل سانتی متر پایین تر.
  • اینها (نرهای شان) ایستاده می شاشند و ما در همان حالت که وصف اش رفت که می کند به عبارت یک متر پایین تر. (!From Shoombool’s point of view)
  • اینها حتا (در فیلم های شان که دیده اید) طرف را برای بوسه اول ایستاده می کوبند به دیوار. ما می زنیم اش زمین. دیگه بستگی به قدش دارد که چقدر پایین تر.

حالا همه ی این حرف ها بماند. تصور کنید که خدایی نکرده، بلا به دور، دور از جان مان، اینها به ما حمله کنند. خوب معلوم است که نمی توانیم از خودمان دفاع کنیم چون تا پا شویم کارمان ساخته.

پ.ن. نمی خواهم ادعا کنم که سبک زندگی ما مشکلی دارد. هیچ سبکی به خودی خود بد نیست. این تشبیه نمادین می گوید هر چیزی عواقب و نتایجی دارد که باید پایش ایستاد. یا نشست. یا خوابید.


جولای 08 2008

پیمان دوباره با هژده تیر

دسته: سیاستadmin @ 1:00 ق.ظ

از لحن ام پیدا است که هیجان زده ام. منطقی نوشتن ام هم نمی آید که نمی آید. آمده ام ده دقیقه با جنبش دانشجویی بیعت کنم و دست جوانان پرشورش را از دور بفشارم و گرم بقل شان کنم:

میان انباشتگی کارها و گرفتاری هایی که بر سرم ریخته، در موقعیت مکانی مجاور به اقیانوس منجمد شمالی و در موقعیت زمانی که همه اش روز است و آسمان تاریک نمی شود ناگهان به تقویم ایرانی نگاه کردم و پس از چند روزی بی خبری از هیاهوی یاران در اینترنت و اخبار مزخرف سیاسی در یافتم که ای بابا، ۱۸ تیر است.

آمدم یک لحظه بگویم که این 18 تیر و آن «فاجعه ی حمله به کوی دانشگاه» و آن «حماسه ی اعتراض آمیز دانشجویان» یادمان نرفته و نخواهد رفت؛ کاری که داشتیم با «آنها» می کردیم و کاری که «آنها» و سگ های شان با ما کردند. آمدم بگویم که هنوز بعد از نه سال باور دارم که آن حرکت با همه ی ناهماهنگی هایش، با همه ی ترس ها و شایعات اش، با همه ی پرشوری و بی شعوری اش، با همه ی توافق های صورت گرفته در پشت پرده اش، و با همه ی وقاحت خاموش کنندگان اش، از درست ترین و به جا ترین واکنش های جنبش دانشجویی-مردمی ایران در تاریخ معاصرش بود. ما، زندانی های خشمگینی بودیم که باید دندان مان را نشان شان می دادیم و درست یک بار و در تیر 1378 این کار را کردیم. به همه ی زیبایی های عالم سوگند که حق اش بود قدری پرشمارتر، شجاع تر و ثابت قدم تر می بودیم تا زهر چشم بزرگ تری ازشان می گرفتیم.

دل ام می خواست نوار زندگی – نه البته از روی هد – بر می گشت به عقب و به نه سال پیش تا همه ی آن کارهایی را که کردیم تکرار کنیم و البته که این بار رساتر فریاد بزنیم، شجاعانه تر عکس پاره کنیم و محکم تر در بشکنیم. و صد البته بدهی من به تاریخ که در وجودم سنگینی می کند که به عنوان یک خرده حساب شخصی در پایان ماجرا جواب آن گروه فشاری زنازاده ای که با چماق زد توی ران پایم و یک دسته از موهای ام را به طور کامل کند به طریقه ی درست تری در کاسه اش بگذارم.

پیشتر گفته ام و باز هم می گویم که از دور که به زمین مان نگاه می کنم که با همه ی بزرگی اش به اندازه ی یک تیله است، با همه ی ناامیدی ها، خوشحال و شادکام می شوم از این که می بینم از سطح زیبای آن در هر دهه یکی دو دیکتاتور به اسف بار ترین حالت و با کل دم و دستگاه شان پاک می شوند و به «زباله دان تاریخ» می روند. دیکتاتورها از تاریخ درس نمی گیرند اما به آن درس می دهند. هر کدام به بعدی چیزی دارد که بگوید بی اینکه بخواهد از قبلی چیزی بشنود. همه ی شان فکر می کنند رسالت بشری دارند و منت شان با همه ی کثافت کاری های شان روی سر بشریت سنگینی می کند. همه شان هم در اوج اعتماد به نفس اشتباهات ساده ای را تکرار و تکرار می کنند. این است که با همه ی نابرابری ها و مشکلاتی که این زمین در آن به سر می برد، سرافرازم که در عصری زندگی می کنم که کمر همت بسته تا ساز و کارهای سرکوبگر و عقب مانده را از کار بیاندازد. ساز و کارهایی که با تمام ابعادشان در پیش جهان این قدر حقیر اند و هنوز هم تمام تهدیدات درونی و بیرونی شان را بر اساس توهمات شان و با پشتگرمی به هاله های نور و امدادهای غیبی به هیچ می انگارند. ساز و کارهایی که چرخ های زنگ زده شان تنها بر مبنای زورگویی و تقلب و فساد اداری و دروغ وندانم کاری می چرخد. ایمان دارم که در نظم نوین جهانی که سهمگین است چنین ساختارهایی نمی توانند برای مدت طولانی با سرکوب و بسته های امنیتی خریداری شده از دیکتاتورهای سابق تاریخ بقای خود را تضمین کنند.

آمدم به خودم و به همه ی شما ها امیدواری بدهم که دنیای بهتری در انتظار همه ی مان است و جای حیوانات درنده – از آن دست که به خوابگاه دانشجویان حمله کردند و هر آن می خواهند دوباره بکنند – در آن یا توی قفس است و یا در آسایشگاه روانی. ایمان دارم که این دوران شیرین به بچه های من قد می دهد. و البته که این آخری را خیلی محافظه کارانه گفتم چون خودتان می دانید زودتر از این ها منتظرش هستیم.


جولای 07 2008

کامنت من در تحلیل انتقاد محمود دستنوشته ها بر احمد باطبی

دسته: سیاستadmin @ 2:29 ق.ظ

در تحلیل و موشکافی این نوشته ی محمود دست نوشته ها در حمله اش به احمد باطبی:

کمانگیر جون بذار فقط در تایید اینکه این نوشته سمبل یک نوشته ی خاله زنکانه بود (با پوزش از فمینیست ها) یه چیزی بگم و بعد برم. می دونی به نظر من حق مطلب رو ادا نکردی. مشکل من اصلن با جان کلام این بابا نیست. می خوام یه هرمنوتیک ببندم به قضیه کمی نکته از این سیاق نوشتن بکشم بیرون. فقط می خوام بگم من این جمله ها رو چه جوری می خونم:

«من قلباً مثل هر انسانی از این که احمد باطبی دیگر زندانی نیست، دیگر شکنجه نمی‌شود عمیقاً خوشحالم.»
– من قلب رئوفی دارم که برای انسانیت می تپد. ایناهاش: تاپ تاپ.

«از اینکه دیگر دستشان به او نمی‌رسد، هرچند دست خودش به سوی کاخ سفید دراز شده باشد»
– احمد دست اش را به آن ساختمان سفیده که من فکر می کردم کاخ سفید است به نشانی گدایی دراز کرده. ضمنن من صنایع ادبی خوبی بلدم.

(منظورم فقط این عکسش است، باور کنید!)
– شما ممکن است باور نکنید که من خیلی منصف ام و عکس دیگری منظورم نیست.

«و از اینکه می‌تواند آنطور که می‌خواهد زندگی کند، یوتیوب تماشا کند و نرم‌افزارهایش را با اینترنت پرسرعت به روز کند، شادم.»
– من آدم حسودی نیستم. من آدم خیرخواهی هستم.

«این‌ها همه حقوق انسانی و مسلم همه ماست.»
– تنها جمله ی صریح، روشن و ابطال پذیر انشای اخیر آقای محمود. به احترام این جمله ی زیبا می روم سر جمله ی بعدی.

«من هم معتقد بودم به جای حمله به باطبی به خاطر اینکه چرا آنطور که دل ما می‌خواست رفتار نکرد، باید به او فرصت داد تا زندگی جدید در دنیای آزاد را تجربه کند و همانطور که آرش عزیز گفت : …»
– رفتار باطبی مطابق میل من نبود. ضمنن من هم اول اش مثل آرش (جون) خام بودم. چیزهایی فهمیدم که آرش هنوز نفهمیده که الان این پایین می نویسم برای همین دیگه خام نیستم.

«الان هم من نمی‌خواهم کبابش کنم»
– من مهربان ام. آزارم به کسی نمی رسد.

«مگر من که هستم؟»
– من آدم فروتنی هستم.

« اما فقط چند سوال دارم.»
– چند تا ادعا دارم که چون خیلی گنده هستند روم نمی شه واضح بگم. به صورت سوالی مطرح می کنم که ابطال ناپذیر باشد و به ام گیر ندهند.

«چیزهایی هست که درکش نمی‌کنم.»
– این جمله خودش را معنا می دهد.

«البته اگر باطبی عزیز، فقط زندگی‌اش را می‌کرد و همچنان یوتیوب تماشا می‌کرد و از اینترنت پرسرعت لذت می‌برد، هرگز به خودم اجازه نمی‌دادم وارد حیطه خصوصی زندگی‌اش بشوم.»
– من آدمی هستم که حریم خصوصی زندگی آدم ها را محترم می شمارم. من خوبم. در عین حال باطبی یک آدم جوگیر اینترنت ندیده است.

«اما وقتی در طول یک هفته دو مصاحبه تلویزیونی یک ساعته با صدای آمریکا انجام می‌دهد، به دیدار “شورای امنیت ملی آمریکا” می‌رود و با نیویورک تایمز مصاحبه می کند دیگر اینها شخصی نیست.»
– هنوز نمی خواهم بگویم باطبی جاسوس است (من به کسی اتهام نمی زنم) ولی عجالتن می خواهم ذهن تان را آماده کنم که باطبی مراودات مشکوک دارد.

«هرچند، وقتی در گروی دادگاه بودن ِ سند خانه مهندس میثمی برای باطبی موضوعی شخصی است، این مرا نگران می‌کند که آیا سوال‌های من هم شخصی است؟»
– نمی خواهم دخالتی در قضیه ی سند خانه ی مهندس میثمی کرده باشم (چون آدم فضولی نیستم). اما نگران ام اتفاقی که باطبی دزد سر سند او آورد سر سوال های من هم بیاورد. (من و مهندس میثمی را کجا می برید؟)

«فضای وبلاگستان آنقدر مسموم شده که تا کسی حرف می‌زند یا به حسین درخشان می‌چسبانندش یا هم‌پیاله کیهانیان می‌خوانندش. اما خفه‌خون هم که نمی‌شود گرفت. من فقط سوال دارم.»
– ما آدم های مظلومی هستیم که مسموم ها می خواهند خفه خون بگیریم. البته ما با شریعتمداری و هودر هم فرق داریم و یک وقتی فکر نکنید مثل آنها هستیم.

«آنطور که خود باطبی در مصاحبه‌‌هایش می‌گوید وزارت اطلاعات به او پیشنهاد دادن پاسپورت و خروج از ایران می‌کند که او نمی‌پذیرد. من توی کتم نمی‌رود که وزارت اطلاعاتی که شماره موبایلی که سازمان ملل در عراق در اختیار او می‌گذارد را به دست می‌آورد متوجه خروج او (بعد از تهدید تلفنی‌اش به بازداشت) نمی‌شود.»
– باطبی را وزارت اطلاعات از قصد از ایران فرستاده بیرون یا دست کم از خروج اش آگاه بوده. ولی چون ادعای گنده ای است آن را مطرح نمی کنم. به جایش یک پاراگراف طولانی می آورم و آخرش علامت سوال.

«باطبی عزیز فکر نمی‌کنی از دو طرف بازی خورده‌ای؟»
– باطبی که با وجود اشتباهات ات برای من عزیزی، تو آدم ساده ای هستی که وزارت اطلاعات از یک طرف و عمو سام از طرف دیگر با تو بازی کرده. تو عددی نیستی و بازیچه ای. البته نه این قدر که صریح. شنونده عاقل باشد.

«در مصاحبه‌ با بهارلو گفتی که عکس روی اکونومیست بخش کوچکی از اتهامات تو را شامل می‌شد. اصلاً تو در زندان بودی و بعد آن شماره (به قولی لعنتی ِ) اکونومیست منتشر شد. پس چرا تا به حال صحبت از این بود که آن حکم سنگین جمهوری اسلامی به خاطر یک عکس بوده؟ بالاخره بوده یا نبوده؟»
– باطبی یک تناقض بین حرف های تو در امریکا و صحبت هایی که تا به حال بوده پیدا کرده ام. «تا به حال صحبت از این بود» را هم آوردم چون مطمئن نیستم خودت گفته باشی. مهم هم نیست که این دو حرف متناقض را دو نفر مختلف زده اند یا اینکه در چه شرایطی زده شده اند. مهم این است که: مچتو گرفتم.

«من تا به‌حال زندان نبوده‌ام برای همین دوست دارم بدانم چگونه است که در اوین هم شکنجه می‌کنند و هم امکان ادامه تحصیل و گرفتن لیسانس فراهم است؟»
– تو زندان نرفته ای. یا لابد زندان ات شبیه هتل بوده که گذاشته اند لیسانس ات را هم توش بگیری.

راستی در شرایطی که به مدل موی پسرها در کوچه و خیابان گیر می‌دهند، ساکنین اوین می‌توانند مو بلند کنند؟
– اگر راست می گی زندان اوین رفتی چرا موهات بلنده؟ تو از مردم کوچه و خیابان آزادتر بودی. منتها من این ادعا را نمی کنم چون مسوولیت دارد. سوال می کنم. کنایه می زنم.

«در طول نه سال زندان و مرخصی‌هایت،»
– حالا فرض کنیم نه سال هم زندان بودی. مهم نیست. مهم این است که در این نه سال مرخصی هایی هم رفته ای.

« همه احزاب و گروه‌ها و گرایش‌های سیاسی از چپ و راست و ملی و مذهبی و سلطنت‌طلب و اصلاح‌طلب و غیره سعی کردند تو را از آن خود کنند و من نشنیدم تو هیچ‌گاه معترض شوی. گویی با همه بودی.»
– من همه ی اخبار را دنبال می کنم. من می دانم ولی حوصله ندارم رفرنس بدهم که همه ی احزاب می خواستند از تو سو استفاده کنند و تو از این بابت خوشحال بودی. تو یا جهت گیری خاصی نداری یا هر جایی هستی. من هم
آدم منصفی هستم برای همین حکم کلی صادر نمی کنم و در ادعای هرجایی بودن تو از «گویی» استفاده می کنم. منتها من این اتهام را نمی زنم. خواننده خودش عاقل باشد نتیجه گیری کند.

«حالا هم طبیعی است که همه از تو انتظار داشته باشند و ناراحت از اینکه آن نکردی که آنها انتظار داشتند.»
– فرزندم، حالا باید پای لرز خربزه ای که خوردی (اینکه وقتی زندان بودی به چپ و راست و اصلاح طلب و بر انداز نگفتی آهای من با شما نیستم) بشینی.

آیا ما حق داریم بدانیم کدام طرفی هستی؟
– هیچ حقی که به ما آدم های مظلوم که نمی دهی. حداقل بگو که من و بقیه ی کسانی که حق دانستن مان را خورده ای بدانیم تو کدوم وری هستی. هر جایی عزیز من.

«ای کاش در حالی که امکان انتخاب هرکشوری را داشتی، آمریکا را انتخاب نمی‌کردی.»
– اولن که تو امکان انتخاب هر دویست کشور جهان را داشتی و من این را می دانم. دومندش که امریکا را انتخاب کردی. عجب کار ضایعی کردی.

«یا حداقل اینقدر هول نمی‌شدی که فقط در VOA و NSC و نیویورک تایمز بتوان پیدایت کرد.»
– تو آدم جوگیری هستی. ولی من تو را می بخشم که به حرف من گوش نکردی و بین این همه کشور امریکا را که دشمن ماست انتخاب کردی. ضمنن صدای امریکا و ان اس سی و نیویورک تایمز هم بد هستند.

«راستی این فیلمی که در نیویورک تایمز منتشر شده همانی نیست که وعده داده بودی که در سایت “جمعیت فعالان حقوق بشر” منتشر شود؟»
– یک ویدیویی را قرار بوده در سایت خودتان منتشر کنید. برداشتی دادی به نیویورک تایمز. یا کپی رایت سرت نمی شود. یا ویدیوی ات را به بیگانگان فروخته ای. ضمنن من من یم دانم که این ویدیو همان ویدیو است. ولی رویم نمی شود بگویم. به جایش سوال می کنم که اگر همان ویدیو نبود ضایع نشوم.

«همان‌جایی که خودت را سخنگوی برون‌مرزی‌اش معرفی کردی؟»
– تو خودت را سخنگوی برون مرزی این جمعیت معرفی کردی. دو حالت دارد. یا دروغ گفتی و سخنگو نیستی. یا مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه. (دو حالت در سطح فرازبان است یعنی آقا محمود می تواند تنها یکی از این دو حالت را در نظر داشته باشد)

«کاش رسانه‌های سالم‌تری برای خودت انتخاب می‌کردی.»
– نیویورک تایمز رسانه ی سالمی نیست. ولی نه این قدر صریح. ضمنن من آدم آرزومندی هستم.

«کاش در آمریکا زندگیت را می‌کردی.»
– به عشق و حالت برس.

«باور کن من نه طالب باطبی قهرمان بودم نه خواهان باطبی که در دست نئوکان ‌های آمریکایی باشد هستم.»
– من آدم مهمی هستم. تو را قهرمان نمی دانم. تو در دست نئوکان های آمریکایی هستی. من از این بابت دل ام برایت می سوزد.

احمد عزیز لطفاً زندگیت را بکن.
– احمد جون. خفه شو.
2. نیم | تیر ۲۶م, ۱۳۸۷ در ساعت ۱:۵۵ ق.ظ

محمود جان. حاشیه ای نویسی ام بر متن ات بی رحمانه بود. می دانم در آرشیوم نوشته هایی دارم که کسی می تواند به راحتی چنین بلایی سرشان بیاورد. به نظر من صراحت را ما باید تمرین کنیم. این انتقاد را از من بپذیر.

در مورد مقایسه ی باطبی و فخر آور به نظر من همه مثل شما فکر نمی کنند. نمونه اش خود من که اصولن با فخر آور مشکلی ندارم. به نظر من آدم تازه به دوران رسیده و جوگیری است. عشق ریاست و رهبری جنبش دانشجویی هم دارد. اکسنت پرشین اش هم افتضاح است. ولی با مسیری که طی کرده مشکلی ندارم. یک چیز خوب از امریکایی ها یاد گرفته و آنکه حرف هایش ابطال پذیر است. آقا یک کلام جمهوری اسلامی قابل مذاکره نیست. تمام. می خواهی مخالف باش. می خواهی موافق.

اما در مورد باطبی به نظر من آدم با شخصیتی می رسد و سوراخ های شخصیتی عباس خان را ندارد. نه رهبر جنبش دانشجویی است و نه نمادش. آدمی است که صرف نظر از اینکه زندان رفته یا نرفته حق دارد تابعیت هر کشوری را که دل اش بخواهد بپذیرد و حق دارد با هر رسانه ای که شما باهاش مخالف یا موافقی مصاحبه کند. اگر ایرادی داری به حرف هایش بگیر.

و ببین. واضح لطفن! تعارف تیکه پاره نکن نوکرت برم.


برگ پسین »