آگوست 31 2008

روز جهانی وبلاگ و بازگشت نیم

دسته: وبلاگستانadmin @ 3:38 ق.ظ

اسباب کشی به سرور جدید چند روزی به طول انجامید. ضمن قدردانی دوباره از آنان که فاز دادند، از آچار فرانسه ی کاردرست، محسن سعیدی عزیزم، سپاسگزارم که دردسر های فنی و اداری انتقال دامنه های ایرانی به سرور امریکایی را بر عهده گرفت. از مشترکان گرامی گودری درخواست می کنم تا تکمیل این فرآیند از آبونه شدن نیم منصرف نشوند که همانا انسان در زیانکاری است.

وبلاگ انگلیسی هم به راه افتاد. البته هنوز که خالی است و تازه باید دست بیشتری به سر و رویش بکشم و مرتب ترش کنم قبل از آغاز به نوشتن. ضمنن نام وبلاگ را داخل پرانتز داشته باشید، طلا! از بس که کوتاه و مختصر است. زیردامنه و دامنه و رو دامنه با نقطه ی وسط شان روی هم رفته می شود شش کاراکتر. همه ی اینها برای رفاه شما است تا وقتِ سر زدن به این جانب کمتر انگشتان نازنین تان را بفرسایید.

در همین اثنا پروفایل آکادمیک ام را هم راه انداختم، بلکه انگیزه ای شود تا کمی دود چراغ بخوریم و چهار تا مقاله ی بیشتر از خودمان ساطع کنیم که آن تو فهرست شود و ارزش این دفتر و دستک را داشته باشد و این برنامه ها. در صفحه ی تماس اش جای دفتر کار و خانه را هم روی نقشه مشخص کرده ام. هنوز دو ساعت از انعقاد این کارت ویزیت الکترونیک نگذشته بود که نامدار طی سوالی مطرح کرد که چه جوری در قطب شمال روزی دو بار از این رودخانه رد می شی که البته پاسخش باعث شرمندگی است و وا می گذارم به فرصت های بعدی.

در راستای مفتی زیردامنه، شاید یک زیردامنه ی daily ای چیزی هم برای انتشار روزانه های ام انتخاب کردم. همین طور پیشاپیش به تان خبر از وبلاگ نروژی در دست تأسیس ام را می دهم (norsk.nim.ir) که قرار است در آن به نروژی «بابا آب داد» و «آن اسب می دود» تمرین کنم. بلاگ کست هم که جای خود دارد (radio.nim.ir) و به تبع آنها هم چند زیر دامنه ی دیگر راه اندازی خواهند شد. اما چیزی که قطعی است این است که دو زیر دامنه ی بسیار جالب و مفرحِ short.nim.ir و zirbaghal.nim.ir را تدارک دیده ام که در اولی عکس آرشیو شورت های مختلف ام را در سنین مختلف قرار خواهم داد و در دومی هر دو هفته یک عکس هنری از زیر بغل همایونی را به نظر وبلاگستان فارسی خواهم رساند. بروید استفاده کنید و دور هم خوش باشید. اگر هم این دامنه ها مورد استقبال قرار بگیرند رفته رفته جنبه های مختلف موجودی به نام نیم را به شبکه ی مجازی تقدیم خواهم کرد. محض اطلاع تان هم عرض کنم که کپی رایت این حرکت جواد مالِ خودِ خودم است. نروید به عنوان هنر دیجیتال به اسم خودتان در نمایشگاه های هنر مفهومی موزه ی هنرهای معاصر لندن و نیویورک و تهران جا بزنید که دنیای رسانه و هنر و فرهنگ هنوز هم آن قدر بی صاحاب نشده است.

پ.ن. اصلن حواسم به این تصادف جالب نبود که دیروز، روز تولد نیم انگلیسی، روز جهانی وبلاگ هم هست. دلیل نامگذاری 31 آگوست به این عنوان در این است که نگارش لاتین 3108 شباهت ظاهری با واژه ی Blog دارد. البته من 31 سپتامبر را ترجیح می دادم چون ماه نهم سال میلادی است و به نظرم که 9 انگلیسی به حرف g شباهت بیشتری داشته باشد.


آگوست 07 2008

جندالله و جمهوری اسلامی

دسته: سیاستadmin @ 4:20 ق.ظ

این روزها زیاد می شنوم که می گویند جندالله هم مثل جمهوری اسلامی است و بلوچ ها حق شان است که کشته شوند چون پاسدارهای بی گناه را می کشند. موضوع گناهکار بودن یا بی گناهی پاسداران شیعه ی مقیم مرکز یا اسرای سنی بلوچ نیست. موضوع تدبیری است که باید باشد و نیست. به حال و روز یک ملت باید گریست اگر حکومت اش در برخورد با بحران ها در حد و اندازه های یک گروهک تروریستی رفتار می کند. جندالله گروهکی است که با انگیزه های خودسرانه یا گیریم با حمایت برخی در عکس العمل نسبت به محدودیت های مذهبی و محرومیت ها برخاسته و رویه ای مسلحانه و تروریستی دارد. در مقابل ما جمهوری اسلامی را داریم با آن همه دفتر و دستک که مالک هفتاد میلیون انسان و سرمایه های یک سرزمین پهناور و ثروتمند است. مقایسه ی این دو توسط آدم هایی که اهل دغدغه هستند و از عوام فاصله دارند، نشانه ی بسیار خطرناکی از شرایط نادرستی است که در آن به سر می بریم.

این «ج» با آن «ج» فرق دارد. یعنی به وضوح انتظار می رود که فرق داشته باشد. اگر به جایی رسیده ایم که این دو مفهوم نامتجانس (یک گروهک و یک دولت) با هم برابری می کنند و در کشت و کشتار و خون خواهی و انتقام کشی تنه به تنه ی هم می زنند باید به طور جدی نگران باشیم. مدیریت بحران هایی از این دست نیاز به سواد و آگاهی و تدبیری دارد که شایسته ی یک دولت است. جمهوری اسلامی از بدو وجود در مقابله با این بحران ها در حد و کلاس یک گروه گروهک تروریستی برخورد کرده است. این نظام از همان سال های نخستین که بحران کردستان را به جای مدیریت عاقلانه با کشتار و سرکوب خونین سامان داد نشان داد در چه استاندارد هایی رفتار می کند. شاید چنین رفتارهایی در سال های آغازین چندان دور از ذهن نباشد اما اینکه چنین رویه ای پس از سی سال کسب تجربه باز هم تکرار شود نشان می دهد در چه شرایط ناامیدوارانه ای به سر می بریم.

پ.ن. یادم هست پیش از صدورحکم دادگاه صدام، جلال طالبانی گفت راضی به اعدام او نیستیم، چه این کار انتقام کشی است و خون را با خون نمی شویند. همین نقل قول از یک زمامدار عالی رتبه ی عراقی که می دانیم چه زخم هایی از صدام و رژیم اش خورده است، حتا اگر در حد تعارفات باشد شعوری می طلبد که سال های سال است مشابه اش را در سطوح بالا تجربه نکرده ایم. از این مردان در ایران کم نداریم. چرا قدرت به دست شان نمی افتد؟

پ.ن. در سوگ یعقوب مهرنهاد و وبلاگی که دیگر به روز نمی شود: آنکه برای آزادی بر دار رقصید.


آگوست 04 2008

فرافکنی

دسته: شخصیadmin @ 1:46 ق.ظ

یک سال گذشت. و چنین شد که دوستان ام، خانواده ام، هموطنان ام و سرزمین ام من را با یک طیاره و آدم های بی ربط اش تنها گذاشتند. جفت ام ماند تا آنها که دوست شان داشته ایم دوباره نزد ما برگردند.


آگوست 01 2008

در کوشش جمعی برای تعریف آرمان شهر ایرانی

دسته: فرهنگadmin @ 5:58 ق.ظ

اطرافِ مشهد - اردی بهشت 1385

این وبلاگ کم کم دارد رویکرد انتقادی پیدا می کند. این انتقاد به طور عمده شامل حال چیزی است که من آن را «مشکلات جامعه ی ایرانی» می نامم. نقد ها بیشتر در حوزه ی فرهنگ است تا سیاست و این گویی آزارنده تر است. این رویکرد انتقادی خود منتقدانی دارد. چندی پیش دوستی به من گفت کاری که تو می کنی فقط انتقاد است و هیچ راه حلی ارائه نمی دهی و این خلاصه اش آب در هاون کوبیدن است. به دو دلیل این دیدگاه را قبول ندارم:

نخست آنکه دستیابی به یک زندگی بهتر را یک پروژه ی بزرگ می دانم که همه ی ما می توانیم در آن مشارکت کنیم. در این مشارکت قرار نیست همه یک کار را انجام بدهند. مثل مشاغل گوناگون اینجا هم مسؤولیت های گوناگونی وجود دارد و هر کسی باید یک سر قضیه را بگیرد. کسی می تواند همه ی عمرش را صرف تولید اطلاعات و توصیف محیط و مشکلات آن کند. کس دیگری می تواند صرفن منتقد باشد. دیگری می تواند راه حل ارائه کند. آن دیگری می تواند راه حل های ارائه شده را اجرا کند. به نظر من اگر اجرای این پروژه مثلن یک میلیارد نفر ساعت زمان نیاز دارد این ساعاتی که من می گذارم تا به بیان مشکلاتی از این دست بپردازم در کنار آن ساعاتی که شما می گذارید تا چنین جاهایی را بخوانید یا نقد کنید، همه ساعاتی است مفید از عمر این پروژه ی بزرگ. این است که باور دارم کسی می تواند صرفن به دادن اطلاعات بپردازد و برای نمونه صبح تا شب بگوید خانم، آقا، در این خیابان یک چاله وجود دارد بدون اینکه حتا تلاشی برای پر کردن آن بکند؛ اگر چه من شخصن نخواسته ام تنها به بیان مختصات و عمقِ چاله ها و دلایل ام بپردازم. می خواهم در پر کردن آنها که کار دشواری است سهمی داشته باشم. این را وظیفه ی اخلاقی و ملی خودم می دانم و بر آن پا می فشارم. بسیاری از ما حاضریم همه ی این ساعت ها را بدون دستمزد برای سربلندی کشورمان و هم میهنان مان وقف کنیم. و چنین خواهیم کرد.

دلیل دوم این که معتقدم چنین اطلاع رسانی هایی (که ممکن است برای بسیاری از خوانندگان تازگی داشته باشد و ایجاد واکنش کند) سودمند هستند این است که به شدت باور دارم شناخت یک مسأله نیمی از راه حل است. می گویند اگر صورت مسأله را درست طرح کنی نیمی از راه را رفته ای و راه حل خود به خود تولید می شود. این است که اگر قبول داریم که وضع مان خوب نیست دلیل اش این است که دقیقن نمی دانیم وضع خوب چیست. مسأله ای برای حل کردن پیش روی مان نیست و صرفن ناراضی هستیم. برای مان روشن نیست بهتر زیستن چه مفهومی دارد. روی مفهوم آن بحث نکرد ایم. توافق نکرده ایم. نمی دانیم  آیا چنین بهتر زیستنی حق ماست یا نه.

این است که باید از چنین توافقی آغاز کنیم. تغییر سخت است. ما می دانیم چه نمی خواهیم ولی نمی دانیم چه می خواهیم. به این زندگی خو گرفته ایم و تغییر دادن اش برای مان دشوار است. از آن ناراضی هستیم و همزمان روی آن نیز تعصب داریم. بهتر زیستن اراده ی فردی و عمومی می خواهد. خوش بینی و امید به زندگی می خواهد که با روح اشراقی ما در تضاد است. نگذاریم بدبینی به نوع بشر، دشمن تراشی، توطئه انگاری و واکنش هایی از این دست در سطح روان شناختی مان ما را از پیشرفت باز بدارد. پیشرفت و سربلندی حق ماست. ما راکد شده ایم و به یک جنبش نیاز داریم. بارقه های این جنبش را من در اطراف می بینم و به آنها دلخوش ام. داشتن کشوری «بهتر» برای زندگی حق همه ی ما ایرانیان است و تلاش برای به دست آوردن آن وظیفه ی همه ی مان. اما این که این «بهتر» چه معنی دارد به تعریف «به» باز می گردد که البته یک میوه نیست.

به گمان ام وقت آن رسیده که قدری عملگرایانه تر «آرزو» کنیم. در خواست می کنم بدون پیشداوری آن ها را به دقت بخوانید و به آن فکر کنید. و اما یک نکته برای رفع برخی از این از پیشداوری ها پیش از آنکه بگویم اتوپیای ایرانی من چگونه است بگذارید بگویم چگونه نیست:

با وجودی که شخصن باور دارم زندگی ای که در غرب در جریان است بسیار سعادتمندانه تر از آن چیزی است که در ایران در جریان است و کپی برداری تمام و کمال از آن را باعث رشد چشمگیری برای میهن مان می دانم اما بگذارید راحت تان کنم. آرمان شهر ایرانی من، صادقانه، اصلن شکل غرب نیست. چیزی است که قرار است در قدرت با آن برابری کند. توصیف چنین جامعه ی برتری که هم به الگوهای بومی اش تکیه کرده باشد و هم بخواهد رشد کند در شرایط کنونی کار بسیار دشواری است. به خیال پردازی های قرن نوزدهمی ها درباره ی قرن بیست و یکم می ماند. اتوپیاهای غربزده ای چون میرزا ملکم خان و  هدایت را می شناسیم. اتوپیاهای غرب ستیز را هم از اقبال لاهوری، سید جمال اسد آبادی، آل احمد، شریعتی و خمینی تا خسرو گلسرخی و طبری را نیز خوانده ایم. دنیا در شتاب و تغییر است. جامعه ی ما هم خیلی با آن دوران فرق کرده. زمان آن رسیده که آرمان شهر خود را از نو تعریف کنیم. زمان آن رسیده که تعیین کنیم که در کجای جهان ایستاده ایم پیش از آنکه برای مان تعیین کنند. نترسیم از خیال پردازی، نترسیم از رنگ شعار گرفتن. اگر روی چنین چیزی به تقریب توافق کنیم، قول می دهم، بخش بزرگی از راه را طی کرده ایم.