این بیشتر یک پست تبلیغاتی است به نیت دیدار دوستان دیده و نادیده.
در کمال مقادیری از شگفتی ویزای امریکا در کمتر از چهار روز اداری صادر شد. از چهارشنبه ی هفته ی بعد به مدت دو هفته در کالیفرنیا خواهم بود. در واقع جریان این بود که یک ماه و نیم پیش با سفارت امریکا در نروژ وقت مصاحبه داشتم. دوستان کمی بدجنسی کردند و گفتند نرو که سه ماهی زودتر باید اقدام کنی. این طوری رفوزه ات می کنند. بعد هم تو کوزه ات می کنند و برای بارهای بعدی هم دیگر ویزا به ات نخواهند داد. من هم دیدم وقتی که به رییس مجلس یک مملکت هفتاد میلیونی ویزا نمی دهند، چرا به یک شهروند عادی اش بدهند. این شد که به جای کلاس بسیار مهم سالسا، قرار بی اهمیت مصاحبه را پیچاندم تا اینکه مهمان عزیزم که دوست دبستانی ام است و الان دو هفته است که اینجا خراب شده سر من (اینجا را هم می خواند البته) به من گفت بیا برویم اسلو و شانس ات را آزمایش کنیم. ما هم رفتیم و در کمال مقادیری از شگفتی ویزای مربوطه را با کلی احترام و در کمتر از چهار روز برای مان صادر کردند.
از شما چه پنهان که خیلی زور داشت اگر این سفر را نمی رفتم. چون برای نوشتن مقاله ی مربوطه صد و سی ساعت (می کند به عبارت پنج روز و نیم) نخوابیدم و در حالت نیمه هشیار (دراز کشیده روی تخت با یک لپ تاپ روی شکم) ذل زده بودم به کامپیوتر و به جز متابولیسم و چرت های چند دقیقه ای کار دیگری نکرده بودم که این گذار ناگهانی از روزی چند دقیقه کار مفید به روزی متوسط بیست و دو ساعت برای من رکوردی به حساب می آید.
این است که از اول تا سیزدهم اکتبر عازم ام به سان فرانسیسکو برای یک ارائه و سپس دیدار یک استاد در دپارتمان موسیقی استنفورد. کل این کارها تا روز شش ام تمام می شود و هفته ی بعدش را آزاد هستم. از آن ایالت چند نفری هر روز به من سر می زنند. بعد از کنفرانس هم کالیفرنیا گردی می کنم. فک و فامیل زیاد دارم ولی پایه ی دیدارم. آدم پایه برای کافه نشینی یا شبگردی نبود؟ سان فرانسیسکو، استنفورد، لوس آنجلس، سن خوزه…
ضمنن از بخت خوش محسن نامجو در چهارم اکتبر یک کنسرت کوچک غیر رسمی در همان سان فرانسیسکو دارد که درست فردای روز ارائه ی من است. کسی می داند چه طوری و کجا می توانم بلیط اش را تهیه کنم؟ منی که تهران بودم و اجرای خصوصی اش در منزل خواهرم را از دست دادم، این بار حتمن باید حضور به هم برسانم.
پ.ن. چون مطمئن نیستم آرایش جدید وبلاگم ترکیب عاقلانه ای شده باشد، اشاره می کنم که آن قسمت «در چه حالم؟» در ستون سمت راست وبلاگ را از دست ندهید. از این پس آن جا «کوچک نگاری» می کند که می شود همان «میکروبلاگینگ». به همان تویتر هم پابندم که خودم را مجبور کنم زیر 140 کاراکتر به صورت اس.ام.اس ای گزارش وضعیت بدهم.
اگر دنیا یک تصویر دیجیتال بزرگ باشد هر یک از ما در آن یک پیکسل هستیم. چندان مهم نیست که تصویر یک دهکده است، یا یک زن برهنه یا یک نقاشی انتزاعی. بسیار محتمل است که دو پیکسلِ نزدیک به هم، رنگِ مشابه داشته باشند. دنیا یک تصویر بزرگ است و این رنگ می تواند رنگِ چشم یا پوست آدم هایش، یا حتا رنگِ باورها یا خلق و خوی آنها باشد.
چند وقتی است به چیزی رسیده ام که می توانم نامش را بگذارم «قانون میانگین جغرافیایی» یا یک چنین چیزی. در سفرها وقتی که از این شهر به آن شهر می روم بیشتر به آن فکر می کنم. این قانون می گوید:
اگر کمیتی در یک نقطه از این زیست کره یک اندازه داشته باشد و در یک نقطه ی دیگر یک اندازه ی دیگر، در بین آن دو نقطه مقدارش می شود در حدود میانگین آن دو مقدار، البته به شرطی که این دو نقطه به حد کافی به هم نزدیک باشند.
کمیت یاد شده می تواند رطوبت، پوشش گیاهی، طولِ بینی، نحوه ی تلفظ زِبَر «اَ»، یا میزان تعصب جنسی باشد و دو نقطه ی به حد کافی نزدیک می توانند رشت و قزوین باشند. از قزوین به تدریج که به سمت رشت می روی هوا نمناک تر، تپه ها سبز تر، بینی ها به طور میانگین بزرگ تر، ادا کردن زبرها کوتاه تر و متمایل تر به «اُ» و تعصب جنسی در مجموع کمتر می شود. برای بعضی ویژگی ها این دو نقطه گاه می توانند یک قاره از هم دور باشند.
همین الآن به عکس پس زمینه ی رایانه تان نگاه کنید. آن دو نقطه ی به حد کافی نزدیک که رنگ نقاط بین شان در حدود میانگین رنگ های شان است، گاه می توانند بیست سانتی متر از هم دور باشند و گاهی باید همسایه باشند. ولی همان قانون میانگین جغرافیایی کمابیش آنجا هم حاکم است.
در سفرهای تان، به جاهای جدیدی که می روید، به ویژه در سفرهای زمینی، در این پدیده ی میانگین جغرافیایی عمیق تر شوید. کارِ لذت بخش و آموزنده ای است.
در دو و هفت دهم ثانیه می فروشندت. قبلن سه چهار ثانیه بود.
شاید که ابراز انتقادات رقیق ام در مورد تعصب کور روی «تمامیت ارضی» (متأسفانه برساخته از دو واژه ی عربی) برای ایران زمین، در همین کامنت دانی مقادیری خون و خون ریزی به دنبال داشته باشد. این است که ترجیح می دهم بدون ورود به آن بحث که کار خطرناک و حساسی است به انتقاد از تمرکزگرایی بپردازم:
امپراطوری ایران در طول تاریخ در عهدهایی بخشهای وسیعی از سه قاره را از آن خود کرده و در عهدهایی دیگر توسط امپراطوری های دیگر بلعیده شده است. بیشتر ما هم دوست داریم ماکزیمم مساحت این امپراطوری را با نام ایران متناظر کنیم که احساس افتخار بیشتری به مان بدهد. به هر حال چند قرن است که همه ی خاک های قابل توجه زمین کشف شده اند و کشورهای جدید التأسیس نه از فتح سرزمین های ناشناخته که از تجزیه ی کشورهای بزرگ تر پدید می آیند. هم در چنین جهانی اتحادهای موفقی چون آلمان شرقی و غربی شکل گرفته اند. واقعیت این است که با ظهور دهکده ی جهانی و مفهوم ناگزیر جهانی سازی، تمامیت ارضی تعریف سفت و سخت خود را از دست داده است. هم نگاهبانی از آن و هم از دست دادن اش ساده تر و بی درد سر تر شده است. دیگر کمتر کشوری به کشور دیگر حمله می کند تا آن را مستعمره یا از آن خاک خود سازد. کشورهای اروپایی را در نظر بگیرید که در جنگ دوم چه وضعیتی داشتند. امروز مرز های بین خود را برداشته اند و مدیریت واحدی چون اتحادیه ی اروپا را پذیرفته اند، بی آنکه هیچ یک هویت خود (و از آن جمله تمامیت خاک اش) را ببازد. خاورمیانه ی ما هم می تواند چنین راهی را در پیش بگیرد.
چیز دیگری هم هست. مایی که از خدشه دار شدن تمامیت ارضی می ترسیم، چرا از یاد برده ایم در برابر مفهوم استقلال طلبی مفهوم دیگری هست به نام اتحاد. در حدود صد و چهل میلیون فارسی زبان در دنیا زیست می کنند که تنها نیمی از آنها در کشور ما ساکن اند. پیش از آنکه بخواهیم به زور اعراب را به خاطر نفت شان و کردها را به خاطر خاک شان در سیطره ی خود داشته باشیم و جز بدبختی و سو مدیریت رهاوردی برای شان نداشته باشیم، چرا نباید از تعاملات بیشتر با هم زبانان مان در افعانستان و تاجیکستان غافل باشیم؟ اگر چرخ روزگار جور دیگری می چرخید کشور کوهستانی ای به نام کردستان وجود می داشت با چهل میلیون جمعیت و افغانستان جزیی از خاک ایران بود.
با این مقدمه ها است که من شخصن به تمامیت ارضی به عنوان اصلی مقدس نگاه نمی کنم گر چه با آن هیچ مشکلی هم ندارم: حفظ یک دولت مقتدر مرکزی با تاکید بر حقوق اقلیت ها و تمرکززدایی از امکانات الگوی پذیرفته شده و موفقی در همه ی دنیا است.
اما حفظ تمامیت ارضی در ایران چه معنایی دارد؟ نکته در اینجا است که اگر ما همه ی کودکان سرزمین مان را هم به خواندن کتاب های فارسی وادار می کنیم، در کنارش باید حق آنها را برای حفظ زبان، دین و رسوم شان محترم بشماریم و آن را نیز حمایت کنیم. هفته ی پیش از معلم نروژی ام پرسیدم زبان قالب و رسمی در نروژ کدام یک از لهجه های مختلف نروژی است. جواب داد چنین زبان قالبی «وجود ندارد!». تمام کوشش دولت در این است که در هر جایی لهجه ی بومی همان جا ترویج شود و هیچ لهجه یا زبانی در اثر چربیدن زبان ها و لهجه های قالب تر تضعیف نشود. این برای شان خیلی مهم است و به خاطرش کلی قاعده و قانون وضع کرده اند. در چنین کشورهایی دولت مرکزی همه ی آزادی های اقلیت ها در پرداختن به هویت مادری شان را تأمین می کند و افزون بر این آنها را پشتیبانی هم می نماید و برگزاری جشنواره های موسیقی، غذا، رقص ها، صنایع دستی و محصولات فرهنگی یک یک اقوام، با پشتیبانی جدی در دستور کار است. ببینید این الگو از چیزی که ما در ایران با شعار مرکزگرایی پیاده کرده ایم چقدر فاصله دارد؟ ببینید که به سمت از دست دادن چه چیز های قشنگی و چه تکثر دوست داشتنتی ای پیش می رویم.
الگوی پایدار برای حفظ تمامیت ارضی سرکوب نیست. آن چه درست است این است که اقلیت ها باید به حکومت مرکزی احساس نیاز کنند تا آنکه حکومت مرکزی به آنها. یک شهروند کرد، ترک، عرب یا بلوچ باید از چتر حمایتی دولت مقتدر مرکزی در تهران احساس امنیت و رضایت کند و باید در گذران امورش به آن نیازمند باشد تا داعیه ی استقلال طلبی یا خودمختاری را کنار بگذارد. تا حقوق اقلیت های مان پایمال می شود، تا نمی توانند بخشداران و شهردارانی از قوم خود داشته باشند، تا نمی توانند سنن، ادیان، زبان و پوشش خود را حفظ کنند حفظ تمامیت ارضی مستلزم ریختن خون از دو طرف است. همه ی قومیت های ما، مثل دیگر مردم این سیاره، ظرفیت آن را دارند که دست از برادرکشی بکشند. این حاکمیت است که نباید به برادر کشی دامن بزند. و علاوه بر آن باید برنامه های مدون و قدرتمندی برای از بین بردن زمینه های آن ایجاد کند. رنگارنگی اقوام به زندگی مسالمت آمیز می انجامد. این یک اصل انسانی تمرین شده در همه ی دنیا است. دلیلی ندارد که ما از این قاعده مستثنا باشیم.
اگر با گوگل کروم اینجا را باز می کنید و از سایت nestat که شمارنده ی فارسی پایین این جا است پیغام محتویات خطرناک دریافت می کنید، نگران نشوید. اشکال از سخت گیریِ گوگل کروم است. اما اگر پیغام دیگری دریافت کردید لطفن به من خبر بدهدید تا بررسی شود. من دوباره سرور جدیدم را که تازه از مادر متولد شده، بررسی کردم و پاکِ پاک بود. یکی از کامنت های مربوطه را هم اشتباهی پاک کردم که از فرستنده اش پوزش می خواهم.
نونَوار: سپاسگزارم اما کی گفت پینگ ام کنین؟ البته می دونم که دارم قالب وبلاگ عوض می کنم ولی هنوز کامل نشده. در واقع حوله تن وبلاگ ام بود که مهمون ها خبر شدن. فلسفه ی وجودی این پست هم همینه از اساس.
کافه نشینی در نروژ من را به حال و هوای کافه نشینی در وطن می برد. دقیقن ما به ازای آدم های آنجا را اینجا می بینم، از همه شکل و همه رنگ و همه تیپ. همان فضاهای جذاب و دوست داشتنی، همان تیپ های روشنفکری، همان چهره ها، همان نگاه ها، همان بحث ها و غیبت ها، همان گروه های دوستی، همان تیک های عصبی، همان روش های مخ زنی و ابراز فضل، همان جمله های بی سر و ته، و همان فرارها از تنهایی و کوشش برای هم صحبت یافتن. در هیچ فضایی این همه شباهت به وطن احساس نکرده بودم. می توانم بگویم دانشگاه و آدم هایش خیلی متفاوتند. اتوبوس و آدم هایش هم همین طور. اما کافه حکایت دیگری است. این مقایسه برایم حکم یک نگاشت را دارد با حفظ بسیاری از خواص و به ترجمه ای دقیقی می ماند که به متن اصلی وفادار بوده است و فقط آن را دوباره در زبان جدیدی سروده.
هنگام دیدن فیلمِ «کافه و سیگار» اثر «جیم جارموش» هم دقیقن همین حس را داشتم. عاشق این صحنه اش هستم. می دانستید این مرد موکوتاه صدا کلفتی که سمت راست نشسته همان «تام ویتس» خواننده ی عجیب و غریب و خلاق امریکایی است؟
این پست من را با دقت بخوانید. می خواهم دست بگذارم روی چیزی که به تازگی دریافته ام مهم ترین دلیل عدم رشد فرهنگی ما است: مظلوم نمایی!
۱. رکن اساسی مظلوم نمایی: از اساسی ترین ارکان فرهنگ مسلط بر جامعه ی ما است. کلید حل بسیاری از مشکلات و جلب بسیاری از توجه ها و امکانات است. ممکن است کسانی که در ایران زندگی می کنند یا همیشه با ایرانی ها مراوده دارند با این شدت متوجه این موضوع نشوند ولی مقایسه ای با ارزش های موجود در فرهنگ های دیگر نشان می دهد که مظلوم نمایی تا چه اندازه برای ما پررنگ شده و چه نقش مهمی را در تک تک شئون زندگی ما بازی می کند. در یک اختلاف دوستانه یا خانوادگی کافی است خودت را بزنی به مظلومیت که همه طرفدارت بشوند. کافی است بلد باشی این نقش را به خوبی بازی کنی تا جامعه ی دلسوز ایران همه ی ارزش های دیگرش را کنار بگذارد و بچسبد به مهم ترین خصلت فرهنگی که می شود مظلوم نمایی.
۲. رکن اساسی مظلوم پرستی: ما ملت مظلوم پرستی هستیم. به خاتمی رای می دهیم خیلی اوقات برای اینکه سیدی است که مظلوم واقع شده و می خواهند ناطق را در برابرش به زور روی کرسی بنشانند. آن وقت دو دوره بعد احمدی نژادی که به زور روی صندلی نشانده اند را حمایت می کنیم چون دوست داریم باور کنیم که طرفدار مظلومان است. فکر کنید کردان مدرک تقلبی جهل کرده و دیگر همه ی دنیا فهمیده اند اما هنوز دست بردار نیست. برای اینکه گندش را پوشش بدهد شعر می خواند و بازی های احساساتی می کند. چرا؟ چون می داند چه طور می توان با نوحه خوانی ترحم نمایندگان امت مسلمان را به دست آورد. رهبر انقلاب مظلوم است چون صاحب مادام العمر سرنوشت هفتاد میلیون انسان و تصمیم گیرنده ی سرمایه های سرزمینی به بزرگی ایران است اما به او انتقاد شده یا عکس اش را مثلن پاره کرده اند. اصلن چرا این نمونه ها؟ دقت کرده اید که همه ی احترامی که شیعیان به امام های شان می گذارند یک جوری سر باز می کند به مقوله ی مظلومیت؟
۳. تمایلات مازوخسیتی: داشتم می گفتم امام های ما محترم بوده اند چون مظلوم بوده اند و به بدترین شکل پدرشان را در آورده اند. جالب اینجا است که تفریح روانی مردم ما در عاشورا ذکر این مصیبت هاست و الا کدام آدم سالمی مثلن از به یاد آوردن کشته شدن دلخراش عزیزان اش آن هم با ذکر جزییات دم می گیرد و حس عرفانی پیدا می کند؟! یا طرف می رود انتقام می گیرد و تمام. یا داستان را به عنوان یک تراژدی تلخ فراموش می کند و سعی می کند ترتیبی دهد که تکرار نشود. اما انگار ملت ما از اینکه سر حسین را بریده اند خوشحال است. شعف دارد. با موسیقی جزییات اش را تعریف می کند و کیف می کند. روزشماری می کند تا اشک بریزد. دنبال بهانه می گردد تا با این غم حال بکند. این اتفاق بیمارگونه نیست؟ این آخر چه احترامی است؟
۴. تساهل و تسامح: می خواهم یک پیوند روان شناسانه بزنم بین تساهل و تسامحی که اصلاح طلبان (با همه ی احترامی که برای شان قائل هستم) با ادبیات عربی شان تبلیغ می کردند و گسترش می دادند از یک سو و همین فرهنگ مظلوم نمایی. به نظر من این رویکرد اصلاح طلبان از همین فرهنگ می آید و هنوز این جریان را به شدت با کمبودهای روانی ای که در پس اش است آلوده است. نکته در اینجا است که اصلاح طلبان چنین چیزی را به معنای بالا بردن ظرفیت درک و انعطاف پذیری برای شنیدن نظرات مخالف به کار نمی بردند. زمان نشان داد که این تنها کاربرد مظلوم نمایانه دارد. واکنش های آقایان را به سلسله مقالات گنجی می توانید ببینید و درک کنید که تساهل شان فقط شامل خودی ها می شود و خیلی خط های قرمز دارد ولی خوب خط قرمزش ولایت نیست. نظام است و امام زمان. تساهل و تسامح اینها بیشتر ابزاری برای خودزنی و مظلوم نمایی بوده است. مجلس و دولت را با هزار پدرسوختگی از دست شان ( در واقع از دست مردم) در آوردند و اینها به جای ایستادن شروع کردند به آه و ناله و شکایت پیش خدا بردن که رسمش این نبود و از این حرف ها.
۵. ترس از شفافیت: به نظر من این هم می تواند از سطح سیاست به مسایل روانی فروکاسته شود. خودزن های سیاسی از لحاظ روانی در دوگانگی هستند. از رک بودن و صراحت واهمه دارند و سعی دارند این را ربط بدهند مثلن به عدم تعصب و انعطاف شان. مثل ادعای اصلاح طلبان ما. از روشن بودن تکلیف با خودشان هراس دارند. بارها گفته ام و باز هم می گویم آقای خاتمی! آدم باید از شخصیت اش برای کشورش مایه بگذارد نه از کشورش برای شخصیت اش. اصلاح طلبان بیش از هر طیف دیگری به دلیل برزخی که روی اش ایستاده اند این نقص روانی را دارند و باید که به آن آگاه باشند. مجلس ششم را به زور و با تقلب و رد صلاحیت از اصلاح طلبان گرفتند و آن وقت اصلاح طلبان در روزنامه های شان ابراز گله مندی و دلشکستگی کردند. انگار وسط سبزی پاک کردن در کوچه اختلاف رخ داده است! اگر جای نیکان بودم مردهای گنده ی پنجاه ساله شان را با پوشک می کشیدم که مثل بچه ها قهر کرده اند. واقعن این کار را می کردم . چرا که نه؟
۵. بیا کونم بذار: اصلن این برای خودش داستانی است. ما منتظریم یک بلایی سرمان بیاید و بعد بگوییم دیدی پدرمان را در آوردند. اصلن تصور می کنم نقش ایرانی ها بعد از انقراض فرقه ی «رواقیون» در کشف لذتی که در این تفریح نهفته است از بزرگ ترین مشارکت های شان در تاریخ بشری بوده باشد! طرف دوست دخترش باهاش قهر می کند گوشی اش را خاموش می کند و خودش را به مریضی می زند که دل طرف برایش بسوزد. رابطه ی بین دو نفر به هم خورده. چه دخترک یا پسرک هر کدام در بازی کردن رل «یک مظلوم واقعی» موفق تر عمل کنند توجه و احترام بیشتری از دوستان مشترک جلب می کنند. آن دیگری از ناملایمات زندگی می نالد و این یکی از چیز دیگری. این فرهنگ ناله کردن را ما دوست داریم. اصلن این مشکلات را دوست داریم چون به خاطر آنها می توانیم ناله کنیم و دلسوزی مردم را جلب کنیم. همه ی دنیا از این ترحم با عزت نفس فرار می کنند ما مثل بیمارها تشنه اش هستیم.
۶. طبع شعری: چون مساله تا حدود زیادی روانی و «رمانتیک» است خوب است که به مسایل فنی پیاده سازی این مظلوم نمایی هم اشاره ای کنیم. ذکر چند نمونه کافی است: کسی را از مدیریت عزل کرده اند ملت برایش شعر می سرایند و پس از چندی وبلاگستان می شود شب شعری در واکنش به یک تصمیم اداری. از آن طرف پلیس می ریزد توی خیابان و دخترهای مردم را آزار می دهد. مردم در وبلاگ های شان چس ناله سر می دهند! خوانندگان هم با عشق و علاقه به این بازی تفریح آمیز «آه! در حق مان ظلم شد» می پیوندند. بابا،محض تنوع هم که شده کمی حماسی باشیم.
۷. فرافکنی: سخن آخر اینکه این هم یک راه فرار است. نمی خواهیم تلاش کنیم. نمی خواهیم تصمیم بگیریم. دنبال بهانه و مقصر می گردیم که اوضاع را سرش خراب کنیم. ملت ما مظلوم هستند چون غربی ها به زندگی مرفهی دست یافته اند ولی آنها از دنیا عقب مانده اند. ملت فلسطین مظلوم هستند چون آن طرف مرز اسراییلی ها دارند برای جامعه ای مدرن تلاش می کنند و این طرف مرز عرب ها چهار تا چهار تا زن می گیرند و تولید مثل می کنند و بچه های شان را می فرستند خاک بازی توی کوچه. فلانی از زندگی اش راضی است پس مقصر نارضایتی من اوست. این فرهنگ مظلوم نمایی بد جوری در تار و پود وجود همه ی ما رفته و از یک نگاه متفاوت سرشار از ابتذال است. باید فکری برای اش کرد.