سپتامبر 25 2008

دو هفته در کالیفرنیا

دسته: سفرنامهadmin @ 9:15 ق.ظ

این بیشتر یک پست تبلیغاتی است به نیت دیدار دوستان دیده و نادیده.

در کمال مقادیری از شگفتی ویزای امریکا در کمتر از چهار روز اداری صادر شد. از چهارشنبه ی هفته ی بعد به مدت دو هفته در کالیفرنیا خواهم بود. در واقع جریان این بود که یک ماه و نیم پیش با سفارت امریکا در نروژ وقت مصاحبه داشتم. دوستان کمی بدجنسی کردند و گفتند نرو که سه ماهی زودتر باید اقدام کنی. این طوری رفوزه ات می کنند. بعد هم تو کوزه ات می کنند و برای بارهای بعدی هم دیگر ویزا به ات نخواهند داد. من هم دیدم وقتی که به رییس مجلس یک مملکت هفتاد میلیونی ویزا نمی دهند، چرا به یک شهروند عادی اش بدهند. این شد که به جای کلاس بسیار مهم سالسا، قرار بی اهمیت مصاحبه را پیچاندم تا اینکه مهمان عزیزم که دوست دبستانی ام است و الان دو هفته است که اینجا خراب شده سر من (اینجا را هم می خواند البته) به من گفت بیا برویم اسلو و شانس ات را آزمایش کنیم. ما هم رفتیم و در کمال مقادیری از شگفتی ویزای مربوطه را با کلی احترام و در کمتر از چهار روز برای مان صادر کردند.

از شما چه پنهان که خیلی زور داشت اگر این سفر را نمی رفتم. چون برای نوشتن مقاله ی مربوطه صد و سی ساعت (می کند به عبارت پنج روز و نیم) نخوابیدم و در حالت نیمه هشیار (دراز کشیده روی تخت با یک لپ تاپ روی شکم) ذل زده بودم به کامپیوتر و به جز متابولیسم و چرت های چند دقیقه ای کار دیگری نکرده بودم که این گذار ناگهانی از روزی چند دقیقه کار مفید به روزی متوسط بیست و دو ساعت برای من رکوردی به حساب می آید.

این است که از اول تا سیزدهم اکتبر عازم ام به سان فرانسیسکو برای یک ارائه و سپس دیدار یک استاد در دپارتمان موسیقی استنفورد. کل این کارها تا روز شش ام تمام می شود و هفته ی بعدش را آزاد هستم. از آن ایالت چند نفری هر روز به من سر می زنند. بعد از کنفرانس هم کالیفرنیا گردی می کنم. فک و فامیل زیاد دارم ولی پایه ی دیدارم. آدم پایه برای کافه نشینی یا شبگردی نبود؟ سان فرانسیسکو، استنفورد، لوس آنجلس، سن خوزه…

ضمنن از بخت خوش محسن نامجو در چهارم اکتبر یک کنسرت کوچک غیر رسمی در همان سان فرانسیسکو دارد که درست فردای روز ارائه ی من است. کسی می داند چه طوری و کجا می توانم بلیط اش را تهیه کنم؟ منی که تهران بودم و اجرای خصوصی اش در منزل خواهرم را از دست دادم، این بار حتمن باید حضور به هم برسانم.

پ.ن. چون مطمئن نیستم آرایش جدید وبلاگم ترکیب عاقلانه ای شده باشد، اشاره می کنم که آن قسمت «در چه حالم؟» در ستون سمت راست وبلاگ را از دست ندهید. از این پس آن جا «کوچک نگاری» می کند که می شود همان «میکروبلاگینگ». به همان تویتر هم پابندم که خودم را مجبور کنم زیر 140 کاراکتر به صورت اس.ام.اس ای گزارش وضعیت بدهم.


سپتامبر 09 2008

تمرکزگرایی یا تمرکززدایی

دسته: سیاست،فرهنگadmin @ 2:32 ب.ظ

شاید که ابراز انتقادات رقیق ام در مورد تعصب کور روی «تمامیت ارضی» (متأسفانه برساخته از دو واژه ی عربی) برای ایران زمین، در همین کامنت دانی مقادیری خون و خون ریزی به دنبال داشته باشد. این است که ترجیح می دهم بدون ورود به آن بحث که کار خطرناک و حساسی است به انتقاد از تمرکزگرایی بپردازم:

امپراطوری ایران در طول تاریخ در عهدهایی بخشهای وسیعی از سه قاره را از آن خود کرده و در عهدهایی دیگر توسط امپراطوری های دیگر بلعیده شده است. بیشتر ما هم دوست داریم ماکزیمم مساحت این امپراطوری را با نام ایران متناظر کنیم که احساس افتخار بیشتری به مان بدهد. به هر حال چند قرن است که همه ی خاک های قابل توجه زمین کشف شده اند و کشورهای جدید التأسیس نه از فتح سرزمین های ناشناخته که از تجزیه ی کشورهای بزرگ تر پدید می آیند. هم در چنین جهانی اتحادهای موفقی چون آلمان شرقی و غربی شکل گرفته  اند. واقعیت این است که با ظهور دهکده ی جهانی و مفهوم ناگزیر جهانی سازی، تمامیت ارضی تعریف سفت و سخت خود را از دست داده است. هم نگاهبانی از آن و هم از دست دادن اش ساده تر و بی درد سر تر شده است. دیگر کمتر کشوری به کشور دیگر حمله می کند تا آن را مستعمره یا از آن خاک خود سازد. کشورهای اروپایی را در نظر بگیرید که در جنگ دوم چه وضعیتی داشتند. امروز مرز های بین خود را برداشته اند و مدیریت واحدی چون اتحادیه ی اروپا را پذیرفته اند، بی آنکه هیچ یک هویت خود (و از آن جمله تمامیت خاک اش) را ببازد. خاورمیانه ی ما هم می تواند چنین راهی را در پیش بگیرد.

چیز دیگری هم هست. مایی که از خدشه دار شدن تمامیت ارضی می ترسیم، چرا از یاد برده ایم در برابر مفهوم استقلال طلبی مفهوم دیگری هست به نام اتحاد. در حدود صد و چهل میلیون فارسی زبان در دنیا زیست می کنند که تنها نیمی از آنها در کشور ما ساکن اند. پیش از آنکه بخواهیم به زور اعراب را به خاطر نفت شان و کردها را به خاطر خاک شان در سیطره ی خود داشته باشیم و جز بدبختی و سو مدیریت رهاوردی برای شان نداشته باشیم، چرا نباید از تعاملات بیشتر با هم زبانان مان در افعانستان و تاجیکستان غافل باشیم؟ اگر چرخ روزگار جور دیگری می چرخید کشور کوهستانی ای به نام کردستان وجود می داشت با چهل میلیون جمعیت و افغانستان جزیی از خاک ایران بود.

با این مقدمه ها است که من شخصن به تمامیت ارضی به عنوان اصلی مقدس نگاه نمی کنم گر چه با آن هیچ مشکلی هم ندارم: حفظ یک دولت مقتدر مرکزی با تاکید بر حقوق اقلیت ها و تمرکززدایی از امکانات الگوی پذیرفته شده  و موفقی در همه ی دنیا است.

اما حفظ تمامیت ارضی در ایران چه معنایی دارد؟ نکته در اینجا است که اگر ما همه ی کودکان سرزمین مان را هم به خواندن کتاب های فارسی وادار می کنیم، در کنارش باید حق آنها را برای حفظ زبان، دین و رسوم شان محترم بشماریم و آن را نیز حمایت کنیم. هفته ی پیش از معلم نروژی ام پرسیدم زبان قالب و رسمی در نروژ کدام یک از لهجه های مختلف نروژی است. جواب داد چنین زبان قالبی «وجود ندارد!». تمام کوشش دولت در این است که در هر جایی لهجه ی بومی همان جا ترویج شود و هیچ لهجه یا زبانی در اثر چربیدن زبان ها و لهجه های قالب تر تضعیف نشود. این برای شان خیلی مهم است و به خاطرش کلی قاعده و قانون وضع کرده اند. در چنین کشورهایی دولت مرکزی همه ی آزادی های اقلیت ها در پرداختن به هویت مادری شان را تأمین می کند و افزون بر  این آنها را پشتیبانی هم می نماید و برگزاری جشنواره های موسیقی، غذا، رقص ها، صنایع دستی و محصولات فرهنگی یک یک اقوام، با پشتیبانی جدی در دستور کار است. ببینید این الگو از چیزی که ما در ایران با شعار مرکزگرایی پیاده کرده ایم چقدر فاصله دارد؟ ببینید که به سمت از دست دادن چه چیز های قشنگی و چه تکثر دوست داشتنتی ای پیش می رویم.

الگوی پایدار برای حفظ تمامیت ارضی سرکوب نیست. آن چه درست است این است که اقلیت ها باید به حکومت مرکزی احساس نیاز کنند تا آنکه حکومت مرکزی به آنها. یک شهروند کرد، ترک، عرب یا بلوچ باید از چتر حمایتی دولت مقتدر مرکزی در تهران احساس امنیت و رضایت کند و باید در گذران امورش به آن نیازمند باشد تا داعیه ی استقلال طلبی یا خودمختاری را کنار بگذارد. تا حقوق اقلیت های مان پایمال می شود، تا نمی توانند بخشداران و شهردارانی از قوم خود داشته باشند، تا نمی توانند سنن، ادیان، زبان و پوشش خود را حفظ کنند حفظ تمامیت ارضی مستلزم ریختن خون از دو طرف است. همه ی قومیت های ما، مثل دیگر مردم این سیاره، ظرفیت آن را دارند که دست از برادرکشی بکشند. این حاکمیت است که نباید به برادر کشی دامن بزند. و علاوه بر آن باید برنامه های مدون و قدرتمندی برای از بین بردن زمینه های آن ایجاد کند. رنگارنگی اقوام به زندگی مسالمت آمیز می انجامد. این یک اصل انسانی تمرین شده در همه ی دنیا است. دلیلی ندارد که ما از این قاعده مستثنا باشیم.


سپتامبر 05 2008

ویروس

دسته: وبلاگستانadmin @ 6:27 ق.ظ

اگر با گوگل کروم اینجا را باز می کنید و از سایت nestat که شمارنده ی فارسی پایین این جا است پیغام محتویات خطرناک دریافت می کنید، نگران نشوید. اشکال از سخت گیریِ گوگل کروم است. اما اگر پیغام دیگری دریافت کردید لطفن به من خبر بدهدید تا بررسی شود. من دوباره سرور جدیدم را که تازه از مادر متولد شده، بررسی کردم و پاکِ پاک بود. یکی از کامنت های مربوطه را هم اشتباهی پاک کردم که از فرستنده اش پوزش می خواهم.

نونَوار: سپاسگزارم اما کی گفت پینگ ام کنین؟ البته می دونم که دارم قالب وبلاگ عوض می کنم ولی هنوز کامل نشده. در واقع حوله تن وبلاگ ام بود که مهمون ها خبر شدن. فلسفه ی وجودی این پست هم همینه از اساس.


سپتامبر 03 2008

کافه مختصات سرش نمی شود

دسته: پراکندهadmin @ 11:57 ب.ظ

کافه نشینی در نروژ من را به حال و هوای کافه نشینی در وطن می برد. دقیقن ما به ازای آدم های آنجا را اینجا می بینم، از همه شکل و همه رنگ و همه تیپ. همان فضاهای جذاب و دوست داشتنی، همان تیپ های روشنفکری، همان چهره ها، همان نگاه ها، همان بحث ها و غیبت ها، همان گروه های دوستی، همان تیک های عصبی، همان روش های مخ زنی و ابراز فضل، همان جمله های بی سر و ته، و همان فرارها از تنهایی و کوشش برای هم صحبت یافتن. در هیچ فضایی این همه شباهت به وطن احساس نکرده بودم. می توانم بگویم دانشگاه و آدم هایش خیلی متفاوتند. اتوبوس و آدم هایش هم همین طور. اما کافه حکایت دیگری است. این مقایسه برایم حکم یک نگاشت را دارد با حفظ بسیاری از خواص و به ترجمه ای دقیقی می ماند که به متن اصلی وفادار بوده است و فقط آن را دوباره در زبان جدیدی سروده.

هنگام دیدن فیلمِ «کافه و سیگار» اثر «جیم جارموش» هم دقیقن همین حس را داشتم. عاشق این صحنه اش هستم. می دانستید این مرد موکوتاه صدا کلفتی که سمت راست نشسته همان «تام ویتس» خواننده ی عجیب و غریب و خلاق امریکایی است؟