اکتبر 21 2008

دیدار کوتاه با محسن نامجو

دسته: سفرنامه،موسیقیadmin @ 12:16 ق.ظ

خوشبختانه نه که به کنسرت اش اما خوب به سخنرانی اش در دانشگاه استنفورد با موضوع «انرژی جمعی زیبایی شناسانه» (یا یک چنین چیزی) رسیدم. چیزهایی یادم می آید از آن شب سخنرانی که می خواستم سر فرصت اینجا بنویسم شان و البته خیلی های شان تا به امروز محو شده اند. کوشش خودم را می کنم:

۱. بیش از هر چیز خوشحال بودم که نامجو به امریکا رفت. آمار دقیقی در دست ندارم ولی تصور می کنم ایرانیان طرفدار او در داخل ایران و در خاک اروپا باکارهایش آشنا تر بوده اند تا ایرانیان امریکا. این سفر زمینه ی آشنایی ایرانیان آن قاره را با کارهای نامجو بیشتر فراهم کرد و احتمالن که خودِ او را هم با امکانات عالیِ آن قاره آشنا کرده باشد. آن ور اطلسی ها را زیاد دیده بودم که می نویسند از نامجو خوش شان نمی آید و با کیوسک و باندهای مشابه مقایسه اش می کردند. هیجان همان ها را دیدم وقتی که دیدند نوازنده ی کیوسک با او هم نوازی می کند. به هر حال رویداد فرخنده ای بود از هر سو.

۲. می گفت اشکالی ندارد در شعرت حرف هایی را بزنی که انگار داری در درد دل با برادر کوچک ات وا می گویی. همان حرف های روزمره ی واقعی و همان اندیشه ها که نیاز دارند تا بیان شوند را گفتن به جایی بر نمی خورد. با او موافق ام. صداقت همه را جذب می کند و من این صداقت و صراحت بی پروا را دوست دارم.

۳. نگاه مثبت این آدم به زندگی شخصی اش واقعن ستودنی است. ما عادت داریم ناکامی های مان را هم به گردن دیگران بیاندازیم اما این بشر بدون هیچ تعارفی کوششی جدی داشت در تعبیر کردن هر ناکامی ای به یک شانس که مسیر زندگی اش را تغییر داده. تنها نوابغ اند که این گونه تهدیدها را به فرصت تبدیل می کنند. گاه خودشان این را نمی فهمند وتعبیر به شانس می کنند در حالی که خود مولد آنها هستند. درست است که نامجو خانواده ای فرهنگی داشته و دوستان خانوادگی ای که به نحوی به موسیقی سر باز می کنند اما این خودش بوده که راه هنر را در ‍پیش گرفته و به رغم خواسته ی مادر مثل برادرها وکالت و مهندسی نخوانده. بین همین هنرها هم در اثر بی برنامگی سیستم به جای موسیقی از تیاتر (ببخشید هنوز همزه ی اپل ام را پیدا نکرده ام) سر در آورده و این رایک خوش بیاری می خواند. حتا داستان دو سال سربازی رفتن اش با وجود درگذشت ‍‍‍پدر را به خاطر روابط آنجا فصلی سازنده و جدید در زندگی اش می خواند حال آنکه قانون معاف شدن همزادهایش بلافاصله پس از گذراندن دو سال اتلاف عمر به تصویب رسیده. همه ی دنیا هم ادعا کنند که این بشر روی موج سوار شده و چند صباحی معروفیت کسب کرده من زیر بار نمی روم چون به چشم دیدم چه چیزهایی او را از دیگران ممتاز می کند.

۴. عده ی زیادی هستند که اصرار دارند نامجو صدای یک اعتراض است و بس. چیزی که پیش از هر چیز من را به سوی او کشید در ابتدا همین بود. گر چه رفته رفته احساس کردم این موسیقی چیزهای دیگری هم دارد. طبعِ ما ایرانی ها چیزهای جدید را خیلی راحت هضم نمی کند. باید به خودمان زمان بدهیم و بعد به قضاوت بنشینیم.

۵. نه درک شعرهای نامجو بدیهی است و لذت بردن از موسیقی اش. مخاطب عام باید انرژی صرف کند تا همه ی فراز ها و فرودهای آثارش را دریابد و کارهای اش هم به حد کافی از جزییات و ظرافت ها غنی هستند که وقت زیادی از شنوندگان بگیرند. هنوز هم گروه زیادی از دوستداران اش چیز زیادتری از آن اعتراض از کار او دریافت نکرده اند و این البته چیز بدی نیست چون نشان می دهد او موفق بوده با بیش از کسانی که در بحر کارهایش رفته اند ارتباط خوب برقرار کند. این گزارش مصاحبه با عوام الناس را در سان فرانسیسکو ببینید پیش از آنکه موهای تان را بکنید که ای کاش شما هم آنجا بودید و مصاحبه می شدید. این است که نامجو در کنار نبوغ اش موجود پیشرویی است اما خوشبختانه نمی توانم بگویم آن قدر از زمان اش جلو تر است که کاملن درک نشده مانده باشد. او را دست کم قشری که در حد قابل قبولی تأثیر گذار هستند درک کرده اند و خود می داند که نسبت به آنها به مفهومی اخلاقی مسؤولیت دارد. آدم های عجول زیادی هستند که می خواهند به خاطر مثلن نیمچه عذرخواهی ای از یک قاری خشتک او را پرچم کنند. ما ایرانی ها فطرتن تمایل به استبداد داریم و چندان مهم نیست قاری قرآن باشیم یا فوق دکترای زبان شناسی. در بین پرسش های بی ربطِ زیادی که آن شب از او پرسیده شد یکی بود که تلویحن می پرسید الان که آمده ای در غرب که چیزها سر جای خودشان هستند تا چه اندازه کیفیت کارهایت افت خواهد کرد؟ قولی داد و گفت که آن قدر شعر کار نکرده و ملودی نپرداخته دارد که دست کم ماده ی خام سه سال دیگر کار است. این نوید بخش است که کارهای بهتر و بیشتری از او خواهیم شنید.

۶. نامجو آدم باز و فراگیری است. شخصن اعتراف کرد که اهل همه جور موسیقی هست و در موقعیت خودش شهرام شب پره هم گوش می دهد. خوب نگاه های عاقل اندر سفیه ناظر در چنین جمله ای کم نیستند. پیرهای موسیقی سنتی ما – که خیلی های شان برای خود یلی هستند و بی شک شایسته ی احترام – به پدیده های جوانی چون نامجو به چشمِ مهربانانه نگاه نمی کنند. آنها را تهدید کننده ی موسیقی اصیل ایرانی می دانند و بیش از آن حتا به سلیقه ی جوانان ایرانی خرده می گیرند که جذب «عو عو سگ» می شود. به نظر من این داستان سرش یا در حسادت است و یا در تمامیت خواهی که خوشبختانه در تخصص ما مردمان این مرز و بوم است. اینجا مجال نیست به این بپردازم که این نقصی فرهنگی است که نمی گذارد شاگرد در ایران از استاد سر شود و نخواسته که حمایت پیشکسوتان را برای جایگزین شدن توسط استعدادهای جدید و حرف های نو باز کند. نامجو به نظرم در عین روشنی و رک بودن احترام استادان اش را به درستی نگاه داشت و هیچ چیزی را به دیده ی تحقیر نگاه نکرد. حدس می زدم آدم متواضعی باشد و چنین بود. چیزی که حدس نمی زدم این بود که این قدر مودب و متین باشد.

۷. موسیقی نامجو چه چیز جدیدی دارد؟ خودش می گوید برقرار کردن ارتباط فرم با معنای موسیقی اش چه در شعر و چه در آهنگ. فیلم آرامش با دیازپام ده را ببینید اگر ندیده اید. نظریات اش پخته تر و پرداخته تر شده ولی جان کلام اش همان است که می گوید. این رویکرد در تولید محتوای موسیقی البته چیز جدیدی نیست و در سبک ها و کشورهای دیگر تجربه شده. راه های مرتبط کردن فرم و معنا بسیار گسترده و متنوع اند و یادم خواهد بود نمونه های کوتاهی از این دست را که با آنها برخورد می کنم در اینجا ارائه بکنم. به نظر من نامجو نمونه های بسیار خوبی را ایجاد کرده که سهم ما در این حرکت جهانی است. او از پس ادعایش به خوبی بر آمده و دلایل ام را هم در آینده بیشتر خواهم نوشت.

۸. تیپ های بسیار بی ربطی از نامجو خوش شان نمی آید. کسی که در کنسرت او دنبال این می گردد که شعور مخاطبان را به خاطر سوت زدن شان زیر سؤال ببرد اصلن اشتباهی آمده به چنین کنسرتی. از این آدم ها زیادند و کامنت های داخلی و خارجی وبلاگ من هم این را تأیید می کنند. اگر شمایی که اینجا را می خوانید یک موسیقی دان سنتی متعصب هستید، اگر اهل ریسک نیستید و از نو آوری هراس دارید، اگر خطوط قرمز اندیشه تان محیطِ همین چیزهایی را که الان داریم و قابل قبول است متر می کند، اگر یک جورهایی طرفدار جمهوری اسلامی و اتفاقات بعد از انقلاب هستید، اگر از در کل صداهای اعتراض آمیز زیاد خوش تان نمی آید، اگر آدم زیادی مثبت و مؤدبی هستید، اگر به نظرتان کسی حق ندارد با قرآن بازی کلامی کند به صرف اینکه کتابی مقدس است و از آسمان آمده و اگر که خیلی «اگر» های دیگر، به نظر من شما هم از نامجو خوش تان نخواهد آمد.

۹. چیزهای زیادی هست که بگویم. آنجا هم همین احساس را داشتم. مجری قضیه که عباس میلانی بود پرسش هایم را نخواند و گفت زیادی فنی است. احتمالن نمی توانست ترجمه شان کند که حق هم داشت. این شد که ناچار شدم با وجود خستگی نامجو کمتر رعایت اش را کنم و وقت خودش را بعد از سخنرانی بگیرم. این چیزها را هم که فنی تر است می گذارم دوباره ببینم اش و به خودش بگویم و اگر نتایجی از آنها در آمد بگذارم شان اینجا


اکتبر 15 2008

از ایالات متحده

دسته: سفرنامهadmin @ 5:18 ب.ظ

و در واقع اگر کسی بپرسد در آن دو هفته در امریکا چه کار می کردی درست ترین جواب – از نظر آماری – این است که رانندگی می کردم. یک ماشین کوچک را برای اجاره درخواست کرده بودم و در پاسخ چیزی در اندازه های یک کشتی تحویل ام دادند. کشتی را انداختم در اتوبان های کالیفرنیا و شروع کردم به راندن از سان فرانسیسکو تا ساکرامنتو و دیویس و برکلی و سن هوزه و پالو آلتو و سن کارلوس و بعد هم لوس آنجلس و ارواین در اورنج کانتی (پرتغال آباد) و این فقط مال هفته ی اولی است که در کالیفرنیا بودم. از شما چه پنهان که سرعت این پیمایش ها در اوج خود به 115 هم رسید. ماشین های کرایه ای اینجا آخرین مدل اند و مدرن تر از چیزهایی هستند که ما دانشجوها در اروپا زیر پای مان می اندازیم. آن قدر بی سر و صدا 115 تا سرعت می روند که طول می کشد تا دوزاری ات بیافتد که جریان مایل است و نه که کیلومتر! جریمه ی 115 مایل بر ساعت راندن (186 کیلومتر بر ساعت) گمان می کنم که در حد اشد مجازات باشد. این است که از یک اندام هایی شانس آوردم.

البته یک بار در کالیفرنیا پلیس جلوی ام را گرفت. در واقع آژیرکشان دنبال ام گذاشت. آن موقع می دانستم که حد سرعت چقدر است اما حواس ام به جای دیگری پرت شده بود. اینجا وقتی پلیس خفت ات می کند باید بزنی کنار و از ماشین پیاده نشوی چون حکم حمله به پلیس را دارد. باید بنشینی تا او بیاید سر وقت ات و از سلاح احتمالی خلع ات بکند. ماشین ها را زدیم کنار  جاده و پشت من پارک کرد. آمدم پیاده شوم که دوید و گفت بشین بشین دست هات رو بگذار رو سرت و صبر کن تا به ات بگم کی بیای بیرون. اومد جلو و گفت وای وای وای که کاری که کردی زندان داره و بعدش هم دست پایین 2500 دلار جریمه چون می کنه به عبارت بازی با جون مردم و دیگه بیشتر در زمره ی جنایات طبقه بندی می شه تا خلاف های رانندگی. خوابالوده گفتم آها! من که تروریست نیستم. حالا مگه چیزی شده سرکار؟ گفت باورم نمی شه که با سرعت 100 مایل (161 کیلومتر برساعت) از کنار ماشین من رد شدی وقتی حد سرعت 65 مایل است. خیلی به اش برخورده بود چون انگار در عمر حرفه ای اش از مادر نزاده بود کسی که بیشینه ی سرعت اش را در یک اتوبان بیاندازد روی مختصات مکانی آقا پلیسه. به من گفت همه به من که می رسند حد اقل کندش می کنند تو گازش را هم گرفتی. شانس آوردم که از وضعیت ده دقیقه قبل ام خبر نداشت. یعنی بعدن این را فهمیدم. روی ام نشد بگویم به جان سرکار حواس ام به خلاف دیگری بود که همین پیش پای شما کرده بودم و به جای اینکه 46 مایل برانم تا دور U شکل بزنم، گرد و خاک کنان انداخته بودم توی شانه ی خاکی وسط دو باند برای تعویض مسیر اشتباه و آن اشتباه هم تازه برای این صورت گرفته بود که به دستور جی پی اس احمق از جهت اشتباه وارد اتوبان شده بودم و همه این طرفی می آمدند الا من که اون طرفی می رفتم تا با بوق یک خاور به اشتباه ام آگاه شدم.

به جای همه ی این بهانه ها برای «خطای آبشاری ام» گفتم ببین من در نروژ زندگی می کنم. تا یک هفته ی دیگه هم باید مملکت شما رو ترک کنم و این هم بلیط رفتن ام. اصلن نیستم که در دادگاه شرکت کنم. یک پشه هم رفته بود توی چشمم که دنبال یک جایی می گشتم بزنم کنار و درش بیاورم (که البته این هم با اختلاف نیم ساعت حقیقت داشت). قضیه را ناموسی کرد و گفت خدا رو خوش می آد که من هم بیام نروژ و جان خوار مادر تو رو به خطر بیاندازم. به اش گفتم آخه من نروژی هم نیستم و دروغ چرا یک ایرانی هستم و این گواهینامه هم ترجمه ی گواهینامه ی وطنی ام است. پشت بندش خواستم بگویم حالا خدا رو خوش می آد که می خواین بیاین حمله کنین به ایران جون مردم ما رو به خطر بندازین؟

به من گفت برو پسر که روز خوش شانسی ات بود امروز. بعد هم ازم قول گرفت که دیگه در امریکا سقف سرعت رو نشکنم و به جان شریف خودم که با همه ی سختی و کسالت آور بودن اش تا به امروز سر قول ام بوده ام.