نوامبر 29 2008

خودمحوری یا دشمن محوری؟

دسته: سیاستadmin @ 3:57 ب.ظ

یا با ما هستید یا بر ما.
دشمن دشمن ما دوست ما است.

این دو شعار برای من نماینده ی دو جهان بینی از اساس متفاوت هستند. بگذارید برای شان دو اصطلاح تعریف کنم. جمله ی نخست را منتسب می کنم به چیزی به نام و دومی را به جهان بینی «دشمن محور».

جرج بوش اولی را می گفت. یعنی تعبیر ساده اش می تواند این باشد که از نظر او جهان دو قطب دارد. یک قطب آنها که با او هستند. قطب دیگر علیه او هستند. چیزی که برای او مهم است این است که با هر کسی که منافع اش را تآمین می کند یارگیری کند. این یعنی که این جهان بینی خود را و نیازهایش را مبدأ‌ دنیا می بیند و ملاک تعیین روابط اش با دیگران ارضای این نیاز ها است. این رویکرد محدود به سیاست دولت ها نمی شود. خیلی از آدم ها هم این طور فکر می کنند.
جمله ی دوم بروزی از سیاست خارجی اخیر ایران است. مبدأ‌ دنیا را خودش و نیازهایش نمی بیند بلکه دشمن اش می داند (یا دست کم چنین می نماید). این سیاست نیاز به یک دشمن و یک نیروی متخاصم دارد و آنچه که می اندیشد نابودی آن است صرف نظر از آنکه در این نابودی چه چیزی گیر خودش می آيد. این جهان بینی هم دو قطبی است ولی ایده اش از قبلی ساده انگارانه تر است و از اینجا می آید که دنیا دو قطب دارد. قطبی که با دشمن ما است و قطبی که علیه دشمن ما است و می شود دوست ما.
اگر جهان فقط دو قطب بود، این دو تعریف از نظر ریاضی می افتادند روی هم. یعنی دشمن دشمن ما واقعن می شد دوست ما و آن موقع می شد که روی دوستی اش هم حساب کرد. اشکال در اینجا است که جهان تنها دو قطب نیست. بر اساس این سیاست ما داریم به هر کسی که علیه دشمن فرضی ما است اعتماد می کنیم و به او باج می دهیم. هیچ تضمینی نیست که این دوستی دردی از ما دوا کند چون تنها شرطی که برای آن قایل شده ایم این است که موضع طرف مقابل مان را در تنگنا قرار دهد.
این اشتباه را تنها ما مرتکب نمی شویم. این روزها خیلی از مردم دنیا در سطوحی آن را مرتکب می شوند یعنی که این می تواند از هر کسی که به نحوی «دشمن محور» می اندیشد سر بزند. واقعیت این است که احمدی نژاد اگر در ایران هم پایگاهی از جنس «دشمن محور» نداشته باشد در بقیه ی کشورهای خاورمیانه پایگاه قابل اتکایی کسب کرده است، درست به این دلیل که در خاورمیانه جو ضد امپریالیستی در واکنش به دولت های دست نشانده یا همسو با امریکا وجود دارد. به همین دلیل است که مردم غیر ایرانی خاورمیانه و حتا خیلی از ایرانی های خارج از کشور، بی خبر از آن چه در ایران می گذرد یا بی اهمیت به آن از دشمن امریکا که احمدی نژاد است به عنوان دوست شان حمایت می کنند. همه دوست دارند بگویند دشمن دشمن ما دوست ما است. وقتی دشمن می تراشیم خوب نیاز به چنین دوست هایی هم داریم. نتیجه اش این می شود که روسیه ای که در تاریخ ده ها برابر امریکا به ما ضربه زده و استثمارمان کرده و مردم آن نیز دل خوشی از ایرانیان ندارند می شود دوست و متحد ما.
در روابط شخصی مان هم همین طور است. باید دید حول چه چیزی دور هم جمع می شویم. گرد ضعف های مان؟ گرد کینه و دشمنی مان با کسی؟ یا برای ساختن چیزی از خودمان و برای خودمان؟
فرقی ندارد دیپلماسی باشد در سطح روابط بیناکشوری یا استراتژی فردی در روابط دوستانه. به نظرم اگر هم مجبورمان کرده اند که در جهانی به این تنوع دو قطبی بیاندیشیم، دست کم می توانیم «خود محور» باشیم تا «دشمن محور». شاید در نتیجه ی آن ما هم شدیم ابرقدرت. مثل آنها!


نوامبر 27 2008

ارگاسم ذهنی در چهارده ثانیه

دسته: شخصی،موسیقیadmin @ 7:32 ق.ظ

یعنی اگر من خودم را زیر ذره بین نگذارم کسی نیست که بیاید و به من تذکر اخلاقی بدهد که این جزء گرایی تو دارد به یک سطحی نگری افراطی در تحریک خوشی ها و سو استفاده از پاداش های تکاملی تبدیل می شود؟ البته جای گله که ندارد. همه ی شما که امروز در ماشین من نبودید. در واقع یکی تان هم نبودید. تنها بودم. می دانید در آن ماشین سرخ رنگ (بابک اسمش است چون در روز تولد بابک خرم دین خریداری شده) چه اتفاقی افتاد؟ از ثانیه ی ۳۶ تا ۵۰ یک قطعه ی موزیک کوبایی سالسا را در تمام مسیر از خانه تا دانشگاه تکرار کردم. انگشت شصت ام خواب رفت از بس فشار داد ولی ادراک ام از «حظ» بردن افراطی کوتاه نیامد. صد باری شد شاید. خوب، نخست این که این توهین بزرگ به آهنگساز و خواننده و ساکسیفونیست و البقای قضایا است که تمام کارهایی را که قبل از ثانیه ی ۳۶ کرده اند و تمام زحمات پس از ۵۰ شان را نادیده بگیری و بچسبی به یک «مدولاسیون به مینور» که همراه با یک «ضد ضرب» فقط ذهن ات را به حرفه ای ترین شکل قلقک می دهد. بدون معنا و در حد وحشت آوری انتزاعی. دل ام می خواست از خودم در آن شرایط یک فیلم داشتم. یعنی بدن ام از حرکت باز نمی ایستاد و هر بار هم به یک شکل تکراری انگار الکترود کرده باشی در مغز میمون و تحریک اش کنی. مثل آدمی که وقت خود ارضایی و هنگام ارگاسم فشار بیشتری می آورد که لذتش بیشتر شود. حالا اگر شانس صدبار ارضا شدن را به کسی بدهند –  آن هم سر راه دانشگاه – باید رد کند؟

اما نپرسش این است که من نمی دانم آیا برداشت فلسفی من از لذت این عادت ها را ایجاد کرده اند یا به عکس! انسان در سطح های مختلفی از موسیقی لذت می برد. در آن بالاهایش از معنا،‌ در آن وسط هایش از ملودی و در این پایین هایش هم از جنس آواها و البته از ریتم لذت می برد. دانشمندان عصر ما فعلن در همین سطوح پایین در حال زور زدن هستند و دلایلی هم برای این موضوع تراشیده اند. بعضی از این تراش ها هم واقعن انگار حرفی برای گفتن دارند. یک دیدگاه هست که می گوید ریتم در انسان نهادینه شده. یعنی مغز جایی دارد که مسؤول همزمانی رویدادها و کنترل کنش های آهنگین (ریتمیک) و رفتارهای نوسانی نا آگاهانه یا آگاهانه مثل ضربان قلب یا آمیزش جنسی است. وزن در شعر یا رقص یا موسیقی از این بخش استفاده ی جانبی می کند و گفته می شود که این مثل حل یک معما برای مغز است. وقتی به موسیقی گوش می دهیم مغز فرود آمدن ضرب بعدی را پیش بینی می کند و وقتی آن ضرب واقعن به موقع می رسد از اینکه این معما را درست حل کرده لذت می برد و به این بازی ادامه می دهد. البته این معما نباید بدیهی باشد و باید همراه با پیچیدگی ها و استثنائاتی هم باشد و گر نه چک چک شیر آب و پت پت کتری جوش آمده خوش آهنگ می بود که نیست. آن قطعه ی چهارده ثانیه ای تکراری امروز هم تجلی این پیچیدگی ها بود فکر می کنم. جالب است که مغز می تواند چقدر تکراری و کلیشه ای با این داستان برخورد کند طوری که صد بار خودش را غافلگیر کند و باز هم از حل معمای آشنا لذت ببرد.

همه ی این ها حکایت همان موشی است که در پست پیش گفتم. اصلن فکر می کنم این علاقه ی من به خارانده شدن هم از همین جا می آید. این روزها چون خارش ام کم شده آن قسمت از مغز با فانتزی های دیگر خودش را مشغول می کند. به هر حال شک ندارم که چیزی شده است. این روزها شعر موزون زیاد می گویم. رپ هم می خوانم برای دل خودم م جفنگیات روزمره را هم به سجع می گویم. بابک هم آن هفته سیلندرش نمی دانم چه شده بود و سه کار می کرد. خودش درست شد. تا جایی که می دانم وبلاگ هم ندارد و افکارش را هم با کسی در میان نمی گذارد.


نوامبر 25 2008

دلخوشی ساده ی دیداری

دسته: شخصی،علمیadmin @ 6:41 ب.ظ

جوک گاهی می تواند قالب های واقعن متفاوتی به خود بگیرد. به این کمیک استریپ نگاه کنید:

مثل کمیک استریپ های فارسی باید این را از راست به چپ بخوانید. خنده دار نبود؟ خوب شاید شما آن قدر با نروژی ها آشنا نیستید (بگوییم با بی غیرتی شان) که به این که در این جور کاریکاتورها دست شان می اندازند بخندید. حالا به این یکی نگاه کنید:

جهت این «لطیفه» برعکس است. مثل اعداد و مثل انگلیسی از چپ به راست باید خوانده شود. من که با دنبال کردن اش برای پنج دقیقه در حدی ریسه رفتم از خنده که جلوی خودم را نمی توانستم بگیرم و به جز ماهیچه های شکم ام همکارم این را شاهد است. تعجب کرده بود که این به چه چیزی نگاه می کند که به این روز افتاده. بدبختانه هدفون هم توی گوشم نبود که فکر کند دارم به چیز خنده داری گوش می کنم. خودش تنها هنگام چت کردن قهقهه می زند.

البته خیلی مهم نیست. آدم که جوک را توضیح نمی دهد چون بی مزه می شود و همه ی مزه اش به این است که خودت با آن رابطه برقرار کنی. اما اگر کنجکاوید، جریان این است که از افرادی خواسته شده که دو به دو در دو اتاق جداگانه قرار گیرند و در شرایطی که صدای یکدیگر را با تأخیر می شنوند یک ریتم خیلی ساده را با هم دست بزنند. اطلاعات این آزمایش الان در اختیار من است و در حال پردازش آن هستم.

اما این یکی که الان می بینید تنها نمونه ای است از صدها آزمایش که در آن دو نفر موفق شده اند مدتی با هم این ریتم را دست بزنند (تا ثانیه ی چهارده) اما آن را از دست داده اند و در عین حال هر دو با کوشش جالبی تک و توک دست هایی پراکنده نواخته اند و تا آخر ماجرا از تک و تا نیافتاده اند. در واقع برای من که با این آزمایش آشنا هستم این معنی را دارد که یک جورهایی وانمود کرده اند که ما داریم ریتمی که از ما خواسته شده را دست می زنیم تا کم نیاورند. خوب به جز این اطلاعات، هیچ چیز دیگری از این دو نفر (بگوییم این دو «حیفه نون») نمی دانستم. البته شاید هم به جز ملیت شان که احتمالن امریکایی است چون این پژوهش در امریکا انجام شده که به هر حال این هم همسان با جمله ی «یه روز یه فلان جاییه…» برایم عمل نکرد. همین کافی بود که از خنده نقش زمین شوم و شرمنده که الان به آن دقت سابق یادم نیست این چند نقطه چه احساسی را به من القا کردند که این قدر به آن خندیدم که مدت ها بود این طوری نخندیده بودم.

پ.ن. بگویید الکی خوش است یا دردش از گریه گذشته است بدان می خندد. مهم این است که این بی تردید جوک فصل بود. البته خوب سلیقه ی آدم ها فرق می کند و منظورم هم پاییز هشتاد و هفت است. این بماند که باید یک دسته بندی در وبلاگ اضافه کنم به نام بهانه های ساده ی خوشبختی. مغزی که در اختیار ما است گاه جور ساده ای کار می کند و جور ساده ای لذت می برد. حیف این زمانی است که آن هم در اختیار ما است اگر این امکانات را برای درک بعضی از این سطوح خوشی از دست بدهیم. البته قبول دارم که این می تواند از جهاتی دیدگاه خطرناکی باشد. چند سال پیش یک ابزار به موش های آزمایشگاهی دادند که می توانستند با آن مغرشان را تحریک کنند و لذت ببرند. آن قدر مغزشان را تحریک کردند که از گرسنگی مردند. خوب ما موش نیستیم ولی بعضی از این انواع موش بودن هم یادمان رفته است. آدم هایی مثل همه ی ما که در سایه ی تمدن بزرگ شده اند خوب به نحوی مورمورشان می شود از این حرف ها. اما به هر حال، تازگی ها به این جور «فانتزی های خودارضایانه» علاقه مند تر شده ام. تنهایی و انزوا چه که با آدم نمی کند.

پ.ن. یادش به خیر. یک معلمی داشتیم. چپ و راست در «روزهای مرّه» ادایش را در می آوردیم: «یچ عدّه هستند. فگت یچ عدّه! چه صوحبته های مرا به شچله های خندَ آوری در آورده [مکث]. و برای خویش تچرار می کنند. [مکث] و می خندند!». این روزها این یاد هم شده اسباب خوشی. کم کم دارید نگران ام می شوید. نه؟ فکر می کنم شش ماه بعد جنازه ی من را پیدا خواهند کرد. می گویند خودکشی. ولی من فقط می خواستم خودم را قلقلک بدهم. قلقلک مغزی.


نوامبر 23 2008

هزارتوی هزارتو

دسته: ادبیadmin @ 6:52 ب.ظ

هزارتو تمام شد. برای من تجربه ی شیرینی بود. و من در یک شب خاطره انگیز در خانه ی خودم با حضور امید میلانی و شخص میرزای پیکوفسکی، بنیانگزار هزارتو، به جمع هزارتوییان دعوت شدم و از آن پس هفت بار با این نشریه همکاری کردم که بیشترشان نوشتارهای هفت بندی بوده اند:

هزارتو تماتیک بود. هر ماه یک موضوع. من وقایع‌نگارِ مستی را برای مستی اش، بازیِ بزرگِ لذت و فایده را برای لذت اش، فراتر از آن که در بیداری به چنگ آید رابرای خواب اش، از هفت بندِ رنگین کمان را برای رنگ اش، عقیقه را برای گوسفند اش، لا مکان را برای فاصله اش، و از زادشهر تا زیست شهرِ من را برای شهر اش نوشتم.

یک باری در جلسه ی هزارتو شرکت کردم و به جز آن آشنایی ای که با برخی از همکاران هزارتو (و از آن جمله  خودم) پیش از این مجله داشتم و شناخت ضمنی برخی از دوستان نازنینی که در جریان هزارتو پیدا کردم، همه و همه به من همان احساسی را می دهد که در کامنت های نوشته ی میرزا هم گفتم:

راهی که با اراده ی یک نفر آغاز شود با اراده ی یک نفر هم تمام می شود. تمام!

خسته نباشی میرزا جان.


نوامبر 23 2008

چرا در اختلاف رادیو زمانه دخالت کردم؟

دسته: فرهنگadmin @ 4:59 ب.ظ

حتمن آگاهید که بورد رادیو زمانه مدیر پیشین اش را معلق کرده و مدیر جدیدی را به جای او نشانده است. این تصمیم صداهای مخالف و موافق زیادی در پی داشت. از اینجا که ما نظاره گر بودیم، بعضی از روی منافع و باندبازی و برخی از روی رفاقت و آن دیگران برای دفاع از آزادی بیان مثله شده دو سوی رویداد را جانبداری کردند. من نه به هیچ یک از این گروه ها تعلق داشتم و نه شناختی و رفاقتی با یکی از دو طرف. بگذارید دو انتهای ماجرا را برای تان بازگو کنم. حقیقت این اختلاف احتمالن باید چیزی باشد بین این دو حد:

حد این طرفی: مهدی جامی طراح رادیو زمانه بوده و این نوزاد را در یک یک مراحل رشد مادری کرده. الان دوستان صمیمی اش، دایه هایی که خیلی شان به دعوت خود او به زمانه آمده بوده اند از راه رسیده اند و با زد و بند او را از جایش بلند کرده اند. او مدیر موفقی بوده است و تمام بار زمانه بر دوش او بوده. او مدیر محبوبی هم بوده و همه ی رادیو زمانه می خواهند در نبود او این رادیو را ترک کنند. او به رسانه ی نوین شناخت دارد و به آزادی بیان و روش های مدیریتی خلاق پایبند است ولی جانشینان او از این دانش ها و منش ها بی بهره اند.

حد آن طرفی: مهدی جامی یکی از پیشنهادکنندگان زمانه بوده که برای مدت موقتی مدیریت این رسانه را در اختیار او قرار داده اند. او در ماه های اخیر بودجه کم آورده و همه ی دوستان اش را بر سمت های مختلف تحریریه گمارده است. او به تذکرات بورد زمانه مبنی بر سامان دادن به وضعیت مدیریتی توجه نکرده. با بالاگرفتن اختلافات مدیریتی حتا پیشنهاد آنها را برای سردبیری شورایی رد کرده و گفته من باید رییس مطلق باشم و در نتیجه ی این زیاده خواهی از کار برکنار شده است. بعد هم شروع به خودزنی و یارگیری کرده که زمانه نتواند بدون وجود او به راهش ادامه دهد.

یعنی این دو حد چکیده ی روایت هایی است که دو طرف از این داستان می کنند و هیچ یک از این دو سناریو به هیچ شکل ذره ای طرفداری ای در شخص من نمی انگیزد. این است که آگاه هستم که باید بی طرف بمانم و احتیاط کنم که در این دعوا حکمی صادر نکنم که به من مربوط نباشد. موضع گیری ای چون تآسف خوردن از این که هلندی ها بودجه ای را به ایرانی ها می دهند که با آن تمرین دموکراسی کنند و نتیجه اش می شود این ضد و خوردها و باندبازی ها برای همه ی ما که از دور سه سال این رسانه را خوانده ایم بسنده می کند.

اما کجای این داستان به ما مربوط می شود؟

۱. سمیه توحیدلو تیتر می زند:

رادیو زمانه با یک مدیر خارجی دیگر قابل اعتماد نیست!

۲. خورشید خانم می نویسد:

من از سردبیری سایت رادیو زمانه (جمعه ها و شنبه ها) استعفا دادم تا زیر بار این تحقیر نرم. استعفا دادم تا زیر بار سانسور و محدودیت آزادی بیانم نرم. به اندازه کافی سهم سانسورم رو از جمهوری اسلامی گرفتم و کافی هست برام.

«این تحقیر» به زبان انگلیسی نوشته شده و از دو هزار و اندی مشترک وبلاگ ایشان خیلی شان شاید حال و حوصله ی کلیک کردن روی آن را نداشته باشند چه برسد به خواندن همه ی نامه ی انگلیسی و تحقیق اینکه این نامه در چه بافتی نوشته شده و از این دست.

۳. داریوش میم در نقد نامه ی مدیر جدید رادیوزمانه می نویسد:

يعنی وکيل زمانه، ظاهراً در ژستی دموکرات‌مآبانه، اما به شيوه‌‌ای سخت قيم‌مآبانه، گفته است که هر کس «سرسپرده»ی ما نيست، بفرمايد برود بيرون (به زبان عاميانه يعنی «هرررری»!). اين جملات و تعابير چيزی را به ياد شما نمی‌آورد؟ ياد محمدرضا پهلوی نمی‌افتيد که گفته بود هر کسی نمی‌خواهد پاسپورت بگيرد و برود؟

این «ژست دموکرات‌مآبانه، اما به شيوه‌‌ای سخت قيم‌مآبانه» چه بوده است؟ ایشان خوشبختانه بخش مربوطه از متن را در وبلاگ شان درج کرده اند و به جای ترجمه، تفسیر کرده اند. من آن را ترجمه می کنم و قضاوت را به عهده ی خودتان می گذارم:

As the RZ lawyer said, people in Zamaneh who disagree with this decision, or if they feel stronger personal affiliation with Mr. Jami than devotion to Radio Zamaneh continuation and developing further, are free to start a new media outlet for their own

۴. و مهدی جامی، مدیر پیشین، می نویسد:

به روشنی باید بگویم که بورد و مدیریت حق هیچگونه دخالت و اعتراضی به کار روزنامه نگاران آزاده زمانه ندارند. آنها بر اساس همان منطق که از من می خواستند در باره نوشته های یکطرفه فولکس کرانت – که فرقی با کیهان نداشت – دم نزنم مبادا که آزادی بیان را مخدوش کنم حق ندارند آزادی بیان سردبیران زمانه را محدود کنند. روشهای مرعوب کننده چپ و مشت آهنین در دستکش مخملین استعماری در زمانه مرده و مطرود است. ما شهروندان درجه دو اروپا نیستیم. ما حقوق خود را بتمامه می شناسیم و بتمامه از آن دفاع خواهیم کرد. نباید انها به این خطا راه بدهند که فکر کنند چون ما ایرانی هستیم درک دموکراتیک ضعیفی داریم و باید ما را در مسیر چپ حزبی یا پدرسالاری استعماری هدایت کرد.

این چهار نقل قول در کنار بسیاری از واکنش ها نمونه ای است از نوشتارهایی که بدون استدلال پخته نتیجه ای از پیش آماده را برای ذهن استعمارزده ی مخاطب فارسی زبان فراهم می آورند. منشی که اخلاقی نیست و ادعایی که از واقعیت به دور است. فصل مشترک این نقل قول ها من را به موضع گیری نسبت به «این روش» و «این دیدگاه» وا می دارد و نه به دخالت در «اختلاف رادیو زمانه». از این یک جهت است که با عباس معروفی عضو جدید شورای سردبیری همدلی دارم آنجا که می نویسد:

من، عباس معروفی […]، بار ديگر به دوستان زمانه اعلام می‌کنم: تمامی جوسازی‌ها و افتراها در جامعه‌ی منطقی و آزاد اروپا متأسفانه عليه روشنفکران خودمان تمام می‌شود. آنها به اين کار می‌گويند ناسپاسی. اگر امکاناتی در اختيار ما گذاشته‌اند که آزادانه کار و تلاش کنيم، اما بلد نباشيم درست مديريت کنيم و آنگاه آنان امکانات باقيمانده را به فرد ديگری از همان تحريريه بسپارند که کار به تعطيلی کشيده نشود، ديکتاتور و سرهنگ و دشمن آزادی‌ نيستند.

این فرهنگ گسترده و ریشه دار «ناسپاسی» تا در مهاجران خاورمیانه حل نشود شهروند باید درجه ی دو باقی بمانیم. رسمش هم همین است.

معروفی اضافه می کند:

مهدی می‌دانست که فقط در صورت تفکيک مديريت می‌تواند بماند، می‌دانست که اگر فضا به آشوب کشيده شود، زمانه از سوی پرس‌ناو تعطيل، و يا تبديل به يک راديو محلی می‌شود. مهدی می‌دانست پارلمان هلند تريبون و بودجه‌ای اختصاص داده تا ما در آن فضا مشق دموکراسی کنيم، و کسر صندوق و سوء مديريت را برنمی‌تابد، پس می‌توانست به اين اعتراف کند که چنين امکاناتی ارث پدری و پول نفت‌مان نيست، يک لطف آزاديخواهانه است.

و البته که همچنان به من ربطی ندارد که مهدی اینها را می دانست یا نمی دانست یا اینکه مدیریت درست کرد یا نکرد. به من هم ربطی نباید داشته باشد که بر سر رفاقت این دو دوست چه خواهد آمد و خوشحال هستم که گویی با هم آشتی کرده اند و به اختلافات دامن نزده اند. به هر حال از همین جای دوری که ما اختلاف را نظاره می کنیم این را هم به راحتی می توان دید که در سوی مدیریت جدید نیز عده ای می کوشند با بار احساسی دادن به این اختلاف اذهان عمومی را به سوی خود هدایت کنند و به هر اندازه که احساس کنند بر واژگان مسلط تر هستند تمایل شان هم به سو استفاده از آنها با توجه به تغییر موقعیت بیشتر است. آقای معروفی همین دو سال پیش نوشته بود:

دعوت مهدی جامی را برای همکاری در راديو زمانه پذيرفتم، و کارم را با اين راديو آغاز کردم. برای آدم سرکشی چون من که از قفس و زندان و ديوار گريزانم، سخت می‌شود اگر در چهارچوب جايی بخواهم نفس به عاريت بکشم، و خيال کنم که شب از آن من نيست. و من بايد شب را با کلمه سر کنم. […] راديو زمانه برای من يعنی جايی که مهدی جامی مدير آن است. يک روزنامه‌نگار حرفه‌ای، سختگير و اهل پرنسيپ. مهدی جامی اديب است، و شاعر است، و مهربان است. جز شعرهاش، همان کتاب “ادب پهلوانی اش نشان می‌دهد چه کرده است. بگذريم از اين که متون ادبی را بی غلط و زيبا می‌خواند، و من هر شب در آمستردام، در خانه‌اش از اين رفيق قديمی‌ام می‌خواستم که غزلی از حافظ برای ما بخواند، و او در مهمان‌نوازی بی‌دريغ است.

و حالا در پایان همان نوشته می نویسد:

آن شب خوابم نمی‌برد، داشتم به رفتار حسين علوی نسبت به مهدی جامی فکر می‌کردم. به راستی کداميک از ما حاضريم جای خود را به ديگری واگذار کنيم؟ کدام ما چنين گذشتی از خود نشان می‌دهيم که جايگاه خود را ناديده بگيريم و برای جای خالی همکارمان اشک بريزيم و تلاش کنيم؟ کدام ما چنين انصافی در خود سراغ داريم؟ خوشحال بودم که هنوز معرفت حرفه‌ای زنده است. و شادمان خوابيدم.

وقتی در دو موقعیت مختلف آقای معروفی از سر کردن شب با کلمات یا شادمان خوابیدن دم می زند چرا «جناح مقابل» بلد نباشد از رابطه ی عذاب وجدان و خواب آرام در پایان اعلام استعفایش مایه بگذارد؟

باقی اش باشه برای یه روزی که اینقدر تلخ نباشم و یه فکری به حال این دو ماهی که بیکار خواهم بود کرده باشم. ولی امشب حداقل با وجدانی آروم خواهم خوابید.


نوامبر 15 2008

هویجوری

دسته: پراکندهadmin @ 4:02 ب.ظ

۱. از وقتی هوای اینجا رو به تاریکی گذاشته روزی دوازده ساعت می خوابم و واقعن به کارهایم نمی رسم. چون این کارها هر قدر هم که کم باشند به چیزی بیش از دوازده ساعت بیداری در روز نیاز دارند. هفته ی پیش یک قرص گیاهی را که از ریشه ی یک گل تهیه شده بود خریدم که ادعا می کرد مصرف روزانه ی آن انرژی اضافه می دهد و ضربان قلب و گردش خون و ساعات خواب را تنظیم می کند. تنظیم کردن اش همانا و یک ساعت بیشتر خوابیدن ما در شبانه روز همان. یک ساعت کوکی با زنگ قوی به جای گوشی موبایل فکر می کنم راه حل قوی تری باشد. اشکال این است که وقتی خوابم واقعن صدای آن را هم نمی شنوم. این قضیه البته با سیر بودن شکم هم نسبت دارد. وقتی گرسنه تر می خوابم زود تر بیدار می شوم. اما غذای چرب که می خورم در هر ساعتی از شبانه روز که باشد در لحظه خوابم می گیرد. احساس می کن چربی اش می رود لای مغزم و دستور سنگین شدن پلک ها را می دهد. یا یک چنین چیزی.

۲. گوگل ریدرم را خانه تکانی کردم. عضو کلی وبلاگ شده بودم که نمی خواندم شان و فقط باید یکی یکی پاک شان می کردم. الان صفر تا نوشته ی نخوانده دارم و احساس خوشحالی می کنم. میل باکس یاهویم را هم خانه تکانی کردم. یعنی به راحتی با چند تا کلیک از عضویت همه ی اسپم های گروه هایی که خودشان من را عضو خودشان کرده بودند خارج شدم و الان صفر تا ای میل نخوانده دارم که نمی دانم خوب است یا بد. در دوستان ام هم خانه تکانی کردم و الان چیزی نزدیک به صفر تا دوست برایم باقی مانده که با آنها بیرون بروم. این یکی اصلن جالب نیست و باید فکری برایش کرد. خانه ام را هم تمیز کردم. بعد از مدتی به هم ریختگی احساس می کنم خیلی شیک و زیبا شده. حیف این همه زیبایی و آرامش که باید تنهایی صرف شود.‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ کف کردم…

۳. این نوشته را از گنجی از دست ندهید. در دنباله ی پروژه ی «قرآن محمدی» به زبان ساده ای بی دلیلی عقلانی باورهای دینی را بررسی می کند و گزاره های دینی را به باورها محدود می کند. اینجا تنها سنگری است که برای دینداران باقی مانده و همه شان یک به یک آنجا دور هم جمع خواهند شد: ما همه پشت این سنگ به چیزی باور داریم که برای آن دلیلی نداریم، آزاری هم به کسی نمی رسانیم. فکر می کنم صد سال دیگر دین چنین کیفیتی خواهد داشت. سخن دیگر اینکه تا زمانه با آدم هایی که سرشان به تن شان می ارزد همکاری می کند چندان به مدیر وابسته نخواهد بود. گنجی همان است که بود. می خواهد در محدوده ی حجاریان کار کند یا عبدالله نوری یا جامی یا عباس میلانی. فقط سطح ملاحظات و میزان خودسانسوری متفاوت است که آن هم قابل درک است. زنده باد اینترنت.

۴. در کمال شرمندگی تا پیش از اینکه به اروپا بیایم نمی دانستم که آن در دومی که معمولن برای توالت های فرنگی می گذارند برای این است که وقتی می خواهی نشسته کارت را بکنی بنشینی روی آن و و وقتی بخواهی مثل بیشتر آقایان ایستاده برگزار کنی آن را بدهی بالا تا نفر نشسته ی بعدی مجبور نباشد روی ترکش های ادرار تو بنشیند. چیز ساده ای بود گفتم شاید شما هم مثل آن موقع من این را ندانید.

۵. داشتم فکر می کردم چرا آن قدر که در نواحی بیابانی ایران آثار باستانی یا تاریخی کهن وجود دارد در شمال وجود ندارد. آیا وجود داشته و رطوبت آنها را از بین برده؟! آیا مردم باستانی مغز خر خورده بودند که حاشیه ی سرسبز کاسپین (ترکی اش می شود خزر) را بگذارند و بروند وسط بیابان کاخ های تمدن شان را هوا کنند؟ آیا رطوبت حس آدم ها را از تولید تمدن باز می دارد. نکند مشکل این روزهای من رطوبت زیادی اینجا است.

۶. سه شنبه ارائه ای دارم در مورد «واقعیت افزوده شده» یعنی همان تکنولوژی Augmented Reality که دنیای مجازی و واقعی را با هم ترکیب می کند. مثلن عینک ویژه ای را به چشم تان می زنید و دور یک میز می چرخید. همان میز را می بینید به اضافه ی یک گلدان که توسط کامپیوتر روی میز قرار داده شده و با چرخش و جابه جایی شما به جلو و عقب شما آن گلدان هم می چرخد و کوچک و بزرگ می شود انگار که واقعن روی میز است. نگو که نیست! این عینک های ویژه با پیشرفت علم همه جور پیشرفتی می کنند الا این که دست از سر ما بردارند…


نوامبر 12 2008

خودشناسی

دسته: پراکندهadmin @ 1:41 ق.ظ

در واقع یکی از سخت ترین کارهای دنیا این است که آدم خودش را زیر ذره بین بگذارد. آدمیزاد آن قدر به خود نزدیک است که نمی تواند چیزی از خود را آن طور که به نظر می رسد ببیند. تصوری که من از خود دارم به مراتب از تصور مشترکی که ممکن است بسیاری از اطرافیان ام از من داشته باشند متفاوت است. کافی است به صدای ضبط شده ی خودم گوش بدهم تا وحشت برم دارد که این غریبه دیگر کیست.

این روزها زیاد به دوستی و رفاقت و توقعات برآورده نشده ام از این گونه روابط فکر می کنم. می خواهم ببینم از سمت من کجای کار می لنگد و آیا من پای رفاقت بوده ام یا نه. تغییر شرایط و تغییر آدم ها حساسیت ام را بالا برده اما فکر می کنم اینجا هم چیزی را تجربه می کنم که مشکلات مشابه اش را پیشتر هم در گروه های دوستی دیگر و به شکل های دیگر از سر گذرانده ام. وقت آن رسیده که اشکال کار خودم را هم ببینم چون این اگر درست هم باشد کامل نیست که آدم همه چیز را به گردن دیگران بیاندازد. می خواهم خودم را زیر ذره بین بگذارم به کمک دیگران و از جمله شما خوانندگان هم نیاز دارم. از بین شما که با من سابقه ی دوستی و رفاقت داشته اید نظرتان در مورد دوستی و رفاقت با من چیست؟ چه چیزهای من را می پسندیده اید و چه چیزهایی روی اعصاب تان بوده است. لطف کنید و دوستانه جواب بدهید و در عین حال صریح و رک. نمونه بیاورید و نقد کنید و هر کاری که می خواهید با این شخصیت انجام بدهید.

با وجودی که همیشه دورم پر از آدم بوده و در روابط برقرار کردن با آدم های جدید موفقیت قابل قبولی دارم اما به ندرت در زندگی حتا با نزدیک ترین دوستان ام احساس آرامش و امنیت کامل کرده ام. شاید البته این چیز طبیعی ای باشد که نباید خیلی سخت اش گرفت. ولی احساس می کنم چیزی در وجود من هست که دیگران را روی من حساس می کند. چیزی هست که با وجودی که حاضرم همه ی وجودم را برای دوستان ام بگذارم باز هم باعث می شود که برخی دوستان نزدیک ام گاه من را و بعضی از جنبه های وجودی ام را آن طور که شایسته ی من است به رسمیت نشناسند و آزارهایی هر چند کوچک برسانند. کجای کار می لنگد؟

آیا بد قول ام و دیر سر قرار ها می روم؟ آیا زیادی غیر قابل پیش بینی ام؟ آیا خیلی رک ام و به جای تملق صریح به آدم ها بازخورد می دهم؟ آیا سیاست ام کم است و بدون محاسبه ی ظرفیت از آدم ها تعریف می کنم؟ آیا با همه خیلی زود قاطی می شوم و مرزها را گم می کنم؟ آیا خودخواه هستم؟ یا خودپسند و متکبر به نظر می رسم؟ آيا …

آیا اصلن این موضوع مهمی است که دو درصد آدم های آرشیو زندگی من تا همیشه برای ام باقی مانده اند و بقیه دورادور وجود داشته اند؟ آیا اشکال در این است که من آمادگی صددرصدی اعلام کرده ام یا همه ی صد در صد را می خواهم؟ آیا خیلی توقع ام از زندگی و از جمله دوستی زیاد است؟

کسی هست که من را به حد کافی بشناسد و راهنمایی سازنده ای را از من دریغ نکند؟ ببینید خودم آمده ام جلو و آماده ی نصیحت شنیدن هستم.

پ.ن. امشب خوابم نمی برد. هی سه تا درمیان چیز می خوانم و چیز می نویسم. این پست ها هم نمونه ی چیزهای نوشته شده.


نوامبر 11 2008

هاگار

دسته: شخصی،فرهنگadmin @ 9:25 ب.ظ

این ارتباط بینافرهنگی سوتی های خاص خودش را هم دارد. وقتی که به اتفاق خواهرم با هنرمندهای نروژی گپ می زدیم و تبادل فرهنگی می کردیم چند باری محض حال دادن به طرف گفتیم که وقتی بچه بودیم مجله های سرگرمی ایرانی یک کمیک استریپ را در مورد وایکینگ ها چاپ می کردند به نام «هاگار ترسناک» (Hagar the Horrible) و ما هم فسقلی بودیم و خیلی علاقه داشتیم. من تم دقیق داستان ها یادم نمی آمد ولی انگار قضیه مال کیهان بچه ها یا دانستنیها بود. دو سه باری این صحبت در گرفت و من می دیدم با هر نروژی ای که از این کاریکاتورهای دنباله دار حرف می زنی طرف قرمز می شود و بحث را عوض می کند فکر می کردم خوب از روی تواضع است که افتخارات شان را نادیده می گیرند. دوباره که نگاه پس از بلوغ به این کاریکاتورها انداختیم دست مان آمد اینها را آمریکایی ها برای مسخره کردن مردم اسکاندیناوی طراحی کرده اند و سال های سال روی تمام سوراخ های شخصیتی این بیچاره ها دست گذاشته اند! یعنی این پدر و پسر (کاریکاتوریست های نیویورکی) در طول دو نسل فعالیت حرفه ای خود هر روز اخلاقیاتی مثل خجالتی بودن، افراط در می خوارگی، زن ذلیلی، سادگی، ترسویی و بی اعتماد به نفسی کلیشه ی وایکینگ ها را بزرگنمایی کرده و ده ها هزار کاریکاتور از این داستان ها آفریده اند. این کاریکاتورها با شخصیت هایی که از شهرت مردم اینجا به تصویر کشیده بسیار خلاقانه و در عین حال بی رحمانه هستند. در واقع کار ما مثل این بود که بروی پیش ترک های آذری و وقتی پرسیدند که خوب شما از شهر ما چه چیز خوبی می دانید بگویی کشته مرده ی جوک های تان هستیم! اینها را محض نمونه از دست ندهید ۱ ۲ ۳ ۴.