دسامبر 31 2008

بی ارزش ترین جان ها

دسته: سیاستadmin @ 5:42 ق.ظ

اگر ما «ایرانی ها» دل مان برای کودکان غزه می سوزد به جای تحریم کالاهای اسراییلی، پرچم سوزانی در تظاهرات و اعلام عزای عمومی به مناسبت تشخیص کربلا-عاشورای جدید در فضا-زمان، می توانیم و زورش را هم داریم که گوش حماس را بپیچانیم که دست از راکت پرانی به جنوب اسراییل بردارد. این طوری روزی جان ده ها نظامی فلسطینی وابسته به خود را و در آن میان نیز جان چند کودک بی گناه عرب را هم نجات می دهیم. ولی آخر مگر جان آدم ها مهم تر است یا آرمان های مقدس؟ این ها هم باید فدا شوند و آن قدر دست و دلباز هم هستیم که با آنکه از نژاد و ملت ما هم نیستند «شهید» خطاب شان کنیم.

نگاه اسراییل هم به این داستان جالب است: نیم میلیون اسراییلی در ناامنی زندگی می کنند چون راکت های حماس تهدید شان می کند و تک و توک کشته می شوند. برای اینکه حماس دست از این تهدیدها بردارد باید نظامی هایش را از بین ببریم. اما این نظامی ها در مناطق شهری غزه مستقر هستند. در جایی که یک و نیم میلیون نفر در منطقه ی نسبتن متراکمی کنار دریا زندگی می کنند. این است که از ۳۶۴ نفر کشته ۵۷ نفرشان غیر نظامی بوده اند که از دست مان در رفته است! به محض اینکه حماس پرتاب راکت ها را متوقف کند ما هم نابودی حماس را با همه ی هزینه های جانبی اش متوقف می کنیم (گزارش سازمان ملل غیرنظامیان را دست کم ۶۲ نفر اعلام کرده بود).

به گمان ام «غیر نظامی» های نگون بخت ساکن غزه بی ارزش ترین خون های دنیا را دارند. ده ها تن از این ها شاد از امیدواری اینکه سال آینده بلاخره پرچم فلسطین شان به ۱۹۲ پرچم دیگر ملل متحد می پیوندد در طول هفته ی گذشته نابود شدند و دود شدند و به هوا رفتند:

– نابود شدند چون اسراییل، کشور همسایه، به آنها به چشم هزینه های جانبی بی ارزش تامین امنیت شهروندان خود نگاه می کند.
– دود شدند چون دولت شبه نظامی «حماس» که کنترل زیستگاه آنان را در اختیار دارد بدون این که از آنها کسب موافقت کند فقط برای تهدید اسراییل جان شان را به خطر انداخت.
– به هوا رفتند چون ما در ایران به دور از همه ی خطرات و با اقتدار به شان ضمانت دادیم که به پشتیبانی ما «شهید» هستند. چه آنهایی که هفته ی پیش کشته شدند و چه آنهایی که در هفته های آینده قرار است کشته شوند.

بازی را متوقف کنید.

پ.ن. تهران هستم. مدخل انگلیسی نوار غزه (Gaza Strip) در ویکی ‍پدیا در ایران فیلتپر است. چرا؟ حالا خوب است تیتر بزنم «سانسور یک سویه ی اخبار نوار غزه در ایران»؟! احتمالن سو تفاهم جنسی ای رخ داده. یک نفر برادران را خبر کند.


دسامبر 29 2008

نوابغ سرزمین من، آرام برانید

دسته: پراکندهadmin @ 5:15 ق.ظ

دست کم تا در ایران هستید. آرام برانید… باورم نمی شود. محمدرضا مجیدی کسی که این اواخر از من می خواست این وبلاگ را علمی تر کنم دیگر پیش ما نیست. این خبر تلخ را دکتر علی محمد نظری مدیر گروه ریاضیات دانشگاه اراک به من داد: تند می رانده و در یک تصادف رانندگی در گذشته.

عادت به سرعت داشته گویی. من که کنار دست اش ننشسته بودم که دست به فرمان اش را بشناسم ولی برایم روشن است که این شتاب ذهنی اش فقط مال رانندگی نبود. اجل امان نداد تا بازتاب این جنون سرعت را در زندگی آکادمیک اش ببیند. به درستی که شایسته ی بهترین نوع اش بود و من یک دنیا از این بابت متأسف ام.

هرگز ندیدم اش. چون زمانی که نامه نگاری با من را آغاز کرد از ایران رفته بودم، اما آهسته و پیوسته با هم نامه نگاری داشتیم. عاشق این جوان های با انگیزه و پر انرژی هستم. از هزاران فرسخی این انرژی را احساس می کردم. به جرأت در ذهن ام از نمونه جوان هایی بود که به خاطر حضورشان حاضر هستم به ایران برگردم و کار کنم. می گفت دانشجوی ریاضیات دانشگاه اراک است و می خواهد برای کارشناسی ارشد علوم کامپیوتر بخواند. از من راهنمایی می خواست. تحقیق کرده بود که من از کسانی بوده ام که از یک رشته ی متفاوت ناگهان به این سو تغییر رشته داده بودم. می دانست در ماهان درس داده ام و می دانست جزوه های خوبی دارم اما جزوه نمی خواست. تجربیات ام را می خواست. به او پیشنهاد تأسیس یک وبلاگ را دادم. آن را با پشتوانه ی یک گروه اینترنتی تشکیل داد که همه ی منابع را در اختیار همه ی اعضا بگذارد. داوطلبان زیادی از سراسر ایران و از آن جمله برادرم پاشا به گروه اش پیوستند و با هم مجموعه ی با ارزشی درست کردند. خوب مدیریت می کرد و بسیار پیگیر و با انگیزه بود. روابط عمومی این پسر حرف نداشت و دوست داشتنی ترین چیزش هم این بود که رقابت نمی کرد؛ همکاری می کرد. هر چه که داشت می داد و در فضایی که ایجاد کرده بود هر چیزی که در اختیار داشتند به او می دادند: خود من هم یک نمونه اش. این دست و دلبازی می توانست بزرگ ترین رمز پیروزی اش در این آزمون باشد. ایمان داشتم که رتبه ی درخشانی کسب خواهد کرد. دل ام می خواست او را در آن رشته ببینم اش اما این دیدار هرگز روی نداد.

الان این استعداد جوان در گذشته است. از شور و انرژی بیش از اندازه در گذشته. و این در حالی است که شاید تنها سه چهار سال از همه ی چیزهایی که دوست می داشت و شایسته اش بود فاصله داشت. از کلاس های دانشگاه برکلی،‌ از تحقیق روی مغز و موسیقی،‌ و از شتاب گرفتن در یک جای امن که در آن زمین نمی خوری.

آخر محمدرضای عزیز من! زادگاه ما را که برای سرعت نساخته اند. عکس آن ریاضیدان بر پیشانی وبلاگ ات به من می گوید که این جایی که تو این قدر زود ترک اش کردی به فرانسه ی دو قرن پیش می ماند که باید در آن آرام باشی و احتیاط کنی فقط برای بقا. ای کاش زودتر جایی می دیدم ات و این را به تو می گفتم. تو از من می خواستی در کشوری که آمار تصادف های رانندگی در حد جنگ های نژادی است از سیاست ننویسم. نگران سلامت ام بودی. الان عکس گالوا را بر پیشانی وبلاگ تو می بینم که ریاضیات را تکان داد و در بیست و یک سالگی در درگیریهای انقلاب فرانسه کشته شد. و عکس تو را کنارش می بینم. و باورم نمی شود که چه قدر زود و ناتمام و به چه سادگی یک «واحد» شدی؛ یک عدد «یک» افزوده شده به شمارنده ی تصادفات رانندگی امسال… باشد که رکورد دار بمانیم.

یادت زنده باد محمدرضا. و راهت – با یک نیش گاز کمتر – پر رهرو باد عزیز دل من.


دسامبر 14 2008

کفش هایی که می خواستند پایان جنگ را اعلام کنند

دسته: سیاستadmin @ 9:58 ب.ظ

عجب دل و جرأتی دارد این عراقی عصبانی و عجب سرعت عملی دارد این جرج بوش که هر دو بار به موقع سرش را می دزدد و جاخالی می دهد. اگر اصابت می کرد خوب لطف دیگری داشت، ولی حالا هم که نکرده شایسته ی قدردانی است. ماجرا این است که جرج بوش در یک نشست خبری محرمانه داشته می گفته: «جنگ هنوز تمام نشده و در راه یک پیروزی قاطع قرار دارد.» که روزنامه نگار عراقی کنترل اش را از دست می دهد و کفش هایش را پرتاب می کند که: «این هم پایان!». جرج بوش با اشاره به سایز کفش ها می گوید: «تنها چیزی که می توانم گزارش دهم سایز ۱۰ است!».
به نظرم خبرنگار مربوطه از این بازی ها زیاد کرده بوده و تحت تأثیر آنها قرار داشته! البته همین که جرجی هم از آمادگی لازم برخوردار است و حد و اندازه های خودش را پیدا کرده حاکی است که در اوقات فراغت اش از این یکی جور بازی ها دریغ نمی کند!

پ.ن. بفرمایید: دوستان برای این هم بازی درست کردند.


دسامبر 08 2008

جبر یا اختیار – ۲

دسته: فلسفهadmin @ 8:29 ب.ظ

گاهی باید صبر کرد و نسخه ی دوم یک نوشتار را گذاشت برای آینده های دور!

این نوشتار جبرگرایانه ی چهارده سال پیش من به تازگی و در پی جستجوی گوگلی تصادفی توسط دوست قدیمی ام سهیل سیادت نژاد کشف و سپس نقد شد. سهیل هم مثل من و کمانگیر و چند تای دیگر از وبلاگ نویسانی که پیوندشان در لینکستان کنار صفحه وجود دارد جزو دانش آموختگان نه چندان پرشمار کارشناسی ارشد علوم کامپیوتر دانشگاه شریف است و تصور می کنم دید تحلیلی کمابیش بر نوشته های ما حکمفرما بوده است. نوشتار قدیمی من توسط ناصر گرامی هم دوباره به تفصیل نقد شده و این کوشش دوستان، نگارنده ای را که الان بیش از دو برابر آن موقع سن دارد شرمنده ساخته است.

ماجرا از این قرار است که آن هنگام با دوستان ام از جمله فرهاد در کنار زمین چمن دبیرستان البرز و البته بدون دسترسی به هیچ منبعی و در تنهایی مطلق کشف و شهودهای مادی گرایانه می کردیم و یک حلقه تشکیل داده بودیم به نام حلقه ی پروتئینیسم. خوب هر کسی در آن شرایط می تواند اشتباه کند. از آن روزگار خیلی گذشته و من دیگر با آن چند و چون جبراندیش نیستم. راستش همین الان یک بار نوشته ی خودم را خواندم و تا حدی هم توسط یک نیم دیگر که سن اش نیم این نیم جدید است قانع شدم اما باز هم احساس کردم که نه! انگار من دیگر نمی توانم جبرگرا باشم. نگاه امروز من به دوگانه ی جبر/اختیار با آن دوران متفاوت است چون بدیهی بودن «اصل علیت» را مبنی بر اینکه هر علتی یک معلول روشن در پی دارد، یک اصل موضوعه ی عقلانی غیر قابل تردید نمی دانم. مدت ها است که به باور من این اصل تردید ناپذیر علیت حتا اگر از بدیهی ترین گزاره های عقلانی هم باشد که در مغز تک تک ما و پس از میلیون ها سال تکامل جا افتاده است،‌ باز هم از آن فراتر نمی تواند برود. امروز این مسأله ادعایی در دانشی مثل فیزیک است تا فلسفه. نگاه من هم به آخرین کوشش های دانشمندان فیزیک در این زمینه می تواند متوجه باشد. خلاصه اینکه همیشه باید مراقب چیزهایی باشیم که به عنوان عقل سلیم می پنداریم شان. یعنی بدیهیاتی که در آنها نمی توان شک کرد و این سرچشمه ی هر گونه تعصب است. حتا اگر موضوع آن چیز چندان مهم و حساسی نباشد مثل اصل علیت.

پ.ن. اگر آن روزها می دانستم که نوشته هایم ممکن است مورد استقبال آیندگان (!) قرار بگیرد که خیلی از آنها را دور نمی انداختم. این هم یک نقد جدید بر نوشتار قدیمی.


دسامبر 06 2008

تابعیت

دسته: فرهنگadmin @ 1:43 ب.ظ

اگر ما در خاورمیانه آموخته بودیم که ملیت چیزی بیش از یک ابزار است و تعهد و مسوولیت می آورد،‌ آن وقت شرایط مان طوری نمی شد که امروز از تابعیت مان شرمنده باشیم و در به در دنبال اخذ یک تابعیت «آبرومندانه تر» بگردیم. خیلی صادقانه ادعا می کنم با همه ی ارادتی که به این سرزمین قطبی دارم اگر همین الان به من پاسپورت نروژی بدهند آن را نخواهم پذیرفت چون برای نمونه مطمئن نیستم که حاضر باشم برای اینها به جنگ بروم. هر وقت بودم آن پاسپورت به من تعلق خواهد داشت. الان حق من نیست که به خاطر نداشتن اش طلبکار باشم. از نظر من همه ی خارجی هایی که در هر جای این کره به تصمیم خودشان تابعیت دوم کسب می کنند در حالی که آن را خوش ندارند یک مشت «سو استفاده چی» هستند. همین هفته ی پیش یکی از همکاران که معرف حضور است – همان کسی که مدام به من می گوید از نروژ‌ و نروژی ها متنفر است و دخترهای نروژی مغزشان اندازه ی گردو است – هدف اصلی زندگی اش را خیلی صریح و صادقانه به من اعلام کرد: ازدواج با یک دختر نروژی سر به راه به قصد گرفتن پاسپورت نروژی و زندگی در ایالات متحده ی امریکا! خوب اگر مملکت او پر باشد از این جور آدم ها معلوم است که تابعیت آن سرزمین چه بار معنایی منفی ای خواهد داشت. چیزی که این آدم متوجه نیست این است که این نوع نگاه ابزاری اش مثلن به تغییر تابعیت بیش از آنکه معلول شرایط بد سرزمین مادری اش باشد، علت آن است.


دسامبر 01 2008

انتقام از اسیدپاش؟

دسته: فرهنگadmin @ 1:58 ق.ظ

گناهکار می گفت همه از این جریان اسیدپاشی می نویسند. تو چیزی نمی نویسی؟ راستش ضرورتی ندیده بودم که دلیل اش در پی می آيد. و به جز این هم کار دشواری است از دور نظر دادن در باره ی تراژدی ای که خانواده های مختلف را به این شکل تلخ درگیر خود کرده. به هر حال الان که دعوت شدم، این هم نظر من:

۱. موضع گیری رُک یا تعادلی:‌ موضع گیری های ام را به احکام (چه موافق و چه مخالف) به دو گروه «رک» که قاطع و روشن است و «تعادلی» که چندان روشن نیست بخش می کنم. این دو راهی را در نظر بگیرید: موافقت یا مخالفت با یک حکم. هنگامی که همه ی دلایل موافقت در یک سو جمع می شوند، آدم ها تکلیف شان روشن است و با صراحت با یک حکم موافقت یا مخالفت می کنند. این به موازنه ی شیمیایی می ماند که واکنش یک طرفه است و سیستم غیر تعادلی است و شرایط هم چندان اثری نمی گذارند. وقتی موضع گیری در برابر یک حکم ویژه این شرایط را داشته باشد خوب به طور طبیعی اعتراض «رک» را هم در پی دارد. در برابر این، سیستم های غیر تعادلی قرار دارند که با آنها آشنا هستید: وقتی دو راه مختلف در پیش رو است که هر کدام خوبی یا بدی خود را دارد تکلیف سیستم روشن نیست و «با شرایط» تعیین می شود. یعنی واکنش دوطرفه است و در این موازنه یک حد تعادل (بگوییم trade off) وجود دارد که با توجه به شرایط در جایی بین دو انتهای ممکن تنظیم می شود. گمان می کنم فرآیند موضع گیری در برابر حکم قصاص یک اسیدپاش نه برای من که برای خیلی آدم های دیگر نیز بر اساس سیستم تعادلی کار می کند.

۲. آچمز: تصور می کنم به دلیل همین تعادلی بودن موضوع از شخص شخیص قاضی گرفته تا کنشگران حقوق بشر پتانسیل تعلل کردن در مخالفت یا موافقت با چنین حکمی وجود دارد. حاجی کنزینگتون از سکوت نسبی کنشگران حقوق بشر در واکنش به چنین حکمی به عنوان گیر کردن در «آچمز» یاد کرده است. این به نظر من نکته ی هوشمندانه ای است که البته به ذات دوجانبه ی این مسآله مربوط است. گر چه به باور من این آچمز خیلی های دیگر را هم در بر می گیرد. دوگانگی ای که فعالان حقوق بشر و به ویژه حقوق زنان در آن توصیف شده اند از یک سو به این باز می گردد که باید از حقوق انسانی زن ستم دیده در جامعه ی مردسالار دفاع کنند (که می شود به نحوی همدردی با زن ستمدیده از خشونت مردانه، شاید حتا به انتقام) و از سوی دیگر باید نسبت به مجازات های غیر انسانی جبهه بگیرند. تصور می کنم مواضع آنها در نهایت خوشبختانه به سمت دوم گرایش داشته است که به نظرم تصمیم انسانی تری است. اما این دوگانگی درست مانند هر تصمیم تعادلی دیگر طیف مخالفان را نیز در بر می گیرد. برای آنها منفی می شود مثبت و مثبت می شود منفی، اما سیستم تعادلی می ماند. به عنوان نمونه ی کسی که تکلیف اش بر سر این حکم روشن نیست تصور می کنم می توانید چنین آدمی را تصور کنید (آدم های کمی نیستند که این شرایط را داشته باشند): آقای ایکس از یک سو با قصاص و مجازات های غیر انسانی مخالف نیست و آنها را برای اصلاح جامعه لازم می داند، اما از سوی دیگر خشونت اعمال شده توسط مرد داستان را درک می کند و از روی این همذات پنداری رقیق چندان هم راضی به کور شدن او نیست. این است که با تعجب از اطراف می شنوم کسی که تا به حال با قصاص و شکنجه ی سیاسی و مجازات های غیر انسانی در لفافه موافقت کرده، با پرتاب کسی از بلندی به هر جرمی یا با قطع دست و پا به جرم دزدی مخالف نبوده، به صدور حکم اعدام به جرم ارتداد یا توزیع الکل تا کنون اعتراض نکرده و سنگسار زنی به جرم زنا را خوش داشته است این بار به کور شدن اسیدپاش اعتراض می کند و این تمایل را هم بروز می دهد که در برابر «قصاص» مرد داستان که برای دادخواهی از زن ماجرا است بایستد.

۲. ارزش اطلاعاتی:‌ حالا که در اطراف ما یک خانمی از روی «دفاع از حقوق بشر» و «مخالفت با خشونت» و یک آقایی با انگیزه ی «دفاع از مردسالاری» به حکم اعتراض می کنند،‌ شنیدن مخالفت من چه ارزش اطلاعاتی ای برای شما دارد؟

۳. مخالف ام:‌ من هم در نهایت مثل آن دو نفر بند دو با این حکم مخالف ام چون تخم کین می کارد. به خاطر همان سیستم تعادلی کزایی خیلی ضرورت نمی دیدم که در موردش بنویسم. این طور بگویم بهتر است منابع مان را به نوشتن از زمینه های وقوع چنین جنایتی اختصاص دهیم. راستش این که کسی که یکی را کور کرده کور شود دردی از کسی دوا نمی کند ولی خشم مرا هم بر نمی انگیزد که بخواهم به آن اعتراض کنم. از آن بدتر چیزی است که ممکن است خشم خیلی را متوجه من کند: من با قصاص مشکل زیادی ندارم.

۴. جلاد: از همه ی اینها گذشته نمی دانم چه کسی قرار است این حکم را اجرا کند. یعنی هر احتمالی را که می دهم نمی توانم تصور کنم. چه کسی باید شاهد و کارشناس این قصاص باشد؟ آيا سربازان بی طرف قانون مآمور اجرای حکم هستند؟ کسی که این کار را می کند در هنگام جلز و ولز کردن صورت متهم به دست خودش چه احساسی دارد؟ آیا خانواده ی دختر ستمدیده خودشان باید این کار را بکنند؟ اینجا است که سواد حقوقی به کار می آید.

۵. یک نکته ی تاریخی: در جایی از قانون مجازات اسلامی آمده بود چشم کسی را که چشم در می آورد در باید آورد (یا چنین چیزی). بهشتی که به دنبال تصویب این سلسله قوانین بود، بنی صدر اعتراض کرده بود که آخر مگر مردم ایران چشم در می آورند که به این قوانین نیاز باشد؟ بیست و اندی سال گذشت و دیدم که بله،‌ چشم هم در می آورند.