فوریه 24 2009

ISFiT 2009

دسته: فرهنگadmin @ 3:54 ق.ظ

جشنواره ی دوسالانه ی دانشجویی ایسفیت (ISFiT) دو روز پیش در شهر ما (تروندهایم، نروژ) کلید خورد. در این جشنواره که بزرگ ترین جشنواره ی دانشجویی موضوعی جهان به شمار می رود و امسال با موضوع صلح سازی (Peace Building) برگزار می شود از میان بیش از چهارهزار طرح ارایه شده به دبیرخانه ی جشنواره نزدیک به پانصد دانشجو برای پانصد طرح برگزیده از بیش از صد کشور جهان گرد هم آمده اند تا با ارایه و تبادل طرح، مقاله، هنر و موسیقی در حول این موضوع گامی در راه برپایی صلح و امنیت در زیستکره بر دارند.

این جشنواره ی موضوعیٍ بزرگ را شاید کمی دست کم گرفتم و حضورش را در این شهر کوچک صد و هشتادهزار نفری قطبی در حد لازم غنیمت نشماردم. از چند ماه پیش که در جریان آن قرار گرفته بودم با دبیرخانه ی فستیوال همکاری نزدیکی را آغاز کردم که به دلایلی از جمله گرفتاری من و دست تنها بودن ام دامنه ی آن چندان فراگیر نشد. کمی هم دیر شصت ام خبردار شد که دبیرخانه به دلیل ترس از عدم صدور ویزا برای دانشجویان ایرانی تقریبن تمام طرح های ایرانی را با دقت کمی حذف کرده بود و سهمیه ی آنها را به طرح های کشورهای همسایه داده بود. متاسف ام که به دلیل حضور مقتدرانه ی نمایندگان آن کشورها در هسته ی اصلی برگزار کننده و جدی بودن ماجرای ویزا در حالت کلی، کوشش من هم کاری از پیش نبرد.

بودجه ی دولتی این جشنواره که دراختیار دانشجویان اداره کننده ی آن است اگر چه عظیم است، کفاف سکونت صدها دانشجو را در هتل های این شهر نمی دهد. به همین منظور کسانی که در اینجا امکان اسکان ده روزه ی شرکت کنندگان را دارند درخواست شده که با این جشنواره همکاری کنند. در خواست میزبانی من هم بررسی شد و قرعه ی مهمان ما به نام یک روزنامه نگار موسیقیدان امریکایی افتاد. در این میزبانی دوازده روزه که تا به امروز دو روزش گذشته می خواهم میزبانی مهمان نوازانه ی ایرانی ها را به یاد داشته باشد. در پست های آینده یک مصاحبه با او ترتیب خواهم داد تا ماجرا از طریق این وبلاگ هم قابل پیگیری باشد.

امشب کنسرتی به مدت پنج ساعت در سالن اصلی مجموعه ی دانشجویی شهر برگزار شد که در آن موسیقی سنتی بسیاری از کشورهای شرکت کننده با پرچم و رقص های شان به نمایش گذاشته شد و جای خالی ایران چه دریغ بزرگی بود در میان حضور همه ی کشورهای کوچک و بزرگی که با افتخار آن چه که در توان داشتند را به نمایش گذاشتند. خوشبختانه حضور «شیرین عبادی» در سخنرانی فردا این جای خالی را به خوبی پر خواهد کرد. او فردا شب سخنرانی ای با عنوان «توانمندسازی زنان» (Empowering Women) خواهد داشت که خواهم کوشید در حد توان آن را بازتاب دهم.


فوریه 17 2009

محض خنده و پروتئین البته

دسته: شخصیadmin @ 8:02 ب.ظ

زندگی البته همیشه که بالا نیست و پایین هم داره. دو هفته ی سخت و پرفشاری رو پشت سر گذاشتم. جدا از اینکه ناچار به آلودگی های انسانی ای شدم که ازشون دوری می کردم. از دو هفته ی پیش به این سو خودرو و ماشین ظرفشویی و لپ تاپ و موبایل و کارت الکترونیکی و هر اون چیزی که در زندگی ماشینی به اش وابسته بودم هم از کار افتاد. یعنی صاعقه بود که می خورد به جای من به اشیای اطراف ام. اون قدر آزار و پیغام منفی و تهدید آمیز از جاهای عجیب و غریب و بی ربط دریافت کردم که ظرفیت آدم خوشبین و فراموشکاری مثل من هم به سر رسید و فقط و فقط از زور ناراحتی بالا آوردم. بعد از بیست سال، درست بعد از بیست سال که معلم عقده ای کلاس پنجم دبستان – زنیکه ض. – از سر آزار و اذیت و حسادت حرفی به من زد که هیچ وقت هیج جا به کسی نگفتم شاید نخستین باری بود که به این حال می افتادم.

بر آیند بار انرژی منفی ای که هم می دونم و هم نمی دونم از کجا ها می آد به حدی قوی بود که مثبت کافی نداشتم براش. این اولین بار پس از مدت ها بود که از پس نادیده گرفتن اش بر نیومدم. نتونستم سکوت کنم و آروم بشینم. خوشبختانه الان سبک تر هستم و آروم شدم. خسارت ها به یاری اخلاق خوب و البته به اعتبار گارانتی شرکت های مسوولیت پذیر اینجا با کمینه ی هزینه جبران شده ولی انرژی منفی هنوز سر جاش هست.

الان از همه ی شمایی که از روی حسن نیت و مهربونی می آین اینجا. از همه ی شمایی که می فهمین کسی که خوب دیگرون رو بخواد خوب خودش رو خواسته و از همه ی شمایی که چشم تون شور نیست تا بخت تون رو شور کنه می خوام برام انرژی مثبت بفرستین و بدونین که با این کار در بازار انرژی درستی سرمایه گذاری کردین! البته که انرژی زندگی آدم ها هم گاهی از قوانین بورس طبعیت می کنه.

اگر انرژی ای از شما نیاد ناچار می شم فردا یک تخم مرغ پزون مفصل راه بندازم. شرط می بندم لازم نیست فشار بدم و حاضر غایب کنم. خودش می ترکه از این انرژی عظیم بدخواهانه، از این ابر سیاهی که روی آسمون زندگی ام سایه کرده این روزها. همین که قضیه تخلیه بشه تو اون تخم مرغ مادرمرده کافیه. چشم شور مردم بترکه یا نترکه چه دردی از من دوا می شه…

پ.ن. باور کنید آدم هایی هستند که در پیش بینی ها، مدل ها، حدس ها و نظریات شما نمی گنجند. و بیایید با هم باور کنیم با صفحه گذاشتن پشت سر آدم ها نمی توانیم زندگی آن ها را به نظریات خودمان فروبکاهیم حتا اگر خیلی برای ما عجیب و غریب و مرموز باشند. هر کسی دنیای متفاوتی است و گاهی این دنیاها هم از هم شناخت ندارند چندان که هر قضاوت عجولانه ای در آینده اسباب مزاح خودمان خواهد بود.

دیرتر نوشت: اینجا دوباره بعد از اینکه بوی بهار اومد دیروز برف بارید. هر وقت برف می باره خواب من سنگین و عمیق می شه و رویاهای عجیب می آد سراغ ام. نیتی کردم بعد از خواب ام که آینده ی بهتری برای همه ی هم وطنا بود هر جای دنیا که هستن چون اگر هر کدورتی در این وبلاگ پیش می آد از اینجاست که دل همه ی ما ولی هر کدوم یک جور برای ایران می تپه و ایران هم یعنی «همه» ی آدم هایی که توش هستن یا بیرون اش هستن ولی زمانی اونجا برخواستن.


فوریه 09 2009

بانگ آزادی

دسته: سیاست،موسیقیadmin @ 4:32 ق.ظ

این سرود انقلابی از قوی ترین نوستالژی های زندگی من است. یعنی در حدی که له ام کرد و کوبید به زمین. عاشق ملودی آغازین ووکالش بودم از وقتی که «این قدری» بودم. عجب ملودی ای! اگر کسی می داند موسیقی این قطعه را چه کسی ساخته لطفن خبر دهد.

این هم یکی دیگر که هنوز هم رادیو هر روز پخش اش می کند:

این بانگ آزادی است
کاز خاوران خیزد
فریاد انسان ها است
کاز نای جان خیزد
اعلام طوفان هاست
کاز هر کران خیزد
آتش فشان خشم ملت های دربند است
حبل المتین توده های آرزومند است

یعنی از این بند آخر زیبا تر نمی توانست به اصل مشکل اشاره بکند که جریان چیست. در آرزومندی توده های محروم. توده هایی که محرومیت ناشی از حماقت خود و حاکمان شان را به گردن پیشرفت آدم های شایسته ی آن سر کره ی زمین انداختهِ، می اندازند و خواهند انداخت. چون قرار نیست این مشکل حل شود. مملکت به مستضعف نیاز دارد. اگر قرار بود به سمت رفاه عمومی برویم که انقلاب نمی کردیم. دلخوش به این مقدار نباشید آقا جان…

می گوید «دامان آزادی شد لاله گون از ما». منظور از دامان هم همان پرده ی بکارت آزادی است به همت برادران. آن «خاوران» را هم که دارید آن بالا. نکته ی مهمی است. البته نه گورستان که منظور شاعر «مشرق زمین» است از اندونزی تا شمال افریقا. منطقه ی سبز رنگ نقشه ی زنده یاد هانتیگتون و البته کلی از جاهای نارنجی و زردش و چه بسا بعضی جاهای دیگرش که ما نرفته ایم و ندیده ایم لابد.


فوریه 05 2009

درخشش

دسته: سیاست،شخصیadmin @ 9:40 ب.ظ

۱. خسته و ناامید از دانشگاه برگشته بودم. روزنامه ی «جامعه» را بسته بودند. همه ی مان دمق بودیم، تو گویی که به تمام ارکان وجودمان توهین شده بود. مامان با خوشحالی گفت «توس» را دیده ای؟ به جای جامعه آمده با همان سر و شکل و طراحی. با ناامیدی گفتم هیچ چیز جامعه نمی شود. روزنامه را که دست گرفتم دیدم که نه! با خوشحالی پرتابش کردم تا قبل از خواندنش دستی به آب بزنم! صورتم را که شستم لبخند غرور آمیزی زدم به نیمای توی آینه. چشمان اش از شادی می درخشید.

۲. امروز به محض اینکه از خستگی کار (و سالسا!) بر گشتم خانه، پیش از هر کار یک لحظه سرپایی اما با دلسردی اینترنت را چک کردم. دویدم به سمت دستشویی! چشم های توی آینه همان درخشش ۱۰ سال پیش را داشت.

پ.ن. خجسته باد بازگشت بالاترین و سپاس از مهمان نوازی دنباله.