مارس 22 2009

نروژ چه طور می گذرد؟

دسته: فرهنگadmin @ 7:02 ب.ظ

غربی ها (بخش سرمه ای رنگ نقشه ی هانتیگتون) و از آن جمله نروژی ها قدری از ایرانی ها می ترسند و بر خلاف چند دهه ی گذشته دید خیلی مثبتی نسبت به ایران ندارند. این نه تنها به رسانه ها و بلکه به رفتار خود ما باز می گردد. اما با همه ی این پیش قضاوت های منفی تجربه ی من نشان داده که به راحتی می توان دید آنها را برگرداند و ضمن احترام به چیزی که هستند آنها را به احترام به چیزی که هستیم (یا باید باشیم) وا داشت. و به این خاطر است که می گویم به باور من ما دانشجوهای ایرانی در مغرب زمین نباید این فرصت طلایی را برای جلب حسن نیست آنها به کشور خودمان از دست بدهیم و این به جز با حسن نیت خودمان به دست نمی آید.

حالا بر گردیم به اصل موضوع. نروژی ها مردم آرام، بی آزار و مهربانی هستند اما فرهنگ مهمانی برگزار کردن جوانان شان قدری عجیب و غریب است. آنها معمولن در مهمانی های شان تا خرخره می خورند و سیاه مست می شوند و بعد حوالی نصف شب قبل از اینکه بروند خانه می روند دیسکویی جایی و چند ساعت بپر و بپر می کنند تا انرژی های شان خالی شود. و الباقی قضایا البته. این در نوع خودش جالب است اما سلیقه ی من نیست. به نظر من مهمانی در کنار خوشگذرانی های عادی بهترین بستر برای رویدادهای فرهنگی است. به ویژه اگر خارج از ایران باشی و به ملیت های گوناگون دسترسی داشته باشی. در همین راستا یکی از علاقه مندی ها و مشغولیات من در زندگی در غربت دعوت ملیت های گوناگون و پذیرایی ایرانی از آنها بوده است. این روندی بوده که با بردباری و کوشش و نیک خواهی از آن نتیجه گرفته ام. همیشه کوشیده ام برنامه های ام خلاقانه باشند و  همیشه هم از آنها شنیده ام که برنامه های من متفاوت بوده و برای خود آنان نگاه اینچنینی به شب نشینی ها آموزنده بوده است.

اطرافیان ام می دانند که روزگار من در غربت بسیار بیش از آنکه با ایرانی ها سپری شود با نروژی ها می گذرد. زیاد دیده ام که این را نشانه ی بی معرفتی یا از خودبیگانگی قلمداد کرده اند، حال آنکه ماجرا درست وارونه است:

من ماهی دو بار مهمانی بزرگ برگزار می کنم. اینجا دعوت ۲۰ تا ۳۰ نفر در یک خانه ی دانشجویی یک مهمانی بزرگ محسوب می شود. این جمعیت معمولن ثابت نیستند و از گروه ها و ملیت های گوناگون (معمولن اروپایی) هستند. معمولن در انتخاب آنها دقت می کنم و هر کسی را به خانه ام راه نمی دهم. از فرط قحطی آدمیزاد نمی روم اراذل و اوباش مست و بیکار نروژی را جمع کنم در خانه ام. طرف باید سرش روی بدن اش در حدی سنگینی کند. و اما برنامه هایی که به آنها علاقه دارم و به آنها دست می زنم را ارایه می کنم محض پیشنهاد به هر کسی که اهل اش بود:

انتخاب مدعوین:‌ مهمانی های من فرهنگی هستند و هم نشینان من هم آدم های فرهنگی. کسانی که دغدغه ای فراتر از دغدغه های روزمره دارند. کسانی که معمولن اگر هنر و موسیقی و سینما نمی خوانند دست کم علاقه هایی از این دست دارند. این آدم ها هم دوست داشتنی ترند و هم علاقه مندی بیشتری برای آشنا شدن با فرهنگ های دیگر دارند و می توان با آنها به زبان فرهنگ سخن گفت. وقتی با آنها حرف می زنی چیزی یاد می گیری و چیزی به دست می آوری.

موسیقی:‌ موسیقی نقش مهمی در برنامه های من دارد. از اجرای زنده گرفته تا پخش موسیقی ملل گوناگون و از آن جمله موسیقی ایرانی برای آشنا کردن شان با چیزهای ارزشمندی که داریم و آشنا شدن با چیزهای ارزشمندی که دارند در چند ماه اخیر در دستور کارم بوده است. دوستان ام این را دوست دارند که به جای عادت معمول شنیدن گرپ و گرپ موسیقی در کنار حرف های روزانه گاهی آرام بنشینند و با تمرکز به یک موسیقی گوش بدهند. البته در وسط یک مهمانی شلوغ.

غذا: در نروژ به هیچ وجه مرسوم نیست که در مهمانی ها شام بدهی. هر کسی خرت و پرت خودش را می آورد و می خورد. در مهمانی های من همیشه غذای ایرانی سرو می شود و البته مهمان های فلکزده ی من مجبورند پیش از خوردن غذا روی پرده ی سینمای خانگی تاریخچه و طرز تهیه ی غذای ایرانی را مشاهده کنند و البته این کار را با علاقه ی کامل انجام می دهند. می دانم که چندین تن از آنها عاشق غذای ما شده اند و دستور آن را با همه ی دشواری هایش فراگرفته اند و آن را به رژیم غذایی خود افزوده اند. کلکسیون من از عرقیات سنتی و خشکبار و ادویه جات ایرانی با اطلاعات مکتوب همیشه در اختیار مهمان ها است.

رقص: من به جز یک پذیرایی کوچک یک اتاق دارم که (با کمترین هزینه) آن را طوری طراحی کرده ام که به طور همزمان با تغییر دکوراسیون قابلیت تبدیل به اتاق خواب، اتاق کار و سینما را داشته باشد. اگر چه مهمان ها خیلی تمایل دارند گاهی از آن کاربری dance floor هم بکنند! متاسفانه تنها رقصی که در این راستا از نشان دادن آن به مهمان ها عاجز بوده ام رقص ایرانی است چون نه هیچ کدام آنها بلدش هستند و نه من معمولن آدم پایه ای می شناسم که بیاید و در همه ی این چیزها و از آن جمله در رقص ایرانی دست تنهایم نگذارد!

فیلم: ویدیو پروژکتوری که سر جام جهانی ۲۰۰۶ خریدم تا مسابقات ملی را با دوستان به طریقه ی سینمایی تماشا کنیم،‌ همان که در همه ی مآموریت های تالیا می بردم اش و روی دیوار بسیاری از هتل های ایران نور انداخته اینجا هنوز هم پرکار است و از تک و تا نیافتاده. با دوستان فیلم می بینیم. از ایران،‌ از نروژ. مستند هنری،‌ فیلم سینمایی،‌ اروپایی،‌ هالیوود،‌ کلیپ موسیقی و هر چیز جالبی که به دست مان برسد و همه را بتواند راضی نگه دارد.

بازی: با بچه های ایرانی هم در تهران و هم پس از آن اینجا سابقه ی بازی های کامپیوتری شبکه ای را داشتیم. این تجربه قدری خشن بود و برای بهداشت چشم و دستگاه عصبی و البته دوستی ها زیان آور بود. از این روست که این روز ها آن را به بورد گیم تقلیل داده ایم. دو قفسه پر از بوردگیم خریده ام با این انگیزه که روزی یک بازی بوردگیم ایرانی طراحی کنم. برای آشنایی بیشتر با آن بازی ها باید بازی شان کنیم. این هم برای خود مشغولیتی است.

جادو و جمبل: در تهران دوستانی داشتم که تقلید صدا می کردند. وقتی محض دوستی دعوت شان می کردی مطمئن بودی که به مهمان ها هم بد نمی گذرد.حالا اینجا برنامه شده جادو و جمبل! این یکی را دیگر خودم هم انتظار نداشتم. با یک تردست حرفه ای سر بحث موسیقی آشنا شدم. طرف بیست ساله است و یک نابغه است. به تمام تردستی های ممکن با کارت تسلط کامل دارد. سیگار روشن را در دست اش غیب می کند و یک هو دیدی از توی شلوارت یک خرگوش در آورد. از وقتی دعوت اش کرده ام هر هفته حضور داشته و  «کف» مهمانان را در آورده!

پ.ن. خوب به هر حال گاهی هم پیش می آید که در یکی از این برنامه ها یواشکی ازت فیلمبرداری می کنند وقتی حواست نیست و توی حال خودت داری سوت می زنی و گزارش مهمانی هم می دهند! توضیح اینکه من در شرایط آمادگی واقعن این قدر بد سوت نمی زنم.


مارس 22 2009

در ستایش شبکه های اجتماعی

دسته: فرهنگ،وبلاگستانadmin @ 1:06 ب.ظ

نمی دانم چه طور بگویم که تا چه حد از آزادی دسترسی به فیس بوک در ایران خوشحال ام. می گویند شبکه های اجتماعی را برای انتخابات باز کرده اند و این سیاست پایداری نیست. ولی امید من این است که این هم همان حکایت رادیو و تلویزیون و ویدیو و اینترنت باشد که به محض پدیدار شدن در جامعه ی ایران واکنش های منفی محافظه کارانه ای را در پی داشتند و پس از چندی بدون اینکه تهدیدی برای موجودیت فرهنگ غالب جامعه باشند در بافت آن هضم شدند. اگر وبلاگ جوان ها را پای اینترنت نشاند شبکه های اجتماعی امروز بزرگسالان را بیش از پیش به پای اینترنت می نشاند. این بخش از مصاحبه با ابراهیم نبوی با روز برایم بسیار خواندنی بود:

دنياي حقيقي خيلي کوچک ‏تر از دنياي مجازي يه اين موضوع خيلي مهمه.‏ مي دوني! اين توهمه که تو فکر کني چون رفتي خيابون بنا براين مي دوني در بروکسل چه خبره، براي اينکه ‏بفهمي در بروکسل چه خبره نبايد از پاي کامپيوتر جم بخوري، مي فهمي، چشم ها و گوش هاي ما در دسترس ‏رسانه هاست، ما فقط از خيابان عبور مي کنيم. خيلي اوقات خواهرم از تهران به من زنگ مي زنه و مي پرسه که ‏شيراز چه خبره…‏ من در دنياي مجازي تنها نيستم، همه آدمهاي گمشده اونجا هستند، همه فاميل هامون جمع شدن توي فيس بوک، ‏دقيقاً مثل چهل سال قبل در آستارا. همه هستند. پنجره رو وا مي کني از حياط بغلي پسرعموت رو مي بيني. دهکده ‏جهاني واقعا اتفاق افتاده، البته با سرعتي ديوانه وار. من اصلا برخلاف خيلي آدمها از اين از بين رفتن دنياي قبلي ‏ناراحت نيستم.‏


مارس 05 2009

صدور حکم بین المللی بازداشت یک دیکتاتور در قدرت

دسته: سیاستadmin @ 10:43 ب.ظ

برای نخستین بار دادگاه لاهه جنبید و پیش از آن که یک رهبر یک کشور از کار کنار رود او را به عنوان جنایتکار جنگی محکوم کرد. عمر البشیر، قصاب دارفور کسی است که اتحاد او با اسلام گرایان افراطی، شش سال جنگ داخلی را برای منطقه به ارمغان آورد و سیصد هزار کشته و بیش از دو میلیون نفر بی خانمان بر جای گذاشت. بی خانمانانی که هنوز در اردوگاه ها و در معرض ربوده شدن همیشگی و تجاوز جنسی به سر می برند.

ایشان در شرایطی فرموده دادگاه لاهه می تواند حکم بازداشت را «در کوزه بگذارد» که اگر پای اش را یک قدم از مرزهای تحت فرماندهی خود بیرون بگذارد، سر از دادگاه در خواهد آورد.


مارس 04 2009

اطلاعیه، برای بعضی، نه همه

دسته: فرهنگadmin @ 1:30 ق.ظ

ایرانیان محترم ساکن پایتخت و شهرهای بزرگ،

در تهران و بسیاری از شهرهای بزرگ ایران هم کتابخانه هست، هم سالن سینما، هم سالن تئاتر، هم تالار موسیقی، هم گالری، هم انواع موزه، هم کافه، هم همایش ها و سخنرانی های آکادمیک، هم جشنواره های هنری، و هم بسیاری از این دست. به اینها می گویند نهادهای شهروندی. لطفن در حد توان تان از آنها استفاده کنید.

صد البته مراتب دشواری و طاقت فرسایی این امر قابل درک است و ما نیز بدین وسیله عمیقن همدردی خود را اعلام می داریم از این که سر زدن به این اماکن تا اندازه ای پول و وقت می خواهد. به همین جهت یادآوری می گردد که اگر کسی «خواهان» باشد خیلی از این مهمات را می تواند به رایگان یا با صرف زمان و انرژی و هزینه ی مناسبی به انجام برساند. فلذا، از امت شهیدپرور تقاضا می شود پیش از آنکه دری به تخته بخورد و قدم سنگین شان برای چندسالی و چه بسا همه ی عمر به خاک بی برکت بلاد کفر بیافتد لطفن با این مفاهیم آشنایی مقدماتی پیدا کنند. این برای خود دوستان بهتر است چون اگر روزی روزگاری بعد ها در مغرب زمین جایی برنامه ی اپرایی بود و امت مربوطه هم برای شام مجانی اش حضور به هم رساندند خدایی نکرده این غربی ها از رفتار وهن آمیز و غریب دوستان فکر نخواهند کرد (بو نخواهند برد!) که ایشان برای اولین بار است که به چنین مفاهیم مسخره، مبتذل و پیش پا افتاده ای برخورده اند.

با سپاس

هیأت زورزنندگان و آبروخرندگان ایران و ایرانی، مقیم غرب

پ.ن. این نوشته قدری اختلاف زمانی دارد. مخاطب آن هم ایرانیان محترم «ساکن اروپا» هستند و به ویژه آنهایی شان که هنوز به اروپا نیامده اند ولی سر و کله شان به زودی پیدا خواهد شد! این است که امیدوارم سو تفاهم نشود. 🙂