اکتبر 16 2009

جازوز

دسته: سیاستadmin @ 11:16 ق.ظ

از این پژوهش لذت بردم. باعث پشتگرمی است که دولت های اروپایی از ایرانیانی که در فضای آزاد نفس می کشند و این آزادی را برای مردم خود نیز می خواهند حمایت کند. کسانی که به خرج و رنج هم وطنان ما در ایران از حقوق انسانی خود در خارج از ایران برخوردارند و در یک تناقض آشکار سد راه تحقق این حقوق در ایران زمین می شوند باید بدانند که دست کم اینجا عرصه ی ترک تازی آنها نیست. صدای متحد ما باید به گوش آنها برسد. هیچ وقت برای بازگشت به جاده ی انصاف دیر نیست.


اکتبر 08 2009

برلین،‌ عبور از دیوار

دسته: سفرنامهadmin @ 7:17 ق.ظ

شب گذشته را در برلین سپری کردم،‌ پایتخت پیشین آلمان شرقی و شهری که تا بیست سال پیش با دیوار معروف برلین محاصره شده بود تا از آلمان غربی جدا بماند. برلین ده تا پانزده هزار ایرانی دارد که  بسیار بیشتر از آن دست بالا هشتصد ایرانی نسل اول و دومی است که در شهر ما (تروندهایم نروژ) زندگی می کنند. هوای اینجا دست کم ده درجه گرم تر است و جمعیت کل شهر هم کمی کمتر از چهار میلیون است که به خودی خود  بیست و اندی برابر جمعیت شهر کوچک دانشگاهی ما است. شاید تنها به اعتبار شبکه ی اجتماعی باشد که اینجا ملاقات کرده ام اما به نظر می رسد که جمعیت ایرانی های برلین خیلی تحصیل کرده و جا افتاده هستند. رضا شاه بخشی از این شهر را در زمان هیتلر خریده و در آن ساخت و ساز کرده بوده و هنوز هم یکی از خیابان های این شهر خیابان ایران نامیده می شود. محله ی ایرانی اینجا با  ساندویچی و پیتزا فروشی های ایرانی و فروشگاه های مواد غذایی کاملن ایرانی و کتاب فروشی ها و رستوران هایش آدم را یاد کالیفرنیا و چه بسا تهران می اندازد.

الان در راه به سمت هانوفر هستم که سیصد کیلومتر با برلین فاصله دارد و راننده ی مسافرکش محترمی که من تنها مسافرش هستم کل این مسافت را تنها با ۱۵ یوروی ناقابل رانندگی می کند. الان یک ساعتی است که اتوبان حد سرعت ندارد و با اینکه ما با ۱۸۰ کیلومتر بر ساعت می رانیم و در باند سرعت هم نیستیم ماشین ها هر از گاهی از کنار ما با شتاب از پیشی می گیرند و دوباره باند سبقت را ترک می کنند تا این باند خالی بماند و ماشین های احتمالن سریع تر را  پشت خود معطل نگذارند. از راننده می پرسم که آیا تصادفات رانندگی اینجا زیاد رخ می دهد. می گوید ما می دانیم در این جاده ها چگونه رانندگی کنیم. آسان است و این البته به معنای تمرکز ۱۰۰ درصد است. اینها را که می گوید به من نگاه می کند! همه اش هم راجع به منظره های اطراف برایم سخنرانی می کند: در این جاده مثل هلند و دانمارک  آسیاب های بادی فراوانی روی مزارع ذرت و چغندر بنا شده اند و برق این حوالی را از انرژی پاک باد تهیه می کنند.

بین کلام ایشان شکر همین الان از یک رودخانه رد شدیم که یک پل رویش بود و آن پل خودش رودخانه بود. یک کشتی هم داخلش (یعنی روی پل!) با خوشحالی حرکت می کرد. به جان خودم.

عرض می کردم. آقای راننده مسافرکش نیست. معمار فضاهای شهری است و عشق اش باغچه ی کوچک خانه اش است. در شهر کوچکی نزدیک هانوفر دنیا آمده همان جا ازدواج کرده و هنوز هم آنجا است. می گوید بعد از این همه سال کار هنوز نتوانسته باغچه ی بزرگ تری تهیه کند ولی به اینکه این باغچه ها را برای دیگران طراحی کند راضی است. جناب آقای «اووه» هر هفته باید بعد از چهار روز کار برود سر خانه و زندگی اش در شهر هانوفر وگ محض تنها نبودن در راه و بلکه در آوردن خرج بنزین راه مسافر می زند. امروز هم جز من مسافر دیگری گیرش نیامده و شده راننده ی اختصاصی من. اگر قطار گرفته بودم باید به جای ۱۵ تا یک ۶۰ تایی پیاده می شدم و البته مدت بیشتری در راه بودم و حرف تاکسی در بست را هم نزنید که  سر به پانصد یورو می زد. تازه اینجا آلمان است و ارزانی است. در نروژ ۱۵ یورو کفاف این را نمی دهد که من را از مرکز شهر دربست به خانه ام برساند که همه اش چهار دقیقه با ماشین فاصله دارد.